|
|
|
|
|
آیا فرستادن صلوات بر پیامبر (ص) و اهل بیت ایشان در هنگام رکوع و سجده فضیلتی دارد؟ صلوات بر پیامبر (ص) ذکر بسیار مبارک و با عظمتی است که بر زبان آوردن آن در همۀ احوال و زمان ها دارای ثواب است و در حال نماز از مستحبات موکد است، البته در تشهد واجب است . در قرآن خداوند خطاب به مؤمنین می فرماید: "خدا و ملائکه به پیامبر(ص) صلوات می فرستند شما هم بر او صلوات بفرستید. از این رو فضیلت داشتن صلوات شامل صلوات در رکوع و سجده هم می شود. البته در لسان شریف روایت هم به این مطلب اشاره شده که امام باقر (ع) فرمودند: هر کس در رکوع و سجود و قیام نمازش صلوات بر محمد (ص) و آل او بفرستد خداوند ثواب آن را مانند ثواب رکوع و سجود و قیام (در نامه اعمال او) مىنويسد. لذا می توان گفت فضائلی که برای صلوات بیان شده چون اطلاق دارد همۀ آنها در صلوات در رکوع و سجده هم وجود دارد به علاوه روایاتی گویای این مطلب است که صلوات جزء نماز و باعث کمال نماز است. در اهمیت صلوات بر پیامبر (ص) همین بس که خداوند متعال در قرآن می فرماید: خدا و فرشتگانش بر این پیغمبر صلوات و درود مىفرستند شما هم ای اهل ایمان، بر او صلوات و درود بفرستید و با تعظیم و اجلال بر او سلام گویید و تسلیم فرمان او شوید[1]. از این آیۀ شریفه عظمت و اهمیت ذکر صلوات به خوبی فهمیده می شود. هم چنین در روایات زیادی فضیلت این ذکر و کیفیت آن بیان شده است. پیامبر(ص) فرمودند: "صلوات فرستادن شما بر من باعث روا شدن حاجت های شما است و خدا را از شما راضی می گرداند و اعمال شما را پاکیزه می کند.[2] و در روایت دیگری حضرت فرمودند: "در شب معراج فرشته ای را دیدم که می گفت من حساب تعداد قطرات باران را می دانم ولی ثواب صلوات را نمی توانم حساب کنم.[3] امام حسن (ع) می فرماید: "قلب زنگار می گیرد و با صلوات این زنگار کنار می رود و دل صیقلی می شود.[4] در روایتی امام عسکری (ع) صلوات را از شریف ترین اعمال مؤمن به حساب آورده است.[5] علاوه بر احادیثى كه از طرق اهل بیت در این زمینه رسیده در کتب اهل سنت نیز روایاتى كه دال بر وجوب است كم نیست. از جمله در روایت معروفى، عایشه مىگوید:" نماز بدون طهارت و درود بر من قبول نخواهد شد". اما در باره صلوات در نماز باید گفت در روایاتی صلوات را جزئی از نماز و باعث کامل شدن نماز به حساب آورده اند. امام صادق (ع) می فرماید:" صلوات باعث کامل شدن نماز می شود."[6] در جای دیگر امام باقر (ع) در بارۀ صلوات در رکوع و سجده فرمودند: " هر کس در رکوع و سجود و قیام نمازش صلوات بر محمد (ص) و آل او بفرستد خداوند ثواب آن را مانند ثواب رکوع و سجود و قیام (در نامه اعمال او) مىنويسد.[7] و هم چنین صلوات در نماز را باعث سنگینی اعمال حسنه شمرده اند."[8] و در روایت دیگری امام صادق (ع) فرمودند: "اگر کسی در نمازش صلوات بر محمد آل او نفرستد این نماز او را به بهشت نمی برد.[9] " البته منظور از صلوات، صلوات کامل است که کیفیت آن در روایات وارد شده که: "صلوات کامل آن صلواتی است که با آل همراه باشد." (اللهم صل علی محمد و آل محمد).[10] فقهای شیعه هم دربارۀ صلوات فرموده اند: "صلوات بر پیغمبر و آل او در تشهد اول و دوم نماز واجب است، و در غیر آن مستحبّ است." از فقهاى اهل سنت" شافعى" آن را در تشهد دوم واجب مىداند، لذا در نماز مخصوصا در رکوع و سجده و در غیر نماز در سایر حالات از مستحبات موکد است.[11] بنا براین آثار و برکات بیشمار صلوات، شامل صلوات در هنگام رکوع و سجده نیز می شود. [1] احزاب ، 56. [2] خمسه ای قزوینی، علی، صلوات کلید حل مشکلات، ص 25، چاپ 92، نشر جمال، به نقل از جمال الاسبوع، ص 241. [3] نوری، مستدرک الوسائل، ج 5، ص 355، به نقل از صلوات کلید حل مشکلات، ص 24. [4] شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 4، ص 1216. [5] مجلسی، محمد تقی، بحار الانوار، ج 91، ص 62. [6] صدوق، من لا یحضره الفقیه ج 2، ص 183. [7] کلینی، اصول کافی، ج 3، ص 324: (قَالَ الْبَاقِرُ(ع):مَنْ قَالَ فِي رُكوعِهِ وَ سُجُودِهِ وَ قِيامِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ كتَبَ اللَّهُ لَهُ بِمِثْلِ الرُّكوعِ وَ السُّجُودِ وَ القیام). [8] اصول کافی، ج 2، ص 494، چاپ دار الکتب الاسلامیه، سال 1365، تهران، باب صلوات بر پیامبر (ص). [9] اصول کافی، ج 2، ص 495. [10] وسائل الشیعه، ج 7 ، ص 203. [11] مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج 17، ص 421، ( رساله عملیه ایشان مساله 100 از بحث تعقیبات نماز).
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 11:43 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
عجب نامه ایه این نامه چقدر نکات دقیقی رو امام ره تذکر دادندنامه
زمان:2 مهر 1367 / 12 صفر 1409 مکان:موضوع:حکم بازى شطرنج و خريد و فروش آلات موسيقىبسم اللّه الرحمن الرحيم مخاطب:
قديرى، محمدحسن (از اعضاى دفتر امام خمينى در قم) خدمت حضرت مستطاب آيت اللّه العظمى امام خمينى - مد ظله العالى با عرض سلام و ادب و احترام، اخيرا دو استفتاء منتشر شده که در يکى از خريد و فروش آلات لهو سؤال شده و در جواب آمده که خريد و فروش آلات مشترکه به قصد محلله آن اشکال ندارد. و در ديگرى در سؤال مفروض است که امروز شطرنج بکلى آلت قمار بودن خود را از دست داده و تنها به صورت ورزش فکرى درآمده است و در جواب آمده است که بر فرض عمل مزبور اگر برد و باختى در بين نباشد اشکال ندارد. و آقاى مورد اعتمادى نقل کردند که در بعضى روزنامه ها بر فرض مزبور را ننوشته است. در اينجا سؤالاتى مطرح است.
1- خريد و فروش آلات مشترکه مانع ندارد مگر اينکه قصد منفعت حرام در بين باشد. پس چرا در جواب سؤال اول قصد حلال قيد شده است? 2- در سؤال دوم سائل محترم از کجا ادعا مى کند که امروز شطرنج آلت قماربودن خود را بکلى از دست داده و تنها ورزش فکرى شده است? 3- در روايت معتبره است از سکونى از حضرت صادق - عليه السلام: اول - قال: قال رسول اللّه (ص) انهاکم عن الزفن و المزمار و عن الکوبات و الکبرات. دوم - قال: نهى رسول اللّه (ص) عن اللعب بالشطرنج و انزو... . زفن، به معناى رقص است (مجمع البحرين) مزمار، نامى است که مطلق نى را شامل مى شود و نهى حضرت، حجت بر تحريم است مگر حجتى بر خلاف باشد. و هردو دليل اطلاق دارد. بنابراين استفاده مى کنم که نى زدن حرام است چه نى آلت مختصه باشد يا مشترکه و بازى شطرنج حرام است چه آلت قمار را از دست بدهد يا نه . و دعواى انصراف منشا صحيحى مى خواهد که به نظر نمى رسد و آنچه ممکن است گفته شود مثل غلبه يا آليت در آن زمان منشا صحيحى نيست. و البته در حد خودم در ادله فحص و به مطالب حضرتعالى هم مراجعه نمودم حجتى بر خلاف اطلاق مزبور نيافتم. ادله ميسر و لهو تطبيق بر آلات منافاتى با اطلاق ندارد و علت منصوصه اى هم در ادله نيست و در هر صورت اگر ساحت قدس حضرتعالى از اينگونه مسائل به دور باشد به نظر من بهتر است و ضرورتى در نشر آنها ديده نمى شود. ديگر هر طور صلاح مى دانيد. از جسارت عذر مى خواهم و از خداوند متعال دوام سايه بلند پايه آن حضرت را مسئلت دارم. والسلام عليکم و رحمة اللّه و برکاته . 4 صفرالخير 1409 - محمدحسن قديرى بسمه تعالى جناب حجت الاسلام آقاى قديرى - دامت افاضاته پس از عرض سلام و قبل از پرداختن به دو مورد سؤال و جواب، اينجانب لازم است از برداشت جنابعالى از اخبار و احکام الهى اظهار تاسف کنم. بنا بر نوشته جنابعالى زکات تنها براى مصارف فقرا و ساير امورى است که ذکرش رفته است و اکنون که مصارف به صدها مقابل آن رسيده است راهى نيست و رهان(1) در سبق(2) و رمايه (3) مختص است به تير و کمان و اسبدوانى و امثال آن، که در جنگهاى سابق به کار گرفته مى شده است و امروز هم تنها در همان موارد است. و انفال(4) که بر شيعيان تحليل(5) شده است، امروز هم شيعيان مى توانند بدون هيچ مانعى با ماشينهاى کذايى جنگلها را ازبين ببرند و آنچه را که باعث حفظ و سلامت محيط زيست است را نابود کنند و جان ميليونها انسان را به خطر بيندازند و هيچکس هم حق نداشته باشد مانع آنها باشد، منازل و مساجدى که در خيابانکشيها براى حل معضل ترافيک و حفظ جان هزاران نفر مورد احتياج است، نبايد تخريب گردد و امثال آن. و بالجمله آنگونه که جنابعالى از اخبار و روايات برداشت داريد، تمدن جديد بکلى بايد از بين برود و مردم کوخنشين بوده و يا براى هميشه در صحراها زندگى نمايند. و اما راجع به دو سؤال، يکى بازى با شطرنج در صورتى که ازآلت قمار بودن بکلى خارج شده باشد، بايد عرض کنم که شما مراجعه کنيد به کتاب جامع المدارک مرحوم آيت اللّه آقاى حاج سيد احمد خونسارى که بازى با شطرنج را بدون رهن جايز مى داند و در تمام ادله خدشه مى کند، در صورتى که مقام احتياط و تقواى ايشان و نيز مقام علميت و دقت نظرشان معلوم است، اما اينکه نوشته ايد از کجا سائل به دست آورده که شطرنج بکلى آلت قمار نيست، اين از شما عجيب است، چون سؤالها و جوابها فرض است و بنابراين آنچه را من جواب داده ام در فرض مذکور است که اشکالى متوجه نيست و در صورت عدم احراز بايد بازى نکنند. و عجيبتر آنکه نوشته ايد چرا به جاى قصد حرام نباشد، قصد حلال نوشته شده ? گ-ويى عمل شخص متوجه و قاصد بدون قصد هم مى شود، در اين صورت قصد حلال مساوق است با نبودن قصد حرام. و اما در قضيه خريد و فروش آلات مشترکه براى مقصد حلال، اشتباه بزرگى کرده ايد که گمان کرده ايد خريد و فروش براى منفعت حلال، يعنى استفاده حرام کردن و اين برخلاف آنچه نوشته شده است مى باشد. البته در اين زمينه ها مسائل زيادى است که حال و وقت من اجازه تعقيب آنها را ندارد. از جنابعالى که فردى تحصيلکرده و زحمت کشيده اى مى باشيد، توقع نبود که اينگونه برداشت کرده و آن را به اسلام نسبت دهيد. شما خود مى دانيد که من به شما علاقه داشته و شما را مفيد مى دانم، ولى شما را نصيحت پدرانه مى کنم که سعى کنيد تنها خدا را درنظر بگيريد و تحتتاثير مقدسنماها و آخوندهاى بيسواد واقع نشويد، چرا که اگر بنا است با اعلام و نشر حکم خدا به مقام و موقعيتمان نزد مقدس نماهاى احمق و آخوندهاى بيسواد صدمه اى بخورد، بگذار هرچه بيشتر بخورد. از خداوند متعال توفيق جنابعالى را در خدمت به اسلام و مسلمين چون گذشته خواهانم. والسلام عليکم و رحمةاللّه. 2/7/67 1- گرو بستن، شرط بستن.
روح اللّه الموسوى الخمينى 2- گرو و شرط بندى در مسابقه تيراندازى يا اسبدوانى.
3- تيرانداختن، تيراندازى.
4- انفال (به فتح همزه )، جمع نفل: به معنى غنيمت، بهره ، هبه .
در قرآن کريم، سوره انفال، واژه انفال اينچنين معنا شده است: ليسئلونک عن الا نفال قل الا نفال للّه والرسول فاتقوااللّه و اصلحوا ذات بينکم و اطيعوااللّه و رسوله ان کنتم مؤمنين (اى رسول ما) چون امت از حکم انفال (غنايم رسيده به دست مسلمانان بدون جنگ و زحمت از قبيل معادن بيشه ، زمين خراب بدون مالک و قطايع ملوک و غيره ) را بپرسند، جواب ده که انفال مخصوص خدا و رسول است (که رسول و جانشينانش به هرکس و به هر قدر که صلاح باشد بخشند) در اين صورت شما مؤمنان بايد از خدا بترسيد (و در مورد انفال از طمع ونزاع و تفرقه بپرهيزيد) و بين خودتان صلح و آشتى برقرار کرده و خدا و رسولش را اطاعت کنيد اگر اهل ايمانيد.
صحیفه نور-ج۲۷-صفحه۸۰
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 9:23 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
جملاتي از مرحوم علامه محمدتقي جعفري
برداشتهايي از تفسير نهجالبلاغه سخنان نهجالبلاغه جلوه والايي از ابعاد گوناگون يك انسان پوينده در مسير كمال برين است. طبيعي است كه اين سخنان، توهّمات بيپايه و جزئيّات زودگذر و ذوقپردازيهاي شاعرانه و افسانهگوييهاي تخديركننده نيست. محتويات اين سخنان، به همان اندازه واقعيّت دارد كه انسان در طبيعت وابسته به آفريننده طبيعت، ميتواند راه هدف اعلاي زندگيِ خويش را در پيش گيرد. # جامعهاي كه علي را جدّي نگيرد ... آري، بدون مبالغه و تأثرات از احساسات لذت بار ولي بي اساس و زودگذر، با كمال صراحت و جديت ميگوييم: طرز تفكّرات و رفتار اميرالمؤمنين(ع) در ارتباطات چهارگانه: 1- ارتباط انسان با خويشتن 2- ارتباط انسان با خدا 3- ارتباط انسان با جهان هستي 4- ارتباط انسان با همنوع خود، از بهترين دلايل اثبات هدفدار بودن هستي و انسان است؛ هدفي كه بالاتر از لذايذ و امتيازات زندگيِ ماديِ آدمي است. جامعهاي كه شخصيتي مانند اميرالمؤمنين عليبن ابيطالب(ع) را كه همه گفتارها و كردارها و انديشههايش حقّ بوده، جدّي نگيرد و موجوديّت خود را به وسيله تعليم و تربيت او تكامل نبخشد، بديهي است با چه نتايجي مواجه خواهد گشت. اگر بشريّت با اين قيافه ملكوتي از نزديك آشنا بود و از تعليم و تربيتِ او برخوردار ميشد، امروزه كمال او به كجا رسيده بود؟ # زندگي بدون نظم ... زندگي بدون نظم، مساوي زندگي بي قانون و اصل است كه مساوي بي هويتي زندگي است. روشنترين و محكمترين دليل بر ضرورت نظم در زندگي، قانونمنديِ همه اجزاء كوچك و بزرگ جهان هستي است كه زندگي آدمي هم يكي از آنهاست. كسي كه انتظار دارد ميتوان زندگي را بدون نظم سپري كرد، در حقيقت منكر قانون حاكم بر هستي بوده، هيچ چيز را شرط هيچ چيز نميداند! اين، همان كوري است كه با وجود آن، امكان ديدن و دانستن هيچ چيزي وجود ندارد. به جرأت ميتوان گفت: نيرومندترين عامل تخريب زندگي ـ چه فردي و چه اجتماعي ـ همين بياعتنايي به نظم است كه معلول جهل يا بياعتنايي به قانونمنديِ حيات است كه جزئي بسيار با اهميت از كيهان منظم و قانونمند است. # من گمان نميكنم... آنچه موضوع بحث و بررسي ماست، اين است كه: آيا اين تفسيركنندگان ميتوانند خود را مجاز بدانند پرونده انسان را در آن انعكاسات و مكانيسم خلاصه نموده و حقيقتي را به نام انسانيّت، از انسانها منها كنند؟! يا آن اندازه بياهميّت تلقي كنند كه گويي چنين حقيقتي وجود ندارد؟! من گمان نميكنم آن مغزهاي مقتدر كه در قلمروِ علوم انساني به آن همه معلومات مفيد دست يافتهاند، خود را براي نفي انسانيّت انسان مجاز بشمارند. ما به عنوان نمونه، حدود 950 مشخصّه انساني را در جلد اول ترجمه و تفسير نهجالبلاغه متذكر شديم و اثبات كرديم هيچ ماشيني اگرچه به عظمت نهايي برسد، نميتواند داراي آن مختصّات باشد. # سكوت؛ جواب راسل! و كدامين وجدان و انديشهاي است كه به احساسات خوشايند درباره مسائل اخلاقي كفايت بورزد و نگويد: چرا و به كدامين علّت، از لذايذ و نيروهاي طبيعي كه دارم، در خدمت انسانها صرفنظر كنم؛ انسانهايي كه نه امتيازي براي عشق ورزيدن دارند و نه يك عامل ماوراي طبيعي (خدا) محبوبيّت آنان را اثبات كرده است. اين، همان معمّاي ناگشودني است كه در سالهاي گذشته (1342 خورشيدي) كه با برتراند راسل مراسلات علمي و فلسفي داشتيم، مطرح نموديم و ايشان پاسخي براي حلّ اين معمّا نداشتند. # تعريف عدالت از آن هنگام كه در ديدگاه نوع انساني، حقيقتي به نام "قانون" نمودار شده، مفهوم "عدالت" نيز براي او مطرح گشته است، زيرا عدالت عبارت است از: رفتار مطابق قانون. اين تعريف كه به نظر ما يكي از جامعترين تعريفات براي عدالت است، ميتواند شامل همي رفتارها و پديدههاي عادلانه باشد. گمان نميرود يك انسان عاقل پيدا شود و معناي قانون و عدالت و اهميتِ اساسيِ آن دو را درك كند، با اينحال عاشق عدالت نشود. عدالت است كه واقعيّت را از ضد واقعيّت تفكيك ميكند. عدالت است كه طعم حياتيِ قانون را به ما ميچشاند. عدالت است كه انسان را از حيوان جدا ميسازد. عدالت، حيات است و ظلم مرگ و نابودي. فرد و جامعهاي كه عدالت را به شوخي و مسخره بگيرد، قوانين جبريِ جهان هستي و حيات، آن فرد و جامعه را زير پنجههاي پولادين خود بهطور جدي متلاشي خواهد ساخت. فرد و يا جامعهاي كه عدالت را وسيلي خودكامگيها قرار ميدهد، حيات واقعيِ خود را بازيچه فضولات زندگيِ حيواني قرار داده است. # ...گوش فرا نخواهم داد! عشق به عدالت، بدون عشق به حيات، خيالي بيش نيست. من هرگز به پند و اندرز و شعر و اصطلاحبافي كسي كه نتوانسته است حيات را شايسته عشق معرّفي كند، ولي ميخواهد عدالت را معشوق انسانها قلمداد كند، گوش فرا نخواهم داد. زيرا عشق به عدالت يا هر چيز ديگر، پديدهاي از لذّت را در بر دارد كه جالبترين خواسته خودمحوري است؛ در صورتي كه حيات به معناي واقعي، فوق خودخواهي و خودمحوري است، زيرا حيات واقعي كه در يك فرد به جريان ميافتد، با حيات ديگران نيز مشترك است، و اساسيترين مختصّ حيات، تعديل و تصعيدِ خودمحوري به سود انسانمحوري است كه رو به كمال دارد. همانگونه كه ملاحظه ميشود، اشتراك با حيات ديگران و لزومِ تعديل و تصعيد، با لذّتجويي سازگار نميباشد. # همين لحظه كه اين كلمات را مينويسم ... ديناميسم حيات جانداران از آغاز حركت در اين كره خاكي، احساس و صيانت خويش از تلف شدن و دفاع از حيات و آماده كردن محيط مناسب براي زندگي مطلوب خود و توليد مثل و ... تا همين لحظه كه اين كلمات را مينويسم، واقعيّت ثابت ـ نه سكون فيزيكي و شيميايي ـ دارد، اگرچه ميلياردها ميليارد جاندار سر از خاك بركشيده و سپس رواني خاك ميشوند. فضل و عدل به قول مولوي، و تشنگي به كمال و شرافت انساني، احساس تعهّد در زندگي و لزوم عدالت و مطلوبيّت علم و هنر، از قديميترين دوران زندگي انساني واقعيّت ثابت دارند؛ با اينكه ميلياردها انسان و دهها تمدّن و فرهنگ و جامعههاي متنوع، چونان مهمانان چند روزي خوان گستردهء طبيعت، از اين مهمانسرا درگذشتهاند. # متفكّر همه جانبهاي را نديدهام كه... اينجانب در امتداد مطالعاتي كه داشتهام، جز افراد بسيار معدود، دانشمند و فيلسوف و متفكر همه جانبهاي را نديدهام كه صراحتاً يا تلويحاً اشارهاي به محدوديّت و نسبيّت علم و جهانبينيِ خود نداشته باشد. حتّي آن عده بسيار معدود هم كه ادعاي علمشان گوش فلك را كر ميكند، ميدان علمِ خود را در پديدهها و مصاديق تحقّقي نميتوانند انكار كنند. به اين معني كه جهانبيني و انسانشناسيِ خود را با مشتي كليّات قاطعانه ارائه ميدهند و آنگاه ميگويند: اجزاء طبيعت و روابط ميان آنها و ابعاد و استعدادهاي انسان، تدريجاً كشف خواهد شد! شايد اغلب صاحبنظرانِ مطّلع ميدانند كه بعضي از مكتبها كه در روش دگماتيسم (جزمي و قطعي) مشهورند، وقتي به مجهولاتي ميرسند و ميبينند درباره آنها چيزي نميدانند، فوراً حواله به آينده نموده و ميگويند: اين مجهولات را آينده كشف خواهد كرد. البته ما منكر گسترش علم از گذشته به آينده نيستيم. به قول مولوي: هين بگو تا ناطقه جو ميكَنَد تا به قرني بعد ما آبي رسد گر چه هر قرني سخن نو آوَرَد ليك گفت سالفان ياري كند ولي بايد بدانيم هر كشف تازهاي در طبيعتشناسي و انسانشناسي، دگرگونيِ خاصّي در تعريفات و دلايل كلاسيك ما وارد ميسازد و در اين تغيير و دگرگوني كه مسلّماً به تغيير در تفكّرات جهانبيني منجر ميشود، چون و چراهاي تازهتري براي ما نمودار ميگردد و در نتيجه، خرافي بودنِ مطلقگوييهاي ما را در هر دورهاي از گذرگاه علم و جهانبيني به خوبي اثبات ميكند. # انساني كه هنوز ... آن انساني كه هنوز آنچه را كه به خود نميپسندد، بر ديگران ميپسندد و هنوز آنچه را كه به خود ميپسندد، بر ديگران نميپسندد، از عرفان الهي هيچ بهرهاي نخواهد برد. آن كس كه هنوز نميداند توقّع نتيجه بدون كار، بزرگترين عامل تباهيِ اخلاقيِ انساني است و هنوز طعم نظم را در كار نچشيده است، از عرفان به جز حالات لذايذ روانيِ زودگذر نصيبي نخواهد داشت. تا يك انسان از صفات نيكوي خيرخواهي، خيرانديشي، صبر، شكيبايي و ظرفيت در برابر رويدادهاي سخت و هنگام رويآوردن امتيازات برخوردار نباشد، از گرديدن عرفاني واقعاً محروم خواهد ماند. از يك جهت ميتوان گفت چون عرفان اسلامي عبارت است از: تخلّق به اخلاق الله، لذا توقع اين مقام عالي بدون تخلّق به اخلاق فاضله كه مقدمه لازم آن است، امكانپذير نيست. # دموكراسيِ تفسير نشده بايد از آن حمايتگران رهايي و بي بند و باري و واگذاركنندگان انسان به حال خود پرسيد: آيا سقوط تعهدها و پيمانها از اعتبار و ارزش، به اصول عاليه مذهب و اخلاق والاي انساني مستند است يا به آن بيماريِ مغزي و رواني كه ضرورت تقيّد به اصول انساني را از بين برده است؟! شما هر چيزي را كه فراموش كنيد و حتي اگر شخصيت خودتان را زير پا بگذاريد، نميتوانيد ضرورت مفيد بودن عمل به تعهدها و پيمانها را ـ خواه تعهد و پيمان ميان افراد، خواه ميان فرد و گروه و ميان فرد و جامعه و ميان جوامع را با يكديگرـ فراموش نماييد و به زير پا بيندازيد. با اين حال، انسانهاي رها شده از اصول عاليي مذهب و اخلاق، امروز كمترين ارزشي به تعهدها و پيمانها نميدهند. همين ساعت كه اين جملات را مينويسم، در همين روز (4/1/1367 هـ . ش) بر خلاف تماميِ مقررات و قوانين بينالمللي، موشكهاي وحشتناك و مرگبار، يكي پس از ديگري مناطق مسكوني ـ يعني خانهها و كاشانههاي مردم را كه براي زندگي ساخته و آباد كردهاند ـ به تلّي از ويرانهها مبدل ميكند و با شكستن چراغهاي زندگيِ پير و جوان و كودك، زن و مرد، بيمار و تندرست را در مدارس، مساجد و بيمارستانها، آنها را خاموش ميسازد. همين روزها، چند نفري در اتاقي نشسته و درباره پديده قدرت و ناتوانيِ شرمآورِ بشر از استفاده صحيح و منطقي از آن بحث ميكرديم كه ناگهان صداي بسيار مهيبِ انفجارِ يك موشك، براي لحظاتي گفتگوي ما را قطع نمود و همگي به روي هم خيره مينگريستيم كه هم اكنون عدهاي انسان بيگناه به خاك و خون درغلطيدند. در همين حال، يكي از دوستان كه اهل فضل و دانش است، وارد شد و گفت: ديشب حادثهاي را ديدهام كه هم تفسيركننده دموكراسي كه ترقي و تمدن بشري را اثبات ميكند بود و هم تفسيركننده سوسياليسم كه با جبر تاريخ وارد عرصي زندگي انسانها شده است. اين حادثه، انفجار يك موشك ويرانگر در نزديكيِ خانه ما بود. پس از آرام كردن خانواده خودم، به سرعت به طرف جايگاه اصابت موشك رفتم؛ منظره بسيار هولناكي را ديدم كه تواناييِ توصيف آنرا ندارم و گمان نميكنم ضربه روانيِ آن حادثه در درونم، تا نفسهاي واپسينم زايل شود. تلّي از خاك را ديدم كه همه افراد يك خانواده را در خود دفن كرده بود و تنها سر كودكي شيرخوار با انگشتان كوچك يك دستش، بيرون مانده بود. آهسته و بسيار ملايم خاكها را از پيرامون آن سر كنار زدم و صورت كودك پيدا شد. در حالي كه دهان او باز بود و پستانكش در فاصله كمي ديده ميشد، با خود گفتم: اي كاش، صدايم بلند بود و به گوش قانوننويسها و سازمانهاي بينالملليِ حمايت از انسانها ميرسيد كه آقايان، تشريف بياوريد! و پاسخ اين كودك را كه براي سؤال از شما دهان باز كرده، بدهيد. ولي هيهات! يكي از حاضران جلسه گفت: شما كجاييد؟ اصلاً معلوم است چه ميگوييد؟ مگر آنان نميدانند در اينجا چه ميگذرد؟ اگر شما فقط يك شب و روز، آنچه را كه رسانههاي دنيا ميگويند، گوش بدهيد، خواهيد ديد همان كسانيكه با فروش اسلحه براي خونريزي، كاخ آمال زندگيِ خود را بنا ميگذارند، خبر و خط ميدهند. بسيار خوب، حالا من مانع بحث شما نشوم، ادامه بدهيد آيا ميتوان راهي پيدا كرد كه آدمي با آن همه ادعاهايش كه به تكامل رسيده و تمدن بهوجود آورده است، هنگام رسيدن به قدرت، مبدل به حيواني ناتوان نگردد و آن قدرت را در مسير سازندگي بهكار بيندازد؟ # بر بالين يك بيمار هر اندازه فاصله بين ناظر و جسم متحرك زيادتر باشد، حركت آن جسم كندتر مينمايد. حقيقت اين است كه با اينكه سازنده كشش زمان در كارگاه مغز ماست و ما ميتوانيم عبور طناب ممتدّ زمان را در درون خود احساس نموده و چگونگيِ شتاب و كنديِ آنرا به طور مستقيم دريافت كنيم، با اين حال، به ندرت اتّفاق ميافتد چنين توجّه عميقي به درون داشته و واقعيّت گذشت زمان را به خوبي دريابيم. آري، فقط در آن هنگام كه پس از سپري شدن ساليان عمر به عقب بر ميگرديم، تا حدودي سرعت گذشت زمان را درك ميكنيم. فراموش نميكنم روزي بر بالين يك بيمار نشسته بودم كه حدود نود سال از عمرش گذشته بود و دو روز بعد از دنيا رفت. در آن روزي كه هنوز هوش و درك خود را از دست نداده بود، از وي پرسيدم: ساليان گذشته عمر خود را چگونه درك ميكنيد؟ او پلكهاي چشمش را روي هم گذاشت و فوراً باز كرد و گفت:چنين چيزي و با چنين سرعتي. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:33 توسط محمد
|
|
||