تبليغاتX
آیات و احادیث
آیات و احادیث و گاهی هم حرفای خوب خوب
چگونگی عزاداری ازنگاه بزرگان-2
آموزش قمه‌زنی ؛ توطئه تاریخی استعمار انگلیس و سیا برای شیعیان
خبرگزاری مهر - گروه دین و اندیشه: قمه‌زنی از بدعتهای عزاداری محرم است که از سوی استعمار انگلیس با سوء استفاده از عشق شیعیان به امام حسین(ع) به منظور دریافت مجوز برای سیطره هرچه بیشتر بر کشور هند، به مسلمانان آموزش داده شد.

به گزارش خبرگزاری مهر، قمه زنی مراسمی است که در بعضی شهرستانها و بلاد شیعی و توسط برخی عزاداران امام حسین (ع) اجرا می شود و در تأسی به مجروح و شهید شدن سید الشهدا و شهیدان کربلا و به عنوان اظهار آمادگی برای خون دادن و سر باختن در راه امام حسین  انجام می شود.

شرکت کنندگان در این مراسم، صبح زود روز عاشورا، با پوشیدن لباس سفید و بلندی چون کفن، به صورت دسته جمعی قمه بر سر می زنند و خون از سر بر صورت و لباس سفید جاری می شود. بعضی هم برای قمه زنی نذر می کنند، برخی هم چنین نذری را درباره کودکان خردسال انجام می دهند و بر سر آنها تیغ می زنند، تا از محل آن خون جاری شود!

پیدایش قمه زنی

در مورد منشأ اصلی و اولی قمه زنی، اقوال مختلفی وجود دارد اما آنچه بیشتر از همه مستند و قابل اثبات است، این است که تیغ زنی و قمه زنی رسومی عاریتی هستند که از جانب ترکهای آذربایجان به فارسها و اعراب منتقل شده اند.

ابراهیم الحیدری جامعه شناس، محقق و نویسنده عراقی الاصل کتاب تراژدی کربلا نیز بر این عقیده است که مراسمی از قبیل قمه زنی، قبل از قرن نوزدهم در عراق مرسوم نبوده و به تدریج از اواخر این قرن در آن کشور رواج یافته است. بنابراین مراسم قمه زنی از خارج عراق به آن کشور وارد شده و ریشه عربی ندارد.

شیخ کاظم دجیلی در تایید این نظر می گوید: عربهای عراق تا آغاز قرن بیستم در اینگونه مراسم شرکت نمی کردند این اعمال در ابتدا در میان ترکهای عراق، فرق صوفیه و کردهای غرب ایران مرسوم بود.

گزارشی از مقامات بریتانیایی درباره مراسم عاشورای 1919 میلادی در نجف نیز حاکی است که گروهی صد نفره از شیعیان ترک در آن سال به قمه زنی پرداخته بودند.

از نظر تاریخی، مسلم است که قمه زنی در ایران نیز تا پیش از صفویه هیچ گونه سابقه ای نداشته و محور تردیدها در آن است که آیا در زمان صفویه به وجود آمده و یا اینکه بعد از صفویه و در زمان قاجاریه وارد شده و رواج یافته است؟

ورود قمه زنی به ایران در زمان صفویان و جریان فدائیان

اقدامات مهم صفویان در زمینه عزاداری، یکی رسمی و حکومتی کردن مجالس سوگواری و دیگری، ابزارمند کردن و نیز پدید آوردن آیینها و رسوم جدید عزاداری بود.

پیتر دلاواله سیاح ایتالیایی، از عزاداری شیعیان در اصفهان عصر صفوی سال 1037 قمری چنین گزارش می دهد:

تشریفات و مراسم عزاداری عاشورا به این قرار است که همه غمگین و مغموم به نظر می رسند و لباس عزداری به رنگ سیاه  بر تن می کنند. هیچکس سر و ریش خود را نمی تراشد . به علاوه نه تنها از ارتکاب هر گناه پرهیز می کنند، بلکه خود را از هر گونه تفریح و خوشی محروم می سازد.

... همه با هم، آهنگهای غم انگیز در وصف حسین و مصائب وارد بر او می خوانند و دو قطعه چوب یا استخوانی را که در دست دارند به هم می کوبند و از آن صدای حزن انگیزی به وجود می آورند ...

علاوه بر ابزار آلات جدید، از این دوره بود که آداب و رسوم نوینی هم در سلک آیین های عزاداری درآمد؛ آدابی چون" تیغ زنی"، " قفل زنی"، " سنگ زنی" و " قمه زنی" را از این جمله شمرده اند.

استاد یوسفی غروی نیز در این باره می گوید: از نظر تاریخی، ظاهرا آن وقت که صفویه سر کار آمدند، قمه زنی پدید آمد و مسلما هیچ سابقه ای هم بر صفویه ندارد اما هنوز به یقین نرسیده ایم که آیا قبل از عثمانی ها هم این کار انجام می شده است یا نه؟

رواج قمه زنی در دوران قاجار

از شاخصه های عزاداری در دوره قاجار، عمومیت یافتن رسم تیغ زنی و قمه زنی است رسمی که البته پیش از آن هم مسبوق به سابقه ای چند ساله بود، اما مشخصا در این دوره گسترش و رواجی بی سابقه یافت.

بنجامن، سفیر کبیر آمریکا در ایران عهد ناصرالدین شاه، در توصیف مراسم قمه زنی در سفرنامه اش چنین می نویسد:

سال 1884 میلادی من در تهران اقامت داشتم. دسته هایی در خیابانها حرکت می کردند و احساسات تند و شدید بی سابقه ای از خود نشان می دادند... در این میان ناگهان جمعی سفید پوش که کاردهایی در دست داشتند پدیدار شدند که با هیجان زیاد کاردها را بالا برده و به سر خود می زدند و خون از سر آنها و از کاردهایی که در دست داشتند فواره می زد و سر تا پایشان را سرخ کرده بود...

باید گفت در این دوره، خطبایی مثل آخوند ملا آقا بن عابد شیروانی معروف به فاضل دربندی با کتابش به نام اکسیر العبادات فی اسرار الشهادات همین قدر که در رونق بخشی به مجالس عزا در آن دوره نقش داشتند، در ورود مطالب سست و جعلی و خرافات و در نتیجه عوام گرایی این مجالس هم مؤثر بوده اند.

عبدالله مستوفی، تاریخ نگار دوره قاجار درباره فاضل دربندی می نویسد:

تیغ زدن روز عاشورا از کارهایی است که این آخوند در عزاداری وارد یا لا محاله آن را عمومی کرده و فعل حرام را موجب ثواب پنداشته است.

در این دوره نیز علمای بزرگی مثل علامه سید محسن امین عاملی، قمه زنی و نظایر آن را غیر شرعی و شیطان پسند خوانده و به مخالفت با آن پرداختند که باز هم با توجه به اینکه قمه زنی به سرعت جایگاه مطلوبی نزد عوام الناس یافته و جزئی لاینفک از مظاهر دینداری، با لعاب تعصب مردم شده بود نه تنها مخالفت این دسته از علما مؤثر واقع نشد، بلکه به تشکیل جبهه ای در بین مردم و برخی علمای موافق قمه زنی منجر شد تا جایی که برای مثال به علامه سید محسن امین عاملی تهمت زدند که می خواهد اخبار را نسخ و از اجرای اعمال دین جلوگیری کند.

نقش استکبار در ترویج و بهره برداری از قمه زنی

- نقش استعمار انگلیس

تا حدود قرن هجدهم سه امپراطوری بزرگ شرق، هند، ایران و عثمانی مسلمان بودند که بر تمام جهان متمدن شرقی در آن روز، حکومتهای مرفه و مقتدری پدید آورده بودند. اسپانیا، فرانسه، هلند و انگلیس به رهبری زرسالاران یهودی و مسیحیان صلیبی، به فکر افتادند مقاومت مسلمین را بشکنند.

در کتاب دست پنهان مؤسسه فرهنگی فخرالائمه آمده است: انگلیسی ها، برای رسیدن به این هدف به چاره جویی پرداختند از جمله در هند و ایران که هسته اصلی مقاومت را شیعیان تشکیل می دادند، اینان از شیعیان هندوستان شروع کردند که از مرکز تشیع و مرجعیت نجف به دور بودند. انگلیسی ها از عشق زیاد آنان به امام حسین (ع) سوء استفاده کردند و قمه و شمشیر زنی را جعل کرده و به آنان آموختند... متأسفانه برخی شیعیان هند، این بدعت را بدون مجوز علما پذیرفتند.

کوبیدن شمشیر بر سر و پیشانی در سوگ سید الشهدا (ع) در روز عاشورا، توسط استعمار انگلیس، از هند به ایران و عراق رخنه کرد.

تا گذشته ای نه چندان دور، سفارتهای بریتانیا در تهران و بغداد، هیئت های عزاداری را که به آن صورت انزجار آور و زشت در کوچه و خیابانها ظاهر می شدند، تأمین می کردند، غرض از سیاست استعماری انگلیس از کمک به رشد این مراسم زشت، به دست آوردن دلیلی معقول برای استعمارش بود که همواره با معارضه مردم بریتانیا و برخی نشریات آن کشور روبه رو می شد.

استعمار انگلیس قصد داشت ثابت کند مردمان مستعمره هند و کشورهای اسلامی دیگر که به آن صورت در خیابان ها ظاهر می شوند، احتیاج به ولی و قیمی دارند که آنان را از جهل و توحش موجود برهاند. در نتیجه، عکس و تصاویر دسته های عزادار که در روز عاشورا با زنجیر به پشت خود نواخته و با شمشیر و قمه بر سر خود می کوفتند و خونهای جاری شده در نتیجه این جریانات، در روزنامه های بریتانیا و اروپا به چاپ می رسید و سیاستمداران استعمارگر در نتیجه این تصویرها، استعمار این کشورها را به عنوان ضرورتی انسانی اعلام می کردند که می تواند مردم آن کشورها را از جهل و توحش رهانیده و به جاده تمدن و تقدم رهنمون سازد.

نقل شده است، هنگامی که " یاسین هاشمی" نخست وزیر عراق در عهد استعمار انگلیس برای گفتگو جهت پایان دادن استعمار به لندن رفته بود، انگلیسی ها به او گفتند: ما به خاطر کمک به مردم عراق به آنجا آمده ایم تا آنان را از توحش و حماقت خارج ساخته و مزه سعادت را به آنان بچشانیم!

این سخن، خشم یاسین هاشمی را بر می انگیزد و باعث خروج وی از جلسه می‌شود اما انگلیسی ها از او عذرخواهی کرده و او را به دیدن فیلمی مستند از عراق دعوت می کنند. این فیلم که از هیئتهای حسینی به راه افتاده در خیابانهای نجف، کربلا و کاظمین تهیه شده بود، شامل مشاهد مهیب و نفرت آور از شمشیرکوبی و قمه زنی مردم عزادار بود . گویی انگلیسی ها می خواستند بگویند : " آیا مردمانی روشنفکر که از تمدن بویی برده اند، با خود چنین می کنند؟

- نقشه سیا در رابطه با فرهنگ عاشورا

اخیرا کتابی به نام نقشه ای برای جدایی مکاتب الهی در آمریکا انتشار یافته که در آن گفتگوی مفصلی با دکتر مایکل برانت یکی از معاونان سابق سیا ( سازمان اطلاعاتی مرکزی آمریکا) انجام شده است. بخشهایی از این گفتگو به نقش مذهب و قدرت رهبری در ایران و نقشه هایی که برای تخریب صورت گرفته اشاره دارد:

" بعد از مدتها تحقیق، به این نتیجه رسیدیم که قدرت رهبر مذهبی ایران و استفاده از فرهنگ شهادت، در انقلاب ایران تأثیرگذار بوده است. ما همچنین به این نتیجه رسیدیم که شیعیان، بیشتر از دیگر مذاهب اسلامی فعال و پویا هستند. تصویب شد که بر روی مذهب شیعه تحقیقات بیشتری صورت گیرد و طبق این تحقیقات، برنامه ریزیهایی داشته باشیم. به همین منظور، چهل میلیون دلار بودجه برای آن اختصاص دادیم و این پروژه در سه مرحله انجام شد...

پس از نظر سنجی ها و جمع آوری اطلاعات از سراسر جهان، به نتایج مهمی دست یافتیم، متوجه شدیم قدرت مذهب شیعه در دست مراجع و روحانیت می باشد... این تحقیقات ما را به این نتیجه رساند که به طور مستقیم نمی توان با مذهب شیعه رودر رو شد و امکان پیروزی بر آن بسیار سخت است و باید پشت پرده کار کنیم. ما به جای ضرب المثل انگلیسی " اختلاف بیانداز، حکومت کن ! " از سیاست " اختلاف بیانداز، نابود کن! " استفاده کردیم و در همین راستا برنامه ریزی های گسترده ای را برای سیاستهای بلند مدت خود طرح کردیم.

حمایت از افرادی که با مذهب شیعه اختلاف نظر دارند و ترویج کافر بودن شیعیان به گونه ای که در زمان مناسب علیه آنها توسط دیگر مذاهب اعلام جهاد شود. همچنین باید تبلیغات گسترده ای را علیه مراجع و رهبران دینی شیعه صورت دهیم تا آنها مقبولیت خود را در میان مردم از دست بدهند.

یکی دیگر از مواردی که باید روی آن کار می کردیم، موضوع فرهنگ عاشورا و شهادت طلبی بود که هر ساله شیعیان با برگزاری مراسمی این فرهنگ را زنده نگه می دارند. ما تصمیم گرفتیم با حمایتهای مالی از برخی سخنرانان و مداحان و برگزار کنندگان اصلی اینگونه مراسم که افراد سودجو و شهرت طلب هستند، عقاید و بنیانهای شیعه و فرهنگ شهادت طلبی را سست و متزلزل کنیم و مسائل انحرافی در آن به وجود آوریم به گونه ای که شیعه یک گروه جاهل و خرافاتی در نظر آید.

در مرحله بعد، باید مطالب فراوانی علیه مراجع شیعه جمع آوری شده و به وسیله مداحان و نویسندگان سودجو انتشار دهیم و تا سال 1389 مرجعیت را - که سد راه اصلی اهداف ما می باشند- تضعیف کرده و آنان را به دست خود شیعیان و دیگر مذاهب اسلامی نابود کنیم و در نهایت تیر خلاص را بر این فرهنگ و مذهب بزنیم...

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 16:56  توسط محمد   | 

چگونگی عزاداری ازنگاه بزرگان-3
حکم امام و رهبر معظم انقلاب ؛ موج قدرتمند مقابله با بدعت در عزاداریها
خبرگزاری مهر - گروه دین و اندیشه: عزاداری برای امام حسین(ع) از کارکردهای حفظ مکتب اهل بیت است به همین دلیل علما همواره برای صیانت از این مجالس تلاش کرده‌اند، در جریان مقابله با بدعتهایی چون قمه‌زنی، نقش بازدارنده امام خمینی و رهبر معظم انقلاب بسیار قابل توجه بوده است .

عزاداری برای امام حسین(ع) یکی از مهمترین کارکردها در حفظ مکتب اهل بیت است، به همین دلیل علما برای حفظ و صیانت از این مجالس تلاش کرده و کوشیده اند آن را از گزند انحراف و تندرویها محفوظ نگهدارند .

در دوران معاصر نیز این رسالت حساس مورد توجه و اهتمام زعمای حوزه علمیه قرار داشته، علمای روشن بین به سهم خود در زدودن آفاتی که از روی جهالت عوام و گاه با تحریک و توطئه معاندان دامنگیر این محافل گرانقدر می‌شد، کوشیده اند:

موج اول: مرحوم علامه سید محسن امین در کتاب خویش به نام "التنزیه لاعمال الشبیه" با استدلال و برهان ثابت می کند قمه زنی و برخی دیگر از اعمال رایج در عزاداری امام حسین نه تنها ثوابی ندارند، بلکه از نظر شرع مقدس حرام هستند. در پی انتشار این اثر که با هدف پاکسازی گردهمایی های مذهبی از بدعتها و گمراهیها انجام شد، مردم ناآگاه چنان در برابرش موضع گرفتند که برخی از دوستانش خطر " انقلاب عوام" را به وی گوشزد کردند.

وی در این باره می گوید: در برابر این رساله برخی از مردم برخاسته، هیاهو کردند و ناآگاهان را به هیجان آوردند... آنها در میان بخش گسترده ناآگاه جامعه چنین پخش کردند که فلانی ( سید محسن امین) برپا داشتن عزای امام حسین را حرام کرده و علاوه بر این، مرا به خروج از دین متهم کردند.

تبلیغات فراگیر درباره دانشمند مصلح دمشق، چنان مؤثر افتاد که حتی گروهی از گویندگان مذهبی در مسجدها او را گمراه معرفی کرده و برخی از مردم با گرو نهادن خانه خود و به دست آوردن اندکی پول، در جهاد نامقدس ضد سید محسن شرکت کردند.

آیت‌الله اصفهانی

ولی از آنجا که حق با سید بود، بالاخره پیروز و سربلند شد . تا آنجا که پس از اندک زمانی، آیت الله العظمی سید ابوالحسن اصفهانی به طرفداری از امین و کتاب بیداری بخش او فتوا صادر کرده و به صراحت گفت: همانا استفاده از امثال شمشیر و زنجیر و طبل و بوق و امثال آنچه امروزه در دسته ها و مواکب عزاداری عاشورا رایج شده، قطعا حرام و غیر شرعی است.

این فتوا نیز موجب اختلافات و سر و صدای شدیدی شد و برخی از وعاظ در سخنرانیهای خود آیت الله اصفهانی را به سختی مورد انتقاد و حتی اهانت قرار دادند ولی وی هرگز حاضر نشد از فتوا و عقیده خود دست بردارد.

در بصره نیز آیت الله سید مهدی قزوینی به حمایت از علامه سید محسن امین برخاسته و در آثار خویش به انتقاد از قمه زنی پرداخت. وی بر این اعتقاد بود که استفاده از آهن، یعنی زنجیر و قمه در مراسم عزاداری حدود یک قرن قبل و توسط مردمانی که تسلط زیادی به قوانین شریعت نداشتند، پدید آمده است.

موج دوم: مقابله امام خمینی (ره) با قمه زنی و امثال آن

پس از پیروزی انقلاب اسلامی جریانی تحت تأثیر محافل روشنفکری در ایران شکل گرفت که با عزاداری حسینی به صورت سنتی به مخالفت پرداخت. بنیانگذار جمهوری اسلامی در مقابل این تفکر با شدت و حدت ایستادند و طی چند سخنرانی، به تبیین نقش مجالس عزای حسینی در حفظ و بقای مکتب تشیع پرداخته و ضرورت برگزاری مراسم عزاداری به همان شیوه سنتی را مورد تأکید قرار دادند.

با گسترش برخی مظاهر آزار جسمانی در مراسم سوگواری امام حسین (ع) و امکان بهره برداری دشمنان از این رفتارها، ایشان با صدور حکمی عزاداران را از قمه زنی نهی و جواز شبیه خوانی را مشروط به عدم وهن اعلام کردند.

در پی حکم امام (ره) آیت الله شهید سید محمد باقر صدر و شهید آیت الله مرتضی مطهری و جمعی از علمای بصیر به حمایت از این اقدام و محکومیت این اعمال پرداختند.

شهید مطهری با ذکر سابقه ورود قمه زنی به ایران می نویسد: قمه زنی و طبل و شیپور، از ارتدوکس قفقاز به ایران سرایت کرده و چون روحیه مردم برای پذیرفتن آنها آمادگی داشت، همچون برق در همه جا دوید.

شهید آیت الله مطهری در کتاب "حوزه و روحانیت" نیز به این مبحث پرداخته و اعلام  کرد: قمه زنی در شرایط فعلی هیچ دلیل عقلی و نقلی ندارد و یکی از مصادیق بارز تحریف بوده و حداقل اینکه در زمان فعلی، باعث زیر سؤال رفتن تشیع می شود. از برنامه هایی که هیچ ارتباطی با اهداف امام حسین (ع) ندارد، تیغ، قمه و قفل زدن است، قمه زدن هم همین طور است. این کار، کار غلطی است. یک عده قمه ها را بگیرند، به سرهای خودشان بزنند و خونها را بریزند که که چه شود؟ کجای این حرکت، عزاداری است.

روحانی شهید سید عبدالکریم هاشمی نژاد نیز به تأثیرات سوء قمه زنی در تخریب چهره تشیع پرداخته، می گوید:" سوگواری برای حسین بن علی (ع) و یاد نمودن از فاجعه خونین نینوا اگر به طرز صحیح انجام شود، علاوه بر ارزشهای اسلامی و معنوی که دارد، اصولا خود یک عمل منطقی و معقولی است که از عواطف انسانی و حس حمایت از مظلوم سرچشمه می گیرد. اما با کمال تأسف گاهی به نام عرض ارادت به پیشگاه مقدس حسین کارهایی انجام می شود که در برابر دنیای روز موجب شرمسازی و سرافکندگی است.

کارهایی که نه با مقررات اسلامی سازش دارد و نه از نظر منطق، صحیح و قابل درک است. برای نمونه باید موضوع " قمه زدن" را یاد کرد. این عمل ناراحت کننده و چندش آور نه تنها با هیچ اصلی قابل تفسیر نیست، بلکه مخالفان و دشمنان اسلام در داخل و خارج، از آن به صورت یک حربه مؤثر و قاطع علیه آیین مقدس ما استفاده می کنند."

موج سوم: حکم حکومتی رهبر معظم انقلاب در مورد قمه‌زنی

پس از گسترش غیرعادی تظاهر به قمه زنی بعد از رحلت امام خمینی (ره) و ایجاد زمینه بهره برداری خبرگزاریها و پایگاههای اطلاع رسانی معاند از این صحنه ها برای ضربه زدن به اساس تشیع، رهبر معظم انقلاب طی بیاناتی که در آستانه محرم الحرام (17 خرداد 73) در جمع روحانیون استان کهکیلویه و بویراحمد ایراد شد، بر لزوم هرچه باشکوهتر برگزار شدن عزای حسینی تأکید، انحرافی بودن جریان قمه زنی در عزای حسینی را تبیین فرموده و خواستار زدودن این حرکات وهن آمیز از ساحت قدسی عزای حسینی شدند.

پس از انتشار این بیانات، جمعی از مراجع و شخصیتهای فقهی حوزه علمیه با صدور فتواهای جدید و برخی نیز با تصریح به لازم الاتباع بودن حکم رهبر معظم انقلاب، به عدم جواز این عمل فتوا دادند . نکته قابل توجه اینکه، برخی برخلاف فتوای پیشین خود که قمه زنی را با هدف برگزاری هرچه باشکوهتر عزای حسینی جایز دانسته بودند فتوا دادند.

آیت الله اراکی که پس از رحلت آیت الله گلپایگانی با وجود فتوای پیشین خود مبنی بر جواز این گونه رفتارها به عنوان مصادیق عزاداری حسینی، با صدور فتوایی جدید، دستور ولی امر مسلمین مبنی بر جلوگیری از اعمال خرافی در عزاداری محرم را لازم الاطاعه اعلام کرد.

آیت الله فاضل لنکرانی نیز برخلاف فتوای اولیه خود که در آن به جواز قمه زنی، البته در خفا و مشروط به قابل سوء استفاده نبودن توسط رسانه های استکباری، فتوا داده بودند فتوایی جدید صادر و در آن تصریح کرد: با توجه به گرایشی که نسبت به اسلام و تشیع بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران در بیشتر نقاط جهان پیدا شده و ایران اسلامی به عنوان ام القرای جهان اسلام شناخته می شود و اعمال و رفتار ملت ایران به عنوان الگو و بیانگر اسلام مطرح است، لازم است در رابطه با مسائل سوگواری و عزاداری سالار شهیدان حضرت ابی عبدالله الحسین (ع) به گونه ای عمل شود که موجب گرایش بیشتر و علاقمندی شدیدتر به آن حضرت و هدف مقدس وی گردد. پیداست در این شرایط، مسئله قمه زدن نه تنها چنین نقشی ندارد، بلکه به علت عدم قابلیت پذیرش و نداشتن هیچ گونه توجیه قابل فهم مخالفین، نتیجه سوء بر آن مترتب خواهد شد. لذا لازم است شیعیان علاقمند به مکتب امام حسین از آن خودداری کنند.

این موج حمایتی از سوی علما و مراجع عظام تقلید و دلایل محکم ارائه شده برای موهن و غیرمشروع بودن این رفتارها، حمایت مجامع حقیقت طلب دیگر کشورهای اسلامی را نیز به دنبال داشت.

ابراهیم الحیدری جامعه شناس عراقی در کتاب "تراجیدیا کربلاء" در این باره می نویسد: فتوای آیت الله خامنه ای با عکس العملهای متفاوتی در جهان اسلام مواجه شد، از یک سو بسیاری از علما و مصلحان و مؤسسات اسلامی به حمایت از این اقدام شجاعانه برخاسته و آن را تلاشی آگاهانه برای حفاظت از اصالت و خلوص اسلام شمردند چرا که این فتوا بیانگر عزمی والا برای پاکسازی نهادهای مذهبی از بدعت ها و گمراهی ها و مظاهر انحراف بود که از دوران عقب ماندگی و رکود مسلمانان بر جای مانده بود. از سوی دیگر، احساسات و عواطف برخی عوام بر ضد آقای خامنه ای به هیجان آمده و ایشان را مورد توهین و ناسزا قرار داده و متهم به کفر و خروج از اسلام کردند.

آیت الله بروجردی نیز با رهبری حضرت معظم  له اداره می شود، از جریانات نامطلوب بعضی از موکب های عزا اظهار انزجار کرده و مخالفت خود را با اعمالی که مناسب با جهان تشیع نبوده و مخصوصا شایسته یک شهر مقدس نیست ابراز کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 16:38  توسط محمد   | 

باسمه تعالی

سلام علیکم

يكي از رفقا سوالي فرموده بودند که

کاروان حسینی علیه السلام در اربعین به کربلا رفتند یا نه ؟

كه جوابشان را نوشتم گفتم بد نيست شما هم ببينيد

در جواب حضرت عالی باید عرض کنم:

روال منطقی و به دور از تعصب بحث این است:

قول و فعل و تقریر معصوم علیه السلام حجت است و برای نقل آن باید دلیل قطعی (اعم از قطع بنفسه یا ظن معتبروبا پشتوانه قطع)

پس برای گفتن اینکه ایشان کاری کردهاند یا چیزی فرموده اند باید دلیل آورد

همیشه اثبات وجود دلیل نیاز دارد وعدم(که خلاف وجود است)نیازی به دلیل ندارد

خلاصه و نتیجه آنچه تا به حال ما در ادله قائلین به بازگشت کاروان حسینی علیه السلام دیدیم این است که:

1-برخی ادله باطل است من اصله (مثل اینکه :دل می گوید اهل بیت خدا حافظی نکرده بودند یا حضرت زینب سلام الله علیها بي امام عليه السلام طاقت نمي آوردند و...اينها دليل نيست و در نهايت استحسان مي باشد و باطل .چون اولا دليل بايد قطعي باشد وثانيا اگر اين باشد اهل بيت عليهم السلام مي بايست در كربلا سكني مي گزيدند و به مدينه نمي رفتندو...)

2-برخی ادله قاصراز اثبات مطلوب است اعنی:غالب ادله به دنبال اثبات امکان باز گشت کاروان به کربلا هستند.در حالي كهوقوع دليل بر امكان است ولا عكس (امكان دارد كه دليل نمي شود كه انجام شده)

3-زمانهائي كه براي فاصله بين شام و كوفه زير 10 روز نقل شدهبر فرض صحت اولا بسيار نادر(كمتر از تعداد انگشتان دست)است و ثانيا براي پيك هاي آموزش ديده اي است كه با اسبان بسيار سريع اين راه را شبانه روز مي پيمودند ودر ضمن اسبان خود را بين راه تعويض مي كردند وحتي براي آب و غذاي اسبان توقف نمي كردند ولي اين كاروان با شتر و زن و بچه بودند (خود مقايسه كنيد سرعت چاپاران چابك سوار را با شتران و زن وبچه )

ادله ای هم برای منکرین موجود است که بعدا ذکر می شود(مثل اینکه راه کربلا و مدینه از شام جدا می شود و اتفاقا درست ۱۸۰درجه تفاوت می کند)

4-...مطلب را اگر خداوند بخواهد ادامه مي دهيم الان كار دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 19:58  توسط محمد   | 

گفتاری از رهبر انقلاب در سال 68
درسي‌ كه‌ اربعين‌ به‌ ما مي‌دهد

متن زیر بخشی از بیانات رهبر انقلاب در در جمع اعضاء جمعيت هلال احمر، مسؤولين بنياد شهيد و اقشار مختلف مردم به تاریخ 29 شهریور ماه سال 68 است.

به گزارش رجانیوز، حضرت آیت الله خامنه‌ای در این گفتار به تبیین مأموریت مهم خاندان سیدالشهدا(ع) پس از واقعه عاشورا پرداخته و تأکید می‌کنند مهم‌ترین درس اربعین، زنده نگهداشتن یاد و حقیقت شهادت است.

امروز، به‌مناسبت‌ نزديك‌ شدن‌ به‌ شب‌ اربعين‌ حضرت‌ سيدالشهداء (عليه‌الصلاه‌والسلام‌) كه‌ ارتباط تام‌ و تمامي‌ با همين‌ تلاش‌ با ارزشي‌ كه‌ در روزگار ما براي‌ احياي‌ ياد و نام‌ شهيدان‌ انجام‌ مي‌گيرد، دارد، مطالبي‌ را مطرح‌ مي‌كنم‌.

اساسا اهميت‌ اربعين‌ در آن‌ است‌ كه‌ در اين‌ روز، با تدبير الهي‌ خاندان‌ پيامبر(ص‌)، ياد نهضت‌ حسيني‌ براي‌ هميشه‌ جاودانه‌ شد و اين‌ كار پايه‌گذاري‌ گرديد. اگر بازماندگان‌ شهدا و صاحبان‌ اصلي‌، در حوادث‌ گوناگون‌ ـاز قبيل‌ شهادت‌ حسين‌بن‌علي‌(عليه‌السلام‌) در عاشوراـ به‌ حفظ ياد و آثار شهادت‌ كمر نبندند، نسلهاي‌ بعد، از دستاورد شهادت‌ استفاده‌ي‌ زيادي‌ نخواهند برد.

درست‌ است‌ كه‌ خداي‌ متعال‌، شهدا را در همين‌ دنيا هم‌ زنده‌ نگه‌ مي‌دارد و شهيد به‌ طور قهري‌ در تاريخ‌ و ياد مردم‌ ماندگار است‌؛ اما ابزار طبيعي‌يي‌ كه‌ خداي‌ متعال‌ براي‌ اين‌ كار ـمثل‌ همه‌ي‌ كارهاـ قرار داده‌ است‌، همين‌ چيزي‌ است‌ كه‌ در اختيار و اراده‌ي‌ ماست‌. ما هستيم‌ كه‌ با تصميم‌ درست‌ و بجا، مي‌توانيم‌ ياد شهدا و خاطره‌ و فلسفه‌ي‌ شهادت‌ را احيا كنيم‌ و زنده‌ نگهداريم‌.

اگر زينب‌كبري ‌(سلام‌الله‌عليها) و امام‌ سجاد (صلوات‌الله‌عليه‌) در طول‌ آن‌ روزهاي‌ اسارت‌ -چه‌ در همان‌ عصر عاشورا در كربلا و چه‌ در روزهاي‌ بعد در راه‌ شام‌ و كوفه‌ و خود شهر شام‌ وبعد از آن‌ در زيارت‌ كربلا و بعد عزيمت‌ به‌ مدينه‌ و سپس‌ در طول‌ سالهاي‌ متمادي‌ كه‌ اين‌ بزرگواران‌ زنده‌ ماندندـ مجاهدات‌ و تبيين‌ و افشاگري‌ نكرده‌ بودند و حقيقت‌ فلسفه‌ي‌ عاشورا و هدف‌ حسين‌بن‌علي‌ و ظلم‌ دشمن‌ را بيان‌ نمي‌كردند، واقعه‌ي‌ عاشورا تا امروز، جوشان‌ و زنده‌ و مشتعل‌ باقي‌ نمي‌ماند.

چرا امام‌ صادق‌(عليه‌الصلاه‌والسلام‌) ـطبق‌ روايت‌ـ فرمودند كه‌ هر كس‌ يك‌ بيت‌ شعر درباره‌ي‌ حادثه‌ي‌ عاشورا بگويد و كساني‌ را با آن‌ بيت‌ شعر بگرياند، خداوند بهشت‌ را بر او واجب‌ خواهد كرد؟ چون‌ تمام‌ دستگاههاي‌ تبليغاتي‌، براي‌ منزوي‌ كردن‌ و در ظلمت‌ نگهداشتن‌ مسأله‌ي‌ عاشورا و كلاً مسئله‌ي‌ اهل‌بيت‌، تجهيز شده‌ بودند تا نگذارند مردم‌ بفهمند چه‌ شد و قضيه‌ چه‌ بود. تبليغ‌، اين‌گونه‌ است‌. آن‌ روزها هم‌ مثل‌ امروز، قدرتهاي‌ ظالم‌ و ستمگر، حداكثر استفاده‌ را از تبليغات‌ دروغ‌ و مغرضانه‌ و شيطنت‌آميز مي‌كردند. در چنين‌ فضايي‌، مگر ممكن‌ بود قضيه‌ي‌ عاشورا ـكه‌ با اين‌ عظمت‌ در بياباني‌ در گوشه‌يي‌ از دنياي‌ اسلام‌ اتفاق‌ افتاده‌ـ با اين‌ تپش‌ و نشاط باقي‌ بماند؟ يقينا بدون‌ آن‌ تلاشها، از بين‌ مي‌رفت‌.

آنچه‌ اين‌ ياد را زنده‌ كرد، تلاش‌ بازماندگان‌ حسين‌بن‌علي‌(عليه‌السلام‌) بود. به‌ همان‌ اندازه‌ كه‌ مجاهدت‌ حسين‌بن‌علي‌(عليه‌السلام‌) و يارانش‌ به‌ عنوان‌ صاحبان‌ پرچم‌، با موانع‌ برخورد داشت‌ و سخت‌ بود، به‌ همان‌ اندازه‌ نيز مجاهدت‌ زينب‌ (عليهاالسلام‌) و مجاهدت‌ امام‌ سجاد(عليه‌السلام‌) و بقيه‌ي‌ بزرگواران‌، دشوار بود. البته‌ صحنه‌ آنها، صحنه‌ي‌ نظامي‌ نبود؛ بلكه‌ تبليغي‌ و فرهنگي‌ بود. ما به‌ اين‌ نكته‌ها بايد توجه‌ كنيم‌.

درسي‌ كه‌ اربعين‌ به‌ ما مي‌دهد، اين‌ است‌ كه‌ بايد ياد حقيقت‌ و خاطره‌ي‌ شهادت‌ را در مقابل‌ طوفان‌ تبليغات‌ دشمن‌ زنده‌ نگهداشت‌. شما ببينيد از اول‌ انقلاب‌ تا امروز، تبليغات‌ عليه‌ انقلاب‌ و امام‌ و اسلام‌ و اين‌ ملت‌، چه‌ قدر پرحجم‌ بوده‌ است‌. چه‌ تبليغات‌ و طوفاني‌ كه‌ عليه‌ جنگ‌ به‌ راه‌ نيفتاد جنگي‌ كه‌ دفاع‌ و حراست‌ از اسلام‌ و ميهن‌ و حيثيت‌ و شرف‌ مردم‌ بود. ببينيد دشمنان‌ عليه‌ شهداي‌ عزيزي‌ كه‌ جانشان‌ ـيعني‌ بزرگترين‌ سرمايه‌شان‌ـ را برداشتند و رفتند در راه‌ خدا نثار نمودند، چه‌ كردند و مستقيم‌ و غيرمستقيم‌، با راديوها و روزنامه‌ها و مجله‌ها و كتابهايي‌ كه‌ منتشر مي‌كردند، در ذهن‌ آدمهاي‌ ساده‌لوح‌ در همه‌ جاي‌ دنيا، چه‌ تلقيني‌ توانستند بكنند.

حتي‌ افراد معدودي‌ از آدمهاي‌ ساده‌دل‌ و جاهل‌ و نيز انسانهاي‌ موجه‌ و غير موجهي‌ در كشور خودمان‌ هم‌، در آن‌ فضاي‌ ملتهب‌ جنگ‌، گاهي‌ حرفهايي‌ مي‌زدند كه‌ ناشي‌ از ندانستن‌ و عدم‌ احاطه‌ به‌ حقايق‌ بود. همين‌ چيزها بود كه‌ امام‌ عزيز را برمي‌آشفت‌ و وادار مي‌كرد كه‌ با آن‌ فرياد ملكوتي‌، حقايق‌ را با صراحت‌ بيان‌ كند.

اگر در مقابل‌ اين‌ تبليغات‌، تبليغات‌ حق‌ نبود و نباشد و اگر آگاهي‌ ملت‌ ايران‌ و گويندگان‌ و نويسندگان‌ و هنرمندان‌، در خدمت‌ حقيقتي‌ كه‌ در اين‌ كشور وجود دارد، قرار نگيرد، دشمن‌ در ميدان‌ تبليغات‌ غالب‌ خواهد شد. ميدان‌ تبليغات‌، ميدان‌ بسيار عظيم‌ و خطرناكي‌ است‌. البته‌، اكثريت‌ قاطع‌ ملت‌ و آحاد مردم‌ ما، به‌ بركت‌ آگاهي‌ ناشي‌ از انقلاب‌، در مقابل‌ تبليغات‌ دشمن‌ بيمه‌ هستند و مصونيت‌ پيدا كرده‌اند. از بس‌ دشمن‌ دروغ‌ گفت‌ و چيزهايي‌ را كه‌ در مقابل‌ چشم‌ مردم‌ بود، به‌ عكس‌ و واژگون‌ نشان‌ داد و منعكس‌ كرد، اطمينان‌ مردم‌ ما نسبت‌ به‌ گفته‌ها و بافته‌ها و ياوه‌گوييهاي‌ تبليغات‌ جهاني‌، بكلي‌ سلب‌ شده‌ است‌.

دستگاه‌ ظالم‌ جبار يزيدي‌ با تبليغات‌ خود، حسين‌بن‌علي‌(ع‌) را محكوم‌ مي‌ساخت‌ و وانمود مي‌كرد كه‌ حسين‌بن‌علي‌(ع‌) كسي‌ بود كه‌ بر ضد دستگاه‌ عدل‌ و حكومت‌ اسلامي‌ و براي‌ دنيا قيام‌ كرده‌ است‌! بعضي‌ هم‌، اين‌ تبليغات‌ دروغ‌ را باور مي‌كردند. بعد هم‌ كه‌ حسين‌بن‌علي‌(عليه‌السلام‌)، با آن‌ وضع‌ عجيب‌ و با آن‌ شكل‌ فجيع‌، به‌ وسيله‌ي‌ دژخيمان‌ در صحراي‌ كربلا به‌ شهادت‌ رسيد، آن‌ را يك‌ غلبه‌ و فتح‌ وانمود مي‌كردند! اما تبليغات‌ صحيح‌ دستگاه‌ امامت‌، تمام‌ اين‌ بافته‌ها را عوض‌ كرد. حق‌، اين‌ گونه‌ است‌.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 11:27  توسط محمد   | 

در زمان شاه عباس پادشاه يكي از كشورهاي غربي شخصي را فرستاد و به شاه عباس نوشت: شما به علماي مذهب خود بگوييد كه به فرستاده ي من در باره ي دين و مذهب مناظره كنند، اگر نماينده ي من جوابشان را داد شما دين مرا بپذيريد.

آن نماينده كارش اين بود كه هركه هرچه در دست مي گرفت اوصاف آن را بيان مي كرد.

شاه عباس ، علما را جمع كرد و سرآمد آنان آخوند ملا محسن فيض كاشاني بود.

ملا محسن به آن شخص گفت: مگر پادشاه شما عالمي نداشت بفرستد كه مثل شما فرد بي سوادي را براي مناظره ي با علماي ما فرستاد؟!

گفت: شما نمي توانيد از عهده ي من برآييد ، اكنون چيزي در دست بگير تا من اوصاف آن را برايت ذكر كنم.

      ملامحسن تسبيحي از تربت سيدالشهدا علیه السلام را در دست گرفت، آن مرد در درياي انديشه فرو رفت و بسيار فكر كرد . ملا محسن گفت: چرا ناتوان شدي؟ گفت: عاجز نشدم ولي به طبق حساب و كتاب خود، اين گونه مي بينم كه در دست تو قطعه اي از بهشت است! و الآن من در اين فكر هستم كه چگونه خاك بهشت بدست تو رسيده است؟!

ملا محسن گفت: راست گفتي و در دست من قطعه اي از بهشت است و آن تسبيحي از قبر مطهر فرزند دختر پيغمبر ماست كه امام است، پس حقيقت دين ما و بطلان دين تو ظاهر گرديد. بدین ترتیب مرد اروپايي مسلمان شد.

« زندگي دانشمندان تنكابني/ ص309»

منبع من:قطعه ای از بهشت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 21:36  توسط محمد   | 

 باسمه تعالی
 این رو یکی که واسم خیلی عزیزه فرستاده تا  اینجا بذارم که شماها هم بخونید 
 احتمالا به مناسبت اربعین حسینی (علیه السلام)
 ازش خیلی متشکرم
 
 تذکر:بعضی از ابیات قابل مناقشش رو حذف کردم
 
 
خواب ديدم مرده ام                          خواب ديدم خسته و افسرده ام
روي من خروارها از خاك بود               واي ! قبر من چه وحشتناك بود
تا ميان گور رفتم  دل گرفت                قبر كن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زير سرم از سنگ بود                غرق وحشت سوت و كور و تنگ بود
ترس بود و وحشت تنها شدن             پيش درگاه خدا رسوا شدن
هركه آمد پيش حرفي راند و رفت        سوره ي حمدي  برايم خواند و رفت
ناله مي كردم و ليكن بي جواب           تشنه بودم در پي يك جرعه آب
آمدند از راه  نزدم دو ملك                   تيره شد در پيش چشمانم فلك
يك ملك گفتا  بگو نام تو چيست ؟        آن يكي فرياد زد رب تو كيست ؟
اي گنه كار سيه دل بسته پر              نام اربابان خود . يك يك ببر
گفت عمر خودت كردي تباه                نامه ي اعمال تو گشته سيا ه
ما كه ماموران حق داوريم                  ليك تو را سوي جهنم مي بريم
نااميد از هر كجا و دل فكار                 مي كشيدندم به خفت سوي نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد                از جنان درهاي رحمت باز شد
مردي آمد از تبار آسمان                    نور پيشانيش فوق كهكشان
صورتش خورشيد بود و غرق نور           جام چشمانش پر از شرب طهور
گيشوانش شط پر جوش و خروش        در ركابش قدسيان حلقه به گوش
لب  كه نه  سرجشمه ي آب حيات       بين دستش كائنات و ممكنات
بر سرش دستمال سبزي بسته بود      بر دلم مهرش عجب بنشسته بود
كي به زيبايي او گل مي رسيد ؟         پيش او يوسف خجالت مي كشيد
در قدوم آن نگار مه جبين                   از جلال  حضرت حق آفرين
دو ملك سر را به زير انداختند              بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حيرت داشتم اين زمزمه              آمده اينجا حسين فاطمه ؟
صاحب روز قيامت آمده                      گوئيا بهر شفاعت آمده
سوي من آمد مرا شرمنده كرد            مهربانانه به رويم خنده كرد
گفت: آزادش كنيد اين بنده را              خانه آبادش كنيد اين بنده را
اينكه اين جا اين چنين تنها شده          كام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است         گريه كرده  بعد شيرش داده است 
اينكه مي بيند در شور است و شين     ذكر لالاييش بوده  يا حسين
خويش را در سوز عشقم آب كرد          عكس من را بر دل خود قاب كرد .
بارها بر من محبت كرده است             سينه اش را وقف هيأت كرده است
سينه چاك آل زهرا بوده است             چاي ريز مجلس ما بوده است
اينكه در پيش شما گرديده بد              جسم و جانش بوي روضه مي دهد

پرچم من را به دوشش ميكشيد          پا برهنه در عزايم مي دويد
اسم من راز و نيازش بوده است          تربتم مهر نمازش بوده است

حرمت من را به دنيا پاس داشت          ارتباطي تنگ  با عباس داشت
نذر عباسم به تن كرده كفن               روز تاسوعا شده سقاي من
تا كه دنيا بوده از من دم زده               او غذاي روضه ام را هم زده

گريه كرده چون براي اكبرم                با خود او را نزد زهرا مي برم

در مرامم نيست او تنها شود             باعث خوشحالي اعداء شود
در قيامت عطر و بويش مي دهم        پيش مردم آبرويش مي دهم
باز بالاتر به روز سرنوشت                 مي شود  همسايه ي من در بهشت
آري آري هر كه پابست من است       نامه ي اعمال او دست من است
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 20:59  توسط محمد   | 

سيري در سيره امام محمد باقر عليه السلام


رندان تشنه لب را آبي نمي‌دهد كس
گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌اي برون آي اي كوكب هدايت(1)

امام محمد باقر ـ عليه‌السلام ـ پنجمين اختر فروزان آسمان امامت و هفتمين گوهر عرش عصمت است. او شكافنده و تبيين كننده علوم اسلامي است.
امامي كه سراسر زندگي‌اش نور بود و همه لحظات عمر با بركتش، در راه ارشاد و هدايت انسان‌ها صرف شد.

امامي كه از زمينه سازي‌هاي پدرش امام سجادعليه‌السلام در راستاي معرفي مكتب تشيع، و مبارزه با طاغوت‌ها، بهره‌برداري بسيار كرد، و با تربيت شاگردان برجسته، و تبيين فقه ناب اسلام و اهل‌بيت ـ عليه‌السلام ـ بزرگ‌ترين قدم را براي شناسايي تشيع و مكتب اهل بيت ـ عليه‌السلام ـ برداشت.

او در سن چهار سالگي در كربلا و ماجراي عاشوراي حسيني حضور داشت، و در سفر كوفه و شام، همراه پدر، همه ماجراها را مي ديد، و براساس فرهنگ عاشورا تربيت شد.


او تجسمي از ارزش‌هاي والاي انساني و كمالات اخلاقي بود و همه لحظه‌هاي زندگي درخشانش، درس‌هاي بزرگ انساني را الهام مي‌بخشيد.
بي شك، آشنايي با سيره علمي، تربيتي، سياسي و اخلاقي آن امام همام راهنماي خوبي براي ما در مسير پر پيچ و خم زندگي است.(2)

سيره علمي امام باقر (ع)

زندگي امام باقرعليه‌السلام مصادف با دوران پر تلاطم زوال بني اميه بوده است، اما به دليل شرايط خاص آن زمان ايشان از نظر سياسي در انزوا بودند و اعتراض هاي او، با اين كه در اين راه تا سر حد شهادت حركت كرد، به صورت يك نهضت سياسي همه جانبه براي سرنگوني رژيم بني اميه نيانجاميد.

‌او دريافته بود فرهنگ تشيع در انزوا قرار دارد؛ از اين رو لازم بود به يك انقلاب وسيع فرهنگي دست بزند و با تشكيل حوزه علميه و تربيت شاگردان برجسته، فقه آل محمد ـ صلي‌الله‌عليه‌وآله ـ و خط فكري تشيع را آشكار کند.

‌بر همين اساس امام باقرعليه‌السلام زمينه‌سازي بسيار عميق و خوبي در اين راستا نمود و پس از ايشان، فرزند برومندش امام صادق ـ‌ عليه‌السلام ـ با تشكيل حوزه علميه با چهار هزار نفر شاگرد، آن را به ثمر رسانيد و يك دانشگاه عظيم اسلامي در تاريخ اسلام آشكار و ماندگار شد.(3)

‌بنابراين، مي‌توان گفت؛ امام باقر ـ عليه‌السلام ـ مؤسس و بنيانگذار حوزه علميه شيعه و نهضت فرهنگي انقلاب فرهنگي تشيع بود.(4)

حكومت و سياست در سيره امام باقر(ع)

با وجود تمام سخت گيري هاي بني اميه، امام باقرعليه‌السلام به تبيين معارف اهل بيت عليه‌السلام مي پرداخت و از تبيين جايگاه امامت و ولايت در اسلام كه به معناي زعامت و تصدي امر است، دست بر نمي داشت.

‌زراره، يكي از اصحاب امام باقرعليه‌السلام حديثي را از ايشان روايت مي‌كند كه امام عليه‌السلام در تشريح مباني اسلام فرموده است:
« بني الاسلام علي خمسة اشياء، علي الصلوة و الزکاة و الحج و الصوم و الولايه.
اسلام بر پنج چيز استوار است، برنماز و زکات حج و روزه و ولايت (رهبري اسلامي) »
زراره مي‌گويد: عرض كردم كدام يك از اين مباني برتر است؟
حضرت فرمود: الوِلايَةُ اَفْضَل؛ لِاَنَّها مِفْتاحُهُنَّ. وَالواليُ هُوَ الدَّليلُ عَلَيهِنَّ ؛ ولايت و رهبري برتر است. زيرا كليد و راهگشاي مباني ديگر است و اين رهبر؛ راهنماي مباني ديگر است. (5)

‌با اين وجود امام باقرعليه‌السلام به تبعيت از جد بزرگوارش امام علي ـ عليه‌السلام ـ هر جا كه احساس مي‌كرد، كيان كشور اسلامي و آبروي اسلام در خطر است، خلفا را از راهنمايي و ارشاد‌هاي خود محروم نمي‌کرد.(6)


سيره عملى امام باقر(ع)

زندگي امامان معصوم عليه‌السلام، همواره الگوي شيعيان در زندگي است. و در حقيقت آن گونه كه از قول معصوم ـ ‌عليه‌السلام ـ‌ بر مي‌آيد عمل به گفتار و تبعيت از كردار ايشان، به نوعي بيانگر ميزان دوستي و نشانگر محبت به ايشان باشد.(7)

 ‌در زير به دو نمونه از سيره عملي امام باقر ـ عليه‌السلام ـ اشاره مي‌شود:


1ـ حلم امام

‌‌مردى مسيحى از روى كينه‏اى كه با امام عليه‌السلام داشت كلمه باقر را به بقر تغيير داد و به آن حضرت گفت: انت بقر. امام عليه‌السلام بدون آن‌كه از خود ناراحتى نشان داده و اظهار عصبانيت كند با كمال سادگى فرمود: نه من بقر نيستم، من باقرم.
مسيحى گفت: تو پسر زنى هستى كه آشپز بود امام فرمود: «شغلش اين بود، عارو ننگى محسوب نمى ‏شود.
مسيحى گفت: مادرت سياه وبى شرم وبد زبان بود. امام فرمود: اگر اين نسبت‌ها را كه به مادرم مى ‏دهى راست است خدا او را بيامرزد و از گناهانش بگذرد و اگر دروغ است از گناه تو بگذرد كه دروغ و افترا بستى.
مشاهده اين همه حلم از مردى كه قادر بود همه گونه موجبات آزار يك مرد خارج از دين اسلام را فراهم آورد كافى بود كه انقلابى در روحيه مرد مسيحى ايجاد نمايد و او را به سوى اسام بكشاند. اما ب مرد مسيحى بعد مسلمان شد.


2 ـ زحمت در طلب رزق

‌در گرماى شديد تابستان محمدبن منكدر كه خود را از زهاد و عباد و تارك دنيا مى ‏دانست امام را در حال خستگى شديد در انجام كارى مى ‏بيند گمان مى ‏كند امام خود را براى طلب دنيا اين گونه به زحمت انداخته، لذا به نصيحت مى‏پردازد و مى ‏گويد آيا سزاوار است مرد شريفى مثل شما در اين گرماى طاقت فرسا در طلب دنيا بيرون بيايد، اگر خداى نخواسته در اين حال مرگ شما را فرا رسد چه وضعى براى شما پديد خواهد آمد؟
شايسته نيست شما به دنبال دنيا برويد و خود را به رنج و زحمت بيندازيد.
امام عليه‌السلام فرمودند: اگر مرگ من در همين حال برسد و من بميرم، در حال عبادت و انجام وظيفه از دنيا رفته‏ ام، زيرا اين كار، عين طاعت و بندگى خدا است.
تو خيال كرده ‏اى كه عبادت منحصر به ذكر و نماز و دعاست من زندگى و خرج دارم اگر كار نكنم بايد دست حاجت به سوى تو و امثال تو دراز كنم.
من در طلب رزق مى ‏روم تا احتياج خود را از ديگران سلب كنم. وقتى بايد از رسيدن مرگ هراسان باشم كه در حال معصيت و خلافكارى و تخلف از فرمان الهى باشم نه در چنين حالى كه در حال اطاعت امر حق هستم و او مرا موظف كرده بار دوش ديگران نباشم و رزق خود را خودم تحصيل كنم.
زاهد گفت عجب اشتباهى كرده بودم. اكنون متوجه شدم كه من روش غلطى را مى ‏پيموده ‏ام و احتياج كاملى به نصيحت داشته ‏ام.(8)

سيره اخلاقي امام باقر(ع)

‌روايات بسياري از ائمه اطهار و رسول اکرم تصريح مي کنند که اخلاق نيکو بخش عمده ايي از دينداري است. و حتي نبي مکرم اسلام(ص)، در حديثي يادآوري کرده اند که ايشان براي تکميل مکارم اخلاقي مبعوث شده اند.(9)

‌اخلاق نيکو در کنار ايمان به خداوند و روز حساب ، اقامه نماز، پرداخت زکات و انفاق مال در راه خدا و شکيبايي در مصايب از صفات برجسته نيکوکاران، راستگويان و پرهيزگاران است.(10)

‌جامعه اسلامي آنگاه بر راه درست گام برميدارد و آن زمان شايسته اين صفت( اسلامي) خواهد بود که بيش از هميشه بر طريق اخلاق انساني گام بردارد؛ چون موازين اخلاقي براي فرد همچون قوانين براي جامعه است. جامعه بي‌قانون با انسان بي‌اخلاق برابر است. هر دو برآشفته‌، غيرقابل اعتماد و راکد‌اند و هر دو رو به سوي قهقرا خواهند رفت.

‌بهتر آن است با توجه به روزهايي چنين خوش که شادي را از ميلاد امام محمد باقر به عاريت گرفته است، به اين اصل اساسي در سخنان عالم خاندان علم و امامت امام محمد باقرعليه‌السلام بپردازيم.


نيکوگفتاري با ديگران

‌بهترين چيزي را که دوست داريد درباره شما بگويند ، درباره مردم بگوييد. (11)
امام محمد باقر ـ عليه‌السلام ـ پنج نکته را سفارش فرموده اند:
اگر مورد ستم واقع شدي ستم مکن.
اگر به تو خيانت کردند خيانت مکن.
اگر تکذيبت کردند خشمگين مشو.
اگر مدحت کنند شاد مشو.
اگر نکوهشت کنند بي تابي مکن. (12)

اين نکات را نه تنها شکيبايي که استقامت بزرگ مي توان ناميد. مردمي که در مناسبات متقابل با يکديگر اين موارد را رعايت کند: حقوق ديگران را مانند حقوق خود محترم داشته بر آن دل بسوزانند، فروتني را پيشه خويش ساخته از غرور و جدال بپرهيزند و درکنار اين سه شکيبايي به خرج دهند مطمئناً درِ دنيايي زيبا و جامعه اي سالم را به روي خويش خواهند گشود و پس از آن ما ناظر مشاجره و برخوردهاي رانندگان درخيابان ها، مردم در صف ارزاق و ديگر صحنه هاي دل آزار نخواهيم بود.(13)

‌اميد است با بهره گيري از سيره اين امام همام در همه مراحل زندگي، يك زندگي سالم، همراه با روشن بيني و بصيرت بنا كنيم. و با زمينه سازي و انتظار ظهور حجت راه را براي تشكيل حكومت عدل الهي هموار سازيم.

پانوشت‌ها
1- لسان الغيب، خواجه شمس الدين محمد، حافظ شيرازي.
2- ر.ك: امام باقرعليه‌السلام بنيانگذار نهضت فكري ـ فرهنگي تشيع، حجت‌الاسلام علي اصغر صرفه‌جو، مقاله، تبيان.
3- رجال كشي، ص 125.
4- همان، ص 125.
5- فروع کافي، ج 4 ص 62، ح 1.
6- بررسي بنيان‌هاي اخلاقي و سياسي درسيره امام محمدباقر(ع)، ح.طاهري، مقالات، تبيان.
7- امير مؤمنان(ع): من احبنا فليعمل بعملنا و ليتجنب الورع،هر که مارا دوست مي‌دارد بايد چون رفتار ما عمل کند و جامه پارسايي در بر گيرد. غررالحکم :حديث8483.
8- ر.ك : سيره‌‏ى علمى امام محمد باقرعليه‌السلام، مقاله، پايگاه ويژه امام باقرعليه‌السلام، http://emambagher.heyatblog.net.
9- رُوِيَ عَنِ النَّبِيِّ(ص) بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَكَارِمَ الْأَخْلَاقِ‏، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج‏67، ص: 373.
10- اشاره به آيه 177 سوره بقره.
11- بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 65، ص 152.
12- بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص 167.
13- ر.ك : بکوشيم بهشتي بر زمين بنا نهيم، مقاله، تبيان.

محمد هاشم نعمت اللهي

منبع:رسا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 15:0  توسط محمد   | 

بدایة المجتهد و نهایة المقتصد

بدایة المجتهد و نهایة المقتصد. کتابی در فقه تطبیقی عامه تألیف ابوالولید محمدبن احمدبن محمدبن رشد معروف به "ابن رشد". مؤلف این کتاب بیشتر به فلسفه شهرت دارد.

انگیزه ابن رشد در تألیف بدایة به گفته خود وی گردآوردن موارد اتفاق و اختلاف آرای فقها در باب‌های مختلف فقه و بیان سبب اختلاف بوده است. به همین منظور او ابتدا بحثی فشرده درباره مبانی و منابع استنباط فقهی مطرح کرده و جایگاه سنت (قول فعل و تقریر پیامبر) قیاس شرعی و اجماع را باز شناسانده و درباره الفاظی که در قرآن و سنت برای بیان احکام به کار رفته است توضیح داده و به موارد اختلاف فقهای بزرگ و مذاهب فقهی در این مباحث اشاره کرده آن‌گاه به بررسی علل پیدایش اختلاف در آرای فقها و مذاهب پرداخته و این علل را در شش مقوله رده‌بندی کرده است مانند اینکه گاهی یک لفظ چند معنا دارد و پذیرش هر معنا در حکم فقهی مؤثر است، نظیر واژه "قرء" در قرآن (بقره : 228) که در مسئله عدة طلاق نقش دارد. اختلاف رأی در مبانی استنباط اختلاف فهم نسبت به عبارات کتاب و سنت و وجود دلایل متعارض درباره یک موضوع که احکام متفاوت از آنها استنباط می‌شود از مواردی است که به اختلاف آرای فقهی می‌انجامد.

مقدمه فشرده ابن رشد در واقع برای گویاتر کردن دسته‌بندی اسباب پیدایش اختلاف بوده است و این دسته‌بندی مبنای بررسی‌ها و تعلیم‌های او از اختلاف فقهی در سراسر کتاب است. مثلا درباره شماره نمازهای واجب می‌گوید که ابو حنیفه و پیروان او بر خلاف سایر فقها علاوه بر نمازهای پنجگانه نماز وتر (بخشی از نماز شب) را نیز واجب می‌دانند، سپس توضیح می‌دهد که وجود احادیث متعارض منشأ این اختلاف رأی شده است و با ذکر آن احادیث چگونگی مواجهه فقها با آنها را تبیین می‌کند. درباره کمترین تعداد نمازخوان برای برپایی نماز جمعه با توجه به اینکه به اتفاق همه فقها این نماز باید به جماعت خوانده شود می‌گوید که اختلاف فقها برخاسته از آرای آنها دربارة واژه "جمع" است و همچنین از اینکه کمترین عدد "جمع" را باید دو، سه، یا چهار دانست بعلاوه اینکه آیا امام جماعت در این شمارش ملحوظ می‌شود یا خیر.

ابن رشد غالبا به توضیح و تبیین دلایل آرای مختلف بسنده کرده و بندرت در مقام دفاع از یک رأی بوده یا رأی خود را باز گفته است. به همین دلیل کتاب او را نباید از کتاب‌های علم الخلاف (از شاخه های فقه) دانست هر چند از بهترین مآخذ مطالعه این موضوع به شمار می‌رود. او در این کتاب که شامل 67 مبحث فقهی است و مانند بیشتر منابع فقهی با طهارت آغاز و با مبحث قضا پایان می‌یابد؛ فقط به ذکر اقوال و آرای بانیان مذاهب چهارگانه اهل سنت و فقهای این مذاهب نپرداخته بلکه آرای فقهای مذهب ظاهری، فقهای متقدم بر مذاهب چهارگانه مانند: اوزاعی، ابن ابی لیلی و ابوثور و کسانی چون طبری را نیز آورده است. احاطه فقهی مؤلف و قدرت او در تبیین مطالب در سراسر کتاب مشهود است و به گفته صفدی این اثر در موضوع خود سودمندترین و از حیث روش نیکوترین کتاب است.

"بدایة المجتهد" در آثار برخی مؤلفان به نام‌های دیگر شناسانده شده است. ابن ابی اصیبعه آن را نهایة المجتهد ثبت کرده و حاجی خلیفه از آن با عنوان "نهایة المجتهد و کفایة المقتصد" نام برده و هیچ توضیحی درباره آن نداده است. این کتاب در دهه‌های اخیر بارها چاپ شده است.

منبع:كتاب نيوز
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 14:53  توسط محمد   | 

مبانی منطقی استقراء ( "اسس المنطقیة للاستقراء")
مولف:شهید صدر

ترجمه:محمدعلی قدس‌پور

 

"یکی از مباحث نو و ابتکاری‌ای که آن فقیه مبرّز ضمن مسائل اصولی خود طی سال‌ها بحث و اقتراح طرح و تدوین نمود، مشکل "استقرا ناقص" بود. صدر در تحقیقات خود توانست از راه حساب احتمالات، استقراء را به عنوان یک حجت معتبر در حوزه علوم تجربی و در مباحث کلامی ـ از جمله در برهان نظم و اثبات مبداء ـ اثبات کند. بررسی و تحقیق ابتکاری این مرجع علمی، راهی نوین برای کشف پایه و اساس منطقی و مشترک در علوم طبیعی و ایمان به خداوند محسوب می‌گردد.

 

شهید در کتابی که "اسس المنطقیة للاستقراء" نامیده است، طی دو گام ادعایی را از تئوری به نظریه ارتقاء می‌دهد. در گام اول مبانی استقراء در علم منطق (به قرائت شرق و غرب) را کاملا محکم کرده و با بنا گذاردن ساختمانی نو بر روی هرم معرفتی بشری، منطقی جدید را پایه‌گذاری می‌نماید. مشکل اساسی استقراء از آن جا ناشی می‌شود که در استقراء طفره یا پرش از خاص به عام وجود دارد که باید برای آن دلیلی متقن پیدا کرد. پیش از این ارسطو با پیشنهاد یک کبرای اولیه و قبلی عقلی که آن را مستقل از حس و تجربه می‌داند، استقراء را تبدیل به استنباط و قیاس نموده و مشکل را حل نموده بود. اما شهید صدر با زیر سوال بردن محتوا و اولیه بودن این اصل، روش عقلی فلسفه ارسطویی را با بن بست خاصی مواجه نموده است. آن‌گاه با نقد جدی دیدگاه مکتب تجربی پیرامون استقراء، ناتوانی این مکتب و به خصوص "دیوید هیوم" را در حل اشکال استقراء ثابت نموده است. سپس با ارایه یک راهکار دو مرحله‌ای به حل این اشکال مهم پرداخته است. در مرحله اول یعنی مرحله استنباطی دلیل استقرائی ، هر شاهدی که در آزمایش در راستای تعمیم نمودار می‌شود، با استفاده از نظریه‌ی احتمال، درست بودن تعمیم را افزایش می‌دهد و هرچه شواهد بیشتری ارایه شود، تعمیم به یقین نزدیک‌تر می‌گردد ولی به یقین نمی رسد. نکته شایان ذکر دقت و توجه شهید صدر در نظریه "احتمال" و تعریف آن و نیز اشکالات منطقی دو تعریف شایع پیرامون احتمال و ارایه‌ی تعریفی جدید بر اساس علم اجمالی است که به راحتی می‌توان این مرحله را فراگفت.

 

در مرحله دوم دلیل استقرائی که احتمال تعمیم در مرحله بل به بالاترین درجه خود رسیده با توجه به بعد شخصیتی انسان و ساختار فکر و عقل او، این احتمال طبق شرایطی خاص به یقین موضوعی ـ نه ذاتی و منطقی ـ تبدیل می‌شود. تقسیم یقین به سه نوع یقین منطقی، ذاتی و موضوعی نیز از ابتکارت شهید صدر در این کتاب است که بسیار مورد توجه اندیشمندان قرار گرفته است.

 

آن گاه در گام دوم و پس از اینکه مولف، مبانی منطقی استقراء را در گام اول محکم نمود، در بخش بعدی به معارف بشری پرداخته و تمام معارف اعم از یقینیات (اولیات، تجربیات، حدسیات، حسیات، فطریات و متواترات) و غیر یقینیات را استقرائی می‌داند. نتیجه بسیار مهمی که شهید از تمام مباحث این کتاب می‌گیرد، اثبات مبنای مشترک منطقی میان علوم تجربی و ایمان به خدا از طریق اثبات استقرایی صانعی حکیم  برای این جهان است. یعنی فلاسفه نمی‌توانند از طرفی مبنای منطقی استقراء را بپذیرند و برای آن ارزش قایل باشند، اما به همین مبانی در اثبات صانع حکیم برای جهان وقعی نگذارند.

 

 

شهید خود در توضیح این کتاب می‌نویسد:

 

مباحث این کتاب را به 4 قسمت تقسیم می‌نماییم: 

در قسمت اول به بررسی دیدگاه روش عقلی پیرامون دلیل استقرائی، که منطق ارسطویی نمایندگی آن را به عهده دارد، خواهیم پرداخت و راه علاج این روش برای حل اشکالاتی که استقراء با آن مواجه است را بیان خواهیم نمود و در همین قسمت ناتوانی منطق ارسطویی در ارئه تفسیری قابل قبول از دلیل استقرایی را توضیح خواهیم داد؛ ضعف آن را هم در حل این مشکلات با استفاده از مبانی منطقی تبیین خواهیم کرد. 

 

در قسمت دوم کتاب دیدگاه نظریات گوناگون مکتب تجربی دلیل استقراء را بررسی خواهیم کرد و توضیح خواهیم داد که روش تجربی هم نمی‌تواند تفسیر اساسی برای دلیل استقرائی ارائه کند. 

و در قسمت سوم که قسمت عمده و اساسی کتاب است، به تفسیر دلیل استقرایی بر اساس قانون "احتمالات" خواهیم پرداخت. در قسمت چهارم یعنی بخش آخر کتاب به بررسی نقاط  اصلی معرفت‌شناسی، البته بر اساس نتایجی که از مباحث قبل به دست آمده، می‌پردازیم. همچنین در همین بخش به بررسی زمینه‌های مختلفی از شناخت و معرفت‌شناسی پرداخته‌ایم که می‌تواند به همان روشی که استقراء را تبیین و تفسیر کرده‌ایم، توضیح داده شوند."

 

 

نکاتی چند درباره‌ی کتاب:

 

اول: این کتاب "نگرشی نوین" به مسائل منطقی دارد. به توضیح ذیل توجه کنید:

 آنچه در استقراء رخ می‌دهد مبتنی بر پذیرش سه مطلب است:

1. هر حادثه مانند B محتاج به علتی مانند A است.

2. علت B همان امری است که همواره همراه آن مشاهده می‌شود یعنی A.

3. هرگاه علت B (یعنی A ) تحقق پیدا کند B نیز رخ می‌دهد.

 

از این رو دلیل استقرائی با سه سوال اساسی مواجه می‌شود:

الف) چرا باید برای هر پدیده مانند B  علتی را فرض کرد و احتمال فرض را بعید دانست؟

ب) اگر برای پدیده‌ای مانند B علتی وجود دارد، چرا باید فرض کردعلت مزبور همان امری است (A ) که همراه آن هست؟

 ج) اگر در ضمن استقراء توانستیم تاکید کنیم که A علت  B است، چگونه می‌توانیم این نیجه را تعمیم بدهیم و ادعا نماییم A در تمام حالات مشابه سبب تحقق B خواهد بود؟

 

به هر یک از این سوالات در منطق عقلی ارسطویی و مکتب تجربی فلاسفه غرب (نظیر دیوید هیوم) پاسخی داده شده که شهید صدر با رد آن‌ها استقراء را فرآیند دو مرحله زایش موضوعی می‌داند. بنابراین به عبارت دیگر صدر در این کتاب نوآورانه خود منطق جدیدی را پایه‌گذاری کرده است که طی آن تمام معارف بشری مبتنی بر استقراء است.

 

دوم: متن "اسس المنطقیة للاستقراء" به سبب تعمد شهید صدر در بهره بردن از ادبیات روز عربی و عدم اعتنا به اسلوب نگارش کتب حوزوی، کمی دشوار است. ترجمه حاضر راهکار کاملی برای دانشجویان رشته‌هایی نظیر فلسفه غرب، فلسفه اسلامی، ریاضیات محض و تاریخ فلسفه و احتمالاً طلبه‌هایی است که متن اصلی را نتوانسته‌اند بخوانند. این کتاب در حقیقت ابداع نظریه علمی نویی است که تولید علم را بر پایه یافته‌های میان‌بردار از علوم غربی دنبال نموده است. تولیداتی که پس از شهید صدر در حوزه‌های علوم اسلامی و انسانی سال‌هاست که فروغی ندارد.

 

سوم: مترجم 35 ساله کتاب در اقدامی تحسین‌برانگیز ضمن رفع ایراداتی از تنها ترجمه‌ی کم‌یاب این کتاب که به قلم "سیداحمد فهری زنجانی" (انشارات پیام آزادی) منتشرشده بود، فرمول ریاضی مسائل و معادلات احتمال را در ترجمه خود گنجانده است.

 

کتاب 640 صفحه‌ای "مبانی منطقی استقراء" توسط انتشارات یمین چاپ و منتشر شده است که برای سفارش آن می‌توانید با شماره تلفن2932038  -0251 تماس گرفته یا به مراکز فروش کتاب‌های موسسه امام خمینی مراجعه کنید.

منبع:کتاب نیوز

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 12:42  توسط محمد   | 

آداب‌الصلوة

 

آداب الصلوة. اثری از امام روح الله خمینی (1279-1368) که در 2 ربیع‌الثانی 1361(30 فروردین  1321)  نگارش آن به پایان رسیده است. بخش‌هایی از این کتاب، در مجموعه‌ای با عنوان "پرواز در ملکوت"، بی ذکر نام مؤلف منتشر شد و کامل آن در سال 1366، با عنوان "آداب الصلوة"  و با ذکر نام  حضرت امام انتشار یافت.  "موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی"  در 1370، با بهره‌گیری از نسخه دست‌نوشته مؤلف، چاپ دیگری از آن عرضه کرد. مقایسه این چاپ با چاپ‌های سابق، از تجدید نظر مؤلف خبر می‌دهد و  هزار صفحه از نسخه دستخط  مؤلف را نیز در بر دارد.  در چاپ جدید دو تقدیم‌نامه نیز که مؤلف در 1363 نوشته افزوده شده است.

 



در مقدمه، مؤلف درباره این کتاب چنین توضیح می‌دهد: «ایامی‌ چند پیش از این، رساله‌ای فراهم آوردم  که به قدر میسور، از اسرار صلوة در آن گنجانیدم و چون آن را با حال عامه تناسبی نیست، در نظر گرفتم  شطری از آداب قلبیه این معراج روحانی را در سلک تحریر درآورم.» بدین سان روشن است که نیت مؤلف آن بوده که در این اثر  به مطالبی بپردازد که برای عامه مردم قابل فهم باشد و از همین رو  آن را "آداب الصلوة" نامیده است. مع الوصف، در همین تحریر،‌ مطالبی درج شده که درک آنها  مستلزم آشنایی با دقایق عرفانی و از دسترس عامه به دور است. مؤلف خود نیز به این مسئله  توجه دارد و در پایان تفسیر سوره قدر،‌ آورده است: «که هر چند بنای او در این رساله آن بوده که از ذکر مطالب عرفانی  غیر مانوس خودداری و فقط به آداب قلبیه صلوة اکتفا کند، قلم طغیان کرده و در تفسیر سوره شریفه از حد مختار تجاوز نموده است.»

 

"آداب الصلوة" پس از مقدمه‌ای کوتاه با بخشی از مناجات شعبانیه آغاز می‌شود که از پر معنی‌ترین  دعاهای عرفانی است. کتاب، علاوه بر این مقدمه، مشتمل است بر 3 مقاله و یک خاتمه. مقاله  اول شامل  دوازده  فصل به شرح زیر است:

 

در فصل اول، درباره  صورت ظاهر و باطن نماز، این نکته خاطر نشان می‌گردد که غفلت از آداب ظاهری موجب بطلان یا نقصان معنا و باطن آن می‌گردد. نمازگزار تنها در صورت رعایت آداب می‌تواند از سرّ نماز  اهل معرفت و اصحاب قلب بهره‌مند شود. از جمله این آداب توجه به عزّ ربوبیت و ذلّ عبودیت است. با مراقبت در رعایت این شرط، عبد حقیقت معراج قرب محبوب را در می‌یابد و هر چه توجه به عز ربوبیت و ذل عبودیت بیشتر شود، عبادت روحانی‌تر می‌گردد. تا آنجا که عبد، ممکت وجود خود را یکسره تسلیم  حق می‌کند. عبودیت مطلقه از اعلی مراتب کمال و ارفع  مقامات انسانیت است که جز برای اکمل   خلق الله رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم)  بالاصاله و دیگر  اولیای کمّل بالتبعه حاصل نمی‌شود.

 

فصل دوم در بیان مقامات اهل سلوک، با این حدیث آغاز می‌شود که «الطرق الی الله بعدد انفاس الخلائق». مؤلف در این اثر و نیز در دیگر  آثار عرفانی خویش از جمله "مصباح‌الهدایه" و "شرح چهل حدیث"، به مناسبت به این حدیث استناد و بر سر آن درنگ می‌کند. در شرح «الطرق الی‌ الله...» آمده  است که: یکی از مراتب سلوک، علم است و مراتب دیگرش ایمان و اطمینان و مشاهده. کسانی به قوت علم و برهان فلسفی کنه معنای عبودیت و ربوبیت را در می‌یابند. چه بسا انسان در مرتبه علم متوقف بماند و این مرتبه خود حجاب گردد و از رسیدن به مقامات بعدی بازدارد. مقام اطمینان بعد از مقام ایمان است، چنان که ابراهیم (علیه السلام) در پاسخ به پرسش خداوند که فرمود: «اولم  توءمن» گفت: «بلی ولکن لیطمئنّ قلبی». در مقام مشاهده، سالک به نور الهی رویت تجلیات اسمائیه و صفائیه ربوبیه می‌کند و سراپای او به نور شهود منور می‌گردد. این مقام خود درجات بسیار دارد که از جمله آنها مقام "قرب نوافل" است. در این مقام خداوند بنده را به حال خود واگذار نمی‌کند بلکه متکفل امور او می‌شود و چشم و گوش و زبان و دست او می‌گردد.

 

فصل سوم در باب خشوع  است و آن خضوع تام است همراه با حب یا خوف. دل‌های اهل سلوک به حسب جبلت و فطرت گونه‌گون‌اند: برخی دل‌ها متوجه جمال محبوب و برخی دیگر متوجه جلال اویند و حالت خشوع بر اثر جمال یا جلال خداوند حاصل می‌شود. اما در جمال، جلال نهفه است و جلال با جمال همراه است. خشوع  سالک  نیز غالبا  هر دو جنبه را در بردارد.

 

فصل چهارم در بیان طمانینه‌ است. طمانینه قلبی با آن طمانینه که فقها در نماز اعتبار کرده‌اند تفاوت دارد. طمانینه قلبی آن است که سالک با اطمینان خاطر و آرامش دل به عبادت پردازد و اگر چنین نباشد، قلب از آن نماز منفعل نمی‌شود و اثر عبادت در ملکوت دل صورت نمی‌بندد و حقیقت صلوة حاصل نمی‌گردد. یکی از حکمت‌های تکرار حرکات و اذکار  و اوراد در نماز این است که قلب را از آن  تاثری حاصل آید. مؤلف در "سر الصلوة"  این نکته  را می‌شکافد  و می‌گوید: «اصل نماز یک رکعت بیش نیست و رکعات دیگر برای آن است که‌ بر اثر تکرار، دل آدمی با روح عبادت متحد گردد.

 

در فصل پنجم، درباره ضرورت حفظ عبادت از تصرف شیطان بحث می‌شود. عبادت، اگر با خلوص همراه نباشد، موجب گمراهی و تباهی می‌گردد و شاید آیه شریفه «الذینهم علی صلواتهم یحافظون» اشاره  به جمع مراتب حفظ باشد که مهم‌ترین آنها حفظ از تصرف شیطان است.

 

در فصل ششم، مؤلف به این نکته می‌پردازد که سالک باید در حال نشاط و میل و رغبت به عبادت  پردازد. عبادت بی رغبت و با تکلیف، چه بسا نتیجه معکوس به بار آورد. فصل هفتم در تفهیم است. سالک باید اذکار و اوراد را به قلب خود تفهیم و تلقین کند. پس از مدتی ممارست، زبان قلب گشوده  می‌شود و‌ از آن پس، قلب که در ابتدا تابع زبان بوده، متبوع می‌گردد و چه بسا، در خواب، زبان به تبع  ذکر قلبی ذکر گوید.

 

فصل هشتم در حضور قلب است. با حصول آن، عبادت و اذکار و اوراد آن صورت باطنی قلب می‌گردد و آن نماز که از فحشا و منکر باز می‌دارد چنین نمازی است. فصل نهم شامل احادیثی از اهل بیت در سفارش به حضور قلب و مراتب آن است. در فصل دهم تا دوازدهم  موانع حضور قلب و راه‌های رفع آنها بیان می‌شود.

 

مقاله دوم  در بیان آداب مقدمات نماز است. آداب طهارت ظاهری را فقها بیان کرده‌اند. اما در اینجا،  سخن از طهارت باطنی است و آن تطهیر باطن قلب است از آلودگی‌های شیطانی و حب نفس و تعلق به  ماسویالله. این منزل نخستین است که سالک چون بدان برسد، تازه درمی‌یابد که از هفت شهر عشق تنها در خم یک کوچه است. مرتبه نخست طهارت تسنن به سنن الهیه و انتمار به اوامر حق؛  مرتبه دوم تجلی به فضایل اخلاق و فواضل ملکات؛ و مرتبه سوم تسلیم قلب به حق است. با وصول به این مرتبه سوم، قلب نورانی می‌شود و این نورانیت به دیگر اعضاء و جوارح و قوای باطنی سرایت می‌کند. پس از این منازلی دیگر است که مؤلف ذکر آنها را مناسب این اوراق نشمرده است. در باب وضو و علت شستن چهره و دست‌ها و مسح سر و پا، مؤلف، ضمن مطالب دیگر، روایتی از علل الشرایع اثر شیخ صدوق نقل می‌کند که‌ در آن این اعمال با گناه نخستین ابوالبشر و نقش این اندام‌ها  در آن ماجرا پیوند داده می‌شود. در باب غسل از اهل معرفت یاد می‌کند که گویند جنابت خروح از وطن عبودیت و دخول در غربت است و غسل تطهیر این آلودگی است. امام، پس از نقل سخن یکی از مشایخ که صد و پنجاه حالت برشمرده است که سالک باید خود را از آنها پاک سازد،‌ رای خود را می‌آورد که «جنابت فنای طبیعت و غفلت از روحانیت ... و غسل تطهیر از این خطیئه و رجوع  از حکم  طبیعت و دخول در سلطان رحمانیت و تصرف الهیت است.»  و لازم است که سالک،‌ در هنگام غسل به  تطهیر ظاهر و شستن بدن اکتفا نکند، بلکه به جنابت باطنی و سر روح توجه کند و غسل از آن را لازم‌تر شمرد.

 

مؤلف مقاله دوم را به چند مقصد و هر مقصد را به چند فصل تقسیم می‌کند. پیش از آنکه به آداب لباس  مصلی بپردازد، از آداب مطلق لباس سخن می‌گوید و به دنبال مقدمه‌ای نسبتا مفصل درباره نفس ناطقه و نشئات آن، بر این نکته تاکید می‌ورزد که چون ظاهر و باطن در یکدیگر تاثیر می‌گذارند، آدمی باید در ساده‌ترین امور و از جمله گزینش لباس نیز نگران حالات نفس باشد و از آنچه قلب را از حق غافل می‌کند بپرهیزد. نباید پنداشت که تسویل شیطان و تدلیس نفس اماره تنها در لباس فاخر و توجه به تجملات انسان را به گمراهی می‌کشاند، بلکه چه بسا آدمی با گزینش لباس مندرس  و کم ارزش  گرفتار دام شیطان شود. از این رو سالک باید از لباس شهرت، بلکه مطلق مشی برخلاف معمول و متعارف احتراز  کند.

 

در باب سرّ طهارت مصلی و اعتبارات قلبیه ستر عورت از جهت حفظ محضر و ادب حضور، این نکته خاطر نشان می‌شود که صورت نماز به طهارت لباس و بدن ظاهری متحقق نمی‌گردد؛ بلکه بدن باطنی و لباس بدن باطنی را نیز طهارت لازم است و آن تطهیر  از رجز شیطان و ارجاس اخلاق ذمیمه مانند: خودبینی و خودخواهی و خودرایی و خودنمایی است. وانگهی قلب را نیز باید از حبّ دنیا  و تکیه بر خلق که شرک خفی بل به نزد اهل معرفت شرک جلی است، تطهیر کرد. در آداب ستر عورت باید دانست که زشتی کشف‌ عورت‌های باطن، یعنی ذمایم اخلاق و خبائث عادات، از فضاحت کشف عورت‌های ظاهر بیشتر است. در باب مکان مصلی آمده است که سالک الی‌الله را بر حسب نشئات  وجودیه مکان‌های است که هریک از آنها آداب ویژه دارد: «مکان نشئه طبیعیه و مرتبه ظاهره که ارض طبیعت است؛ مکان مرتبه قوای ظاهره و باطنه که جنود ملکیه و ملکوتیه نفس‌اند، ارض طبیعت انسان  است؛ و مکان نشئه غیبیه قلبیه بدن برخزی غیبی نفس است. سالک در نشئه نخستین باید به قلب  خود بفهماند که هبوط نفس از محل ارفع به ارض سفلای طبیعت، برای آن است که به اختیار خویش راه سلوک الی‌الله را بپیمایند و به معراج قرب حق راه یابد؛ در نشئه دوم باید به خویش تلقین کند که ارض طبیعت انسان، مسجد ربوبیت و سجده‌گاه جنود رحمانیه است؛ و در نشئه سوم، باید مشاهده کند که این مقام با مقامات دیگر تفاوت دارد زیرا که قلب امام معتکفان درگاه است و بر فساد آن همه  معتکفان فاسد می‌شوند. در همه این مقامات سالک وظیفه دارد هرگز از ذکر حق غافل نشود.

 

در آداب وقت چنین آمده است که اهل معرفت به تناسب قوت آشنایی نسبت به مقام ربوبیت، مراقب اوقات صلوة‌اند. آنانکه مجذوب جمال حق‌اند در دوام حضورند و هرگز مهجور نیستند؛ آنان که اصحاب  معارفند چیزی را بر مناجات حق تفضیل ننهند؛ و آنان که مؤمن به غیب و عام آخرتند شوق فرا رسیدن   اوقات صلوة را دارند. استقبال، روی آوردن به قبله و توجه به نقطه مرکزیه و روی گرداندن از جهات متفرقه است و دعوی بیدار شدن فطرت و خروج آن از احتجاب. این دعوی از اصحاب معرفت رواست؛ اما اصحاب حجاب از این نعمت بهره‌ای ندارند و ادب استقبال برای ایشان آن است که به دل بفهمانند که در دار تحقق کاملی جز ذات مقدس حق نیست و اوست که کامل علی‌الطلاق است و هر چه کمال و جمال و خیر عزت و عظمت و نوریت و فضیلت و سعادت است از نور جمال اوست و تنها در این صورت  است که کلی مقاله سوم مقارنات نماز (اذان و اقامه و قیام و نیت و تکبیر و قرائت و رکوع و سجود)  است. این مقاله بیش از دو سوم کتاب را در بر می‌گیرد و به ابواب و فصول و مصابیح تقسیم می‌شود.

 

اذان اعلام حضور قلب سلطان قوای ملکوتیه و ملکیه و دیگر جنود منتشره ملک و ملکوت- است در محضر حق ادب آن توجه به برگی مقام و عظمت محضر و حاضر و نقص و عجز خود است. اقامه به پا داشتن آن قوا در پیشگاه حق و ادب آن خوف و خشیت و شرم و امید به رحمت بی منتهای اوست. برقلوب عشقیه شوق و جذبه حب و بر قلوب خوفیه سلطان عظمت و سطوت قهاریت غالب است و بر کمّل اولیا، حق تعالی گاه در هیئت لطف و گاه در هیئت عظمت و سلطنت و گاه در هیئت جمعی احدی تجلی می‌کند.

 

تکبیرات اعلان کبریای اسم اعظم به همه ساکنان عوالم غیب و شهادت است و این خود اعتراف به ناتوانی از قیام به ثنای ذات مقدس حق و قصور از اقامه صلو‌ة است. به وجهی نیز ممکن است هر یک از تکیبرات اشارتی به یکی از مقامات باشد، یعنی سالک اعلام می‌کند که خداوند بزرگ‌تر از آن است  که ذات و صفات و اسماء و افعال او و تجلیات آنها را بتوان وصف کرد. از جمله آداب مهم تکبیرات این است که سالک بکوشد قلب خود را به یارای ریاضت، محل کبریای حق سازد و علو  شان و عظمت و سلطان و جلال را منحصر به ذات او شناسد.

 

در آداب شهادت به الوهیت عمده، آن است که حقیقت «لا موثر فی الوجود الا الله» به یقین قلبی سالک برسد و در جان او مؤکد شود. در باب شهادت به رسالت نیز چنین است. به قول شیخ عارف کامل آیت الله شاه‌آبادی، که منصف در این کتاب و نیز کتاب‌های دیگر خویش چندین بار  به تکریم از او یاد می‌کند، در این شهادت، شهادت به ولایت نیز منظوی است؛ زیرا که ولایت، باطن رسالت است و مؤلف خود برآن است که این هر دو شهادت، در شهادت به الوهیت منظوی است. چنانکه در شهادت به رسالت، شهادت به الوهیت و ولایت در شهادت به ولایت شهادت به الوهیت و رسالت مندرج است. با «حی علی الصلوة» قوای ملکیه و ملکوتیه برای نماز آماده می‌شوند؛ «حی علی الفلاح» و «حی علی خیر العمل» برای بیدار ساختن فطرت است؛ و تکبیر که در حالات و انتقالات نماز تکرار می‌شود، برای حصول طمانینه و راحت مطلقه است و با ذکر «قد قامت‌الصلوة» سالک خود را در حضور عظیم مطلق و مالک الملک عوالم وجود می‌یابد. قیام اشاره  به توحید افعال است چنانکه رکوع را اشاره به توحید صفات و سجود را اشاره به توحید ذات شمرده‌اند. نیت لازمه فعل اختیاری است و آنها  که در هر نماز، برای حصول نیت، مدت‌ها درنگ می‌کنند اسیر وسوسه شیطان‌اند. پس از آن، مؤلف در چهار فصل به موضوع اخلاص و مراتب آن می‌پردازد و، به این مناسبت برادران ایمانی و خصوصا اهل علم را اندرز می‌دهد که منکر مقامات  اهل معرفت نشوند. 

 

در باب بعد، آداب قرائت بیان می‌شود. در مصباح اول، از آداب مطلقه قرائت قرآن مجید، از ادب تعظیم و منزلت و مقاصد قرآن و راه‌های استفاده از آن و موانع و حجاب‌هایی که در این راه پدید می‌‌آید، سخن می‌رود. "مصحف شریف" کتاب تعلیم هدایت است؛‌ در حالی که بسیاری کسان خود را به وجه ادبی و فصاحت و بلاغت و نکات بدیعیه و وجوه اعجاز و سبب نزول آیات و اختلاف مفسران از عامه و خاصه و دیگر امور عرضیه خارج از قصد، که خود آنها موجب احتجاب از قرآن و غفلت از ذکر الهی است، مشغول داشته‌اند. حتی مفسران بزرگ ما عمده همّ خود را صرف یک یا چند شان از این شئون ساخته و باب تعلیمات را به روی مردم نگشوده‌اند. مؤلف برآن است که: «تا کنون تفسیر برای کتاب خدا نوشته نشده» است. معنی تفسیر کتاب، شرح مقاصد آن و بیان منظور صاحب کتاب است و مفسر باید در قصص قرآن و بلکه هر یک از آیات، جهت اهتدا به عالم غیب و راه‌های سعادت و سلوک طریق معرفت و انسانیت را به متعلم بفهماند. حجاب‌های گوناگون مانع دریافت مقصود قرآن می‌شوند. از جمله حجاب‌های خودبینی و توقف در علوم فرعیه، حجاب آرای فاسده و عقاید عامیانه، حجاب تفسیر به رای،  و حجاب معاصی و حب دنیا. در فصل‌هایی از این مصباح، از ضرورت تفکر در قرآن و تلاش برای پی بردن  به مقصود آیات و سنجیدن حال خویش با مفاد آنها سخن رفته است.

 

در مصباح دوم، آداب قرائت در نماز و درجات قرائت و ارکان چهارگانه عبودیت در قرائت سوره حمد. یعنی تذکر، تحمید، تعظیم و تقدیس همچنین آداب و ارکان استعاره و تسمیه بیان شده است. فصل‌هایی از این مصباح نیز به تفسیر اجمالی سوره‌های حمد و توحید و قدر اختصاص یافته است. مشرب مؤلف در تفسیر او را به باریک بینی‌هایی می‌کشاند. مثلا به مناسبت نقل حدیثی از امام صادق (علیه السلام) «خلق الله المشیة بنفسها ثم خلق الاشیاء بمشیه» و تفسیرهای آن می‌آورد: ظاهرتر از همه آن است که مطابق می‌شود یا سلک اهل معرفت به این معنی که «خدای تعالی مشیت فعلیه را، که ظل  مشیت ذاتیه قدیمیه است. بنفسها... و دیگر موجودات عالم غیب و شهادت را به تبع آن خلق فرموده؛ و سید محقق داماد، قدس‌سره با مقام تحقیق و تدقیقی که دارد، از این حدیث توجیه عجیبی فرموده  چنان‌که توجیه مرحوم فیض، رحمه‌الله نیز بعید از صواب است.»  در سر صیغه جمع در «ایاک نعبد و ایاک نستعین» ضمن رد قول اهل ظاهر سخن دلنشین دیگری دارد به این مضمون که چون سالک قوای ملکیه و ملکوتیه خود را در محضر حاضر نمود... نعبد و نستعین و اهدانا تمام به واسطه این جمعیت  حاضره در محضر قدس است. وجه دیگری که به نظر نویسنده  می‌رسد این است که تمام دایره وجود حیات شعوری ادراکی حیوانی بلکه انسانی دارند و با استشعار و ادراک، عابد و مسبح  حق‌اند. پس سالک در هر مقامی که هست در می‌یابد که جمیع ذرات وجود و سکنه غیب و شهود عابد معبود علی‌الاطلاق‌اند.

 

در تفسیر سوره توحید به استناد حدیثی از امام سجاد (علیه السلام) تاکید می‌ورزد که آیات این سوره و نیز نخستین  آیات سوره حدید برای متعمقین آخرالزمان وارد شده است و تا قبل از نزول این آیات شریفه و امثال آن، سابقه‌ای از این قسم معارف نبوده است. مقایسه آنچه در "اثولوجیای" ارسطاطالیس در معرفی مقام ربوبیت آمده با «معارفی که در دین حنیف اسلام و نزد حکمای بزرگ اسلامی و عرفانی شامخ این ملت» سراغ داریم  که «حکمت و عرفان اسلامی از یونان و یونانیین نیست بلکه اصلا شباهت به آن ندارد»  مؤلف به دنبال اشارات کوتاهی، به تنزیه و تجرید ذات حق و مقام احدیت غیبیه و احدیت جمع اسمائی و فیض اقدس و واحدیت، به تفسیر «قل ‌هو الله احد» می‌پردازد. تفسیری فلسفی نیز از شیخ بزرگوار، عارف شاه‌آبادی، نقل می‌کند.

 

در تفسیر سوره قدر، درباره نسبت تنزیل قرآن به ذات حق و سر صیغه جمع و ضمیر غایب عائد به قرآن سخن می‌گوید و اجمالی از چگونگی تنزیل و مراتب قضا و قدر و معنی لیلة القدر می‌آورد. باز شیخ عارف شاه‌آبادی نقل می‌کند که «دوره محمدیه لیلة القدر است» و این سخن یا به اعتبار آن است که  همه‌ ادوار وجودیه دوره محمدیه است یا، به اعتبار آنکه در این دوره اقطاب کمل محمدیه و ائمه هداة معصومین لیالی قدرند.

 

امام در آداب و اسرار رکوع، از تکبیر بیش از رکوع آغاز می‌کند. این تکبیر برای آن است که نمازگزار  آماده ورود به مقام رکوع شود که ترک  خودبینی است به حب مقام صفات و اسماء و رویت مقام اسماء و صفات حق، رفع سر از رکوع رجوع از وقوف در کثرات اسمائیه است. سجود ترک خویشتن و چشم پوشیدن از ماسوی است و آداب قلبیه آن یافتن حقیقت خویش و ریشه وجود خویشتن است. در پایان نماز، تشهد به یاد عبد سالک می‌‌آورد که شهادت به وحدانیت و رسالت از مقامات شامله است. شهادت ابتدای نماز شهادت پیش از سلوک و تعبدی یا تعقلی است و شهادت پایان نماز شهادت پس از رجوع و تحققی یا تمکنی است. چون سالک از مقام سجود به خود آمد و از حال غیبت از خلق به حال حضور بازگشت، مانند کسی که از سفری باز آمده باشد، موجودات را سلام می‌گوید: «نخست نبی اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم) را‌ زیرا که پس از بازگشت از وحدت به کثرت،  نخستین حقیقت تجلی حقیقت ولایت است.» در باب سلام، روایتی نیز از امام صادق (علیه السلام) می‌آورد که سلام امان است و یکی از اسماء الله است که خداوند در موجودات به ودیعه نهاده است و حفظ امانت الهی  واجب است.

 

خاتمه کتاب به آداب برخی از امور داخله و خارجه نماز اختصاص یافته است: یکی در تسبیحات اربعه که تنزیه از تحمید و تهلیل است و بیرون ساختن دعوی قدرت وصف حق از دل، دیگری در قنوت که از مستحبات مؤکد نماز است، بلکه احتیاط در اتیان به آن است. سرانجام در تعقیبات که آن نیز از مستحبات مؤکده نماز است و ترک آن مکروه و از جمله آنها، سه تکبیر اختتام و تسبیحات صدیقه طاهره (سلام ‌الله علیها) است و آداب قلبیه آن همان آداب تسبیحات اربعه است بلکه چیزی افزون بر آن؛  زیرا که در پایان نماز است و سالک باید به نقص خود و عبادت خود و غفلت‌های در حال حضور  بیندیشد- غفلت‌هایی که هریک از آنها گناهی است در مذهب عشق.

 

این کتاب به زبان عربی نیز ترجمه شده و انتشار یافته است. نام مترجم در کتاب آورده نشده است.

منبع:کتاب نیوز 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 12:15  توسط محمد   | 

باسمه تعالی

فرق دعاي استخاره با دعاي تفال

 


سلام علیكم

بسم الله الرحمن الرحیم


به طور اتفاقی دیدم تو یکی از سایت های خوب(که به اسم یکی از شهدا هم مزین شده) قسمتی را به عنوان استخاره با قرآن گذاشتن .کلیک کردم دیدم این دعا رو واسه دعای استخاره  گذاشتن (که این دعا رو بخونیم و استخاره کنیم) که:

"اللهم انی تفألت بكتابك وتوکلت علیک فارنی من کتابک ما هو مکتوم من سرک المکنون فی غیبک "

واسشون یه پیغامی گذاشتم

گفتم با شما هم در میون بزارم ببینم نظرتون چیه

هنوز ما حرف نزده یکی پا شد با یه لحن خاصی گفت:

شیخنا ان قلت:

من خودم دیدم این دعا تو مفاتیح اومده یعنی می خواید بگید مفاتیح غلط گفته که این دعای استخاره است؟

گفتم :

عجب عیبی نداره ولی

        اولا: ای کاش (ای کاش همون لیت خودمون(آرزوئی که رسیدنی نیست)) کمی صبر می کردی ما حداقل بسم الله مون تموم میشد (به قول بعضیا تو دادگاه :کلاممون منعقد می شد) بعد افاضه می فرمودید.

(راستش اینو تو دلم گفتم یعنی جرأت نکردم بلند بگم تشخیص مصلحته دیگه)

          ثانیا: (یا به قول دری بری حرف بزنا دوما ) با این لحن انگار چوب برداشتی و ...

عزیز من توی همین محرمیه مگه نخوندی « بچه زدن نداره »

اما جواب شما

        قلت:

دستامون بالا ما هم می دونیم که آشیخ عباس قمی رحمة الله علیه (که اخلاص و تلاششون زبون زده عام و خاصه) این دعا رو آوردند ولیییی(از اون ولیا)

        صفرةً (ای :یعنی قبل از اولا چون این فقط تذکره ودخلی به مطلب نداره) این مطلب تو خود مفاتیح نیست و تو الباقیات الصالحاته (یعنی ملحقات مفاتیح که خود اون هم جریانی داره که اگه یادم بندازید ان شاء الله تعالی تو یه فرصت مناسب واستون می گم )

          اولا: خودشون(ضمیر بر می گرده به آشیخ عباس) هم همونجا(یعنی قبل از آوردن همین دعا) فرمودند:

«هرگاه خواستی تفأل  بزنی به کتاب الله عزوجل پس بخوان سوره اخلاص سه مرتبه پس صلوات بفرست بر پیغمبر و آل آن حضرت سه مرتبه پس بگو:

اللهم انی تفألت بکتابک و توکلت علیک ....»

نفرمودند که خواستی استخاره کنی فرمودند هرگاه خواستی تفأل بزنی به کتاب الله عزوجل   بعد خلق الله فکر می کنن این دعای استخارس.

         علت خلط (بفتح خ بخون تا معناش بد نشه اصلا ولش کن  جاش می گم  علت اشتباه) :

ویحتمل ان منشأ هذه الشبة وقوع (خبر ان)هذه ( ای هذه الدعاء) قبل دعاء الاستخارة اعنی (ان كان فی قضائك و قدرک...)

(ترجمه دروغکیش اینه :واسه اینکه بعدش دعای استخاره اومده مردم فکر میکنن اینم دعای  استخارس دیگه)

از اونجائیم که ما ها زبونم لال زبونم لال حداقل این قدر تقوی رو داریم که بدون تخصص یا سوال از متخصص (علما رو میگم)اصلا نه سر خود یاد می گیریم ونه یاد میدیم  فقط و فقط همین یکی از دستمون در رفت و همون طوری که یادیده بودیم به باقی مردم هم یادیدیم ومیادیم که یه موقع نادونسته ریق رحمت رو سر نکشن و جاهل سر به تیره تراب نذارن ...

همین موقع بود که بین غرغرا(ببخشید زمزمه ها)یه صدای ضعیفی از اون ته بلند شد که:

" إوااا خدا مرگم بده مگه اینم چیزیه که بریم بپرسیم من خودم از ...خانم که از ....  یاد گرفته بود یاد گرفتم دیگه چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟"

چون یواش گفته بود خودم رو به نشنیدن زدم و حرف رو ادامه دادم:

باید عرض کنم همانطوری که از خود دعا معلومه ( اللهم انی تفألت بكتابك...) این دعای تفأل به قرآن کریمه نه استخاره (بابا نگفته که اللهم انی استخیر بکتابک ...) در حالی که تو دعاهای مختلف استخاره نوعا ماده استخاره به کار رفته.

توضیح ذلک:

استخاره و تفأل دو عبارت عربی هستند :

استخاره یعنی طلب خیر كردن از خداوند.ولی تفال یعنی آینده بینی

هذا کله اولا

واما

خدائیش اگه دوباره چکیمون نمی کنید خیلی یواشکی می گم:

      ثانیا : اكثر علما اون رو هم قبول ندارند ضمیر رو از ترسم بر نمی گردونم

 (به قول حاج اقای خوشوقت حفظه الله :تو اسلام چیزی به اسم تفال نداریم)

سرو صداها بلند میشه که :

حاجی این حرف یعنی چی؟

 نه(به کسر نون) واضح بگو بیبینیم یعنی چی؟...

 یعنی می گی پس این همه فال حافظ و ...همش باد هواس ؟...

من خودم صد بار امتحان کردم و هر بارم درست در اومده...

یعنی قدیمیا که شب یلدا  می شستن دور هم و بزرگشون فال  حافظ می گرفته ...

منم هفته پیش یه فال قهوه گرفتم خانم فال گیره  عین حقیقت رو گفت...

اصلا اگه اشتباهه چرا تو تلویزیون خودشون فال می گیرن؟...

من خودم تو یه مهمونی بودم یه رو.... فال حافظ می گرفت خدائیش توپ توپ

این همه کنار خیابونا فال گیر هست اگه بی خودیه چرا حکومت جلوشون رو نمی گیره؟.......

یعنی همه اشتباه می کنن و فقط شما.....؟

حالا چند سال درس خونده فکر می کنه عقل کل شده

بابا تو خاطرات آ.........خودم خوندم که می خواست بره درس بخونه فال حافظ گرفت و یه غزل بیستی هم تو جوابش اومد که یادم نیست ...

یعنی هیچ کی تو دنیا چیزی نمی فهمه جز شما...؟

 چه از خود راضی....

می گن درس خوندن تکبر میاره حالا فهمیدیم....

      می بینم هوا ابریه و اگه دیر بجنبم بوی الرحمن گرفتم و ریق رحمت رو سر کشیدم(عرفانیش یعنی شهد شیرین شهادت رو نوشیدم) نعلینا رو از ترس می زنم زیر بغلم و فرار رو بر قرار ترجیح می دم (که بعضی وقتا به تشخیص مصلحت نظام فرار اوجب واجباته آخه من نباشم کی درس بخونه و مردم رو هدایت کنه جنگ و شهادت که واسه ما با استعدادا نیست) و درحال فرار داد می زنم :

بابا من که گفتم اختلافیه (شبیه همون قرائت های مختلفی که خودتون می گفتید)دین ندارید حداقل بذارید حرفم تموم بشه

همین طور که می دویدم تو دلم گفتم :

خدارو شکر اینا حدیثای تفأل (مثل حدیث مجمع البحرین رو که اومده « کان صلی الله علیه وآله یحب الفأل ویکره الطیرة» (که رسول خدا (قربون بچه هاش بشم )تفال خوب زدن رو دوست داشتند و ولی از تفال بد زدن بدشون میومد) )رو نشنیده بودن والا عمرا اگه از زیر چکاشون سالم...

اون وقت می گن آزادیه الحمد لله این دوره یکی رای آورد کمی مردم مهربون شدن والا اگه عصر اون یکی آزادیه بود که این جا هم شده بود یه کوی دانشگاه دیگه وگر و گر ماشینای وزارت کشور توش رفت و آمد می کردن و بعد می گفتن ما بی خبر بودیم... بابا خوب وقت بدید اگه جواب نداشتم اونوقت گردنمو بزنید

آخه اون تفأل کجا و این تفأل کجا (میان ماه من تا ماه گردوون ...)میگن اون تفأل یعنی فال نیک زدن مثلا به مریض بگی یا سالم یا به طالب بگی یا واجد(یعنی ان شاء الله خوب می شی ان شاء الله گم کردتو پیدا میکنی) ولی به حضرت عباس ما از اول گفتیم منظورمون از این تفأل آینده بینیه نه ...

اصلا ولش کن به من چه؟

تلخص مما ذکرنا :

اولا : این دعای تفاله نه استخاره

ثانیا : تو اسلام چیزی به اسم تفال نداریم

چه وقت و واسه چه چیزائی می شه استخاره کرد خودش فصل جدائیه فقط تو یه کلام

همین جوری که دارم راه میرم بلند بلند با خودم می گم:

آهااای مردم دنیا           غم عالم همینه (ای وای ببخشید جو گیر شدم):

استخاره فقط مال جائیه که واقعا مردد و مشکوکی ( یعنی بعد از مشورت و تحقیق هنوز پنجاه پنجاهی )خلاصش اینکه دومرحله مشورت و تحقیق مقدم بر استخارس(نه همین الکی هی استخاره بگیری)

همون طور که می دویدم عقب رو نیگا کردم دیدم نه الحمدلله  خدا  رحم کرد و به معجزه ترس مثل جت فرار ....ولش کن یعنی دیگه کسی پشتم نیست

خیلی هل کردم چی کار کنم آروم بشم؟ یه قطره آب هم تو این خیابونا پیدا نمی شه که بخوریم (خودا رحمت کنه قدیمیا رو که سر کوچه هاشون آب می ذاشتن)  یادم افتاد قبلا تو یه فلافلی پرسیدم چرا آب خوردن ندارید گفت  بهداشت می گه آبخوریا بهداشتی نیست و ممنوعه مردم باید برن خونشون آب بخورن)

پس چی کار کنم؟

آهان" الا بذکر الله تطمئن القلوب" (بضم النون لا بالفتح)

به همین بهونه واسه اینکه دعائی خونده باشم می گم:

دعای بعد از همین دعا تو مفاتیح در باره استخاره است که اتفاقا خوب وروایت آن هم معتبره و منقول از امام صادق علیه السلام (ان كان فی قضائك و قدرک..)

حالا که تااین جا رو گفتم کل دعا رو هم از رو مفاتیح بخونم واسه همون آرامشه:

"بدان که علامه مجلسی از بعض مولفات اصحاب از خط شیخ یوسف قطیفی نقل کرده و او از خط آیت الله علامه که

روایت شده از امام صادق علیه السلام که هر گاه اراده کردی که استخاره کنی از کتاب عزیز بگو بعد از بسمله(بسم الله):

«ان کان فی قضائک و قدرک ان تمن علی شیعة آل محمد علیهم السلام بفرج ولیک و حجتک علی خلقک فاخرج الینا آیة من کتابک نستدل بها علی ذلک »

پس می گشائی مصحف شریف را و می شمری شش ورق واز ورق هفتم(پشت ورق هفتم)می شمری شش سطر را و مطلب را از آن بیرون می آوری."

تو همین فکرا بودم که یه هو صدا اومد محمد محمد پا نمی شی؟ ...

کمی نشستم حالم که کمی سر جاش  اومد گفتم بنده خدا آیت الله قوچانی چه زجری کشیده موقع نوشتن سیاحت غرب ...

آخه میدونید

آیت الله قوچانی رحمة الله علیه تو سیاحت غرب جریان مرگ خودشون رو (بر خلاف تخیل بعضیا که فکر می کنن یه بار مردن و این جریانا رو دیدن)با روایات محک می زنن و تصور میکنن که اگه فوت کنن طبق روایات چه اتفاقی واسشون می افته 

    ماهم  خواستیم خودمون رو محک بزنیم   که اگه اینو بگیم  چه اتفاقی واسمون می افته....

حالا یه سوال :من این مطلب رو جای مطرح کنم یا نه؟

واسه محکم  کاری که کسی نگه (یا کمتر بگن )از خودش حذف در میاره چند تا استفتاء میارم از مقام معظم رهبری (به کوری چشم بد خواهاش سه بار حفظه الله ) :

۱-آيا عمل به استخاره واجب است؟

جواب:الزام شرعى در عمل به استخاره وجود ندارد ولى بهتر است بر خلاف آن عمل نشود.

۲-بنابر آنچه گفته مى شود كه در كارهاى خير نيازى به استخاره نيست. آيا در مورد كيفيت انجام آنها و يا در مورد مشكلات پيش بينى نشدهاى كه در خلال انجام آنها ممكن است پيش بيايد، استخاره جايز است؟ و آيا استخاره راهى براى شناخت غيب محسوب مى شود يا اينكه فقط خدا از آن آگاه است؟
جواب:استخاره براى رفع حيرت و ترديد در انجام كارهاى مباح است ، اعم از اينكه ترديد در اصل عمل باشد يا در چگونگى انجام آن .بنابر اين در كارهاى خير كه در آنها حيرت وجود ندارد، استخاره لازم نيست و همچنين استخاره براى آگاهى از آينده شخص يا عمل نمى باشد.

۳-آيا در مواردى مثل تقاضاى طلاق يا عدم آن استخاره با قرآن صحيح است؟ و در صورتى كه شخصى استخاره كند ولى طبق آن عمل نكند، حكم چيست؟
جواب:جواز استخاره با قرآن يا تسبيح اختصاص به مورد خاصى ندارد، بلكه در هر امر مباحى كه شخص راجع به آن ترديد و حيرت داشته باشد بطورى كه قادر بر اتخاذ تصميم نباشد، مى توان استخاره گرفت و از نظر شرعى عمل به استخاره واجب نيست هر چند بهتر است انسان با آن مخالفت نكند.

۴-آيا چند بار استخاره براى يك كار صحيح است؟
جواب:چون استخاره براى رفع حيرت است، بنابر اين بعد از برطرف شدن حيرت با استخاره اول ، تكرار آن معنى ندارد مگر آنكه موضوع تغيير كند
.

۵- پسرى از خانوادهاى متعهد از من خواستگارى نموده كه البته بنده نيز على رغم اينكه وضعيت مالى مناسبى ندارد به وى علاقمندم اما خانوادهام مى خواهند كه حتماً استخاره بگيرم. استخاره در مسائلى مانند ازدواج چه حكمى دارد؟ اگر قصدم اطمينان از وضعيت زندگى آيندهام باشد چطور؟
جواب: شايسته است انسان در امورى كه مى خواهد راجع به آنها تصميم بگيرد، ابتدا تأمل و دقت كند و يا با افراد با تجربه و مورد اطمينان مشورت نمايد و در صورتى كه با اين كارها تحيّر او برطرف نشد، مى تواند استخاره كند؛ چون استخاره براى رفع حيرت و ترديد در مورد امر مباحى است كه شخص قادر بر اتّخاذ تصميم نباشد، (اعم از اينكه ترديد در اصل عمل باشد يا در چگونگى انجام آن). بنابر اين در كارهاى خير كه در آنها حيرت وجود ندارد، استخاره لازم نيست و همچنين استخاره براى آگاهى از آينده شخص يا عمل نمى باشد.

یا علی

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 16:49  توسط محمد   | 

پس گردنی
روحانی لشگر سخنرانی می کند. حاج همت ، تازه گرم شنیدن سخنان او شده که باز هم آن مرد از مقابلش می گذرد و مثل همیشه سلام می کند. حاج همت هم مثل همیشه جوابش را می دهد و مثل همیشه به فکر فرو می رود تا او را بشناسد. اما هر چه به مغزش فشار می آورد ، او را به جا نمی آورد. چند بار تصمیم گرفته که موضوع را از خودش بپرسد. اما نیرویی از درون ، مانع این کار شده است. حاج همت هر موقع آن مرد را می بیند ، چیزی شبیه شرم و گناه در خود احساس می کند. اما چه شرم و گناهی ، خودش هم نمی داند. روحانی لشگر می گوید:«پیامبر اکرم (ص) ، در روزهای آخر عمرش به مسجد آمد و فرمود: هر کس حقی به گردن من دارد ، برخیزد و طلب کند. چرا که قصاص در این دنیا ، آسانتر از قصاص در روز رستاخیز است. مردی به نام سواده برخاست و گفت: یا رسول الله! یک روز بر شتری سوار بودی. وقتی تازیانه ات را در هوا می چرخاندی به من خورد. حالا من می خواهم قصاص کنم...»
این روایت ، توجه حاج همت را به خود جلب می کند و با اشتیاق به حرف های آن روحانی گوش می دهد. روحانی ادامه می دهد:«پیامبر اکرم (ص) ، خودش را برای قصاص آماده کرد. سواده گفت: یا رسول الله! آن روز تن من برهنه بود. رسول خدا (ص) ، پیراهنش را بالا زد و گفت: قصاص کن. سواده خود را به رسول خدا (ص) رسانید و عاشقانه او را در آغوش گرفت و عاشقانه شکم و سینه اش را بوسید. همه اهل مسجد به گریه افتادند...» حاج همت به گریه افتاد. ناگهان چیزی در ذهنش ، مثل پتک ضربه می زند. چهره آن مرد مثل یک تابلو در طاقچه ذهنش ثابت می ماند. حاج همت به هر طرف که می چرخد ، آن مرد را می بیند. از شرم و عذاب وجدان ، سرش را پایین می اندازد و از حسینیه خارج می شود.
جمله پیامبر (ص) ، مثل زنگی پی در پی در ذهن حاج همت نواخته می شود:«هر کس حقی به گردن من دارد ، برخیزد و طلب کند. چرا که قصاص در این دنیا ، آسانتر از قصاص در روز رستاخیز است...» تن حاج همت داغ می شود و ضربان قلبش شدت می گیرد. او بی قرار است. اطرافیان از حالت غیرعادی او تعجب می کنند و با نگرانی به هم چیزهایی می گویند. اما حاج همت متوجه هیچ کس نیست. او تنها به آن مرد فکر می کند. وقتی سخنرانی روحانی تمام می شود ، بدون اینکه با کسی حرفی بزند به حسینیه بر می گردد و در تاریکی ، منتظر خروج آن مرد می ماند.

حاج ابراهیم همت ، فرمانده لشگر 27 محمد رسول الله

چیزی به پیروزی انقلاب نمانده بود. وقتی امام خمینی (ره) فرمان راهپیمایی داد ، بیشتر مردم به خیابان ها ریختند. ساواکی ها قدرت خودشان را از دست داده بودند. در عوض عده ای فرصت طلب ، قدرت گرفته بودند. آنها خودشان را انقلابی جا می زدند و وقتی راهپیمایی می شد ، به میان جمعیت آمده و شعارهای مردم را عوض می کردند. آنها به جای امام خمینی (ره) ، کس دیگری را به عنوان رهبر معرفی می کردند. گاهی وقت ها با این کارشان ، بین مردم تفرقه می انداختند و باعث به هم خوردن راهپیمایی می شدند. حاج همت پی به توطئه آنها برده بود و برای مقابله ، شعارهای انقلابی را چاپ و بین مردم پخش کرده بود. آن روز ، یک نفر از پشت بلندگو شعارها را می خواند و مردم تکرار می کردند. آن مرد جلوی حاج همت حرکت می کرد و همراه مردم شعار می داد. حاج همت مراقب اوضاع بود. ناگهان دست های مرد بالا آمد و شعاری شنیده شد. در یک لحظه ، نظم مردم به هم ریخت. چیزی نمانده بود که بی نظمی به همه جا سرایت کند. حاج همت در حالی که اشعار اصلی راهپیمایی را با صدای بلند تکرار می کرد ، به سمت آن مرد هجوم برد و یک پس گردنی به او زد. آن مرد که از این کار حاج همت جا خورده بود ، می خواست لب به اعتراض باز کند که با اعتراض جمعی مردم مواجه شد. با این برخورد حاج همت ، شعارها دوباره منظم شد و مردم به حرکت خود ادامه دادند. حاج همت باز هم مراقب اوضاع بود. در همان لحظه پیرمردی پیش آمد و درگوشی به او گفت:«چرا آن آقا را زدی؟» حاج همت گفت:«چون شعار انحرافی داد.» پیرمرد پرسید:«با چشم خود دیدی که او شعار داد؟» عرق سر و روی حاج همت را فرا گرفت و چهره اش از ناراحتی کبود شد. او با چشم خودش ندیده بود. پیرمرد ادامه داد:«آن کسی که شعار انحرافی داده بود ، فرار کرد و رفت.» حاج همت دیگر صدای پیرمرد را نمی شنید. سراسیمه به دنبال مرد گشت. اما هر چه تلاش کرد ، او را نیافت.

حالا چندین سال از آن ماجرا می گذرد و آن مرد ، یکی از نیروهای لشگر حاج همت است. همان مردی که رو در روی حاج همت ایستاده و با نگاهی معنادار به او خیره شده. حاج همت هنوز از شرم و خجالت بی قرار است. او با صدای بلند ، از همه می خواهد که لحظه ای بمانند. حاج همت گفت:«من به این مرد ظلم کرده ام. در حضور یک جمعیت هم ظلم کرده ام. اما حالا که از حاضر کردن آن جمعیت عاجزم ، از این مرد می خواهم که در حضور همین جمع ، مرا قصاص کند.» حاج همت جلو می آورد و سرش را در مقابل مرد ، فرو می آورد. همه از رفتار او تعجب می کنند. حاج همت ، منتظر عکس العمل مرد می ماند و مرد در حالی که بغض در گلو دارد ، دست می اندازد دور گردن حاج همت و گردنش را غرق بوسه می کند. حاج همت هم زانو زد و پای مرد را بوسید و اشک در چشمان همه حلقه زد.

منبع: کتاب «قصه فرماندهان - معلم فراری»

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 15:55  توسط محمد   | 

 

شهدا شاهد بر باطن و حقیقت عالمند و هم آنانند که به دیگران حیات می بخشند

شهید آوینی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 15:49  توسط محمد   | 

شهید گمنام

آی قصه قصه قصه   نون وپنیروپسته   یک زن قدخمیده   روی زمین نشسته

یک زن دل شکسته       که چادرش خاکیه      روی زمین نشسته     شکسته وتکیده

صورت خیس وگلفام       دست میکشه روی قبر   قبرشهیدگمنام

ازتوکیفش یه جعبه     خرمامیاره بیرون    میزاره روی اون قبر     بهش میگه مادرجون

بابات کیه عزیزم؟    برادرت خواهرت؟   حرف بزن عزیزم      منم جای مادرت

تو هم عین بچمی    بچه بی نشونم     همون که رفت وباخود    برده گرمی خونم

همون که آخرین بار    وقتی که ترکم میکرد   نذاشت برم دنبالش    گفت که مامان تو برگرد

صورت من رو بوسید    برگشتش و دویدش    لبخند زدو زورکی    سرکوچه رسیدش

چه شبها که به یادش    با گریه خوابم میبرد    باباش چقدر زورکی    بغضش رو هی فرو خورد

الهی که بمیرم     چشماش به در سفید شد     آخر نفهمید علی     اسیر یا شهید شد

دیدم یه بنده خدائی خوند خوشم اومد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 15:41  توسط محمد   | 

بسم الله الرحمن الرحیم

گذری کوتاه بر شناخت نامه امام حسین علیه السلام

 

امام(ع) در سـوم يا چهارم شعبان سال چهارم هجرى در مـدينه ديده به جهان گشـود. 6 سال در زمان جـدش, 30 سال در كنار پـدرش و 10 سال در كنار بـرادر و پـس از آن 10 سال در اوج قـدرت معاويه با وى مبارزه كرد و سـرانجام در محـرم 61 هجـرى در كـربلا به شهادت رسيد.

تولد امام حسين(ع)

امام رضا(ع) مى فرمايد: چون حسيـن(ع) متولد شد و او را نزد رسول اكرم(ص) آوردند, حضرت در گـوش هاى وى اذان و اقامه گفت و مراسـم نامگذارى به پايان رسيد. پيامبـر (ص) او را بـوسيـد و گـريه كـرد و فرمـود: ((تـو را مصيبتـى عظيـم در پيـش است. خـداوند لعنت كند كشنده او را.)) در روز هفتم نيز پس از ايـن كه برايش ((عقيقه)) كرد, از شهادت او خبـر داد و فرمـود: ((گروهـى كافـر ستمكار از بنى اميه او را خواهند كشت.))

فطرس ملك آزاد شده حسين است

از حضـرت صادق(ع) روايت شـده كه فطـرس ملكـى از حاملان عرش الهى بـود و به سبب تعلل, مغضـوب خـداوند شـد. بالـش درهـم شكسته در جزيره اى مشغول عبادت بود.
چـون جبرئيل و جمعى از فرشتگان براى تهنيت گـويـى ولادت حسيـن(ع) مىآمدند, او نيز همراه آنان آمد; خـود را به گهواره حضرت ماليد و تـوبه اش قبـول شـد و به وضع اول برگشت.
چون ((فطرس)) به آسمان بالا مى رفت, مى گفت: ((كيست مانند من, مـن آزاد شده حسيـن بـن على و فاطمه و محمد(ص) هستـم.)) شهيد مطهرى مـى گـويد: داستان فطرس ملك, رمزى است از بركت وجـود سيدالشهداء كه بال شكسته ها با تماس به او صاحب بال و پر مـى شـوند, افراد و ملتها اگـر به راستـى خـود را به گهواره حسيـن(ع) بمـالنـد, از جزايـر دور افتـاده رهـايـى يـافته و آزاد مـى شـوند.

امـام حسيـن(ع) همـراه و همـرزم پـدر و برادر

حضرت در دوران نـوجـوانى روزى وارد مسجد پيامبر(ص) شد, ديد عمر بالاى منبر است. گفت: از منبر پدرم پاييـن بيا و بالاى منبر پدرت برو. عمر گفت: پـدرم منبر نـداشت. او در هرسه جنگ حضرت علـى(ع) شـركت فعال داشت و هنگام حـركت نيـروهاى امام مجتبـى(ع) به سمت شـام, همـراه آن حضـرت در صحنه نظامـى حضـور يافت.

اوضـاع سيـاسـى و اجتمـاعى دوران امـام حسيـن(ع)

انحراف از اصـول و مـوازيـن اسلامـى, از ((سقيفه)) شروع شـد, در زمان عثمان گستـرش يافت و در زمان امام به اوج رسيـد تا جائى كه اصل اسلام تهديـد مـى شـد. براى شناخت بهتر ايـن انحراف, لازم است قبلا بنى اميه را بشناسيم.

ابوسفيان

او در فتح مكه چاره اى جز تسليـم نـداشت و پـس از 20 سال مبارزه بـا پيـامبـر(ص), به ظاهـر اسلام را پذيرفت.
روزى چشمـش به پيامبر افتاد و با خود گفت: ((ليت شعرى باى شيىء غلبتنـى)); كاش مـى دانستـم به چه وسيله اى بـرمـن پيـروز شـدى؟! پيامبر سخـن او را شنيد يا ضميرش را خـوانـد و فرمـود: ((بالله غلبتك يـا ابـاسفيـان)) روزى ابـوسفيـان در خـانه عثمــان گفت: ((يا بنى اميه تلقفوها تلقف الكره اما والذى يحلف به ابـوسفيان لاجنه و لانـار و مـازلت ارجـوهـا لكـم و لتصيـرن الـى ابنـائكـم وراثه.)) حكـومت را مانند كره (تـوپ) به يكديگر پاس دهيد. آگاه باشيد, قسـم مى خـورم نه بهشتـى و نه آتشـى در كار است. آنچه را براى شما آرزو داشتـم به وراثت به فرزندان خود بدهيد. در دوران حكومت عثمان, روزى از احد عبور مى كرد, بالگد به قبر ((حمزه بـن عبـدالمطلب)) زد و گفت: چيزى كه ديروز بـر سـر آن با شمشيـر با شما مـى جنگيـدم امـروز در دست كـودكان ما افتاده و با آن بـازى مى كنند.

دوران معاويه

مطرف بن مغيره بـن شعبه مـى گـويـد: با پـدرم به شام نزد معاويه رفتـم. پدرم هرگاه از پيش معاويه مىآمد, از او تمجيد مى كرد. يك شب ناراحت بازگشت, گفتم: چه شده؟ گفت: از نزد ناپاكتريـن افراد مىآيـم. گفتم: چرا؟ گفت: امشب به معاويه گفتـم: اكنـون (بعد از صلح با امام حسـن(ع)) پير شدى و كار در دست تـوست, بر بنى هاشـم كه اقـوامت هستند سخت نگير. او ناراحت شد و گفت: چه مـى گـويـى؟ ابـوبكر, عمر و عثمان مردند نامى از آنان باقى نماند; اما ايـن پسـر هاشـم (پيامبـر(ص)) روزى پنج بار به نام او فـرياد (اذان) مى زنند.
مسعودى مـى نـويسـد: كار اطاعت مردم از معاويه به جايـى رسيد كه هنگام رفتـن به صفين, نماز جمعه را در روز چهارشنبه اقامه كرد. معاويه به عمروبـن عاص گفت: بامن بيعت كن. گفت: بردينم مى ترسم; بيعت مى كنـم به شرط آنكه از دنيايت بهره گيرم. معاويه حكومت مصر را به او داد.
معاويه سخنـان پيـامبـر را به تمسخـر گرفت
وقتـى وارد مدينه شد و چشمـش به ((ابـوقتاده)) افتاد, گفت: چرا شما جماعت انصار به ديدنـم نيامديد؟ ابـوقتاده جواب داد: وسيله سوارى نداشتـم. معاويه با تمسخر پرسيد: شتران آبكـش خـود را چه كرديد؟ ابـوقتاده گفت: در روز بدر در جستجوى تو از دست داديـم. پيامبر فرمـود: بعد از مـن افراد ناشايست بر ما مقدم مـى شـوند. معاويه: در آن هنگام به شما چه دستـور داد؟ ابـوقتـاده: دستـور داد صبـر كنيـم. معاويه: پـس صبـركنيـد تـا او را ببينيـد.
در زمـان معاويه, آزادگـان به شهادت رسيـدند
حجربـن عدى (شخصيت وفادار به علـى(ع), و چندتـن ديگر, چـون به استاندار كـوفه اعتراض كردند, به شام احضار شـدنـد. در آنجا به آنان گفتند: على(ع) را لعن كنيد. آنان گفتنـد: ((ان الصبر علـى حـرالسيف تاءيسـر علينا مماتـدعونا اليه)); گرمـى شمشير بـر ما آسان تـر است از آنچه از مامـى خـواهيـد. آنگاه آنها را به شهادت رساندند.
ابن ابـى الحـديد مـى گـويد: زيادبـن ابيه دوستان علـى(ع) را زير هرسنگ و كلـوخـى يافت, به قتل رسانـد, دست و پاها را قطع كرد و آنان را بـردار آويخت تـا جايـى كه حتـى يك نفـر معروف در عراق باقـى نمانـد. معاويه, برخلاف حكـم پيامبـر(ص) زياد را به پـدرش ابـوسفيان ملحق كرد. در زمان او سب على(ع) به صورت سنت در آمد. علامه امينـى مـى گـويد: ((70 هزار منبر بر پا شـد كه سب علـى(ع) كنند.)) مبـارزات امـام حسيـن(ع) بـا حكومت معاويه در آن شرايط كه كسـى جراءت اعتراض نداشت, امام در برابر ستمهاى او به مبارزه برخاست. در اين مقاله, سه گـواهى تاريخـى بر ايـن امر ارائه مى دهيم.

1 ـ سخنـرانيها و نـامه هـاى اعتراض آميز

الف) مخالفت با وليعهدى يزيد
معاويه به دنبال فعاليت هاى دامنه دار براى تثبيت وليعهدى يزيـد, سفرى به مـدينه داشت و با بزرگان آنجا, بخصـوص امام حسيـن(ع) و عبـدالله بـن عبـاس, ديـدار و مـوضـوع اصلـى را مطـرح كرد.
امام با ذكر مقـدمه اى فرمـود: ((... تـو در برترى و فضيلتـى كه براى خـود قايلى, دچار لغزش شدى و... يزيد را چنان تـوصيف كردى كه گـويا شخصـى را مـى خـواهى معرفـى كنـى كه زندگـى او بر مردم پـوشيده است... يزيد را آن چنانكه هست, معرفـى كـن, يزيد جـوان سگباز و كبـوتـرباز و بـوالهوسـى است كه عمـرش با ساز و آواز و خوشگذرانى سپرى مى شود.))

ب) نگـرانـى معاويه از قيـام امـام و پـاسخ امـام
مروان بـن حكم ـ حاكـم مدينه ـ به معاويه نوشت: گروهى با حسيـن بـن علـى رفت و آمـد دارنـد و اطمينـان نـدارم او قيـام نكنـد. معاويه به امام نوشت: گزارش پاره اى از كارهاى تـو به مـن رسيده است. مـواظب خود باش و به عهد و پيمان خـود (صلح امام حسـن(ع)) وفا كـن و از تفرقه امت بپرهيز. امام نـوشت: ((... اما آنچه در باره مـن به گـوش تـو رسيده, يك مشت سخنان بـى اساس است... . از اينكه بـرضـد تـو و دوستان ستمگر و بـى دينت, كه حزب ستمگـران و بـرادران شيطـاننـد, قيـام نكـرده ام از خـدا مـى تـرسـم.
آيا تـو قاتل ((حجربـن عدى)) و يارانـش نبـودى, پـس از آنكه به آنـان امـان دادى و سـوگنـدهـاى اكيـد ياد كـردى...؟ تـو قـاتل ((عمـروبـن حمق)) آن مسلمان پارسا, كه از كثـرت عبـادت, چهره و بدنـش فرسـوده شده بود, نيستـى...؟ آيا تـو نبـودى كه زياد پسر سميه را, كه ـ پدرش مشخص نبود. ـ پسر ابـوسفيان قلمداد كردى در حـالـى كه پيـامبـر فـرمـود: (( نـوزاد به پـدر (شـرعى) ملحق مى گردد.))... و او با اتكا به قدرت تـو مسلمانان را كشت, دستها و پـاهايشان را قطع كـرد و بـر شـاخه هاى نخل به دار آويخت .... آيا تـو قاتل ((حضرمـى)) نيستـى...؟ اى معاويه, مـن هيچ فتنه اى بزرگتر و مهمتـر از حكـومت تـو بـر ايـن امت سراغ نـدارم....))

ج) سخنـرانـى افشـاگـرانه در كنگـره عظيـم حج
يكـى دو سـال قبل از مـرگ معاويه, كه فشـار نسبت به شيعيان اوج گرفت, امام حسيـن(ع) به حج مشرف شد. در منـى از صحابه و تابعان و بنى هاشـم دعوت كرد در چادرش جمع شوند. بيش از هفتصدنفر تابعى و دويست نفر صحابـى آمـدنـد. حضـرت در بخشـى از خطبه اش فرمـود: ((ديديد ايـن مرد زورگو و ستمگر (معاويه) با ما و شيعيان ما چه كرد...؟ وقتى به شهرهاى خـود برگشتيد, با افراد مورد اعتماد در ميان بگذاريد و آنان را به رهبرى ما دعوت كنيـد; زيرا مـى ترسـم حق نابود گردد.))
در تحف العقـول خطبه اى از حضـرت نقل شـده كه ظاهـرا هميـن خطبه ((منى)) مى نمايد. در بخشى از ايـن خطبه مى فرمايد: ((... شما به چشـم خود مى بينيد كه پيمانهاى الهى را مى شكنند...; ولى بيـم و هـراس به خـود راه نمـى دهيـد... . مصيبت شما عالمان امت از همه بيشتـر است. زمام امـور بايـد در دست كسانـى باشـد كه عالـم به احكام خـدا و امين بر حلال و حرام اوينـد. ... آنان را بـر ايـن مقام مسلط نساخت مگر گـريز شما از مرگ و دلبستگى تان به زنـدگـى چند روزه دنيا... .)) حضرت در پايان عرض مـى كنـد: ((پروردگارا! ايـن حـركت ما نه به خاطر رقابت بـر سر حكـومت و قـدرت و نه به منظور به دست آوردن مـال دنيـاست, بلكه به خـاطــر آن است كه نشانه هاى ديـن تـو را به مـردم نشان دهـم و اصلاحات را در كشـور اسلامى اجرا كنم....)).

2 ـ ضبط اموال دولتى

در همان ايام كاروانـى از يمـن, كه حـامل مقـدارى از بيت المال بود, از طريق مدينه رهسپار دمشق بـود. امام حسيـن(ع) آن را ضبط و در ميان مستمنـدان بنـى هاشـم و ديگران تقسيـم كـرد. آنگاه به معاويه نوشت: ((كاروانى از اينجا عبـور مى كرد كه حامل امـوال و پـارچه ها و عطـرياتـى بـراى تـو بـود تا آنها را به خزانه دمشق سرازير كنى و به خويشانت, كه تاكنون شكمها و جيبهاى خـود را از بيت المال پر كرده اند, ببخشـى. مـن نياز به آن امـوال داشتـم و آنها را ضبط كردم.)) بى شك ايـن عمل امام يك گام در جهت نامشروع نمايانـدن حكـومت معاويه و مخـالفت با آن بـود. حضـرت بـا ايـن اقـدام, خـود را ولـى امـور و صـاحب اختيـار بيت المـال دانست.
پيامبر خلق كريـم خـود را از هيچ كـس دريغ نمـى كرد, ولـى روشـى محتـاط داشت و تـا زنـده بـود بنـى اميه در حكـومت جـاى پـايـى نيافتنـد. بعد از پيامبـر در زمان عمـر, معاويه والـى شام شـد.
عثمان كه خود از بنى اميه بـود بيت المال و مناصب حكومتى را در اختيـار آنـان گذاشت و آنـان چهار عامل مهم ثـروت, روحــانيت (اجيـركـردن امثال ابـوهـريـره) و ديانت (بـا بهانه قـرار دادن پيراهـن عثمان) و قـدرت را به دست گرفتند. در ايـن امر چند چيز دخالت داشت:

1 ـ تيزهوشى معاويه
2 ـ سوء تدبير خلفا
3 ـ جهالت مردم

علت مبـارزه بنـى اميه بـا اسلام دو چيز بـود

1 ـ رقـابت نژادى كه در سه نسل متـراكـم شـده بـود.
2 ـ تباين قـوانيـن اسلام با نظام زندگى (جابرانه) روساى قريـش, خصـوصـا امـويها. قـرآن كـريـم مـى فـرمـايد:
((و ما ارسلنا فى قريه مـن نذير الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به كافرون))(سوره سبا, آيه 34.)

حكومت فاسد يزيد

بعضـى از مفـاسـد حكـومت يزيـد عبارت است از:

1 ـ سگبازى و ميمون بازى
علاقه وافـر او به شكار و تفـريح, مانع رسيـدگـى به امـور مملكت مـى شـد و علاقه به حيـوانات, كارهاى او را به صـورت مسخـره اى در آورده بود. يك عده بوزينه داشت. يكى ابـوقيـس كنيه داشت. او را در مجلس شراب خويـش حاضر مى كرد و لباس ابريشـم و حرير مى پوشاند و به مسابقه مى فرستاد.

2 ـ ارتباط نامشروع با محارم
عبدالله بـن حنظله با عده اى به نمايندگـى از سـوى اهل مدينه به شـام آمـد تـا اوضـاع حكـومت را از نزديك ببيننـد. عبـدالله در بازگشت, گفت: ((والله ماخـرجنا علـى يزيـد حتـى خفنا ان نـرمـى بـالحجاره مـن السماء ان رجلا ينكح الامهات و البنات و الاخـوات و يشرب الخمر و يدع الصلوه والله لـولـم يكـن معى احـد لابليت لله فيه بلاء حسنا))

3 ـ شرابخوارى
يزيـد دائم الخمر بـود. به قـولـى, حتـى مردنـش در اثر افراط در نوشيدن شراب و از بيـن رفتـن كبد تحقق يافت. (در سـن 37 سالگى) او مى گـويد: ((دع المساجد للعباد تبشرها) وقف دكه الخمار تزئينا

4 ـ گرايش به مسيحيت تحريف شده
مى گـويند مادر يزيد در اصل, مسيحـى بـود. بديـن سبب, به مسيحيت گرايـش داشت. به نظر گروهى از مورخان, از جمله ((لامنـس)), بعضى از استادان يزيد از مسيحيان شام بـودند. يزيد تربيت پسرش را به يك مسيحـى سپـرد. او دربـاره شـراب مـى گـويـد:
فان حرمت يـوما على دين محمد فخذها علـى ديـن المسيح بـن مريـم

5 ـ عيش و طرب پيوسته
يك سال معاويه او را بـراى جنگ فـرستاد, شخصيت وى را بالا بـرد. سفيـان بـن عوف را نيز بـا وى همـراه ساخت.
يزيد زن مـورد علاقه اش ((ام كلثـوم)) را همراه برد. در محلـى به نام ((غذقذونه)) سـربـازان به تب و آبله مبتلا شـدنـد. يزيـد در منزلى با معشوقه اش سرگرم بـود كه خبر بيمارى سربازان را دريافت كرد. در اين هنگام اشعارى خواند كه معنايش چنين است: مـن با ام كلثـوم خـوشـم و به مـن چه ربطـى دارد كه سـربازان از آبله رنج مى برند.

6 ـ كفر
هنگام ورود اسرا به مجلـس يزيد, او فكر مى كرد ديگر رقيب ندارد, با شعر معروف ((لعبت هاشـم بالملك...)) كفر خود را آشكار ساخت. سه جنايت بزرگ در سه سال حكومت
در سـال اول حكـومت ننگيـن خـويـش, امـام حسيـن(ع) را به شهادت رساند.
در سال دوم دستـور داد مـدينه را به خاك و خـون بكشند و سه روز تمام جز خانه امام سجاد(ع) آنچه را در مـدينه بـود (مال, جان و نـامـوس مـردم) بـر سپـاهيـان خـود حلال كـرد.
در سال سـوم بـراى دستگيرى ((عبـدالله بـن زبيـر)), كه عليه او قيام كـرده و به مسجـدالحـرام پناهنـده شـده بـود, كعبه را بـا منجنيق به آتـش كشيد. با روى كار آمـدن يزيـد, اصل اسلام در خطر قرار گرفت. مردم اين خطر عظيـم را به خوبى درك نمى كردند. بديـن سبب, بايد يك مـوج ايجاد مـى شد تا براى هميشه اسلام را تضميـن و وجدان خفته مردم را بيدار كند.

امام حسين(ع) و قيامى خونين

امـام حسـن(ع) در سـال چهل و نهم هجـرى به شهادت رسيـد و امـام حسيـن(ع) امامت را عهده دار شـد. او به همان دلايل كه برادرش صلح كرده بـود, عليه معاويه قيام نكرد و در پاسخ نامه هايى كه به او نوشته شده بود, فرمود: ((وجدان مـن اجازه نمى دهد, پيمانى را كه با معاويه بسته ايـم, بشكنـم و تا معاويه زنـده است, برهمان عهد پايدار هستـم و پس از درگذشت او, در تصميم خود تجديد نظر خواهم كرد.)) معاويه در شصت هجـرى, پـس از آنكه به رغم پيمان خـود با امام حسـن(ع), يزيـد را به فـرمانروايـى مسلمانان منصـوب كرد و براى او بيعت گرفت, درگذشت.
روزى كه مروان مـى خـواست از امام حسيـن(ع) نيز براى يزيـد بيعت بگيرد, امام فرمود:
((انالله و انا اليه راجعون و علـى الاسلام السلام اذ قد بليت الامه براع مثل يزيد. )) همانا از خداييم و به سوى او باز مى گرديـم و بر اسلام بايد فاتحه خـوانـد; زيرا امت به رهبرى مثل يزيـد مبتلا شده است.
و اسلام در خطر قرار گرفت و تنها قيامى خـونيـن مى تـوانست وجدان خفته مردم را بيدار و كاخ ظلم را متزلزل سازد, امام(ع) در ايـن راه گام نهاد و براى آگاه كردن مردم كـوفه طى نامه اى اعلام كرد:
((فلعمرى ما الامام الاالعامل بالكتاب و القائم بالقسط و الـدائن بديـن الحق.)) به جانـم سوگند, امام جز كسى كه عمل به كتاب خدا كنـد و عدالت را به پـا دارد و راه حق را مـى پيمـايـد, نيست.
او, در وصيت نـامه اى كه قبل از خـروج از مـدينه به ((محمـدبـن حنفيه)) نـوشت, هـدف قيـام خـود را ايـن گـونه تـرسيـم كــرد: ((مـن بـراى طغيان و خـوددارى از قبـول حق و فساد و ستـم خـارج نشدم, بلكه براى اصلاح امـور امت جدم خارج مى شـوم. اراده كرده ام امـر به معروف و نهى از منكـر كنـم و روش جـدم و پـدرم علـى بـن ابى طالب(ع) را پيـش گيرم. در بيـن راه مكه و كـوفه (منزلگاه ذى حسـم) در خطبه اى به يـارانـش فـرمـود:
((الاتـرون الى الحق لايعمل به و الـى الباطل لايتناهـى عنه ليرغب المـومـن فـى لقاء الله محقـا فـانـى لا ارى المـوت الاالسعاده و الحياه مع الظالميـن الا برما.)) آيا نمى نگريد به حق عمل نمى شود و از باطل جلـوگيرى نمى گردد؟ بنابرايـن, اشتياق مـومـن به لقاى خدا (و شهادت طلبى) سزاوار و لازم است. مـن در ايـن وضع, مرگ را جز سعادت و زنـدگـى بـا ستمگـران را جز رنج و شكست نمـى دانــم. سرانجام امام رسالت خـويـش را با ترسيـم خط سرخ شهادت به پايان برد.

آثار قيام امام حسين(ع)

1 ـ درهم شكستـن چهارچوب ساختگى دينى كه امويان تسلط خود را بر آن پايه استوار ساخته بـودند و رسوا كردن روح لامذهبى جاهليت كه روش حكومت آن زمان بود.
2 ـ شهادت امام موجى شديد از احساس گناه در مردم به وجـود آورد و ايـن احساس پيـوسته بر افروخته ماند تا انگيزه انتقام از بنى اميه وجـود داشته باشد و در نتيجه سقوط بنى اميه و نجات ديـن از بـدعتهاى آنان, كه مـى رفت ديـن را نابـود كنـد, ثـابت بمـانـد.
3 ـ هدف معاويه بالا بردن محبـوبيت بنى اميه و از بيـن بردن محبت آل على و رسـول اكرم(ص) بود, با ايـن نهضت محبـوبيت آل علـى(ع) فزونـى يـافت و بنـى اميه منفـور شــد.
4 ـ پـس از قيـام امـام, در مكتب روح انقلابـى دميـده شد و انقلاب هايى از قبيل:
انقلاب مـدينه در روز اول محرم سال 63 هجـرى, قيام مختار در سال 66 هجرى در عراق, قيام تـوابيـن در كـوفه در سال 65 هجرى, قيام مطرف بن مغيره در سال 77 هجرى, قيام ابـن اشعث در سال 81 هجـرى و نهضت زيـد بـن علـى در سـال 122 هجـرى تحقق يافت.
ايـن روح انقلابـى مكتب همـواره در طـول تـاريخ منشاء بسيارى از انقلابها, شـورشها و قيامها عليه مستبـدان و مستكبران گرديد. در زمان مـا نيز انقلاب اسلامـى ايـران بـا الهام از آن قيـام و روح انقلابـى مكتب به رهبـرى امـام خمينـى(ره) به ثمـر رسيــد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 11:38  توسط محمد   | 

بسم الله الرحمن الرحیم

زندگی نامه امام حسین علیه السلام

 

   ابو عبد اللّه حسين بن على بن ابى طالب(ع)، امام سوم از ائمه اثنى عشر(ع)و پنجمين معصوم از چهارده معصوم(ع)است .فرزند دوم على بن ابى طالب(ع) و حضرت فاطمه(ع)در سوم شعبان سال چهارم هجرى در مدينه منوره به دنيا آمد.مدت حملش را شش ماه و ده روز نوشته‏اند.تفاوت سن او با برادر بزرگترش امام حسن(ع)كمتر از يك سال بود.
   پس از تولدش بشارت به رسول اكرم(ص)بردند و حضرت شادمانه به ديدار فرزند و فرزندزاده خود شتافت، در گوش راست نوزاد اذان و در گوش چپش اقامه گفت و نام او را با اشتقاق از نام حسن(ع)»حسين«(يعنى حسن كوچك)-كه تا آن زمان در عرف عرب سابقه نداشت-نهاد.روز هفتم ولادتش گوسفندى عقيقه كرد و فرمود موى سرش را برچينند و هم وزن آن نقره صدقه دهند.
   پيامبر اكرم(ص)او را پسر و پاره تن خود، گل خوش بوى خويش و سيد جوانان اهل بهشت خواند.او را بر دوش خود سوار مى‏ كرد و به سينه خود مى‏چسبانيد و دهان و گلوى او را مى‏بوسيد و محبوبترين انسانها نزد اهل آسمانهايش معرفى مى‏كرد.
ائمه اهل سنت به اسناد متعدد روايت كرده‏اند كه رسول اللّه(ص) از شهادت و مشهد امام حسين(ع)خبر داد و نصرت او را واجب و قاتلانش را لعنت كرد.(اسد الغابة، 123، 349)حسين را از خود و خود را از حسين دانسته و فرمود: خدايا دوست بدار هر كه حسين را دوست بدارد.(صحيح ترمذى، 307/2)
   عمر شريفش، 57 سال بود كه 7 سال آن در آغوش رسول اللّه(ص)، 30 سال در زمان امامت پدر و بقيه را در صحبت برادر يا در مقام امامت بود.كنيه‏اش ابو عبد اللّه و مشهورترين لقب پس از شهادتش سيد الشهداء مى‏ باشد.سجع خاتمهاى شريفش»لكل أجل كتاب«، »حسبى اللّه«و»إن اللّه بالغ أمره«بود.از او شش پسر و سه دختر به وجود آمدند كه سه پسرش در كربلا شهيد شدند و يكى از پسرانش على اوسط زين العابدين(ع) امام چهارم شيعيان است.
   حسين(ع) چراغ هدايت و كشتى نجات و سالار شهيدان و ثاراللّه(كسى كه خونخواه او خدا است)مى ‏باشد، در تربت پاكش شفا و در زير قبه‏اش استجابت دعا و در زيارت قبر مطهرش ثواب بسيار روزى مى ‏شود.امام احمد بن حنبل روايت كرده است كه حسين(ع) فرمود: هر كس در مصيبت من حتى يك بار اشك بريزد خداى عز و جل بهشت را روزى او خواهد فرمود.
   قيام آن حضرت بر ضد يزيد بن معاويه و امتناع از بيعت با يزيد، كه او را به هيچ وجه شايسته خلافت مسلمين نمى ‏دانست و مقاومت بى‏مانند او و يارانش در برابر سپاه يزيد و سر فرود نياوردن او به ننگ تسليم و استقبال او از شهادت در راه عقيده خود و در راه اسلام، برنامه حكومت آل ابى ‏سفيان را كه انقراض اسلام و باز گردانيدن آثار جاهليت بود نابود كرد و او را از برجسته‏ترين چهره‏هاى دينى و سياسى تاريخ اسلام نمود.
    شيعيان قدر فداكارى بى‏ نظير او را در راه آرمانهاى اسلام بخوبى شناخته‏اند و ياد او را چنان گرامى مى‏ دارند كه در هيچيك از اديان و مذاهب عالم سابقه ندارد.عزادارى امام حسين(ع)و شهداى كربلا كه در سرتاسر سال بطور عموم و در ايام محرم بطور خاص در ميان شيعيان مرسوم است، به صورت رمزى براى اقامه شعائر دين و زنده نگاهداشتن شور و شوق عميق مذهبى و تمثل و مقاومت در برابر ظلم ظالمان و سرپيچى از حكم حكام جور زمان درآمده است.
    شيعيان با اقامه مراسم سوگوارى بر سيد الشهداء(ع)در حقيقت از بى‏عدالتى و زورگويى نفرت مى ‏جويند و انزجار خود را از گردنكشان زمانه اظهار مى‏دارند و اشكشان بر فضيلت و تقوا و فداكارى در راه اعتقاد و لعنتشان بر رذيلت و فسق و پايمال ساختن حقوق ضعيفان است و اين تولى و تبرى را به صورت قالبى دينى و عبادى درآورده‏اند و با اين مراسم و با اين اشكها در حقيقت درخت تقوا را آبيارى مى‏كنند و آن را بارور مى ‏سازند و مهمتر از همه آنكه دين را به صورت نهادى سياسى كه سر فرود نياوردن در مقابل سلطه جويان جهان و سر فرود آوردن در برابر حكومت عدل الهى باشد در مى‏آورند.
    شيعيان علاوه بر آنكه حسين(ع)را»رحمت واسعه الهى«و»باب نجات امت«مى‏دانند حكومتهاى جابر جهان را به مبارزه مى‏طلبند و عمل حسين(ع)و يارانش را سرمشق كوشش در راه عدالت و آزادى و استقلال و»اباى از ضيم«مى ‏شمارند.شهادت امام حسين(ع)حماسه شرف و فضيلت و درس ايمان و استقامت و مثل اعلاى فداكارى و حميت در راه كسب خشنودى خداوند است.
    به قول ماربين فيلسوف آلمانى در كتاب سياست اسلامى حركت امام حسين از مكه به كربلا با زنان و فرزندان و استقبال از مرگ تذكارى خونين براى شيعيان بود تا از بنى اميه انتقام بگيرند.هم او گويد: تاريخ كسى را سراغ ندارد كه خود و عزيزترين كسان خود را براى احقاق حق به كام مرگ فرستد جز حسين كبير آن يگانه مردى كه دانست چگونه دولت عظيم و وسيع بنى اميه را متلاشى كند و اركان سلطنت ايشان را فرو ريزد.حادثه طف سرّ بقاى اسلام و موجب درخشندگى و تداوم تاريخ اين شريعت مقدس گرديده است.
  شيخ محسن حويزى آل ابى الحب در قصيده غراى حائريه خود به همين مفهوم اديبانه(از قول امام)اشاره مى ‏كند كه:
    إن كان دين محمد لم يستقم إلا بقتلي يا سيوف خذيني
   اگر دين محمد جز با كشته شدن من استقامت خود را نمى ‏يابد اى شمشيرها مرا فرا گيريد.
   از بعضى اخبار و روايات برمى‏ آيد كه امام حسين(ع)از صلح برادر خود امام حسن(ع)با معاويه راضى نبود ولى به احترام اينكه او برادر بزرگتر است اعتراضى نكرد.اما اين معنى از نظر مسأله امامت در اعتقادات شيعه درست نمى ‏آيد، زيرا بنا به اعتقاد شيعه امام مفترض الطاعه است و اقوال و افعال او بر حسب مصالح امت و خواست الهى صورت مى ‏گيرد و به عبارت ديگر امام معصوم و برى از خطا است و از اين رو مستوجب اعتراض نيست.
    بنا به اخبار و روايات موجود امام حسين(ع)پس از وفات برادرش تا زمانى كه معاويه زنده بود، در ظاهر مخالفتى با معاويه نكرد زيرا بر حسب ظاهر و بنا بر مصلحت با معاويه بيعت كرده بود و اين بيعت اگر چه به معنى شناختن او به عنوان خليفه مسلمين نبود اما به اين معنى بود كه امام در ظاهر مخالفتى با او ندارد و نمى‏ خواهد بر ضد او قيام كند.
    امام اين بيعت ظاهرى و صورى را نمى ‏خواست نقض كند و آن را به صلاح امت نمى ‏دانست.ولى اين امر به معنى موافقت و رضايت آن حضرت با اعمال خلاف حق و خلاف اسلام معاويه نبود، اعمالى از قبيل استلحاق زياد بن ابيه ، كشتن حجر بن عدى كه مردى مسلمان و متقى بود، ناسزاگويى و جسارت او به مقام حضرت امير(ع)، بيعت گرفتن براى پسرش يزيد و صرف بى‏ محابا و بى ‏حساب اموال مسلمين در راه مقاصد سياسى خود.
هنگامى كه معاويه در سال 56 ه.ق. تصميم گرفت كه پسرش يزيد را جانشين خود سازد و در زمان حيات خود براى او از مردم بيعت بگيرد تا مخالفى برايش نماند، از جمله كسانى كه بيعت ايشان بسيار مهم شمرده مى‏ شد، امام حسين(ع)و عبد اللّه بن زبير و عبد الّه بن عمر بودند.اين اشخاص در موقعيتى قرار داشتند كه محل توجه عموم و در نظر عامه شايسته وصول به مقام خلافت بودند.
    هيچ يك از اين سه تن از پيشنهاد معاويه براى بيعت با يزيد استقبال نكردند و به همين جهت معاويه در سفرى كه به مكه و مدينه نمود ابتدا روى خوشى به ايشان نشان نداد اما بعد در ظاهر ايشان را بگرمى پذيرفت و در باطن تهديد كرد كه اگر در هنگام اعلام جانشينى يزيد اظهار مخالفت كنند كشته خواهند شد.با اين تهديد اين سه تن خاموش ماندند بى ‏آنكه اظهار موافقت يا مخالفتى كرده باشند.
    معاويه در سال شصت هجرى از دنيا رفت و پسرش يزيد تصميم گرفت كه از اين سه تن كه در نظر مردم مدعيان خلافت بودند براى خلافت خود بيعت بگيرد و به وليد بن عتبة بن ابى سفيان حاكم مدينه نوشت تا به زور از اين سه تن بيعت بگيرد.
    وليد نتوانست از ايشان بيعت بگيرد و امام و عبد اللّه بن زبير تصميم گرفتند كه از مدينه بيرون بروند و به مكه پناه ببرند زيرا مكه به دستور قرآن نبايد محل فسوق و جدال باشد و هر كس وارد آن شد بايد در امان باشد.به گفته طبرى امام حسين(ع)شب يكشنبه دو روز مانده به آخر ماه رجب سال شصت هجرى از مدينه بيرون شد و بسوى مكه به راه افتاد.فرزندان و برادران و اولاد برادران و تمام اهل بيتش با او همراهى كردند بجز محمد حنفيه كه در مدينه ماند.
سفر امام پنج روز طول كشيد و روز سوم شعبان وارد مكه شد.امام حسين(ع)در مكه مورد توجه عموم قرار گرفت و شخصيت والاى او شخصيت عبد اللّه بن زبير را تحت الشعاع قرار داد چنانكه عبد اللّه بن زبير ناچار شد هر روز با مردم ديگر نزد امام برود.
جماعتى از شيعيان و هواخواهان حضرت على(ع)در كوفه پس از شنيدن خبر مرگ معاويه در منزل سليمان بن صرد خزاعى گرد آمدند و نامه‏اى به امام حسين(ع)نوشتند كه در آن پس از اظهار خوشحالى از مرگ معاويه اظهار داشتند كه امامى ندارند و منتظر قدوم او به كوفه هستند تا شايد خداوند به وسيله او مردم را به دور حق جمع كند.پس از اين نامه، نامه‏ هاى ديگرى هم نوشتند و رسولانى فرستادند و امام را به حركت به سوى كوفه ترغيب كردند.
امام حسين(ع) در پاسخ نامه‏هاى ايشان نامه‏اى نوشت و پسر عم خود مسلم بن عقيل را فرستاد تا از وضع كوفه و احوال مردم آگاهى دهد و اگر اوضاع را مطابق نامه‏ ها و پيغامهايشان يافت او را خبر دهد تا او نيز بسوى ايشان حركت كند.
چون مسلم بن عقيل به كوفه رسيد، مردم زيادى در ابتدا با او بيعت كردند و والى كوفه از طرف يزيد كه نعمان بن بشير نام داشت بر او سخت نگرفت. مسلم به امام حسين(ع)نامه نوشت و گفت كه هر چه زودتر به سمت كوفه حركت كند.هواداران بنى اميه نامه‏اى به يزيد نوشتند و او را از ضعف و سستى نعمان بن بشير در برابر مسلم و اتباع او آگاهى دادند.يزيد پس از مشورت با سرجون كه از موالى معاويه بود، عبيد اللّه بن زياد والى بصره را مأمور كوفه كرد و دستور داد كه مسلم را تعقيب كند تا آنكه يا او را از شهر بيرون كند و يا به قتلش برساند.
عبيد اللّه بن زياد بيدرنگ روانه كوفه گرديد و به تنهايى وارد آن شهر شد و زمام حكومت را به دست گرفت و مردم را با وعده و وعيد به خود جلب كرد.مسلم سرانجام در روز هشتم يا نهم ذى الحجه سال شصت در كوفه خروج كرد و دار الاماره را محاصره كرد.اما اشراف كوفه و رؤساى قبايل كه دل با عبيد اللّه داشتند، افراد طوايف خود را از پيروى از مسلم بر حذر داشتند و در اين كار موفق شدند، چنانكه مسلم تنها ماند و به تفصيلى كه در كتب تاريخ مذكور است گرفتار و كشته شد.
امام حسين(ع)پيش از آنكه از خبر قتل مسلم آگاه گردد عازم خروج از مكه و حركت به سوى كوفه گرديد.عده‏اى از بزرگان قوم از جمله عبد اللّه بن عباس او را اندرز دادند كه در مكه بماند و به كوفه كه مردم آن قابل اطمينان نيستند نرود و حتى عبد اللّه بن عباس پيشنهاد كرد كه بجاى كوفه به يمن برود و از آنجا داعيان و مبلغان خود را به اطراف بفرستد ولى امام هيچ يك از اين پيشنهادها را نپذيرفت و در حركت بسوى كوفه جازم و مصمم ماند.
در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد كه مگر امام با آن همه سابقه و آگاهى كه خود از نزديك به احوال مردم كوفه داشت، خطر غدر و نفاق كوفيان را پيش بينى نمى‏كرد؟
پاسخ آن است كه قطع نظر از مسأله امامت در نظر شيعه كه به موجب آن امام از عواقب امور آگاه‏تر و بصيرتر از مردم ديگر است، امام حسين(ع)حتما عواقب خروج خود را از مكه و رفتنش را به ميان مردم كوفه تصور مى‏ كرد و بهتر از ديگران مى‏ دانست كه چگونه مردم كوفه پدر او را در برابر معاويه تقويت نكردند و چگونه برادرش را تنها گذاشتند و نزديك بود كه او را تسليم معاويه كنند.بنابر اين نامه‏هاى مردم كوفه او را اغفال نمى ‏كرد.او مى‏دانست كه مردم كوفه مى ‏توانستند از حجر بن عدى و ديگران حمايت كنند و حكومت زياد بن ابيه را گردن ننهند و سب امام على(ع) را بر بالاى منابر تحمل نكنند.امام مى ‏دانست كه كوفيان ممكن است به وعده خود وفا نكنند و او را تنها بگذارند.پس چرا به نامه‏ هاى ايشان پاسخ مثبت داد و به مذاكرات ياران و نزديكان خود توجه نكرد و با پاى خود بسوى قتلگاه شتافت؟
پاسخ آن است كه امام حسين(ع)نمى ‏توانست حكومت يزيد بن معاويه را بر مسلمين تحمل كند، چه او را اصلا شايسته خلافت نمى ‏دانست و اطاعت از مردى را كه روزگارش در لهو و لعب و شكار مى‏گذشت و حتى به فسق مشهور بود جايز نمى‏دانست.اشتهار يزيد به فسق چنان بود كه حتى عبيد اللّه بن زياد نيز به آن اقرار داشت.
هنگامى كه يزيد او را در سال 63 مأمور كرد كه به مدينه برود و عبد اللّه بن زبير را در مكه محاصره كند، عبيد اللّه از اين مأموريت سر باز زد و گفت نه! من براى اين فاسق(يعنى يزيد)دو چيز را با هم جمع نمى ‏كنم: قتل حسين فرزند رسول خدا و تاختن به كعبه، و از اين مأموريت عذر خواست.عبد اللّه بن زبير نيز پس از شنيدن شهادت سيد الشهداء(ع) سخنانى ايراد كرد و در ضمن آن گفت: »حسين(ع) كسى نبود كه قرآن را به غناء بدل سازد و گريه از ترس خدا را به حداء(نوعى آواز)مبدل كند و شرب خمر را جانشين روزه و شكار را جايگزين مجالس ذكر خداوند كند«.مقصود ابن زبير كنايه به يزيد بن معاويه و فسوق او بود(كامل، ابن اثير، 98/4، 112)و نيز رسيدن يزيد به مسند خلافت بر خلاف اصول مقرر در اسلام بود و معاويه در حيات خود با زور و تطميع براى او بيعت گرفته بود.خلافت مسلمانان امرى مهم است كه به اعتقاد شيعه بايستى به نص رسول الله (ص)يا امام معصوم(ع)باشد و به اعتقاد اهل سنت بايستى به انتخاب اهل حل و عقد مسلمانان، و از روى اختيار و آزادى باشد و هيچ يك از اين شرايط در خلافت يزيد حاصل نشده بود و اين كار معاويه راه را براى روش سلطنتى و امپراطورى كه در آن حكومت از راه ارث است نه شايستگى، باز مى‏كرد كه بر خلاف اصول و مبانى اسلامى بود.
نيز امام خود را به حق شايسته ‏تر از همه كس براى مقام خلافت مى ‏ديد و نامه‏هاى كوفيان، با آنكه قابل اطمينان نبود، براى او تكليفى شرعى ايجاد مى‏كرد تا با تمام قوا در راه انجاز مقاصد اسلامى بكوشد و هر گونه تعلل را در اين كار مخالف اين وظيفه و تكليف شرعى خود مى‏ دانست.
باز اين سئوال پيش مى ‏آيد كه اگر امام مى ‏دانست خروج او از مكه و رفتنش به كوفه خطرناك است و به اغلب احتمالات موجب قتل و شهادت او خواهد گرديد چرا خود را به مهلكه انداخت؟
در پاسخ بايد گفت كه امام با اين عمل خود مى‏خواست راه فداكارى و»اباى از ضيم«و نرفتن زير بار زور و نيز دفاع از حقيقت و پافشارى در راه عقيده را به ديگران بياموزد.اگر امام اين كار را نمى‏كرد و سر به اطاعت يزيد فرود مى‏آورد و پاسخ نامه ‏هاى كوفيان را نمى ‏داد، چگونه مى‏ توانست سربلند و با افتخار در ميان مردم زندگى كند و در جواب مردمى كه او را نمونه تقوا و مثل اعلاى يك فرد اسلامى مى‏دانستند چه مى‏گفت؟
پس امام مى‏دانست كه كشته خواهد شد و ترجيح داد كه اين امر در بيرون كعبه و مكه صورت گيرد تا توهين و هتك حرمتى به خانه خدا وارد نيايد و حرمت قرآن و اسلام محفوظ بماند.
باز هم سؤالى پيش مى‏آيد كه چرا امام مطابق اندرز عبد اللّه بن عباس به يمن نرفت كه مردم آنجا لااقل سابقه غدر و عهد شكنى نداشتند.پاسخ آن است كه امام مى ‏خواست مخالفت خود را با حكومت جور بنى‏اميه آشكارا بر جهانيان معلوم دارد و اين امر در عراق كه بزرگترين مركز تجمع اسلامى بود و شهرهاى بزرگ كوفه و بصره در آن قرار داشتند بهتر ميسر بود تا در يمن كه دور از مراكز اسلامى بود.
ابن زياد پس از قتل مسلم(ع)مرزهاى عراق را با حجاز بست و فرستاده‏هاى ديگر امام را در كوفه گرفت و كشت و سپاهى را براى گرفتن و كشتن امام حسين(ع)و اصحاب او آماده ساخت.چون خبر شهادت مسلم(ع)و ساير فرستادگان در راه كوفه به گوش امام رسيد روى به همراهان خود كرد و فرمود تا هر كه مى خواهد برگردد و او ايشان را از عهد و ميثاقى كه با او بسته بودند آزاد مى‏ كند.
بسيارى از همراهان او پراكنده شدند و فقط ياران و اهل بيت او كه از مكه با او همراه بودند باقى ماندند.
در بطن عقبه، مردى عرب به او رسيد و او را سوگند داد كه برگردد زيرا اين راهى كه ميرود بسوى شمشيرها و سر نيزه‏ها است.اگر مردمى كه به او نامه نوشته بودند راه را براى او باز مى‏كردند و امر را براى او آماده مى‏ساختند رفتن او وجهى داشت اما اكنون كه اين وضع پيش آمده است رفتن او صلاح نيست.حضرت در پاسخ فرمود: »آنچه تو گفتى بر من پوشيده نيست ولى كسى نمى ‏تواند بر امر خدا غالب شود«.آنگاه از آن محل دور شد.
در منزلى به نام»شراف«، حر بن يزيد رياحى با هزار نفر از سوى حصين بن نمير تميمى كه مأمور حفاظت مرزهاى عراق بود رسيد و گفت مأمور است تا او را پيش عبيد اللّه بن زياد ببرد.امام به او سخت پرخاش كرد و حر گفت او مأمور جنگ نيست و فقط مأمور است كه او را به كوفه ببرد.حضرت خطبه‏اى ايراد فرمود و خود را شناسانيد و نامه‏هاى كوفيان را يادآورى كرد و غدر و نفاق ايشان را متذكر شد و تأكيد فرمود كه يزيد و اتباع او از شيطان اطاعت مى ‏كنند و فساد را آشكار كرده و حدود الهى را به حال تعطيل درآورده‏اند و حرام خدا را حلال و حلال او را حرام ساخته‏اند و قيام او و آمدنش از مكه براى همين امر است.در اين ميان چهار تن از كوفه رسيدند و خبر آوردند كه اشراف كوفه با گرفتن پول و رشوه به مخالفت با امام و موافقت با يزيد برخاسته‏اند و مردم ديگر اگر چه دلهايشان با امام حسين(ع)است اما شمشيرهايشان بسوى او آخته است. نيز خبر آوردند كه قيس بن مسهر فرستاده امام به قتل رسيده است.
البته امام با آنكه خبر شهادت مسلم را شنيده بو باز عازم كوفه بود و شايد اميد مى ‏داشت كه با رفتن او به كوفه هواخواهانش قيام كنند و حكومت ابن زياد را سرنگون سازند.اما با آمدن حر بر ايشان مسلم گرديد كه ابن زياد بر اوضاع مسلط شده است و هواخواهان واقعى او در كوفه بسيار اندك هستند و در حالت اختفا بسر مى ‏برند.به همين جهت از رفتن به كوفه منصرف شد و مى‏خواست به مدينه باز گردد كه حر مانع او گرديد.در اين ميان قاصدى از ابن زياد رسيد كه امام حسين(ع)را در تنگنا بگذارد و او را در فضايى باز كه حصن و پناهگاه و آب نداشته باشد فرود بياورد تا امر بعدى او برسد.
امام بناچار روز پنجشنبه دوم محرم سال شصت و يك هجرى در محلى به نام كربلا فرود آمد و فرداى آن روز عمر بن سعد بن ابى وقاص با چهار هزار تن از سوى عبيد اللّه بن زياد رسيد و مأمور بود كه از امام حسين(ع)براى يزيد بيعت بگيرد.امام حسين(ع)پيشنهاد كرد كه راه را براى او باز بگذارند تا به مدينه باز گردد يا جاى ديگر برود.عمر بن سعد اين پيشنهاد را به ابن زياد فرستاد و او مى‏خواست بپذيرد ولى شمر بن ذى الجوشن مانع شد و گفت اگر امام حسين(ع)را رها كنند نيرو خواهد گرفت و گرفتن بيعت از او ممكن نخواهد شد.
ابن زياد پس از شنيدن سخنان شمر نامه‏اى به عمر بن سعد نوشت و گفت امام حسين(ع)يا بايد تسليم شود و يا كشته شود.فاجعه كربلا از اينجا آغاز مى‏گردد.امام حسين(ع)سر تسليم فرود نياورد و به ياران خود اختيار داد كه شبانه او را ترك كنند و او را تنها بگذارند زيرا او تسليم نخواهد شد و به قتل خواهد رسيد و از اين رو نمى ‏خواهد كه اصحاب به سرنوشت او دچار شوند.اما اصحاب و خويشان او همچنان وفادار ماندند و با دليرى بى‏ مانندى از او دفاع كردند و جان خود را در راه او باختند.شرح شجاعت و جنگ سرسختانه سيدالشهداء(ع)و اصحابش را مى‏توان در تاريخ طبرى(وقايع سال 61 هجرى)ملاحظه كرد.
دفاع دليرانه امام (ع) حيرت انگيز بود.شخصى به نام عبد اللّه بن عمار كه شاهد عينى ماجرا بوده مى‏گويد نديدم مردى كه فرزندان و اهل بيت و يارانش كشته شده باشند، قويتر و مطمئنتر و دليرتر از حسين بن على(ع) كه پيادگان دشمن مانند گوسفند از پيش او مى‏گريختند.اين شجاعت را بازماندگان او نيز از خود نشان دادند و در برابر كسانى كه ايشان را اسير كردند و در مجلس ابن زياد و يزيد - با اينكه در حال اسارت بودند - قوت نفس بى ‏مانندى از خود نشان دادند. نمونه كامل اين قدرتِ اراده و تسلط بر نفس و عدم تسليم، در وجود حضرت زينب (ع)متجلى شد كه پايدارى و سخنان تند و سخت او در برابر ابن زياد معروف است.
عبد اللّه بن زبير با اينكه خود را رقيب امام حسين (ع)مى‏ديد و با اهل بيت رسول الله(ص) عداوت خاصى داشت چون خبر شهادت او را شنيد گفت: »اگر چه خداوند كسى را آگاه نمى‏ كند كه كشته خواهد شد امام حسين مرگ شرافتمندانه را بر زندگى پست ترجيح داد...آنها كسى را كشتند كه طول شب را نماز مى ‏خواند و روزها را روزه مى ‏گرفت و در امر خلافت از آنها سزاوارتر بود و در دين و فضيلت بر ايشان برترى داشت.(تاريخ طبرى، 366/2)
شهادت حضرت سيد الشهداء(ع)و برادران و برادرزادگان و فرزندان و اصحاب بزرگوار او روز دهم ماه محرم سال شصت و يك هجرى رخ داد.زنان و كودكان خاندان رسالت همه به اسارت كوفيان درآمدند.خيمه‏ هاى آنها را آتش زدند و بر جنازه شهدا اسب تاختند و سرهاى شهيدان را از تن‏ها جدا و بر نيزه‏ها كردند.سر امام(ع) را سنان بن انس يا شمر بن ذى الجوشن از تن جدا كرده با سرهاى شهداى ديگر به كوفه نزد عبيد اللّه بن زياد برد.
اعراب بنى اسد بعد از پايان جنگ كربلا تن‏هاى بي‏ سر شهدا را دفن كردند.درباره مدفن سر امام به يقين نمى ‏توان اظهار عقيده كرد، در دمشق و مصر و كربلا مشاهدى به نام»رأس الحسين«زيارتگاه شيعيان است.
حسين بن على(ع)به حكم رسول اللّه(ص)و وصيت برادرش حسن(ع)از روز پنج شنبه 28 صفر سال 50 ه.ق. بعد از شهادت برادر به امامت رسيد و حدود 11 سال اين وظيفه خطير را عهده‏ دار بود.تربت پاكش زيارتگاه شيعيان جهان و ذكر مصيبات و گريه بر مظلوميتش پاك كننده گناهان است.مزار امام حسين(ع)را نخستين بار اعراب بنى اسد مشخص نمودند و پس از آن بارها دستخوش تبديل و تغيير و تخريب و تعمير گرديد تا به سال 767ه.ق. در عهد سلطان اويس ايلخان بناى فعلى روضه مطهره حسينى ساخته شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 11:35  توسط محمد   |