|
|
|
|
پيام رهبر معظم انقلاب به آقای اسماعيل هنيّه نخست وزير دولت قانونی حماس27/10/1387بسم الله الرحمن الرحيم
برادر مجاهد جناب آقای اسماعيل هنيّه سلامعليكم بما صبرتم صبر بيست روزهی شما و مجاهدان دلير و از جان گذشته و آحاد مردم غزه در برابر يكی از فجيعترين جنايات جنگی جهان و تاريخ، پرچم عزت را بر سر امت اسلام به اهتزاز در آورده است. شما ثابت كرديد كه دل سرشار از ايمان به خدا و قيامت و روح منيع و عزيز مسلمانی كه ذلت و تسليم دربارهی ظلم و زور را بر نمیتابد، آنچنان قدرتی میآفريند كه حكومتهای جبّار و مستكبر و ارتشهای مجهّز در برابر آن ناتوان و ذليلاند. ارتشی كه قدرت فداكاری و شهادتطلبی شما، آن را بيست روز است پای در گل در پشت دروازههای غزه به خفت افكنده همان است كه ظرف شش روز بخشهای عظيمی از سه كشور عربی را زير سيطرهی خود در آورد. به ايمان و توكل خود، به حسن ظنّ خود به وعدهی الهی، به صبر و شجاعت و فداكاری خود بباليد كه امروز همهی مسلمانان به آن ميبالند. جهاد شما تا امروز آمريكا و رژيم صهيونيست و حاميان آنان و سازمان ملل و منافقان امت اسلامی را رسوا كرده است. امروز نه فقط ملّتهای مسلمان، كه بسياری از ملتهای اروپا و آمريكا حقانيت شما را از بن دندان پذيرفتهاند. شما همين امروز هم پيروزيد و با ادامهی اين ايستادگی شرافتمندانه دشمن زبون و ضد بشر را باز هم بيشتر به ذلت و شكست خواهيد كشاند. انشاءالله |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 17:26 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
بسماللَّهالرّحمنالرّحيم
اولاً صميمانه، عميقاً به همهى برادران و خواهران حاضر در اين محفل گرم و صميمى و سرشار از عشق و محبت، به مناسبت ميلاد صديقهى طاهره حضرت فاطمهى زهرا (سلام اللَّه عليها) و همچنين ولادت فرزند پرافتخار و سربلندش، امام عزيزمان (رضوان اللَّه تعالى عليه)تبريك عرض ميكنم و از برادران عزيزى كه با هنرنمائى و برنامههاى خودشان ما را از كوثر محبت اهلبيت (عليهمالسّلام) سيراب كردند - چه خوانندههاى عزيز، چه شعرائى كه اين شعرها را سروده بودند - تشكر ميكنم. حقاً عرصهى محبت اهلبيت عرصهى شايستهاى براى هنرنمائى است و در ميان اين مجموعهى نور، محبت فاطمهى زهرا (سلام اللَّه عليها). جاى ابراز هنر، ابراز ذوق و ظرافت طبع حقاً و انصافاً همينجاست. فاطمهى زهرا (سلام اللَّه عليها) كلمةاللَّهِ پرمضمون و مانند يك درياى ژرف و عميق است. هر چه فكر انسان، ذوق انسان، طبع ظريف صاحبان طبع در اين زمينه كنكاش بيشترى كند، تدبر و تأمل بيشترى كند، گوهرهاى بيشترى به دست خواهد آورد. البته توصيهى هميشگى ما اين است كه ژرفپيمائى در اين اقيانوس نور و معنويت به كمك احاديث اهلبيت باشد. همانطورى كه در يكى از اشعارى كه آقايان خواندند، اين مضمون بود، كه معرفت اين خاندان هم در اختيار خود اين خاندان است؛ از آنها فرا بگيريم. آنها را معرف خودشان قرار بدهيم. تأمل كنيم، دقت كنيم تا به صورت عميق و ژرفى اين كلمات و اين معانى را بفهميم. شعراى عزيز ما، مداحان و ستايشگران اهلبيت (عليهمالسّلام) كه اين افتخار را دارند كه به كلمات و به روايات اهل بيت مراجعه كنند، تأمل كنند، تدبر كنند، از اهل بصيرت و معرفت براى ژرفيابى كمك بگيرند، آن وقت ذوق، طبع لطيف، دقت نظر و كنكاش، صوت خوب و حنجرهى توانا را در خدمت اينها قرار دهند. اين يكى از بهترين و شريفترين كارهاست. در بارهى مداحى اهلبيت و ستايشگرى اين انوار مقدسه و طيبه، بنده در طول اين ساليان متمادى كه اين جلسهى شريف و عزيز و مغتنم در اينجا تشكيل ميشود، صحبتهاى زيادى كردهام كه تكرار آن صحبتهارا لازم نميدانم، ليكن همين قدر عرض كنم كه هر چه ما جلو ميرويم، نقش ارتباطگيرى با هنر بيشتر آشكار ميشود؛ ارتباط گرفتن با ذهن و دل مخاطبان خود، مردم خود، با كمك ابزار بسيار كارآمد هنر. امروز آن كسانى كه پيامى براى مردم دارند؛ چه پيام رحمانى، چه پيام شيطانى - فرق نميكند - بهترين وسيلهاى كه در اختيار ميگيرند، وسيلهى هنر است. لذا شما مىبينيد به كمك هنر، امروز در دنيا باطلترين حرفها را در ذهن يك مجموعهى عظيمى از مردم به صورت حق جلوه ميدهند كه بدون هنر امكان نداشت، اما با هنر و به كمك ابزار هنر اين كار را ميكنند. همين سينما، هنر است؛ همين تلويزيون، هنر است؛ انواع و اقسام شيوههاى هنرى را به كار ميگيرند براى اينكه بتوانند يك پيام باطل را به شكل حق به ذهنها منتقل كنند. بنابراين هنر اينقدر اهميت پيدا كرده است. منتها ما مسلمانها و بخصوص ما شيعيان، امتيازى داريم كه ديگر مليتها و اديان اين امتياز را به قدر ما ندارند و آن عبارت است از اجتماعات دينى كه به شكل روبهرو، چهره به چهره، نفس به نفس تشكيل ميشود كه اين را در جاهاى ديگر دنيا و در اديان ديگر كمتر ميشود پيدا كرد. هست؛ نه به اين قوّت، نه به اين وسعت، نه به اين تأثيرگذارى و محتواهاى راقى. فرض بفرمائيد براى كسانى كه با زبان قرآن آشنا هستند، آيات كريمهى قرآن با صوت خوشى روبهرو تلاوت شود. اين تأثيرش تأثير بسيار بالائى است. ماجراى مدحخوانى و ستايشگرى مداحان ما از اين باب است؛ استخدام هنر براى انتقال مفاهيم والا و باارزش كه تا اعماق جان مخاطب نفوذ كند. اين يك وسيله است، اين يك ابزار بسيار باارزش است. ابزار است، اما آنقدر اين ابزار وزن پيدا ميكند كه گاهى به قدر خودِ محتوا اهميت پيدا ميكند؛ چون اگر نباشد، محتوا قابل انتقال به دلها نيست. مداحىِ شما از اين قبيل است. هر چه هنرمندانهتر باشد، از ابزار هنر، از صوت خوش، حنجرهى خوب برخوردار باشد، بهتر است و هر چه محتوا - آنچه كه ميخوانيم - آموزندهتر باشد، براى مخاطب قابل فهمتر باشد، درس آموزتر باشد، از جهت مديريت فكرىِ مخاطبتان تازهتر و با طراوتتر باشد، ارزشش بيشتر است. البته با توجه به همان مطلبى كه اول عرض كرديم، يعنى در چهارچوب تعاليم و معارف اهلبيت. لذا بازى كردن با مسئلهى مداحى سزاوار نيست. مداحى را به صورت يك كار صرفاً سطحى، شكلى، ظاهرى در آوردن، آن را عبارةٌاخراى تقليد از يك كار مبتذل غربى قرار دادن، هيچ جائز نيست. اين را توجه بكنند، بخصوص جوانها كه توى اين صراط وارد ميشوند. هيچ اشكالى ندارد كه از شعرى با زبان مردم استفاه شود، ليكن با مضمون درست، با مضمون صحيح. اگر چنانچه مداح و خواننده ما و ستايشگر اهل بيت (عليهمالسّلام) از كسانى كه خودشان غرق در حيرت و بدبختىاند - وادى هنرى غرب، بخصوص هنر موسيقىشان كه به ابتذال كشانده شده - و در وادى حيرت و سردرگمى شيطانى و نه حيرت رحمانى هستند، اين كار شريف و پاكيزه و مقدس را الگوگيرى كرد، اين كار ناسزاوار است؛ كار ناشايستى است. و نكتهى ديگرى كه اين را هم ما دائماً تذكر دادهايم، باز هم عرض ميكنيم، اين است كه محتواها را محتوائى قرار بدهيد كه مخاطب شما استفاده كند؛ يا يك منقبت قابل فهمى، يا يك فضيلت برانگيزانندهاى از اهلبيت (عليهمالسّلام) باشد كه اعتقاد و ايمان انسان را محكم كند. شما ببينيد مداحان اهلبيت (عليهمالسّلام) در دوران حيات معصومين (عليهمالسّلام) بر روى چه چيزهائى تكيه ميكردند. شعر دعبل، شعر كميت، شعر فرزدق - اين شعرهائى كه ائمه (عليهمالسّلام) اينها را تشويق كردند - بر روى چه چيزهائى تكيه ميكردند. شما نگاه كنيد ببينيد محتواى اين اشعار يا عبارت است از اثبات حقانيت اهلبيت با دليل، با استدلال - استدلالى كه در كسوت زيبا و لطيف شعر خودش را نشان ميدهد. شعر دعبل را نگاه كنيد - يا بيان فضائل اهلبيت (عليهمالسّلام)؛ همينى كه امروز در شعر اين خوانندگان عزيز ما هم چند بار تكرار شد. اشارهى به ماجراى هل اتى، اشارهى به ماجراى مباهله، اشارهى به تعبيرات پيامبر مكرم نسبت به فاطمهى زهرا (سلام اللَّه عليها)، يا بيان درسهائى كه از زندگى آن بزرگواران ميشود گرفت كه نمونهى شيرينِ كاملِ نزديك به زمانِ خودمان، شعرهائى است كه در دورهى انقلاب - دورهى اوج نهضت در سال 56 و 57 - در محرم، دستهجات سينهزنى، به ابتكار خودِ مداحان، خودِ مرثيهسرايان، خود را نشان داد. دستهى سينهزنى توى بازار، توى خيابان سينه ميزد، نوحه ميخواند، ليكن هر كسى مىشنيد، ميفهميد كه امروز بايد چه كار كند؛ امروز بايد در كدام جهت حركت كند. وقتى شما اين هنر را - هنر صوت و لحن و آهنگ و شعر را كه كار شما مجموعهاى از چندين هنر است - در خدمت اين معانى قرار دهيد كه يا اثبات حقانيت اهلبيت را ميكند، يا فضائل و مناقب اهلبيت را ميگويد كه دل شنونده را روشن ميكند، يا معارف اهلبيت را تفهيم ميكند و راه زندگى را براى مخاطب شما روشن ميكند، آنوقت اين بالاترين ارزش را پيدا ميكند؛ آن وقت يك برنامهى مداحى شما به قدر چند ساعت سخنرانى و درس استدلالى ارزش پيدا ميكند. مسئله فقط تحريك احساسات نيست؛ هدايت ذهنهاست. البته امروز خوشبختانه من مىبينم كه هم در اين جلسه، هم در جلسات عزادارى و مناسبتهائى كه مداحان عزيز مىآيند ميخوانند، الحمد للَّه توجهات خوبى در اين سالها پيدا شده، ليكن ظرفيت، خيلى ظرفيت عظيمى است. شما جوانهائى كه اهل خواندن و سرودن و بيان كردن و برنامه اجرا كردن هستيد، به نياز امروز جامعهى اسلامى نگاه كنيد، ببينيد چقدر ملت ما، جوانها و جامعهى ما در كشاكش طوفانهاى گوناگونِ تهاجم سياسى و فرهنگى و انواع و اقسام تلقينات و تبليغات، به نگاه نو، به روحيهى سرشار از اميد، به دل لبالب از اطمينانِ به آينده، فهميدن راه روشن احتياج دارد. اين را همه بايد انجام دهند؛ هر كسى به يك نحوى. و شما ميتوانيد سهم وافرى در اين زمينه داشته باشيد. به هر حال، مجموعههاى اساتيد و پيشكسوتهاى مداحى ميتوانند كارهاى خوبى انجام دهند، اميدواريم انشاءاللَّه انجام دهند. يك نقطهى اساسى هم اين است كه ما وضعيت كنونى انقلاب را همواره هم در ياد خودمان داشته باشيم، هم در حوزهى شعاع گفتارى خودمان، تأثير نفس خودمان را به ياد ديگران بياوريم. عزيزان من! انقلاب يك حادثه در تاريخ ايران فقط نبود؛ اين يك حادثه در تاريخ جهان و در تاريخ بشريت بود. بر روى اين نكته من تكيه و تأكيد ميكنم - اين شعار نيست، اين تدقيق در يك حقيقت است - كه اين يك حادثه در تاريخ بشريت است. هر چه زمان بيشتر بگذرد، بيشتر اين حقيقت روشن خواهد شد. اينجور نبود كه حالا در كشورى نظامهاى طاغوتى و فاسد بودند، بعد به يك نظام اسلامى تبديل شد. البته اين بود؛ اما فقط اين نبود. از لحاظ اعتقادى و معنوى، قرنهاست كه دنيا را بعمد به سمت نگاه مادى و فهم مادىِ زندگى و عالم پيش ميبردند، الان هم دارند پيش ميبرند. اين انقلاب در مقابل اين موج عظيمى كه با همهى قدرت مادى آن را دائم تشديد ميكردند، آمد ايستاد و ضربه زد. انقلاب با مطرح كردن عَلمِ معنويت، با آن حركتى كه تركتازانه به پيش ميبردند، به آن حركت لطمه وارد آورد و او را كند كرد. امروز شما مىبينيد در همان كشورهائى كه مهد گرايش ماديگرى بود، گرايشهاى معنوى به شكلهاى مختلفى بروز كرده؛ يعنى طلب معنويت، عشق به معنويت، شوق و گرايش به معنويت در آنجا در بين جوانهايشان به وجود آمده - البته اين معنويت را وقتى نميتوانند درست اداره كنند، مديريت كنند، گرايشهاى انحرافى به وجود مىآيد؛ عرفانهاى قلابى، معنويتهاى دروغين. و شيادانى هم هستند كه نقش مىآفرينند - كه اگر توى اين شرائط اسلام و مكتب اهلبيت (عليهمالسّلام) بتواند خود را به قلب امپراتورى مادى غرب برساند، آنجا طالب دارد، مستمع دارد، علاقهمند دارد. و اين امروز در دنيا محسوس و مسلم است. اينى كه مىبينيد عليه اسلام اين همه حمله ميكنند، به نام مبارك پيغمبر اعظم (صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم) به مصداق قول مولوى: مه فشاند نور و سگ عوعو كند هر كسى بر طينت خود ميتند بر طينت خودشان مىتنند نسبت به نام مبارك آن بزرگوار. اين، حادثهى جديدى را به وجود آورده كه نفوذ اين نام در دنيا بيشتر شده؛ حضورش قويتر شده؛ جاذبهاش براى دل جوانها مضاعف شده و همين، گردانندگان استكبار را دستپاچه كرده كه عوامل و مزدورانشان را وادار ميكند كه هر روز به يك نحوى عكسالعمل نشان ميدهند كه اين نشاندهندهى هزيمت آنهاست. اين از جنبهى معنوى. از جنبهى سياسى اين است كه از دورانى كه مسئلهى استعمار در دنيا شروع شد - يعنى از قرن نوزدهم - كه آرام آرام از حدود دويست سال قبل تقريباً مسئلهى استعمار يعنى دستاندازى به كشورهاى ديگر از سوى قدرتهائى كه ميتوانستند دستاندازى كنند، شروع شد، نظام سلطه سر كار آمد؛ يعنى دنيا تقسيم شود به دو بخش؛ يك بخشِ گردنكلفت و زورگو و سلطهگر، يك بخشِ ضعيف و توسرى خور و سلطهپذير. انقلاب اسلامى شما در مقابل اين حركتى كه به حركت طبيعى دنياى سياست تبديل شده بود، ايستاد. اينى كه شما مىبينيد امروز در خيلى از كشورها صداى مرگ بر آمريكا بلند ميشود، اين چيز جديدى است؛ اين مخلوق حركت ملت ايران است. چنين چيزى وجود نداشت. اينى كه شما مىبينيد امروز در همهى دنيا، چه در كشورهاى اسلامى، چه حتّى در كشورهاى اروپائى، سياست آمريكائى منفورترينِ سياستها و سران كشور آمريكا منفورترينِ سياستمداران دنيا هستند، اين ناشى از اين حركت عظيم ملت ايران است. اينجا بود كه اول، شاخِ ابرقدرتىِ ابرقدرتها را شكست، نظام سلطه را به چالش طلبيد. چرا؟ چرا قدرتهاى بزرگ مثل آمريكا و ديگران با كشورهائى كه هميشه سلطهپذير بودند، بايد از موضع قدرت حرف بزنند؟ توى ايرانِ خود ما سران ذليلِ روسياهِ رژيم طاغوت، براى تصميمگيريهاى مهمشان اقدام نميكردند، مگر اينكه قبلاً با سفير آمريكا و سفير انگليس در ايران مشورت كنند. چرا؟ چرا يك ملت با توانائيهاى خود، با ذخائر فرهنگى و مادى و معنوى خود، بايستى تابع و تسليم يك قدرت بيگانه شود؟ چرا؟ اين «چرا» را اول، انقلاب اسلامى گفت. حالا اين، دو نمونه از تأثيرى كه انقلاب شما ملت ايران از جنبهى معنوى و از جنبهى سياسى در حركت عمومى جهان و نه فقط در تاريخ ايران، باقى گذاشته. اين دو نمونه، نمونههاى ديگرى هم دارد كه حالا وقت تفصيلش نيست. اين اقدام بزرگ انجام گرفت، دشمنىها هم با او شروع شد؛ مقاومت متقابل هم شروع شد. رهبرىِ شگفتآور امام بزرگوار در سختترين دورانها توانست اين حركت را با كمال قدرت حفظ كند و پيش ببرد و پيش ببرد. ملت ايران، جوانان اين كشور، حقيقتاً سخن امام بزرگوارشان را نيوشيدند؛ از دل و جان آن سخن را پذيرفتند، فهميدند و دنبال كردند. خيلى هم تلاش شد كه مردم را منحرف كنند، منصرف كنند، راهشان را عوض كنند، باورشان را بگيرند، نشد؛ تا حالا نشده، بعد از اين هم انشاءاللَّه نخواهد شد. اين حركت ادامه پيدا كرده و اين دشمنيها هم روز به روز به شكلهاى مختلف وجود داشته. ما مثل آن دوندهاى هستيم كه به طرف مقصدى دارد حركت ميكند، ولى عدهاى نميخواهند او برسد و دائم سر راهش مانع درست ميكنند؛ از رو مانعها ميپرد، هى سنگ بهش ميزنند، هى او را ملامت ميكنند؛ از اطراف به او فرياد ميزنند: نرو، نميرسى، فايدهاى ندارد؛ او هم گوشش بدهكار نيست؛ زخمها را ميخورد، دردها را تحمل ميكند؛ اما راه خودش را ادامه ميدهد و ميرسد. ملت ايران مثل يك چنين دوندهى قهرمانى تا امروز عمل كرده؛ پيش رفته. خوب، در يك چنين وضعيتى، دلسوزان اين كشور، دلسوزان اين ملت، علاقهمندان به آرمانهاى اسلامى و انقلابى و مكتب اهلبيت (عليهمالسّلام) وظيفهىشان چيست؟ همه وظيفه دارند اين راه را براى روندگان، يعنى براى ملت ايران تسهيل كنند. سياستمدارها يك جور، دولتمردان يك جور، علماى دين يك جور، دانشمندانِ دانشگاهها يك جور، روشنفكران يك جور، قشرهاى مختلف يك جور. يكى از اثرگذارترينها هم اين جامعهى گويندگان مذهبى، سرايندگان مذهبى، پرچمداران عشقِ به اهلبيت (عليهمالسّلام) كه در شادى و عزاى اهلبيت دلها را به آنها نزديك ميكنند، هستند. آنچه كه امروز لازم است، اين است كه همه اين وظيفه را بشناسند، بدانند كه ما كجا هستيم. يك عدهاى غفلت ميكنند، نميفهمند كه ما اين همه حركت كردهايم، پيش آمدهايم؛ نميفهمند كه ما هنوز راه طولانىاى در پيش داريم؛ نميفهمند كه ما دشمن داريم، دشمن از تنبلى ما، از غفلت ما، از اختلاف ما، سوء استفاده ميكند. مخاطب بيشتر اين حرف شخصيتهاى مطرح جامعه - سياسى و فرهنگى و غيره - هستند كه بايد مراقب حرف زدنهاى خودشان، مراقب نوشتنهاى خودشان، مراقب موضعگيريهاى خودشان باشند. اتحاد و اتفاقى كه رمزِ همهى پيشرفتها و پيروزيهاست، امروز بيشتر از همه براى اين كشور لازم است. مسئولين كشور هم واقعاً دارند زحمت ميكشند، حقيقتاً دارند زحمت ميكشند. دولت، مسئولين، مديران بخشهاى مختلف، تلاش ميكنند. اگر كسى ايراد و انتقادى هم دارد، نبايد آن را جورى مطرح كند كه اين مديرى كه در تلاش هست براى اينكه كار را بهتر انجام دهد، او را تضعيف كند. اختلافات غالباً از هوسهاى نفسانى بر ميخيزد. اگر كسى بگويد اين عمل من كه اختلافانگيز بود، تفرقهانگيز بود، براى خداست، اين را باور نكنيد. تفرقهى بين مؤمنين كارِ خدائى نيست، براى هدفِ خدائى انجام نميگيرد؛ كار شيطانى است؛ كار شيطانى است. ايجاد بغضاء و كينه بين مؤمنين، فضاى اختلاف را به وجود آوردن، اين كار شيطان است، كار خدائى نيست. كار خدائى همدلى است. يك نفر يك كارى دارد، مسئوليتى را بر عهده گرفته، ديگران بايد كمك كنند تا كار را خوب انجام دهد. اگر ضعفى داشت، به او تذكر دهند؛ اما نگذارند او تضعيف شود. اين كسى كه اين عَلم را بر دوش كشيده، بلند كرده، همه بايد كمكش كنند؛ يكى عرقش را پاك ميكند، يكى بادش ميزند. اگر ديدند كه در نگه داشتن عَلم دارد اشتباه ميكند، راهش اين نيست كه يك مشتى هم به پشتش بزنند، خودِ او و عَلم را سرنگون كنند. راهش اين است كه كمكش كنند اين اشكال برطرف شود؛ اين نكته را بايد همه توجه كنند، بخصوص كسانى كه در عرصهى سياست و در عرصهى فرهنگ و در عرصهى رسانه و در عرصههاى گوناگون نقش و حضورى دارند. پروردگارا! به محمد و آل محمد تو را سوگند ميدهيم ما را از شناسندگان و دوستداران و ارادتمندانِ اهلبيت (عليهمالسّلام) قرار بده؛ ما را با اين ايمان و اعتقاد زنده بدار و با اين ايمان و اعتقاد بميران؛ ما را در دنيا و آخرت از آنها جدا مفرما. پروردگارا! وظائف ما را براى ما تسهيل بگردان؛ آنچه كه از ما سؤال خواهى كرد، ما را بر انجام آن موفق بدار؛ قلب مقدس ولىعصر را از ما راضى و خشنود گردان.
والسّلام عليكم و رحمةاللَّه |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 16:56 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
كانونيترين عبادت تاريخ، عبادت سيد الشهدا(ع) در روز عاشورا است
در قوس صعود نیز معصومين(ع) تنها مجرای جریان عبودیت و بندگی خدای متعال هستند. تنها راه بندگی و عبودیّت خداوند، تولی و تسلیم در مقابل ولایت ایشان است. با تولی به این انوار مقدس است که خداوند پرستیده میشود و این نیز به نوبۀ خود اراده و مشیت الهی است. لذا در روایات داریم که: «بِنا عُبِدَ اللهُ و بِنا عُرِفَ اللهُ»
گروه فرهنگی- عاشورا چشمه همیشه جاری است که فرد، جامعه و تاریخ را سیراب ساخته و میسازد. مکتب استوار بر حقایقی آنچه پیش رو دارید مقدمه ای است که حجت الاسلام والمسلمین سید محمدمهدی میرباقری در ابتدای سلسله جلسات آموزش تحقیقاتی «تحلیل قیام ابا عبدالله الحسین(ع)» درمدرسه علمیه امام حسن مجتبی(ع) بیان کرده اند که به مناسبت هفتمین روز شهادت امام حسین(ع) و اصحاب گرانقدر ایشان تقدیم میگردد. فصل اول: ضرورت و جايگاه عاشوراپژوهي مقدمه يكي از مهمترين وقايع تاريخ ـچه در جزئيّات واقعه و چه در کلان و تحليل آنـ بدون ترديد قيام حضرت سيدالشهدا(علیهالسلام) و ابعاد شخصيتي و آثار حركتي آن بزرگوار بوده است. تلاش برای تحليل قيام عظيم عاشورا نزد پيروان مكتب اهل بيت(علیهمالسلام) همواره جايگاه خاصّي داشته است و به اعتراف بسياري از جامعهشناسان، يكي از اركان اصلي پابرجايي مكتب اهل بيت(علیهمالسلام) تأثيرات پيدا و پنهان عاشوراست. با تمام اين اوصاف و با وجود صدها سال تلاش محققان مكتب اهل بيت(علیهمالسلام) براي واكاوي هر چه عميقتر واقعه عاشورا، يكي از خلأهاي اصلي تحليل، عدم شکلگيري يک حوزه تحقيقي مقنن و پويا در شناخت ابعاد عاشوراست. به طوری که هنوز سطوح رويين و لايههاي باطني این حادثه عظیم در پژوهشهاي ما شناسايي و طبقهبندي نشده اند، بنابراین نمیتوان يك جريان علمي و سپس اجتماعي بزرگ را در ذيل عاشورا به طور کامل شناخت و از آن در خدمت دين بهره برد. از اصليترين عوامل پويايي و کمال فقه اصغر (علم به احكام شرعي) در مقابل فقه اكبر (علم به اصول اعتقادي) همين تلاش براي هر چه قاعدهمندتر شدن جريان علمي پويندگان آن است. اگرچه كم و بيش در حوزههايي از اعتقادات مثل شناخت خدا و صفات او نیز در حوزههاي کلامي و فلسفي تلاشهايي صورت پذيرفته است، اما هر چه به لايههاي ديگر اعتقادي نزديک ميشويم، كمتر به آن ژرفانديشيها بر ميخوريم. مثلاً میدانیم که مقام ولايت و اثرات آن و همينطور صاحبان اين مقام كه همانا 14 نور پاك معصوم(علیهمالسلام) هستند، داراي جايگاهي بسيار پراهميت و تأثيرگذار در شناخت حقايق دين هستند اما کمکاري در بازشناخت عالمانه و برپايي حوزههاي فقيهانه در منظومه اعتقادي ميتواند تأثيرات نامطلوبي در طي کردن گردنههاي صعبالعبور آينده بگذارد. 1 ـ چشمانداز عاشورا پژوهي 1/1 ـ پيشينه عاشورا پژوهي در گذشته علماي شيعه تلاشهايی در این زمینه انجام دادهاند كه ميتوان آنها را به 3 دسته تقسيم كرد: 1ـ كتب تاريخ عاشورا و اوضاع قبل و بعد آن که مهمترين آنها مقاتل و پس از آن كتبي هستند كه در خصوص اوضاع زمانه عاشوراي امام حسين(علیهالسلام) جمع آوري شدهاند و وضعیت قيامهاي خونخواهي عاشورا را نيز در بر ميگيرد. 2ـ بخشی از معارف اهل بيت(علیهمالسلام) و مجامع روايي؛ مثل كتاب شريف كامل الزيارات، بخشی از بحار الانوار علاّمه مجلسي (ره) يا كتاب شريف كافي كه به گستره اين معارف به طور مفصل باید پرداخت. 3ـ بحث های تحلیلی قیام عاشورا؛ تحليلهايي كه گهگاه در نوع خود بسيار مفيد هستند، اما معمولاً پشتوانه فقهی ندارند، لذا داراي نگاهي جامع به مقامات تكويني اولياء خدا تا جريان ولايت ايشان در بستر تاريخ و جامعه نيستند. 2/1 ـ گذري بر آيندۀ عاشورا پژوهي می دانیم كارهاي زيادي انجام نشده است مثل تفقه در ولايت الهيه و شئون آن؛ اينكه جريان ولايت الهيه در عالم تكوين و سپس تاريخ و جامعه (تكوين، تاريخ، جامعه) چگونه اتفاق ميافتد. وسپس به شناخت تصرّفات و عبادتهاي اولياء معصومین((علیهمالسلام)) خواهيم رسيد كه عاشورا از مهمترين آنهاست. شايد كانونيترين عبادت تاريخ كه مبدا تصرف در تكوين و تاريخ و جامعه قرار گرفته است، عبادت سيد الشهدا در روز عاشورا باشد. تحليل عاشورا، تحليل واقعه اي با چنين گستره و ابعادي است و بدون شناخت شأن ولايت الهيه و ولايت معصومين(علیهالسلام)، همچنين جايگاه ايشان در نظام خلقت کامل نيست. اگر عبادت سيدالشهدا(علیهالسلام) را اينچنين تاريخساز و محوری معرفي كنيم، بدون شناخت صحيح از جبهه حق و باطل و به تبع آن نحوه درگيري آنها با يكديگر نيز نميتوان پا در اين وادي نهاد؛ زیرا حادثه عاشورا يكي از محوري ترين كانونهاي درگيري حق و باطل است و بدون شناخت اين شأن نميتوان به تحليل عاشورا پرداخت. رابطه باطني سيد الشهدا(علیهالسلام) با خداي متعال، رابطه سيدالشهدا(علیهالسلام) با عوالم ملكوت، جماد و نبات نيز بايد بررسي شود و بدون مجموعۀ اين شناختها نميتوان عاشورا را تحليل كرد و فهميد چه اهدافي داشته است، چگونه در عالم واقع شده است؛ چه مقدمات و نتايجي داشته است. تكليف ما با چنين حادثه عظيمي چيست و جويندگان معارف اهل بيت(علیهمالسلام) كه در اين نقطه از تاريخ مشغول به انجام رسالت خود هستند چه مسئوليتي دارند. سرفصلهاي کلّي تحليل قيام عاشورا بطور خلاصه تحليل قيام عاشورا دو سرفصل كلي دارد: الف ـ تحليل واقعه عاشورا؛ که در 3 محور كلي بررسي ميشود. اول: معرفت نسبت به ولي خداوند: كه مسائلي همچون ارتباط معصومين(علیهمالسلام) با خداوند متعال، جايگاه ايشان در نظام خلقت و نسبت ايشان با بقيه نظام خلقت و مخلوقات را شامل ميشود. دوّم: جايگاه فعل معصومين(علیهمالسلام) در نظام خلقت: كه مسائلي همچون ارتباط فعل معصوم با عبوديت، دايره تصرّفات اين فعل در عالم خلقت است و تحليل عاشورا به عنوان فعل معصوم در زمان و مكان، و حتي فلسفه تاريخ، حق و باطل و نسبت عاشورا و ظهور را از این زاویه باید بررسی کرد. سوّم: مطالعه تطبيقي این معارف در تاريخ عاشورا. ب- چگونگي بهرهمندي از عاشورا عاشورا محل بروز بلاها و كربات عظيم است. لذا بهرهمندي از عاشورا ريشه در بهرهمندي از اين ابتلائات عظيم دارد. بعضي از پيشنيازهاي بهرهمندي از اين بلاي عظيم را ميتوان بطور خلاصه اينگونه فهرست كرد: 3/1 ـ برنامهريزي براي عاشورا پژوهي شكلگيري يك جريان پژوهشي جديد، آن هم با قاعدهمندي خاصی همچون جريان فقاهت شيعه، نيازمند شکلگيري يک جريان گسترده، هم در كمّيت وهم در كيفيت است. لذا از حيث مديريت پژوهش، حتماً به دورنما و برنامه آموزشي و پرورشي روشن و قابل هدايتي نیازمند است كه به تربيت مناسب سرمايه انساني منجر شود و در نهايت اين مجموعه و موضوع تفقه آن به يکي از موضوعات تفقه شيعه تبديل گردد. سطوح فعاليت چنين پژوهشگاهي را ميتوان به 3سطح تقسيم كرد: اول: آموزش دستاوردهاي گذشتگان در اين حوزه، و تدوين و انتظام دوباره آنها بر اساس ضرورتهاي جديد؛ اهم دستاوردهاي ما در حوزه شناخت ولايت معصومين و عاشوراشناسي، مجموعه روايي، زيارات و تفاسير روايي است كه با محوريت جايگاه اهل بيت(علیهمالسلام) تاليف شدهاند. دوّم: مطالعات تطبيقي منابع و انديشهاي كه در تحليل عاشورا ايجاد و گسترش یافته است. سوّم: ورود به يك فعاليت گسترده، دامنه دار و به تبع زمانبر و گروهي كه حتماً بايد از همين ابتدا آغاز شود. فصل دوّم: گذري بر مباني عاشوراپژوهي عاشورا مرحلهاي از اقامه كلمه توحيد و بناي بيت نبوّت است، پس باید آن را در ارتباط با بقيه اركان توحيد تفسير نمود در این صورت میتوان دریافت كه چرا اين واقعه و با اين كيفيت اتفاق افتاده است. و با توجه به آنچه در فصل قبل نيز توضيح داده شد، تحليل قيام عاشورا را باید از طریق محورهاي آن دنبال کرد که به صورت خلاصه تقديم ميگردد: 1- مبادي و مباني تحليل قيام عاشورا 1/1 ـ پايگاه امامت در فلسفه خلقت اولین مسئلهای که برای ورود به تفسیر عاشورا به آن نیازمندیم، ارائه همان نقشۀ جامعی است که عاشورا در درون آن و بخاطر تکمیل شدن آن رخ داده است. عاشورا فعل معصومين(علیهمالسلام) است و شناخت شأن، مقام و موقعيت ايشان ضروریترین امریست که برای تحلیل عاشورا به آن نیازمندیم ؛ زيرا افعالی كه از معصومين(علیهمالسلام) صادر میشود متناسب با جایگاهی است که آن بزرگواران در نظام خلقت دارند نميتوان بدون معرفت نسبت به ابعاد وجودي ايشان، فعل آنها را تحليل كرد. ممكن است ادعا شود در امور عادي، همۀ ابعاد وجودي ايشان بروز نکرده است (كه البته اين نيز در جاي خود جاي تأمل و دقت دارد و به سادگي قابل قبول نيست) امّا بيترديد در مثل حادثه عاشورا، اهلبيت(علیهمالسلام) با تمام ابعاد وجوديشان حضور دارند. براساس عقايد مسلّم شيعه، امام شخصيتي است كه محيط به همه ابعاد عالم است؛ ملكوت عالم در اختيار اوست و به دنبال ايشان حركت ميكند. وقتي فعلي را قصد ميکنند، ملائكه مقرب در خدمت ايشانند و اعمال خود را با ايشان تنظيم ميكنند. اراده امام، ملكوت عالم را تحت تأثير قرار ميدهد. واسطه فيض حضرت حق است، خلقت تحت اشراف اوست، ولايت بر خلق دارد و امور خلايق به او تفويض شده است. آيا بدون در نظر گرفتن ابعاد وجودي چنين شخصيتي ميتوان به تحليل فعل او پرداخت؟ اگر امام را در حد يك عالمِِ عادل، يك انسان مقدس و يا يك سياستمدار پخته تنزّل دهيم، نمیتوانیم فعل ایشان را تحلیل کنیم. البته میدانیم که در مقام تحلیل، از شناخت اعماق افعال آن بزرگواران به دور هستیم، چرا كه اصولاً امكان احاطۀ بر فعل معصوم برای کسانی که مادون ایشان هستند محال است و به طریق اولی احاطۀ بر حقيقت آن نیز برای آنان مقدور نیست. ولي با تلاش مقنن تناسبي بين شناخت ما و ابعاد وجودي معصومين(علیهمالسلام) برقرار خواهد شد که متناسب با «تولي» و «ظرفيتِ ايماني» ما ميباشد. یعنی متناسب با درجات ايمان و تولّايي كه پيدا ميكنيم، انوار ايشان در وجودمان نازل ميشود و عارف به مقام و فعل ايشان ميشويم. پس بايد همۀ ابعاد وجودياي كه براي معصوم برشمرده شده است و معرفت نسبت به آن متوقع است را در نظر گرفت و متناسب با ظرفيت معرفت به تحليل پرداخت. به طور خلاصه میتوان گفت که برای تحلیل پایگاه معصومين(ع) در نظام خلقت باید این طبقات را جستجو کرد: اول: نسبت معصومین (خلافت و ولایت) با خداي متعال(توحید و الوهیّت) معصومين(ع) در قوس نزول واسطه و مجرای جریان الوهیّت در کلّ عالم خلقت هستند و خداوند متعال اراده نمودهاند که در عالم هیچ مجرای فیض مستقیمی رو به خداوند الّا به واسطه ایشان موجود نباشد و هیچ نور الهی بدون عبور از حجاب نورانی اهلبیت بر هیچ مخلوقی ساطع نشود. این چهارده نور پاک تنها مجرای جریان اسماء و صفات الهی در عالم خلقت هستند و این نه از سر این است که خداوند قادر بر سریان و جریان مستقیم و یا چند مجرایی جریان الوهیّت خود نباشد، بلکه اینگونه بودن جریان الوهیّت در عالم خود مشیت و ارادۀ الهی است و لذا تنها ایشان ارکان توحید هستند. دوم: نسبت ولایت و خلافت ایشان با نظام خلقت و مخلوقات (عبوديت) در قوس صعود نیز معصومين(ع) تنها مجرای جریان عبودیت و بندگی خدای متعال هستند. تنها راه بندگی و عبودیّت خداوند، تولی و تسلیم در مقابل ولایت ایشان است. با تولی به این انوار مقدس است که خداوند پرستیده میشود و این نیز به نوبۀ خود اراده و مشیت الهی است. لذا در روایات داریم که: «بِنا عُبِدَ اللهُ و بِنا عُرِفَ اللهُ» 2 ـ تحليل واقعۀ عاشورا عاشورا از دو منظر قابل دقت، تحليل و محاسبه است. يكي از منظر «تولّي» معصومین(ع) به ولایتالله، ديگري از منظر «ولايت» ایشان بر کل عالم مخلوق که این دو مورد به طور همزمان در عاشورا تجلی یافته است. 1/2- عاشورا و جلوههای بندگی معصومین(ع) اوّلين منظر، عبوديت و ميثاق معصوم با خدا را مد نظر دارد كه گاه در تحلیل ها از آن غفلت ميشود. اين ميثاق، بندگي و قربي كه در نتيجه آن براي معصوم حاصل ميشود، باطنيترين چهره عاشورا و فعل معصوم است. یعنی آن مقام بندگي و وفاي به عهد الهي، باطني ترين چهره «بلا»ي اولياء خدا و افعال و عبادات آنهاست. منظر دوّم، تصرفات سيدالشهداء(علیهالسلام) در تاريخ است که فرع و تابع منظر اول است. باطنيترين چهرۀ فعل معصوم رابطهای است كه بين ايشان و خداست؛ یعنی جريان ربوبيت الهي و جريان رحمت، ضيافت و سرپرستي خداوند بر سيدالشهداء(علیهالسلام)؛ و از سوي ديگر تولي سيدالشهدا(علیهالسلام) بر آن ولايت، و مراتب تسليم و رضای ایشان به ولايت الهيه. خداوند «ولي»اش را سرپرستی میکند و سيدالشهدا(علیهالسلام) نيز به اين سرپرستي راضي و تسليم محض است. اين همان باطنيترين چهرۀ عاشوراست که در دعاي ندبه به آن توجه داده شد است: «اللهم لك الحمد علي ما جري به قضائك في اوليائك». باطنيترين چهره عاشورا «قضاء» خداوند بر اوليائش از يك سو، و «رضا»ي آنها به اين قضاء و بلا از سوي ديگر است، که دعاي ندبه دارای مفاهیم بسیار بلندی در شرح اين رابطه است؛ پس نبايد از اين امر غافل شد كه ولايت اولياء خداوند به تبع همين بندگي است. اصليترين «ربوبيت» خداوند، ربوبیت نسبت به اوليائش میباشد و بقيه خلقت تحت اين ربوبيت سرپرستي ميشوند. سرپرستي بقيه خلق در همین مسیر و متناسب با همين ربوبيت است. مهمترين عبادتهاي عالم عبادت اولياء الله است و مهمترين تعلق به حضرت حق نيز همين تعلق است. 2/2 ـ-عاشورا و «شفاعت» عبادالله - گسترۀ عاشورا گفته شده كه چهرۀ دوّم فعل معصومين تصرفات ايشان است. معصومين به خاطر تولي و تسليم محض به ولايت الهيه، بر همۀ عوالم ولايت پيدا كردهاند. لذا خداي متعال همانطور که در روایات عالم ذر آمده است ميثاق ولايت نبياكرم(صلیالله علیه و آله و سلم) و اهل بيت عصمت و طهارت(علیهمالسلام) را از همۀ عالم گرفت و ولايت ايشان را بر همه عوالم جاري كرد. پس نباید عبادات خدای متعال توسط اهلبيت(علیهمالسلام)ناديده انگاشته شود چراکه اعظم همه عبادات و جريانهاست و معلوم ميکند که تصرفات ايشان در همه عوالم از کجا ناشي ميشود و چرا متناسب با ارادۀ حضرت حق سبحانه و تعالي و ظرفيت بندگي عبادالله است. اما یکی از مسائلی که دانستن آن در تحليل هر واقعهاي لازم است تعیین «گستره» یا زمان و جغرافياي آن واقعه است، تا معلوم شود از كجا شروع شده است؟ تا كجا ادامه داشته است؟ دايرۀ حضور آن چيست؟ و... -عاشورا و میثاق بقیّۀ اولیاء الهی يكي ديگر از مسائلی که برای تحليل چگونگی جریان شفاعت در عاشورا باید مورد بررسی قرار گیرد، ارتباط اين ميثاقِ بندگي و تولّي به ولايت الهيۀ سيدالشهداء(علیهالسلام) با بندگي ساير اولياء خداست. اصل اين ميثاق چه ارتباطي با حلقات ديگر بندگي اولياء خدا در تاريخ دارد؟ چه نسبتي با بندگي انبياء(علیهمالسلام) و سپس چهارده معصوم(علیهمالسلام) دارد؟ اينها چه ارتباطي با یکديگر دارند؟ ولايت و تصرفي كه سيدالشهدا(علیهالسلام) در عالم و تاريخ خلقت کردهاند چه ارتباطي با تصرفات بقیه اولياء خدا دارد؟ اگر روي اين موضوع دقت نشود حادثه نیز به خوبي تحليل نمیگردد. نكته مهم اين است كه اگر تمام اين افعال به صورت واحد ديده نشود، نميتوان به يك تحليل روشن رسيد كه چرا اين فعل انجام شد. به عنوان مثال اگر فرض شود که به دنبال حادثه عاشورا ظهور حضرت بقيهالله(علیهالسلام) نباشد، عاشورا تحليل شدني نيست، كما اينكه بدون بعثت رسول اكرم(صلیالله علیه و آله و سلم) و افعال ديگر انبيا و معصومين(علیهمالسلام) نيز عاشورا قابل تحليل نيست. - پایگاه فلسفۀ تاریخ پس در اینجا باید جایگاه فعل سيدالشهدا در تكامل تاريخ ديده شود و (پس از منظر «تكوين» که در فلسفۀ خلقت بررسی شد) از منظر «تاريخ» نيز ديده شود. فعل معصوم فعل تاريخي است و محور شكلگيري تاريخی عبوديت و بندگي است. او محور تكامل تاريخ است و... اما اصلاً تكامل تاريخ چگونه اتفاق ميافتد؟ نگاه ما به تاريخ و تكامل و مراحل آن چيست؟ از منظر فلسفه تاريخ، فعل سيد الشهداء(علیهالسلام) چه جايگاهي در تكامل تاريخ دارد؟ طبيعتاً در اين قسمت اگر نظر فلسفه تاريخي داشته باشيم، كلمه توحيد و تصرفاتي كه تاريخ را معماري ميكند، تاريخ عبوديت و بندگي را با هم معني خواهد کرد. يکي از دلايلي که زيارت وارث با سلام به انبياء آغاز ميشود تا به ائمه(علیهمالسلام) و خود سيدالشهدا برسد ناظر به همين نكته است. عاشورا يك حادثه منقطع نيست كه دفعتاً در عالم متولد شده باشد. حرکتي است كه بسترها و نتايج و پيامدهايي به همراه داشته است. اين كل جريان عصمت است كه عاشورا و قبل و بعد آن را تحليل ميكند. بنابراين بايد به فلسفه تاريخ نيز پرداخت. 3/2 ـ عاشورا و موضعگیری مخلوقات خداوند نسبت به آن گفته شد که معصوم چه جايگاهي نسبت به خدا و اولياي خدا دارد. سوال بعد اين است که نسبت نظام خلقت و نظامات انساني با ايشان چيست؟ اول: جبهه کساني كه متولي به ولايت معصومين(علیهمالسلام) هستند؛ از پيامبران تا شهداء و بقيه انسانها و عوالم. دوّم: جبهۀ كساني كه روبروي معصومين ايستاده و مُتولّي به ولايت ايشان نشدند. بايد تحليل کرد كه جبهه ولي خدا چيست و چه كساني در اين جبهه هستند؟ چه چيزي آنها را به اين جبهه آورده است؟ عامل جمع شدن آنها چه خصوصياتي بوده است؟ حضرت ابراهيم خليل(علیهالسلام) ميثاقِ تام نسبت به ولايت اهل بيت(علیهالسلام) را چگونه بسته است؟ «إنَّ أمرَنا صَعبٌ مُستَصعَب لا يَحتَمِلُهُ إلّا مَلَكٌ مُقرَّب او نَبيٌّ مُرسَل او عَبدٌ إمتَحَنَ الله قَلبَه لِلايمانِ». کساني که به مقام تحمل ولايت رسيدهاند چگونه به اين ميثاق رسيدهاند؟ چه ارتباطي بين آنها برقرار است؟ اين ارتباط از کجا آغاز شده است و تا كجا ادامه دارد؟ مثلاً ميثاق حضرت ابراهيم(علیهالسلام) با سيد الشهداء(علیهالسلام) از کجا آغاز شده است و تا كجا ادامه دارد؟ روح اين ميثاق چيست؟ اين نگاه عميقتر از تحليل انسان شناسانه يا تحليلهاي ساده عاشوراست. تحليلها را نبايد ساده سازي کرد. بايد ديد که چرا زهير عثماني مذهب به صف سيد الشهداء(علیهالسلام) ميپيوندد و ابنعباس كه شاگرد اميرالمؤمنين(علیهالسلام) است نميتواند به كربلا بيايد؟ بايد ديد همراهي با اولياءخدا از كجا آغاز شده است؟ از همين دنيا آغاز شده است يا قبل اين دنيا؟ نبايد اين سطح از همراهي ها را سطحي و عاميانه تحليل كرد. بر پايه معارف اهل بيت(علیهمالسلام) بايد مسايل عوالم قبل را نيز در همراهي اولياي خدا در نظر گرفت. اينها همه در معارف اهل بيت(علیهمالسلام) موجود است، امّا از آنها غفلت كردهايم. در تحليل عاشورا بايد از نظام خلقت آغاز كرد تا به تحليل فلسفه تاريخ، سپس جامعهشناسانه و انسان شناسانه رسيد. در مورد كساني كه روبروي حضرت ايستادند نيز بايد همين دقت را كرد و آن را در نظام خلقت تحليل نمود. تقابل اولياء طاغوت و اولياء الهي، تقابل نور و ظلمت و جريان رشد و غيّ است. اينكه يزيد طالب حکومت بود و يا قدرتپرست، تقسيم بد بيتالمال در زمان عثمان و يا حتي سقيفه سادهسازي عاشوراست و آغاز راه جبهۀ باطل نبوده است. جريان درگيري حق و باطل و جنود عقل و جهل جريان بسيار گسترده و پيچيدهاي است كه محوريترين صحنههاي ظهور آن، عاشوراست كه در يک سوي آن تمام اولياء باطل و در طرف ديگر تمام انبياء و اولياء الهي جمع بودند. يك طرف تمامي شهوات و غضبهاي عالم متراكم شده بود و در طرف ديگر تمام عبوديتها. عاشورا «كانون» يك چنين درگيري عظيمي است. البته باید نگاه جامعهشناسانه نيز داشت كه جامعه چيست و چگونه شكل ميگيرد. حق و باطل در زمان امام حسين در چه وضعي بودند؟ در چه موضوعاتي با يکديگر برخورد داشتند؟ «وكذلک جعلنا لكل نبي عدوا شياطين الانس و الجن يوحي بعضهم الي بعض زخرف القول غرورا»1 موضوع تقابل چيست؟ آيا کوفه سال 61 هـ. ق است يا حکومتي بالاتر؟ موضوع اين تقابل تحقق حكومت الهي در همۀ عوالم است، نه فقط عالم دنيا. 3 ـ پيشنيازهاي بحث در بهره مندي از عاشورا 1/3 ـ معني سلوك و رابطه آن با بلاي ولي الله چگونه ميتوانيم از بلاي سيدالشهدا بهرهمند و با آن سالك شويم؟ آيا اصلاً راهي به اين بلا داريم؟ آخرين مرحلهي اوج ما با اين بلا چيست؟ ابتدا بايد سلوك را معني كرد و سپس به بررسي اين موضوع پرداخت که چگونه ميتوان با عاشورا سالك شد؟ سلوک چگونه بر مبناي انسانشناسي و جامعهشناسي و تاريخشناسي تعريف شود تا بتوانيم به اين پرسش پاسخ دهيم که «سلوك فردي»، «سلوك جمعي» و «سلوک تاريخي» به چه معني است؟ سپس بايد روشن شود كه نقش حادثه عاشورا در رسيدن فرد، جامعه و تاريخ به تولي و تبري ـ که اصل در اين سلوک است ـ چيست؟ اگر سلوك بر اين پايه تحليل شود، در اين صورت ميتوان نقش بلاي ولي خدا را در آن تعريف كرد و دید كه چگونه ميتوان با بلاي ولي خدا سالك شد و با سفينهالحسين حركت كرد. 2/3 ـ نقش سلوك با بلا در تهذيب فردي و جمعي «سلوك با بلا» راهي مطمئن براي اصلاح همه حالات و خلقيات ناصواب است و انسان را به مقام محمود ميرساند. و شايد زيارت عاشورا دستورالعمل چنين سلوکي باشد. انسان به جايي ميرسد كه بين او و مقام محمود معصومين(علیهمالسلام) حجابي نباشد و اين ممكن نيست مگر با محو تمام رذايل و كسب تمام فضايل؛ با بلاي اولياء خداست که ميتوان به چنين مقامي رسيد، در این صورت مشكلات راه مانند خودبيني و عجب و غرور نيز برطرف ميشود؛ چرا كه «إنَّ سَفينَه الحُسينِ أسَرع». چنانچه در اصحاب سيد الشهداء(علیهالسلام) هيچ يك از خصايص رذيله وجود نداشت. و اگرچه شيطان تمام جنودش را به ميدان آورد تا يكي از جنود سيد الشهداء(علیهالسلام) را زمينگير كند، امّا موفق نشد. اصحاب سيد الشهداء(علیهالسلام) از اول در جهاد اكبر خود بر تمام جنود شيطان غلبه كرده بودند و همه فضايل در آنها متجلي شده بود و جنودِ عقل متناسب با ظرف وجوديشان در آنها ظاهر شده بود و به همين دليل زمينگير نشدند. وقتي انسان در اعظم جبهههاي عقل و جهل ـ يعني جبهه رسول خدا(صلیالله علیه و آله و سلم) ـ وارد شود و نسبت به آن درگيري عظيم توجه و توسل پيدا كند، آن وقت ميتواند در باطن خود به فتوحات عظيمي نائل شود. اساس عبوديت به تولي وتبري تعريف ميشود و به همين دليل فرمودهاند: «هل الدين الّا الحبّ و الُبغض في الله». اساس «توحيد» تولي تام به ولايت الهيه و تبري تام از ولايت طاغوت است. کسي که ولايت امام را قبول ندارد اگر تمام عمرش را در سجده باشد، باز هم پذيرفته نخواهد شد. وقتي سلوك به تولّي و تبرّي تعريف شود، نقش بلاي اولياء الهي و سپس همه مجاهدتهاي باطني و كنارهگيري از رذايل اخلاقي در آن تعريف خواهد شد که باعث تعريف ميدانهاي جديدي از جهاد و منازل تازهاي از سلوك خواهد شد. با بلاي اولياء خدا بايد به 3 چيز رسيد: 1 ـ تولي تام به اولیاء خدا؛ 2 ـ تبري تام از اعدائشان؛ 3 ـ رضاء به قضاء الهی كه بالاتر از آن درجهاي نيست. انسان باید مبتلا به بلاي اولياء خدا شود تا به حدي از قرب برسد كه بلاي آنها در روح انسان تنزل و تجلّي پيدا كند و با اين بلا به طرف خداي متعال حركت كند. يعني به مرزي از حبّ و ولا برسد كه مستحق بلاي آنها شود.2 حال اگر به اين مرز رسيد بواسطه سلوكی كه با اين بلا داشته است، او را به تبرّي تام از اعداء ميرساند، دشمن شناس ميشود و جبهه حق را ميشناسد. تولّي تام پيدا ميكند و جبهه حق را ميشناسد. و وقتي ميثاق ایشان را با خدا ديد و تحمل بلائشان را در راه خدا و رضائشان را به بلاء الله شهود كرد به معيت و ثبات قدم و... ميرسد و بعد هم جمال وزيبايي بلاء حق را با اوليائش درك ميكند و به رضاء به بلاء الله نسبت به اوليائش ميرسد. نسبت به فعل حق به حمد و رضاء ميرسد، نسبت به اولياء خدا تولي پيدا ميكند و نسبت به فعل دشمنان آنان نیز تبرّي تام مییابد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 13:44 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
در مورد شبهه ناصبی بودن مردم فلسطین، شهید مطهری در سال ۱۳۴۹ سخنانی داشته اند که در ادامه آن را می خوانیم:
«يك وقتی شايع بود و شايد هنوز هم در ميان بعضيها شايع است، يك وقتی ديدم يك كسی میگفت: اين فلسطينيها ناصبی هستند. ناصبی يعنی دشمن علی عليه السلام. ناصبی غير از سنی است. سنی يعنی كسی كه خليفه بلا فصل را ابوبكر میداند و علی عليه السلام را خليفه چهارم میداند و معتقد نيست كه پيغمبر شخصی را بعد از خود به عنوان خليفه نصب كرده است. میگويد پيغمبر كسی را به خلافت نصب نكرد و مردم هم ابوبكر را انتخاب كردند. سنی برای اميرالمؤمنين احترام قائل است چون او را خليفه چهارم و پيشوای چهارم میداند و علی را دوست دارد. ناصبی يعنی كسی كه علی را دشمن میدارد. سنی مسلمان است ولی ناصبی كافر است، نجس است. ما با ناصبی نمیتوانيم معامله مسلمان بكنيم. حال يك كسی میآيد میگويد اين فلسطينيها ناصبی هستند. آن يكی میگويد. اين به آن میگويد، او هم يك جای ديگر تكرار میكند و همين طور. اگر ناصبی باشند كافرند و در درجه يهوديها قرار میگيرند. هيچ فكر نمیكنند كه اين، حرفی است كه يهوديها جعل كردهاند. در هر جايی يك حرف جعل میكنند برای اينكه احساس همدردی نسبت به فلسطينيها را از بين ببرند. میدانند مردم ايران شيعهاند و شيعه دوستدار علی و معتقد است هر كس دشمن علی باشد كافر است، برای اينكه احساس همدردی را از بين ببرند، اين مطلب را جعل میكنند. در صورتی كه ما يكی از سالهايی كه مكه رفته بوديم، فلسطينيها را زياد میديديم، يكی از آنها آمد به من گفت: فلان مسأله از مسائل حج حكمش چيست؟ بعد گفت من شيعه هستم، اين رفقايم سنیاند. معلوم شد داخل اينها شيعه هم وجود دارد. بعد خودشان میگفتند بين ما شيعه و سنی هست. شيعه هم زياد داريم. همين ليلا خالد(2) معروف، شيعه است. در چندين نطق و سخنرانی خودش در مصر گفته من شيعهام. ولی دشمن يهودی يك عده مزدوری را كه دارد، مأمور میكند و میگويد: شما پخش كنيد كه اينها ناصبیاند. قرآن دستور داده در اين موارد اگر چنين نسبتهايی نسبت به افرادی كه جزو شما هستند و مثل شما شهادتين میگويند، شنيديد وظيفهتان چيست.»ولی دشمن يهودی يك عده مزدوری را كه دارد، مأمور میكند و میگويد: شما پخش كنيد كه اينها ناصبیاند. قرآن دستور داده در اين موارد اگر چنين نسبتهايی نسبت به افرادی كه جزو شما هستند و مثل شما شهادتين میگويند، شنيديد وظيفهتان چيست.» شهید مطهری، آشنایی با قرآن، جلد۴، پاورقی صفحه ۳۲. این گفتار را که شهید مطهری در ضمن تفسیر سوره نور در مسجد الجواد بر زبان آورده اند |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 11:53 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
فلسطينيها ناصبي هستند یا شافعی؟
بعد خودشان میگفتند بين ما شيعه و سنی هست. شيعه هم زياد داريم. همين ليلا خالد معروف، شيعه است. در چندين نطق و سخنرانی خودش در مصر گفته من شيعهام. ولی دشمن يهودی يك عده مزدوری را كه دارد، مأمور میكند و میگويد: شما پخش كنيد كه اينها ناصبیاند.
در روزهاي گذشته برخي رسانه هاي بي نام و نشان با بيان مطالبي اظهار داشتند که حماس، گروهي ناصبي و دشمن اهل بيت است. آنچه در ادامه مي خوانيد، کنکاشي در 1- بیشتر مردم فلسطین، پیرو مذهب شافعی هستند و اتفاقاً، ابوعبدالله محمدابن ادریس شافعی، رهبر این فرقه، متولد غزه بوده است. در مورد شافعی بودن مردم فلسطین می توانید به این منبع رجوع کنید: «الموسوعة المیسرة فی الادیان و المذاهب المعاصرة، مانع بن حماد الجهنی، ج 2، ص ۱۲۴» این مسجد در حواره از توابع شهر نابلس، در کرانه باختری رود اردن واقع شده است که در این صفحه
حداقل 2 مسجد با این نام در فلسطین وجود دارد. حداقل 2 مسجد به این نام در فلسطین وجود دارد: یکی در حی الصبرة مسجد «حسین بن علی» دیگر، در خیابان «عین سارة» شهر الخلیل واقع شده است. در این صفحه و این صفحه، اعلامیه هایی در مورد برگزاری یک راهپیمایی در الخلیل آمده است که نقطه شروع آن، مسجد الحسین بن علی، بیان شده است. 3- در مورد شبهه ناصبی بودن مردم فلسطین، شهید مطهری در سال ۱۳۴۹ سخنانی داشته اند که در ادامه آن را می خوانیم: «يك وقتی شايع بود و شايد هنوز هم در ميان بعضيها شايع است، يك وقتی ديدم يك كسی میگفت: اين فلسطينيها ناصبی هستند. ناصبی يعنی دشمن علی عليه السلام. ناصبی غير از سنی است. سنی يعنی كسی كه خليفه بلا فصل را ابوبكر میداند و علی عليه السلام را خليفه چهارم میداند و معتقد نيست كه پيغمبر شخصی را بعد از خود به عنوان خليفه نصب كرده است. میگويد پيغمبر كسی را به خلافت نصب نكرد و مردم هم ابوبكر را انتخاب كردند. سنی برای اميرالمؤمنين احترام قائل است چون او را خليفه چهارم و پيشوای چهارم میداند و علی را دوست دارد. ناصبی يعنی كسی كه علی را دشمن میدارد. سنی مسلمان است ولی ناصبی كافر است، نجس است. ما با ناصبی نمیتوانيم معامله مسلمان بكنيم. حال يك كسی میآيد میگويد اين فلسطينيها ناصبی هستند. آن يكی میگويد. اين به آن میگويد، او هم يك جای ديگر تكرار میكند و همين طور. اگر ناصبی باشند كافرند و در درجه يهوديها قرار میگيرند. هيچ فكر نمیكنند كه اين، حرفی است كه يهوديها جعل كردهاند. در هر جايی يك حرف جعل میكنند برای اينكه احساس همدردی نسبت به فلسطينيها را از بين ببرند. میدانند مردم ايران شيعهاند و شيعه دوستدار علی و معتقد است هر كس دشمن علی باشد كافر است، برای اينكه احساس همدردی را از بين ببرند، اين مطلب را جعل میكنند. در صورتی كه ما يكی از سالهايی كه مكه رفته بوديم، فلسطينيها را زياد میديديم، يكی از آنها آمد به من گفت: فلان مسأله از مسائل حج حكمش چيست؟ بعد گفت من شيعه هستم، اين رفقايم سنیاند. معلوم شد داخل اينها شيعه هم وجود دارد. بعد خودشان میگفتند بين ما شيعه و سنی هست. شيعه هم زياد داريم. همين ليلا خالد(2) معروف، شيعه است. در چندين نطق و سخنرانی خودش در مصر گفته من شيعهام. ولی دشمن يهودی يك عده مزدوری را كه دارد، مأمور میكند و میگويد: شما پخش كنيد كه اينها ناصبیاند. قرآن دستور داده در اين موارد اگر چنين نسبتهايی نسبت به افرادی كه جزو شما هستند و مثل شما شهادتين میگويند، شنيديد وظيفهتان چيست.»(3) ولی دشمن يهودی يك عده مزدوری را كه دارد، مأمور میكند و میگويد: شما پخش كنيد كه اينها ناصبیاند. قرآن دستور داده در اين موارد اگر چنين نسبتهايی نسبت به افرادی كه جزو شما هستند و مثل شما شهادتين میگويند، شنيديد وظيفهتان چيست.»(۴) نگاه شافعي درباره اهل بيت(ع) "در ميان رهبران مذاهب اسلامي امام شافعي بيش از ديگران ارادت قلبي خود را نسبت به خاندان اهل بيت عليهالسلام به ويژه علي عليهالسلام و حسين عليهالسلام ابراز داشته است. شافعيان به تبعيت از امام شافعي نسبت به اهل بيت به ويژه امام حسين عليهالسلام ارادت ويژه دارند. علاقه امام شافعي به خاندان رسالت باعث نزديكي هر چه بيشتر پيروان اين مذهب با شيعيان علي ابن ابيطالب عليهالسلام شده است. شافعي همچنان كه درباره علي عليهالسلام اشعار نغز و پرمغزي سروده درباره واقعه عاشورا نيز اشعاري زيبا و جانسوز دارد. در اينجا به برخي از آنها اشاره ميكنيم: و مما نفي نومي و شيب لحيتي اين حادثه از حوادثي است كه خواب مرا ربوده و موي مرا سپيد كرده است. تأوب همي و الفواد كتيب دل و ديده مرا به خود مشغول ساخته و مرا اندوهگين كرده است و اشك چشم جاري و خواب از آن پريده است. تزلزلت الدنيا لآلمحمد دنيا از اين حادثه خاندان پيامبر متزلزل شده و قامت كوهها از آن ذوب شده است. فمن بلغ عن الحسين رساله آيا كسي هست كه از من به حسين عليهالسلام پيامبر برساند اگر چه دلها آن را ناخوش دارند. قتيل بلاجرم كان قميصه حسين كشتهاي است بدون جرم و گناه كه پيراهن او به خونش رنگين شده. نصلي علي المختار من آل هاشم عجب از ما مردم آن است كه از يك طرف به آل پيامبر درود ميفرستيم و از سوي ديگر فرزندان او را به قتل ميرسانيم و اذيت ميكنيم. لئن كان ذنبي حب آل محمد اگر گناه من دوستي اهل بيت پيامبر است از اين گناه هرگز توبه نخواهم كرد. هم شفعائي يوم حشري و موقفي اهل بيت پيامبر در روز محشر شفيعان من هستند و اگر نسبت به آنان بغضي داشته باشم گناه نابخشودني كردهام. امام شافعي كه در دوستي اهل بيت زبانزد ميباشد، اشعار بسياري در فضائل اهل بيت سروده است. او همچون ساير ائمه اهل سنت در ابراز ارادت خود نسبت به خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله از هيچ كوششي دريغ نكرد و حتي از اينكه او را به خاطر اين ارادتمندي رافضي خوانند ابا نكرد و فرمود: يا راكباً قف بالمخصب من مني يعني اي سواره، اگر به مكه ميروي در ريگزار مني بايست و سحرگاهان خطاب به ساكنان مسجد خيف كه همانند امواج خروشان دريا به مني سرازير ميشوند ندا سرداده و بگو: اگر دوست داشتن آل محمد رفض است، انس و جن گواه باشند كه من (شافعي) رافضي هستم. امام شافعي معتقد است كه محبت خاندان رسالت حكم واجبي است كه خداوند در قرآن دستور داده و براي نشان بزرگي و فضيلت ايشان همين كافي است كه اگر كسي بر آنها در نماز و سلام و صلوات نفرستد نمازش ادا نخواهد شد. يا آل بيت رسول الله حبكم يعني اي آل محمد محبت شما امر واجبي است كه خدا آن را در قرآن نازل كرده و همين يك دليل بر عظمت قدر شما كافي است كه هر كسي نماز بخواند و بر شما درود نفرستد نمازش نماز نيست. او با توسل به آنها و اميد اينكه شفيع او در قيامت واقع شوند گويد: آل النبي ذريعتي يعني اهل بيت پيامبر وسيله نزديكي من به خداي يگانهاند و به وسيله آنها اميدوارم كه نامه اعمالم فرداي قيامت به دست راستم داده شود. ارادت و علاقه امام شافعي به اهل بيت پيامبر چنان بود كه بر خي از اهل سنت او را شيعه پنداشتند و حتي جهت محاكمه به بغداد برده شد. او معتقد بود كه ارادت به خاندان علي عليهالسلام را بايد علني و آشكار ساخت و اين پندار باطل را از اذهان دور كرد كه رفض را در دوستي علي و فاطمه و فرزندان آن دو ميداند و يا ناصبيگري را در دوستي ابوبكر و عمر عليهالسلام. به اعتقاد او جريان رافضيگري و ناصبيگري كه دوستي و دشمني افراطي را در حق علي عليهالسلام دنبال ميكردند نادرست است. يعني انسان مومن به خدا و رسولش كسي است كه محبت اهل بيت را آشكار كند. تقسيم بندي مسلمانان به رافضي و ناصبي تقسيم بندي مطرودي است و افرادي كه مسلمانان را به اين دو دسته تقسيم ميكنند قطعاً مجرم و گناهكارند زيرا محبت علي و خاندانش از اصول دين اسلام است و اگر كسي چنين امري را آشكار كند به اصل اسلام عمل كرده و به ايمان خويش استحكام بخشيده است. اذا في مجلس نذكر علياً يعني «زماني كه در مجلس ذكر علي و فاطمه و حسن و حسين ميشود بعضي از دشمنان ميگويند اي مردم از ذكر علي و فرزندان او بگذريد كه اينها از سخنان رافضيهاست. من از مردمي كه دوستي فاطمه را رفض ميدانند به خدا پناه ميبرم.»" پی نوشت: ۱- صهیونیستها تنها ۵/۲ درصد از سرزمین فلسطین را با خرید زمین به دست آورده اند و مابقی آن را به ضرب http://qods.persianblog.ir/post/61 2- چريك فلسطينی كه در چند عمليات هواپيما ربايی شركت داشت. 3- شهید مطهری، 4- شهید مطهری، آشنایی با قرآن، جلد۴، پاورقی صفحه ۳۲. این گفتار را که شهید مطهری در ضمن تفسیر سوره نور در مسجد الجواد بر زبان آورده اند، به راهنمایی یکی از خوانند گان وبلاگ به نام علی به این مطلب اضافه کردم که همین جا از ایشان تشکر می کنم. ۵- اين مطلب قسمتي از مقاله اي با عنوان «عاشورا در مذهب تسنن و سایر ادیان است» که در این آدرس، منتشر شده است: http://www.ido.ir/a.aspx?a=1385121308 ۶- مجله بصائر، شماره7-8، ويژهنامه محرم، ص25، همچنين نگاه كنيد به نامه دانشوران ناصری، ج 9، ص 298 ۷- حادثه كربلا از نظر اهل سنت، به نقل از الصراط السوي في مناقب آل النبي، ص94 ۸- سيماي علي عليهالسلام از منظر اهل سنت، 175، به نقل از ديوان امام شافعي، 62 ۹- الشكعه، مصطفي الاربعه الائمه، ج3، ص53 ۱۰- سيماي علي از منظر اهل سنت، 176 برگرفته از وبلاگ يهود شناخت تذکر:کل این پست رو از رجا نیوز برداشتم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 11:52 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
امام علی (علیه السلام): شرُّ النّاسِ مَنْ لا یَعفو عَن الزَلّةِ وَ لا یَستُرُ العَورَةَ
غرر الحكم، ح5735 |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 10:55 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر خواص پایشان بلرزد، یزیدها بر سر کار میآیند
گزیده ای از بیانات رهبر معظم انقلاب در جمع فرماندهان لشکر 27 محمد رسول الله بسم الله الرحمن الرحيم اللهم سدد السنتنا بالصواب والحكمة جهاد و شرایط آن يكي از چيزهاي برجسته در فرهنگ اسلامي -كه البته مصداق هاي بارزي هم بيشتر در تاريخ صدر اسلام و كمتر در طول زمان دارد-، عبارت است از فرهنگ رزمندگي و جهاد. جهاد هم فقط جهاد در ميدان جنگ نيست. هر چيزي كه هم تلاش باشد، هم در مقابله با دشمن، اين جهاد است. درست توجه بفرماييد: بعضي ممكن است يك كاري را انجام بدهند، زحمت هم بكشند، بگويند ما داريم جهاد مي كنيم. نه، يك شرط جهاد اين است كه در مقابله با دشمن باشد. البته يك وقت در ميدان جنگ مسلحانه است، اين جهاد رزمي است. يك وقت در ميدان سياست است، اين جهاد سياسي است. يك وقت در ميدان فرهنگ است، اين جهاد فرهنگي است. يك وقت در ميدان سازندگي است، اين جهاد سازندگي است و البته ميدانهاي ديگري هم هست. شرط اول اين است كه تلاش در آن باشد، كوشش باشد و شرط دوم اين كه در مقابل دشمن باشد. در فرهنگ اسلامي، اين چيز برجسته اي است كه نمونه هايي هم در ميدان هاي مختلف دارد. امروز هم، از وقتي كه نداي مقابله با رژيم منحوس پهلوي از حلقوم امام (رضوان الله عليه) و همكاران ايشان -در آن روز، در سال 1341- بيرون آمد، اين جهاد شروع شد. قبل از آن هم بود، اما پراكنده بود، كم بود، كم اهميت بود. از وقتي اين مبارزه شروع شد، اهميت پيدا كرد تا به پيروزي اين جهاد رسيد كه پيروزي انقلاب بود. بعد از آن هم تا امروز، دايماً در اين كشور جهاد بوده است. چون ما دشمن داريم و چون دشمنان ما، از لحاظ نيروي مادي قوي هستند، چون اطراف و جوانب ما را -از همه جهت- دشمنها گرفته اند و جداً در صدد دشمني هستند. در قضيه دشمني با ايران اسلامي هم شوخي نمي كنند، چون مي خواهند از هر راهي كه شد، ضربه بزنند. پس در ايران اسلامي، هر كسي كه به نحوي در مقابل اين دشمن -كه از اطراف، تيرهاي زهرآگين را به پيكر اين انقلاب و اين كشور اسلامي نشانه رفته است- تلاشي بكند، اين جهاد في سبيل الله كرده است و بحمدالله شعله جهاد بوده است و هست و خواهد بود. البته يكي از اين جهادها هم، جهاد فكري است. يعني چون ممكن است دشمن ما را غافل كند و فكر ما را منحرف و دچار خطا و اشتباه بكند، هر كسي كه در راه روشنگري فكر مردم، تلاشي بكند، از يك انحرافي جلوگيري كند، از يك سوء فهمي مانع بشود، چون در مقابله با دشمن است، جهاد است. شايد امروز، جهاد مهمي هم محسوب مي شود. عبرت گرفتن از تاریخ عاشورا قرآن، صادق مصدق است و ما را به عبرت گرفتن از تاريخ دعوت مي كند. عبرت گرفتن از تاريخ، يعني همين نگراني ای كه من الآن عرض كردم. چون در تاريخ چيزي هست كه اگر بخواهيم از آن عبرت بگيريم، بايد دغدغه داشته باشيم. اين دغدغه، مربوط به آينده است. چرا و اين دغدغه براي چيست مگر چه اتفاقي افتاده است؟ اتفاقي كه افتاده است، در صدر اسلام است. من يك وقتي گفتم كه جا دارد اگر ملت اسلام فكر كند كه چرا 50 سال بعد از وفات پيغمبر(ص)، كار كشور اسلامي به جايي رسيده باشد كه همين مردم مسلمان، از وزيرشان، اميرشان، سردارشان، عالمشان، قاضي شان و قاري شان، در كوفه و كربلا جمع بشوند و جگر گوشه همين پيغمبر را، با آن وضع فجيع، به خاك و خون بكشند؟! آدم بايد به فكر فرو برود كه چرا اين طوري شد؟ من 2، 3 سال پيش، اين را در يك صحبتي مطرح كردم، به عنوان عبرتهاي عاشورا، البته درسهاي عاشورا جداست، درس شجاعت، درس ايثار و امثال آن. مهمتر از درسهاي عاشورا، عبرتهاي عاشورا است. من اين را قبلاً گفته ام. كار به جايي برسد كه جلوي چشم مردم، حرم پيغمبر را در كوچه و بازار بياورند و به اينها تهمت خارجي بزنند! معناي خارجي اين نيست كه اينها از كشور خارج آمدند، خارجي به معناي امروز به كار نمي رود. خارجي يعني جزء خوارج، يعني خروج كننده. در اسلام يك فرهنگي است كه اگر كسي عليه امام عادل خروج و قيام بكند، لعنت خدا و رسول و مؤمنين، عليه چنين كسي است. خارجي يعني اين، يعني كسي كه عليه امام عادلي خروج مي كند. لذا همه مردم مسلمان آن روز، از خارجيها -از خروج كننده ها- بدشان مي آمد. "من خرج علي امام عادل، فدمه هدر" در اسلام كسي كه خروج كند، قيام كند عليه يك امام عادل، خون او هدر است، اسلامي كه اين قدر به خون مردم اهميت مي دهد. اينها آمدند پسر پيغمبر، پسر فاطمه زهرا، پسر اميرالمؤمنين را به عنوان خروج كننده بر امام عادل -كه آن امام عادل، يزيدبن معاويه است- معرفي كردند؛ كارشان گرفت! آنها كه دستگاه حكومت ظالمند، دلشان هر چه مي خواهد، مي گويند. چرا مردم باور كنند! چرا مردم ساكت بمانند! آن چيزي كه من را دچار دغدغه مي كند، اين جاي قضيه است، ملتفتيد! من مي گويم چه شد كه كار به اين جا رسيد؟ چرا امت اسلامي كه آن قدر نسبت به جزييات احكام اسلامي و آيات قرآني دقت داشت، در يك چنين قضيه واضحي، اين قدر دچار غفلت و سستي و سهل انگاري بشود كه يك چنين فاجعه اي به وجود بيايد! اين مسئله، انسان را نگران مي كند. مگر ما از جامعه زمان پيغمبر و اميرالمؤمنين قرص تر و محكم تريم؟ چه كار كنيم كه آن طوري نشود؟ البته آن سؤالي كه ما گفتيم چه شد، كسي جواب نداده است، جوابش پيش خودم هست. كسي در اين مورد صحبت نكرده است، اين را عرض مي كنم، صحبتهايي شده است، اما كافي و وافي نيست. من امروز مختصري در اين باره صحبت مي كنم. البته نسبت به اصل قضيه، كوتاه خواهد بود. من سر رشته مطلب را به دست ذهن شما مي سپارم تا شما خودتان روي اين قضيه فكر كنيد. كساني كه اهل انديشه هستند، اهل مطالعه هستند، دنبال اين رشته بروند. كساني كه اهل كار و عملند، دنبال اين بروند كه چگونه مي شود جلوي اين را گرفت؟ اگر امروز من و شما جلوي اين قضيه را نگيريم -ممكن است 50 سال ديگر، ممكن است 5 سال ديگر، ممكن است 10 سال ديگر- يك وقت ديديد جامعه اسلامي ما هم، كارش به آن جا رسيد! تعجب نكنيد. در آن عهد، كار به جايي رسيد كه پسر و نوه كساني كه در جنگ بدر، به دست اميرالمؤمنين و حمزه و بقيه سرداران اسلام، به درك رفته بودند، پسر همان افراد، نوه همان افراد، جاي پيغمبر نشست و سر جگر گوشه پيغمبر را جلوي خود گذاشت و با چوب خيزران به لب و دندان او زد و گفت: "ليت اشياخي ببدر شهدوا، جزع الخزرج من وقع الاسل"، يعني كشته هاي ما در جنگ بدر بلند شوند، ببينند كه ما با كشنده هاشان چه كار كرديم. اين طوري شد! اين جاست كه قرآن مي گويد عبرت بگيريد. اين جاست كه مي گويد: "قل سيروا في الارض" در سرزمين تاريخ سير كنيد، ببينيد چه اتفاقي افتاده است، خودتان را بر حذر بداريد. من براي اين كه اين معنا، انشاءالله در فرهنگ كنوني كشور ما، به وسيله انسان هاي صاحب رأي و نظر و فكر حركت بكند و راه بيفتد، امروز يك مختصري براي شما صحبت مي كنم. ویژگی های کلی خواص و عوام ببينيد عزيزان من، به جماعت بشري كه نگاه كنيد، در هر جامعه اي، در هر شهري، در هر كشوري، مردم با يك ديد با يك برش، به 2 قسم تقسيم مي شوند. يك قسم كساني كه از روي فكر و فهميدگي و آگاهي و تصميم گيري كار مي كنند، يك راهي را مي شناسند و دنبال آن راه حركت مي كنند -خوب و بدش را كار نداريم- يك قسم اينها هستند، اسم اينها را خواص بگذاريم. يك قسم هم كساني هستند كه نه، دنبال اين نيستند كه ببينند چه راهي درست است، چه حركتي صحيح است، بفهمند، بسنجند، تحليل كنند، درك كنند. مي بينند كه جو اين طوري است، دنبال آن جو حركت مي كنند. اسم اين را بگذاريم عوام. پس جامعه را مي شود به خواص و عوام تقسيم كرد. حالا دقت كنيد: من نكته اي را درباره اين خواص و عوام بگويم كه اشتباه نشود. خواص چه كساني هستند آيا يك قشر خاصي هستند نه، در بين اينهايي كه ما مي گوييم خواص، آدمهاي با سواد هم هست، آدمهاي بي سواد هم هست. گاهي كسي بي سواد است، اما جزء خواص است، مي فهمد كه چه كار مي كند. از روي تصميم گيري و تشخيص عمل مي كند ولو درس نخوانده و مدرسه نرفته است، مدرك ندارد، لباس روحاني ندارد، اما مي فهمد كه قضيه چيست. در دوران انقلاب -يعني پيش از پيروزي انقلاب- من در ايرانشهر تبعيد بودم. از يك شهري از نزديكي هاي ما، چند نفر بودند كه يكي از آنان راننده بود. آدمهاي اهل فرهنگ و معرفت نبودند. به حسب ظاهر به اينها عامي مي گفتند، اما جزء خواص بودند. اينها مرتب در ايرانشهر، ديدن ما مي آمدند و قضيه مذاكرات خودشان را با روحاني شهرشان مي گفتند. آن روحاني شهر هم آدم خوبي بود، منتهي عوام بود! ملاحظه مي كنيد، راننده كمپرسي جزء خواص بود، آن روحاني محترم پيشنماز، جزء عوام بود. مثلاً آن روحاني مي گفت: چرا وقتي كه اسم پيغمبر مي آيد، يك صلوات مي فرستيد، اسم اين آقا كه مي آيد، 3 صلوات مي فرستيد؟ نمي فهميد! آن راننده به او جواب مي داد، مي گفت: آن روزي كه ديگر مبارزه اي نداشته باشيم، اسلام بر همه جا فايق بشود، انقلاب پيروز بشود، ما همان 3 صلوات را هم نمي فرستيم، يك صلوات را هم نمي فرستيم. امروز اين 3 صلوات، مبارزه است. او (راننده) مي فهميد ولي او (روحاني) نمي فهميد! توجه كنيد. اين مثال را زدم براي اين كه بدانيد خواص كه مي گوييم، معناي آن يك لباس خاص نيست. ممكن است مرد باشد، ممكن است زن باشد، ممكن است تحصيل كرده باشد، ممكن است تحصيل نكرده باشد، ممكن است ثروتمند باشد، ممكن است فقير باشد، ممكن است يك انساني در دستگاههاي دولتي باشد، ممكن است جزء مخالفين دستگاه هاي دولتي طاغوت باشد. خواص كه مي گوييم -از خوب و بد آن- البته خواص را باز هم تقسيم خواهيم كرد. فرض بفرماييد يك وقت حضرت مسلم وارد كوفه مي شود، مي گويند پسر عموي امام حسين آمد، خاندان بني هاشم آمدند، ببينيد اينها مي خواهند قيام كنند، مي خواهند خروج كنند، تحريك مي شود، مي رود دور و بر حضرت مسلم، 18 هزار بيعت كننده با حضرت مسلم مي شوند. بعد از 5، 6 ساعت، رؤساي قبايل داخل كوفه مي آيند و به مردم مي گويند: آقا چه كار مي كنيد! با چه كسي مي جنگيد از چه كسي دفاع مي كنيد پدرتان را در مي آورند، اينها اول به خانه هاشان مي روند، بعداً كه سربازهاي ابن زياد دور خانه طوعه را مي گيرند كه مسلم را دستگير كنند، همين افراد مي آيند و باز عليه مسلم بنا مي كنند جنگيدن! اين عوام است، از روي فكري نيست، از روي يك تشخيصي نيست، از روي يك تحليل درستي نيست. هر طور كه جو بود، حركت مي كنند. پس در هر جامعه، خواصي داريم و عوامي. عوام را كنار بگذاريد، سراغ خواص بياييم. طبعاً، خواص 2 جبهه هستند، خواص جبهه حق و خواص جبهه باطل. مگر اين طور نيست عده اي اهل فكر و فرهنگ و معرفتند، براي جبهه حق كار مي كنند. فهميده اند كه حق با اين طرف است، حق را شناخته اند، براي حق حركت مي كنند، كار مي كنند. بالاخره حق را هم مي شناسند، اهل تشخيص اند. اينها يك دسته اند. يك دسته هم نقطه مقابل حقند، ضد حقند. اگر باز به صدر اسلام برويم، يك عده اصحاب اميرالمؤمنين و امام حسين و بني هاشمند، يك عده هم اصحاب معاويه اند. در بين آنها هم خواص بودند. آدم هاي با فكر، آدم هاي عاقل، آدم هاي زرنگ، طرفدار بني اميه، آنها هم خواصند. آنها هم خواص دارند. پس خواص هم در يك جامعه 2 گونه شد: خواص طرفدار حق و خواص طرفدار باطل. شما از خواص طرفدار باطل چه توقع داريد؟ توقع داريد كه بنشيند عليه حق و عليه شما برنامه ريزي كند. بايد با او بجنگيد، با خواص طرفدار باطل بايد جنگيد. اين كه محل كلام نيست. سراغ خواص طرفدار حق مي آييم. حالا من همين طور كه براي شما حرف مي زنم، شما خودتان ببينيد كجاييد. اين كه مي گوييم سررشته فكر، يعني تاريخ را با قصه اشتباه نكنيم. تاريخ، يعني شرح حال ما، منتها در يك صحنه ديگر. خوشتر آن باشد كه وصف دلبران گفته آيد در حديث ديگران. تاريخ، يعني من و شما، يعني همين هايي كه امروز اين جا هستيم. پس اگر ما شرح تاريخ را مي گوييم، هر كدام از ما بايد نگاه كنيم ببينيم كجاي اين داستانيم، كدام قسمت قرار گرفته ايم. بعداً ببينيم آن كسي كه مثل ما در اين قسمت قرار گرفته بود، آن روز چگونه عمل كرد كه ضربه خورد، ما آن گونه عمل نكنيم. ویژگی های عوام يك عده عوامند، تصميم گيري ندارند. به شانس عوام بستگي دارد، اگر تصادفاً در زماني قرار گرفت كه امامي سر كار است -مثل امام اميرالمومنين(ع) يا مثل امام راحل(ره) ما- كه اينها را به سمت بهشت مي برد، خوب، اين هم به ضرب دست خوبان، رانده خواهد شد و انشاءالله به بهشت مي رود. اگر اتفاقاً طوري شد كه در زماني قرار گرفت كه "وجعلناهم ائمة يدعون الي النار"، "الم تر الي الذين بدلوا نعمت الله كفرا و احلوا قومهم دار البوار، جهنم يصلونها و بئس القرار" اگر در يك چنين زماني قرار گرفت، به سمت جهنم خواهد رفت. پس بايد مواظب باشيد جزء عوام نباشيد. نمي گوييم جزء عوام نباشيد، يعني بايد حتماً برويد تحصيلات عاليه بكنيد. نه، گفتم كه معناي عوام، اين نيست. اي بسا كساني كه تحصيلات عاليه هم كردند و جزء عوامند. اي بسا كساني كه تحصيلات ديني هم كردند و جزء عوامند. اي بسا كساني كه فقيرند يا غني اند و جزء عوامند. عوام بودن، دست من و شماست. بايد مواظب باشيم، عوام نباشيم، يعني هر كاري مي كنيم، از روي بصيرت باشد. آن كسي كه از روي بصيرت كار نمي كند، عوام است. لذا مي بينيد قرآن، درباره پيغمبر مي فرمايد: "ادعوا الي الله علي بصيرت انا و من اتبعني" يعني من و پيروانم با بصيرت عمل مي كنيم و دعوت مي كنيم و پيش مي رويم. ویژگی های خواص در گروه خواص هم ببينيم ما جزو خواص طرفدار حقيم يا خواص طرفدار باطل؟ قضيه اين جا روشن است. خواص جامعه ما، جزء خواص طرفدار حقند، ترديدي در اين نيست، براي خاطر اين كه به قرآن، به سنت، به عترت، به راه خدا، به ارزش هاي اسلامي، دعوت مي كنند. امروز جمهوري اسلامي اين است. پس حساب خواص طرفدار باطل جدا شد. فعلاً به آنها كاري نداريم. آمديم سراغ خواص طرفدار حق. همه مشكل قضيه، از اين جا به بعد است. عزيزان من، خواص طرفدار حق، 2 دسته اند، يك دسته كساني هستند كه در مقابله با دنيا، با زندگي، با مقام، با شهوت، با پول، با لذت، با راحتي، با نام، موفقند. يك دسته موفق نيستند. همه اينها چيزهاي خوبي است. همه اينها زيبايي هاي زندگي است. "متاع الحياة الدنيا". متاع يعني بهره، اينها بهره هاي همين زندگي دنيوي است. اين كه در قرآن مي فرمايد "متاع الحياة الدنيا" معنايش اين نيست كه اين متاع بد است. نه، متاع است. خدا براي شما آفريده است. منتهي اگر شما در مقابل اينها -اين متاع و بهره هاي زندگي-، خداي ناكرده، آن قدر مجذوب شديد كه آن جايي كه پاي تكليف سخت به ميان آمد، نتوانستيد از اينها دست برداريد، اين مي شود يك طور و اگر نه، از اين متاع بهره هم مي بريد، اما آن جايي كه پاي امتحان سخت پيش مي آيد، مي توانيد از اينها به راحتي دست برداريد، اين مي شود يك طور ديگر. اگر آن قسم خوب خواص طرفدار حق -يعني آن كساني كه مي توانند آن وقتي كه لازم باشد، از اين متاع دنيا دست بردارند- بيشتر باشند، هيچ وقت جامعه اسلامي دچار حالت دوران امام حسين(ع) نخواهد شد، مطمئن باشيد. تا ابد بيمه بيمه است. اما اگر اينها كم باشند و آن دسته خواص ديگر زياد باشند -يعني آنهايي كه به دنيا دل سپرده اند-، حق را هم مي شناسند، طرفدار حقند، در عين حال در مقابل دنيا پايشان مي لرزد! دنيا يعني چه؟ يعني پول، خانه، شهرت، مقام، اسم و شهرت، پست و مسئوليت و يعني جان. اگر كساني كه براي جانشان راه خدا را ترك مي كنند، آن جايي كه بايد حق بگويند، نمي گويند، چون جانشان به خطر مي افتد يا براي مقامشان يا براي شغلشان يا براي پولشان يا براي محبت به اولادشان، براي محبت به خانواده شان، براي محبت به نزديكان و دوستانشان، راه خدا را رها مي كنند، اگر عده اينها زياد بود -آن وقت واويلاست! آن وقت حسين بن علي ها، به مسلخ كربلا خواهند رفت، به قتلگاه كشيده خواهند شد! يزيدها سركار مي آيند و بني اميه بر كشوري كه پيغمبر به وجود آورده بود، هزار ماه حكومت خواهد كرد و امامت به سلطنت تبديل خواهد شد! جامعه اسلامي، جامعه امامت است، يعني امام در رأس جامعه است. انساني كه قدرت دارد، اما مردم از روي ايمان و دل از او تبعيت مي كنند، پيشواي مردم است. اما سلطان و پادشاه، آن كسي است كه با قهر و غلبه بر مردم حكم مي راند. مردم دوستش ندارند، مردم قبولش ندارند، مردم به او اعتقاد ندارند -البته مردمي كه سرشان به تنشان بيارزد- در عين حال با قهر و غلبه بر مردم حكومت مي كند. بني اميه، امامت را در اسلام به سلطنت، به پادشاهي تبديل كردند. و هزار ماه -يعني 90 سال- در اين دولت بزرگ اسلامي حاكميت كردند. تازه، بناي كجي كه پايه گذاري شده بود، آن چنان بود كه بعد از آن كه عليه بني اميه انقلاب شد و بني اميه رفتند، بني عباس آمدند كه 6 قرن -يعني 600 سال- در دنياي اسلام، به عنوان خليفه و جانشينان پيغمبر حكومت كردند! بني عباس كه خلفايشان يا به تعبير بهتر پادشاهانشان، اهل شرب خمر، فساد و فحشا و خباثت و ثروت و اشرافي گري و هزار فسق و فجور بودند -مثل بقيه سلاطين عالم- مسجد هم مي رفتند، براي مردم نماز مي خواندند و مردم از روي ناچاري يا از روي اعتقاد غلط -ناچاري هم به آن معنا نبود- پشت سرشان نماز هم مي خواندند! اعتقاد مردم را خراب كرده بودند! امروز هم شما به دنياي اسلام نگاه كنيد، به كشورهاي مختلف اسلامي، به آن جايي كه خانه خدا و مدينه در آن است، نگاه كنيد، ببينيد چه فساق و فجاري در رأس قدرت و حكومتند! دارند حكومت مي كنند! بقيه جاها را هم با آن جا قياس كنيد. لذا شما در زيارت عاشورا مي گوييد: "اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد" در درجه اول، گذارندگان خشت اول را لعنت مي كنيم. حق هم همين است. خوب، يك مقداري به تحليل حادثه عبرت انگيز عاشورا نزديك شديم. حالا سراغ تاريخ برويم -اين مقدمه را شنيديد. آغاز انحراف خواص در تاریخ اسلام دوران لغزيدن خواص طرفدار حق، از حدود 6، 7 سال، 7، 8 سال بعد از رحلت پيغمبر شروع شد. اصلاً به مسئله خلافت كار ندارم. مسئله خلافت جداست. كار به اين جريان دارم. اين جريان، جريان بسيار خطرناكي است! همه قضايا، از 7، 8 سال بعد از رحلت پيغمبر شروع شد. اولش هم از اين جا شروع شد كه گفتند: نمي شود كه سابقه دارهاي اسلام -كساني كه جنگهاي زمان پيغمبر را كردند، صحابه و ياران پيغمبر- با مردم ديگر يكسان باشند! اينها بايد يك امتيازاتي داشته باشند! به اينها امتيازات داده شد -امتيازات مالي از بيت المال- اين، خشت اول بود. حركت هاي انحرافي اين طوري است، از نقطه كمي آغاز مي شود، بعداً همين طور هر قدمي، قدم بعدي را سرعت بيشتري مي بخشد. انحراف ها از همين جا شروع شد تا به دوران عثمان رسيد -اواسط دوران عثمان- در دوران خليفه سوم، وضعيت اين گونه شد كه برجستگان صحابه پيغمبر، جزء بزرگترين سرمايه دارهاي زمان خودشان شدند! توجه مي كنيد! يعني همين صحابه عالي مقام كه اسم هايشان معروف است -طلحه، زبير، سعدبن ابي وقاص و امثال آنها- اين بزرگان كه هر كدامشان يك كتاب قطور سابقه افتخارات در بدر و حنين و احد و جاهاي ديگر داشتند، اينها جزء سرمايه دارهاي درجه اول اسلام شدند! همين وضعيت، مسايل دوران اميرالمؤمنين(ع) را به بار آورد، يعني در دوران اميرالمؤمنين(ع)، چون براي يك عده، مقام اهميت پيدا كرد، با علي(ع) در افتادند. حالا 25 سال هم از رحلت پيغمبر گذشته است و خيلي از خطاها و اشتباهات شروع شده است. نفس اميرالمؤمنين(ع)، نفس پيغمبر(ص) است. اگر اين 25 سال فاصله نشده بود، اميرالمؤمنين(ع) براي ساختن آن جامعه، هيچ مشكلي نداشت. اما اميرالمؤمنين با اين چنين جامعه اي مواجه شد. جامعه اي كه "يأخذون مال الله دولاً و عبادالله خولاً و دين الله دخلاً بينهم". جامعه اي كه ارزشها در آن، تحت الشعاع دنيا داري قرار گرفته است. اين جامعه اي است كه وقتي اميرالمؤمنين(ع) مي خواهد مردم را به جهاد ببرد، برايش آن همه مشكلات و دردسر دارد. اكثر خواص دوران اميرالمؤمنين(ع) -خواص طرفدار حق، يعني كساني كه حق را مي شناختند، كساني بودند كه دنيا را بر آخرت ترجيح مي دادند. نتيجه اين شد كه اميرالمومنين(ع) مجبور شد 3 جنگ راه بياندازد! عمر 4 سال و 9 ماه حكومت خود را، دايماً در اين جنگها بگذراند! آخرش هم به دست يكي از آن آدم هاي خبيث، به شهادت برسد! امام حسن(ع) مشکل ترین راه را انتخاب کرد در همين وضعيت بود كه امام حسن(ع) نتوانست بيش از 6 ماه دوام بياورد. او را تنهاي تنها گذاشتند. امام حسن مجتبي (عليه السلام) ديد كه اگر الآن با همين عده كم برود با معاويه بجنگد و شهيد بشود، آن قدر انحطاط اخلاقي در ميان جامعه اسلامي، در ميان همين خواص، زياد است كه حتي دنبال خون او را هم نخواهند گرفت! تبليغات معاويه، پول معاويه، زرنگي هاي معاويه، همه را تصرف خواهد كرد. مردم بعد از يكی دو سالي كه بگذرد، مي گويند اصلاً امام حسن بي جا كرد در مقابل معاويه قد علم كرد! امام حسن ديد خونش هدر خواهد رفت، لذا با همه سختي ها ساخت و خودش را به ميدان شهادت نينداخت. مي دانيد گاهي شهيد شدن آسانتر از زنده ماندن است. اين طوري است. آدمهاي اهل معنا، اهل حكمت و دقت، خوب درك مي كنند. گاهي زنده ماندن و زندگي كردن و در يك محيطي تلاش كردن، به مراتب مشكل تر از كشته شدن و شهيد شدن و به لقاء خدا پيوستن است. امام حسن(ع)، اين راه مشكل را انتخاب كرد. وضع آن زمان اين بوده است. خواص تسليم بودند! حاضر نبودند، حركتي بكنند! لذا وقتي يزيد بر سر كار آمد، يزيد كسي بود كه مي شد با او جنگيد و كسي كه در جنگ با يزيد كشته مي شد -چون وضع يزيد خيلي خراب بود- خونش پايمال نمي شد، براي همين امام حسين(ع) قيام كرد. عظمت و مقام امام حسین(ع) وضع دوران يزيد طوري بود كه قيام، تنها انتخاب بود، برخلاف دوران امام حسن مجتبي(ع)، كه 2 انتخاب وجود داشت، شهيد شدن و زنده ماندن. و زنده ماندن، ثوابش و اثرش و زحمتش، بيشتر از كشته شدن بود. لذا امام حسن(ع)، اين سخت تر را انتخاب كرد. در زمان امام حسين(ع)، اين طوري نبود، يك انتخاب بيشتر نبود. زنده ماندن يعني قيام نكردن، معني نداشت. بايد قيام مي كرد، حالا به حكومت رسيد كه رسيد، نرسيد و كشته هم شد كه شد، بايد راه را نشان مي داد، پرچم را بر سر راه مي كوبيد كه معلوم باشد آن وقتي كه وضعيت آن طوري بشود، حركت بايد اين طوري باشد. لذا امام حسين قيام كرد. خوب، وقتي امام حسين قيام كرد -با آن عظمتي كه امام حسين(ع) در جامعه اسلام داشت- خيلي از همين خواص پيش امام حسين(ع) نيامدند كه كمك كنند! ببينيد به وسيله اين خواص در يك جامعه، چقدر وضعيت خراب مي شود! به وسيله خواصي كه حاضرند دنياي خودشان را به راحتي بر سرنوشت دنياي اسلام در قرنهاي آينده ترجيح بدهند! با اين كه امام حسين خيلي بزرگ بود، خيلي معروف بود. من در قضاياي قيام امام حسين و همان حركت از مدينه و اينها نگاه مي كردم، خوب، شب قبل آن روزي كه امام حسين(عليه السلام) از مدينه بيرون آمد، عبدالله بن زبير بيرون آمده بود. در واقع هر دو، يك وضعيت داشتند، اما امام حسين(ع) كجا، عبدالله بن زبير كجا! امام حسين(عليه السلام)، حرف زدنش، مقابله اش، مخاطبه اش، طوري بود كه همان حاكم آن روز مدينه كه وليد باشد، جرأت نمي كرد با امام حسين درشت صحبت بكند. مروان يك كلمه گفت، حضرت آن چنان تشري به مروان زد كه سرجايش نشست! همين افراد رفتند، دور خانه عبدالله بن زبير را محاصره كردند. برادرش را فرستاد، گفت كه اجازه بدهيد من حالا به دارالخلافه نيايم. به او اهانت كردند، گفتند: پدرت را در مي آوريم، مردك بايد بيرون بيايي. اگر نيايي، تو را مي كشيم و چه مي كنيم، تا اين كه عبدالله بن زبير به التماس افتاد. گفت: پس اجازه بدهيد حالا برادرم را بفرستم، فردا خودم بيايم. يكي گفت: خيلي خوب، امشب را به او مهلت بدهيم! عبدالله بن زبير كه او هم يك شخصيتي بود، وضعيتش اين قدر با امام حسين فرق داشت! كسي جرأت نمي كرد، چنين رفتاري با امام حسين(عليه السلام) داشته باشد. به خاطر حرمتش، به خاطر عظمتش، به خاطر شخصيتش، به خاطر قدرت روحيش، كسي جرأت نمي كرد، آن طور صحبت بكند. بعداً هم در راه مكه، هر كسي كه به امام حسين رسيد و صحبتي با آن بزرگوار كرد، خطابش به آن حضرت، "جعلت فداك" است، قربانت گردم، پدرم به قربانت، مادرم به قربانت، "عمي و خالي فداك"، عمو و دايي ام به قربانت. با امام حسين (عليه السلام) اين گونه حرف مي زدند. شخصيت امام حسين (عليه السلام) در جامعه اسلامي، اين طور برجسته و ممتاز است. عبدالله بن مطيع، در مكه پيش امام حسين (عليه السلام) آمد، عرض كرد: يابن رسول الله، "ان قتلت لنسترقن بعدك"، يعني اگر تو قيام كني و كشته بشوي، بعد از تو اين افرادي كه بر سر كار حكومت هستند، ما را به بردگي خواهند گرفت. امروز به احترام تو، از ترس تو و به هيبت توست كه اينها راه عادي خودشان را مي روند! نامه های کوفیان به امام حسین(ع) اگر اسامي كساني را كه از كوفه، به امام حسين(عليه السلام) نامه نوشتند و دعوت كردند، نگاه كنيد، اينهايي كه نامه نوشتند، همه جزء آن طبقه خواصند، طبقه زبدگان و برجستگانند. نامه ها هم زياد است. از كوفه، صدها صفحه نامه و شايد چندين خورجين يا بسته بزرگ نامه آمد. غالباً بزرگان و اعيان و شخصيت هاي برجسته و نام و نشان دارها و همين خواص، اين نامه ها را نوشتند! منتهي لحن نامه ها را نگاه كنيد، معلوم مي شود كه در بين خواص طرفدار حق، چه كساني جزء آن دسته اي هستند كه حاضرند دينشان را قرباني دنياشان بكنند و چه كساني هستند كه حاضرند دنياشان را قرباني دين بكنند؟ از خود نامه ها هم مي شود، فهميد و چون كساني كه حاضرند دينشان را قرباني دنيا بكنند، بيشترند، نتيجه آن در كوفه، شهادت مسلم بن عقيل مي شود و بعد هم از همان شهر كوفه اي كه 18 هزار نفر آمدند با مسلم بن عقيل بيعت كردند، جمعيتي حدود 20 هزار يا 30 هزار يا بيشتر، بلند مي شوند و به جنگ امام حسين (عليه السلام) در كربلا مي آيند. يعني حركت خواص، به دنبال خود حركت عوام را مي آورد. نمي دانم عظمت اين حقيقت كه براي هميشه گريبان انسان هاي هوشمند را مي گيرد، براي ما درست روشن مي شود يا نه؟ شما ماجراي كوفه را لابد شنيده ايد، به امام حسين (عليه السلام) نامه نوشتند، حضرت هم مسلم بن عقيل را فرستاد، گفت: من او را مي فرستم، اگر به من خبر داد كه وضع خوب است، من هم خواهم آمد. مسلم بن عقيل هم به كوفه تشريف برد، منزل بزرگان شيعه وارد شد، نامه حضرت را خواند. گروه گروه مردم آمدند. همه اظهار ارادت كردند. فرماندار كوفه هم كسي به نام نعمان بن بشير بود، آدم ضعيف و ملايمي بود. گفت: تا كسي با من نجنگد، من جنگ نمي كنم. با مسلم بن عقيل مقابله نكرد. مردم ديدند ميدان باز است. آمدند و با حضرت شروع كردند به بيعت كردن. 2، 3 نفر از خواص باطل -طرفداران بني اميه- به يزيد نامه نوشتند كه اگر مي خواهي كوفه را داشته باشي، يك آدم حسابي به اين جا بفرست. اين نعمان بن بشير نمي تواند در مقابل مسلم بن عقيل مقاومت كند. او هم به عبيدالله بن زياد كه فرماندار بصره بود، حكم داد كه به قول امروز، با حفظ سمت علاوه بر بصره، كوفه هم تحت حكومت تو باشد و عبيدالله بن زياد، يك سره از بصره تا كوفه تاخت، در قضيه آمدن او هم، نقش خواص معلوم مي شود، كه اگر ديدم مجالي هست، ممكن است بخشي از آن جا هم عرض بكنم. عبيدالله بن زياد به كوفه رسيد، در حالي كه شب بود. عوام كوفه -مردم معمولي كوفه، از همان قبيل عامي ها كه قادر به تحليل نبودند- تا ديدند يك نفري صورتش را بسته و با اسب و تجهيزات آمد، خيال كردند امام حسين است! راحت رفتند گفتند: السلام عليك يابن رسول الله! خاصيت آدم عامي اين است! آدمي كه اهل تحليل نيست، منتظر تحقيق نمي شود، تا ديد يك نفري با اسب و تجهيزات وارد شده، بدون اين كه يك كلمه حرف با او زده باشند، يكي مي گويد اين امام حسين است، همه مي گويند امام حسين، امام حسين، امام حسين! بنا مي كنند به او سلام كردن و احترام كردن! صبر كنيد، ببينيد او كيست! او هم اعتنايي به مردم نكرد! به دارالاماره رفت، خودش را معرفي كرد و رفت داخل. از همان جا مبارزه را با جريان مسلم بن عقيل آغاز كرد. اساس كار او عبارت بود از اين كه طرفداران مسلم بن عقيل را با اشد فشار مورد تهديد و شكنجه قرار بدهد، يعني هاني بن عروه را با غدر و حيله آورد، سر و روي هاني را مجروح كرد، بعداً عده اي اطراف قصر جمع شدند، به دروغ و حيله مردم را متفرق كرد، كه اين جا هم، همان خواص بد -خواص به اصطلاح طرفدار حقي كه حق را هم شناختند، تشخيص دادند، اما دنيايشان را ترجيح مي دهند- نقش دارند. بعداً كه حضرت مسلم با جمعيت زيادي، راه افتادند -در تاريخ ابن اثير، نوشته است- به نظرم 30 هزار دور و بر حضرت مسلم آمدند، 4 هزار نفر از مردم، فقط اطراف خانه او با شمشير، به نفع مسلم بن عقيل ايستاده بودند. اينها مربوط به روز نهم ذيحجه است -كاري كه ابن زياد كرد، يك عده از همين خواص را بين مردم فرستاد كه مردم را بترسانند، مادرها و پدرها را-، تا بگويند با چه كسي مي جنگيد؟ چرا مي جنگيد؟ برگرديد، پدرتان را در مي آورند، اينها يزيدند، اينها ابن زيادند، اينها بني اميه اند، اينها چه دارند، پول دارند، شمشير دارند، تازيانه دارند، ولي آنها چيزي ندارند! مردم را ترساندند، به مرور همه متفرق شدند! آخر شب -وقت نماز عشا- هيچ كس همراه حضرت مسلم نبود! هيچكس! و ابن زياد، پيغام داد كه همه بايد براي نماز عشا به مسجد كوفه بيايند، نماز را با من به جماعت بخوانند! تاريخ مي نويسد: براي نماز عشا پشت سر ابن زياد، مسجد كوفه پر از جمعيت شد! خوب، چرا چنين شد! من كه نگاه مي كنم، مي بينم خواص مقصرند! همين خواص طرفدار حق مقصرند. بعضي از اين خواص طرفدار حق، در نهايت بدي عمل كردند! مثل شريح قاضي! شريح قاضي كه جزء بني اميه نبود. كسي بود كه مي فهميد حق با كيست! مي فهميد كه اوضاع از چه قرار است! وقتي هاني بن عروه را به زندان انداختند و سر و رويش را مجروح كردند، سربازان و افراد قبيله اش اطراف قصر عبيدالله بن زياد را گرفتند. ابن زياد ترسيد! آنها مي گفتند كه هاني را كشتيد. ابن زياد به شريح قاضي گفت: برو ببين هاني زنده است، برو به اينها بگو زنده است. شريح آمد، ديد كه هاني بن عروه زنده است، اما مجروح است. هاني بن عروه گفت: اي مسلمانها، اين چه وضعي است! (خطاب به شريح) پس قوم من چه شدند؟ مردند! چرا سراغ من نيامدند! چرا نمي آيند مرا از اين جا نجات بدهند! شريح قاضي گفت: مي خواستم بروم و اين حرف هاي هاني را به همين كساني كه اطراف دارالاماره را گرفته اند، بگويم، اما افسوس كه جاسوس عبيدالله، آن جا ايستاده بود! جرأت نكردم! جرأت نكردم يعني چه؟ يعني همين كه ما مي گوييم: ترجيح دنيا بر دين. شايد اگر شريح، همين يك كار را انجام مي داد، تاريخ عوض مي شد. اگر شريح مي رفت، به مردم مي گفت كه هاني زنده است اما در زندان است و عبيدالله قصد دارد او را بكشد -هنوز عبيدالله قدرت نگرفته بود- آنها مي ريختند و هاني را نجات مي دادند. با نجات هاني، قدرت پيدا مي كردند، روحيه پيدا مي كردند، اطراف دارالاماره مي آمدند، عبيدالله را مي گرفتند، يا مي كشتند، يا مي فرستادند مي رفت! كوفه، مال امام حسين (عليه السلام) مي شد و اصلاً واقعه كربلا اتفاق نمي افتاد! اگر واقعه كربلا اتفاق نمي افتاد، يعني امام حسين (عليه السلام) به حكومت مي رسيد و اگر اين حكومت 6 ماه هم طول مي كشيد -ممكن بود بيشتر هم طول بكشد- براي تاريخ بركات زيادي داشت. يك وقت، يك حركت بجا، تاريخ را نجات مي دهد. گاهي يك حركت نابجا كه ناشي از ترس و ضعف و دنيا طلبي و حرص به زنده ماندن است، تاريخ را در ورطه گمراهي مي غلطاند. آقا چرا شما وقتي ديدي كه هاني اين طوري است، شهادت حق ندادي؟ نقش خواص، خواص ترجيح دهنده دنيا بر دين، اين است. وقتي كه عبيدالله بن زياد، به رؤساي قبايل كوفه گفت برويد مردم را از اطراف مسلم متفرق كنيد، اگر نرويد، پدرتان را در مي آورم، چرا اينها از عبيدالله بن زياد قبول كردند؟ همه اينها كه اموي نبودند، از شام نيامده بودند. بعضي از همين افراد، جزء نويسنده هاي نامه به امام حسين (عليه السلام) بودند، مثل شبث بن ربعي كه به امام حسين نامه نوشته بود و دعوت كرده بود! خودش جزء كساني است كه وقتي عبيدالله گفت برويد مردم را از دور او متفرق كنيد، اين هم آمد و مردم را با ترساندن و با تهديد و تطميع، از اطراف مسلم متفرق كرد! چرا اين كار را كردند؟ اگر امثال شبث بن ربعي، در يك لحظه حساس از خدا مي ترسيدند -به جاي اين كه از ابن زياد بترسند- تاريخ عوض مي شد! آنها آمدند، مردم را متفرق كردند. عوام متفرق شدند، ولي چرا آن خواص مؤمني كه اطراف مسلم بودند، متفرق شدند؟ در بين آنها كسان خوبي بودند، افراد حسابي بودند. بعداً بعضي از آنان در كربلا آمدند، شهيد شدند، اما اين جا اشتباه كردند. البته آنهايي كه در كربلا شهيد شدند، كفاره اشتباهشان داده شد، با آنها بحثي نداريم، اسمشان را هم نمي آوريم. اما از اينها كساني بودند كه به كربلا هم نيامدند! نتوانستند بيايند، توفيق پيدا نكردند! بعداً مجبور شدند، جزو توابين بشوند! وقتي امام حسين كشته شد، وقتي فرزند پيغمبر از دست رفت، وقتي فاجعه اتفاق افتاد، وقتي حركت تاريخ به سمت سراشيب آغاز شد، ديگر چه فايده؟ به همين دليل تعداد توابين در تاريخ، چند برابر عده شهداي كربلاست. شهداي كربلا، همه در يك روز كشته شدند، توابين هم همه در يك روز كشته شدند. اما شما ببينيد اثري كه توابين در تاريخ گذاشتند، يك هزارم اثري كه شهداي كربلا گذاشتند، نيست! براي خاطر اين كه اينها در وقت خود نيامدند، كار را در لحظه خود انجام ندادند، دير تصميم گرفتند، دير تشخيص دادند. چرا مسلم بن عقيل را تنها گذاشتيد؟ ديديد كه اين نماينده امام آمده بود، با وي بيعت هم كرده بوديد، او را هم كه قبول داشتيد -عوام را كاري ندارم، به خواص مي گويم- شما چرا شب كه شد، مسلم را تنها گذاشتيد كه به خانه طوعه پناه ببرد؟ اگر خواص، مسلم را تنها نمي گذاشتند، مثلاً 100 نفر مي شدند، اين 100 نفر اطراف مسلم را مي گرفتند، به خانه يكي از آنها مي آمدند و مي ايستادند، دفاع مي كردند. مسلم تنها هم كه بود، وقتي مي خواستند، او را دستگير كنند، چندين ساعت طول كشيد! چندين بار حمله كردند، مسلم به تنهايي همه سربازان ابن زياد را -همان عده اي كه آمده بودند- پس زد. اگر 100 نفر مرد با او بودند، مگر مي توانستند او را بگيرند! مردم باز هم اطرافشان جمع مي شدند. پس خواص، اين جا كوتاهي كردند كه نرفتند اطراف مسلم را بگيرند. ببينيد، از هر طرف حركت مي كنيد، به خواص مي رسيد. تصميم گيري خواص در وقت لازم، تشخيص خواص در وقت لازم، گذشت خواص از دنيا در لحظه لازم، اقدام خواص براي خدا در لحظه لازم، اينهاست كه تاريخ را نجات مي دهد، ارزشها را نجات مي دهد، ارزشها را حفظ مي كند. بايد در لحظه لازم، حركت لازم را انجام داد. اگر وقت گذشت، ديگر فايده ندارد. نمونه هایی از تصمیمات خواص در عصر ما در الجزاير، بعد از انتخاباتي كه حزب جبهه اسلامي در الجزاير بردند -در انتخابات برنده شدند- با تحريك امريكا و ديگران، حكومت نظامي سر كار آمد! آن روز اولي كه حكومت اسلامي سركار آمد، هيچ قدرتي نداشت. اگر آن روز، مسئولين جبهه اسلامي در الجزاير، همان ساعت هاي اول كه هنوز حكومت نظامي عرضه اي نداشت، كاري نمي توانست بكند، مردم را به خيابان ها كشانده بودند، حكومت نظامي از بين مي رفت. حكومت تشكيل مي دادند و امروز در الجزاير، حكومت اسلامي سر كار بود. نكردند! در وقت خودش بايد تصميمم مي گرفتند، نگرفتند. يك عده ترسيدند، يك عده ضعف پيدا كردند، يك عده اختلاف كردند، يك عده گفتند ما رئيس، او رئيس، اين رئيس! عصر روز 21 بهمن ماه سال 57 كه در تهران اعلام حكومت نظامي شد، امام به مردم فرمود: مردم به خيابانها بروند! اگر امام آن لحظه اين تصميم را نمي گرفت، امروز هنوز محمدرضا در اين مملكت بر سر كار بود! با حكومت نظامي مي آمدند، مردم در خانه هاشان مي ماندند، اول امام، بعد مدرسه رفاه، بعد بقيه جاها را قتل عام مي كردند، نابود مي كردند! يك 500 هزار نفر را در تهران مي كشتند، قضيه تمام مي شد! مثل اين كه در اندونزي يك ميليون نفر را كشتند، تمام شد. امروز هم آن آقا سر كار است و خيلي شخصيت آبرومند و محترمي هم هستند، آب هم از آب تكان نخورد! امام در لحظه لازم، تصميم لازم را گرفت. اگر خواص، در هنگام خودش، كاري را كه لازم است، تشخيص دادند و عمل كردند، تاريخ نجات پيدا مي كند و حسين بن علي ها به كربلاها كشانده نمي شوند. اگر خواص، بد فهميدند، دير فهميدند، يا فهميدند و با هم اختلاف كردند -مثل آقايان افغانها- اگر در رأس كار، افراد حسابي بودند، اما طبقه خواص منتشر در جامعه، جواب ندادند. يكي گفت ما امروز كار داريم. يكي گفت جنگ تمام شد، بگذاريد سراغ كارمان برويم، برويم كاسبي كنيم، چند سال همه آلاف و الوف جمع كردند، ما در جبهه ها گشتيم، از اين جبهه به آن جبهه، گاهي غرب، گاهي جنوب، بس است ديگر، اگر اين گونه عمل كردند، معلوم است كه در تاريخ، كربلاها تكرار خواهد شد! خداي متعال وعده داده است كه اگر كسي خدا را نصرت كند، خدا او را نصرت خواهد كرد. اگر كسي براي خدا حركت و تلاش بكند، پيروزي نصيب خواهد شد، نه اين كه به هر يك نفري پيروزي مي دهند، بلكه وقتي مجموعه اي حركت مي كند، البته شهادت ها هست، سختي ها هست، رنجها هست، اما پيروزي هم هست. "ولينصرن الله من ينصره" نمي فرمايد كه نصرت مي دهيم، خون هم از دماغ كسي نمي آيد. نخير، "فيقتلون و يقتلون" مي كشند و كشته مي شوند، اما پيروزي به دست مي آورند. اين سنت الهي است. وقتي كه از خون ترسيديم، از آبرو ترسيديم، از پول ترسيديم، به خاطر خانواده ترسيديم، به خاطر دوستان ترسيديم، به خاطر راحتي و عيش خودمان ترسيديم، به خاطر پيدا كردن كاسبي، براي پيدا كردن يك خانه داراي يك اتاق بيشتر از خانه قبلي، وقتي به خاطر اين چيزها حركت نكرديم، بله، معلوم است، 10 نفر مثل امام حسين هم كه بيايند و سر راه قرار بگيرند، همه شهيد خواهند شد. همه از بين خواهند رفت، كما اين كه اميرالمومنين (عليه السلام) شهيد شد، كما اين كه امام حسين(عليه السلام) شهيد شد. خواص، خواص، طبقه خواص! عزيزان من، ببينيد شما كجاييد. اگر جزو خواصيد -كه البته هستيد- پس حواستان باشد. عرض ما فقط اين است. البته اين حرفي كه ما زديم، اين مطلبي كه مي گوييم، خلاصه مطلب است. در 2 بخش بايد روي اين مطلب كار بشود، يكي بخش تاريخي قضيه است كه اگر من وقت داشتم، خودم كار مي كردم -متأسفانه من ديگر وقت ندارم- بايد بگردند، نمونه هايي را كه در تاريخ فراوان است، پيدا كنند و ذكر كنند كه خواص كجاها بايد عمل مي كردند و عمل نكردند. اسم اين خواص چيست؟ چه كساني هستند؟ اگر الآن مجال بود و خودم و شما خسته نمي شديد، ممكن بود يك ساعتي در زمينه همين موضوعات و اشخاصش براي شما صحبت بكنم، در ذهنم هست. بخش ديگري كه بايد كار بشود، تطبيق با وضع هر زمان است، نه فقط زمان ما. در هر زمان، طبقه خواص، چگونه بايد عمل بكنند كه به وظيفه شان عمل كرده باشند؟ اين كه گفتيم اسير دنيا نشوند، يك كلمه است. چگونه اسير دنيا نشوند؟ مثال ها و مصداق هايش چيست؟ عزيزان من، حركت در راه خدا، هميشه مخالف دارد. اگر يك نفر از همين خواصي كه گفتيم، بخواهد كار خوب انجام بدهد، كاري را كه بايد انجام بدهد -اگر بخواهد انجام دهد-، ممكن است 4 نفر ديگر از همين خواص پيدا بشوند، بگويند آقا مگر تو بي كاري؟ مگر ديوانه اي؟ مگر زن و بچه نداري؟ چرا دنبال اين طور كارها مي روي؟ كما اينكه در دوره مبارزه مي گفتند. خواص بايد بايستند، يكي از لوازم مجاهدت خواص، همين است كه در مقابل حرف ها و ملامت ها بايستند. بديهي است، مخالفين تخطئه مي كنند، بد مي گويند، تهمت مي زنند. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 11:45 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
عوامل تحریف یک نوع عوامل عمومی است، یعنی بطور کلّی عواملی وجود دارد که تواریخ را دچار تحریف می کند و اختصاصا به حادثهء عاشورا ندارد.
برگرفته از کتاب حماسه حسینی ، اثر استاد شهید مطهّری
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 23:19 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
تحريف در زبان عربي از مادّه حرف به معني منحرف كردن چيزي از مسير اصلي خود که داشته است و یا باید داشته باشد. به عبارت دیگر تحریف نوعی تغییر و تبدیل است، ولی تحریف مشتمل یر چیزی است که کلمهء تغییر و تبدیل نیست. شما، اگر کاری کنید که جمله ای، نامه ای، شعر و عبارتی آن مقصودی را که باید بفهماند، نفهماند و مقصود دیگری را بفهماند، می گویند شما این عبارت را تحریف کرده اید. قرآن كلمه تحريف را به خصوص در مورد يهوديان به كار برده و اگر تحقيقي جامع انجام بدهيم، بيشتر خبرگزاريهاي تبليغاتي جهان در دست يهوديان بوده و يا خط دهنده آنها به طريقي با يهوديان در تماس است مانند آسوشيتدپرس براي يونايتدپرس . مثلاً گفته اند:
برگرفته از کتاب حماسه حسینی ، اثر استاد شهید مطهّری |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 23:18 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
من شنيدهام در مواردى از آهنگهاى نامناسب استفاده مىشود. مثلا فلان خوانندهى طاغوتى يا غيرطاغوتى شعر عشقى چرندى را با آهنگى خوانده؛ حالا ما بياييم در مجلس امام حسين و براى عشاق امام حسين، آيات والاى معرفت را در اين آهنگ بريزيم و بنا كنيم آن را خواندن؛ اين خيلى بد است. خودتان آهنگ بسازيد. اين همه ذوق و اين همه هنر وجود دارد. يقينا در جمع علاقهمندان به اين جريان كسانى هستند كه مىتوانند آهنگهاى خوب مخصوص مداحى بسازند؛ آهنگ عزا، آهنگ شادى.
بيانات در سالروز ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) 05/05/1384
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:21 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
چيز ديگرى كه بنده در بعضى از خوانندگان جلسات مداحى اطلاع پيدا كردم، استفادهى از مدحها و تمجيدهاى بىمعناست، كه گاهى هم مضر است. فرض كنيد راجع به حضرت اباالفضل (سلاماللهعليه) صحبت مىشود؛ بنا كنند از چشم و ابروى آن بزرگوار تعريف كردن؛ مثلا قربون چشمت بشم! مگر چشم قشنگ در دنيا كم است؟ مگر ارزش اباالفضل به چشمهاى قشنگش بوده؟! اصلا شما مگر اباالفضل را ديدهايد و مىدانيد چشمش چگونه بوده؟! اينها سطح معارف دينى ما را پايين مىآورد. معارف شيعه در اوج اعتلاست.
بيانات در سالروز ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) 05/05/1384
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:21 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
در منبر مداحى حتما در اول، فصلى اختصاص بدهيد به نصيحت يا بيان معارف به زبان زيباى شعر. اصلا رسم مداحى از قديم اينطورى بوده است؛ الان يك مقدار آن رسمها كم شده. مداح در اول منبر يك قصيده، يك ده بيت شعر - كمتر، بيشتر - فقط در نصيحت و اخلاق، با الفاظ زيبا خطاب به مردم بيان مىكرد؛ مردم هم مىفهميدند و اثر هم مىگذارد. من يك وقت گفتم كه گاهى شعر يك مداح از يك منبر يك ساعتى ما اثرش بيشتر است. البته هميشگى نيست؛ گاهى است.اگر خوب انتخاب و اجرا شود، اينطورى خواهد بود.
بيانات در سالروز ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) 05/05/1384
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:20 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
مداحى رايج در بين ما، يك حرفهى دو جانبه است؛ فقط آوازهخوانى و شعرخوانى نيست؛ تركيب هنرمندانهاى از اين دو مقوله است. البته من نمىدانم اين شيوه از چه زمانى باب شده؛ از زمان صفويه است، از قبل از اوست، از بعد از اوست. بههرحال امروز در جامعهى ما رواج دارد. صداى خوش، آهنگ مناسب و شعر، سه ركن كار است. خود اين شعر هم دو بخش دارد: يك بخش لفظ، يك بخش مضمون. اگر چهار پايهى اصلى مداحى - يعنى صداى خوش، آهنگ درست، لفظ خوب و مضمون حقيقى متناسب با نياز - كامل باشد، بهترين وسيلهى تبيين است و تأثيرش از منبر و درس فقهىاى كه ما مىگوييم بيشتر است.
بيانات در ديدار جمعى از مداحان اهلبيت به مناسبت سالروز ميلاد حضرت زهرا(س) 18/06/1380
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:19 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
اين همان چشمهى جوشانى است كه از ظهرِ روزِ عاشورا شروع شد؛ از همان وقتى كه زينب كبرى(س) - طبق نقلى كه شده است - بالاى «تلّ زينبيه» رفت و خطاب به پيغمبر عرض كرد: «يا محمداه، صلّى عليك مليك السّماء هذا حسينك مرمّل بالدّماء، مقطّع الاعضاء، مصلوب العامة و الرّداء.» او خواندنِ روضهى امام حسين عليهالسّلام را شروع كرد و ماجرا را با صداى بلند گفت؛ ماجرايى كه مىخواستند مكتوم بماند. خواهر بزرگوار امام، چه در كربلا، چه در كوفه و چه در شام و مدينه، با صداى بلند به بيان حادثهى عاشورا پرداخت. اين چشمه، از همان روز شروع به جوشيدن كرد و تا امروز، همچنان جوشان است. اين حادثهى عاشوراست.
بيانات در جمع روحانيون استان «كهگيلويه و بويراحمد» در آستانهى ماه محرّم 17/3/73
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:19 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
بيان ماجراى عاشورا، فقط بيان يك خاطره نيست. بلكه بيان حادثهاى است كه - همانطور كه در آغاز سخن عرض شد - داراى ابعاد بىشمار است. پس، يادآورى اين خاطره، در حقيقت مقولهاى است كه مىتواند به بركات فراوان و بيشمارى منتهى شود. لذا شما ملاحظه مىكنيد كه در زمان ائمّه(ع)، قضيهى گريستن و گرياندن براى امام حسين عليهالسّلام، براى خود جايى دارد. مبادا كسى خيال كند كه در زمينهى فكر و منطق و استدلال، ديگر چه جايى براى گريه كردن و اين بحثهاى قديمى است! نه! اين خيالِ باطل است. عاطفه به جاى خود و منطق و استدلال هم به جاى خود، هر يك سهمى در بناى شخصيت انسان دارد.
بيانات در جمع روحانيون استان «كهگيلويه و بويراحمد» در آستانهى ماه محرّم 17/3/73
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:18 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمه جوشان عاطفه هم در خود حادثه و هم در ادامه و استمرار حادثه، عاطفه يك نقش تعيينكنندهاى ايجاد كرده است، كه باعث شد مرزى بين جريان عاشورايى و جريان شيعى با جريانهاى ديگر پيدا شود. حادثهى عاشورا، خشك و صرفاً استدلالى نيست، بلكه در آن عاطفه با عشق و محبت و ترحم و گريه همراه است. قدرت عاطفه، قدرت عظيمى است؛ لذا ما را امر مىكنند به گريستن، گرياندن و حادثه را تشريح كردن. زينب كبرى(س) در كوفه و شام منطقى حرف مىزند، اما مرثيه مىخواند؛ امام سجاد بر روى منبر شام، با آن عزت و صلابت بر فرق حكومت اموى مىكوبد، اما مرثيه مىخواند. اين مرثيهخوانى تا امروز ادامه دارد و بايد تا ابد ادامه داشته باشد، تا عواطف متوجه بشود. در فضاى عاطفى و در فضاى عشق و محبت است كه مىتوان خيلى از حقايق را فهميد، كه در خارج از اين فضاها نمىتوان فهميد. بيانات در ديدار روحانيان و مبلغان در آستانهى ماه محرم 5/11/84
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:18 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
مبادا در حرف و منبر و تبليغ ما - آنچه به عنوان تبليغ داريم انجام مىدهيم - حرف سُست، بىمنطق و ثابت نشدهاى وجود داشته باشد. گاهى بعضى از چيزهايى كه در كتابى هست و سند ندارد، خود، يك حكمت و مسألهى اخلاقى است، كه ديگر سند نمىخواهد و مىتوانيم آن را بيان كنيم؛ اين، عيبى ندارد؛ اما يك وقت هست كه يك چيزى دور از ذهن مخاطب است، كه باورش براى او مشكل است؛ اين را نبايد بگوييم؛ چون اين مسأله، او را از اصل قضيه دور مىكند و موجب موهون شدن دين و مبلّغ دين در ذهن و دل او مىشود و خيال مىكند اين، از منطق عارى است؛ در حالى كه پايهى كار ما منطق است. بنابراين، منطق، عنصر اصلى در تبليغ ماست.
بيانات در ديدار روحانيان و مبلغان در آستانهى ماه محرم 5/11/84
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:17 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
جامعهى تبليغى ما بايد به تبليغ به صورت يك كار اصلى و حقيقى و لازمهى قطعىِ علمِ دين نگاه كند. جامعهى علمىِ دينى - يعنى روحانيت - اولين وظيفهاش تبليغ است. تبليغ يك وظيفهى درجهى دومِ مخصوصِ عدّهاى خاص از روحانيون نيست. شرايط و لوازم و نيازها و تلاشهايى احتياج دارد. كسانى كه اهل اين كارند، بايد دامن همّت به كمر بزنند و آستينها را بالا كنند و اين حركت را انجام دهند.
بيانات در ديدار جمع زيادى از روحانيون، فضلا و مبلّغان اسلامى در آستانهى ماه مبارك رمضان 27/10/74
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:16 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
من به منبر خيلى عقيده دارم. امروز اينترنت، ماهواره، تلويزيون و ابزارهاى گوناگون ارتباطىِ فراوان هست، اما هيچكدام از اينها منبر نيست؛ منبر يعنى روبهرو و نفسبهنفس حرف زدن؛ اين يك تأثير مشخص و ممتازى دارد كه در هيچكدام از شيوههاى ديگر، اين تأثير وجود ندارد. اين را بايد نگه داشت؛ چيز باارزشى است؛ منتها بايستى آن را هنرمندانه ادا كرد تا بتواند اثر ببخشد.
بيانات در ديدار روحانيان و مبلغان در آستانهى ماه محرم 5/11/84
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:16 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
خوف را همراه رجاء حتماً به دلها بدميد؛ و خوف را بيشتر. اينكه ما آيات رحمت الهى را بخوانيم و يك عدهاى را غافل كنيم و نتيجهاش اين بشود كه خيال كنند - با يك توهّم معنويت - غرق در معنويتند و از واجبات و ضروريات دين در عمل غافل بمانند، درست نيست. در قرآن، بشارت مخصوص مؤمنين است؛ اما انذار براى همه است؛ مؤمن و كافر مورد انذارند. پيغمبر خدا گريه مىكند، شخصى عرض مىكند: يا رسولاللَّه! خداوند فرمود: «ليغفر لك اللَّه ما تقدّم من ذنبك و ما تأخر». اين گريه براى چيست؟ عرض مىكند: «أولا اكون عبدا شاكرا»؛ يعنى اگر شكر آن مغفرت را نكنم، پايهى آن مغفرت سُست خواهد شد. در همه حال، انذار بايد بر دل ما و مستمعان ما حاكم باشد. راه، راهِ دشوارى است؛ بشر بايست خود را براى پيمودن اين راه و رسيدن به آن سرمنزل آماده كند.
بيانات در ديدار روحانيان و مبلغان در آستانهى ماه محرم 5/11/84
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:15 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
من عرض مىكنم فقط بحث روضه نيست؛ در بيان معارف الهى، معارف اهل بيت، حديثى كه نقل مىكنيم، داستانى كه نقل مىكنيم، نسبتى كه به امام مىدهيم، معرفتى كه مىخواهيم پایبند آن باشيم؛ در همهى اينها ما بايد اتقان را رعايت كنيم. علماى ما اينهمه در فقه سر يك مسألهى جزئى كوچك كم اهميت به وثاقت فلان راوى تكيه مىكنند، اهميت مىدهند، بحث مىكنند، رد و قبول مىكنند، اين راوى مورد قبول است يا نيست؛ براى اينكه بالاخره سند روايت را تنقيح كنند و دربياورند؛ بگويند اين سند، سند درستى است؛ كه اگر سند درستى بود، به اين روايت بشود اعتماد كرد؛ تا اگر اعتماد كرديم، يك حكم فرعى درجهى سه در باب طهارت يا در باب بقيهى احكام عبادى به دست بيايد. آنجا ما اينهمه اهميت مىدهيم؛ چطور در باب معارف و در باب دلبستگىهاى فكرى و عاطفى، به هر حديثى، به هر روايتى، به هر حرفى و به هر گفتهيى اعتماد كنيم؟ اين، قابل قبول نيست.
بيانات در ديدار اعضاى مجلس خبرگان رهبرى 17/6/84
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:14 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
نفس به نفس مسألهى تبليغ، يكى از مسائل اساسى در حيات اجتماعى است و مخصوص يك دوره نيست. تبليغ كه از آن در قرآن به «بلاغ»، «بيان»، «تبيين» و از اين قبيل تعبير شده است، يكى از وظايف مقدّس، وظيفهى انبيا، وظيفهى علما، وظيفهى متفكّران و دانايان و مصلحان است. تبليغ، يعنى رساندن. رساندنِ چه؟ رساندنِ آن حقايقى به اذهان و دلهاى مخاطبان كه بدون آن، دچار خسارت خواهند شد. اين است كه ارزش تبليغ را بالا مىبرد. تبليغ، يك جنبهى انسانى دارد. تبليغى كه اسلام به آن امر مىكند و علماى اسلام و روحانيت شيعه، در طول تاريخ به آن پایبند بودهاند، وظيفهاى است كه هم جنبهى الهى دارد - «لتبينّنه للنّاس و لاتكتمونه» - هم جنبهى انسانى دارد؛ چون دستگيرى از دلها و ذهنها و انسانهايى است كه دچار عدم علم، دچار شك و دچار جهالتند. به اين وظيفه، بايد با اين چشم نگاه كرد. بيانات در ديدار علما و روحانيون در آستانهى ماه محرم 02/02/1377
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:13 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
در مجالس عزادارى ماه محرّم، اين سه ويژگى بايد وجود داشته باشد: 1. عاطفه را نسبت به حسينبنعلى و خاندان پيغمبر(ع) بيشتر كند. (علقه و رابطه و پيوند عاطفى را بايد مستحكمتر سازد.) 2. نسبت به حادثهى عاشورا، بايد ديدِ روشن و واضحى به مستمع بدهد. 3. نسبت به معارف دين، هم ايجاد معرفت و هم ايجاد ايمان - ولو به نحو كمى - كند. نمىگوييم همهى منبرها بايد برخوردار از همهى اين خصوصيات باشند و به همهى موضوعات بپردازند؛ نه. شما اگر يك حديثِ صحيح از كتابى معتبر را نقل و همان را معنا كنيد، كفايت مىكند.
بيانات در جمع روحانيون استان «كهگيلويه و بويراحمد» در آستانهى ماه محرّم 17/3/73
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:13 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
گلچين بيانات رهبر معظم انقلاب دربارهی تبليغ و عزاداری سيدالشهداء عليهالسلام
سه عنصر در حركت حضرت ابىعبداللَّه(ع) وجود دارد: عنصر منطق و عقل، عنصر حماسه و عزت، و عنصر عاطفه... ما مبلّغان، زير نام حسينبنعلى تبليغ مىكنيم. اين فرصت بزرگ را يادِ اين بزرگوار به مبلّغان دين بخشيده است، كه بتوانند تبليغ دين را در سطوح مختلف انجام بدهند. هر يك از آن سه عنصر بايد در تبليغ ما نقش داشته باشد؛ هم صِرف پرداختن به عاطفه و فراموش كردن جنبهى منطق و عقل كه در ماجراى حسينبنعلى(ع) نهفته است، كوچك كردن حادثه است، هم فراموش كردن جنبهى حماسه و عزت، ناقص كردن اين حادثهى عظيم و شكستن يك جواهر گرانبهاست؛ اين مسأله را بايد همه - روضهخوان، منبرى و مداح - مراقب باشيم. بيانات در ديدار روحانيان و مبلغان در آستانهى ماه محرم 5/11/84
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:11 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
آن روز که سراسیمه به تهران آمد 13 ساله بود. نوجوان کم سن و سال اردبیلی. به پدر و مادرش گفته بود کار مهمی پیش آمده که باید به تهران برود، اما نگفته بود چه کاری؟ وقتی با اصرار از پدر و مادر اجازه گرفت، بی درنگ راهی تهران شد. شنیده بود که باید به خیابان پاستور برود و رفت. هر طور بود وارد ساختمان ریاست جمهوری شد. می گفت باید حتماً رئیس جمهور را ببیند. کار آسانی نبود. با پادرمیانی این و آن بیرون ساختمان ریاست جمهوری منتظر ماند. آن روزها، آقا رئیس جمهور بود، حضرت آیت الله العظمی خامنه ای... وقتی آقا برای رفتن به مراسمی از ساختمان بیرون آمد، مرحمت بالازاده، خودش را به او رساند، تلاش محافظان نتیجه ای نداشت، چون آقا به اشاره اجازه داده بود. مرحمت 13 ساله، با لهجه شیرین آذری و شاید هم به زبان آذری گفت؛ آقا! یک خواهش داشتم، آقا با مهربانی حالش را پرسید و نامش را و بعد؛ خب! چه خواهشی پسرم؟ مرحمت که هیجان زده بود، آب دهانش را قورت داد، نفس عمیقی کشید و گفت؛ آقا! خواهش می کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند! آقا- شاید با تعجب- پرسید؛ چرا فرزندم؟ و مرحمت که حالا دیگر بغضش ترکیده بود و هق هق گریه امانش نمی داد، با کلماتی بریده بریده گفت؛ آقا! حضرت قاسم(ع) هم مثل من 13 ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه میدان داد، ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی دهد به جبهه بروم. می گوید 13 ساله ها را نمی فرستیم.... مرحمت 13 ساله به اردبیل بازگشت، اما برخلاف دیروز که از اردبیل به تهران می آمد، دلگرفته و غمزده نبود از خوشحالی در پوست نمی گنجید، دلش برای این که زودتر برسد، پر می کشید. کاش اتوبوس هم پر داشت، مثل هواپیما... مرحمت بالازاده با نشان دادن مجوز آقا وارد تیپ عاشورا شد - چه نام بامسمایی- شجاعت و درایت را با هم داشت و همه در حیرت که اینهمه در یک نوجوان 13 ساله چگونه جمع شده است. بر و بچه های تیپ عاشورا چهره مهربان و جدی مرحمت را از یاد نمی برند، بیشتر اوقات کنار فرمانده خود شهید مهدی باکری دیده می شد. روز 21 اسفند 1363 در عملیات بدر در جزیره مجنون شهید شد. آقا مهدی باکری هم در همان عملیات به شهادت رسید و... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 9:46 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
شهيدی كه زير آفتاب مانده بود15/10/1387
بيانات در خطبههاى نماز جمعه 04/06/1367
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 8:30 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
||
|
باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است این صبح تیره باز دمید از کجا کزو کار جهان و خلق جهان جمله درهم است گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب کاشوب در تمامی ذرات عالم است گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست این رستخیز عام که نامش محرم است در بارگاه قدس که جای ملال نیست سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند گویا عزای اشرف اولاد آدم است خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین پرورده ی کنار رسول خدا، حسین کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا در خاک و خون طپیده میدان کربلا گر چشم روزگار به رو زار می گریست خون می گذشت از سر ایوان کربلا نگرفت دست دهر گلابیبه غیر اشک زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا از آب هم مضایقه کردند کوفیان خوش داشتند حرمت مهمان کربلا بودند دیو و دد همه سیراب و می مکند خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد فریاد العطش ز بیابان کربلا آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی وین خرگه بلند ستون بیستون شدی کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک جان جهانیان همه از تن برون شدی کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست عالم تمام غرقه دریای خون شدی آن انتقام گر نفتادی به روز حشر با این عمل معامله ی دهر چون شدی آل نبی چو دست تظلم برآورند ارکان عرش را به تلاطم درآورند بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند اول صلا به سلسله ی انبیا زدند نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند آن در که جبرئیل امین بود خادمش اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها افروختند و در حسن مجتبی زدند وآنگه سرادقی که ملک مجرمش نبود کندند از مدینه و در کربلا زدند وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو فریاد بر در ِ حرم کبریا زدند روح الامین نهاده به زانو سر حجاب تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب از بس شکست ها که به ارکان دین رسید نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید باد آن غبار چون به مزار نبی رساند گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید یکباره جامه در خم گردون به نیل زد چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش از انبیا به حضرت روح الامین رسید کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار تا دامن جلال جهان آفرین رسید هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر دارند شرم کز گنه خلق دم زنند دست عتاب حق به در آید ز آستین چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک آل علی چو شعله ی آتش علم زنند فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند جمعی که زد به هم صفشان شور کربلا در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند از صاحب حرم چه توقع کنند باز آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار موجی به جنبش آمد و برخاست کوه ابری به بارش آمد وبگریست زار زار گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن گفتی فتاد از حرکت چرخ بیقرار عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر افتاد در گمان که قیامت شدآشکار آن خیمهای که گیسوی حورش طناب بود شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل گشتند بیعماری محمل شتر سوار با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی روحالامین ز روح نبی گشت شرمسار وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد شور و نشور واهمه را در گمان فتاد هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد هرجا که بود آهویی از دشت پا کشید هرجا که بود طایری از آشیان فتاد شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان بر پیکر شریف امام زمان فتاد بی اختیار نعره ی هذا حسین زود سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول این کشته ی فتاده به هامون حسین توست وین صید دست و پا زده در خون حسین توست این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی دود از زمین رسانده به گردون حسین توست این ماهی فتاده به دریای خون که هست زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست این غرقه محیط شهادت که روی دشت از موج خون او شده گلگون حسین توست این خشک لب فتاده دور از لب فرات کز خون او زمین شده جیحون حسین توست این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست این قالب طپان که چنین مانده بر زمین شاه شهید ناشده مدفون حسین توست چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد کای مونس شکسته دلان حال ماببین ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین اولاد خویش را که شفیعان محشرند در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان واندر جهان مصیبت ما برملا ببین نی ورا چو ابر خروشان به کربلا طغیان سیل فتنه و موج بلاببین تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر سرهای سروران همه بر نیزه ها ببین آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین آن تن که بود پرورشش در کنار تو غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد خاموش محتشم که دلسنگ آب شد بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان در دیده ی اشگ مستمعان خوناب شد خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز روی زمین به اشک جگرگون کباب شد خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد
|
|||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 21:21 توسط محمد
|
|
|||
|
|
|
||
|
|||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 21:16 توسط محمد
|
|
|||
|
|
|
|
|
متن کامل زیارت عاشورا
بسم الله الرحمن الرحیم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 20:30 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
تربت شفا بخش عن موسى بن جعفر (عليه السلام) قال:
چيزى از خاك قبر من برنداريد تا به آن تبرك جوييد چراكه خودرن هر خاكى جز تربت جدم حسين (ع) بر ما حرام است، خداى متعال تنها تربت كربلا را براى شيعيان و دوستان ما شفا قرار داده است.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 19:42 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
زيارت عاشورا قال الصادق (عليه السلام):
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 19:41 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
حديث محبت عن ابى عبد الله قال:
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 19:39 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
نشان شيعه بودن قال الصادق (عليه السلام) من لم يأت قبر الحسين (عليه السلام) و هو يزعم انه لنا شيعة حتى يموت فليس هو لنا شيعة و ان كان من اهل الجنة فهو من ضيفان اهل الجنة
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 19:38 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
از زيارت تا شهادت قال ابو عبدالله (عليه السلام): لا تدع زيارة الحسين بن على عليهما السلام و مر أصحابك بذلك يمد الله فى عمرك و يزيد فى رزقك و يحييكء الله سعيدا و لا تموت الا شهيدا.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 19:37 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
سفرههاى نور قال الامام الصادق (عليه السلام):
امام صادق (ع) فرمود:
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 19:36 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
قال ابو عبدالله (عليه السلام):
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 19:34 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
کلام رهبرمعظم انقلاب اسلامی درباره حادثه عاشورا
چه شد كه پنجاه سال بعد از درگذشت پيغمبرْ جامعه اسلامى به آن حد رسيد كه كسى مثل امام حسين(علیه السلام) ناچار شد براى نجات جامعه اين چنين فداكارى بكند.
با وجود اين همه سخن كه درباره حادثه عاشورا گفته اند و گفته ايم و شنيده ايم, ولى باز هم جاى سخن و تأمل و تدبّر و عبرت گيرى نسبت به اين حادثه باقى است. اين حادثه عظيم از دو جهت مورد توجه قرار مى گيرد و بنده مى خواهم امروز بيش تر جهت دوم را مورد توجه قرار بدهم.
عاشورا به ما درس مى دهد كه در ماجراى دفاع از دين, بصيرت بيش از چيزهاى ديگر براى انسان لازم است. بى بصيرت ها بدون اين كه بدانند, فريب مى خورند و در جبهه باطل قرار مى گيرند چنان كه در جبهه ابن زياد كسانى بودند كه فُسّاق و فجّار نبودند ولى از بى بصيرت ها بودند. اين ها درس هاى عاشوراست. البته همين درس ها كافى است كه يك ملت را از ذلت به عزّت برساند. همين درس ها مى تواند جبهه كفر و استكبار را شكست بدهد. اين ها درس هاى زندگى ساز است. اين, آن جهت اول است.
اولين عبرتى كه در قضيه عاشورا ما را متوجه خود مى كند اين است كه ببينيم چه شد كه پنجاه سال بعد از درگذشت پيغمبرْ جامعه اسلامى به آن حد رسيد كه كسى مثل امام حسين(ع) ناچار شد براى نجات جامعه اين چنين فداكارى بكند. يك وقت اين فداكارى بعد از گذشت هزار سال از صدر اسلام است يا يك وقت در قلب كشورها و ملت هاى مخالف و معاند با اسلام است, اين يك حرفى است امّا اين كه حسين بن على(ع) در مركز اسلام, در مدينه و مكه (مركز وحى نبوى) با وضعيتى مواجه شود به طورى كه هر چه نگاه كند ببيند چاره اى جز فداكارى نيست (آن هم فداكارى خونين و با عظمتى), اين قابل تأمل است. مگر چه وضعى بود كه حسين بن على} احساس كرد كه اسلام فقط با فداكارى او زنده مى ماند واü از دست مى رود؟ عبرت اين جاست, ما بايد نگاه كنيم و ببينيم كه چه شد كه فردى مثل يزيد بر جامعه اسلامى حاكم شد؟ جامعه اسلامى كه رهبر و پيغمبرش در مكه و مدينه پرچم ها را مى داد دست مسلمان ها و آن ها مى رفتند تا اقصا نقاط جزيرة العرب و مرزهاى شام, امپراتورى روم را تهديد مى كردند و سربازان دشمن نيز از مقابلشان فرار مى كردند و مسلمين پيروزمندانه برمى گشتند (مثل ماجراى تبوك) و جامعه اسلامى كه در مسجد و مَعبَر آن, صوت تلاوت قرآن بلند بود و شخصيتى مثل پيغمبرْ با آن لحن و نَفَس, آيات خدا را بر مردم مى خواند و مردم را موعظه مى كرد و آن ها را در جاده هدايت با سرعت پيش مى برد. چطور شد كه همين جامعه, همين كشور و همين شهرها آن قدر از اسلام دور شدند تا كسى مثل يزيد بر آن ها حكومت كرد؟ چرا بايد وضعى پيش بيايد كه كسى مثل حسين بن على} ببيند چاره اى ندارد جز اين فداكارى عظيم, كه در تاريخ بى نظير است. چه شد كه آن ها به اين جا رسيدند؟ اين همان عبرت است. ما بايد اين را امروز مورد توجه دقيق قرار بدهيم. ما امروز يك جامعه اسلامى هستيم. بايد ببينيم آن جامعه اسلامى چه آفتى پيدا كرد كه كارش به يزيد رسيد. چه شد كه بيست سال بعد از شهادت اميرالمؤمنين(ع) در همان شهرى كه ايشان حكومت مى كرد سرهاى پسران اميرالمؤمنين(ع) را بر نيزه كردند و در آن شهر گرداندند! كوفه همان جايى است كه اميرالمؤمنين(ع) توى بازارهاى آن راه مى رفت, تازيانه بر دوش مى انداخت و مردم را امر به معروف و نهى از منكر مى كرد. فرياد تلاوت قرآن در آناء الليل وأطراف النّهار, از مسجد و تشكيلات آن بلند بود. اين همان شهر است كه حالا دخترها و حرم اميرالمؤمنين(ع) را به اسارت در بازار آن مى گردانند. چه شد كه ظرف بيست سال به اين جا رسيدند؟ جواب, اين است: رسيدند كه يك بيمارى وجود دارد كه مى تواند جامعه اى كه در رأس آن كسى مثل پيغمبر اسلامْ و اميرالمؤمنين(ع) بوده است را در ظرف چند ده سال به آن وضعيت برساند. پس اين يك بيمارى خطرناكى است و ما هم بايد از اين بيمارى بترسيم. امام بزرگوار ما اگر خود را شاگردى از شاگردان پيغمبرْ محسوب مى كرد, سرفخربه آسمان مى سود. افتخار امام ما كجا و پيغمبرْ كجا؟ جامعه اى را كه پيغمبرْ ساخته بود, بعد از مدت چند سال به آن وضع دچار شد و لذا جامعه ما خيلى بايد مواظب باشد كه به آن بيمارى دچار نشود. عبرت اين جاست. ما بايد آن بيمارى را بشناسيم و آن را يك خطر بزرگ بدانيم و از آن اجتناب كنيم.
دو عامل, عامل اصلى اين گمراهى و انحراف عمومى است: يكى دور شدن از ذكر خدا كه مظهر آن صَلوة و نماز است. يعنى فراموش كردن خدا و معنويت و جدا كردن حساب معنويت از زندگى و فراموش كردن توجه و ذكر و دعا و توسل و توفيق از خداى متعال و توكل بر خدا و كنار گذاشتن محاسبات خدايى از زندگى, و عامل دوم (اتبعوا الشهوات) است يعنى دنبال شهوترانى ها و هوس ها و در يك جمله (دنيا طلبى) رفتن و به فكر جمع آورى ثروت و مال بودن و التذاذ و به دام شهوات دنيا افتادن و اصل دانستن اين ها و فراموش كردن آرمان ها. اين درد اساسى و بزرگ است و ما هم ممكن است به اين درد دچار بشويم.
كسانى كه دلسوزند نبايد بگذارند معيارهاى الهى در جامعه عوض بشود. اگر معيار تقوا در جامعه عوض شد معلوم است كه بايد خون يك انسان با تقوايى مثل حسين بن على(ع) ريخته شود. اگر زرنگى و دست و پا دارى در كار دنيا و پشت سر هم اندازى و دروغگويى و بى اعتنايى به ارزش هاى اسلامى ملاك قرار گرفت, معلوم است كه كسى مثل يزيد بايد در رأس كار قرار بگيرد و كسى مثل عبيدالله بايد شخص اول كشور عراق بشود.
صاحبان قدرت, پول پرست ها و سرمايه دارها يك نظام و بساط مادى در دنيا چيدند كه در رأس آن قدرتى مثل قدرت آمريكاست كه از همه دروغگوتر, فريبگرتر, بى اعتناتر نسبت به فضايل انسانى و بى رحم تر نسبت به انسان هاست. چنين قدرتى در رأس است و دوستان او هم در مراتب بعد قرار مى گيرند. اين وضع دنياست. انقلاب اسلامى يعنى زنده كردن دوباره اسلام. زنده كردن (إنَّ أكرَمكُم عِنْدَاللّه أتقيكُم)(1) و انقلاب آمد تا اين بساط و اين تربيت غلط جهانى را بشكند و يك تربيت جديدى درست كند. اگر تربيت جهان, تربيت مادى باشد, معلوم است كه افرادى شهوتران, فاسد, روسياه و گمراه مثل محمد رضا بايد در رأس كار باشند و يك انسان با فضيلت و منوّر مثل امام بايستى يا در زندان و يا در تبعيد باشد. در چنان وضعيتى در جامعه جاى امام نيست. وقتى زور, فساد, دروغ و بى فضيلتى حاكم است, آن كسى كه داراى فضيلت, صدق, نور, عرفان و توجه به خداست جايش يا زندان هاست و يا در مقتل و مذبح و گودال قتلگاه است. وقتى كسى مثل امام بر سر كار آمد يعنى ورق برگشت. شهوترانى, دنياطلبى و وابستگى و فساد در انزوا رفت و تقوا, زهد, صفا و نورانيت, جهاد, دلسوزى براى انسان ها, رحم و مروّت و برادرى و ايثار و از خود گذشتگى روى كار آمد. امام كه روى كار مى آيد يعنى اين خصلت ها و اين فضيلت ها روى كار مى آيد. اين ارزش ها مطرح مى شود. اگر اين ارزش ها را نگه داشتيد نظام امامت باقى مى ماند. آن وقت امثال حسين بن على } ديگر به مذبح برده نمى شوند. اما اگر اين ها را از دست داديم چه؟ اگر روحيه بسيجى را از دست داديم چه؟ اگر به جاى توجه به تكليف و وظيفه و آرمان الهى به فكر تجمّلات شخصى خودمان افتاديم چه؟ اگر جوان بسيجى, مؤمن و با اخلاص را كه هيچ چيز نمى خواهد جز ميدانى براى مجاهدت در راه خدا, در انزوا قرار داديم و يك آدم پُررو, افزون خواه, پرتوقع و بى صفاى بى معنويت را مسلط كرديم چه؟ در اين صورت همه چيز دگرگون خواهد شد. اگر بين رحلت نبى اكرمْ و شهادت جگر گوشه اش در صدر اسلام پنجاه سال فاصله بود, ممكن است در روزگار ما اين فاصله خيلى كم تر بشود و فضيلت ها و صاحبان فضايل زودتر به مذبح بروند. نبايد بگذاريم چنين چيزى پيش بيايد. بايد در مقابل انحرافى كه ممكن است دشمن بر ما تحميل بكند, بايستيم. عبرت گيرى از عاشورا اين است. نگذاريم روح انقلاب و فرزندان انقلاب در جامعه منزوى بشوند.
سازندگى يعنى اين كه كشور آباد بشود و طبقات محروم به نوايى برسند. برادران و خواهران, سال هاى سال اين كشور را ويران كرده اند و بعد از انقلاب هم به مدت هشت سال به وسيله مهاجمين خارجى همان كارها را ادامه دادند. آيا اين شوخى است؟ كشور بايد ساخته شود و سازندگى تلاش لازم دارد. از پايان جنگ تا به امروز هنوز سه سال و اندى بيش تر نمى گذرد. از پايان جنگ تا امروز چيزى نگذشته است. اگر يك بمب درجايى بيفتد در يك لحظه همه چيز را ويران مى كند اما ساختن همان ويرانه مدت ها طول مى كشد. يك ساختمان, خانه و عمارت دو يا سه طبقه اى در يك لحظه منفجر مى شود, اما در يك لحظه ساخته نمى شود. يك كشور را هشت سال ويران كردند. مگر اين شوخى است؟ قبل از انقلاب خاندان منحوس پهلوى (كه لعنت خدا بر آن ها و بركارگزاران و دستيارانشان و لعنت بر خانواده قاجار و دستيارانشان باد) سال هاى متمادى اين مملكت را ويران كردند. بعد كه انقلاب آمد كشور را بسازد مگر دشمنان توانستند تحمل بكنند؟ امروزدر آمريكا دارند اسناد همكارى آمريكا با عراق در جنگ را افشا مى كنند. ما همين حرف ها را آن روز هم مى گفتيم. ما آن روز به طور قاطع مى گفتيم كه شرق و غرب دارند از عراق حمايت مى كنند. يك عده كوته فكرهاى داخلى حرف ما را انكار مى كردند و مى گفتند به چه دليل اين طور مى گوييد؟ بفرماييد اين هم دليل امروز اسناد حمايت آمريكا از عراق را خود آمريكايى ها دارند افشا مى كنند و دارد معلوم مى شود كه در اين چند سال چه كمك هاى عظيمى به عراق كردند. شرق و غرب با هم, هم دست شدند و اين جنگ را به راه انداختند و مملكت را ويران كردند. بعد از سال ها ويرانگرى توسط حكام فاسد پهلوى و قاجار و بعد از چند سال ويرانگرى جنگ, حالا دولت جمهورى اسلامى به كمك مردم و كارگزاران و متخصصين و كاردان ها مى خواهند اين كشور را بسازند. معلوم است كه اين كار يك روز و دو روز و يك سال و دوسال نيست. اين همه مراكز مادى از بين رفته, اين همه امكان اشتغال نابود شده, اين ها چيزى نيست كه ظرف مدت كوتاهى ترميم شود. سازندگى يك مجاهدت و يك جهاد فى سبيل الله است. هر كسى كه در اين مجاهدت شركت بكند جهاد و خدمت كرده و در راه اداره و حفظ جامعه اسلامى كه يك واجب بزرگ است گام برداشته است و اين خيلى كار بزرگى است. سازندگى يك مسأله است و مادى گرى, ماده پرستى و دنيا طلبى مسأله ديگرى است. سازندگى همان كارى بود كه على بن ابى طالب(ع) مى كرد كه تا قبل از خلافت ادامه داشت (حتى شايد در دوران خلافت هم انجام مى شد كه البته من ترديد دارم.) آن بزرگوار با دست خودش نخلستان آباد مى كرد, زمين احيا مى كرد, درخت مى كاشت, چاه مى كند و آبيارى مى كرد. اين سازندگى است. دنيا طلبى و ماده طلبى كارى است كه عبيدالله بن زياد و يزيد مى كردند. چه وقت آن ها چيزى را به وجود مى آوردند و مى ساختند؟ آن ها فانى مى كردند, مى خوردند و تجملات را زياد مى كردند. اين دو تا را نبايد با هم اشتباه كرد. امروز يك عده به نام سازندگى خودشان را غرق در پول و دنيا و ماده پرستى مى كنند. آيا اين سازندگى است؟
يعنى اگر امر به معروف و نهى از منكر در مقياس وسيع و عمومى انجام شود, حتى از جهاد بالاتر است. پايه دين را امر به معروف و نهى از منكر محكم مى كند. اساس جهاد را امر به معروف و نهى از منكر استوار مى كند. مگر مسؤولين و مأمورين ما مى توانند آمر به معروف و ناهى از منكر را با ديگران مساوى قرار بدهند چه برسد به اين كه نقطه مقابل او را تأييد بكنند؟ البته جوان حزب الله بايد باهوش باشد, چشم هايش را باز كند, نگذارد كسى در صفوف او رخنه كند و به نام امر به معروف و نهى از منكر فسادى ايجاد بكند كه چهره حزب الله خراب بشود. بايد مواظب باشيد. اين به عهده خودتان است. من يقين دارم و تجربه هاى چند ساله هم نشان داده كه وقتى نيروهاى مؤمن و حزب اللهى براى انجام كارى به ميدان مى آيند يك عده عناصر بَدَلى و دروغين با نام اين ها در گوشه اى فساد ايجاد مى كنند تا ذهن مسؤولين را نسبت به نيروهاى مؤمن و حزب اللهى و مردمى چركين و بد كنند. مواظب باشيد. مسأله امر به معروف و نهى از منكر مثل مسأله نماز ياد گرفتنى است و شما بايد برويد و مسايل آن را ياد بگيريد. در هر مورد اين كه در كجا و چگونه بايد امر به معروف و نهى از منكر كرد, مسايلى وجود دارد. البته من عرض بكنم, قبلاً هم گفته ام كه در جامعه اسلامى تكليف عامه مردم امر به معروف و نهى از منكر با لسان است اما اگر كار به برخورد بكشد, آن ديگر به عهده مسؤولين است كه بايد وارد بشوند و آن ها اين كار را بكنند. البته نقش مهم تر را هم, همين زبان دارد. چيزى كه جامعه را اصلاح مى كند نهى از منكر زبانى است. اگر مردم به آدم بدكار, خلافكار, كسى كه اشاعه فحشا مى كند و مى خواهد قُبح گناه را از جامعه ببرد, بگويند و ده, صد يا هزار نفر و به طور كلى افكار عمومى جامعه روى وجود و ذهن او سنگينى كند, اين براى او شكننده ترين چيزهاست.
يكى از تلاش هاى خباثت آميز آمريكا عليه جمهورى اسلامى همين است. من عرض مى كنم شما اشتباه كرديد كه خيال كرديد قدرت جمهورى اسلامى در اين است كه بمب اتمى فراهم بكند يا در داخل بسازد. قدرت ما اين ها نيست. اگر قدرت ما اين بود كه جمهورى اسلامى مثلاً يك بمب اتمى درست بكند, صدها مثل آن را كشورهاى بزرگ دارند. اگر كسى مى توانست با بمب اتمى بر ديگران پيروز بشود, آمريكا و شوروى سابق و بقيه قدرت هاى خبيث دنيا بايد تا حالا صد بار جمهورى اسلامى را از بين برده بودند. چيزى كه به يك نظام قدرت مى دهد بمب اتمى نيست. قدرت نظام اسلامى كه آمريكا و شوروى سابق و بقيه قدرت هاى ريز و درشت عالم تا امروز نتوانسته اند و نخواهند توانست با او مقابله كنند, قدرت ايمان نيروهاى حزب الله است. جمهورى اسلامى بايد اين نيرو و اين قدرت عظيم را حفظ كند. شما جوان ها بايد دايم در صحنه باشيد. بايد به طور دايم نشان بدهيد كه جمهورى اسلامى آسيب ناپذير است. نيروى مؤمن و بسيج و نيروهاى حزب الله در سراسر كشور و همه آحاد مؤمن در اين كشور بايد كارى بكنند كه اميد آمريكا و صهيونيست ها و بقيه قدرت هاى دشمن از جمهورى اسلامى به كلى قطع شود. خداوند ان شاء الله شما جوان هاى مؤمن و فداكار و با تقوا را محفوظ بدارد و ان شاء الله قلب مقدس ولى عصر (ارواحناه فداه) از همه شما خشنود باشد و ان شاء الله با قدرت ايمان و حضور شما همه كيدها و توطئه هاى دشمن خنثى گردد. والسلام عليكم ورحمة اللّه وبركاته -------------------------------------------------------------------------------- * بيانات مقام معظم رهبرى(مدّظله العالى)در ديدار با نيروهاى مقاومت بسيج71/4/23 - 13 محرّم 1413 |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 18:46 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 11:51 توسط محمد
|
|
||