تبليغاتX
آیات و احادیث
آیات و احادیث و گاهی هم حرفای خوب خوب

نوروز در روايات اسلامى

یک:نوروز در روایات

۱-روایات موافق

الف:احادیث شیعه

ب:احادیث عامه

۲-روایات مخالف

الف:احادیث شیعه

ب:احادیث عامه

دو:اقوال

الف:مخالفان

ب:موافقان

سه:نتیجه

 نوروز در روایات اسلامی

دين جهانى، با آداب و سُنن ملّى چه رفتارى دارد؟ آيا آنها را كنار مى نهد و خود به ساختن آداب و رسوم تازه مى پردازد؟ يا آنها را تأييد مى كند و در كنار خويش مى نشاند؟ و يا از ميان آنها گزينش مى كند؟

نخست بايد دانست كه دين كامل، آن نيست كه خود، همه چيز را برعهده گيرد و به جاى همه استعدادهاى آدمى و همه نهادهاى مدنى بنشيند؛ بلكه دين كامل، دينى است كه همه اينها را در جاى خود، به درستى مى بيند و جهتى كلّى به آنها مى دهد و آنچه را از توان (قُواى فردى) و (نهادهاى جمعى) خارج است، بر عهده مى گيرد و اين، فلسفه اى عميق دارد؛ زيرا چنان كه دين، فعل تشريعى خداوندى است، قواى آدمى و لوازم تابعه آن (مانند نهادهاى جمعى) نيز فعل تكوينى الهى اند و هيچ گاه تكوين و تشريع، ناسازگارى ندارند؛ چرا كه از مبدأ واحدى دستور مى گيرند.

اگر با اين پيش زمينه عقلى به منابع و مصادر دينى بنگريم، مى يابيم كه خواست دين، برچيدن بساط سُنن ملّى قومى نيست؛ بلكه بر آن است كه اين سنّت ها را سَمت و سوى عالى بخشد و دين، تنها آنچه را كه با فطرت آدمى مغايرت دارد، برمى چيند. چنان كه قرآن كريم، حرمت و احترام ماه هاى حرام را كه رسمى جاهلى بود پاس داشت:

فإذا انسلخ الأشهر الحُرم فاقتلوا المشركين.(۱)

پس چون ماه هاى حرامْ سپرى شدند، مشركان را بكشيد.

يا أيها الذين آمنوا! لاتحلّوا شعائر اللّه ولا الشهر الحرام.(۲)

اى كسانى كه ايمان آورده ايد! حرمت شعائر خدا و ماه حرام را نگه داريد.

رسول خدا فرموده است:

مَنْ سَنَّ سُنَةً حَسَنَةً عُمِلَ بِها مِنْ بَعْدِهِ، كانَ لَهُ أجُرهُ وَ مِثْلُ اُجورهِم مِنْ غَيْرِ أنْ يَنْقُصَ مِنْ اُجورِهِمْ شَيْئاً وَمَنْ سَنَّ سُنَّةً سَيِئَةً فَعُمِلَ بِها بَعْدَهُ، كانَ عَلَيْهِ وِزْرهُ وَ مِثْلُ أوزارِهِمْ مِنْ غَيرِ أنْ يَنْقُصَ مِنْ أوزارِهِمْ شَيْئا.(۳)

آن كه سنّتى نيك را پايه گذارى كند و بدان عمل شود، پاداش عمل خودش به اندازه پاداش ديگر عاملان، به وى داده مى شود، بدون آن كه از پاداش عاملان كم شود؛ و آن كه سنّتى بد را پايه گذارَد و بدان عمل شود، وَبال عمل خودش و ديگران برعهده اوست، بدون آن كه از وِزْر و وَبال ديگران كاسته شود.

اميرالمؤمنين به مالك اشتر فرمود:

ولاتَنْقُضْ سُنّةً صالِحَةً عَمِلَ بها صدورُ هذِهِ الاُمَةِ وَاجْتَمَعَتْ بِها الاُلْفَة وَصَلُحَتْ عليها الرعِيَّةُ وَلاتَحْدُثَنَّ سنّةً تَضُرُّ بشىء مِنْ ماضى تلكَ السُّنَنِ فيكونُ الأجْرُ لِمَنْ سَنَّها وَالوِزْرُ عليكَ بِما نَقَضْتَ مِنها.(۴)

آيين پسنديده اى را بر هم مريز كه بزرگان اين امتْ بِدان رفتار نموده اند و به وسيله آن، مردم به هم پيوسته اند، و رعيّت با يكديگر سازش كرده اند؛ و آيينى مگذار كه چيزى از سنّت هاى نيك گذشته را زيان رسانَد تا پاداش از آنِ نهنده سنّت باشد و گناه شكستن آن بر تو مانَد.

از سوى ديگر ،به نمونه هايى از سنّت هاى پيش از اسلام (جاهلى) برمى خوريم كه مورد تأييد اسلام قرار گرفتهاند:

1) ديه در جاهليت، صد شتر بود. پيامبر(ص) آن را امضا نمود.(۵)

2) زنان حائض، در جاهليت از شركت در اعياد مذهبى و مراسم قربانى ممنوع بودند و اسلام نيز آن را حفظ كرد.(۶)

3) پيامبر(ص) در «حِلفُ الفضول» در سن 25 سالگى شركت كرد و بعدها بدان افتخار مى كرد و مى فرمود: (اگر بار ديگر بدان پيمان دعوت شوم، مى پذيرم).(۷)

4) تحريم لباس شُهرت در فقه، شاهدى ديگر بر پذيرش سنّت هاى ملّى صالح است.(۸)

 روشن است كه لباس شهرت در هر جامعه اى با آداب و رسوم همان جامعه مشخّص مى گردد.

5) ارجاع مسائلى چند به عُرف، گواه ديگرى بر اين موضوع است: مقدار نَفَقه،(۹) استطاعت در حج(۱۰) و زكات(۱۱) اين شواهد، گواهى مى دهند كه آيين اسلام، بر محو همه سنّت ها توصيه نمى كند؛ بلكه آنچه را كه خير و صلاحى در پى دارد، و يا اين كه مفسده اى به دنبال ندارد، مى پذيرد و جز آن را طرد مى كند كه مى توان از اين نمونه ها نام بُرد:

1) سنّتى كه نشانگر يك آيين باطل باشد. حرمت حمل و ساخت و نگهدارى صليب، از اين قبيل است.(۱۲) رسول خدا وقتى عَديّ بن حاتم را ديد كه صليب به گردن دارد، فرمود: «اين بت را كنار بگذار».(۱۳)

2) سنّتى كه ترويج خُرافه باشد. حليمه سعديه، وقتى در كودكيِ پيامبر(ص)، خواست مهره اى به بازوى رسول خدا ببندد، با اعتراض پيامبر(ص) رو به رو شد. رسول خدا فرمود: «خداوند، نگهدار ماست و از اين مهره، كارى ساخته نيست».(۱۴)

3) سنّتى كه با احكام شرعْ ناسازگار باشد. پيامبر(ص) با زينب، همسر زيد (پسر خوانده خود) ازدواج كرد تا نشان دهد اين سنّت جاهلى كه: «نمى توان با زنِ پسر خوانده ازدواج كرد»، غلط است.(۱۵)

حال كه نظرگاه كلّى دين در باب آداب و سنن بومى و ملّى روشن شد، به يكى از رسم هاى كهن و ريشه دار ايرانى، يعنى نوروز، مىنگريم.

اگر در باب نوروز، دستورى خاص از سوى دين در تأييد يا رد، به دست ما نمى رسيد، براساس همان قاعده نخست مى گفتيم نوروز به عنوان رسمى ايرانى كه مردمانى آن را از ديربازْ حرمت مى نهاده اند، جاى مذمّت و منع ندارد؛ چرا كه اصل «نوروز» به عنوان نشانى از آيين هاى باطل، مورد تكريم و احترام نيست؛ بلكه رنگ و بوى ملّى و بوميِ آن، منظور نظر مردمان است. بلى؛ اگر در آن، ناشايستى نهفته باشد، يا ترويج خُرافه اى صورت گيرد، بايد آن را وانهاد.

ليك، احاديثى در مصادر شيعه و اهل سنّتْ روايت شده اند كه برخى بر آن، مُهر تأييد مى زنند و برخى ديگر، قهر مى ورزند و با آن مى ستيزند. اين دوگانگيِ روايت ها سبب شده است كه از ديرباز، عالمان حوزه دين، به چگونگيِ حلّ اين تعارض بينديشند؛ برخى جانب تأييد را گرفته، از آن دفاع كنند و برخى ديگر، جانب رد را اختيار نمايند.

رسالت اين نوشتار، نخست، گزارش تلاش عالمان در برخورد با اين روايت هاست و در پس آن مى كوشد از منظر ديگرى بِدان بنگرد. شايد ثمر بخشد!

پيش از طرح ديدگاه ها سزاوار است روايت ها نقل شوند. بر اين اساس، مباحث اين نوشتار، در سه بخشْ تنظيم مى گردد: نوروز در روايات، ديدگاه ها، و ارزيابى نهايى.

 یک:نوروز در روایات  

چنان كه گذشت، روايت ها در زمينه نوروز، به دو گروه تقسيم مى شوند: گروهى به تصريح يا اشاره، آن را تأييد كردهاند و گروهى ديگر، آن را مذمّت مىكنند.

۱-روایات موافق   

الف:احادیث شیعه

1. كلينى (م329ق) در «الكافى» چنين روايت مى كند:

عدّة من أصحابنا، عن سهل بن زياد و أحمد بن محمد جميعاً، عن ابن محبوب، عن ابراهيم الكرخى، قال: سألتُ أباعبداللّه(ع) عن الرجل تكون له ضيعة، فإذا كان يوم المَهرَجان أو النَّيروز، أهدوا اليه الشىء ليس هو عليهم، يتقرّبون بذلك اليه. فقال(ع): «أليس هم مُصلّين؟». قلتُ: بلى. قال: فليقبل هديّتهم و لْيُكافِهِم؛ فإنّ رسول اللّه(ص) قال: «لو أهدى اليّ كراع لقبلتُ، و كان ذلك من الدين، ولو أنّ كافراً أو منافقاً أهدى اليّ وسقاً ما قبلت، و كان ذلك من الدين. أبى اللّه عزّ وجلّ لى زبد المشركين والمنافقين وطعامهم».(۱۶)

ابراهيم كرخى مى گويد: از امام صادق(ع) پرسيدم كه: شخصى مزرعه اى دارد. روز مهرگان يا نوروز، هدايايى به او داده مى شود و قصد تقرّب جُستن به وى را ندارند [آيا بپذيرد؟ ]. فرمود: آيا نمازگزار هستند؟ گفتم: آرى. فرمود: بايد هديه آنان را بپذيرد و تلافى كند. به درستى كه رسول خدا فرمود: اگر برايم ران بُزى هديه آورند، مى پذيرم و اين، جزو ديندارى است و اگر كافر يا منافقى ران گاو يا گوسفندى برايم هديه آورد، نخواهم پذيرفت و اين هم جزو ديندارى است. خداوند، خوراك و دستاورد مشرك و منافق را براى ما روا نداشته است.

2. شيخ صدوق (م381ق) در «كتاب من لايحضره الفقيه» آورده است:

أتى على(ع) بهدية النَّيروز، فقال(ع): «ما هذا؟». قالوا: يا أميرالمؤمنين! اليوم النَّيروز. فقال(ع): «إصنعوا لنا كلّ يوم نَيروزاً».(۱۷)

براى على(ع) هديه نوروز آوردند. فرمود: «اين چيست؟». گفتند: اى اميرمؤمنان! امروز، نوروز است. فرمود: هر روزِ ما را نوروز سازيد!

3. همو نقل مى كند: روى أنّه قال (ع): نيروز ناكل يوم.(۱۸)

روايت شده است كه على(ع) فرمود: هر روزِ ما نوروز است.

4.نعمان بن محمد تميمى (م 363ق ) در كتاب «دعائم الاسلام» روايت مى كند:

عنه [على ](ع) أنّه اُهدى اليه فالوذج، فقال: «ماهذا». قالوا: يوم نيروز. قال: فَنَيرزوا إن قدرتم كلَّ يومٍ [يعنى تهادوا و تواصلوا فى اللّه ]. براى على(ع) فالوده هديه آوردند. فرمود: «اين چيست؟». گفتند امروز، نوروز است. فرمود: اگر مى توانيد، هر روز را نوروز سازيد [يعنى به خاطر خداوند، به يكديگر هديه بدهيد و به ديدار يكديگر برويد].(۱۹)

5. شيخ طوسى (م460ق) در «مصباح المتهجّد» چنين آورده است: عن المُعلَّى بنِ خُنيس، عن مولانا الصادق(ع) فى يوم النَّيروز، قال(ع): إذا كان يوم النيروز، فاغتسل و البس أنظف ثيابك و تطيب بأطيب طيبك و تكون ذلك اليوم صائماً، فإذا صلّيت النوافل والظهر والعصر فصلّ بعد ذلك أربع ركعات، تقرأ فى أوّل كلّ ركعة فاتحة الكتاب و عشر مرّاتٍ «إنّا أنزلناه فى ليلة القدر»، و فى الثانية فاتحة الكتاب و عشر مرّات «قل يا أيها الكافرون»، وفى الثالثة فاتحة الكتاب و عشر مرّاتٍ «قل هو اللّه أحد»، و فى الرابعة فاتحة الكتاب و عشر مرّاتٍ «المعوّذتين»، و تسجد بعد فراغك من الركعات سجدة الشكر و تدعو فيها، يغفر لك ذنوب خمسين سنة.(۲۰)

امام صادق(ع) در روز نوروز فرمود: هنگامى كه نووز شد، غسل كن و لباس پاكيزه بپوش و خودت را خوشبو ساز و آن روز را روزه بدار. پس هنگامى كه نماز ظهر و عصر و نافله هاى آن را به جاى آوردى، نمازى چهار ركعتى بگزار كه در ركعت اوّل آن، سوره حمد و ده مرتبه سوره قدر را مى خوانى. در ركعت دوم آن، سوره حمد و ده مرتبه سوره كافرون را مى خوانى. در ركعت سوم آن، سوره حمد و ده مرتبه سوره توحيد را مى خوانى و در ركعت چهارم، سوره حمد را با سوره هاى فلق و ناس. پس از نماز هم سجده شكر مى گزارى و دعا مى كنى. [بدين ترتيب، ] گناهان پنجاه سالهات بخشوده مى شود.

6. ابن فهد حلّى (م841ق) در كتاب «المهذّب البارع» چنين آورده است:

و ممّا ورد فى فضله و يعضد ما قلناه، ما حدّثنى به المولى السيد المرتضى العلاّمة بهاء الدين على بن عبدالحميد النسّابة دامت فضائله ، ما رواه بإسناده إلى المعلّى بن خُنيس عن الصادق(ع): إنّ يوم النوروز، هواليوم الّذى أخذ فيه النّبى(ص) لأميرالمؤمنين(ع) العهد بغديرخم، فأقرّوا له بالولاية، فطوبى لمن ثبت عليها والويل لمن نكثها، وهو اليوم الّذى وَجَّه فيه رسول اللّه(ص) عليّاً(ع) إلى وادى الجن، فأخذ عليهم العهود والمواثيق. وهو اليوم الذى ظفر فيه بأهل النَّهروان، و قتل ذَا الثَدْية. وهو اليوم الذى يظهر فيه قائمنا أهل البيت وولاة الأمر و يظفّره اللّه تعالى بالدجّال، فيصلبه على كناسة الكوفة. و ما من يوم نوروز إلاّ و نحن نتوقّع فيه الفرج؛ لأنه من أيّامنا حفظه الفرس وضيَّعتموه. ثم إنَّ نبيّاً من أنبياء بنى إسرائيل سأل رَبَّه اَنْ يُحييَ القوم الّذين خرجوا من ديارهم وهم اُلوف حذر الموت فأماتهم اللّه تعالى، فأوحى إليه أنْ «صُبِّ عليهم الماء فى مضاجعهم»، فصَبَّ عليهم الماء فى هذا اليوم، فعاشوا وهم ثلاثون ألفاً، فصار صبُّ الماء فى يوم النيروز سنّة ماضيةً لايعرف سببها إلاّ الراسخون فى العلم. وهم أوّل يوم ٍ من سنة الفرس.

قال المعلّى: وأَملى عليّ ذلك، فكتبته من إملائه.(۲۱)

از آنچه در فضليت نوروزْ روايت شده و گفته ما را تأييد مى كند، حديثى است كه علامه سيد بهاءالدين على بن عبد الحميد، با سند خود از مُعلّى بن خُنيس نقل كرده است كه: روز نوروز، همان روز است كه پيامبر(ص) در غديرخم براى اميرالمؤمنين(ع) بيعت گرفت و مسلمانان به ولايت وى اقرار كردند. خوشا به حال آنان كه به اين بيعت، استوار ماندند و واى بر آنان كه آن را شكستند. و اين، همان روزى است كه پيامبر(ص) على(ع) را به منطقه جنّيان روانه ساخت و از آنان عهد و پيمان گرفت. و همان روز است كه على(ع) بر نهروانيان پيروز شد و ذوالثديه (صاحب پستان) را به قتل رساند. و همان روز است كه قائم ما و صاحبان حكومت، ظهور مى كنند و خداوند، او را بر دجّالْ پيروز مى گرداند و دجّال را در زباله دان كوفه به دار مى آويزد. ما در هر نوروز، اميد فرج داريم؛ چرا كه نوروز، از ايّام ماست كه پارسيانْ آن را پاس داشتند و شما آن را تباه نموديد.

همچنين پيامبرى از پيامبران بنى اسرائيل، از خداوند خواست كه گروهى چند هزار نفره را كه از بيم مرگ، ديار خويش را ترك گفتند و گرفتار مرگ شدند، زنده سازد. خداوند، بر آن پيامبر، وحى فرستاد كه بر محل گورستان آنان آب بپاشد. پيامبر در روز نوروز، چنين كرد. سپس زنده شدند و تعدادشان سى هزار نفر بود. از همين روز، پاشيدن آب در نوروز، سنّتى ديرينه شد كه سبب آن را جز آنان كه دانشى پايدار دارند، ندانند و همان، آغاز سال پارسيان است.

معلّى گويد: امام صادق(ع) اين سخنان را بر من املا كرد و من نوشتم.

7. علاّمه مجلسى (م1111ق) در «بحارالأنوار» آورده است:

رأيت في بعض الكتب المعتبرة، روى فضل اللّه بن على بن عبيد اللّه بن محمد بن عبداللّه بن محمد بن محمد بن عبيد اللّه بن الحسين بن على بن محمد بن الحسن بن جعفر بن الحسن بن الحسن بن على بن أبى طالب، عن أبي عبداللّه جعفر بن محمد بن أحمد بن العباس الدوريستي، عن أبي محمد جعفر بن أحمد بن علي المونسي القمي، عن علي بن بلال، عن أحمد بن محمد بن يوسف، عن حبيب الخير، عن محمد بن الحسين الصائغ، عن أبيه، عن مُعَلّى بن خُنَيس، قال: دخلت على الصادق جعفر بن محمد(ع) يوم النَّيروز، فقال(ع): «أتعرف هذا اليوم؟». قلت: جعلت فداك، هذا يومٌ تعظّمه العجم وتتهادى فيه. فقال أبو عبداللّه الصادق(ع): «والبيت العتيق الذي بمكة، ما هذا إلاّ لأمر قديم اُفسّره لك حتى تفهمه». قلت: يا سيدي! إن علم هذا من عندك أحب إليّ من أن يعيش أمواتي و تموت أعدائي. فقال: «يا مُعلّى! إن يوم النيروز هو اليوم الذي أخذ اللّه فيه مواثيق العباد أن يعبدوه و لا يشركوا به شيئاً، و أن يؤمنوا برسله و حججه، و أن يؤمنوا بالأئمة(ع)». وهو أوّل يوم طلعت فيه الشمس، و هبت به الرياح، و خلقت فيه زهرة الأرض. وهو اليوم الذي استوت فيه سفينة نوح(ع) على الجودي. و هو اليوم الذي أحيى اللّه فيه الذين خرجوا من ديارهم و هم ألوفٌ حذر الموت، فقال لهم اللّه موتوا ثمّ أحياهم. وهو اليوم الذي نزل فيه جبرئيل على النبي(ص). و هو اليوم الذي حمل فيه رسول اللّه(ص) أميرالمؤمنين(ع) على منكبه حتى رمى أصنام قريش من فوق البيت الحرام فهشمها، و كذلك إبراهيم(ع). و هو اليوم الذي أمر النبى(ص) أصحابه أن يبايعوا علياً(ع) بإمرة المؤمنين. و هو اليوم الذي وجه النبي(ص) علياً(ع) إلى وادي الجن يأخذ عليهم البيعة له. وهو اليوم الذي بويع لأميرالمؤمنين(ع) فيه البيعة الثانية. و هو اليوم الذي ظفر فيه بأهل النهروان و قتل ذا الثديّة. وهو اليوم الذي يظهر فيه قائمنا و ولاة الأمر. وهو اليوم الذي يظفر فيه قائمنا بالدجال فيصلبه على كناسة الكوفة. و ما من يوم نَيروز إلاّ و نحن نتوقّع فيه الفرج؛ لأنه من أيامنا وأيام شيعتنا، حفظته العجم وضيّعتموه أنتم.

وقال(ع): (إن نبياً من الأنبياء سأل ربه كيف يحيي هؤلاء القوم الذين خرجوا، فأوحى اللّه إليه أن يصب الماء عليهم في مضاجعهم في هذا اليوم، وهو أول يوم من سنة الفرس، فعاشوا و هم ثلاثون ألفاً، فصار صب الماء في النيروز سنّة).

فقلت: يا سيدي! ألا تعرّفني جعلت فداك أسماء الأيام بالفارسية؟ فقال(ع): «يا مُعَلّى! هي أيام قديمة من الشهور القديمة، كلّ شهر ثلاثون يوماً لا زيادة فيه ولا نقصان».(۲۲)

مُعلّى پسر خُنَيس گويد: در روز نوروز، بر امام صادق(ع) وارد شدم. فرمود: «آيا اين روز را مى شناسى؟». گفتم: قربانت گردم! اين روز را فارسيانْ گرامى مى دارند و به يكديگر هديه مى دهند. فرمود: «سوگند به خانه كعبه كه اين، رمزى ديرينه دارد و برايت روشن مى سازم تا آگاه گردى». گفتم: سرورم !آموختن اين امر از شما برايم بهتر از آن است كه مردگان زنده شوند و دشمنانم بميرند.

آن گاه فرمود: «اى معلّى! روز نوروز، همان روز است كه خداوند از بندگان پيمان گرفت او را بپرستند و به او شرك نورزند، به پيامبران و حجت هايش بگروند و به امامان ايمان آورند. اين همان روز است كه خورشيد طلوع كرد، بادها وزيدن گرفت و گل هاى زمين روييدند. اين همان روزى است كه كشتى نوح(ع) بر ساحل جودى آرامش يافت و همان روزى است كه خداوند، گروهى چند هزار نفره را كه از ترس مرگ از خانه ها بيرون رفته بودند زنده ساخت، پس از آن كه آنان را ميرانده بود. اين، روز فرود جبرئيل بر پيامبر اسلام است و روزى است كه پيامبر(ص) امام على(ع) بر دوش گرفت تا بت هاى قريش را در مسجد الحرام شكست و در همين روز، ابراهيم، بت ها را شكست. اين همان روزى است كه پيامبر به يارانش دستور داد با على(ع) بيعت كنند و در همين روز، على را براى بيعت گرفتن از جنيان فرستاد. در همين روز، دومين بيعت با اميرالمؤمنين انجام شد. در همين روز بر نهروانيان پيروز شد و ذوالثديه (صاحب پستان) را به قتل رساند. در اين روز، قائم ما و صاحبان حكومتْ قيام كنند و در همين روز، قائم ما بر دجّال پيروز گردد و او را در زباله دان كوفه به دار آويزد. در هر روز نوروزى، ما آرزوى فرج داريم؛ چرا كه آن از روزهاى ما و شيعيان ماست. فارسيان، آن را گرامى داشتند و شما آن را ضايع كرديد

و فرمود: يكى از پيامبران بنى اسرائيل از خداوند پرسيد چگونه مردمانى را كه خارج شدند، زنده مى كند. خداوند بدو وحى كرد كه در نوروز، آب بر قبر آنان بپاشد و آن، اولين روز سال فارسيان است و آنها زنده شدند، در حالى كه سى هزار نفر بودند. از همين جا پاشيدن آب در نوروز، سنّت شده است.

گفتم: آيا نام هاى روزهاى فارسى را به من تعليم نمىدهى؟ فرمود: اى معلّى! اينها روزهايى كهن از ماه هايى كهن است. هر ماه، سى روز است، بدون كم و كاست.

   گفتنى است ابن فهد نيز بخشى از اين روايت را پيش از علاّمه مجلسى در كتاب «المهذّب البارع» آورده است.(۲۳)

8. مُحدث نورى (م1320ق) در «مستدرك الوسائل» به نقل از كتاب حسين بن همدان آورده است:

عن المفضّل بن عمر، عن الصادق(ع)، قال له فى خبر طويل فى جملة كلامه(ع):أ فأوحى اللّه اليه: «يا حزقيل! هذا يوم شريف عظيم قدره عندى، و قد آليت أن لايسألنى مؤمن فيه حاجة الا قضيتها فى هذا اليوم و هو يوم نيروز».(۲۴)

مفضّل، فرزند عمر از امام صادق(ع) نقل مى كند كه: خداوند بر حزقيلْ وحى فرستاد كه: «اين روز، روزى گرامى و بلند مرتبه نزد من است. با خود عهد كرده ام هر مؤمنى در اين روز از من حاجتى بخواهد آن را برآورده سازم و آن روز، نوروز است».

 ب:احادیث عامه

 9. بخارى (194-256ق) در «التاريخ الكبير» چنين روايت مى كند:

حمّاد بن سلمة بن على بن زيد، عن السعر التميمى: أتى عليٌّ بفالوذج. قال: «ما هذا؟». قالوا: اليوم النيروز. قال: فنَيرِزوا كل يوم!(۲۵)

سعر تميمى گويد: براى على(ع) فالوده آوردند. فرمود: «اين چيست؟». گفتند: امروز نوروز است. فرمود: هر روز را نوروز كنيد!

10. بيرونى (م440ق) در «الآثار الباقية» آورده است:

أو قسّم الجام بين أصحابه و قال: ليت لنا كلّ يومٍ نوروز!(۲۶)

[از آن جا كه نسخه عربى مورد استفاده ما افتادگى دارد، ترجمه حديث را از جديدترين كتاب كه بر اساس برخى نسخه ها كامل شده است، در اين جا مى آوريم: ] آورده اند كه در نوروز، جامى سيمين، پر از حلوا، براى پيغمبر(ص) هديه آوردند. آن حضرت پرسيد: «اين چيست؟». گفتند: امروز، روز نوروز است. پرسيد: «نوروز چيست؟» گفتند: عيد بزرگ ايرانيان است. فرمود: «آرى در اين روز بود كه خداوند، عسكره را زنده كرد». پرسيدند: عسكره چيست؟ فرمود: «عسكره، هزاران مردمى بودند كه از ترس مرگ، ترك ديار كرده، سر به بيابان نهادند و خداوند به آنان فرمود: "بميريد" پس مردند. پس آنان را زنده كرد و ابرها را امر فرمود كه بر آنان ببارند. از اين روست كه سنّت آب پاشيدن [ در نوروز ]، رواج يافته است». آن گاه از حلوا تناول كرد و جام را ميان اصحابْ قسمت كرد و فرمود: كاش هر روز براى ما نوروز بود!(۲۷)

11. فيروز آبادى (729-817ق) در «القاموس» آورده است:

قدم الى على شىء من الحلاوى، فسأل عنه، فقالوا: «للنيروز»، فقال: «نيروزنا كل يوم!» و فى المهرجان قال: مَهرِجونا كل يوم!(۲۸)

مقدارى حلوا براى على(ع) آوردند. پرسيد كه چيست. گفتند: براى نوروز است. فرمود: هر روز ما نوروز است.

و در مهرگان گفت: هر روز را براى ما مهرگان كنيد!

۲-روایات مخالف

الف:احادیث شیعه

12. قطب الدين راوندى (م573) در كتاب «لبّ اللباب» آورده است:

عن رسول اللّه(ص): أبدلكم بيومين يومين: بيوم النيروز و المهرجان، الفطر والأضحى.(۲۹)

دو روز را براى شما جانشين دو روز كردم: عيد فطر و قربان را به جاى عيد نوروز و مهرگان.

13. ابن شهرآشوب (م588ق) در كتاب «المناقب» روايت مى كند:

و حكي أن المنصور تقدّم إلى موسى بن جعفر(ع) بالجلوس للتهنئة في يوم النيروز و قبض ما يحمل إليه فقال (ع): «إني قد فتشت الأخبار عن جدي رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله فلم أجد لهذا العيد خبراً وإنه سنة للفرس و محاها الإسلام، و معاذ اللّه أن نحيي ما محاه الإسلام». فقال المنصور: «إنما نفعل هذا سياسةً للجند، فسألتك باللّه العظيم إلاّ جلست»؛ فجلس و دخلت عليه الملوك والأمراء والأجناد يهنؤونه، و يحملون إليه الهدايا و التحف، و على رأسه خادم المنصور يحصي ما يحمل، فدخل في آخر الناس رجل شيخ كبير السنّ، فقال له: يا ابن بنت رسول اللّه! إنني رجل صعلوك لا مال لي أتحفك ولكن أتحفك بثلاثة أبيات قالها جدّي في جدّك الحسين بن على(ع):

عجبت لمصقول علاك فرنده يوم الهياج وقد علاك غبار

ولأسهم نفذتك دون حرائر يدعون جدّك والدموع غزار

ألاّ تغضغضت السهام وعاقها عن جسمك الإجلال والإكبار

قال: «قبلت هديتك، اجلس بارك اللّه فيك»، و رفع رأسه إلى الخادم و قال: «امض إلى أميرالمؤمنين و عرّفه بهذا المال، و ما يصنع به». فمضى الخادم وعاد وهو يقول: «كلها هبة منى له، يفعل به ما أراد». فقال موسى للشيخ: اقبض جميع هذا المال فهو هبة منى لك.(۳۰)

آورده اند كه منصور به امام كاظم(ع) پيشنهاد كرد كه نوروز را براى تبريك و شاد باش و گرفتن هدايا جلوس كنند.

حضرت كاظم در جواب فرمود: من در ميان روايت هاى جدّم رسول خدا(ص) جستجو كردم و تأييدى براى اين عيد نيافتم. همانا اين سنّت فارسيان است كه اسلام، آن را نابود ساخته است و پناه مى برم به خدا كه آنچه را اسلامْ نابود ساخته، زنده بدارم.

منصور گفت: «اين كار را جهت اداره نظاميان انجام مى دهيم و شما را به خداوند سوگند مى دهم كه جلوس داشته باشيد». آن گاه حضرت پذيرفت و فرمانروايان و لشكريان، براى تبريك آمدند و هدايايى با خود آوردند. خدمتگزار منصور، بالاى سر حضرت ايستاده بود و هدايا را مى شمرد. آخرين نفر، مردى كهن سال بود. به امام كاظم(ع) گفت: «اى فرزند دختر پيامبر خدا! من مردى تهى دستم و مالى ندارم تا هديه دهم؛ ولى چند بيت شعر كه جدّ من درباره جدّتان حسين(ع) سروده، به شما هديه مى كنم».

حضرت فرمود: «هديهات را پذيرفتم. بنشين. خداوند به تو بركت دهد!».

آن گاه حضرت، سر بلند كرد و به خدمتگزار منصور گفت كه نزد منصور روانه شود و اين هدايا را برايش بازگو كند. خدمتگزار رفت و باز گشت و گفت منصور گفته است: «اين هدايا از آنِ شماست. هر چه مى خواهيد با آنها انجام دهيد». امام كاظم(ع) هم به پيرمرد فرمود: «اين اموال را به عنوان هديه براى خودت بردار».

 ب:احادیث عامه

14. بخارى (م256ق) در «التاريخ الكبير» آورده است:

أيوب بن دينار، عن أبيه: «إنّ عليّاً لا يقبل هدية النيروز». حدّثنى ابراهيم بن موسى عن حفص بن غياث، وقال أبو نعيم: حدّثنا أيوب بن دينار أبو سليمان المكتب، سمع علياً بهذا.(۳۱)

ايوب بن دينار گويد: على(ع) هديه نوروز را نمى پذيرفت.

15. آلوسى (م1342ق) در «بلوغ الارب» مى گويد:

قدم النبى(ص) المدينة ولهم يومان يلعبون فيهما، فقال: «ما هذا اليومان؟». فقالوا: «كنّا نلعب فيهما فى الجاهلية. فقال: قد أبدلكم اللّه تعالى بهما خيراً منهما يوم الأضحى و يوم الفطر». قيل: هما النيروز والمهرجان.(۳۲)

پيامبر(ص) وارد مدينه شد. مردمان مدينه دو عيد داشتند كه در آنها به سرگرمى و خوشى مى پرداختند. رسول خدا فرمود: «اين دو روز چيست؟». گفتند دو يادگار جاهليت است. فرمود: «خداوند، بهتر از آنها را جايگزين كرده است: عيد قربان و عيد فطر». گفته شده كه آن دو روز، نوروز و مهرگان بود.

تا اين جا شانزده حديث از مصادر مختلف شيعه و سنّى در تأبيد يا ردّ نوروز گرد آمد. تلاش ما در اين بخش، فحص كامل و استقصاى همه روايت ها بود و تلاش شد روايت ها براساس تاريخ ثبت و كتابتْ تنظيم گردد؛ چنان كه كوشيديم هر روايت را مصدريابى كرده، به منابع گوناگونش ارجاع دهيم. حال، پس از نقل روايت ها به بيان ديدگاهها و ارزيابى نهايى رو مى كنيم.

 دو:اقوال

ترديدى نيست كه روايت هاى متفاوت، زمينه شكل گيرى آراى متفاوت اند و جستجو در كتب فقه و حديث، اين امر را روشن مى سازد.

پارهاى از دانشوران، به نقد روايت هاى نوروز پرداخته و با ذكر خلل ها و سستى هايى كه در آنهاست، آنها را قابل اعتنا و اتكا نشمرده اند؛ چنان كه در مقابل، بيشتر فقيهان به مضمون روايت هاى دسته نخستْ فتوا داده و آدابى را براى نوروز در كتب فقهى خويش برشمرده اند. اينان ضمن فتوا دادن به محتواى روايات، در مقام پاسخگويى به ناقدان و منتقدان نيز برآمدهاند.

اينك مرورى بر اين دو ديدگاه مى افكنيم.

الف:مخالفان

 ناقدان و مخالفان احاديث نوروز، بسيار نيستند. اينان كوشيده اند خلل هاى موجود در روايت هاى دسته نخست را برملا سازند و در نتيجه به محتواى دسته دوم از روايت ها ملتزم شده اند؛ گرچه كوشش آنان در تصحيح و تأييد دسته دوم متمركز نيست.

اينان براى روايت هاى موافق، ضعف ها و كاستى هايى از اين دست برشمردهاند:

1. ضعف سند،

2. تناقض و تهافت در روايت هاى معلّى،

3. ذكر نشدن روايت هاى معلّى در مصادر كهن،

4. عدم تطبيق وقايع ذكر شده در روايت ها با واقعيت هاى تاريخى،

5. معلوم نبودن نوروز ايرانى،

6. ترويج شعائر مجوس.

مخالفان، بر پايه اين ايرادها، روايات موافق را بى اعتبار مى دانند و به هيچ رو گراميداشت نوروز را روا نمى انگارند. اينان بر اين باورند كه آداب و سنن ذكر شده در اين روايت ها قابل اخذ و عمل نيست و نمى توان با قاعده «تسامح در ادلّه سنن» از ضعف و سستى اينها چشم پوشيد؛ چرا كه با محذور بزرگى چون ترويج شعائر مجوسى روبه رور هستيم. در اين جا پارهاى از اين ديدگاه ها را مى آوريم:

آقا رضى قزوينى (در رساله اى كه در سال 1062قمرى نگاشته)، شايد نخستين كسى باشد كه به تفصيل، نوروز را نقد كرد. وى به طور عمده منكر تطبيق نوروز رايج با نوروز ياد شده در روايات است و از اين طريق بر روايت هاى مؤيد، خرده مى گيرد و پس از نقل روايت معلّى مى نويسد:

با توجه به استحباب اعمال مذكوره در نوروز و اين كه اين اعمال، موقته است و در امثال اين عبادات، اگر التزام وقت خاص نشود و در اوقات ديگر به عمل آيد، بدعت مى باشد، بنابراين، تعبد به اين عمل [را ] مكلّفى تواند كه لااقل ظن به تعيين وقت مذكور تحصيل كرده باشد. تحصيل اين ظن، لامحاله از امارات شرعيه و عرفيه تواند بود و چون در عرف به اعتبار اختلاف اصطلاحات حاليه نوروز متعدد است چنان كه بعضى از آن، بعد از اين مذكور مى گردد و اشهريت بعضى به بعضى ازمنه اماره نمى شود و در ظاهر قرآنْ چيزى در اين باب نيست، اماره آن از روايات و اخبارْ تتبّع بايد نمود.(۳۳)

محمد اسماعيل خواجويى (م1173ق) تناقض هاى روايت هاى معلّى را دليل ناتمام بودن آن مى داند و مى نويسد:

فقير بى بضاعت گويد: به حسب ظاهرى ميان اين حديث و حديث سابق تناقض است؛ چه، در حديث سابق مذكور است كه پيغمبر(ص) در روز نوروز، اميرالمؤمنين(ع) را به دوش مبارك برداشته تا بتان قريش را از فوق كعبه به زير انداخته، شكست و فانى ساخت، و اين، بلاشبهه در سال فتح مكه معظمه بود، چنان كه اخبار بسيار از طرق خاصه و عامه دلالت بر اين دارد و فتح مكه معظمه در ماه مبارك رمضان سال هشتم هجرت واقع شد، چنان كه شيخ مفيد و نيز طبرسى و اين شهرآشوب و ديگرانى روايت كرده اند، و احاديث معتبره بر اين دلالت كرده است، و اكثر برآن اند كه در روز سيزدهم ماه بوده، و بعضى بيستم هم گفته اند، و حركت حضرت از مدينه در روز جمعه دوم ماه مبارك رمضان، بعد از نماز عصر بوده، و روز غدير خم در سال دهم هجرت در حجة الوداع در روز هجدهم ذى الحجة الحرام بود. پس چگونه تواند بود كه هر دو در روز، نوروز باشد؟ چه، نوروز، از قرار حساب گذشته، بعد از شش هفت سال از فتح مكه معظمه، بلكه بيشتر، به ذى الحجة خواهد رسيد، نه بعد از يك سال، چنان كه مقتضاى اين دو حديث است.(۳۴)

وى ادامه مى دهد:

و چون هر دو به يك طريق از معلّى منقول است، پس ترجيح احدهما بر ديگرى من حيث السند متصور نيست، و بنابراين، مضمون هيچ يك حجت نخواهد بود، و بر آن، اعتماد نشايد كرد، و به او استدلال نتوان نمود؛ چه، تناقض در كلام معصومين(ع) غير واقع است. پس، از اين جا فهميده مى شود كه اين دو حديث، كلاهما او احدهما از معصوم تلقى نگرديده، و چون از او نباشد، حجيت را نشايد و سند شرعى نتواند بود.(۳۵)

استاد محمد تقى مصباح در حاشيه بر «بحارالأنوار»، ذيل اين روايت ها نگاشته است:

در باب نوروز، دو دسته روايت مختلف روايت شده است. يكى را معلّى از امام صادق(ع) آورده و بر عظمت و ارزش نوروز دلالت دارد و ديگرى حديث امام كاظم(ع) است كه آن را از سنّت هاى پارسيان دانسته كه اسلام، آن را از ميان برداشته است.

بايد دانست كه هيچ يك از آنها صحيح نيست و از اعتبار برخوردار نمى باشد تا بتوان بر پايه آن، حكم شرعى را اثبات كرد. گذشته از آن كه روايت معلّى، ايرادهاى ديگرى دارد، از جهت تطبيق نوروز بر مناسبت هاى ماه هاى عربى.(۳۶)

آن گاه مى نويسد:

ظاهر روايت منصور، حرمت بزرگداشت نوروز است؛ چرا كه اين كار، بزرگداشت شعائر كفار و زنده داشتن سنّت هايى است كه اسلام، آنها را ميرانده است. اين روايت گرچه واجد شرايط حجّيت نيست اما مطلب كلى اى كه در آن آمده (يعنى حرمت بزرگداشت شعائر كفار)، با ادلّه عامه به اثبات رسيده است و اين كه نوروز از آن آداب و رسوم است، به وجدانْ اثبات مى شود.

و اما فتواى فقيهان، مبنى بر استحباب غسل و روزه در نوروز، مبتنى بر قاعده تسامح در ادلّه سنن است؛ ولى اين جا محل اجراى آن قاعده نيست؛ زيرا قاعده تسامح در ادلّه سنن، از مواردى كه احتمال حرمت تشريعى دارند، انصراف دارد.(۳۷)

جناب آقاى سيد جواد مدرّسى در مقاله اى در مجلّه «نور علم» مى نويسد: با وجود تضارب روايات و عدم توجه قدما و كدورت متن و عدم صحت سند، فتواى به مشروعيت نوروز، و تعيين روز آن، مشكل است. راهى كه باقى مى ماند، تمسك به ادلّه «تسامح در ادله سنن» است؛ و لكن تعيين روز، گفتار بعض فقهاست نه مضمون روايت؛ و ادله مذكور، شامل كلام فقها نمى شود.

از جهت ديگر، عيد نوروز از شعائر مجوسى و محتمل الحرمه است و ادله تسامح در سنن چنان كه بعضى گفته اند از چنين موردى منصرف است.(۳۸)

آقاى رسول جعفريان نيز در اين باره گفته است: اين بود آنچه در منابع شيعه قرن ششم درباره نوروزْ نقل شده است. در اين باره، مهم، همان روايت معلّى بن خنيس است و جز آن، چيزى درباره تاييد نوروز به چشم نمى خورد. منشأ آنچه در آثار بعدى درباره استحباب غسل روز نوروز و نماز و دعاى مربوطه آمده، همين نص است و بس. البته مطالب ديگرى نيز افزوده شده كه منشأ آنها را اشاره خواهيم كرد.(۳۹)

و در جاى ديگر گفته است:

و مشكل اين دو حديث (منظور، دو حديثى است كه ابن فهد حلّى در تأييد نوروز از معلّى نقل كرده است)، آن است كه در منابع كهن شيعه نيامده است. افزون بر آن، روايات مزبور كه در اصل بايد يكى باشد، حاوى دو نوع آگاهى درباره روز نوروز است كه اين، خود، منشأ شبهه درباره آن شده و احتمال جعل آن را تقويت مى كند. افزون بر آن، دانسته است كه، ابن غضايرى گفته: «غاليان رواياتى را به معلّى بن خنيس نسبت داده اند و نمى توان بر اخبار وى اعتماد كرد». در اين صورت، اين روايت كه بى گرايش غاليانه يا نگرش افراطى همه نيست ، از همان دسته مجعولاتى مى باشد كه غاليان به معلّى نسبت داده اند. بايد اين دو نكته را نيز يادآورى كرد كه گفته شده قرامطه (گرايشى وابسته به مذهب افراطى اسماعيليه) دو روز را در سال كه نوروز و مهرگان بوده روزه مى گرفته اند. بلافاصله بايد تأكيد كنيم كه مجوسيان، نه تنها نوروز را روزه نمى گرفته اند، بلكه به نقل بيرونى اساساً «مجوس را روزهاى نيست و هر كس از ايشان روزه بگيرد، گنه كرده است».(۴۰)  

ب:موافقان

آداب نوروز از قبيل روزه، نماز، ادعيه، در كتب حديثى و فقهى، از زمان شيخ طوسى در ميان عالمان شيعه رواج داشته است.

شيخ طوسى (م460ق) در «مصباح المتهجد)،(۴۱) پس از او ابن ادريس (م598ق) در «السرائر)(۴۲) و سپس يحيى بن سعيد (م589ق) در «الجامع للشرائع)(۴۳) و پس از وى، شهيد اول (م786ق) در «القواعد و الفوائد)(۴۴) و نيز «الدروس)(و۴۵) «البيان)(۴۶) و «الذكرى)(۴۷) و «اللمعة)(۴۸) بدان اشاره دارد.

ابن فهد (م841ق) در «المهذّب البارع)(۴۹) و محقق كَرَكى (م940ق) در «جامع المقاصد)(۵۰) و شهيد ثانى (م966ق) در «المسالك)(۵۱)

 و «شرح اللمعة)(۵۲) و محقق اردبيلى(م993ق) در «مجمع الفائدة و البرهان)(۵۳) و شيخ بهايى(م1030ق) در «جامع عباسى)(۵۴) و «الحبل المتين)(۵۵) و فاضل هندى(م1137ق) در «كشف اللثام)(۵۶) و شيخ يوسف بحرانى (م1186ق) در «الحدائق الناضرة)(۵۷) و كاشف الغطاء (م1228ق) در «كشف الغطاء)(۵۸) و نراقى (م1245ق) در «مستند الشيعة)(۵۹) و صاحب جواهر در (م1266ق) «جواهر الكلام)(۶۰)و شيخ انصارى (م1281ق) در «كتاب الطهارة)(۶۱) بدين آدابْ فتوا دادهاند.

همچنين در كتب فتوايى و فقهى معاصر، چون: العروة الوثقى،(۶۲) جامع المدارك،(۶۳) المستند(۶۴)" فتوا بدين آداب به چشم مى خورد.

در كتب روايى نيز چنان كه در بخش نخست آورديم ، آداب نوروز، در: مصباح المتهجّد، وسائل الشيعة و بحارالأنوار، ياد شده است؛ چنان كه روايت هايى نيز كه به گونه اى ضمنى نوروز را تأييد مى كنند در: الكافى، كتاب من لايحضره الفقيه و دعائم الاسلام منقول است.

شايد همين كثرت فتواها و نقل ها سبب شده است كه صاحب «جواهر» بگويد:

غسل روز نوروز، نزد متأخران مشهور است؛ بلكه مخالفى در آن نديديم.(۶۵)

بجز اين، تلاش محدّثان و فقيهان در پاسخگويى به ديدگاه مخالفان نيز درخور درنگ است. علامه مجلسى در «بحارالأنوار»، بيشترين كوشش را در اين باره به انجام رسانده و شبهه هاى مخالفان را پاسخ گفته است؛ وى در قسمتى از نوشتار مفصلش در نقد روايت ابن شهرآشوب (در مذمت نوروز)، مى نويسد:

اين حديث، با روايت هايى كه معلّى بن خنيس آورده مغايرت دارد و بر جايگاه نداشتن نوروز در شريعتْ دلالت دارد؛ ليك روايت هاى معلّى از نظر سند، قوى تر و نزد اصحاب ،مشهورتر ند.

از سوى ديگر مى توان گفت كه اين، حديث تقيه است؛ چرا كه در روايات «مناقب»، مطالبى ذكر شده كه زمينه تقيه دارد.(۶۶)

پس از وى نيز عالمان ديگرى به پاسخگويى اجمالى يا تفصيلى گام برداشتهاند.

شيخ انصارى در نقد روايت «مناقب» مى گويد:

روايت «مناقب» نمى تواند با احاديث معلّى معارضه كند؛ زيرا روايت معلّى نزد اصحاب، از شهرت بيشترى برخوردار است و احتمال تقيّه در روايت «مناقب» وجود دارد.(۶۷)

همچنين صاحب «جواهر» در دفاع از روايت هاى معلّى و نقد حديث «مناقب» مى نويسد:

روايت معلّى جاى مناقشه در سند و دلالت ندارد؛ چنان كه حديث «مناقب» نمى تواند با آن معارضه كند؛ چرا كه با سستى اى كه در آن مشهود است، احتمال تقيه نيز در آن مى رود.(۶۸)

گفتنى است حمل روايت «مناقب» بر تقيه بعيد نيست؛ چرا كه اهل سنّت، روزه نوروز را مكروه مى دانند.(۶۹) و بدين جهت، در تعارض روايت هاى معلّى و «مناقب»،

جانب روايات معلّى رجحان مى يابد.

بجز اينها، رساله ها و كتبى نيز در تأييد فضيلت نوروز و روايات معلّى تدوين شده، كه برخى به چاپ رسيده و برخى ديگر، خطى باقى مانده>اند.(۷۰)  

سه:نتیجه نهائی

چنان كه پيش از اين ياد شد، اين نوشتار، نوروز را از منظر حديث و روايت مى كاود و از تاريخ و تقويم نگارى و فقه، تنها آن را برمى رسد كه به گونه اى با حديث و روايتْ مرتبط شود و در نقد يا تأييد آن، سودمند افتد.

اينك نكته هايى درباب اين رواياتْ آورده مى شود تا پس از آن به جمع بندى نهايى نزديك شويم.

يكم: در نقد نوروز، چهار حديث آورديم. اين احاديث، به هيچ رو قابل تصحيح و اعتبار نيستند؛ زيرا:

1. روايت اول و چهارم، مضمونى واحد دارند كه اوّلى در مصادر شيعه و دومى در مصادر اهل سنّت ياد شده است. روايت شيعى را به قطب راوندى (از عالمان قرن ششم) نسبت داده اند كه در كتاب «مستدرك الوسائل» حاجى نورى (م1320ق) روايت شده است. اين روايت، گذشته از آن كه در مصادر كهنْ موجود نيست، مضمون آن را هم نمى توان تأييد كرد؛ زيرا چگونه دو عيد باستانى ايرانى در جزيرة العرب در سال هاى نخستين اسلام، رايج و مرسوم بود كه پيامبر(ص) آنها را با فطر و اضحى منسوخ بدارد؟! بى ترديد، نوروز و مهرگان، از آيين هايى باستانى ايرانيان اند كه آوازه شان، پس از ارتباط اعراب با ايرانيان، بدان سرزمين رفته است و پيش از آن، آن چنان مقبول مردمان نبوده اند كه پيامبر(ص) آنها را با اعياد اسلامى نسخ كند.

حديث ديگر، آن است كه آلوسى آورده است و تعبيرهاى «نوروز» و «مهرگان» در متن آن نيست و ظاهراً راويان، اين دو را از روى احتمال (نه قطع و يقين)، به روايت افزوده اند. بدين رو آلوسى پس از نقل حديث مى گويد: «قيل: هما النيروز والمهرجان». گفتنى است كه برخى نويسندگان، اين اضافه را به آلوسى نسبت داده اند كه جزو حديث آورده است:

آلوسى در «بلوغ الارب»(ج1، ص364، قاهره، 1925م) نقل مى كند كه انصار، عيد نوروز و مهرگان را بر حضرت رسول(ص) عرضه كردند. حضرت فرمودند: خداوند متعال، بهتر از آن را (فطر و اضحى را) به من داده است.(۷۱)

چنان كه پيش از اين آورديم، روايت آلوسى چنين است:

قدم النبى(ص) المدينة و لهم يومان يلعبون فيهما. فقال: «ما هذا اليومان؟». فقالوا: كنّا نلعب فيهما فى الجاهلية. فقال: «قد أبدله اللّه تعالى بهما خيراً منهما: يوم الأضحى و يوم الفطر». قيل: هما النيروز و المهرجان.

2. روايت «مناقب»، گذشته از آن كه مرسل است و با تعبير «حُكيَ (آورده اند)» نقل شده است، نه حاكى آن معلوم است و نه مصدر نقل ابن شهرآشوب.

3. روايت بخارى كه على(ع) هديه نوروز را نمى پذيرفت، گذشته از آن كه با روايت ديگر بخارى كه على(ع) هديه نوروز را مى پذيرفت معارضه دارد، با نقل هاى بسيار ديگر شيعى نيز ناسازگار است و نمى توان به آن، استناد جُست.

دوم: در ارزيابى سندى روايت هاى موافق، مى توان چنين گفت:

1. روايت كلينى از سند معتبر برخوردار است.

2. روايت شيخ طوسى از معلّى، اگر چه بدون سند است، ليكن وى در كتاب «فهرست» به كتاب معلّى سند معتبر دارد.(۷۲) محتمل است آن روايت، براساس همين سند باشد.

3. علامه مجلسى در« زاد المعاد» مى گويد: «به اسانيد معتبره از معلّى بن خنيس كه از خواص حضرت صادق(ع) بوده است، منقول است)(۷۳) و سپس روايتى را نقل مى كند كه ذيل آن، مطابق روايتى است كه شيخ در «مصباح» آورده است.

4. نقل اين روايت ها در مصادر كهنى چون: الكافى، كتاب من لا يحضره الفقيه، مصباح المتهجّد و دعائم الاسلام، مى تواند شاهدى بر اعتبار آنها باشد.

بر اين پايه مى توان گفت از مجموع احاديث دوازده گانه مى توان اين مطلب را به پيشوايان دينى نسبت داد كه رفتار ايرانيان در گراميداشت نوروز، در مرأى و منظر آنان بوده و نه تنها مخالفتى با آن نكرده اند، بلكه نسبت به اصل آن و پاره اى رفتارهاى ضمنى آن، روى خوش نشان داده و تشويق كردهاند.

بلى؛ ما معتقديم كه بر پايه اين احاديث و بدون شواهد تاريخى ديگر، نمى توان خصوصيت هاى موجود در آنها را به اثبات رساند و اشارات تاريخى موجود در آنها را تأييد كرد. چنان كه به جهت برخى نكات تاريخى نامعلوم در آنها نمى توان اين كليّت را تضعيف كرد و ناديده انگاشت.

سوم: بررسى مصادر كهن، نشان مى دهد كه نوروز به عنوان يك آيين ايرانى، در فرهنگ مسلمانان و شيعيانْ رواج داشته است.

اينك شواهد اين امر را بجز روايات ياد شده، بازگو مى كنيم:

1. به اعتقاد برخى متخصصان تبديل گاه شمار، در جلسه مشورتى خليفه دوم براى تعيين تقويم، هرمزان تازه مسلمانْ شركت داشت و تقويم ايرانى را براى حاضران شرح كرد و خليفه، آن تقويم را براى امور ديوانى و خراج پذيرفت(۷۴) و روشن است كه نوروز، جزئى از تقويم ايرانى به شمار مى رود.

2. نجاشى در شرح حال ابوالحسن نصر بن عامر بن وهب سنجارى نوشته است كه وى از ثقات شيعيان است و كتاب هايى دارد، از جمله: «كتاب ما روى فى يوم النيروز».(۷۵)

همچنين ابن نديم درباره صاحب بن عبّاد، آورده است كه «كتاب الأعياد و فضائل النيروز» نگاشته است.(۷۶)

در دوره صفويه نيز نوروزيه هايى بسيار به قلم علماى دينْ تحرير شد.(۷۷)

3. خراج در دوره عباسيان بر اساس نوروز تنظيم مى شده است.(۷۸)

4. خلفاى اموى و عباسى هداياى نوروز را مى پذيرفته اند؛ بلكه دستور مى داده اند تا برايشان ارسال گردد.(۷۹)

گفتنى است در برخى مناطق، حاكمان اهل سنّت، گرفتن هداياى نوروز را منع مى كردند؛ چنان كه از برگزارى مراسم نوروز، ممانعت به عمل مى آوردند.(۸۰)

5. از ديرباز تاكنون، نوروز در سروده هاى شاعران تازى گو و پارسى زبانْ حضور جدّى دارد و اين نيز شاهدى گويا بر حضور نوروز در فرهنگ ايرانيان مسلمان است.(۸۱)

با توجه به اين شواهد و امور ديگر، نوروز را در دوره اسلامى از شعائر مجوسى دانستن، سخنى نا صواب است؛ چنان كه آن را ترويج آيين آتش پرستان انگاشتن، واقعيت خارجى ندارد. گذشته از اينها در روايات اسلامى و سخن فقيهان، فضيلت روزه نوروز مطرح است و به نقل بيرونى: «مجوس را روزه اى نيست و هر كس از ايشان روزه بگيرد، گناه كرده است».(۸۲)

گيريم روزگارى نيز نوروز چنان بود؛ ولى زمانى كه در عرف ايرانيان مسلمان، آن حالت از ميان رفت، ديگر ذَمّى بر آن نيست. همان گونه كه امام خمينى فتوا داد كه شطرنج، اگر روزى ابزار قمار نباشد، حرمتى در بازى با آن نيست(۸۳) و استاد مطهرى، مجسمه سازى را مجاز دانست؛ چرا كه فلسفه حرمت آن،به جهت فاصله گرفتن از دوران بت پرستى، از ميان رفته است(۸۴) و نمونه هاى بسيار ديگر.

اصوليان را قاعده اى است كه در اين جا به كار آيد. آنان گويند اگر در ميان مردمان، آداب و رسومى رواج داشت و در جان و دل آنان رسوخ يافته بود، چنانچه شرع با آن روى خوشى ندارد و مى خواهد آن را طرد سازد، بايد ادله اى روشن و قوى كه همپاى سيره باشد، ارائه دهد وگرنه نمى توان گفت شارع از آن سيره بيزار است و آن را طرد كرده است. به تعبير ديگر، سيره هاى راسخ و استوار را نمى توان با عمومات يا ادلّه سست بنيان طرد كرد؛ بلكه دليل مانع و رادع بايد به اندازه قوت سيره، قوت داشته باشد.

بر اين اساس و با توجه به آنچه در ريشه دارى نوروز و گذشته اش در ميان ايرانيان گفته شد، دليلى بر منع و ردع آن از سوى شرع در دست نيست؛ چرا كه ادلّه خاص چنان كه ياد شد موهون است كه وجهش گذشت و عمومات را نيز در چنين مواردى ياراى رويارويى نخواهد بود.

چهارم: اگر بپذيريم كه روايت هاى موافقْ قابل اعتماد نيستند و نمى توان بر پايه آنها رأى و حكمى را اثبات كرد، همچنان كه نمى توان بر دسته دوم از احاديث تكيه زد، در اين فرض بايد حكم نوروز را با اصل اوّلى و قاعده عام دينى نشان داد.

همان گونه كه در ابتداى مقاله گذشت، اسلام كه دينى جهانى است و همه انسان ها را به سوى خود فراخوانده است، به اقتضاى خصلت جهان شمولى اش، هيچ گاه به معارضه سنّت ها و آداب و رسوم ملّى نرفته، مگر آن جا كه ترويج باطل باشد يا به تثبيت خرافه اى انجامد و يا ملازم با محرّمات شرعى گردد.

آيين نوروز، قرن هاست در ايران اسلامى بر پاداشته مى شود و مسلمانان، نه به عنوان ترويج آيين مجوس، بلكه به عنوان آيينى ملّى بدان مى نگرند. بمانَد كه رسم نوروز، پيش از آيين زردتشت نيز در ايران برپا بوده است.(۸۵)

از سوى ديگر، نوروز، تثبيت خرافه اى باطل كه با دين ناسازگار باشد، نيست و در سرشت خود، محرّمات شرعى را به همراه ندارد؛ ولى اگر كسى يا كسانى آن را به محرّمات بيالايند، اين بدان ماند كه ساير كردارهاى مباح و حتى امور شرعى را با محرّمات شرعى همراه كنند، كه طبعاً معنايش ناپسند شدن آن امر مباح يا شرعى نيست؛ بلكه آنان كه چنين مى كنند، قابل سرزنش و مذمت اند.

از سوى ديگر، بسيارى از رفتارهاى پسنديده، چون: پاكيزگى و آراستگى، سير و سفر، ديد و بازديد، بخشش و دلجويى، هديه دادن در اين رسم و آيين به انجام مى رسد كه از نگاه شرع و عقل، ستودنى است.

با اين وصف، ايستادگى در برابر اين آيين ملّى، از زاويه شرع و دين، مستندى محكم ندارد و نشايد بدان دامن زد.

پنجم: آنچه تأييد شده يا مورد ردع قرار نگرفته، چيزى است كه در عرف عمومى ايرانيان، نوروز ناميده مى شود. اگر در طول زمان، تغييراتى در آن صورت گرفته است كه همين عرف عمومى آنها را برمى تابد، خللى در اين امضا يا عدم ردع شرعْ وارد نمى سازد.

بر اين پايه، ايرادى كه برخى فقيهان و نويسندگان در اين موضوع گرفته اند (كه نامعلوم بودن روز نوروز و تغيير آن، به شرعى بودنش لطمه مى زند)، پذيرفتنى نيست.

حاصلْ آن كه:

1. روايت هاى وارد شده در مخالفت با نوروز، به هيچ روى قابل تأييد و اعتبار نيستند.

2. در روايت هاى موافق، به جهت شواهد و قرائن ياد شده، مى توان گفت كه اصل آيين نوروز، مورد امضا و تأييد است؛ گرچه خصوصيت هاى ياد شده در احاديث را نمى توان تأييد كرد.

3. از آن رو كه نوروز در ميان ايرانيان در دوره اسلامى رايج بود و به عنوان سيره اى عمومى استمرار داشت، نمى توان طرد و ردع آن را از سوى شارع با قواعد كلّى يا ادلّه سست پذيرفت؛ بلكه ردع چنين سيره هايى نيازمند ادلّه خاص و قوى است.

4. اگر بپذيريم كه ادلّه موافق و مخالف، هيچ كدام قابل اعتماد و تأييد نيست، اقتضاى قواعد عمومى دينى، عدم مخالفت با نوروز است.(۸۶)

پى نوشتها

 ۱- سوره توبه، آيه 5.

۲-سوره مائده، آيه 2.

 ۳- كنزالعمّال، ج15، ص78.

 ۴-نهج البلاغة، تحقيق: صبحى صالح، ص431.

 ۵- وسائل الشيعة، ج19، ص142.

 ۶- دائرة المعارف الاسلامية، ج8، ص165.

 ۷- تاريخ سياسى اسلام، ج1، ص72.

 ۸- بحارالأنوار، ج70، ص251.

 ۹- جواهر الكلام، ج16، ص59.

 ۱۰- نظرية العرف، ص96.

 ۱۱- شرح اللمعة، ج1، ص308. ۱۲- تحريرالوسيلة، ج1، ص496.

۱۳- بحارالأنوار، ج9، ص98.

۱۴- فروغ ابديت، ج1، ص33.

۱۵-بحارالأنوار، ج43، ص234.

۱۶- الكافى، ج5، ص141؛ كتاب من لايحضره الفقيه، ج3، ص300؛ تهذيب الأحكام، ج6، ص378؛ وسائل الشيعة، ج12، ص215.

۱۷-كتاب من لا يحضره الفقيه، ج3، ص300؛ وسائل الشيعة، ج12، ص213.

۱۸- كتاب من لا يحضره الفقيه، ج3، ص300؛ وسائل الشيعة، ج12، ص213.

۱۹- دعائم الاسلام، ج2، ص326 .

۲۰-مصباح المتهجّد، ص591؛ وسائل الشيعة، ج12، ص428 و ج5، ص288 و ج7، ص346.

 ۲۱-المهذّب البارع، ج1، ص194-195.

۲۲- بحارالأنوار، ج56، ص91.

۲۳- المهذّب البارع، ج2، ص195-196

 ۲۴- مستدرك الوسائل، ج1،ص471؛ (چاپ سنگى) ج6، ص354 (چاپ آل البيت).

۲۵- التاريخ الكبير ،البخارى، ج1، ص414.

۲۶- الآثار الباقية، بغداد: مكتبة المثنّى، ص230 .

۲۷- القاموس، ج2، ص279 (داراحياء التراث العربى).

۲۸- آثار الباقيه، ترجمه: اكبر داناسرشت، تهران: اميركبير، 1363، ص325.

۲۹- مستدرك الوسائل، ج6، ص152 (چاپ آل البيت).

۳۰-  المناقب، ج4، ص319، ج3، ص433؛ بحارالأنوار، ج48، ص108-109 و ج95، ص419.

۳۱- التاريخ الكبير، ج4، ص201.

۳۲- بلوغ الارب، ج1، ص364.

۳۳- نامه مفيد، ش9، ص215.

۳۴-همان، ص218.

۳۵-همان جا.

۳۶-بحارالأنوار، ج56، ص100(پاورقى).

۳۷- همان جا.

۳۸- نور علم، ش20، ص115.

 ۳۹- نامه مفيد، ش9، ص206.

۴۰-همان، ص210.

۴۱- مصباح المتهجد، ص591.

۴۲- السرائر، ج1، ص315.

 ۴۳- الجامع للشرائع، ص33.

۴۴- القواعد و الفوائد، ج1، ص3.

۴۵- الدروس، ص2.

۴۶- البيان، ص4.

۴۷- الذكرى، ص23.

۴۸- اللمعة، ص34.

۴۹- المهذّب البارع، ج1، ص194-195.

۵۰- جامع المقاصد، ج1، ص75.

۵۱- شرح اللمعة، ج1، ص316.

۵۲- مسالك الأفهام، ج1، ص171.

۵۳- مجمع الفائدة والبرهان، ج2، ص73.

۵۴- جامع عباسى، ص11 و 78.

 ۵۵- الحبل المتين، ص80.

 ۵۶- كشف اللثام، ج1، ص11.

 ۵۷- الحدائق الناضرة، ج4، ص212.

 ۵۸- كشف الغطاء، ص324.

 ۵۹- مستند الشيعة، ج1، ص208.

 ۶۰- جواهر الكلام، ج5، ص40.

 ۶۱-كتاب الطهارة، ص328.

 ۶۲- العروة الوثقى، ج1، ص461 و ج22، 242.

 ۶۳- جواهر الكلام، ج5، ص40.

 ۶۴- جامع المدارك، ج3، ص182.

 ۶۵- المستند، ج17، ص299.

 ۶۶- بحارالأنوار، ج56، ص100.

 ۶۷-كتاب الطهارة، ص328.

 ۶۸- جواهر الكلام، ج5، ص40.

 ۶۹-بدائع الصنائع، ج2، ص79؛ المغنى، ج3، ص99.

 ۷۰- چاپ شده ها مانند: رساله نوروزيه، سيد هاشم نجفى يزدى، 1371قمرى. براى نسخه هاى خطى بنگريد به: الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج24، ص379-384؛ نامه مفيد، ش9، ص213-215، مقاله« نوروز در فرهنگ شيعه».

 ۷۱- نور علم، ش8، ص108.

۷۲- الفهرست، شيخ طوسى، ص193.

 ۷۳- زاد المعاد، ص482.

 ۷۴-گاهشمارى هجرى قمرى و ميلادى، دكتر رضا عبداللهى، ص25-26.

۷۵- رجال النجاشى، ص428.

 ۷۶- الفهرست، ابن النديم، ص190.

۷۷- بنگريد: الذريعة، ج24، ص379-348؛ نامه مفيد، ش9، ص213-215، مقاله (نوروز در فرهنگ شيعه).

 ۷۸- تاريخ الطبرى، ج9، ص218 و ج10، ص39 و ج11، ص203.

۷۹- تاريخ اليعقوبى، ج2، ص306 و 313؛ عيون أخبار الرضا(ع)، ص550.

۸۰- نامه مفيد، ش9، ص208-207.

۸۱-نوروزگان، ص167-197؛ نامه مفيد، ش9، ص207-206؛ نور علم، ش20، ص104، 106، 107.

 ۸۲- الآثار الباقية، ص230، آثار الباقيه، ص357.

 ۸۳- صحيفه نور، ج21، ص15.

 ۸۴- تعليم و تربيت در اسلام، ص46 .

۸۵- آيين ها و جشن هاى كهن در ايران امروز، محمود روح الامينى، تهران: آگاه، ص38-36.

 ۸۶- جهت آگاهى بيشتر، بنگريد به: بحارالأنوار، ج59، ص91-143؛ زادالمعاد، ص485-842؛ المهذّب البارع، ج1؛ بلوغ الارب، ج1، ص348-357؛ الخطط المقريزية، ج1، ص369-367؛ الآثار الباقية، ص212-33؛ رساله نوروزيه، سيد هاشم نجفى يزدى ( يزد: پاينده)؛ نوروز در تاريخ و دين، سيد عبدالرضا شهرستانى (نجف: مطبعة الآداب)؛ النوروزه أثره فى الادب العربى، فؤاد عبدالمعطى الصياد (جامعة بيروت، 1972م)؛ نوروز، تاريخچه و مرجع شناسى، پرويز اذكايى (وزارت فرهنگ و هنر، 1353)؛ النوروز فى مصادر الفقه والحديث، مركز المعجم الفقهى (قم)؛ نوروزگان، مرتضى هنرى (سازمان ميراث فرهنگى، 1377)؛ «نوروز در فرهنگ شيعه»، رسول جعفريان (نامه مفيد، ش9، ص201220)؛ «نوروز در تاريخ و اسلام»، سيد جواد مدرسى (نور علم، ش20، ص115-103)؛ (عيد نوروز و صبغه هاى اسلامى آن)، ابراهيم شكورزاده (مجله دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه مشهد، سال 15، ش1و2، ص258 242)؛ «نوروز ايرانى در تقويم اسلامى»، ابوالفضل نبئى (مجله دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه مشهد، سال 15، ش4، ص738 703).

رسول جعفریان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 20:36  توسط محمد   | 

نوشتاری از آیت‌الله جوادی آملی:
بت‏های آویزان به کعبه، همگی به زمین سقوط کردند

تاریخ نگاران و مفسّران و محدّثان و سیره نگاران، در کنکاشی همه‏سویه، ویژگی‏های پیامبر را بررسی کردند و به اتفاق نظر معتقدند که چنین انسان برجسته‏ای جز پیامبری راستین نیست. اینک به برخی از قراین و شواهد یاد شده اشاره می‏کنیم:

۱/ ویژگی‏های خانوادگی

در احادیث فراوانی این مضمون به چشم می‏خورد که نور حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله) و علی و خاندان پاک او (علیهم‌السلام) پیش از آفرینش آسمان و زمین آفریده شد و هزاران سال پیش از خلقت آدم، در یمین عرش الهی جا داشت. پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم می‏فرماید: چون خداوند، آدم(علیه‌السلام) را آفرید، آن نور را در صُلب او قرار داد و در بهشت جا داد؛ آن‏گاه در صلب نوح و سپس در صلب ابراهیم قرارداد: «فلم یزل ینقلنا اللّه عزّ وجلّ من أصلاب طاهرة إلی أرحام مطهّرة». سپس از صلب‏های پاک به رحم‏های پاک انتقال یافت تا در عبد المطّلب دو قسم شد؛ نیمی در صلب «عبد اللّه» قرار گرفت که پیامبر اسلام‏صلی الله علیه و آله و سلم از آن متولّد شد و نیم دیگر در صلب «ابوطالب» واقع شد که از او علی(علیه‌السلام) به وجود آمد.

پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم می‏افزاید: «وجعَل فیّ النّبوةَ والبرکةَ وجعل فی علیّ الفصاحةَ والفُروسیّةَ وشقّ لنا إسمیْن من أسمائه فذو العرش محمودٌ وأنا محمّد واللّه الأعلی وهذا علیّ»[۲] ؛ در من نبوّت و برکت قرار داد و در علی(علیه‌السلام) فصاحت و سوارکاری و شهسواری. نام‏های ما را از دو نام خویش جدا کرد. نام من محمّد است که از نام «ذوالعرش محمود» برگرفته شد و نام علی(علیه‌السلام) از «اللّه الأعلی».

بنابراین، اجداد پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم همگی از افراد شایسته و صالح و پیامبر و پیامبر زاده و سیّد و بزرگوار و مادران پاک دامن و صالحه و شایسته‏اند. در روایات فراوان، این نکته به چشم می‏خورد که هیچ‏گاه به دامن‏هایشان گرد و غبار گمراهی و ناپاکی و زنا و تاریکی ننشسته است و از راه مستقیم خدا انحراف نیافته‏اند. بنابراین، حضرتش از اصل و نسب بسیار شکوهمند برخوردار است.

هنگام ولادت با سعادت پیامبر، آثار عجیب و غریب رخ داد. امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) می‏فرماید: هنگامی که پیامبر خداصلی الله علیه و آله و سلم متولّد شد، بت‏های آویزان به کعبه، همگی به رو به زمین سقوط کردند و شب هنگام، ندایی از آسمان شنیده شد که حق آمد و باطل درهم کوبیده شد؛ به راستی که باطل نابود شدنی است: ﴿جاء الحقّ و زهق الباطل إنّ الباطل کان زهوقاً﴾[۳] . دریای ساوه خشک، و آتشکده‏های فارس خاموش شد و ایوان کسرا، چهارده کنگره‏اش فرو ریخت[۴] .

«آمنه بنت وهب»، مادر آن حضرت‏صلی الله علیه و آله و سلم گوید: هنگام ولادت او هاتفی ندا داد که به این مولود مبارک، برگزیدگی آدم(علیه‌السلام) و رأفت و مهربانی نوح(علیه‌السلام) و حلم ابراهیم(علیه‌السلام) و زبان اسماعیل(علیه‌السلام) و زیبایی یوسف(علیه‌السلام) و صبر ایّوب(علیه‌السلام) و صوت داود(علیه‌السلام) و زهد یحیی(علیه‌السلام) و کرم عیسی(علیه‌السلام) وشجاعت موسی(علیه‌السلام) بلکه خلق و خوی همه پیامبران را به او بدهید[۵] . بنابراین، حضرت محمّدصلی الله علیه و آله و سلم شاه‏کار آفرینش است.

۲/ ویژگی‏های بدنی و اخلاقی

قد پیامبر، کمی بلندتر از مرد میانه، و سپید پوست گندم‏گون بود. آن حضرت، پیشانی گشاده و چهره افروخته و گِرد و ابروهای کمانی و به هم پیوسته و مژه‏های بلند و پنجه‏های ستبر، و هنگام راه رفتن به جلو تکیه داشت؛ گویی در زمین نشیب راه می‏رود. سرش تمام و کمال، و موهایش نه سرخ بود و نه سیاه. میان ابروانش رگی وجود داشت که هنگام خشم پر می‏شد.

بینی بلند و نوری از آن تابان و محاسن انبوه و دو (خدّ) گونه هموار و پر گوشت و چشمان سیاه و دندان‏های پیشین روشن و گشاده و آبدار و گردنِ چون آهو سفید و شانه‏هایی پهن و پشتی فراخ و با گوشت داشت و از سینه تا ناف او خطّی از مو کشیده شده بود. شکم و سینه هموار و بر ساعدها موی تمام و کف دست فراخ و دست و پای ستبر و به اندام داشت. به هنگام برگشتن و بازنگریستن، با جمله سر و گردن التفات می‏فرمود. پیوسته چشم او فروخوابیده بود و نظرش به زمین بیش‏تر بود تا به آسمان.

پیوسته در اندوه و همواره در اندیشه بود و به وقت نیاز سخن می‏فرمود. سکوتش دراز و سخن او جامع بود و زاید و هذیان نداشت، بلکه همه خالص و فضل بود. آن حضرت‏صلی الله علیه و آله و سلم خوش‏خو بود و نعمت را بزرگ می‏شمرد و خوردنی‏ها را مذمّت نمی‏کرد و دنیا او را به خشم نمی‏آورد. خشم او درباره داد و حق دیگران بود و برای حق خود در خشم نمی‏شد و هنگام خشم چهره بر می‏گرداند و هنگام شادی، چشم بر هم می‏نهاد و خنده او تبسّم بود.

در خانه، اوقات خویش را 3 بخش کرده بود؛ بخشی برای عبادت خداوند و بخشی برای اهل و عیال و بخشی برای خود و مردمان. او اهل فضل و تقوا را بر دیگران مقدّم می‏داشت و با همه کس به صحبت و سخن مشغول می‏شد و نیاز همه را بر می‏آورد و از حال یاران و صحابه جویا می‏شد و یاران را به هم الفت می‏داد و بزرگواران و کریمان را احترام می‏کرد و نیکی‏ها را تحسین و بدی‏ها را تقبیح می‏فرمود و بزرگ‏ترین کس را آن می‏دانست که برادران مسلمان را یاری کند.

در نشستن و برخاستن، ذکر خدا بر زبان داشت و جای مخصوص نداشت، بلکه هر جا می‏رسید می‏نشست. مجلس او پایین و بالا نداشت و اصحاب را نیز چنین دستور می‏داد و در تقسیم هر چیز عدالت داشت و با هر کس می‏نشست، صبر می‏کرد تا او بر خیزد. سخن او خوش و همراه با گشادگی چهره و نصیحت‏های او بر همگان پدرانه بود. مجلس او مجلس حیا و حلم و صبر و امانت بود و به ادب سخن می‏راند و صدا را بلند نمی‏کرد و سخن بد درحق مردم ادا نمی‏کرد.

سالخوردگان را به وقار احترام می‏گذاشت و بر کودکان مهربان بود و هرگز ترش رویی و درشتی نداشت و مردم را نومید نمی‏کرد و نفاق و سخن بیهوده و زیاد نداشت و سخن دیگران را کاملاً گوش می‏داد و آن را قطع نمی‏کرد و عفوکننده و رحیم دل و بسیار باشرم و پیوسته در ذکر خدا و امانت‏دار بود. امانت‏داری او چنان بزرگ بود که به محمّد امین، ملقّب و مشهور شد. او راز پوش و بخشنده و مردم‏دوست و بردبار و مهمان‏دار و کریم و درست‏کار و در عبادت چابک و از شهوات بریده و روزه‏دارترین مردم بود.

او شب زنده‏دار و متهجّد و فروتن و به دنیا بی‏رغبت و بلند همّت و دوست‏دار نیازمندان و مسکینان و طبیب توان‏گران و باانصاف و پارساترین پارسایان و راهنمای امّت و شجاع‏ترین فرد امّت بود و منظری با هیبت و شریف و دست‏گشاده و باسخاوت داشت. آن حضرت دیرخشم و لطیف‏طبع بود و در او مکر و فریب و بخل و حیله و منّت و طعنه و حسد و گردنکشی و تکبّر و فخر فروشی و شتاب‏زدگی وجود نداشت[۶] و به شهادت بلند قرآن، ایشان خُلق عظیم داشت: ﴿وإنّک لَعلی خُلُقٍ عظیمٍ﴾[۷] .

کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست ٭٭٭٭ که تر کنم سر انگشت و صفحه بشمارم

چنین ویژگی‏هایی جز در پیامبر و وصی او یافت شدنی نیست. از این‏رو، آن حضرت فرمود: خداوند مرا ادب فرمود و من علی(علیه‌السلام) را ادب کردم.[۸]

۳/ کرامت‏ها

عرق بدن پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم معطّر بود و آب دهان را به هر چه می‏افکند برکت می‏یافت؛ چنان که ده‏ها چاه از آن جوشش کرده است که در تواریخ ثبت است. آب دهان را به هر بیماری می‏مالید شفا می‏یافت. او با هر زبان و لغت سخن می‏گفت و قادر بر خواندن و نوشتن بود؛ هر چند که هرگز ننوشت. او سوار هر مرکبی می‏شد، دیگر آن مرکب پیر نمی‏شد و به هر سنگ و درختی می‏گذشت، او را سلام می‏دادند. مگس و پشه به او نمی‏نشست و مرغ‏ها از فراز سر او عبور نمی‏کردند و گاهی جای پای او بر سنگ سخت رسم می‏شد و زمانی بر زمین نرم رسم نمی‏شد[۹] .

۴/ شجاعت و شیوه رزم

در طول پیکارهای فراوان، هرگز شنیده و دیده نشد که پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم از میدان نبرد عقب نشینی کند. پایداری او چون کوه زبان‏زد است، گرچه با خطر شدید روبه‏رو شود و مجروح شود و احیاناً لشگریان او متزلزل و گریزان و منهزم شوند؛ آن‏سان که در جنگ‏های «اُحُد» و «حنین» پیش آمد: ﴿إذ تصعدون ولاتَلوُون علی أحد والرّسول یدعوکم فی أُخریکم فأثابکم غمّاً بغمّ لکیلا تحزنوا علی ما فاتکم ولا ما أصابکم والّله خبیرٌ بما تعملون﴾[۱۰] ؛ یاد کنید هنگامی را که در حال گریز از کوه بالا می‏رفتید و به هیچ کس توجّه نمی‏کردید و پیامبر شما را از پشت سرتان فرا می‏خواند. پس، خداوند به سزای این بی‏انضباطی، غمّی بر غمّتان افزود تا سرانجام بر آنچه از کف داده‏اید و برای آنچه به شما رسیده است اندوهگین نشوید و خداوند از آنچه می‏کنید آگاه است.

امام، امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) می‏فرماید: «کنّا إذا أحمرّ البأس، اتّقیْنا برسول‏اللّه‏صلی الله علیه و آله و سلم فلم یکن أحد منّا أقرب إلی العدوّ منه»[۱۱] ؛ همواره این‏گونه بود که چون تنور جنگ تافته، و آتش نبرد سرخ می‏شد، ما به رسول خدا پناه می‏گرفتیم و هیچ کس از ما به دشمن نزدیک‏تر از رسول خداصلی الله علیه و آله و سلم نبود.

پیامبر، در امر دین، آن‏گونه معتقد بود که خود و یاران نزدیک از خاندانش، همیشه از پیشتازان و خط شکنان بودند و سینه خود و اهل بیت را سپر بلا می‏کرد: «وکان رسول اللّه‏صلی الله علیه و آله و سلم إذا أحمرّ البأس وأحجم النّاس قدّم أهل بیته فوقی بهم أصحابه حرّ السّیوف والأسنّة، فقتل عبیدة الحارث یوم بدر وقُتل حمزة یوم أحد وقُتل جعفر یوم موتة… »[۱۲] ؛ و چون کارزار سخت می‏شد که مردم از بیم و ترس باز می‏ایستادند، رسول خداصلی الله علیه و آله و سلم اهل بیت خود را جلو می‏انداخت و به وسیله آنان یاران و لشگریانش را از گرمی و حرارت شمشیر و نیزه‏ها حفظ می‏کرد؛ چنان که «عبیدة بن حارث» ]پسر عموی آن حضرت] در جنگ بدر، و حمزه ]عموی آن بزرگوار] در پیکار احد کشته شدند و جعفر بن ابی طالب ]برادر حضرت علی(علیه‌السلام)] در جنگ «موته» به درجه شهادت نایل شدند.

هنگامی که پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم قصد لشگرکشی داشت و فرماندهی نیرو را به یکی از سرداران می‏سپرد، این چنین وصیت می‏فرمود: با نام و کمک خدا حرکت کنید و در راه خدا گام بردارید و بر ملّت رسول خداصلی الله علیه و آله و سلم باشید. در نبرد به مردم خیانت نکنید و کشتگان را مثله نکنید (بینی و گوش و لب‏ها را نبرید). فریب ندهید و پیر مردان فرتوت، کودکان و زنان را نکشید و درختان را نبرید، جز به ناچاری.

هرگاه یکی از پایین‏ترین مردان مسلمان یا از افضل آنان به یکی از مشرکان پناه دهد، او در پناه اسلام است تا سخن و دستور خدا را بشنود و اگر پیرو شما شد، برادر دینی شما شده است؛ وگرنه به جایگاه امنش برسانید و از خدا کمک بخواهید: «سیروا بسم اللّه وباللّه وفی سبیل اللّه وعلی ملّة رسول اللّه، لا تغلّوا ولا تمثّلوا ولاتغدروا ولا تقتلوا شیخاً فانیاً ولا صبیّاً ولا إمرأة، ولا تقطعوا شجراً إلّاأن تضطرّوا إلیها، وأیما رجل من أدنی المسلمین أو أفضلهم نظر إلی أحد من المشرکین فهو جارٍ حتّی یسمع کلام اللّه، فإن تبعکم فأخوکم فی الدّین، وإن أبی فابلغوه مَأمنه واستعینوا باللّه»[۱۳] . در کجای دنیا شنیده و دیده شده است که فرمانده نیرو، چنین دستوری صادر کند؟! بلکه برخی معتقدند که با استفاده از هر وسیله، باید به هدف رسید و هدف وسیله را توجیه می‏کند.

۵/ مضمون دعوت

محتوای دعوت پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم چنان که قبلاً اشاره شد، سر تا سر نور و حکمت و عقلانیت است و گفته‏های او، همگی سخن خدا یا اشتقاق یافته از آن است؛ سخنانی که سعادت دنیا و آخرت را تأمین، و راه‏های فتنه و فساد را مسدود می‏کند. او قوانینی درباره خرید و فروش و قراردادهای تجاری و معاملات و مضاربات وضع کرد و دستورهایی درباره ارث و میراث و قضا و داوری و نیز دستورهای اخلاقی و اجتماعی و بهداشتی و استحبابی آورد. وی با سنت و سیرت عادلانه و عاقلانه و حکیمانه، چگونه زیستن و زندگی کردن را پیرامون اعتقادات و باورها و دعوت به توحید ناب و دوری از هرگونه بت و طاغوت… به مردم آموخت.

۶. دوستان و یاران

پیامبر اسلام، یارانی را تربیت، و با خود همراه، و به نشان ویژه مفتخر کرد که چهره تابنده تاریخ و پیام رسان عملی کردار اویند؛ انسان‏هایی چون علی(علیه‌السلام) و سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار یاسر و…. این یاران خاص، در کردار و عمل، مانند آینه‏هایی می‏باشند که صفات یک انسان فوق العاده را بازگو می‏کنند؛ برخلاف یاران حاکمان عادی و متعارف، چه رسد به یاران چنگیز و حجاج بن یوسف؛ زیرا غمخوار امّت کجا و خونخوار ملّت کجا!

یاران پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم را «اصحاب صُفّه» تشکیل می‏دادند؛ گروهی برهنه و بدون مسکن و بی سرپناه که شب هنگام در راز و نیاز و تهجّد و ذکر به پا می‏ایستادند و هنگام نماز جماعت رسول گرامی‏صلی الله علیه و آله و سلم، صف اوّل را می‏آراستند و گاهِ نبرد از پیشتازان و پیش‏قراولان به شمار می‏رفتند. آری، آنان شیران عرصه پیکار، و عابدان شب زنده‏دار بودند.

ذرّه ذرّه کاندر این ارض و سماست ٭٭٭٭ جنس خود را همچو کاه و کهرباست[۱۴]

در بحث اجتماع قراین و شواهد گذشت که وقتی پیامبر اسلام‏صلی الله علیه و آله و سلم نامه‏ای به دست دحیه کلبی به قیصر روم نگاشت، قیصر روم از ابوسفیان که در آن وقت به قصد تجارت در آن‏جا حاضر بود، پرسش‏هایی را مطرح کرد و پس از شنیدن پاسخ‏های وی، قیصر گفت: این‏ها همه شواهد و قراین و ویژگی‏های پیامبر است. من می‏دانستم او خواهد آمد، ولی نمی‏دانستم از شما باشد.[۱۵]

قراین و شواهد و ویژگی‏های یاد شده، انگشت هر خردمند با انصافی را به دندان اِعجاب می‏نشاند و شکّی در پیامبری رسول گرامی‏صلی الله علیه و آله و سلم باقی نمی‏گذارد. چنین انسانی، جز هدفی والا و با شکوه و اِلهی، انگیزه دیگری نخواهد داشت.

۷/ عزم راسخ پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم

در صدر اسلام، کافران قریش خدمت ابوطالب (عموی پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم) رسیدند و گفتند: ای ابوطالب! تو در میان ما مردی شریف و سالخورده‏ای. از شما خواستیم که پسر برادرت را (از کار تبلیغ اسلام) بازداری ولی عمل نکردی. به خدا سوگند! دیگر در برابر دشنام به خدایان و پدران و نسبت سفاهت به خردمندان قوممان صبر نخواهیم کرد، مگر این که تو او را از این کار بازداری یا این که با او نبرد کنیم تا یکی از دو گروه از بین برود.

ابوطالب پیام آنان را به حضرت رسول الله‏صلی الله علیه و آله و سلم رساند و پیامبر در پاسخ فرمود: «یا عمّاه لو وضعت الشّمس فی یمینی والقمر فی شمالی علی أن أترک هذا الأمر، حتّی یظهره اللّه أو أهلک فیه ما ترکت هذا القول حتّی أنفذه أو أقتل دونه ثم استعبر فبکی ثم قام یولّی فقال أبوطالب إمض لأمرک فوالله لا أخذلک أبداً»[۱۶] ؛ ای عمو! اگر آفتاب در دست راست و ماه در دست چپم قرار داده شود تا امر نبوّت را ترک گویم، هرگز چنین نخواهم کرد تا آن که خداوند این امر را چیره کند یا من در این راه هلاک شوم. سپس گریست و بپا خاست، و چون برای رفتن پشت کرد، ابوطالب او را صدا زد و گفت: فرزند برادرم! برو و آنچه دوست داری بگو. به خدا سوگند! من تو را تسلیم چیزی و کسی نمی‏کنم (همچنان از تو حمایت خواهم کرد). پیداست که چنین عزم راسخی می‏تواند شاهد پیامبری فرد قلم‏داد شود.

۸/ تأثیر بر جوامع انسانی

اسلام، آیینی پویا و پیش‏رو و ترقّی خواه و انسان‏ساز و انگیزه‏دار و سعادت آفرین است که بزرگ‏ترین دانشمندان جهان از دیر باز تا عصر حاضر، مسلمان و غیر مسلمان بر آن اذعان دارند؛ چنان‏که پروفسور «درایرزاروپ» می‏گوید:

«قرآن، شامل پیشنهادهای عالی اخلاقی است و از قسمت‏هایی تشکیل شده است که مورد تصدیق همگان قرار می‏گیرد. این دستورها کامل و رساست و برای برنامه زندگی مردم، راهنمای حیات و ضروری است».

پروفسور «ادوارد مونته» (استاد دانشگاه ژنو) بر این عقیده است:

«تعلیمات قرآن، مانع قربانی بشر و کشتن دختران و استعمال مسکرات و بازی قمار شد که در بین عرب رواج داشت. پیشرفت‏هایی که از این تعلیمات و اصلاحات پیدا شد، آن قدر بزرگ بود که محمّدصلی الله علیه و آله و سلم را از بزرگ‏ترین نیکوکاران بشر قلمداد کرد»[۱۷] .

«رالف لینتون» مؤلّف کتاب سیر تمدّن می‏نویسد:

«آموزشگاه عالی قرآن، راه ترقّی و پیشرفت هر فرد، از هر طبقه به هر مقام را هموار و فراخ کرده است؛ به‏گونه‏ای که حتّی فرزند بَرده نیز می‏تواند به مقامات عالی و بالا برسد. جامعه اسلامی، در سراسر تاریخ خود نشان داده که دارای روش و سازمان بی‏نهایت قابل انطباق با محیط بوده است».

دکتر «بنواست» محقّق دانشمند فرانسوی می‏نگارد:

«در قرآن، آیاتی است که پس از گذشت سیزده قرن، با آخرین اکتشافات علمی امروز تطبیق می‏کند و این موضوع، مرا قانع کرد و موجب شد که به یگانگی خدا ایمان آوردم و به نبوّت حضرت محمّدصلی الله علیه و آله و سلم و حقیقت اسلام اقرار کنم… من یک دکتر در طب هستم و خانواده‏ام کاتولیک است و اختیار این شغل سبب شد که تربیت و روش فکری من کاملاً علمی باشد… درباره زندگی مادّی بشر، اسلام هیچ فروگذار نکرده است و به نظر من یگانه دینی است که با طبیعت بشر سازگار است»[۱۸] .

تاکنون عبارات و اعترافات فراوانی از دانشمندان بزرگ، پیرامون قرآن و اسلام اظهار شده است[۱۹] .

دکتر «گوستاولوبون» فرانسوی در کتاب تمدّن اسلام و عرب، پس از شرح مفصّلی درباره پیشرفت‏های مسلمانان در علم فلسفه و ادبیات و شعر و شاعری و تاریخ و علم رجال و قصه و حکایات و ریاضی و هیئت و جغرافیا و فیزیک و شیمی می‏نگارد:

مسلمانان از استخراج معادن، از قبیل طلا و آهن و مس و گوگرد و جیوه مطلع بوده و در رنگ سازی مهارت داشته‏اند و از شمشیرهای طلیطله بر می‏آید که در آب دادن فولاد، درجه کمال را دارا بودند و در بسیاری از فنون، هنوز نتوانسته‏ایم بر آن‏ها تفوّق یابیم. یکی از اکتشافات خیلی مهم مسلمانان، اکتشاف «باروت» است… مسلمانان، پیش از همه به جای پوست، کاغذ استعمال کرده‏اند و عرب به جای ابریشم (کاغذ ابریشمی)، پنبه را اختراع کرد و از کتب قدیمی مسلمانان معلوم می‏شود که آنان این فن را نهایت درجه ترقّی دادند؛ حتّی بهتر از آن‏ها کاغذی تاکنون ساخته نشده است. مسلمانان بودند که «قطب نما» را در فن کشتی‏رانی به کار بردند و اهل اروپا به وسیله آنان از قطب نما اطلاع یافتند. به هر روی، تحقیقات و اکتشافات مسلمانان در «طبیعیات»، کم‏تر از ترقیات و اکتشافاتی نبود که در ریاضی‏و هیئت حاصل کردند .[۲۰]

پاورقی:

۱- کتاب « وحی و نبوت در قرآن»،صفحات ۳۸۹-۴۰۰
۲ ـ ر.ک: بحارالأنوار، ج۱۵، ص۱۱ به بعد.
۳ ـ ر.ک: همان، ص۲۷۴/
۴ ـ ر.ک: بحارالأنوار، ج۱۵، ص۳۲۳/
۵ـ ر.ک: همان، ص۳۲۷/
۶ ـ ر.ک: بحار الأنوار، ج۱۶، ص۱۴۹/
۷ ـ سوره قلم، آیه ۴/
۸ ـ بحارالأنوار، ج۱۶، ص۲۳۱/
۹ـ ر.ک: منتهی الآمال، فصل ۴، اخلاق پیامبر.
۱۰ ـ سوره آل‏عمران، آیه ۱۵۳/
۱۱ـ نهج البلاغة، فصل غریب کلامه: ۹، ص۲۱۱/
۱۲ ـ بحارالأنوار، ج۳۳، ص۱۱۵/
۱۳ ـ وسائل‏الشیعة، ج۱۵، ابواب الجهاد، باب ۱۵، ص۵۸/
۱۴ ـ مثنوی معنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۰۰/
۱۵ ـ بحارالأنوار، ج۲۰، ص۳۷۸/
۱۶ ـ همان، ج۳۵، ص۸۷/
۱۷ـ ر.ک: فرهنگ اسلام‏شناسان خارجی، ص۴ به بعد.
۱۸ ـ ر.ک: فرهنگ اسلام‏شناسان خارجی، ص۴ به بعد.
۱۹ ـ همان.
۲۰ ـ تمدن اسلام و عرب، کتاب پنجم، ص۶۰۲۵۹۳

منبع

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 21:24  توسط محمد   | 

بسمه تعالی

باید بر سر حق پایداری کرد و نتیجه را به خداوند واگذار کرد

برخی فکر می کنند با تساهل و تسامح می توانند به دین کمک کنند هیهات

واسه نمونه :

:«عباس كريمي قهرودي» چهارمين فرمانده «لشكر27 محمد رسول الله»به تاريخ 23/12/1363 در منطقه عملياتي شرق رودخانه «دجله» شربت شهادت نوشيد. پيكر او زماني به تهران منتقل شد كه تنها چند روز از اولين سالگرد شهادت «حاج محمد ابراهيم همت»مي‌گذشت.

*عباس در يك خاطره

يكي از سران ضدانقلاب به نام «محمود آشتياني» با عباس تماس گرفته بود كه مي‌خواهم با تو مذاكره كنم. يك جايي را هم براي مذاكره مشخص كرده بود. عباس به همراه بنده خدايي به نام «حميد» عازم محل قرار شده و آنجا از ماشين كه پياده مي‌شوند معلوم مي‌شد كه «آشتياني» راهنمايي فرستاده تا آنها را به محل استقرار او ببرد. همراه عباس بند دلش پاره مي‌شود كه عباس! به خدا توطئه است. اينها مي‌خواهند بگيرند ما را. عباس مي‌گويد: نترس برادر! با من بيا، غلط مي‌كنند دست از پا خطا كنند. بقيه ماجرا از بيان «حميد» خواندني است:
آقا اين راهنما همين طوري ما را جلو مي‌برد و مي‌پيچاند. يقين داشتم كه كارمان تمام است. روزها فقط تا شعاع سه كيلومتري دور شهر، امنيت نسبي برقرار بود و براي رفتن به دورتر بايد با ستون و تأمين مي‌رفتيم. حالا عباس چهل پنجاه كيلومتر از شهر دور شده بود. آن هم تنها، تنها كه نه، من هم بودم ولي مگر فرقي هم مي‌كرد! بالاخره به يك ده رسيديم. هرچي گير دادم به عباس كه بيا از اينجا برگرديم. دليلي ندارد كه اينها ما را اسير نكنند يا نكشند، عباس محكم مي‌گفت: من بايد با اين مردك صحبت كنم. تو نمي‌آيي، نيا. راستش اگر مي‌توانستم برمي‌گشتم، ولي ديگر جسارت تنها برگشتن رانداشتم. رسيديم به خانه‌اي كه محل استقرار «آشتياني» بود. روي تمام پشت بامها و پشت همه درها و پنجره‌ها دموكرات‌هاي سبيل كلفت و كلاش به دست زل زده بودند به ما. شايد هاج و واج بودند كه اين دو تا ديگر چه خل‌هايي هستند. آنجا بود كه صميمانه و با اطمينان فاتحه خودم و عباس را خواندم. اما عباس انگار نه انگار. به قدري خونسرد و بي خيال بود كه شك كردم نكند با حاج محمد هماهنگ كرده كه الان بريزند اين ده را بگيرند. قلبم مثل گنجشك مي‌زد. ما نيروي اطلاعاتي بوديم و اگر زير شكنجه مي‌رفتيم حرف‌هاي زيادي براي گفتن به برادران ضدانقلاب داشتيم. جلوي آشتياني كه نشستيم او شروع به صحبت كرد كه ما مي‌خواهيم با شما به توافقاتي برسيم، تا...
عباس نگذاشت حرف او تمام شود و خيلي محكم و با جسارت گفت: ببين كاك! شما و ما هيچ مذاكره اي نداريم. شما بايد بدون قيد و شرط اسلحه را زمين بگذاريد و تسليم بشويد.
دلم هري ريخت پايين. اگر ذره‌اي هم به نجاتمان اميد داشتم، بر باد رفت. منتظر بودم كه في المجلس سوراخ‌سوراخمان كنند. حق هم داشتند. عباس آنچنان از موضع قدرت آنها را تهديد مي‌كرد كه انگار لشكر «سلم و تور» پشت سرش هستند. با كمال تعجب ديدم محمود آشتياني عكس العملي نشان نداد و دوباره خواست باب مذاكره را باز كند ولي اين بار هم عباس با تحكم و ابهت خاصي حرف از تسليم بي قيد و شرط زد. هرچه محمود آشتياني گفت عباس از حرف خودش كوتاه نيامد. گفت تضميني نمي‌دهم، اگر كاري نكرده باشيد امنيت داريد. صحبتشان كه تمام شد مطمئن بودم كه همانجا سرمان را گوش تا گوش مي برند. ولي طوري نشد و راهنما دوباره ما را به ماشين رساند. تا زماني كه با ماشين وارد سپاه مريوان نشديم منتظر بودم كه يك جوري دخلمان بيايد و در دل عباس را لعن و نفرين مي‌كردم كه اين ديگر چه جور مذاكره‌اي است.
چند روز بعد كه آشتياني و پنجاه شصت نفر از مزدورهايش آمدند و تسليم شدند نزديك بود از تعجب شاخ در بياورم. تسليم آنها ضربه خيلي بدي به حزب دموكرات مي‌زد. خصوصا اينكه در تلويزيون مريوان هم حرف زدند و ابراز توبه كردند و به افشاي جنايت‌هاي حزب دموكرات پرداختند. عباس به تنهايي اين دار و دسته قلچماق و ياغي را به زانو درآورده بود.»

*عباس در يك خاطره ديگر

اصلا تاكتيك عباس در واحد اطلاعات و عمليات، ملاقات با سران گروهك‌ها بود و بيشتر وقتش صرف رفت و آمد ميان آنها مي‌شد. غالبا هم تنها مي‌رفت و بدون اسلحه. مثلا يك گردن كلفتي به اسم «علي مريوان» دار و دسته مسلح سي _ چهل نفري راه انداخته بود. عباس تصميم گرفت كه «علي مريوان» را وادار به تسليم كند. اراده كرد و رفت پيش شان. اميدوار نبوديم زنده برگردد، جلويش را هم نمي‌توانستيم بگيريم. تصميم كه مي‌گرفت ديگر تمام بود. هرچه مي‌گفتيم بابا! اينها كه آدم نيستند، مي‌روي، سرت را برايمان مي‌فرستند، عين خيالش نبود. مدتي با آنها رفت و آمد مي‌كرد، با آ»ها غذا مي‌خورد، حتي كنارشان مي‌خوابيد! اينها عباس را مي‌شناختند كه كيست و چه كاره است ولي بهش «تو» نمي‌گفتند. بالاخره «علي مريوان» و دار و دسته‌اش داوطلبانه تسليم شدند. دفترچه خاطره علي مريوان كه دست بچه‌ها افتاد ديدند يك جا درباره عباس نوشته: «چند بار تصميم گرفتم او را از بين ببرم، ولي ديدم اين كا ناجوانمردانه‌اي است. عباس بدون اسلحه و آدم مي‌آيد. اين ها همه حسن نيت او را نشان مي‌دهد. كار درستي نيست كه به او صدمه بزنم...».
«عثمان فرشته» هم از كردهاي ضدانقلابي بود كه تحت تاثير عباس تسليم شد و اتفاقا خودش از مريدهاي حاج احمد شد و بالاخره هم در جنگ با ضد‌انقلاب به شهادت رسيد و سپاه، تشييع جناز باشكوهي برايش ترتيب داد.
بعضي از اين آدم‌ها هم تسليم نمي‌شدند اما تحت نفوذ عباس بودند. يك بار در جاده با گروه ضدانقلاب «صالح صور» برخورد كرديم. ديديم كاري با ما ندارند. پرس و جو كه كرديم گفتند: «كاك عباس گفته كه با شام كاري نداشته باشيم، و الا جان به در مي‌بريد.» بعضي از اينها هم مثل «عبدالله دارابي» زير بار عباس نمي‌رفتند ولي منطقه را ترك مي‌كردند تا يك وقت رو در روي او قرار نگيرند.
عبدالله دارابي بعد از مذاكره با عباسف مريوان را ول كرد و با دار و دسته‌اش رفت سردشت. واقعا عجيب بود. اين بچه شهرستاني كم حرف كه همه را با پسوند «جان» صدا مي‌كرد و آن قدر دوست داشتني و ناز به نظر مي‌رسيد، چنان تصرفي در روح و جان دشمن ايجاد مي‌كرد كه كمتر در برابرش مقاومت مي‌كردند. حاج احمد هم به او اطمينان كامل داشت و خيلي هم دوستش مي‌داشت. عجب از پسر كربلايي احمد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 19:46  توسط محمد   | 

باسمه تعالی

سيره عملي امام حسن عسکري(علیه السلام)

امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ نیز همچون پدران بزرگوار خویش كوشش می كرد سیره او به صورت تمام و كمال احیاگر سنت خدا و رسول او باشد. سیره عملی این بزرگوار نیز نشانگر تلاش بی وقفه و خستگی ناپذیر این امام همام ـ علیه السلام ـ در جهت برپایی و دست یابی به این هدف مهم می باشد. كه اینك به بخشی از سیره عملی این امام ـ علیه السلام ـ می پردازیم.
محمد بن حمزه سروری گفت: نامه ای توسط ابوهاشم داودبن هاشم جعفری كه با من دوست بود برای امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ نوشتم. چون خیلی دست تنگ شده بودم درخواست كردم دعا بفرمائید شاید خداوند وسعتی به من عنایت كند جواب نامه به وسیله ابو هاشم از طرف حضرت رسید.
امام ـ علیه السلام ـ نوشته بود: خداوند ترا بی نیاز كرد، پسر عمویت یحیی ابن حمزه از دنیا رفت، مبلغ صد هزار درهم به تو ارث می رسد، در آتیه نزدیكی برایت می آورند.
خدا را سپاسگزاری كن ولی متوجه باش از روی اقتصاد و میانه روی زندگی كنی مبادا اسراف نمایی زیرا اسراف عملی شیطانی است.
بعد از چند روز شخصی از حران آمد اسنادی مربوط به دارایی پسر عمویم به من تحویل داد. در نامه ای كه به آنها ضمیمه بود اطلاع داده بودند یحیی بن حمزه در فلان تاریخ فوت شده است.
تاریخ فوت او مطابق با روزی بود كه ابوهاشم نامه حضرت عسكری را به من رسانید. تنگدستی ام برطرف شد حقوق خدایی كه در آن مال بود خارج نموده به اهلش رسانیدم و نسبت به برادران دینی خود كمكهایی نیز كردم پس از آن مطابق دستور امام از روی اقتصاد به زندگی خود ادامه دادم.[1]
ابوجعفر محمد بن عیسی می گوید: یك بار در مسجد زبید واقع در بازار شهر سامرا جوانی را مشاهده كردم كه می گفتند هاشمی و از فرزندان موسی بن عیسی است. من مشغول نماز شدم وقتی سلام نماز را دادم همان جوان هاشمی رو به من كرد و گفت: من قمی هستم ولی هم اكنون در كوفه در جوار مسجد امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ زندگی می كنم. او به من گفت: آیا خانه موسی بن عیسی را در كوفه می شناسی؟ گفتم: آری. گفت: من پسر او هستم.
گفت: پدرم برادرانی دارد و برادر بزرگتر مال فراوانی جمع كرده و برادر كوچكتر محروم از مال دنیا است، یك روز برادر كوچكتر به خانه برادر بزرگتر رفته و ششصد دینار از او به سرقت برده است. برادر بزرگتر می گفت كه به محضر امام حسن عسكری مشرف می شوم و از آن حضرت می خواهم كه با برادر كوچكترم از روی مهر و لطف صحبت كند شاید مال مرا به من برگرداند زیرا آن امام بزرگوار بیان و كلام شیرینی دارد و می تواند روی او اثر بگذارد. ولی هنگام سحر منصرف شدم از اینكه به خدمت امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ برسم و گفتم كه به سراغ( أسباس تركی) هم صحبت جناب سلطان می روم و شكایتم را به او می رسانم!
برادر بزرگتر می گوید همینكه بر أسباس تركی وارد شدم دیدم كه مشغول قماربازی است به كناری نشستم و انتظار كشیدم تا بازیش تمام شود كه ناگاه پیام آور امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ به نزد من آمد و گفت: دعوت مولایت را اجابت كن. از جا برخاستم و همراه پیام آور به محضر امام ـ علیه السلام ـ مشرف شدم.
امام ـ علیه السلام ـ فرمود: چه شد كه اول شب از ما حاجت داشتی و در هنگام سحر رأیت عوض شد. برخیز و برو كه آنچه را برادرت از مالت برده برایت آورده و درباره او شك نكن و با او به نیكی رفتار كن و مقداری هم به او عطا بنما و اگر بنا داری چیزی به او ندهی او را نزد ما راهنمایی كن تا ما به او كمك كنیم وقتی از خدمت امام ـ علیه السلام ـ مرخص شدم غلام خویش را ملاقات كردم كه خبر از آوردن كیسه پولهایم داد.[2]
ابوهاشم جعفری می گوید: روزی به خدمت امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ آمدم و می خواستم از آن حضرت نقره ای بگیرم و انگشتری بسازم و به آن تبرك بجوبم، نشستم و فراموشم شد چون برخواستم بروم، امام ـ علیه السلام ـ انگشتری به من داد و فرمود: نقره می خواستی ما انگشتر دادیم، نگین و اجرت ساختن آن را سود كردی! گوارایت باد ای ابوهاشم!
گفتم: سرور من، گواهی می دهم تو ولی خدا و اما م من هستی كه اطاعتت را جزو دینم می دانم.
فرمود: خدا ترا بیامرزد ای ابوهاشم.[3]
محمد بن علی بن ابراهیم بن موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ می گوید: تهیدست شدیم، پدرم گفت با هم خدمت امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ برویم كه به جود و بخشش شهرت دارد.
گفتم: او را می شناسی گفت: نه، و او را ندیده ام.
با هم براه افتادیم، در بین راه، پدرم گفت: چقدر نیازمندیم كه برای ما پانصد درهم دستور دهد، دویست درهم برای لباس، دویست درهم برای پرداخت بدهی، و صد درهم برای مخارج دیگر. من پیش خود گفتم كاش برای من هم سیصد درهم دستور دهد كه با صد درهم آن چارپایی بخرم و صد درهم برای مخارج و صد درهم نیز برای لباس باشد، و به شهرهای (همدان و قزوین) بروم.
هنگامی كه به خانه امام رسیدیم غلام آن حضرت بیرون آمد و گفت: علی بن ابراهیم و پسرش محمد وارد شوند، و چون وارد شدیم و سلام كردیم به پدرم فرمود: ای علی! چه شده كه تاكنون نزد ما نیامدی؟
پدرم گفت: شرم داشتم با این حال شما را ملاقات نمایم.
وقتی بیرون آمدیم غلام آن حضرت نزد ما آمد و به پدرم كیسه پولی داد، و گفت: این پانصد درهم است، دویست درهم برای لباس، دویست درهم برای پرداخت بدهی، و صد درهم برای مخارج و به من كیسه دیگری داد و گفت: این سیصد درهم است. صد درهم برای خرید چارپا و صد درهم برای لباس و صد درهم برای مخارج!
اسماعیل بن محمد می گوید: كنار خانه امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ نشستم، وقتی آن بزرگوار بیرون تشریف آوردند جلو رفتم و از فقر و نیازمندی خویش شكایت كردم و قسم یاد نمودم كه حتی یك درهم ندارم!
امام ـ علیه السلام ـ فرمود: قسم یاد می كنی در حالیكه دویست دینار در خاك پنهان كرده ای؟ و فرمود: این را برای آن نگفتم كه به تو عطایی ندهم، و به غلام خود رو كرد و فرمود: آنچه همراه داری به او بده.
غلام صد دینار به من داد، خدای متعال را سپاس گفتم و بازگشتم، آن حضرت فرمود: می ترسم آن دویست دینار را وقتی كه بسیار نیازمند آنی از دست بدهی.
من سراغ دینارها رفتم و آنها را در جای خود یافتم، جایشان را عوض كردم و طوری پنهان ساختم كه هیچكس مطلع نشود، از این قضیه مدتی گذشت، به دینارها نیازمند شدم، سراغ آنها رفتم چیزی نیافتم، بر من بسیار گران آمد، بعداً فهمیدم پسرم جای آنها را یافته و دینارها را برداشته و برده است. و چیزی از آنها به دست من نرسید و همانطور شد كه امام فرموده بود.[4]
یك بار در شهر سامراء قحطی سختی روی آورد معتمد عباسی دستور داد كه مردم به نماز استسقاء یعنی طلب باران برخیزند، مردم سه روز پی در پی برای نماز به مصلی رفتند و دست به دعا برداشتند ولی باران نیامد، روز چهارم جاثلیق و پیشوای اسقفان مسیحی همراه مسیحیان و راهبان به صحرا رفت و یكی از راهبان هر وقت دست خود را به سوی آسمان بلند می كرد بارانی درشت فرو می ریخت. روز بعد جاثلیق همان كار را كرد و آنقدر باران آمد كه دیگر مردم تقاضای باران نداشتند، و همین موجب شگفتی و نیز شك و تردید و تمایل به مسیحیت در میان بسیاری از مسلمانان شد، و این وضع برخلیفه ناگوار بود، پس به دنبال امام حسن عسكری فرستاد و آن گرامی را از زندان آوردند. خلیفه به امام عرض كرد: امت جدت را دریاب كه گمراه شدند! امام فرمود: از جاثلیق و راهبان بخواه كه فردا سه شنبه به صحرا بروند. خلیفه گفت: مردم باران نمی خواهند چون به قدر كافی باران آمده است، بنابراین به صحرا رفتن چه فایده ای دارد؟
امام فرمود: برای آنكه انشاءالله تعالی شك و شبهه را برطرف سازم. خلیفه فرمان داد، و پیشوای اسقفان همراه راهبان سه شنبه به صحرا رفتند، امام حسن عسكری نیز در میان جمعیت عظیمی از مردم به صحرا آمد، مسیحیان و رهبانان برای طلب باران دست به سوی آسمان برداشتند، آسمان ابری شد و باران آمد، امام ـ علیه السلام ـ فرمان داد دست راهب معیّنی را بگیرند. و آنچه در میان انگشتان اوست بیرون آورند، در میان انگشتان او استخوان سیاه فامی از استخوان آدمی یافتند، امام استخوان را گرفت و در پارچه ای پیچید و به راهب فرمود اینك طلب باران كن. راهب این بار نیز دست به آسمان برداشت اما ابر كنار رفت و خورشید نمودار شد. مردم شگفت زده شدند، خلیفه از امام پرسید:
این استخوان چیست؟ فرمود: این استخوان پیامبری از پیامبران الهی است كه از قبور برخی پیامبران بر داشته اند و استخوان پیامبری ظاهر نمی شود جز آنكه باران می آید. امام را تحسین كردند، و استخوان را آزمودند دیدند همانطور است كه امام می فرماید.
امام ـ علیه السلام ـ باعث شد كه رفع شبهه از جامعه مسلمین شد و با خلیفه صحبت فرمود كه یاران و اصحابش را نیز از زندان آزاد كند. او نیز چنین كرد و امام در خانه اش در شهر سامراء مستقر گردید در حالیكه مورد تكریم و احسان قرار گرفت.[5]
مردی به نام كامل مدنی جهت پرسش مسائلی به محضر امام ـ علیه السلام ـ شرفیاب شد: همو می گوید: وقتی به خدمت حضرت رسیدم دیدم لباس سفید و نرمی بر تن دارند، نزد خود گفتم: ولی خدا و حجت او لباس نرم و لطیف می پوشد، و ما را به مساوات با برادران فرمان می دهد و از پوشیدن چنین لباسی باز می دارد! امام تبسم نمودند و آستینهای خود را بالا زد دیدم پلاسی سیاه و خشن در زیر لباس بر تن دارند، و فرمودند: ای كامل!) هذا لِلّهِ وَ هذا لَكُمْ (این پلاس خشن برای خدا و این لباس نرم كه روی آن پوشیده ام برای شماست.[6]
یكی از مواردی كه امام ـ علیه السلام ـ در زندان بود مردی از قبیله بنی جمع با آن حضرت در زندان بود و ادعا می كرد كه از علویان می باشد. امام ـ علیه السلام ـ فرمود اگر در جمع شما فردی كه جزو شما نیست می بود، می گفتم چه وقت نجات خواهی یافت و به مردی كه از قبیله بنی جمع بود اشاره فرمود كه بیرون رو و بیرون رفت، آنگاه به ما فرمود: این مرد از شما نیست از او در حذر باشید، گزارشی از آنچه گفته اید تهیه كرده كه هم اكنون در لباس اوست و به خلیفه نوشته است، برخی از ما به تفتیش او پرداخته گزارش را كه در لباس پنهان كرده بود یافتیم، چیزهای مهم و خطرناكی در باره ما نوشته بود.[7]
چند نفر از بنی عباس بر صالح بن وصیف وارد شدند در حالیكه وی امام حسن عسكری را زندانی كرده بود و به او گفتند كه بر آن حضرت سخت بگیر و هر چه می توانی او را در تنگنا قرار بده! صالح در پاسخ گفت: من دو نفر از بدترین اشخاص را مأمور امام كرده ام ولی هم اكنون آن دو اهل نماز و روزه شده اند و در عبادت به مقامی بزرگ نائل كشته اند.
آل عباس از صالح خواستند كه آن دو را بیاورند. پس از حضور آن دو، آنها را تهدید و توبیخ كردند كه چرا بر امام سختگیری نمی كنید؟ گفتند چه بگوییم در حق كسی كه روزها را روزه می گیرد و شبها را تا به صبح مشغول به عبادت است، با كسی حرف نمی زند و به چیزی جز عبادت مشغول نیست و هر وقت بر ما چشم می اندازد بدن ما می لرزد و چنان می شویم كه مالك نفس خویش نیستیم. آل عباس پس از شنیدن این مسائل در كمال خجلت و ذلت رفتند.[8]
اسحاق كندی فیلسوف عراق بود. او به تألیف كتابی پرداخت كه قرآن دارای تناقض است و برای نوشتن آن چنان سرگرم و مشغول شد كه از مردم كناره گرفت و به تنهایی در خانه خویش به این كار مبادرت می ورزید تا اینكه یكی از شاگردان او به محضر امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ شرفیاب شد. امام به او فرمود: آیا در میان شما یك مرد رشید و جوانمرد پیدا نمی شود كه استاد شما را از این كاری كه شروع كرده منصرف سازد؟!
عرض كرد: ما از شاگردان او هستیم، چگونه می توانیم در این كار یا كارهای دیگر بر او اعتراض نماییم!
امام ـ علیه السلام ـ فرمود: آیا آنچه بگویم به او می رسانی؟
گفت: آری. فرمود: نزد او برو و با او انس بگیر و او را در كاری كه می خواهد انجام دهد یاری نما، آنگاه بگو سؤالی دارم آیا می توانم از شما بپرسم؟ به تو اجازه سؤال می دهد، بگو: اگر گوینده قرآن نزد تو آید، آیا احتمال می دهی كه منظور او از گفتارش معانی دیگری غیر آن باشد كه تو پنداشته ای؟ خواهد گفت: امكان دارد، چون او اگر به مطلبی توجه كند می فهمد و درك می كند. هنگامی كه جواب مثبت داد بگو: از كجا اطمینان پیدا كرده ای كه مراد و منظور قرآن همان است كه تو می گویی؟! شاید گوینده قرآن منظوری غیر از آنچه تو به آن رسیده ای داشته باشد، و تو الفاظ و عبارات را در غیر معانی و مراد آن بكار می بری! آن مرد نزد اسحاق كندی رفت، و به همان ترتیب با او مهربانی كرد تا سرانجام سؤال را مطرح نمود،كندی از او خواست كه سؤال خود را تكرار كند، و به فكر
فرو رفت، وآن را بنا بر لغت محتمل بر حسب اندیشه ممكن دانست.
شاگردش را سوگند داد كه این سؤال از كجا برای تو مطرح شد. شاگرد گفت: چیزی بود كه به خاطرم رسید و سؤال كردم! گفت: ممكن نیست تو و افرادی مانند تو به چنین سؤالی راه یابند. بگو این سؤال را از كجا آوردی؟
شاگرد گفت: ابو محمد امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ به من چنین فرمان داد.
كندی گفت: اینك درست گفتی، چنین سؤالی جز از آن خاندان نمی تواند بود. آنگاه آنچه در آن زمینه نوشته بود در آتش ریخت و سوزاند. [9]
علی بن عاصم كوفی به خدمت امام عسكری ـ علیه السلام ـ رسید، امام بساطی را به اونشان داد كه مسند بسیاری از انبیاء و مرسلین ـ علیهم السلام ـ بود و در آن آثار قدمهای ایشان دیده می شد.
علی بن عاصم می گوید خود را بر روی آن انداختم و بر آن و بر دست مبارك امام ـ علیه السلام ـ بوسه زدم و گفتم من از نصرت شما عاجزم و عملی ندارم غیر از موالات و دوستی شما و بیزاری جستن از دشمنان شما و لعن كردن آنها، آنهم در خلوت. پس حال من چگونه خواهد بود.
امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ فرمود: پدرم از جدم رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ حدیث كرد كه فرمود: هر كه از نصرت ما اهل بیت ضعف پیدا كند و در پنهان دشمنان ما را لعنت نماید، خداوند تبارك و تعالی صورت او را به جمیع ملائك می رساند. پس هر زمانی كه لعن كند یكی از شما دشمنان ما را، فرشتگان بالا برند و لعنت كنند كسی را كه دشمنان ما را لعنت نمی كند. وهر گاه صدای دوست ما به ملائكه برسد برایش استغفار كنند و در حقش دعا می نمایند و گویند.
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی رُوحِ عَبْدِكَ هَذاالَّذِی بَذلَ فِی نُصْرَهِ اَوْلِیائِه جَهْدهُ وَ لَوْ قَدَرَ عَلی اَكْثَرِ مِنْ ذلِكَ لَفَعَلَ.
بار پروردگارا بر روح این بنده ات كه در راه یاری اولیائت تلاش می كند درود بفرست كه اگر بیشتر از این قدرت داشت انجام می داد.
آنگاه ندا از جانب پروردگار می آید كه ای ملائكه من، استجابت كردم دعای شما را در حق این بنده ام و شنیدم ندای شما را و صلوات و درود فرستادم بر روح او با ارواح ابرار و او را از مصطفین اخیار قرار دادم.[10]
یكی از نوادگان امام صادق ـ علیه السلام ـ به نام حسین ساكن قم و مبتلا به شرابخواری بود یك بار برای حاجتی به در خانه احمد بن اسحق كه وكیل اوقاف قم بود رفت و اجازه خواست تا با احمد بن اسحاق ملاقات كند ولی احمد به او راه نداد.
سید با حال غم و اندوه به خانه خود بازگشت، در همان سال احمد بن اسحق به حج مشرف شده همینكه در بین راه به سامراء رسید اجازه خواست كه با امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ ملاقات كند. ولی امام به او اجازه نداد.
احمد گریه طولانی و تضرع نمود تا آن گرامی به او اجازه داد، همینكه خدمت آن حضرت رسید عرض كرد ای پسر رسول خدا برای چه مرا از زیارت خود منع نمودی و حال آنكه من از شیعیان و موالیان تو هستم؟!
فرمود: برای آنكه تو پسر عموی ما را از در منزل خود راندی.
احمد گریه كرد و گفت به خداوند متعال قسم كه او را رد نكردم مگر به خاطر آنكه از گناهش توبه كند.
فرمود: راست گفتی ولكن چاره ای نیست جز آنكه به سادات احترام بگذاری و در هر حالی آنها را حقیر نشماری و به آنها اهانت نكنی كه در غیر این صورت از زیانكاران خواهی بود زیرا كه آنها منتسب به ما هستند.
احمد بن موسی به قم برگشت، طبقات مختلف مردم به دیدن او آمدند و حسین نیز با ایشان بود. همینكه چشم احمد به او افتاد از جای خود برخاست او را در آغوش گرفت و بالای مجلس نشانید. حسین این كار را از او بعید می دانست به همین جهت پرسید: چه شد كه روش تو عوض شده است؟ داستان خود را با امام عسكری ـ علیه السلام ـ شرح داد. حسین به محض شنیدن از كرده خود پشیمان شد واز كارهای زشت خویش توبه كرد و به خانه آمد و آنچه از آثار گناه وجود داشت نابود كرد و پرهیزكاری و ورع را پیشه نمود و پیوسته ملازمت عبادت و مساجد را داشت و متعكف در مساجد بود تا وفات نمود و در نزدیكی قبر مطهر حضرت فاطمه معصومه ـ علیها السلام ـ به خاك سپرده شد.[11]
(در اینجا تذكر این نكته لازم است كه در مورد فوق امام ـ علیه السلام ـ با علم امامت می دانست كه حسین توفیق توبه اش در احسان به اوست ولكن این بدین معنی نیست كه هر آلوده به گناهی را باید احسان نمود چه بسا جرئت و گستاخی در انجام معاصی بر ایشان بیشتر خواهد شد).
احمد بن عبید الله بن خاقان متصدی اراضی و خراج قم بود، روزی در مجلس او سخن از علویان و عقاید آنها به میان آمد. احمدبن عبید الله كه خود از ناصبیان سرسخت و منحرف از اهل بیت ـ علیهم السلام ـ بود ضمن صحبت گفت:
من در سامرا، كسی از علویان را همانند حسن بن علی بن محمد بن علی الرضا امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ در روش و وقار و عفت و نجابت و فضیلت و عظمت در میان خانواده خویش و میان بنی هشام، ندیدم و نشناختم، خاندانش او را بر بزرگسالان و محترمان خود مقدم می داشتند و در نزد سران سپاه و وزیران و عموم مردم نیز همان وضع را داشت. به یاد دارم روزی نزد پدرم بودم، دربانان خبر آوردند ابومحمدبن الرضا امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ آمده است.
پدرم به صدای بلند گفت: بگذارید وارد شود، من از اینكه دربانان نزد پدرم از امام به كینه و احترام یاد كردند شگفت زده شدم زیرا نزد پدرم جز خلیفه یا ولیعهد یا كسی را كه خلیفه دستور داده باشد از او به كینه یاد كنید، به كینه یاد نمی كردند، آنگاه مردی گندمگون، خوش قامت، خوشرو، نیكو اندام، جوان و با هیبت و جلال وارد شد.
چون چشم پدرم بر او افتاد برخاست و چندگام به استقبال رفت. به یاد نداشتم پدرم نسبت به كسی از بنی هاشم یا فرماندهان سپاه چنین كرده باشد، با او دست در گردن آورد و صورت و سینه او را بوسید و دست او را گرفت و او را بر جای نماز خود نشانید، و خود در كنار او رو به او نشست و با او به صحبت پرداخت، و در ضمن صحبت به او فدایت شوم می گفت: و من از آنچه می دیدم در شگفت بودم، ناگهان دربانی آمد و گفت: (موفق عباسی) آمده است و معمول این بود كه چون موفق می آمد پیشتر از او دربانان و نیز فرماندهان ویژه سپاه او می آمدند و در فاصله درب خانه تا مجلس پدرم در دو صف می ایستادند و به همین حال می ماندند تا موفق بیاید و برود.
پدرم پیوسته متوجه ابو محمد ـ علیه السلام ـ بود و با او گفتگو می كرد تا آنگاه كه چشمش به غلامان مخصوص موفق افتاد، در این موقع به آن حضرت گفت: فدایت شوم اگر مایلید تشریف ببرید. و به دربانان خود گفت او را از پشت دو صف ببرند تا موفق او را نبیند، امام برخاست و پدرم نیز برخاست و با او دست در گردن آورد، و امام ـ علیه السلام ـ رفت.
من به دربانان و غلامان پدرم گفتم: وه این چه كسی بود كه او را درحضور پدرم به كینه یاد كردید، و پدرم با او چنین رفتاری داشت؟
گفتند: او یكی از علویان است كه به او حسن بن علی می گویند و به ابن الرضا معروف است. شگفتی من بیشتر شد، و پیوسته آن روز نگران و در اندیشه بودم تا شب شد، و عادت پدرم این بود كه پس از نماز عشا می نشست و گزارشها و اموری راكه لازم بود به سمع خلیفه برساند رسیدگی می كرد، وقتی نماز خواند و نشست آمدم و نشستم، كسی پیش او نبود، پرسید: احمد! كاری داری؟
گفتم: آری پدر، اگر اجازه می دهی بگویم؟
گفت: اجازه داری. گفتم: پدر! این مرد كه صبح او را دیدم چه كسی بود كه نسبت به او چنین بزرگداشت و احترامی نمودی و در سخنت به اوفدایت شوم می گفتی، و خودت و پدر و مادرت را فدای او می ساختی!
گفت: پسرم! او امام رافضیان، حسن بن علی معروف به ابن الرضا است.
آنگاه اندكی سكوت كرد، من نیز ساكت ماندم، سپس گفت: پسرم، اگر خلافت از دست خلفای بنی عباس بیرون رود كسی از بنی هاشم جز او سزاوار آن نیست، و این به جهت فضیلت و عفت و زهد و عبادت و اخلاق نیكو و شایستگی اوست، اگر پدر او را می دیدی مردی بزرگوار و با فضیلت را دیده بودی.
با این سخنان اندیشه و نگرانیم بیشتر و خشمم نسبت به پدرم افزوده شد، و دیگر مهمی جز آن نداشتم كه درباره امام پرس و جو كنم و پیرامون او كاوش و بررسی نمایم، و از هیچیك از بنی هاشم و سران سپاه و نویسندگان و قاضیان و فقیهان و دیگر افراد، درباره امام سؤالی نكردم مگر آنكه او را نزد آنان در نهایت بزرگی و ارجمندی و والائی یافتم و همه از او به نیكی یاد می كردند و او را بر تمامی خاندان و بزرگان خویش مقدم می شمردند، و بدین گونه مقام امام ـ علیه السلام ـ نزد من عظمت یافت زیرا هیچ دوست و دشمنی را ندیدم مگر آنكه در مورد او به نیكی سخن می گفت و او را می ستود.[12]
ابو حمزه می گوید: مكرر دیدم امام با غلامان (كه از ملل مختلف بودند و ترك و رومی و دیلمی و روسی در میان آنان بود) به زبان خودشان سخن می گوید، من شگفت زده شدم، پیش خود می گفتم امام در مدینه متولد شده چگونه به زبانهای مختلف تكلم می كند، آن گرامی به من رو آورد و فرمود: همانا خدای عزیز و جلیل حجت خود را از سایر آفریدگان ممتاز نموده و به او معرفت هر چیز را عطا فرموده، امام لغتهای گوناگون و نسب ها و پیشامدها را می داند و اگر چنین نباشد تفاوتی میان امام و مردم نخواهد بود.[13]
ابی هاشم می گوید: از امام حسن عسكری درباره این آیه شریفه پرسیدم:
ثُمَّ أوْرَثْنا الكِتابَ اَّلذِینَ اصْطَفْینا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُم ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُم مُقْتَصِدٌ، وَ مِنْهُم سابِقٌ بِالْخَیْراتِ بِاِذْنِ اللهِ[14]
آنگاه این كتاب را به آن كسان از بندگانمان كه انتخاب نمودیم به میراث دادیم وبعضی ایشان ستمگر خویشند و بعضی معتدلند و بعضی به اذن خدا به سوی نعمتها می شتابند.
امام ـ علیه السلام ـ فرمود: هر سه دسته مربوط به آل محمد ـ علیهم السلام ـ می باشند. آنكه بر خود ظلم روا داشته كسی است كه اقرار به امام ننموده و مقتصد كسی است كه عارف به مقام امام است و گروه سوم اشخاصی هستند كه سبقت در گرفتن فیض و خیرات از امام ـ علیه السلام ـ دارند.
ابی هشام می گوید: من در فكر فرو رفتم كه این چه عظمتی است كه نصیب امامان ـ علیهم السلام ـ شد. و مقداری هم اشك ریختم كه وجود مبارك امام عسكری ـ علیه السلام ـ نگاهی به من انداخت و فرمود: مسئله بالاتر از آن است كه تو فكر می كنی و تو به عظمت و شأن آل محمد ـ علیهم السلام ـ شكر خدا را بجا آور و از او بخواه كه توفیق تمسك جستن به ریسمان ولایتشان را به تو عنایت فرماید زیرا در روز قیامت به همان خوانده خواهی شد زیرا فردای قیامت هرانسانی را با امامش مشحور می كنند امیدوارم كه به راه خیر سیر كنی.[15]
جعفر بن شریف جرجانی می گوید: به حج مشرف شدم و به زیارت امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ نائل شدم. با من مقداری از اموال شیعیان بود كه می باید به محضر امام ـ علیه السلام ـ تقدیم كنم. فكر می كردم از اما بپرسم كه مالها را به چه كسی بپردازم. امام فرمود: آنچه همراه داری به مبارك خادم بده. جعفر گفت: من چنین كردم و در هنگام خروج از خانه حضرت، گفتم كه شیعیان جرجان به شما سلام می رسانند. فرمود: مگر بعد از اعمال حج به جرجان برنمی گردی؟ عرض كردم: برمی گردم، فرمود: از امروز تا صد و هفتاد روز دیگر برمی گردی به جرجان و آن روز جمعه سیم ماه ربیع الثانی می باشد برو به راه راست و خداوند ترا به سلامت به خانوده ات باز خواهد گرداند. در نبود تو نوه ات متولد شده او را صلت بن شریف بن جعفربن شریف نام گذار و بزودی خداوند او را به حد كمال می رساند و او از اولیاء ما باشد جعفر می گوید عرض كردم: ای پسر رسول خدا ابراهیم بن اسماعیل جرجانی از شیعیان شماست به اولیاء و دوستان شما زیاد محبت می كند و همیشه از مال خود در سال صد هزار درهم می پردازد و در جرجان از اشخاص خیر است.
امام ـ علیه السلام ـ فرمود: خداوند به ابو اسحاق ابراهیم بن اسماعیل جزای خیر دهید و گناهان او را بیامرزد و به او پسری عنایت فرماید، از جهت بدن سالم و قائل به حق باشد به ابراهیم بگو كه حسن بن علی می گوید نام پسرت را احمد بگذار.
جعفر بن شریف می گوید: از محضر امام ـ علیه السلام ـ مرخص شدم و حج را به جا آوردم و سلامت برگشتم روزی كه وارد وطن خود جرجان شدم روز جمعه سیم ربیع الثانی بود همانطور كه امام فرموده بود.
دوستان و یاران به دیدن من آمدند و به آنها گفتم امام ـ علیه السلام ـ وعده داده كه در پایان امروز اینجا تشریف بیاورد، خود را مهیا كنید و هر نوع سؤال و حاجتی دارید آماده سازید.
شیعیان پس از اقامه نماز ظهر و عصر همگی در خانه من جمع شدند كه ما ملتفت نشدیم مگر آنكه ناگاه آن حضرت را دیدیم كه بر ما وارد شد و ما اجتماع كرده بودیم پس سلام كرد و ما از آن بزرگوار استقبال نمودیم و دست شریفش را بوسه زدیم.
امام ـ علیه السلام ـ فرمود: من به جعفر بن شریف وعده داده بودم كه در پایان امروز به نزد شما آیم. نماز ظهر و عصر را در «سرمن رأی» بجا آوردم و بعد به سوی شما برای تجدید عهد آمدم و هم اكنون نزد شما هستم و هر نوع سؤال و حاجتی دارید بازگو نمایید.
اول كسی كه سؤال كرد نضربن جابر بود، گفت: ای پسر رسول خدا پسر من دید چشمش را از دست داده از خدا بخواه كه بینایی دوباره به او برگردد.
امام عسكری ـ علیه السلام ـ فرمود: او را بیاور، پسرم را نزد حضرت بردم دست مباركش را بر چشمهای او گذاشت و او چشمهایش بینا شد و بعد از نضربن جابر یك یك آمدند و حاجات خود را به امام گفتند آن گرامی همگی را برآورد و بعد در حق همه دعای خیر فرمود و در همان روز مراجعه نمود.[16]
امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ برای علی بن حسین بن بابویه قمی كه از بزرگان فقهای شیعه محسوب می شود نوشت:
به نام خداوند بخشنده مهربان، ستایش خدای را كه پروردگار جهانیان است، سر انجام نیكو برای پرهیزكاران و بهشت برای یكتاپرستان و آتش برای كافران خواهد بود، و ستیزه و تجاوز جز بر ستمكاران نیست، وخدایی جز الله كه بهترین آفرینندگان است نمی باشد، و درود و رحمت خدا بر بهترین آفریدگانش محمد و خاندان پاك او باد.
بعد از حمد و ثنای الهی، ترا ای بزرگمرد و مورد اعتماد و فقیه پیروان من، ابوالحسن علی بن حسین قمی، كه خدایت به آنچه رضای اوست موفق فرماید و از نسلت فرزندان شایسته برآورد، سفارش می كنم به پرهیزكاری در پیشگاه خدا و برپاداشتن نماز و پرداخت زكات زیرا نماز كسی كه زكات نمی پردازد پذیرفته نمی شود و به تو سفارش می كنم كه از خطای مردم درگذری، و خشم خویش فرو بری، وبه خویشاوندان صله و رسیدگی نمایی، و با برادران مواسات كنی، و در رفع نیازهای آنان در سختی و آسایش بكوشی، و در برابر نادانی و بی خردی افراد بردبار باشی و در دین ژرف نگر و در كارها استوار و با قرآن آشنا باشی، و اخلاق نیكو پیشه سازی و امر به معروف و نهی از منكر كنی، خدای متعال می فرماید:
«لاَخَیْر فیِ كَثیرٍمِنْ نَجْواهُمْ اِلاّ مَنْ اَمَرَ بِصَدَقَهٍ اَوْ مَعْروفٍ اَوْ اِصْلاحٍ بَیْنَ النّاسِ»[17]
در بسیاری از سخنانشان با هم خیری نیست مگر كسی كه به صدقه دادن یا نیكی كردن یا اصلاح میان مردم فرمان دهد.
از همه بدیها و زشتیها خودداری كن، و بر تو باد كه نماز شب بخوانی، همانا پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ به علی (علیه اسلام) سفارش كرد و فرمود: ای علی بر تو باد نماز شب، بر تو باد نماز شب، برتو باد نماز شب، و كسی كه نماز شب را سبك بشمارد از ما نیست و به سیره ما عمل نكرده است.
پس به سفارش من عمل كن و به شیعیان من نیز دستور بده آنچه به توفرمان دادم همانطور عمل كنند، و بر تو باد كه صبر و شكیبایی ورزی و منتظر فرج باشی، همانا پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود: افضل اعمال امت من انتظار فرج است.
شیعیان ما پیوسته در حزن و اندوه خواهند بود تا فرزندم امام قائم ـ علیه السلام ـ ظاهر شود، همان كه پیامبر (صلی الله علی و آله) بشارت داد كه زمین را از قسط و عدل پر می كند همچنانكه از ظلم و جور پر شده است.
ای بزرگمرد و مورد اعتماد من اباالحسن، صبر كن و شیعه مرا به صبر فرمان ده، همانا زمین از آن خداست كه بندگانش را وارث آن می سازد، و سر انجام نیكو برای پرهیزكاران است و سلام و رحمت خدا و بركات او بر تو و بر همه شیعیانم باد و خدا ما را كافی است و چه خوب وكیل و مولی و یاوری است.[18]
علی بن جعفر از حلبی نقل می كند كه گفت ما برای دیدار با امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ اجتماع كردیم، امام ـ علیه السلام ـ برای حفظ جان شیعیان خویش نوشته ای فرستاد كه كسی به من سلام نكند، با دست به سوی من اشاره ننماید زیرا شما در امان نیستید. راوی می گوید: در كنار من جوانی ایستاده بود، به او گفتم: اهل كجا هستی؟ پاسخ داد: اهل مدینه می باشم، گفتم: اینجا چكار می كنی؟ گفت: در میان ما درباره امام حسن عسكری اختلاف شده بود، آمدم تا از نزدیك آن گرامی را زیارت كنم و از او كلامی بشنوم و یا از او دلالتی ببینم تا قلبم آرام گردد و بدان كه من از نوادگان ابوذر غفاری هستم. در همین بین امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ با خادمش ظاهر شد و همین كه به ما رسید نگاهی به جوانی كه در كنارم بود نمود و فرمود: آیا تو غفاری هستی؟ عرض كرد: آری، فرمود: مادرت حمدویه چه كرد؟ عرض كرد صالحه است و امام عبور كرد و گذشت.
به جوان گفتم آیا او را از قبل دیده بودی و او را می شناختی؟ گفت: نه. گفتم: پس بر تو این دیدار سود داشت و به آرزویت رسیدی. گفت: برای دیگران نیز چنین بود.[19]
یك بار برای امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ نوشتند كه آیا جایز است كسانی را كه تا امام موسی كاظم ـ علیه السلام ـ را قبول دارند دوست داشته باشیم و یا آنكه باید از آنها تبری بجوییم؟
امام ـ علیه السلام ـ در پاسخ نوشتند: از آنها تبری جویید، آنها را دوست نداشته باشید، بیمار شدند به عیادتشان نروید و در تشییع جنازه آنها شركت نكنید و بر آنها نماز نخوانید. و این موارد فرق نمی كند كه كسی انكار امامی از امامان را نماید و یا كسی كه دارای مقام امامت نیست جزء امامان بداند و یا قائل به سه خدا و تثلیث باشد. و بدانید كه منكر امامان آخرین همانند منكر امامان اولین است و كسی كه به امامان می افزاید مثل كسی است كه از امامان كم می كند.[20]
حجاج بن سفیان عبدی می گوید: پسرم در شهر بصره بیمار بود برای امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ نامه نوشتم و از آن گرامی تقاضای دعا برای فرزندم نمودم، امام ـ علیه السلام ـ در پاسخ مرقوم فرمود:
اگر فرزندت مؤمن باشد خداوند او را مورد رحمت خویش قرار دهد. از بصره برایم خبر آمد كه در همان روز كه امام ـ علیه السلام ـ پاسخ مرا دادند فوت كرده است و البته پسرم به خاطر اختلافی كه در شیعه رخ داده بود شك در امامت داشت.[21]
عیسی بن صبیح می گوید: یك بار در حبس بودم كه امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ بر ما وارد شد. من به مقام ایشان آشنا بودم. آن بزرگوار به من فرمود: تو سنت شصت و پنج سال است و حتی ماه و روز آن را نیز فرمود. من همراهم كتاب دعایی بود كه تاریخ ولادتم را در آن نوشته بودند در آن كه نگاه كردم دیدم دقیقاً همانطور است كه امام ـ علیه السلام ـ فرمودند.
امام فرمود: آیا خداوند به تو فرزندی عنایت كرده است؟ عرض كردم خیر، فرمود: پروردگارا به او فرزندی عنایت كن كه بازوی او باشد و چه خوب بازویی است فرزند. سپس عرض كردم آیا شما فرزند دارید؟
فرمود: آری والله بزودی برای من پسری خواهد بود كه دنیا را پر از عدل و داد خواهد كرد ولی هم اكنون فرزندی ندارم.[22]
محمد بن أقرع می گوید: برای امام عسكری ـ علیه السلام ـ نوشتم كه آیا امام هم مثل سایر مردم محتلم می شود و پیش خودم می گفتم كه احتلام شیطنت است و خداوند اولیائش را از آن منزه نموده است. پاسخ نوشته ام آمد كه: امامان ـ علیه السلام ـ حالشان در خواب مثل حالشان در بیداری است و خواب چیزی را برای آنها تغییر نمی دهد خداوند تبارك و تعالی همانطور كه تو حدیث نفس كردی ایشان را گرفتار نفوذ شیطان نمی كند.[23]
حسن بن طریف گفت: برای امام ـ علیه السلام ـ نامه نوشتم كه معنای بیان رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ كه درباره امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ فرموده چیست؟
مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِیُّ مَوْلاهُ هر كس من مولی و سرپرست اویم علی ـ علیه السلام ـ نیز مولی و سرپرست اوست.
امام ـ علیه السلام ـ فرمود: پیامبر با این گفتار خواسته است او را در هنگام تفرقه و نفاق به عنوان رهبر و راهنمای حزب الله قرار دهد.[24]
محمد بن ربیع شیبانی می گوید: در شهر اهواز با مرد مشركی كه قائل به ثنویت بود مناظره كردم و بعد سفری به سر من رأی رفتم در حالی كه مقداری از حرفهای آمیخته به شك مشرك بر قلبم اثر گذاشته بود.
بر درب خانه احمد بن خضیب نشسته بودم كه ناگهان وجود نازنین امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ را مشاهده كردم كه از خانه خارج شد و نگاهی به من كرد و بدون آنكه من آغاز به سخن كنم با انگشت سبابه به من اشاره كرد و فرمود:) أحَدْ أحَدْ فَوَحَّد (یكی است یكی است پس او را یكی بدان. من از شدت احساسات و هیجان بیهوش شده و افتادم.[25]
ابی سهیل بلخی می گوید: شخصی برای امام عسكری ـ علیه السلام ـ نوشت كه پدر و مادر من دعا را كنید، مادرش منحرف وپدرش مؤمن بود امام نوشتند خداوند پدرت را بیامرزد!
دیگری از حضرت خواست در حق پدر و مادرش دعا كند، مادرش مؤمنه بود و پدرش منحرف بود. امام نوشتند خداوند مادرت را بیامرزد![26] ابی هشام می گوید: بعضی از دوستان امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ برای حضرت نوشتند تا دعایی به آنها بیاموزد. آن گرامی نوشتند كه اینگونه دعا كنید:
یا اَسْمَعَ السّامِعینَ، وَیا أبْصَرَ المُبْصِرینَ، یا عِزَّ النّاظرینَ، وَیا أسْرَعَ الحْاسِبینَ وَ یا اَرْحَمَ الرّحمِینَ، و یا اَحْكَمَ الحْاكِمینَ، صَلِّ علی محُمد و آل محمد، وَ اَوْسِعْ لیِ فیِ رِزْقِی، وَ مَدَّلیِ فیِ عُمْرِی، وَ امنُنْ عَلیَّ بِرَحمْتِكَ وَ اجْعَلْنیِ ممَِّنْ تَنْصُرُ بِه لِدینِكَ وَ لاتَسْتَبْدِلْ بیِ غَیْری.
ای شنوا ترین شنوندگان، و ای بینا ترین بینندگان، ای عزت ناظرین، ای سریعترین حسابرس بندگان، ای رحیم ترین رحم كنندگان، ای محكمترین حاكمان، درود بر محمد و آلش بفرست و روزیم را توسعه ده، عمرم را طولانی كن و بر من منت بگذار و رحمتت را شامل حالم فرما و مرا از جمله كسانی قرار ده كه یاری دینت كنم و مرا از درخانه ات نران تا دیگری را جایگزین من نمایی!
ابوهاشم می گوید: در دلم می گفتم خدایا مرا در حزب و زمره خودت قرار بده كه ناگاه امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ روی به من نمود و فرمود:
أنْتَ فیِ حِزْبِهِ وَ فیِ زُمْرَتِهِ، اِذ كُنْتَ بِاللهِ مُؤمِناً، و لِرَسُولِهِ مُصَدَّقاً وَ لأِولِیائِهِ عارِفاً وَ لَهُمْ تابِعاً.
تو در حزب و زمره خدا هستی تا مادامی كه به او مؤمن باشی، پیامبرش را تصدیق كنی، اولیائش را بشناسی و تبعیت نمایی.[27] محمد بن حسین بن شمون می گوید: نامه ای برای امام ـ علیه السلام ـ نوشتم و از فقر شكایت كردم و بعد پیش خود گفتم اینكه امام صادق ـ علیه السلام ـ فرموده فقر با داشتن ولایت اهل بیت ـ علیهم السلام ـ بهتر است از ثروت با دشمنان ایشان بودن، كه جواب امام عسكری ـ علیه السلام ـ آمد كه خداوند دوستان ما را وقتی گرفتار گناهان می شوند توسط فقر دفع ضرر گناه می نماید و از بسیاری از آنها در می گذرد وتو همانطور كه حدیث نفس كردی فقیر باشی و با ما باشی بهتر است از اینكه غنی و ثروتمند باشی ولی با دشمنان ما باشی. آری ما پناهگاه كسانی هستیم كه به ما پناه می برند و نوریم برای كسانی كه از ما كسب نور نمایند و محل اعتصام می باشیم برای اشخاصی كه به ما تمسك می جویند. كسی كه ما را دوست بدارد با ما در مقام أعلی خواهد بود و هر كه از ما منحرف شود جایگاهش آتش است.[28]
از نوشته های امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ به علی بن الحسین بن بابویه قمی است كه :
اعتصام به ریسمان پروردگار داشته باش... عاقبت خیر به متقین تعلق دارد، بهشت جایگاه خدا پرستان و دوزخ محل ملحدین است، وسختی جایز نیست مگر بر ستمكاران و خدایی نیست جز الله كه بهترین خالقین است، و درود بر بهترین خلق او حضرت محمد و عترت پاكیزه اش.
ای ابن بابویه بر تو باد به صبر و انتظار فرج زیرا كه رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود: بهترین اعمال امت من انتظار فرج است.
حزن و اندوه شیعیان ادامه دارد تا اینكه فرزندم (حضرت مهدی عج الله تعالی فرجه) ظاهر شود یعنی همان كسی كه پیامبر درباره اش فرمود:
زمین را پر از عدل و داد خواهد كرد همانطور كه پر از ظلم و جور شده باشد. ای شیخ صبر كن و جمیع شیعیان مرا نیز امر به صبر بنما زیرا كه بالاخره وارث زمین به اراده پروردگار، بندگان متقی حضرت اویند.
«و السَّلامُ عَلَیْكَ وَ عَلی جَمیعِ شیعتنا، وَ رَحْمَه اللهِ وَ بركاته و صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِه».[29]

[1] . بحار، ج50، ص245.
[2] . كمال الدین، ج2، ص194.
[3] . اصول كافی، ج1، ص512 و بحار، ج50، ص254.
[4] . احقاق الحق، ج12، ص470.
[5] . احقاق الحق، ج13، ص 464.
[6] . بحار، ج50، ص253.
[7] . بحار، ج50، ص254.
[8] . ارشاد مفید، ص324.
[9] . مناقب، ج4، ص424.
[10] . بحار، ج50، ص316.
[11] . بحار، ج50، ص323.
[12] . ارشاد مفید، ص318 و 322.
[13] . ارشاد مفید، ص318 و 322.
[14] . فاطر-32.
[15] . بحار، ج50، ص259.
[16] . بحار، ج50، ص 262.
[17] . سبأ ـ 114.
[18] . زندگانی امام حسن عسكری، ص28، نقل از انوارالبهیه.
[19] . بحار، ج50، ص 274.
[20] . بحار، ج50، ص 247.
[21] . بحار، ج50، ص 276 و 290.
[22] . بحار، ج50، ص274.
[23] . بحار، ج50، ص290
[24] . بحار، ج50، ص 276 و 290.
[25] . كشف الغمه، ج3، ص305.
[26] . كشف الغمه، ج3، ص 305.
[27] . مناقب، ج4، ص439 و 435.
[28] . مناقب، ج4، ص 439 و 435.
[29] . بحار، ج50، ص 318.
سيد كاظم ارفع ـ سيره عملي اهل بيت (ع)، ج13، ص6
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 20:26  توسط محمد   | 

باسمه تعالی

خلفاي معاصر امام حسن عسکري (علیه السلام)

امام عسكری ـ علیه السلام ـ در مدت كوتاه امامت خویش با سه نفر از خلفای عباسی كه هر یك از دیگری ستمگرتر بودند، معاصر بود، این سه تن عبارتند از:
1 - المعتزّ بالله (252 - 255)
2 - المهتدی الله (255 - 256)
3 - المعتمد بالله (256 - 279)
خلفای عباسی كه روز نخست به نام طرفداری از علویان و به عنوان گرفتن انتقام آنان از بنی امیه قیام كردند، آنچه را كه قبلاً به مردم وعده داده بودند، نادیده گرفته و مانند خلفای بنی امیه و بلكه بدتر از آنان ستمگری و خود كامگی را آغاز كردند.
برای ارائه كارنامه سیاه خلفای عباسی كه با امام عسكری ـ علیه السلام ـ معاصر بودند، ذیلاً به حوادث دوران حكومت ‏و چگونگی زمامداری آنان را به صورت فشرده اشاره می‏كنیم:
1 - معتزّ
وی فرزند متوكل عباسی است كه پس از بركناری مستعین در سال 252 زمام امور را به دست گرفت و راه پیشینیان را تعقیب كرد.
پس از قتل متوكل، تركان بر امور كشور مسلط شدند و به جای اینكه خلیفه فرمانده آنان باشد، خلیفه را به زیر فرمان خود در آوردند، به گونه‏ای كه اگر خلیفه به خواسته‏های آنان تن نمی‏داد، نقشه بركناری یا قتل او را می‏كشیدند. داستانی كه ذیلاً یادآور می‏شویم گواه این معنا است:
روزی «معتز» گروهی از همفكران و محرمان اسرار خود را در مجلسی گرد آورد سپس ستاره‏شناسی را احضار كردند تا مدت خلافت وی را تعیین كند. در این موقع ظریفی كه در مجلس بود، گفت: من بیش از ستاره شناس، از مدت خلافت و عمر او آگاهم. آنگاه نظریه خود رإ؛ ّّل چنین بیان كرد: تا روزی كه تركان هوادار خلیفه هستند و دوام حكومت او را بخواهند، او بر مسند خلافت مستقر خواهد بود و روزی كه مورد خشم آنان قرار گیرد و علاقه آنان از او قطع شود، آن روز پایان حكومت او خواهد بود![1]
قتل معتزّ
بر اثر نفوذ و تسلط تركان در دربار خلافت، وضع به گونه‏ای بود كه خلیفه یك مقام تشریفاتی بیش نبود ورتق وفتق امور عملاً در دست تركان قرار داشت.
روزی گروهی از تركان وارد قصر معتز شدند و او را كشان كشان به اتاقی بردند، آنگاه او را با چوب و چماق كتك زده و پیراهنش را سوزاندند و او را در حیاط قصر زیر آفتاب نگه داشتند. آفتاب آن روز به قدری گرم بود كه زمین مانند تنور داغ بود و هیچ كس نمی‏توانست دو پای خود را بر روز زمین بگذارد و ناچار بود به اصطلاح پا بپا شود. در این موقع تركان او را از مقام خلافت خلع كردند و گروهی را بر این خلع گوه گرفتند. سپس به منظور قتل خلیفه معزول تصمیم گرفتند او را به یك نفر بسپارند تا در اثر گرسنگی و تشنگی و شكنجه‏های فراوان به زندگی او خاتمه دهد. بدین گونه خلیفه را در حالی كه نیمه جانی در بدن داشت، در سردابی جا دادند و درب سرداب را با خشت و گچ مسدود كردند و معتز به همان حالت زنده به گور شد![2]
2 مهتدی
«مهتدی»، دومین خلیفه معاصر امام یازدهم، و چهاردهمین خلیفه عباسی بود كه پس از قتل برادرش «معتز» در سال 255 ه بر مسند خلافت تكیه زد.
مهتدی نیز بسان برادر، استقلالی در كارها نداشت و پیوسته بازیچه دست تركان دربار عباسی بود. مهتدی، در قیاس با دیگر خلفای عباسی، فردی معتدل بود، و از نظر اخلاق و رفتار بی شباهت به «عمر بن عبدالعزیز» در میان خلفای بنی امیه نبود. او گاهی می‏گفت: در میان خلفای اموی حداقل یك فرد پاكدامن (عمر بن عبدالعزیز) وجود داشت، برای ما بسیار شرم آور است كه در میان خلفای عباسی كسی شبیه و مانند او نباشد؛ ازینرو او نیز همچون عمر بن عبدالعزیز تا حدودی به شكایات مردم رسیدگی می‏كرد و در غذا و لباس و امور اقتصادی میانه روی را رعایت می‏نمود. او پس از رسیدن به خلافت، دربار را از مظاهر تشریفات و اشرافیگری پاكسازی و بساط میگساری را جمع كرد. مورخان در این زمینه داد سخن داده او را به این مناسبت ستوده‏اند [3].
البته به نظر می‏رسد كه انگیزه مهتدی در این حركت، ملاحظات اجتماعی و سیاسی بوده است. او این معنا را درك می‏كرد كه در جامعه اسلامی افرادی به مراتب از او بهتر و آگاهتر و شایسته‏تر وجود دارند و با وجود چنین شخصیتهایی او باید زمام كار مسلمانان را به آنان بسپارد و خود از صحنه سیاست و زمامداری كنار برود و با این ژستها می‏خواست پایگاه مردمی پیدا كند، وگرنه شخصی كه به قول برخی از مورخان، روزها روزه می‏گرفت و با نان و سركه و نمك افطار می‏كرد [4]، باید آنچنان هوسهای نفسانی خویش را سركوب كرده باشد كه خلافت را به چیزی نخرد، در صورتی كه می‏بینیم او تا آخرین لحظه عمر و تا روزی كه مانندبرادر خود معتز كشته شد، بر مسند خلافت تكیه زده بود. تاریخ از این زمامداران زیاد دیده و بسیار بعید است كه این نوع كارها انگیزه الهی داشته باشد. روشنترین گواه بر دنیاطلبی و طغیانگری مهتدی این است كه وی امام عسكری را به زندان فرستاد و در دوران حكومت او تا شبی كه كشته شد امام در زندان به سر می‏برد و حتی تصمیم داشت امام را به قتل برساند. [5]
3 - معتمد
سومین خلیفه معاصر امام عسكری ـ علیه السلام ـ معتمد عباسی است. چهار سال از دوران امامت حضرت عسكری ـ علیه السلام ـ در دوران حكومت او سپری شده است.
معتمد در سال 229 متولد شد و در سال 256 به وسیله تركان به خلافت رسید و در سال 279 در گذشت.
اگر مورخان درباره مهتدی (پسر عموی معتمد) [6] مطالبی تمجیدآمیز نوشته و تا حدی او را ستوده‏اند، در مقابل، در بیان فساد اخلاق معتمد داد سخن داده‏اند و اتفاق نظر دارند كه او شیفته عیاشی و خوشگذرانی بود و آنچه برای او مطرح نبود كار و گرفتاریهای مردم بود. از این جهت مردم نیز از او روی گردان بودند و چشم امید به برادر او «موفق» (طلحه) دوخته بودند زیرا به علت آنكه او بشدت در فساد اخلاق و شهوات غوطه ور شده بود[7]، برادرش «موفق» زمام امور را به دست گرفته بود.
مورخان در باب اقتدار «موفق» در عصر معتمد می‏نویسند: گرچه زمام خلافت به ظاهر در دست «معتمد» بود، اما در واقع گرداننده خلافت، «موفق» بود و برای معتمد از خلافت نامی بیش نبود. [8]

[1] . ابن طقطقا، الفخرى، بیروت، دار صادر، 1386 هـ .ق، ص .243
[2] . ابن طقطقا، همان كتاب، ص 243 - ابن اثیر، الكامل فى التاریخ، بیروت، دار صادر، ج 7، ص 195 - .196 كیفیت كشته شدن معتز به گونه‏هاى دیگر نیز نقل شده است، ر.ك به: سیوطى، تاریخ الخلفأ، الطبعه الثالثه، بغداد، مكتبه المثنى، 1383 هـ .ق، ص 360 - مسعودى، مروج الذهب، بیروت، دار الأندلس، ج 4، ص .97
[3] . دكتر ابراهیم حسن، تاریخ سیاسى اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ چهارم، تهران، انتشارات جاویدان، 1360 هـ .ق، ج 3، ص 377 - مسعودى، مروج الذهب، بیروت، دار الأندلس، ج 4، ص 96 و 103 - ابن طقطقا، الفخرى، بیروت، دار صادر، 1386 هـ .ق، ص 246 - ابن اثیر، الكامل فى التاریخ، بیروت، دار صادر، ج 7، ص 233 و 234 - سیوطى، تاریخ الخلفأ، ص .362
[4] . ابن اثیر، همان كتاب، ص 234 - ابن طقطقا، همان كتاب، ص 246 - دكتر ابراهیم حسن، همان كتاب، ص .377
[5] . مجلسى، بحار الأنوار، الطبعه الثانیه، تهران، 1395 هـ .ق، ج 50، ص 313 - مسعودى، اثبات الوصیه، الطبعه الرابعه، نجف، المطبعه الحیدریه، 1374 هـ .ق، ص .245
[6] . مهتدى فرزند «وافق بن معتصم» و «معتمد» فرزند متوكل بن معتصم» بود.
[7] . سیوطى، تاریخ الخلفأ، الطبعه الثالثه، بغداد، مكتبه المثنى، ص 363 و 367 - مسعودى، مروج الذهب، بیروت، دار الأندلس، ج 4، ص 123 و .131
[8] . ابن طقطقا، الفخرى، بیروت، دار صادر، 1386 هـ .ق، ص 250 - دكتر ابراهیم حسن، تاریخ سیاسى اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 4، انتشارات جاویدان، 1360 هـ .ق، ج 2، ص .378
مهدي پيشوايي ـ سيره پيشوايان، ص616
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 18:12  توسط محمد   | 

باسمه تعالی

شهادت امام حسن عسکري(علیه السلام)

رحلت و شهادت امام عسكری - علیه السّلام - در هشتم ربیع الاول سال 260 بوده است. در این باره كه آیا امام به مرگ طبیعی بدرود حیات گفته و یا به شهادت رسیده است، كماكان اختلاف نظر وجود دارد؛ گرچه بنا به نقل طبرسی، برخی از علمای شیعه با استناد به این سخن امام صادق - علیه السّلام - كه فرمود: «ما منّا الّا مَسموم أو مَقتول»؛ حتی درباره امامانی كه روایتی درباره شهادتشان در دست نیست، بر این باورند كه خلفای جور، آنان را به شهادت رسانده اند.[1] البته روایتی درباره شهادت امام عسكری - علیه السّلام - در یكی از منابع تاریخی قرن ششم وجود دارد.[2] از این روی شهادت آن حضرت امری كاملاً محتمل است. سوابق بازداشت و خطری كه همواره از طرف دستگاه حاكم متوجه جان حضرتش بود و این كه حضرت یك شخصیت مخالف سیاسی به حساب می آمد و نیز رحلت آن حضرت در سنین جوانی، همگی می تواند مؤید شهادت باشد. از آنجا كه امام یك چهره كاملاً شناخته شده در سامرا بود، هنگام رحلتش هاله ای از غم و بهت زدگی فضای سامرا را فرا می گرفت. احمد بن عبیدالله در روایتی كه قسمتی از آن پیش از این ارائه شد، این صحنه را چنین وصف كرده: «وقتی امام عسكری - علیه السّلام - رحلت كرد، صدای شیون و فریاد همه جا را فرا گرفت. مردم فریاد می زدند: ابن الرضا رحلت كرد. آنگاه برای تدفین آماده شدند، بازار به حال تعطیل درآمد. پدر من (وزیر معتمد عباسی)، بنی هاشم، شخصیتهای نظامی و قضایی و منشیان و مردم به سوی جنازه هجوم آوردند، آن روز در سامرا قیامتی برپا بود.[3]
با حضور امام - علیه السّلام - و پدرش - به مدت حداقل17 سال - در سامرا، نه تنها مردم جذب آنان شده بودند، بلكه بسیاری از شیعیان نیز بدین شهر هجوم آورده بودند. در چنین وضعیتی، طبیعی بود كه هنگام رحلت آن حضرت، سامرا یكپارچه در ماتم فرو رود و در سوگ از دست دادن فرزند رسول خدا - صلّی الله علیه و آله - بی تابی كند و عزا بگیرد.

[1] . بحارالانوار، ج 50، ص 238؛ اعلام الوری، ص 349؛ الفصول المهمه، ص 290.
[2] . مجمل التواریخ و القصص، ص 458: «و گویند زهر دادنش».
[3] . كمال الدین، ج 1، ص 43؛ نورالابصار، ص 168؛ الغیبه، طوسی، ص 132.
رسول جعفريان - حيات فكري و سياسي، ص 560
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 18:5  توسط محمد   | 

باسمه تعالی

هجرت مسلمين به حبشه

مهاجرت گروهی از مسلمانان به خاك حبشه، دلیل بارزی بر ایمان و اخلاص عمیق آن‌ها است. عده‌ای برای رهایی از شر و آزار «قریش»، به منظور تحصیل یك محیط آرام، برای بپا داشتن شعائر دینی و پرستش خدای یگانه، تصمیم گرفتند، كه خاك «مكه» را ترك گویند، و دست از كار و تجارت، فرزند و خویشان بردارند؛ ولی متحیر بودند چه كنند، كجا بروند. زیرا می‌دیدند سرتاسر شبه جزیره را بت‌پرستی فرا گرفته است، و در هیچ نقطه‌ای نمی‌‌توان ندای توحید را بلند نمود، و دستورات آئین یكتا‌ پرستی را برپا داشت. با خود فكر كردند بهتر این است كه مطالب را با خود پیامبر در میان بگذارند. پیامبری كه آئین او بر اساس «إن أرضی واسعه فایّای فاعبدون»[1] است. یعنی:«سرزمین خدا پهناور است نقطه‌‌ای را برای زندگی بگزینید كه در آن جا توفیق پرستش خدا را داشته باشید».
وضع رقت‌بار مسلمانان كاملاً بر او روشن بود. خود او، گرچه از حمایت «بنی هاشم» برخوردار بود، و جوانان «بنی هاشم» حضرتش را از هر گونه آسیب حفظ می‌نمودند؛ ولی در میان یاران او كنیز و غلام، آزاد بی‌پناه، افتاده‌ی بی‌حامی، فراوان بود و سران قریش آنی از آزار آن‌ها آرام نمی‌گرفتند. برای جلوگیری از بروز جنگ‌های قبیله‌ای، سران و زورمندان هر قبیله، كسانی را كه از آن قبیله اسلام آورده بودند شكنجه می‌دادند؛ كه نمونه‌هایی از شكنجه‌های قریش را در صفحات گذشته خواندید.
روی این علل، هنگامی كه اصحاب آن حضرت درباره‌ی مهاجرت، كسب تكلیف كردند در پاسخ آن‌ها چنین گفت:
هر گاه به خاك حبشه سفر كنید، بسیار برای شما سودمند خواهد بود؛ زیرا بر اثر وجود یك زمامدار نیرومند و دادگر در آن جا به كسی ستم نمی‌شود، و در آن جا خاك درستی و پاكی است و شماها می‌توانید در آن خاك بسر ببرید، تا خدا فرجی برای شما پیش آرد.[2]
آری محیط پاكی كه امور آن جا را یك فرد شایسته و دادگر به دست بگیرد، نمونه‌ایست از بهشت برین؛ و یگانه آرزوی یاران آن حضرت به دست آوردن چنین سرزمینی بود كه با كمال امنیت و اطمینان به وظائف شرعی خود بپردازند.
كلام نافذ پیامبر اسلام، چنان مؤثر افتاد، كه چیزی نگذشت آن‌هایی كه آمادگی بیشتری داشتند بار سفر بسته؛ بدون اینكه بیگانگان (مشركان) آگاه شوند شبانه برخی پیاده و بعضی سواره، راه جده را پیش گرفتند. مجموعه آن‌ها در این نوبت، ده‌[3] یا پانزده نفر بود و میان آن‌ها چهار زن مسلمان نیز دیده می‌شد.
اكنون باید دقت كرد چرا پیامبر نقاط دیگر را جهت مهاجرت معرفی نكرد؟ با بررسی اوضاع عربستان و سایر نقاط، نكته‌ی انتخاب حبشه روشن می‌شود. زیرا مهاجرت به نقاط عرب‌نشین كه عموماً مشرك بودند، خطرناك بود. مشركان برای خوش آمد قریش، یا از روی علاقه به آئین نیاكان، از پذیرش مسلمانان سرباز می‌زدند. نقاط مسیحی و یهودی‌نشین عربستان هم، هیچ گونه صلاحیت برای مهاجرت نداشت؛ زیرا آنان بر سر نفوذ معنوی با یكدیگر در جنگ و كشمكش بودند و زمینه‌ای برای ورود رقیب سوم وجود نداشت. بعلاوه، این دو گروه، نژاد عرب را خوار و حقیر می‌شمردند.
«یمن»، زیر نفوذ شاه ایران بود، و مقامات ایرانی راضی به اقامت مسلمانان در یمن نمی‌شدند؛ حتی هنگامی كه نامه‌ی «پیامبر» به دست خسرو پرویز رسید، او فوراً به فرماندار یمن نوشت كه:«پیامبر نو ظهور را دستگیر كرده و روانه‌ی ایران سازد».
«حیره» نیز مانند یمن زیر نظر حكومت ایران بود، شام از مكه دور بود؛ علاوه بر این، یمن و شام بازار قریش بود و قریش با مردم این نقاط روابط نزدیك داشتند. اگر مسلمانان به آن جا پناهنده می‌شدند، قطعاً به خواهش قریش آن‌ها را اخراج می‌كردند. چنانكه از سلطان حبشه چنین درخواستی كردند، ولی سلطان حبشه درخواست آن‌ها را نپذیرفت.
سفر دریایی، آن هم در آن زمان با كودكان و زنان، یك مسافرت فوق العاده پر مشقت بود. این مسافرت و دست كشیدن از زندگی، نشانه‌ی اخلاص و ایمان پاك آن‌ها بود.
بندر «جده»، بسان امروز یك بندر معمور بازرگانی بود؛ و از حسن تصادف دو كشتی تجارتی آماده حركت به حبشه بود. مسلمانان از ترس تعقیب «قریش»، آمادگی خود را برای مسافرت اعلام كردند، و با پرداخت نیم دینار با كمال عجله سوار كشتی شدند. خبر مسافرت عده‌‌ای از مسلمانان به گوش سران مكه رسید، فوراً گروهی را مأمور كردند كه آن‌ها را به مكه باز گردانند؛ ولی آن‌ها موقعی رسیدند كه كشتی سواحل جده را ترك گفته بود. تاریخ مهاجرت این گروه در ماه رجب سال پنجم بعثت بود.
تعقیب چنین جمعیتی كه فقط برای حفظ آئین خود، به خاك بیگانه پناهنده می‌شدند؛ نمونه بارزی از شقاوت قریش است. مهاجران دست از مال و فرزند، خانه و تجارت شسته، ولی سران مكه از آن‌‌ها دست بردار نبودند. آری رؤسای «دار الندوه»، از اسرار این سفر روی قرائنی آگاه بودند و با خود مطالبی را زمزمه می‌كردند، كه بعداً تشریح خواهیم نمود.
این گروه كم، از یك قبیله‌ی متشكل نبودند، بلكه هر یك از این ده نفر از یك قبیله بودند. به دنبال این هجرت، مهاجرت گروه دیگر پیش آمد، كه پیشاپیش آن‌ها «جعفر بن ابی طالب» بود. هجرت دوم، در كمال آزادی صورت گرفت، از این لحاظ عده‌ای از مسلمانان موفق شدند زنان و فرزندان خود را نیز همراه ببرند به طوری كه آمار مسلمانان در خاك حبشه، به 83 نفر رسید. اگر بچه‌هایی را كه همراه خود برده یا در آن‌جا متولد شدند حساب كنیم؛ آمار آن‌ها از این عدد هم تجاوز می‌كند.
مسلمانان مهاجر، «حبشه» را آن چنان كه پیامبر گرامی توصیف فرموده بود؛ یك سرزمین معمور، و یك محیط آرام توأم با آزادی یافتند. «امّ سلمه»، همسر «ابی سلمه» كه بعدها افتخار همسری پیامبر خدا را نیز پیدا نمود، درباره آن جا چنین گوید:
وقتی در كشور حبشه سكونت گزیدیم، در حمایت بهترین حامی قرار گرفتیم، آزاری از كسی نمی‌دیدیم، و سخن بدی از كسی نمی‌شنیدیم.[4]
ابن اثیر می‌نویسد: تاریخ مهاجرت این گروه در ماه رجب سال پنجم بعثت بود و همگی ماه شعبان و رمضان را در حبشه بسر بردند. وقتی به آنان خبر رسید كه قریش از آزار مسلمانان دست برداشته‌اند؛ ماه شوال به مكه باز گشتند، ولی پس از مراجعت اوضاع را خلاف گزارشی كه داده بودند یافتند، از این جهت برای بار دوم راه حبشه را پیش گرفتند.[5]
قریش به دربار حبشه نماینده می‌فرستد
وقتی خبر آزادی و راحتی مسلمانان به گوش سران مكه رسید؛ آتش كینه در دل آن‌ها افروخته شد، و از نفوذ مسلمانان در حبشه متوحش شدند. زیرا خاك حبشه برای مسلمانان به صورت یك پایگاه محكمی درآمده بود، و ترس بیشتر آن‌ها از این لحاظ بود كه مبادا هواداران اسلام، نفوذی در دربار «نجاشی» (زمامدار حبشه) پیدا كنند و تمایلات باطنی او را به اسلام جلب نمایند، و در نتیجه با یك لشكر مجهز حكومت بت پرستی را از شبه جزیره بیافكنند.
سران دار الندوه[6] بار دیگر انجمن كردند، و نظر دادند كه نمایندگانی به دربار حبشه بفرستند، و برای جلب نظر شاه و وزراء؛ هدایای مناسبی ترتیب دهند؛ تا از این راه بتوانند، در دل شاه، برای خود جایی باز كنند سپس مسلمانان مهاجر را به بلاهت و نادانی و شریعت سازی متهم سازند. برای این كه نقشه‌ی آن‌ها هر چه زودتر و بهتر به نتیجه برسد، از میان خود دو كار آزموده‌ی حیله‌گر و كار كشته را كه بعدها یكی از آن‌ها بازیگر میدان سیاست گردید برگزیدند. قرعه، به نام «عمرو عاص» و «عبدالله بن ربیعه» افتاد، رئیس «دار الندوه» به آن‌ها دستور داد: پیش از آن كه با زمامدار «حبشه» ملاقات كنید، هدایا و تحف وزراء را تقدیم دارند و قبلاً با آ‌ن‌ها به گفتگو بپردازند و نظر آن‌ها را جلب كنند كه هنگام ملاقات با شاه؛ درخواست‌های شما را تصدیق كنند. نامبردگان پس از اخذ این دستورات رهسپار حبشه شدند.
وزیران حبشه با نمایندگان قریش روبرو شدند. نمایندگان، پس از تقدیم هدایای مخصوص به آن‌ها چنین گفتند: «گروهی از جوانان تازه به دوران رسیده‌ی ما، دست از روش نیاكان خود برداشته‌اند و آئینی كه بر خلاف آئین ما و شما است اختراع نموده‌‌اند و اكنون در كشور شما به سر می‌برند. سران و اشراف قریش، جداً از پیشگاه پادشاه حبشه تقاضا دارند كه هر چه زودتر دستور اخراج و طرد آن‌ها را صادر نمایند و ضمناً خواهش می‌كنیم، كه در شرفیابی به حضور سلطان، هیئت وزیران با ما مساعدت نمایند. و از آن جا كه ما از عیوب، و وضع آن‌ها بهتر آگاهیم بسیار مناسب است كه اصلاً در این باره با آن‌ها گفتگو نشود، و رئیس مملكت با آن‌ها نیز روبرو نگردد»!
اطرافیان آزمند و نزدیك بین، قول مساعد دادند. فردای آن روز، به دربار شاه «حبشه» بار یافتند؛ و پس از عرض ادب و تقدیم هدایا، پیام «قریش» را به شرح زیر چنین بیان كردند:
زمامدار محترم حبشه! گروهی از جوانان تازه به دوران رسیده و سبك مغز ما، دست از روش نیاكان و اسلاف خود كشیده، و به نشر آئین دیگری اقدام نموده‌اند كه نه با آئین رسمی كشور «حبشه» تطبیق می‌كند و نه با آئین پدران و نیاكان خود آن‌ها. این گروه اخیراً به این كشور پناهنده شده‌اند، و از آزادی این مملكت سوء استفاده می‌‌كنند؛ بزرگان قوم آن‌ها، از پیشگاه ملوكانه درخواست می‌نمایند كه حكم اخراج آن‌ها را صادر فرمایند، تا به كشور خود باز گشت كنند...
همین كه سخنان نمایندگان قریش به این نقطه منتهی گشت؛ صدای وزیران كه در حاشیه سریر سلطنتی نشسته بودند، بلند شد. همگی به حمایت از نمایندگان قیام نموده و گفتار آن‌ها را تصدیق نمودند. ولی شاه دانا و دادگر «حبشه»، با حاشیه نشینان خود مخالفت نمود و گفت: «هرگز این كار عملی نیست. من گروهی را كه به خاك و كشورم پناهنده شده‌اند؛ بدون تحقیق به دست این دو نفر نمی‌سپارم. باید از وضع و حال این پناهندگان تحقیق شود، و پس از بررسی كامل، هر گاه گفتار این دو نماینده درباره‌ی آن‌ها صحیح و راست باشد در این صورت آن‌ها را به كشور خودشان باز می‌‌گردانم، و اگر سخنان آن‌ها در حق این گروه واقعیت نداشته باشد، هرگز حمایت خود را از آن‌ها بر نمی‌دارم و بیش از پیش آن‌ها را كمك می‌كنم».
سپس مأمور مخصوص دربار، به دنبال مسلمانان مهاجر رفت و بدون كوچك‌ترین اطلاع قبلی، آن‌ها را به دربار احضار نمود. «جعفر بن ابی طالب»، سخنگوی جمعیت معرفی گردید. برخی از مسلمانان دلواپس بودند كه در این باره سخنگوی جمعیت، با شاه نصرانی حبشه چگونه سخن خواهد گفت. برای رفع هر گونه نگرانی، جعفر بن ابی طالب گفت: من آن‌چه را از راهنما و پیامبر خود شنیده‌ام بدون كم و زیاد خواهم گفت.
زمامدار حبشه، رو به جعفر كرده و گفت: چرا از آئین نیاكان خود دست برداشته‌اید و به آئین جدید كه نه با دین ما تطبیق می‌كند، و نه با كیش پدران خود، گرویده‌اید؟ «جعفر بن ابی طالب» چنین پاسخ داد:
ما گروهی بودیم نادان و بت پرست؛ از مردار اجتناب نمی‌كردیم، پیوسته به گرد كارهای زشت بودیم، همسایه پیش ما احترام نداشت، ضعیف و افتاده محكوم زورمندان بودیم، با خویشاوندان خود به ستیزه و جنگ برمی‌خاستیم. روزگاری به این منوال بودیم، تا این كه یك نفر از میان ما كه سابقه‌ی درخشانی در پاكی و درستكاری داشت، برخاست و به فرمان خدا ما را به توحید و یكتا پرستی دعوت نمود، و ستایش بتان را نكوهیده شمرد، و دستور داد در رد امانت بكوشیم، و از ناپاكی‌ها اجتناب ورزیم، و با خویشاوندان و همسایگان خوش رفتاری نمائیم و از خونریزی و آمیز‌‌ش‌های نامشروع و شهادت دروغ، خیانت در اموال یتیمان و نسبت دادن زنان به كارهای زشت، دور باشیم.
به ما دستور داد: نماز بخوانیم، روزه بگیریم، مالیات ثروت خود را بپردازیم. ما به او ایمان آورده، به ستایش و پرستش خدای یگانه نهضت نمودیم، و آن چه را حرام شمرده بود حرام شمرده، و حلال‌های او را حلال دانستیم؛ ولی قریش در برابر ما قیام كردند، و روز و شب ما را شكنجه دادند، تا ما از آئین خود دست برداریم و بار دیگر سنگ‌ها و گل‌ها را بپرستیم، گرد خبائث و زشتی‌ها برویم. ما مدت‌ها در برابر آن‌ها مقاومت نمودیم؛ تا آن كه تاب و توانایی ما تمام شد. برای حفظ آئین خود، دست از مال و زندگی شسته، به خاك حبشه پناه آوردیم. آوازه‌ی دادگری زمامدار حبشه، بسان آهن‌ربا ما را به سوی خود كشانید، و اكنون نیز به دادگری او اعتماد كامل داریم.[7]
بیان شیرین و سخنان دلنشین «جعفر»، به اندازه‌ای مؤثر افتاد كه شاه در حالی كه اشك در چشمان او حلقه زده بود، از او خواست تا مقداری از كتاب آسمانی پیامبر خود را بخواند. جعفر، آیاتی چند از آغاز سوره‌ی‌ «مریم» را خواند و بخواندن آیات این سوره ادامه داد و نظر اسلام را درباره پاكدامنی مریم، و موقعیت عیسی روشن ساخت. هنوز آیات سوره به آخر نرسیده بود، كه صدای گریه‌ی شاه، و اسقف‌ها بلند شد، و قطرات اشك، محاسن و كتاب‌هایی را كه در برابر آن‌ها باز بود، تر نمود!
پس از مدتی، سكوت مجلس را فرا گرفت و زمزمه‌ها خوابید؛ شاه به سخن در آمد و گفت: «گفتار پیامبر این‌ها و آن‌ چه را كه عیسی آورده است از یك منبع نور سر چشمه می‌گیرند[8] بروید، من هرگز این‌‌ها را به شما نخواهم تسلیم نمود».
این مجلس برخلاف آن چه وزیران و نمایندگان قریش تصور می‌كردند، بر ضرر آن‌ها تمام شد و روزنه‌ی امیدی باقی نماند.
عمرو عاص كه یك فرد سیاسی و حیله‌گر بود، شب با دوست خود «عبدالله بن ربیعه» به گفتگو پرداخت، و به او چنین گفت: ما باید فردا از راه دیگر وارد شویم، شاید این طریق به قیمت جان مهاجران تمام گردد. من فردا به زمامدار حبشه می‌گویم كه رئیس این مهاجران عقاید مخصوصی درباره عیسی دارد، كه هرگز با مبانی و اساس نصرانیت سازگار نیست. «عبدالله»، او را از این كار بازداشت و گفت در میان این افراد، كسانی هستند كه با ما خویشی دارند، ولی سخن او در این باره مؤثر نیفتاد. بار دیگر، فردای آن‌ روز به دربار شاه با همه‌ی وزیران بار یافتند. این بار به عنوان دلسوزی و حمایت از آئین رسمی كشور «حبشه»، از عقاید مسلمانان درباره‌ی حضرت مسیح انتقاد كردند؛ و گفتند: این گروه درباره‌ی عیسی عقاید مخصوصی دارند، هرگز با اصول و عقائد جهان مسیحیت سازگار نیست و وجود چنین افرادی برای آئین رسمی كشور شما، خطرناك است و شما می‌توانید از آنان بازجویی كنید.
زمامدار باهوش حبشه، این بار نیز از در تحقیق و بررسی وارد شد. دستور داد تا هیئت مهاجران را حاضر كنند. مسلمانان با خود در علت احضار مجدد، فكر می‌كردند. گویا به آن‌ها الهام شده بود كه غرض از احضار، سؤال از عقید‌ه‌ی مسلمانان درباره پیشوای مسیحیان خواهد بود. این دفعه نیز، جعفر، سخنگوی جمعیت معرفی گردید. او قبلاً به دوستان خود قول داده بود، كه آن چه از پیامبر «ص» در این باره شنیده است خواهد گفت.
«نجاشی»، رو به نماینده‌ی جمعیت مهاجران نمود، و گفت: درباره‌ی «مسیح»، عقیده‌ی شما چیست؟ وی پاسخ داد: عقید‌ه‌ی ما درباره حضرت مسیح، همانست كه پیامبر ما خبر داده است. وی بنده و پیامبر خدا بود، روح و كلمه‌ای از ناحیه او بود، كه به مریم عطا نمود.[9]
شاه حبشه، از گفتار جعفر كاملاً خوشوقت گردید، و گفت به خدا سوگند، عیسی را بیش از این مقامی نبود. ولی وزیران و اطرافیان منحرف، گفتار شاه را نپسندیدند و او علیرغم افكار آن‌ها، عقاید مسلمانان را تحسین نمود، و به آن‌ها آزادی كامل داد، و هدایای قریش را جلو آن‌ها ریخت و گفت خدا موقع دادن این قدرت، از من رشوه نگرفته است، لذا سزاوار نیست من نیز از این طریق ارتزاق كنم![10]

[1] . سوره‌ی عنكبوت / 56.
[2] . لو خرجتم الی ارض الحبشه، فانّ بها ملكاً لا یظلم عنده احد و هی ارض صدق، حتّی یجعل الله لكم فرجا ممّا انتم فیه ـ «سیره ابن هشام»، ج 1 / 321؛ «تاریخ طبری» ج 2/ 70.
[3] . «تاریخ طبری»، ج 2 / 70.
[4] . «تاریخ كامل» ج 2 / 52 - 53.
[5] . همان.
[6] . محلی بود در كنار كعبه، كه قریش در آن جا پیرامون مشكلات خود به شور و مشورت می‌پرداختند.
[7] . «تاریخ كامل»، ج 2 / 54 - 55؛ «تاریخ الطبری»، ج 2 / 73.
[8] . انّ هذا و ماجاء به عیسی لیخرج من مشكاه واحده.
[9] . هو عبدالله و رسوله و روحه و كلمته القاها الی مریم البتول العذراء.
[10] . «سیره‌ی ابن هشام»، ج 1 / 338؛ «إمتاع الاسماع» / 21.
آیت الله جعفر سبحاني- فراز هائي از تاريخ پيامبر اسلام، ص127

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 22:46  توسط محمد   | 

باسمه تعالی

دعوت سران و طوائف به اسلام

پس از آن‌كه رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ تجاوزات قریش را در پشت عهد نامه حدیبیه متوقف كرد، در اندیشه نشر دعوت اسلامی، به خارج از مرزهای حجاز افتاد. رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ مصداق «رحمه للعالمین»[1] بوده و به عنان «خاتم النبیین»[2] رسالتی برتر از قوم عرب و حجاز بر عهده‌اش بود. این مسأله امری نبود كه رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ در دوره مدینه، آن هم پس از صلح حدیبیه مطرح كرده باشد، بلكه، از همان آغاز نبوّت، وعده دستیابی مسلمانان را به گنج‌های قیصر و كسری داده و در همان مكه، مشركان، مسلمانان پا برهنه را به تمسخر وارثان و جانشینان قیصر و كسری می‌خواندند. به هر روی پس از حدیبیه، كار دعوت آغاز شد، در برابر پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ چند گروه متنفذ قرار داشت. یكی شاهان و ملوك كشورهای بزرگ، دوم مقامات مذهبی مسیحی و سوم رؤسای قبایل معروف و بزرگ در نواحی مختلف جزیره العرب و شامات، در اینجا به اجمال درباره این نامه‌ها سخن خواهیم گفت. لاجرم منبع اصلی ما اثر با ارزش «مكاتیب الرسول» خواهد بود.
یكی از مخاطبان، خسرو پرویز ازجمله شاهان ساسانی بود كه در سال 628 م (مطابق سال هفتم هجری) در زندان كشته شد. او از شاهان تجمل گرای ساسانی بودكه در جنگ‌های متعدد خود با هَرقْل شكست‌های سختی خورد. با توجه به سال كشته شدن او می‌بایست نامه پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ در سال آخر حكومت وی، به دستش رسیده باشد. در نامه رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ از شاه ایران به «كسری، عظیم فارس» تعبیر شده و از وی خواسته شده تا شهادت به وحدانیت خداوند و نبوت آن حضرت دهد. در غیر این صورت «گناه مجوس بر عهده او خواهد بود.»
درباره برخورد كسری آمده است كه او نامه را پاره كرده و از سوی دیگر، به حاكم دست نشانده خود در یمن كه نامش «باذان» بود، نامه‌ای نگاشت و دستور داد تا «فردی قریشی را كه در مكه ادعای نبوت كرده وادار به توبه كند، در غیر این صورت، سر او را برای وی بفرستد.» در نقلی از یعقوبی ـ بر خلاف دیگر نقل‌هاـ آمده است كه او نامه را مطالعه كرد و هدایایی برای رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ فرستاد![3] حامل نامه رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ عبدالله بن حذافه سهمی بوده است.
نامه دیگر به مُقَوْقِس حاكم مصر بود كه در نامه رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ از او با عنوان «عظیم القبط» و در نقلی دیگر با عنوان «صاحب مصر» یاد شده است. در آن زمان، مصر زیر سلطه روم شرقی با مركزیت قسطنطنیه بود و حاكمی با نام كروس در اسكندریه حكمرانی می‌كرد. حاكم مزبور مسیحی بود. رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ او را به اسلام دعوت كردند و در نهایت آیه «قُلْ یا أهلَ الْكِتاب تَعالَوا اِلی كَلِمَه سَواء بَیننا و بَیْنكُم ألاّ نَعْبُد اِلاّ الله و لا نُشْرِكَ به شَیْئاً و لا یَتَّخِذ بَعضُنا بَعْضاً اَرباباً مِن دُونِ الله» را برای او نوشتند. این نامه توسط حاطب بن ابی بلتعه به دست مقوقس رسانده شد.
منابع تاریخی گفتگوی حاطب را با مقوقس نقل كرده‌اند. حاطب با اشاره به سرنوشت فرعون كه پیش از او بر مصر حكمرانی می‌كرده، از دعوت پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ و دشمنی مشترك قریش و یهود با او سخن گفته تأكید كرد كه نصارا نزدیكترین گروه به اسلام هستند. مقوقس با احترام فراوان نامه را خواند و از حاطب استقبال كرد. یك بار نیز او را خواست درباره محتوای دعوت آن حضرت پرسش كرد. به علاوه، از حاطب خواست تا قیافه رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ را برای او ترسیم كند. سپس گفت: او انتظار ظهور پیامبری را داشته، اما گمان می‌كرده كه او باید از شامات باشد، زیرا شامات سرزمین انبیاء پیشین بوده است. او گفت: مردم مصر دراین باره از او پیروی نخواهند كرد. زمانی كه او در سایر بلاد غلبه یابد، قدرتش به اینجا نیز خواهد رسید. پس از آن نامه‌ای برای رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ نوشت و به همراه آن دو كنیز برای آن حضرت فرستاد. یكی از آن دو ماریه قبطیه است كه آن حضرت او را آزاد و به همسری برگزید. او مادر ابراهیم فرزند رسول خداست. دیگری سیرین خواهر ماریه بود كه به همسری حسّان بن ثابت درآمد. حاطب پنج روز در دربار مقوس توقف كرد و پس از آن به مدینه بازگشت.[4]
نامه دیگر آن حضرت به «هلال» حاكم بحرین بود. از او آگاهی چندانی در دست نیست و جز ابن سعد كسی به او و نامه اشاره نكرده است.[5] خواهیم دید كه در بحرین از كسان دیگری نیز دعوت به اسلام شده است.
نامه دیگر به قیصر روم نوشته شد. نوع این نامه‌ها با تعبیر «سلام علی من اتبع الهدی» آغاز می‌شود. این تركیب صرفاً جهت كافران بكار می‌رفت. اعراب قیصر روم را با عنوان «هرقل» می‌شناختند. حامل نامه برای قیصر دحیه بن خلیفه كلبی صحابی زیبا روی بود كه در روایات آمده است كه جبرئیل در قیافه وی ظاهر می‌شد. برخی گفته‌اند: قرار بر این بود تا دحیه نامه را به حاكم شهر بُصری بدهد، تا او،آن را به قیصر روم برساند.
متن نامه به چند صورت نقل شده است. در یكی تنها دعوت به اسلام شده و سپس آیه «قل یا أهل الكتاب تعالوا... » آمده است.[6] اما در متنی دیگر از او خواسته شده تا اسلام را بپذیرد، در غیر این صورت، جزیه بپردازد،آنگاه آیه جزیه[7] آورده شده است.[8] گفته‌اند زمانی كه هرقل روم، برای پیروزیش بر قوای ایران، جهت شكرگزاری به زیارت بیت المقدس می‌رفت و در شام بود، نامه به دستش رسید. در آنجا خواست تا اگر كسانی از مردمان مكه حضور دارند درباره محمد اطلاعاتی در اختیار او بگذارند. در آن زمان ابوسفیان كه هنوز بر شرك خود باقی بود، در شام به سر می‌برده و برای دادن توضیحاتی نزد هرقل برده شد. در منابع اسلامی برخورد هرقل به گونه‌ای وصف شده است كه گویی تنها از ترس از دست رفتن پادشاهی خود نخواسته اسلام را بپذیرد، در حالی كه در اصل، انتظار ظهور چنین پیامبری را داشته است، همچنین آمده است كه رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ، زمانی كه در منطقه تبوك بودند، نامه‌ای به قیصر نوشتند. به هر روی، پاسخ‌های قیصر كه در منابع موجود اسلامی آمده، همراه با تلطف و ارسال هدایا گزارش شده است.[9] علاوه بر قیصر، رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ نامه‌ای نیز به اسقف اعظم روم نگاشت و در آن با اشاره به مریم و عیسی ایمان خود را به جمیع انبیاء گذشته بیان نمود.[10]
یكی دیگر از مخاطبان رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ نجاشی حاكم حبشه بوده است. حامل این نامه عمرو بن امیه ضمری است. در متن نقل شده كه نسبت به برخی ا ز نامه‌های دیگر مفصل است، آمده است كه عیسی بن مریم روح الله و كلمه‌ای است كه بر مریم القا شده و مریم به او باردار گشته، درست همان‌گونه كه آدم به دست خداوند و نفخ روح در او خلق شد. اینها مضمون آیات قرآنی بود. در ادامه نامه آمده:«من عمو زاده‌ام جعفر را به همراه چند نفر فرستاده‌ام. زمانی كه نزد تو آمدند از تجبّر دوری گزین.»
از این قسمت نامه چنین بر می‌آید كه گویا این نامه در همان سال هجرت مسلمانان به حبشه، یعنی سال پنجم بعثت نوشته شده است، در حالی كه دعوت ملوك و امراء مربوط به پس از حدیبیه بوده و روات نیز نامه مزبور را همان نامه‌ای دانسته‌اند كه عمرو بن امیه به حبشه برده است. این ممكن است قسمت اخیر نامه، در اصل، توصیه جدیدی در برخورد ملایم با مهاجران بوده است. باید توجه داشت كه مهاجران در سال هفتم بازگشته‌اند، و بنابراین با توجه به آنچه در آخر نامه آمده، ممكن است كه سفارشات عمرو بن امیه و نامه مزبور پس از بدر باشد، زمانی كه قریش تلاش جدیدی را برای بازگرداندن مهاجران داشته‌اند.
درباره این‌كه نجاشی حبشه، در سال‌های نخست بعثت و بعدها در اواخر دوره هجرت چه كسانی بوده‌اند، اختلاف نظر وجود دارد. گفته‌اند كه یكی از نجاشی‌ها، همان است كه مهاجران را به گرمی پذیرفته و دعوت به اسلام را قبول كرده و حتی پس از درگذشت او، رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ از مدینه بر او نماز خوانده است. اما نجاشیِ پس از وی، در برابر دعوت رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ پاسخ رد داده و حتی نامه آن حضرت را پاره كرده است.[11] اخبار فراوانی درباره نجاشی مسلمان شده و رفتار او با مهاجران و علاقه‌مندیش نسبت به رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ در مصادر اسلامی آمده است. او در پاسخ رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ هدایای زیادی برای آن حضرت ارسال كرد.
حارث بن ابی شمر حاكم غسانی شام كه از طرف قیصر روم بر دمشق و نواحی آن حكومت می‌كرد و محل استقرارش در جولان بود، یكی دیگر از ملوكی است كه به اسلام دعوت شده است:«بسم الله الرحمن الرحیم، الی الحارث بن ابی شمر، سلام علی من اتبع الهدی و آمن به و صدق، و انی ادعوك ان تؤمن بالله وحده لاشریك له، بیقی ملكك».[12] مضمون نامه آن بود كه اگر ایمان آوری پادشاهیت بر جای می‌ماند. شجاع بن وهب اسدی نامه را به حارث رساند، اما وی از تعبیر آخر نامه به شدت عصبانی شد و گفت كه با سپاهی به سراغ او خواهد آمد حتی اگر در یمن باشد.
نامه‌ای نیز به هوذه بن علی حنفی (قاعدتاً از بنی حنیفه) حاكم یمامه نگاشتند. آن حضرت او را به قبول اسلام فرا خوانده و با اشاره به غلبه دین او در آینده، از وی خواستند تا اسلام را بپذیرد و آنچه را تحت سلطه دارد حفظ كند. سلیط بن عمرو، حامل نامه رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ بود. او در برابر دعوت پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ ضمن نامه‌ای با اشاره به قوت ادبی خود، به آن حضرت نوشت: عرب احترام فراوانی به من می‌گذارد، بهتر است مرا در كار خود شریك گردانی تا از تو پیروی كنم.[13]شركت مورد نظر بر اساس تصور نادرست هوذه نسبت به نبوّت بود، چیزی كه بعد‌ها مسیلمه كذاب با مطرح كردن «شركت در نبوّت» خواستار آن شده بود.
منذر بن ساوی از اشراف بحرین، یكی دیگر از مخاطبین رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ بود كه علاء بن حضرمی نامه دعوت رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ را به وی رساند. او متأثر از دین مجوسی بوده است، وی در پاسخ نامه رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ نوشت:«من نامه شما را برای مردم بحرین خواندم، برخی از آنها اسلام را دوست داشته و آن را پذیرفتند و برخی آن را قبول نكردند. در سرزمین من یهودیان و مجوسیانی هستند، درباره آنها دستوری دارید بفرمایید.» به هر روی منذر از معدوده كسانی است كه دعوت رسول خداـ صلی الله علیه و آله ـ را پذیرفته است.
جیفر و عبد فرزندان جلندی حاكمان عمان، در سال هشتم هجرت دعوت به اسلام شدند. ابوزید یا عمرو بن عاص حامل نامه رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ برای دعوت آنها به اسلام بوده است. نقل مفصلی از مذاكره عمرو بن عاص با آنها نقل شده و در انتهای آن آمده است كه اسلام را پذیرفتند. از نقل مزبور چنین بر می‌آید كه آنها قصد داشتند تا موضع قریش را نسبت به اسلام بدانند. در آنجا عمرو گوید:آنها برخی از روی علاقه‌مندی و گروهی نیز به اجبار اسلام را پذیرفتند و مقاومت قریش در هم شكسته شد.[14]
در جزیره العرب نظام ملوكی وجود نداشت، بلكه در مناطق مختلف، رؤسای برخی از قبایل در حكم حاكم محل بوده‌اند، به ویژه اگر از ناحیه دولت ساسانی نیز موردتأیید و تقویت بودند. نوع نامه‌هایی كه به این افراد نوشته شده با واكنش مثبت همراه بوده و محتمل است كه آنها از قدرت اسلام اخبار قابل توجهی داشته و دست كم خواسته‌اند تا احتیاط را حفظ كنند. این مسأله در مورد برخی حاكمان عرب نواحی شامات نیز صادق است.
یكی از آنها فروه بن عمرو جذامی حاكم شهر معان است، او اسلام را پذیرفت و هدایایی برای آن حضرت فرستاد. از متن نامه چنین بدست می‌آید كه قبل از آنكه رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ نامه‌ای به او بنویسد، او نماینده‌ای نزد آن حضرت فرستاده بود. متن نامه پیامبر به او چنین است:«من محمد رسول الله الی فروه بن عمرو؛ أما بعد، فقد قدم علینا رسولك و بلغ ما به، خبر عما قِبلكم، و اتانا باسلامك، و ان الله هداك بهدی ان اصلحت و اطعت الله و أقمت الصلاه و آتیت الزكاه.»[15]
نامه‌ای نیز برای اسقف نجران نوشته شد:«باسم اِله ابراهیم و اسحق و یعقوب؛ من محمد النبی رسول الله الی اسقف نجران، اسلم انت، فانی احمد الیك اله ابراهیم و اسحق و یعقوب، اما بعد: فانی ادعوكم الی عباده الله من عباده العبّاد و ادعوكم الی ولایه الله من ولایه العباد،و ان ابیتم فالجزیه، فان ابیتم اَذنتكم بحرب و السلام.»[16]
ارسلت شمار فراوانی هم نامه دعوت برای قبایل مهم و اشخاص صاحب نفوذ نوشته شد. یكی از آنها اكثم بن صیفی از رؤسای بنی تمیم است.[17]زیاد بن جهور از لخمیان شام كه از متنفذان آن دیار بود به اسلام دعوت شد.[18] قبیله بكر بن وائل نیز نامه دعوتی دریافت داشت جز آنكه به دلیل بی‌سوادی عمومی كسی نتوانست آن را بخواند تا آنكه مردی از بنی ضبیعه آن را خواند! بعدها نسل این فرد را «بنوالكاتب» گفته‌اند! از این نامه یك جمله كوتاه نقل شده كه شاید همه نامه همین بوده است:من محمّد رسول الله بكر بن وائل: اسلموا تسلموا.[19]

[1] . انبیاء ، 107.
[2] . احزاب، 40.
[3] . مكاتیب الرسول، ج1، صص 93ـ 90.
[4] . مكاتیب الرسول، ج1، صص 101ـ 97.
[5] . طبقات الكبری، ج1، ص 275.
[6] . مكاتیب الرسول، ج1، ص 105.
[7] . توبه، 29.
[8] . مجموعه الوثائق السیاسیه، ص 82.
[9] . مكاتیب الرسول، ج1، صص 105ـ 114.
[10] . طبقات الكبری، ج1، ص276.
[11] . مكاتیب الرسول، ج1، صص128، 118؛ در ادامه نامه‌های دیگری نیز از رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ به نجاشی نقل شده است.
[12] . السیره الحلبیه، ج3، ص286؛ مكاتیب الرسول، ج1، ص134.
[13] . مكاتیب الرسول، ج1، ص138.
[14] . مكاتیب الرسول، ج1، صص 151ـ149.
[15] . طبقات الكبری، ج1، ص 281؛ مكاتیب الرسول،ج1، صص 153، 152.
[16] . البدایه و النهایه، ج5، ص53، مكاتیب الرسول، ج1، ص157.
[17] . مكاتیب الرسول، ج1، ص 155.
[18] . همان، ص 165.
[19] . همان، ص 166.
رسول جعفريان - تاريخ سياسي اسلام (سيره رسول خدا) ، ج 1، ص 595

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 22:44  توسط محمد   | 

باسمه تعالی

تحريم اقتصادي و اجتماعي

چون سران قریش از مراجعه به ابوطالب نتیجه نگرفته و در بازگردندان مهاجران حبشه ناكام ماندند و از سوی دیگر دیدند افراد معتبر ومهمی به اسلام روی می آوردند و پیروان اسلام از قبایل مختلف در حال افزایش است،ناگزیر درصدد بر آمدند تا اهرم فشار جدیدی را بیازمایند و آن اینكه خاندان بنی هاشم و بنی مطلب را در فشار اجتماعی و اقتصادی قرار دهند تا دست از حمایت رسول خدا بردارند و او را تسلیم كنند. با این ارزیابی، پیمان نامه ای نوشتند كه از بنی هاشم زن نگیرند و به آنان زن ندهند و چیزی به آنها نفروشند و چیزی از آنها نخرند[1].
مردم مكه تنها از راه تجارت امرار معاش می كردند و گردش اقتصاد و تجارت نیز در دست قریش بود ؛ بنابر این تحریم هر كس یا هر گروهی توسط آنها به مفهوم محرومیت كامل او بود. از این رو به نظر آنان این حربه، بسیار مؤثر بود و انتظار می رفت به زودی بنی هاشم را به زانو در آورد.
تحریم ازدواج و نیز قطع ارتباط و معاشرت با بنی هاشم كه در بعضی از منابع جزء مواد پیمان قریش ذكر شده[2] بیشتر جنبه اجتماعی داشت ؛ گویا می خواستند بنی هاشم از نظر اجتماعی نیز در فشار و انزوا قرار گیرند.
به دنبال امضای این پیمان، به پیشنهاد ابوطالب[3] همه افراد بنی هاشم چه مسلمان و چه كافر[4] (به جز ابولهب) در شعب ابی طالب[5] گرد آمدند[6] و در مدت سه سال[7] ـ كه عملا تحریم ادامه داشت ـ در آنجا به سر بردند.
گر چه پیمان قریش جنبه اجتماعی و اقتصادی داشت ؛ اما چون خشم و كینه قریش به پیامبر و بنی هاشم به اوج خود رسیده بود و اعلام می كردند كه تنها راه سازش میان ما و بنی هاشم كشتن محمد است. از این جهت ابوطالب نسبت به جان رسول خدا و بنی هاشم نگران شد و آنها را در آن دره جمع كرد تا حفاظت و حراست از آنها آسان باشد. او مردان بنی هاشم را كه تعدادشان را چهل نفر [8]نوشته اند، برای نگهبانی ازشعب بسیج كرد. و هر شب مدتی كه از استراحت پیامبر می گذشت، از آن حضرت درخواست می كرد كه در جای دیگر بخوابد و فرزندش علی را در بستر او می خواباند[9] تا از شبیخون یا سوء قصد احتمالی قریش در امان بماند.
در این مدت قریش از ورود خوار و بار به شعب جلوگیری كردند و بنی هاشم از هر گونه داد و ستد محروم و سخت در مضیقه بودند. تنها در ماه های حرام (موسم حج و عمره) جهت تأمین آذوقه وارد شهر می شدند[10] كه در آن هنگام نیز قریش به كاروان های عازم مكه اخطار می كردند كه به بنی هاشم چیزی نفروشند و گرنه اموالشان غارت می شود[11] و اگر بنی هاشم قصد خرید چیزی را داشتند، قریش قیمت آن را بالا می بردند تا قدرت خرید نداشته باشند[12].
گاهی ابوالعاص بن ربیع[13] و گاهی نیز حكیم بن حزام[14] به دور از چشم قریش آذوقه و خوار و بار به درون شعب می رساندند. از بنی هاشم علی علیه السلام شبها مخفیانه از شعب خارج شده غذا و خوار و بار به درون شعب می رساند[15].
در این مدت اموال و دارایی رسول خدا و ابوطالب و خدیجه تمام شد و به سختی و ناداری گرفتار شدند[16]. به ویژه خدیجه اموال فراوان خود را در شعب به نفع پیامبر صلی الله علیه و آله خرج كرد[17].
پس از گذشت سه سال هنگامی كه پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله از بین رفتن پیمان نامه به وسیله موریانه را توسط ابوطالب به آنان اطلاع داد[18] و از طرف دیگر، برخی از امضا كنندگان پیمان كه از وضع رقّت بار بنی هاشم متأسف بودند[19] از این پیمان بیزاری جستند ؛ با پیشگامی آنان این پیمان لغو گردید[20] و بدین ترتیب بنی هاشم به خانه های خویش باز گشتند[21].
حضرت علی - علیه السلام- در یكی از نامه های خود به معاویه، از این دوران سخت و پر رنج چنین یاد می كند :
قبیله ما (قریش) خواستند پیامبرمان را بكشند و ریشه ما را بكنند، غم و اندوه را به جانهای ما ریختند و كارها كردند، ما را از زندگانی خوش و راحت باز داشتند و پیوسته در بیم و نگرانی گذاشتند و ناگزیرمان ساختند به كوهی سخت و دشوار پناهنده شویم و آتش جنگ با ما را روشن ساختند اما خدا خواست تا ما پاسدار و نگهبان شریعتش باشیم و نگاه دار حرمتش. مؤمنان ما، در این راه خواستار اجر و ثواب بودند و كافران ما از خاندان و خویشانشان حمایت می كردند.
اما از قریش هر كس مسلمان می شد آزاری كه به ما می رسید به او نمی رسید، چه، یا هم پیمانی داشت كه از او حمایت می كرد و یا خویشاوندی كه به یاری وی می شتافت و بدین سان جان او در امان بود[22].

[1] - ابن هشام ، السیره النبویه ج 1 ص 375 ؛ طبری ، پیشین ، ج 2 ص 225 ؛ بلاذری ،‌ انساب الاشراف تحقیق : محمد حمیدالله (قاهره دارالمعارف ط 3 ) ج 1 ص 234 .
[2] - بلاذری ،‌ پیشین ، ج 1 ص 234 ؛ ابن سعد الطبقات الكبری ج 1 ص 209 ؛ ابن ابی الحدید شرح نهج البلاغه ج 14 ص 58 .
[3] - بلاذری ،‌ پیشین ، ص 230 ؛ ابن شهرآشوب ،‌ پیشین ج 1 ص 63 ؛ ابن اسحاق ، السیر و المغازی ، تحقیق : سهیل زكار (بیروت دارالفكر ، ط 1 ، 1398 ه ق ) ص 159 ؛ مجلسی ، بحارالانوار ، ج 19 ص 18 .
[4] - ابن ابی الحدید شرح نهج البلاغه تحقیق : محمد ابوالفضل ابراهیم ( قاهره : دار احیاء الكتب العربیه ، 1961 م ) ج 14 ص 64 ؛ فتال نیشابوری روضه الواعظین ( بیروت موسسه الاعلمی للمطبوعات ط 1 1406 ه ق ) ص 63 .
[5] - شعب به معنای دره و شكاف میان دو كوه است . شعب ابی طالب كه بعدها به نام شعب ابویوسف معروف گردید ، از آن عبدالمطلب بوده است . هنگامی كه چشمان وی كم سو شد ، آن را میان فرزندانش تقسیم كرد ، پیامبر نیز سهم پدرش عبدالله را گرفت . بنی هاشم در این دره منزل داشته اند . ( یاقوت حموی معجم البلدان ج 3 ص 347 ) بر اساس بررسی های جدیدی كه به عمل آمده ، شعب ابی طالب ـ برخلاف تصور برخی ـ در حجون كه امروز در میان اهل مكه به نام جنه المعلاه و در بین ایرانیان به قبرستان ابوطالب معروف است نبوده ، بلكه در نزدیكی مسجد الحرام و در كنار كوه صفا و دماغه شمالی كوه ابوقبیس قرار داشته است . تولد پیامبر اسلام و نیز خانه حضرت خدیجه در همین دره بوده و پیامبر اسلام تا هجرت در آن سكونت داشته است . پس از هجرت پیامبر به مدینه ، عقیل بن ابی طالب آن را تصرف كرد پس از وی محمد بن یوسف ثقفی ـ برادر حجاج ـ آن را از فرزندان عقیل خرید و به منزل خود در آن محل ضمیمه ساخت . گویا از آن به بعد بوده كه به شعب ابی یوسف تغییر نام داده و برخی از مورخان قدیم به این نام از آن یاد كرده اند.
زادگاه پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در این محل مشخص بوده و در زمان ملك عبدالعزیز سعودی ، شهردار مكه آن را تبدیل به كتابخانه كرده و در سال 1399 ه در طرح توسعه خیابان غزه از بین رفته است (‌فصلنامه میقات حج، شماره 3 بهار 1372 مقاله سید علی قاضی عسكر ،‌ تحقیقی پیرامون شعب ابی طالب ، ص 149 - 171 ) .
[6] - از اول محرم سال هفتم بعثت ( ابن سعد الطبقات الكبری ج 1 ص 209 )‌.
[7] - ابن سعد ،‌ پیشین ، ص 209 ؛ بلاذری ،‌ پیشین ، ص 233 - 234 ؛ ابن واضح ، تاریخ یعقوبی ، ج 2 ص 25 ؛ ابن اثیر الكامل فی التاریخ (‌بیروت دار صادر )‌ ج 2 ص 87 ؛‌ فتال نیشابوری ، پیشین ص 63 - 64.
[8] - ابن شهر آشوب پیشین ج 1 ص 63 ؛ طبرسی اعلام الوری ( تهران دارالكتب الاسلامیه ط 3 ) ص 49 .
[9] - فتال نیشابوری روضه الواعظین ( بیروت موسسه‌ الاعلمی للمطبوعات ط 1 1406 ه ق ) ص 64 ؛‌ابن شهرآشوب پیشین ص 64 ؛ طبرسی پیشین ص 50 ؛ ابن ابی الحدید پیشین ج 14 ص 64 ر . ك : ابن اسحاق ، پیشین ،‌ ص 160 .
[10] - ابن شهر آشوب پیشین ص 65 ؛ ابن سعد ،‌ پیشین ، ص 209 ؛‌ بلاذری ،‌ پیشین ، ص 234 ؛ ابن اسحاق ، پیشین ،‌ ص 159 .
[11] - طبرسی پیشین ص 50 .
[12] - مجلسی پیشین ج 19 ص 19 ؛ ابن اسحاق ، پیشین ،‌ ص 159 .
[13] - ابن شهرآشوب پیشین ص 65 ؛ طبرسی پیشین ص 51 .
[14] - ابن اسحاق ، پیشین ،‌ ص 161 ؛ ابن هشام ، پیشین ، ج 1 ص 379 ؛ بلاذری ،‌ پیشین ، ص 235 ؛ مجلسی ،‌ پیشین ، ص 19.
[15] - ابن ابی الحدید شرح نهج البلاغه ج 13 ص 254 .
[16] - ابن واضح تاریخ یعقوبی ج 2 ص 25 ؛ طبرسی اعلام الوری ص 50 .
[17] - طبرسی پیشین ص 50 ؛ ابن شهرآشوب پیشین ج 1 ص 64 .
[18] - ابن اسحاق ، پیشین ،‌ ص 161 ؛ بلاذری ،‌ پیشین ، ج 1 ص 234 ؛ ابن سعد ،‌ پیشین ، ج 1 ص 310 . ابن شهر آشوب پیشین ج 1 ص 65 .
[19] - ابن اسحاق ، پیشین ،‌ ص 162 ، 165 ، 166 ؛ بلاذری ،‌ پیشین ، ص 236 ؛ ابن ابی الحدید پیشین ج 14 ص 59 ؛‌ابن اثیر الكامل فی التاریخ ج 2 ص 88 ؛ مجلسی بحارالانوار ج 19 ص 19 .
[20] - در سال دهم بعثت ( ابن سعد ،‌ پیشین ، ج 1 ص 210 ؛ بلاذری ،‌ پیشین ، ج 1 ص 236 ) .
[21] - طبرسی پیشین ص 51 - 52 .
[22] - نهج البلاغه تحقیق صبحی صالح نامه 9 .
مهدي پيشوايي - تاريخ اسلام، ص 165

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 22:43  توسط محمد   | 

باسمه تعالی

دعوت مخفيانه

حضرت محمد - صلى الله علیه وآله - مدت سه سال به دعوت پنهانی پرداخت[1]، زیرا هنوز محیط مكه برای دعوت آشكار مساعد نبود. او در این سه سال به صورت پنهانی با افرادی كه احساس می كرد آمادگی پذیرش دارند، تماس می گرفت و آنها را به یگانگی خدا و پرستش او و نبوت خویش دعوت می كرد. در این مدت قریش از ادعای او خبر داشتند و وقتی او را در معابر می دیدند می گفتند ؛ جوان بنی عبدالمطلب از آسمان سخن می گوید[2] ؛ اما چون در مجامع عمومی سخن نمی گفت،‌ از محتوای دعوتش خبر نداشتند، به همین علت عكس العملی نشان نمی دادند.
در این دوره، تعدادی مسلمان شدند. آن گاه یكی از همان مسلمانان نخستین، به نام ارقم، منزل خود را ـ كه در پای كوه صفا قرار داشت ـ در اختیار پیامبر - صلى الله علیه وآله - گذارد. رسول خدا و مسلمانان تا آغاز دعوت علنی در این منزل كه حكم ستاد تبلیغاتی را داشت گرد هم می آمدند و در همان جا نماز می خواندند[3].
دعوت خویشاوندان
پس از سه سال از رسالت پیامبر، فرشته وحی فرمان خداوند را برای دعوت خویشاوندان و بستگان نزدیك به او ابلاغ كرد:
خویشاوندان نزدیك خود را انذار كن. و بال و پر (مهر و نرمی) خود را برای مؤمنان كه از تو پیروی كرده اند فرو گستر. و اگر تو را نافرمانی كنند، بگو ؛ من از آنچه شما انجام می دهید، بیزارم[4].
با نزول این آیه، پیامبر - صلى الله علیه وآله - به حضرت -علی علیه السلام- دستور داد غذایی آماده سازد و فرزندان عبدالمطلب را دعوت كند تا امر خداوند را به آنان ابلاغ نماید و علی علیه السلام چنین كرد. حدود چهل نفر یا یكی بیش و كم فراهم آمدند كه در میان آنان ابوطالب، حمزه و ابولهب بودند. غذا كم بود و به صورت عادی برای آن جمعیت كافی نبود، اما همگی خوردند و سیر شدند. ابولهب گفت : این، شما را جادو كرده است !‌ با سخنان وی مجلس از آمادگی برای طرح دعوت افتاد و پیامبر از طرح موضوع صرف نظر كرد و جلسه بدون اخذ نتیجه پایان یافت. به دستور پیامبر روز دیگر علی علیه السلام به همان ترتیب خوراكی تهیه كرد و آنان را فرا خواند. این بار پیامبر پس از صرف غذا فرمود :
در میان عرب كسی را سراغ ندارم كه چیزی بهتر از آنچه من برای شما آورده ام، برای قومش آورده باشد، من خیر دنیا و آخرت را برای شما آورده ام. خدا فرمان داده است تا شما را به سوی او فرا خوانم. اینك كدام یك از شما مرا یاری می كند تا برادر من و وصی و جانشین من در میان شما باشد.
هیچ كدام پاسخ ندادند. علی علیه السلام كه از همه كوچك تر بود، گفت : ای پیامبر خدا !‌ من تو را یاری می كنم. پیامبر - صلى الله علیه وآله - فرمود : این برادر، وصی و جانشین من در میان شماست، سخن او را بشنوید و از او اطاعت كنید[5].
این رویداد، ما را به این مطلب اساسی رهبری می كند كه موضوع نبوت و امامت دو اصل توأم و غیر قابل تفكیك اند ؛ زیرا پیامبر - صلى الله علیه وآله - در همان نخستین سال های رسالت خویش، روز اعلام نبوت خود، امامت و رهبری آینده مسلمانان را نیز مطرح كرد.
از سوی دیگر، تصور نشود كه پیامبر یك بار، آن هم در غدیر خم (در ماههای آخر عمرش) امامت علی علیه السلام را مطرح كرد، بلكه علاوه بر مجلس خویشان، بعدها نیز در مناسبتهای دیگر (مانند حدیث منزلت) این موضوع را یادآوری می نمود، البته غدیر از همه مفصل تر و شهود عینی آن بیشتر بود. با توجه به ترتیب نزول سوره ها می توان استنباط كرد كه دعوت خویشاوندان مدتی پیش از دعوت علنی بوده است[6].
- دعوت علنی و آغاز مخالفتها
آغاز دعوت علنی
پس از آنكه پیامبر اسلام - صلى الله علیه وآله - مدتی پنهانی دعوت به اسلام را آغاز كرده بود، از طرف خداوند دستور یافت كه دعوت خویش را علنی سازد و از مشركان نهراسد :
آنچه را كه مأموریت داری آشكارا بیان كن و از مشركان روی بگردان (به آنها اعتنا نكن) ما شرّ استهزا كنندگان را از تو دفع خواهیم كرد[7].
پیامبر اسلام - صلى الله علیه وآله - با دریافت این فرمان روزی در ابطح[8] به پا ایستاد و گفت :
من فرستاده خدا هستم، شما را به پرستش خدای یگانه، ترك بتهایی كه نه سودی می رسانند و نه زیانی، نه می آفرینند، نه روزی می دهند، نه زنده می كنند و نه می میرانند دعوت می كنم[9].
از آن روز دعوت پیامبر - صلى الله علیه وآله - وارد مرحله جدیدی شد و در اجتماعات، موسم حج در منی و میان قبایل اطراف مكه به دعوت و تبلیغ پرداخت.

[1] - ابن هشام پیشین ج 1 ص 280 ؛ طبری ، پیشین ، ج 2 ص 216 ؛ مسعودی ، مروج الذهب ، ج 2 ص 275 ـ 276 ؛ بلاذری ،‌ پیشین ، ج 1 ص 116 ؛ تاریخ یعقوبی ، ج 2 ص 19 ؛‌ حلبی پیشین ج 1 ص 456 ؛ طوسی الغیبه ( تهران مكتبه نینوی الحدیثه ) ص 202 ؛ صدوق كمال الدین و تمام النعمه ، قم مؤسسه النشر الاسلامی 1363 ، ص 344 ، ح 29 .
[2] - تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 19 ؛ ابن سعد الطبقات الكبری ، ج 1 ، ص 199 ؛ بلاذری ،‌ پیشین ، ج 1 ، ص 115 .
[3] - حلبی پیشین ج 1 ص 456 - 457 .
[4] - و انذر عشیرتك الاقربین . واخفض جناحك لمن اتبعك من المؤمنین . فان عصوك فقل انی بریء مما تعملون . شعرآء ( 26 ) : 214 ـ 216 .
[5] - این قضیه را كه در میان دانشمندان اسلامی به عنوان بدء الدعوه و یوم الدار و یوم الانذار معروف است ، انبوهی از محدثان و مفسران و مورخان با اندكی اختلاف در الفاظ نقل كرده اند از آن جمله : محمد بن جریر الطبری ، تاریخ الامم و الملوك ،‌ج 2 ص 217 ؛ ابن اثیر الكامل فی التاریخ ج 2 ص 63 ؛ ابن ابی الحدید شرح نهج البلاغه ج 13 ص 211 ؛‌ بیهقی دلائل النبوه ترجمه محمود مهدوی دامغانی ج 1 ص 278 ؛ طبرسی مجمع البیان ج 7 ص 206 ؛ شیخ مفید الارشاد ص 29 ؛ علی بن موسی بن طاوس، الطرائف فی معرفه مذاهب الطوائف ج 1 ص 20 ؛ حلبی السیره الحلبیه (انسان العیون ) ج 1 ص 261 ؛‌مجلسی بحارالانوار ج 18 ص 178 و 181 و 191 و 214 ؛ علامه امینی الغدیر ج 2 ص 278 ـ 289 ؛ سید مرتضی عسكری ، نقش ائمه در احیاء دین ،‌ج 2 ص 86 ؛‌ج 6 ص 17 - 18 ؛ احمد حنبل مسند ج 1 ص 159 . گفتنی است ـ چنان كه مرحوم علامه امینی توجه داده ـ در میان مورخان طبری با آنكه در تاریخ خود قضیه را به همان شكلی كه نوشتیم نقل كرده ، اما در تفسیر خود ( جامع البیان ج 19 ص 75 ) گفتار پیامبر را كه دو جا فرمود : وصی و جانشین من ، تحریف كرده و به جای آن تعبیر ، چنین و چنان ، به كار برده است : فایكم یوازرنی علی هذا الامر علی ان یكون اخی و كذا و كذا ثم قال ان هذا اخی و كذا و كذا فاسمعوا له و اطیعوه ، اسماعیل بن كثیر شامی نیز در سه كتابش ( تفسیر ج 3 ص 351 البدایه و النهایه ج 3 ص 40 السیره النبویه ، ج 1 ص 459 در این روش نامقبول از او پیروی كرده است ! البته با توجه به تفكر خاص این دو نفر ، درك انگیزه آنها در این كار چندان دشوار نیست !!
[6] - سوره شعراء كه آیات انذار در آن است ، بعد از سوره واقعه نازل شده و سپس به ترتیب سوره های نمل و قصص اسراء ، یونس، هود ، یوسف و آن گاه سوره حجر كه فرمان دعوت علنی (فاصدع بما تؤمر ) جزء آن است ، نازل گشته است . ( محمد هادی معرفت ، التمهید فی علوم القرآن ، ج 1 ، ص 105 )‌.
[7] - حجر (94 ) : 95 .
[8] - مقصود از ابطح درّه ای نزدیك منی است . یاقوت حموی ،‌ معجم البلدان ، ج 1 ، ص 74 . گویا هنگام حج ، و موقع اجتماع حجاج در منی بوده است .
[9] - تاریخ یعقوبی ، ج 1 ص 19 . نخستین دعوت علنی پیامبر اسلام ، به صورت های دیگر نیز نقل شده است . احتمالا حضرت به فاصله های كم ، بت پرستان را با بیانات مشابه ، دعوت می كرده است . ر . ك : یعقوبی پیشین ص 19 ؛ طبری پیشین ج 2 ص 216 ؛ بلاذری انساب الاشراف ج 1 ص 121 ؛ بیهقی پیشین ج 1 ص 279 ؛ طبرسی اعلام الوری (تهران دارالكتب الاسلامیه ط 3 ) ص 39 ؛ مجلسی بحارالانوار ج 18 ص 185 ؛ حلبی پیشین ج 1 ص 461 .
مهدي پيشوايي - تلخيص از كتاب تاريخ اسلام، ص137

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 22:42  توسط محمد   | 

باسمه تعالی

آغاز وحي

نخستین زمینه‌های حیات وحیانی رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ در غار حرا آغاز شد، آن زمان كه چهل سال از زندگی رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ گذشته بود، درباره كیفیت اقامت آن حضرت در غار حرا و پیشینیه آن در جاهلیت، مطالب چندی در مآخذ تاریخی آمده كه نیاز به بررسی و تأمل دارد. اصطلاحاً اقامت رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ در غار حرا را «تحنّث» می‌گویند. در لغت، «حنث» به معنای گناه آمده و گفته‌اند كه تحنّث به معنای دوری از گناه و در معنای اثباتی خود، به معنای تعبد و عبودیت در درگاه خداوند است. این مفهوم در جاهلیت، برای «حنفا» شناخته شده بوده[1] و از جمله این سخن حكیم بن حزام كه او «در جاهلیت در مسایلی چند تحنّث می‌كرده همچون صله‌ی رحم و دادن صدقه»؛ بدین معناست كه به وسیله‌ی این امور تقرب به خداوند پیدا می‌كرده است.[2] به هر روی كاربرد كلمه تحنّث در تعبُّد، نوعی مجاز دانسته شده كه بر خلاف معنای حقیقی آن ـ گناه ـ در «اجتناب از گناه» بكار رفته است.[3]
غار حرا بر روی كوهی با همین نام است كه در فاصله دو فرسنگی شهر مكه، در ناحیه‌ی شمال شرق آن قرار گرفته[4] كه به نام كوه نور نیز شناخته می‌شود. این كوه در شمار برخی از كوههای مقدس یاد شده است. محتمل است كه این تقدس پیش از اسلام، حداقل برای حنفا شناخته شده بوده است. در حدیثی از انس آمده كه رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود:آنگاه كه خداوند بر كوه طور تجلی كرد از تجلی خدا سه كوه برخاست در مكه كوه حِرا، ثبیر و ثور و در مدینه احد، وَرِقان و رضْوی.[5] گفته شده كه از جمله منبع تأمین سنگ خانه خدا كعبه، كوه حرا بوده است.[6] در نقل‌های دیگری نیز از كوه حرا در كنار كوه‌های مقدسی چون طور سینا و كوه جودی یاد شده است.[7] در متن مكتوبی كه عبدالمطلب با قبیله خزاعه نوشته آمده است كه، تا وقتی كه كوه حرا و ثبیر پابرجا هستند ما با هم یكی خواهیم بود.[8] ابوطالب در شعری از سه كوه مقدس مكه چنین یاد كرده:
و ثورٍ و مَنْ أرسی ثبیراً مكانه و راقٍ لیرقی فی حراء و نازل[9]
در این باره كه آیا تحنّث در غار حرا یك سنّت مرسوم و جاری میان اعراب و یا قریش بوده، نمی‌توان اظهار نظر جدی كرد. پیشاپیش باید توجه داشت كه غار حرا ظرفیت بیش از چند نفر را نداشته و آن‌گونه كه در نقلها آمده، سنّت تحنث تنها در ماه رمضان بوده است. بدین ترتیب نمی‌توانسته سنت رایجی بوده باشد. ابن عباس می‌گوید: وقتی ماه رمضان فرا می‌رسید كسانی از قریش راهی حرا می‌شدند، یك ماه در آنجا اقامت می‌كردند و به فقیرانی كه نزد آنان می‌آمدند كمك می‌نمودند. این اقامت تا رؤیت هلال ماه شوال ادامه داشت. پس از آن به مسجد آمده، هفت بار طواف كرده و سپس به خانه می‌رفتند. رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ نیز چنین می‌كرد.[10] این امر مربوط به شمار اندكی از قریش بوده و همان‌گونه كه گذشت به احتمال قوی، اختصاص به حنفا داشته است، به ویژه كه گفته شده: عبدالمطلب بُنیاد گذار این سنت بوده است.[11] هم‌چنین گفته شده است كه، دیگر متألهان نیز پس از وی چنین می‌كرده‌اند، اما تنها از دو نفر یاد شده: یكی ورقه بن نوفل و دیگر ابو امیه بن مغیره.[12]
در برابر این نقل‌ها، ابن حزم می‌گوید: رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ به تنهایی به غار حرا می‌رفت و خداوند علاقه این كار را در دل او انداخته بود، هیچ كس رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ را به این كار دستور نداده، و هیچ كس پیش از وی این كار را نكرده بود كه وی به او تأسی جوید؛ این اقدامی بود كه تنها خواست خداوند بود. آن حضرت شب‌ها و روزهایی را در آنجا گذراند تا آن‌كه وحی بر او نازل شد.[13] آنچه قطعی است همین كه تنها رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ چنین می‌كرده و بعید می‌نماید كه پیش از او چنین سنتی به صورت جدی وجود داشته باشد.
در بیشتر نقل‌ها آمده است كه آن حضرت در غار حرا تنها بوده و هر از چندی مقداری طعام از مكه برای او به غار آورده و پس از تمام شدن، بار دیگر برای چند روز چنین می‌كرده است. اما نقلی نیز حكایت از آن دارد كه خانواده او نیز با وی بوده است.[14]
درباره كیفیت تحنّث گزارشی به دست نیامد، جز آن‌كه به حدس قوی خلوت گزینی، تفكر در صنع الهی و عبودیت حق، مهم‌ترین اعمالی است كه در این‌گونه اعتكاف‌ها رایج است.[15] در واقع باید گفت این خلوت گزینی آغاز حیات روحانی و وحیانی رسول اكرم ـ صلی الله علیه و آله ـ و مقدمه‌ای برای بعثت و نزول وحی بر آن حضرت به شمار می‌رفته است. گفته شده كه نشستن در غار حرا همراه با سه چیز بوده: یكی خلوت، دیگری تعبد و سوم نگاه به كعبه از فراز غار حراء.[16]
نخستین آیات قرآنی در غار حراء بر رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ نازل گردید. درباره كیفیت اولین آشنایی رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ با وحی و حامل آن جبرئیل، روایات متعددی در منابع تاریخی و حدیثی آمده است. در این روایات علاوه بر جنبه‌های تاریخی، نكاتی وجود دارد كه مربوط به مباحث كلامی نظیر ماهیت وحی و همچنین عصمت پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ می‌شود. با توجه به اختلافی كه در مبانی مذاهب اسلامی درباره مسائل فوق الذكر وجود دارد، روایت مزبور مورد تفسیرهای مختلف و حتی انكار قرار گرفته است.
در آغاز باید اشاره كنیم كه مجموع روایاتی كه درباره نخستین وحی به دست آمده از چند نفر مشخص از صحابه است كه میان نقل‌های آنان نقاط اشتراك و افتراق چندی وجود دارد. راوی اصلی ابن اسحاق درباره نخستین وحی عبید بن عمیر قتاده لیثی است. واسطه ابن اسحاق با عبید، وهب بن كیسان از موالی آل زبیر است. در این نقل پای عبدالله بن زبیر نیز در میان است، زیرا او از عبید می‌خواهد تا حكایت بعثت را نقل كند.[17] روایت دیگر از ابن اسحاق از زهری از عروه بن زبیر از عایشه است.[18] نقل دیگر واقعه از سلیمان شیبانی از عبدالله بن شداد است.[19] نقل دیگر از اسماعیل بن ابی حكیم از موالی آل زبیر است.[20] بلاذری نیز چند روایت از ابن عباس آورده است.[21] نقلی نیز از ابو مسیره دارد.[22] جابر بن عبدالله انصاری نیز از رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ آغاز وحی را گزارش كرده است.[23]
در مجموع این نقلها یك نكته مسلم است و آن حضور زبیری‌ها و وابستگان به آنها است. دو نفر از موالی آل زبیر به علاوه عبدالله بن زبیر، عروه بن زبیر و نیز عایشه (كه عبدالله بن زبیر فرزند خواهرش بود) در بیشتراین نقلها حضور دارند؛ به علاوه عایشه و ابن عباس هیچ كدام از لحاظ سنّی نمی‌توانسته‌اند خود راوی مستقل ماجرا باشند. البته رخدادهای دوره مكه در بسیاری از موارد این شكل را دارد. اشكال حضور آل زبیر در این واقعه تا حدودی مربوط به ورقه بن نوفل، خدیجه ـ سلام الله علیهاـ و حكایتی است كه در ارتباط با نبوت پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ و ورقه نقل می‌كنند. می‌دانیم كه این طائفه، از تیره بنی اسد و از طائفه قریش‌اند. به هر روی باید قسمت‌های مهم این روایت را نقل و سپس مروری بر آنها داشته باشیم.
عایشه می‌گوید: اولین وحی بر رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ به صورت رؤیای صادقه بود كه در خواب بر وی الهام شده و در بیداری همچون سپیده صبح محقق می‌باشد. آنگاه او علاقه‌مند به انزوا برای تحنث شده و چندین روز و شب در غار حرا ماند تا این‌كه ملك بر او فرود آمده به او گفت: بخوان؛ محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ گفت: نمی‌توانم بخوانم. ملك او را فشار داد و مجدداً از او خواست تا بخواند. و باز او همان پاسخ را داد و همان فشار را تحمل كرد. بار سوم ملك، آیات نخست سوره علق را بر وی تلاوت كرد. محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ وحشت زده و مضطرب به خانه بازگشت و گفت تا برای رفع اضطراب او را بپوشانند. خدیجه ماجرا را پرسید و وقتی تردید رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ را دید گفت: خداوند تو را ضایع نخواهد كرد، تو اهل صله رحم و صدقه بوده و مردی مهمان‌نواز هستی. آنگاه خدیجه نزد ورقه بن نوفل رفت و از او درباره ماجرای فرود ملك پرسید. ورقه گفت: آن ملك همان ناموسی است كه بر موسی نازل شد. او آرزو كرد كه آن اندازه زنده بماند تا پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله ـ را یاری كند.[24]
این نقل كه مایه اولیه آن از عایشه است، با اختلاف چندی از طرق مختلف و در منابع متفاوت آمده است. روایات و نقلهای دیگر نیز كمابیش در برگیرنده همین موارد است جز آنكه در هر نقل قسمتی از این موارد با شدت بیشتر یا كمتری عرضه شده است. عبید بن عمیر می‌گوید: جبرئیل در حالی فرود آمد كه كتابی در دست داشت و از رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ خواست تا بخواند. وقتی پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ گفت: قاری نیست، او را به حدی فشار داد كه محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ احساس كرد كه مرگ او را در آغوش گرفته است. آن حضرت در بازگشت صدای جبرئیل را شنید كه او را رسول الله خطاب می‌كرد، در حالی كه در هر گوشه آسمان ظاهر بود. روایت ابن عباس نقل همین قسمت اخیر است؛ یعنی پس از آن‌كه نخستین آیات بر آن حضرت نازل شد و در حال فرود از كوه، جبرئیل را در افق مشاهده كرده است.[25]
یك مشكل عمده در این نقلها عدم اطمینان رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ به نبوت خویش است كه آشكارا از لحاظ دینی و كلامی مشكل‌زاست. وسیله اثبات این نبوت در روایات مربوط به آغاز وحی، ورقه بن نوفل و در برخی روایات نُسطور، عدّاس[26] و كسان دیگرند كه سرنوشت بیشتر آنها نامعلوم است. هنوز نیز روشن نیست كه ورقه دقیقاً چه شخصیتی داشته و چه زمانی درگذشته[27] و آیا بر نصرانیت مرده یا مسلمانان شده است. ابن عساكر می‌گوید: احدی نگفته است او مسلمان شده، در حالی كه برخی او را اولین مسلمان دانسته‌اند.[28] همانگونه كه اشاره شد تأكید بر نقش ورقه برای افزونی سهم بنی اسد در مسایل صدر اسلام است. پذیرفتن این امر كه رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ در شرایطی مبعوث شده كه آگاهی كافی درباره وضعیت خویش نداشته دشوار به نظر می‌رسد. این امری است كه در نوع نقلهای مزبور كه از چند نفر مشخص و نوعاً ناصالح برای نقل وقایعِ نخستین وحی هستند، دشوار به نظر می‌رسد. مسأله دیگر فشار دادن پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ بوده، آن هم برای خواندن چیزی كه آن را نمی‌دانسته است. البته تحمل وحی امری دشوار بوده و رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ همواره در زمان اخذ وحی گرفتار تنش شدید جسمی می‌شده است.[29]
به هر روی آغاز وحی نمی‌توانسته برای رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ چندان عادی باشد اما نه به قیمت فراموشی ساده‌ترین اصول دینی و عقلی در امر وحی و نبوت. در روایاتی كه از امام صادق ـ علیه السّلام ـ نقل شده، بر اطمینان رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ در برخورد با ملك وحی تأكید شده است. آن حضرت در برابر این سؤال كه رسولان چگونه رسالت خود را می‌شناسند فرمود: پرده از برابر آنان كنار می‌رود.[30] خداوند در قرآن بر این اطمینان تكیه دارد:«قل اننی علی بیّنه من ربّی»[31]، «قُلْ هذه سبیلی اَدْعوا الی الله علی بَصیرهٍ أنا و مَنِ اتبعنی.»[32]
مسأله ای كه درباره آغاز وحی، محل اختلاف واقع شده، زمان نزول اولین آیات و تاریخ بعثت رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ است. در شماری از روایات مربوط به تحنث رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ در غار حرا، آمده است كه آن حضرت در ماه رمضان به عبادت در آنجا می‌پرداخته است. اگر در این سخن تردید نكنیم باید بپذیریم كه نخستین آیات سوره‌ی علق در ماه رمضان بر فراز كوه حرا بر رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ نازل شده است. ابن اسحاق این رأی را پذیرفته كه نزول نخستین آیات در ماه رمضان بوده است.[33] او به سه آیه‌ی قرآن استشهاد كرده، اول: «ماه رمضان كه در آن برای راهنمایی مردم و بیان راه روشن هدایت و جدا ساختن حق از باطل قرآن نازل شده است.»[34] دیگر سوره قدر كه در آن فرمود: «ما قرآن را در شب قدر نازل كردیم». آیه سوم مورد نظر ابن اسحاق تعیین «یوم الفرقان» (روز قرآن) [35] در قرآن است كه همان «یوم التقی الجمعان» یعنی روز بدر (17 رمضان) می‌باشد. در آن آیه آمده است: «و اگر به خدا و آنچه بر بنده خود در روز فرقان، كه دو گروه به هم رسیدند، نازل كرده‌ایم ایمان آورده‌اید، بدانید كه هرگاه چیزی به غنیمت گرفتید، خمس آن از آن خدا و پیامبر و ذوالقربی و یتیمان و مسكینان و در راه ماندگان است» ابن اسحاق یوم الفرقان را نه روزی كه جنگ بدر اتفاق افتاد، بلكه روز قرآن كه همان هفدهم رمضان است می‌داند؛ یعنی روزی كه قرآن بر پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله ـ نازل شده است. این كه هفدهم رمضان از كجا مطرح شده، برگرفته از تطبیق آن بر روز بدر است كه در هفدهم رمضان سال دوم هجرت رخ داده است. روایتی از امام باقر ـ علیه السّلام ـ نیز حكایت از آن دارد كه نخستین نزول ملك بر رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ هفدهم رمضان بوده است.[36]
درباره آیه سوره بقره كه نزول قرآن را در رمضان دانسته، گفته شده كه صراحت در نزول اولین آیات قرآنی دارد، لذا دیگر اقوالی كه نزول آیات را در وقت دیگر دانسته‌اند با این آیه مخالفت دارد.[37] اما برای آیه مزبور توجیهات دیگری نیز شده. از جمله آنكه مقصود، نزول همه قرآن در ماه رمضان در آسمان دنیاست كه پس از آن به تدریج بر رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ نازل شده است. شاهد آنكه، در سوره قدر نیز آمده است كه قرآن در شب قدر نازل شده و محتمل است كه مقصود همه قرآن باشد.[38] می‌دانیم كه همه قرآن نمی‌توانسته در همان آغاز وحی بر رسول نازل شده باشد. گویا روایت بیت المعمور كه محل نزول قرآن دانسته شده برای رفع همین دشواری بوده است، روایتی كه بنا به نظر بسیاری از محققان، به دلیل تشتت در اصل نقل‌های مربوط به بیت المعمور قابل قبول نیست.
به هرروی ممكن است گفته شود كه نخستین آیات در شب قدر در ماه رمضان نازل شده و آیه نازل شده، تطبیق داده شود. مشكل آن است كه چگونه این عقیده اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ كه بعثت در بیست و هفتم ماه رجب بوده با نزول نخستین آیات در ماه رمضان قابل جمع است. گویا تنها راه آن است كه نخستین آشنایی رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ با ملك را پیش از نزول آیات نخست سوره علق بدانیم. این مطلبی كه در برخی از نقل‌ها نیز آمده است.[39] بر این اساس، پیش از نزول نخستین آیات، زمینه آشنایی با وحی برای رسول فراهم شده است. برخی از اهل سنت نیز كه گفته‌اند بعثت در ربیع الاول بوده، به همین ترتیب سخن خود را با نزول نخستین آیات در ماه رمضان جمع كرده‌اند.[40] در واقع با این نظر، تاریخ بعثت، پیش از نزول اولین آیات دانسته می‌شود. گفته شده پس از نزول نخستین آیات، برای مدّتی وحی منقطع شده است. درباره این فترت، اقوال متفاوتی هست. سه سال، دو سال و نیم، یك سال،[41] چهل روز (عقیده ابن عباس) ، پانزده روز (ابن جوزی و فرّاء) و سه روز (مقاتل ابن سلیمان).[42]
درباره تعیین دقیق مدت این فترت، نمی‌توان اظهار نظر كرد؛ زیرا اختلاف نظر به حدی است كه جمع میان آنها ناممكن است. قاعدتاً باید میان نزول سوره علق و سوره مدثّر كه گفته شده پس از انقطاع وحی بوده، فاصله‌ای طولانی باشد.[43] اما این‌كه این فاصله چقدر بوده، تنها می‌توان گفت كه نباید طولانی باشد. درباره فلسفه این فترت گفته شده است كه هدف آمادگی روحی رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ پس از نزول نخستین آیات بوده است.[44] بعدها نیز چندین بار نزول وحی به تأخیر می‌افتاد و سبب انگیزش مشركان بر ملامت می‌شد كه از جمله آنها اشارتی است كه در سوره «الضحی» وجود دارد. این سوره نیز از سوره‌های قدیمی دوره مكه می‌باشد. در آنجا در برابر ملامت مشركان به تأخیر وحی بوده كه خداوند فرمود: «سوگند به آغاز روز و سوگند به شب چون آرام و در خود شود، كه پروردگارت تو را ترك نكرده و بر تو خشم نگرفته است.»[45]
معمولاً نزول وحی بر رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ همراه با ظهور حالات خاصی در آن حضرت بود. در آن لحظه چهره حضرت برافروخته شده، لرزش بر بدنش عارض می‌گردید، عرق بر پیشانی‌اش نشسته و چشمهایش بسته می‌شد و پس از مدتی به حال اول بازگشته و آیات وحی شده را بر اصحابی كه در اطرافش بودند، باز می‌خواند. در روایتی از امام صادق ـ علیه السّلام ـ آمده: این نوع وحی در وقتی بوده كه خدا بدون واسطه با رسول خود سخن می‌گفته است.[46] در مواردی رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ در خواندن آیات شتاب می‌كرد و لذا خداوند فرمود: «و لا تَعْجَلْ بالقرآنِ مِنْ قبلِ أنْ یُقْضی الَیْك وحْیُهُ و قُلْ ربِّ زِدْنی عِلْماً، و پیش از آن‌كه وحی به پایان رسد در خواندن قرآن شتاب مكن و بگو: ای پروردگار من، بر علم من بیفزا.»[47] شاید دلیل آن در این آیه آمده باشد كه فرمود: « لا تُحَرِّك به لسانَكَ لِتَعْجَلَ بِه، إنّ عَلَیْنا جَمْعَهُ و قرآنَهُ فَإذا قَرَأناهُ فَاتّبعْ قُرآنَهُ، به تعجیل زبان به خواندن قرآن مجنبان، كه گرد آوردن و خواندنش بر عهده ماست، چون خواندیمش، تو آن خواندن را پیروی كن».[48]

[1] . ابن هشام درباره‌ی معنای تحنث می‌گوید: عرب می‌گوید: التحنث و التحنف؛ آنان فاء را به ثاء تبدیل كرده‌اند مثل: جدث و جدف كه معنای قبر می‌باشد (السیره النبویه ج1، ص235) بدین ترتیب اساساً كلمه حنث همان حنف است.
[2] . تاج العروس، ج5، صص225ـ224 گفته شده است كه كلمه تحنث معرب یك اصل عبری است كه «یحینوت» یا «تحینوث» می‌باشد. این كلمه در عبری به معنای اعتكاف و توجه به خدا با نماز و دعا می‌باشد؛ نكـ : تاریخ العرب فی الاسلام، ص163.
[3] . نمونه‌ی دیگر آن این جمله است كه «فلانٌ یتجنس»، درباره كسی است كه درصدد تطهیر نجاست بر می‌آید.
[4] . درباره محل دقیق آن نكـ : اخبار مكه، ج2، ص288؛ المعجم البلدان، ج2، ص233، اكنون در محدوده شهر قرار گرفته است.
[5] . اخبار مكه، ج2، ص 281، كتاب مناسك و اماكن طرق الحج و معالم الجزیره، ص 406.
[6] . اخبار مكه، ج1، ص222.
[7] . نكـ : اخبار مكه، ج1، ص 36؛ كتاب اماكن و مناسك طرق الحج. ص 481.
[8] . المغازی، ج2، ص 781.
[9] . السیره النبویه؛ ابن هشام، ج1، ص135.
[10] . انساب الاشراف، ج1، ص105.
[11] . السیره الحلبیه، ج1، ص 237، سبل الهدی و الرشاد، ج2، ص 319، گفته‌اند كه قریش به آن جهت كه اول بار عبدالمطلب در غار حرا تحنث كرده بود، حق تقدم رفتن به غار را برای محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ كه نواده او بود حفظ می‌كردند.
[12] . همان.
[13] . جوامع السیره النبویه، ص 36.
[14] . السیره النبویه، ابن هشام، ج1، ص236؛ سبل الهدی و الرشاد، ج2، ص312؛ در برخی موارد با همسر و گاهی با فرزندان؛ نكـ: السیره الحلبیه، ج1، ص237.
[15] . نكـ : السیره الحلبیه، ج1،صص 237ـ 236.
[16] . سبل الهدی و الرشاد، ج2، ص319.
[17] . السیره النبویه، ابن هشام، ج1،ص 235؛ تاریخ الطبری، ج2، صص 301ـ 300.
[18] . تاریخ الطبری، ج2، صص 299 ـ 298؛ مغازی رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ عروه بن زبیر، صص 102، 100؛ دلائل النبوه، بیهقی، ج2، صص 137 ـ135. این نقل را بخاری و مسلم نیز آورده‌اند. در برخی مصادر(مثل: دلائل النیوه، ج2،صص 144 ـ 143) مستقیماً از قول زهری روایت شده است.
[19] . همان، صص 300 ـ 299.
[20] . همان، صص 303 ـ302.
[21] . انساب الاشراف، ج1، صص 105 ـ 104 ش 195 ـ 190؛ طبقات الكبری، ج2،صص 195 ـ 194.
[22] . انساب الاشراف، ج1، ص 105، ش 193.
[23] . دلائل النبوه، بیهقی، ج2،ص 139، (در پاورقی از بخاری نیز نقل شده است) درباره دیگر اسناد واقعه نكـ : سبل الهدی و الرشاد، ج2، ص 311.
[24] . دلائل النبوه، ج1، صص 137، 135.
[25] . انساب الاشراف، ج1،ص 104.
[26] . عداس بعدها در جریان طائف مسلمان شد، مورخان در بیان اسلام او هیچ اشاره‌ای به سهم او در مورد آغاز وحی نمی‌كنند.
[27] . درباره ادعاهای متناقضی كه درباره اسلام و كفر وی شده و این كه او در همان آغاز مرده یا تا بعد از اجازه یافتن مسلمانان به جنگ زنده بوده و دیگر اخبار آشفته درباره وی نكـ : الصحیح من سیره النبی، ج1، صص 229ـ 228. جالب است كه اشعاری از ورقه در باب رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ و اسلام نقل كرده‌اند كه محل تردید واقع شده است. نكـ : دلائل النبوه ، ج1،ص 150، البدایه و النهایه، ج3، ص13ـ10؛ سبل الهدی و ارشاد، ج2، صص318ـ317؛ و باز از نكات جالب آن‌كه: با این كه عموماً تصریح به عدم اسلام او شده، از رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ نقل شده كه او را در لباس سپید دیده و قاعدتاً بهشتی است (سبل الهدی، ج2، ص 1327)، اما ابوطالب كه كه تمام دوره بعثت حامی رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ بود در آتش است! آشكار است كه این اخبار جعلی است.
[28] . الاصابه، ج3، ص 633، ارشاد الساری، ج1، ص 67، به نقل از الصحیح، ج1، صص 289ـ 288.
[29] . در این باره گفته شده: فشار جبرئیل برای آن بود تا توجه رسول را از چیزهای دیگر دوركند، یا برای آن بود تا اهمیت تحمل وحی را به وی بنمایاند؛ وقتی روشن شد كه تحمل فشار را دارد بر او وحی را فرو فرستاد، برای توجیهات دیگر نكـ : سبل الهدی و الرشاد، ج2، صص 322ـ 321، خواهیم دید كه در نخستین آیات سوره مزمل نیز از وحی به عنوان «قول ثقیل» یاد شده است.
[30] . بحارالانوار، ج11، ص 56، و نكـ : ج18، ص 262؛ تفسیر عیاشی، ج2، ص 201، التمهید فی علوم القرآن، ج1، ص 49.
[31] . انعام، 57.
[32] . یوسف، 108، طبرسی در نقد روایت نقل شده از جابر بن عبدالله كه نوعی واهمه از اولین وحی را به رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ نسبت داده می‌گوید: این صحیح نتواند بود زیرا خداوند جز با دلایل آشكار و نشانه‌های روشن به رسولش وحی نمی‌كند، به طوری كه رسول مطمئن است كه آنچه به او وحی می‌شود، از ناحیه خداوند است، نكـ : مجمع البیان، ج10، ص 384؛ جواب شامی ( سبل الهدی، ج2، ص 326) از این اشكال به هیچ روی قانع كننده نیست كه اطمینان ورقه به نبوت محمد، بیش از اطمینان خود می‌باشد.
[33] . السیره النبویه، ابن هشام، ج1، صص240ـ239.
[34] . بقره، 185.
[35] . او فرقان را در این آیه به عنوان قرآن گرفته نه روز جدایی حق از باطل.
[36] . طبقات الكبری، ج1، ص194.
[37] . تاریخ العرب فی الاسلام، صص159ـ158.
[38] . این فقط یك احتمال است زیرا نمی‌توان گفت كه وقتی كلمه قرآن، بكار رفته آیا مقصود همه آن است یا بعض آن. در مواردی مثل سوره مزمل، بر آن مقدار اطلاق شد. كه تا آن زمان نازل شده بوده است (و رتّل القرآن ترتیلا)، در این صورت احتمال متن قابل قبول است، چون مقصود، همان مقداری بوده كه تا آن زمان نازل شده بود است.
[39] . الصحیح، ج1، ص195.
[40] . سبل الهدی و الرشاد، ج2، ص340.
[41] . این عقیده دكتر رامیار است نكـ : تاریخ قرآن، ص75.
[42] . سبل الهدی و الرشاد، ج2، ص363 شامی عقیده آخرین را قرین به صحت دانسته‌اند.
[43] . انساب الاشراف، ج1، ص108، قول دیگر اینكه بعد از انقطاع وحی اولین سوره‌ای كه نازل شد سوره «الضحی» بود، صص108ـ109 و در ص 109 از ابن عباس نقل شده كه، اولین سوره علق و بعد از آن نون و القلم و آنگاه مدثر و مزمل نازل شده است.
[44] . نكـ : تاریخ قرآن، رامیار، صص73ـ72.
[45] . الضحی، 1ـ3؛ ابن اسحاق این آیات را مربوط به همان فترتی می‌داند كه پس از نزول اولین آیات مطرح شده (السیره النبویه، ج1، ص241) اما برخی آن را نمی‌پذیرند و سوره مدثر را سوره اول بعد از فترت می‌دانند.
[46] . بحار الانوار، ج18، صص256،268.
[47] . طه، 114.
[48] . القیامه، 19ـ17.
رسول جعفريان- تاريخ سياسي اسلام، ج 1، ص 225

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 22:40  توسط محمد   | 

باسمه تعالی

نخستين گام ها در توسعه اسلام

تعیین تاریخ دقیق تحولات آغازین عصر بعثت، دشوار به نظر می‌رسد. دلیل این مسأله كم توجهی صحابه به ثبت دقیق آن وقایع[1] به علاوه اشتباهات غیر عمدی و نیز دخالت اغراض قبیله‌ای و سیاسی در نقل وقایع می‌باشد. منابع سیره، تحول اسلام را از دو سوی مورد توجه قرار داده‌اند؛ یكی ترتیب اسلام آوردن صحابه و دوم مرحله‌ای كردن دعوت رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ از یك مرحله‌ی سرّی و مخفی به دعوتی آشكار و علنی. علاوه بر این دو جهت، مؤرخان كوشیده‌اند تا با نوعی مقطع‌بندی تاریخی بر اساس روال تاریخ‌گذاری مرسوم كه بر پایه محور قرار دادن یك واقعه‌ی خاص بوده، در مجموعه سال‌های دوره‌ی بعثت، حدود تاریخی وقایع را نشان دهند. رفتن به خانه ارقم، هجرت به حبشه، شعب ابی‌طالب و... نمونه‌های دیگر از آن جمله‌اند. درباره‌ی ترتیب اسلام آوردن اشخاص، مشكلاتی وجود دارد، به ویژه وقتی كه بر پایه مرحله‌ای بودن دعوت یا محورهای تاریخی فوق الذكر كه خود دچار مشكل تعیین تاریخی‌اند، مورد بررسی قرار گیرد، ابن اسحاق اولین مسلمان را خدیجه یاد كرده و آنگاه از مردان، نخستین مسلمان را امام علی ـ علیه السّلام ـ می‌داند. به دنبال آن از زید بن حارثه، ابوبكر، عثمان، زبیر، ابن عوف، سعد بن ابی قاص و طلحه یاد كرده است. او این هشت نفر را نخستین مسلمانان می‌داند. سپس فهرست نام دیگر مسلمانانِ قدیمی را بدون هیچ‌گونه توضیحی می‌آورد.[2] درباره‌ی نخستین مسلمانان بسیاری از مصادر تاریخی بر این باورند كه امام علی ـ علیه السّلام ـ اولین مسلمان بوده است. روشن است كه آن حضرت در خانه‌ی پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ زندگی می‌كرده[3] و اسلام آوردن آن حضرت به آن سرعت امری طبیعی بوده است. اسلام خدیجه نیز همین شرایط را داشته است. علاوه بر این دو، زید بن حارثه نیز كه در شمار موالی آن حضرت بوده، باید به سرعت اسلام را پذیرفته باشد.
این سخن كه ابوبكر نخستین مسلمان بوده به هیچ روی نمی‌توانسته از لحاظ تاریخی زمینه‌ای داشته باشد و به طور یقین برخاسته از نزاع‌های مذهبی میان مسلمانان است. واقدی می‌گوید: علی ـ علیه السّلام ـ دید كه خدیجه با رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ نماز می‌گزارد. در این باره از رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ پرسش كرد و آن حضرت از وی خواست تا به توحید گرویده از لات و عزی كه هیچ نفع و ضرری ندارند دوری كند. او اجازه خواست تا با پدر مشورت كند اما رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ در آن لحظه نمی‌خواست تا مسأله‌ی اسلام فاش شود. فردای آن روز، علی بن ابی طالب ـ علیه السّلام ـ نزد رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ آمده اظهار اسلام كرد. این جمع سه نفری یا به تعبیر واقدی چهار نفری، حتی از آن كه ابوطالب از اسلام آنان آگاه شود پرهیز داشتند. به نقل ابن اسحاق رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ همراه علی ـ علیه السّلام ـ به كوههای اطراف مكه رفته در آنجا نماز گزارده و شب هنگام به مكه باز می‌گشتند.
واقدی می‌گوید:‌زید بن حارثه نیز همراه آنان بوده است. به نقل واقدی آنان نماز ظهر را در كنار كعبه می‌خواندند و قریش نسبت به این نماز انكاری نداشت اما وقتهای دیگر در جایی نماز می‌گزاردند كه قریش متوجه آنان نشود. در آن لحظه زید یا امام علی ـ علیه السّلام ـ مراقب اوضاع بودند. پس از چندی ابوطالب كه در مقام تحیق از وضع فرزندش علی ـ علیه السّلام ـ بود، متوجه ماجرا شد. وقتی حقیقت ماجرا را شنید از رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ خواست تا بر سخن خود پایدار بماند و از علی ـ علیه السّلام ـ نیز خواست تا به حمایت از عموزاده‌اش ادامه دهد.[4] قاعدتاً باید خبر نبوت پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ به تدریج در مكه شایع شده باشد. كسانی از مسافران مكه شاهد نمازگزاردن پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ همراه علی ـ علیه السّلام ـ و خدیجه در كنار كعبه بوده‌اند.
این كه این وضعیت چه مقدار ادامه یافته روشن نیست، اما به اعتقاد ما باید برای مدتی تنها همین خانواده اسلام را پذیرفته باشند. در این مدت رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ به تدریج كار دعوت را آغاز كرده اما نه آشكار بلكه بطور پنهانی؛ دلیل این امر باید آن باشد كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ قصد ایجاد حساسیت در مشركان برای مقابله با اسلام را نداشته است. مدت این دعوت را سه سال دانسته‌اند. واقدی روایت كرده كه از آغاز نبوت به مدت سه سال دعوت پنهانی بود تا آن كه رسول مكلف به علنی كردن آن گردید.[5] ابن هشام نیز با اشاره به آیه‌ی «و امّا بِنِعّمَه رَبك فَحَدِّث» می‌گوید: رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ درباره‌ی نعمتی كه خداوند به او داده بود، به طور پنهانی برای كسانی از اهلش كه مورد اطمینانش بودند سخن می‌گفت.[6] زهری می‌گوید: رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ به طوری سرّی دعوت كرده از بتها دوری می‌جست (در همین نقل در طبقات از قول زهری آمده كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ به طور سرّی و آشكار دعوت می‌كرد!) تا آن كه شماری از جوانان و ضعیفان از مردم دعوت او را اجابت كرده و تعداد مسلمانان فراوان شد. این در حالی بود كه بزرگان از كفار قریش انكاری نسبت به اسلام نداشتند و زمانی كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ از كنار آنان عبور می‌كرد به او اشاره كرده می‌گفتند: «فرزند عبدالمطلب» از آسمان سخن می‌گوید. وضع چنین بود تا آنكه او از خدایانشان عیب‌جویی كرده و به آنان خبر داد كه پدرانشان بر كفر و گمراهی مرده‌اند و در آتش‌اند. در اینجا بود كه بر وی غضب كرده با او دشمنی نموده و به آزارش پرداختند.[7] ابن اسحاق نیز از این دوره سخن گفته و فاصله‌ی آن را تا زمانی كه دستور به علنی كردن دعوت داده شد، سه سال دانسته است.[8]
در اینجا باید توجه داشت كه از آغاز نبوت به بعد، سه مقطع مورد نظر است: یكی مرحله‌ی آشكار شدن دعوت كه گفته‌اند پس از سه سال بوده و با آیه‌ی انذار (انذر عشیرتك الاقربین) آغاز شده است. دوم شروع آزار مشركان است كه پس از عیب‌گیری رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ از خدایان آنان آغاز شده و محتمل است كه این مرحله نیز منطبق بر همان آغاز علنی شدن دعوت باشد، گرچه به احتمال، پیش از آن نیز ممكن است كه نسبت به برخی از مسلمانان سخت‌گیری می‌شده، گرچه با شخص رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ دشمنی نمی‌شده است. مقطع سوم رفتن رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ و مسلمانان به خانه‌ی ارقم بن ابی ارقم است كه باید پس از آغاز دشمنی مشركان و سخت‌گیری بر رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ و مسلمانان باشد اما این كه این رفتن دقیاً در چه زمانی بوده نمی‌توان اظهار نظر قطعی كرد. آنچه مسلم است این كه رفتن به خانه‌ی ارقم حادثه‌ی مهمی بوده و در ذهنیت راویان اخبار سیره، یك مقطع به شمار می‌آمده، زیرا به عنوان مثال واقدی و ابن سعد در تاریخ گذاری مسلمان شدن صحابه‌ی نخست، از همین مقطع استفاده كرده‌اند. به هر روی باید گفت كه رفتن به خانه ارقم بعد از علنی شدن دعوت و پیش از هجرت مسلمانان به حبشه می‌باشد؛ یعنی به طور تقریبی در سال چهارم بعثت. البته اگر گفته شد كه فلان صحابی پیش از خانه‌ی ارقم مسلمان شده ممكن است كه در سه ساله‌ی نخست بعثت و یا اندكی بعد از علنی شدن دعوت تا رفتن به خانه‌ی ارقم باشد.
ابن سعد علی رغم آن كه در سیر تاریخی حوادث بعثت، از رفتن به خانه‌ی ارقم به عنوان یك مبحث سخن نمی‌گوید و همین طور ابن اسحاق كه اساساً از آن حادثه یاد نكرده ـ اما در شرح حال صحابه‌ی نخست، از اسلام شماری از آنان با عنوان «اسلم قبل ان یدخل رسول الله ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ دار أرقم بن أبی أرقم و یدعو فیها» یاد كرده است. فهرست این افراد كه در طبقات الكبری آمده از این قرار است:
عیاش ابن ابی ربیعه (4/129) ، عثمان بن عفان (3/55) ، ابو حذیفه بن عتبه بن ربیعه، (3/84) عبدالله، عبیدالله و ابو احمد فرزندان جَحْش (3/89) ، عبدالرحمان بن عوف (3/124) ، عبدالله بن مسعود (3/151) ، خباب بن ارتّ (3/165) ، مسعود بن ربیع القاری (3/168) ، عامر بن فهیره (3/230) ، ابو سلمه بن اسد (3/239) ، سعید بن زید بن عمرو (3/382) ، عامر بن ربیعه (3/386) ، واقد بن عبدالله (3/390) ، خُنَیْس بن حذافه (3/392) ، ابو عبیده‌ بن جراح (3/393) ، عثمان بن مظعون (3/393) ، عبیده بن حارث (3/393) ، عبدالله بن مظعون (3/400) ، معمر بن حارث (3/402) ، حاطب بن عمرو (3/405) ، جعفر بن ابی طالب (4/34) ، سلیط بن عمرو.[9]
ابوبكر را نیز در شمار مسلمانان پیش از رفتن به خانه‌ی ارقم یاد كرده‌اند. شواهدی وجود دارد كه اسلام ابوبكر را پس از دوره‌ی سه ساله‌ی نخست دعوت مخفی و زمانی می‌داند كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ به عیب‌گیری از خدایان مشركین پرداخته بود.[10] ادعا شده كه زبیر نفر چهارم یا پنجم بوده است.[11] سعد وقاص گفته است كه قبل از من تنها یك نفر اسلام آورده بود آن هم در همان روزی كه من اسلام آوردم![12] گفته شده خالد بن سعید نفر سوم یا چهارم بوده، زمانی كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ دعوت سری می‌كرده و خالد همراه آن حضرت در نواحی مكه نماز می‌گزارده است.[13] از ابوذر غفاری نیز نقل شده كه پنجمین مسلمان بوده است، برخی او را چهارمین نفر دانسته‌اند.[14] زمانی كه ابوذر برای پذیرش اسلام به مكه آمده، جو مكه بسیار رعب انگیز بوده و امام علی ـ علیه السّلام ـ مجبور شد تا او را بطوری كه معلوم نشود همراه اوست، نزد رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ ببرد. وقتی نیز مسلمان شد،‌ كنار مسجد الحرام ندای توحید سرداده و كتك مفصلی خورد. تنها از ترس غارت قبیله بنی غفار بود كه مشكرین از كشتن او خودداری كردند. پس از آن ابوذر نزد بنی‌غفار رفت و اسلام را در میانشان نشر داد.[15] او در جاهلیت از بت پرستی دست كشیده و موحد شده است. گفته شده وقتی مسلمان شد زنی به او گفت: تو صابئی شده‌ای، پس از آن، دسته‌ای از قریشیان او را كتك زدند.[16] عمرو بن عبسه نیز می‌گوید: چهارمین مسلمان بوده زیرا پیش از او تنها بلال و ابوبكر مسلمان شده بودند![17] آشكار است كه یا او از حقیقت امر مطلع نبوده یا از قول او چنین سخنی را جعل كرده‌اند. زیرا، اگر درباره‌ی ابوبكر سخنی نباشد كه هست، پیش از بلال بسیاری مسلمان شده‌اند. نعیم بن عبدالله نیز گفته است كه پس از ده نفر مسلمان شده، اما ایمانش را كتمان می‌كرده است.[18] ارقم بن ابی ارقم نیز طبق گفته فرزندش هفتمین مسلمان بوده است.[19]
ابن سعد از شماری از مسلمانان بااین عبارت یاد كرده است كه «كان قدیم الاسلام بمكه و هاجر إلی أرض الحبشه.»[20] از این عبارت به دست می‌آید كه اینان پیش از سال پنجم هجرت به حبشه است مسلمان شده‌اند. اینان نیز جمعاً 28 نفر می‌شوند. بر اینان باید تعدادی زن را نیز افزود و این كه به احتمال در سال پنجم بعثت با توجه به آمار مهاجران حبشه ـ هشتاد و اندی ـ اندكی بیش از یكصد نفر مسلمان در مكه بوده است.
اكنون به دوران دعوت سری یعنی سه سال نخست هجرت برمی‌گردیم و دو مقطع تاریخیِ مربوط به آشكار شدن دعوت و رفتن به خانه ارقم را مورد بررسی قرار می‌دهیم: گذشت كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ در آغاز به دلیل آن كه بی‌توجه به عقاید مشركین بوده و آنان را به خود و اگذاشته بود، قریش با او دشمنی نمی‌كرد. این سیاست كه همراه با دعوت غیر رسمی بود، توانست مردمانی را كه زمینه‌های درونی برای گروش به توحید داشتند به سوی اسلام جذب كند. عموم مشركین از این كه كسی از بت پرستی برگشته و به نصرانیت یا و یا حتی اسلام بگرود، نگران نبودند، نگرانی آنان، این بود كه نظام ارزشی و قبایلی آنان مورد تردید قرار گیرد. خواهیم دید كه مشركین حاضر بودند محمد ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ یك سال خدای آنان را بپرستد و آنان نیز یك سال خدای محمد ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ را بپرستند. درست از زمانی كه از یك سو حركت پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ برای جذب مردم علنی شده و عقاید شرك آلود در معرض انتقاد قرآن و رسول قرار گرفت، مشركان دشمنی خود را آغاز كردند.
یعقوبی می‌گوید: رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ سه سال دعوت خویش را كتمان كرده و به توحید دعوت می‌كرد و زمانی كه به گروهی از قریش بر می‌خورد، می‌گفتند: فرزند عبدالمطّلب از آسمان سخن می‌گوید؛ تا آن كه از خدایان عیب‌گیری كرد و پدران آنان را به دلیل كفر، گمراه شمرد؛ آنگاه خداوند به او دستور داد تا رسالت خود را با صدای بلند اعلام كند. او نیز دعوت را آشكار كرده، در بطحا ایستاد و فرمود: من رسول خدا هستم، شما را به عبادت خدا و ترك عبادت بتها دعوت می‌كنم، بتهایی كه هیچ نفع و ضرری ندارند، خلق نتوانند كرد و روزی نتوانند رساند و زنده كردن و میراندن نتوانند. از آن زمان قریش استهزای خود را آغاز كرد و از ابوطالب خواست تا مانع از كار رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ شود.[21]
عموم سیره نویسان گفته‌اند كه پس از نزول آیه‌ی «اَنْذِر عَشیرَتك الأقربین»[22] و نیز آیه‌ی «فَاصْدَع بما تُؤمَر وَاَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكین إنّا كَفَیْناك الْمُسْتهزِئین»[23] دعوت علنی رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ آغاز شده است.[24] در روایتی از امام صادق ـ علیه السّلام ـ آمده است كه آن حضرت سه سال در مكه كار خویش كتمان كرد، آنگاه خداوند بدو دستور داد تا دعوت خویش را اشكار كند و او چنین كرد.[25]
پس از آن بود كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ طی چندین نوبت در جلساتی كه ترتیب داد، رسالت خود را اعلام كرده و ازمردم خواست تا اسلام را بپذیرند. بر اساس آیه مذكور رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ مكلف بود تا ابتدا عشیره نزدیك را انذار كند. طبری به نقل از ابن اسحاق درباره‌ی شأن نوزل آیه‌ی مذكور می‌نویسد: علی ـ علیه السّلام ـ گفت: وقتی آیه‌ی «اَنْذِرْ عَشیرتكَ الأقْرَبین» نازل شد، رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ مرا فرا خواند و فرمود: ای علی! خداوند به من دستور داده تا عشیره‌‌ی نزدیك را انذار كنم، ‌من در این باره تأمل می‌كردم تا جبرئیل آمد و گفت: اگر آنچه را كه بدان امر شده‌ای عمل نكنی، عذاب خواهی شد. اینك برای ما طعامی بساز، آنگاه بنی عبدالمطّلب را فراهم آر تا با آنان سخن گویم. علی ـ علیه السّلام ـ می‌افزاید: من چنین كردم. آن زمان بنی عبدالمطلب را حدود چهل نفر بودند كه عموهای رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ نیز در میان آنان بودند. پس از آن كه فراهم آمدند و طعام را خوردند، پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ خواست سخن بگوید، اما ابولهب مانع شد، فردای آن روز نیز چنین كردم و پس از صرف طعام، رسول خداـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ خطاب به آنان فرمود: ای فرزندان عبدالمطلب! من جوانی را از قومی ندیده‌ام كه بهتر از آنچه كه من برای شما آورده‌ام، ‌برای قومش آورده باشد. من خیر دنیا و آخرت را برایتان آورده‌ام. خداوند به من دستور داده تا شما را دعوت كنم. هر كدام از شما كه مرا در این دعوت وزارت كنید همو برادر، وصیّ و خلیفه‌ی من در میان شما خواهد بود؛ (یكون اخی و وصیّی و خلیفتی فیكم) امام می‌افزاید: در آن گروه‌، تنها من پاسخ مثبت دادم. آن حضرت نیز مرا به عنوان وصی و خلیفه خود خوانده و فرمود: سخن او را گوش كرده او را اطاعت كنید. حاضران خندیدند و به ابوطالب گفتند: به تو دستور داد تا از فرزندت تبعیت كنی.[26] طبری همین روایت را در تفسیر خود نیز نقل كرده، جز آن كه به جای جمله‌ی بالا، چنین آورده است: «فأیُّكم یُوازِرنی عَلی هذا الأمر علی أنْ یَكون أخی و كذا و كذا.»[27] این تحریفی آشكار در یك خبر تاریخی مهم است.
دعوت عشیره‌ی نزدیك ناشی از تكلیفی بود كه خداوند بر عهده‌ی رسول خود نهاده بود. از نظر اجتماعی و شرایط حاكم بر مكه، باید گفت دعوت از عشیره در اولویت كامل قرار داشت چرا كه:
اوّلاً عشیره‌ی، از نزدیك با خُلْق و خوی رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ آشنا بوده و بیش از همه‌ی اعراب دیگر، ‌صداقت او را باور داشتند. طبیعی بود كه در شرایط عادی، رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ می‌توانست از این وضعیت بهره‌برداری كند، گرچه موانعی نیز بر سر راه وجود داشت.
ثانیاً ایمان عشیره به رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ افزون بر احساس عاطفی قبیله‌ای آنان نسبت به رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ بود. بنی‌عبدالمطلب به جز یكی دو مورد، ‌جانبدار رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ بودند، اگر آنان ایمان می‌آوردند در كنار این احساس عاطفی، می‌توانستند حامیان بسیار استواری برای رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ باشند. نباید تردید كرد كه بسیاری از بنی‌هاشم گرچه در آن محفل با دعوت رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ موافقت نكردند، اما به تدریج مسلمان شدند، حتی اگر به ظاهر اسلام خود را اعلام نكرده و بعدها به زور در جنگ بدر شركت كردند، همواره این گزارش مطرح بوده كه بیشتر آنان در باطن اسلام را پذیرفته بودند. كسانی چون ابولهب نیز كه در برابر آن حضرت ایستادند، ترس از نابودی بنی‌هاشم توسط دیگر اعراب را داشتند.[28]
ثالثاً عشیره‌ی نزدیك انتظار آن را داشتند تا رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ آنان را كه خویشان نزدیكش بودند، در یك جلسه‌ی خصوصی با رسالت خویش آشنا كند. اگر چنین نمی‌كرد چه بسا از طرف خویشان متهم بود كه به قوم و خاندان خویش بی‌توجهی كرده است.
رابعاً باید به این امر توجه كرد كه اگر عشیره نزدیك او را بپذیرند، دیگر قبایل به این دلیل اطرافیانش او را پذیرفته‌اند، او را متهم نخواهند كرد كه دعوت او نارواست، این مسأله‌ای بود كه اتفاق افتاد. زمانی مشركان به رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ گفتند: خاندان تو، تو را بیشتر می‌شناختند كه از تو تبعیت نكردند.[29] خالد بن ابی جبل از پدرش نقل می‌كند كه وقتی می‌شناختند كه از تو تبعیت نكردند. خالد بن ابی‌جبل از پدرش نقل می‌كند كه وقتی رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ سوره‌ی «والسماء والطارق» را می‌خواند من حفظ كردم؛ ثقیف از من پرسیدند چه چیز از او فرا گرفتی؟ من سوره‌ی مزبور را برای آنان خواندم. مردی قریشی كه همراه آنان بود گفت: ما صاحب خود را بیشتر می‌شناسیم، اگر سخن او حق بود، ما از او پیروی می‌كردیم.[30] پیر مردی از قبیله‌ی كلب نیز درباره‌ی دعوت رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ گفت: چه نیكوست آنچه كه این جوان بدان دعوت می‌كند، جز آنكه خاندانش از او دوری جسته‌اند؛ اگر او با قوم خویش مصالحه می‌كرد تمامی عرب از او پیروی می‌كردند.[31] قبیله ثقیف نیز در برابر دعوت رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ به او گفتند: مردم شهر خودت از تو اكراه دارند و دعوت تو را نپذیرفته‌اند، اكنون آمده‌ای ما را دعوت می‌كنی؟ به خدا ما مخالفت بیشتری با تو داریم.[32] همانگونه كه گذشت دعوت پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ از عشیره چندان نیز بی‌نتیجه نبود. رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ به دنبال دعوت عشیره‌ی نزدیك، جلساتی تشكیل داد تا از عموم مردم مكه دعوت كند. سیره نویسان این جلسات را نزدیك كوه صفا دانسته‌اند. به گزارش واقدی از ابن عباس، آن حضرت در نزدیك كوه صفا قریش را صدا كرده و با استناد به صداقت خود و گرفتن تأیید از مردم در این باره، فرمود: ای فرزندان عبدالمطلب! ای فرزندان عبد مناف! ای بنی‌زهره! ـ و سپس همه طوایف قریش را خطاب كرد ـ خداوند به من دستور داده تا شما را انذار كنم، خیر دنیا و آخرت شما در گفتن لا اله الا الله است. در این وقت ابولهب برخاسته و گفت: خسران بر تو باد، آیا ما را برای همین سخن گرد آوردی؟ بعد از آن سوره‌ی مسد درباره‌ی او نازل شد.[33]
ابن معین روایتی را بطور نسبتاً كامل درباره‌ی تأثیر نخستین دعوت رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ نقل كرده كه نقل آن مناسب می‌نماید. همین روایت را بطور ناقص، حاكم نیشابوری نیز آورده است. مِسْور بن مخرمه زهری از پدرش نقل می‌كند: زمانی كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ دعوت به اسلام را آشكار كرد، تمامی اهل مكه مسلمان شدند و این قبل از آنی بود كه نماز، واجب شود، تا آن كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ آیات سجده را خواند. در این لحظه همه به سجده افتادند بطوری كه از كثرت جمعیت جای سجده نبود، این وضع ادامه داشت تا آنكه رؤسای قریش كه سر زدن به سر زمین‌های خود در طائف رفته بودند، به مكه بازگشتند. آنان مردم را توبیخ كردند كه: آیا دین پدرانتان را رها كرده‌اید؟ پس از آن مردم كافر شدند.[34] عروه بن زبیر نیز می‌گوید: زمانی كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ قوم خود را دعوت به نور و هدایت كرد، مردم از او دوری نجسته و نزدیك بود كه از سخن او پیروی كنند، تا آن كه كسانی از قریش كه صاحب مكنت بودند از طائف بازگشتند و با رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ به مخالفت برخاستند، در اینجا بود كه اكثریت مردم از رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ دوری كردند.[35] این دو روایت تا اندازه‌ای با یكدیگر قابل تطبیق است. بر اساس این روایت باید گفت: توده‌ی مردم مكه نیز نظیر مردم مدینه، به سرعت به اسلام گرویدند یا زمینه‌ی گرویدن داشتند، اما رؤسای قریش با استفاده از نفوذ خود، مانع از رشد اسلام شدند در حالی كه چنین متنفذان مخالفی، در مدینه وجود نداشتند تا مانع از اسلام آوردن مردم شوند.
آشكار شدن اسلام در مكه و گرویدن شماری از جوانان، بردگان و حتی زنان به اسلام، رؤسای قریش را به عكس العمل واداشت. آنان احساس كردند، اگر اندكی در مبارزه با اسلام تأمل كنند، ‌اوضاع یكسره از دست آنان خارج خواهد شد، بدین ترتیب سخت‌گیری آغاز شد. باید دانست كه این سخت‌گیری از بعد از علنی شدن دعوت آغاز شده است. دلیل آن نیز این بود كه برخی از مسلمانان با جسارت تمام، اسلام خویش را ابراز و علنی می‌كردند. عبدالله بن مسعود پس از مسلمان شدن، در شهر مكه با صدای بلند قرآن می‌خواند و همین سبب شد تا مورد اذیت قرار گیرد.[36] گذشت كه ابوذر نیز بلافاصله پس از مسلمان شدن، كنار كعبه فریاد توحید سر داده و با آزار و اذیت سخت مشركان مواجه شد. زید بن عمرو بن نفیل می‌گوید: ما یك سال به خاطر مسلمان شدن مخفی بودیم و تنها در خانه‌ی در بسته یا شِعْبی خالی از سكنه می‌توانستیم نماز بخوانیم كه در آن صورت نیز باید برخی مراقب برخی دیگر باشیم.[37] واقدی می‌گوید كه اصحاب رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ نماز ظهر را آزادانه می‌خواندند اما برای نماز عصر در شعب‌ها پراكنده شده تك نفر یا دو نفر دو نفرنماز می‌خواندند. زمانی كه طُلَیب بن عمیر و حاطب بن عمرو در شِعْب «اجیاد اصغر» نماز می‌خواندند مورد هجوم ابن اصداء و ابن غیطله قرار گرفتند. آن دو فحاش بودند و با سنگ، آن دو مسلمان را مورد حمله قرار دادند.[38]
بلاذری از سعد وقاص نقل می‌كند كه به همراهی جمعی از صحابه به «شعب ابی‌دبّ» رفته، وضو ساخته نماز می‌خواندیم در حالی كه در حالت خفا بودیم. در این لحظه جمعی از مشركان ظاهر شده ما را دنبال كردند. آنان كه اخنس بن شریق، و جمعی دیگر از مشركان بودند ما را ملامت كرده بر ما هجوم آوردند. من استخوان شتری برداشتم و بر یكی از مشركان زدم، همین سبب شد تا او زخمی شده و مشركان شكست خوردند![39] راوی این حكایت احتمالاً آخر ماجرا را تغییر داده، زیرا از جای دیگری آگاهیم كه از آن پس، به دلیل این برخورد ناصحیح سعد، مسلمانان حتی شعب‌های دور را كه می‌توانستند آزادانه در آنها نماز بگزارند از دست دادند. پیش از آن خود رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ نیز همراه برخی از اصحاب در نواحی اطراف مكه نماز می‌خواندند.[40]
می‌دانیم كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ در طی دوران بعثت از اصحاب خود خواسته بود تا از هر گونه خشونت خودداری كنند. این حادثه سبب شد تا مسلمانان محدودیت بیشتری یافته، در یك خانه‌ی در بسته بر روی كوه صفا كه خانه‌ی ارقم بن ابی ارقم بوده پنهان شوند. فرزند ارقم گفته است كه پدرش هفتمین كسی بوده كه اسلام را پذیرفت، خانه‌ی او بر روی كوه صفا بوده و این همان خانه‌ای است كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ در «اول اسلام» در آنجا به سر برده، مردم را به اسلام دعوت می‌كرده و جمعی كثیر در آن مسلمان شدند. این خانه، بعدها به ملكیت منصور عباسی درآمد و مهدی عباسی آن را به همسرش خیزران داد و از آن زمان به عنوان «دار الخیزران» معروف شده است.[41] این محل به صورت مسجدی متبرك درآمد و دلیل آن همین بود كه زمانی پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ در حالی كه از مشركان گریزان بود،‌ به همراه اصحابش چندی را در آن بسر برده است.[42] ابن اسحاق از این رخداد یاد نكرده و بلاذری نیز جز اشاره به نام چند تن كه پیش از رفتن رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ به خانه‌ی ارقم مسلمان شدند (و این نیز قاعدتاً از واقدی است) مطلبی در این باره نیاورده است. اما در سیره‌های متأخر همچون سیره‌ی حلبی و شامی، بدان اشاره شده است. شاید عدم ذكر آن در سیره‌ی ابن اسحاق، نشانی بر عدم اهمیت این ماجرا باشد.
گذشت (و حلبی نیز تصریح كرده) كه رفتن به خانه‌ی ارقم به دنبال مشكلی بوده كه در كوههای مكه برای مسلمانان پیش آمده و آن زخمی شدن یكی از مشركان توسط سعد وقاص بوده است.[43] كسانی گفته‌اند كه اسلام عمر در این خانه بوده است.[44] اما شامی این مطلب را صحیح نمی‌داند؛ زیرا قول مشهور میان مؤرخان سنی آن است كه عمر پس از هجرت گروهی از مسلمانان به حبشه مسلمان شده، در حالی كه رفتن به خانه‌ی ارقم در سال چهارم بعثت بوده است.[45] ابن سعد از چند نفر یاد كرده كه در زمانی كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ در دار ارقم بوده، مسلمان شده‌اند؛ از جمله چهار فرزند ابوالبُكَیْر بن یالیل در هیمن خانه مسلمان شده و با رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ بیعت كرده‌اند.[46] همو گفته است كه مصعب بن عمیر شنید كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ در خانه‌ی ارقم مردم را دعوت می‌كند؛ پس بر او وارد شده اسلام را پذیرفت، اما اسلام خود را كتمان می‌كرد و این به جهت هراس او از مادر و قومش بود تا آن كه عثمان بن طلحه او را درآمد و شد با رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ دیده خانواده‌اش را خبر كرد و همین سبب حبس او شد تا آنكه به حبشه هجرت كرد.[47]
طلیب بن عمیر نیز در خانه‌ی ارقم اسلام آورده است. ابن سعد با یاد از این مطلب می‌افزاید: او سپس نزد مادرش اَرْوی فرزند عبدالمطلب آمد و حكایت اسلامش را باز گفت. مادر نیز او را تشویق كرد كه سزاوار است كه تو از فرزند دایی خود حمایت كنی، اگر من نیز چون مردان می‌توانستم از او دفاع كنم چنین می‌كردم. فرزند از مادرش خواست تا اسلام را بپذیرد، ‌همانطور كه برادرش حمزه بن عبدالمطلب پذیرفت. مادر نیز اسلام را پذیرفت و بعدها با زبان خویش از رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ حمایت می‌كرد.[48] از این نقل چنین به دست می‌آید كه حمزه نیز در همان حول و حوش اسلام را پذیرفته است. از عمار یاسر نیز نقل شده كه صهیب را بر در خانه‌ی ارقم دیدم. پرسیدم: به چه قصد آمدی؟ او نیز همین را از من پرسید و من گفتم: می‌خواهم سخن محمد را بشنوم. او نیز گفت كه به همین قصد آمده است. آنگاه هر دو اسلام را پذیرفتیم، پس از آن، آن روز را در آنجا ماندیم تا شب شد و در حالی كه مراقب خود بودیم از آنجا خارج شدیم.[49] درباره‌ی مدت زمانی كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ در خانه‌ی ارقم مانده، آگاهی‌های دقیقی در دست نداریم. یك خبر آن است كه آن حضرت به مدت یك ماه در آنجا به سر برده است.[50] حلبی آن را در آستانه‌ی علنی شدن دعوت دانسته، اما بر پایه‌ی آنچه گذشت، رفتن به خانه‌ی ارقم پس از علنی شدن دعوت و درگیر شدن مسلمانان و مشركان بوده است. در آن دوره هر كسی كه اسلام را می‌پذیرفت او را صَبَائی می‌خواندند،[51] و همین امر كافی بود تا توسط قومش و یا حتی پدر و مادرش[52] و یا اگر برده بود به وسیله‌ی مولایش، مورد آزار و شكنجه قرار گیرد. خواهیم دید كه این وضعیت منجر به هجرت مسلمانان به حبشه شد.

[1] . دكتر جواد علی براین عامل تأكید خاصی دارد و همین را سبب عدم تبیین حدود تاریخی حوادث دوره‌ی بعثت می‌داند، نكـ :‌تاریخ العرب فی الاسلام، ص192
[2] . السیره ‌النبویه، ابن هشام، ج1، صص252 ـ 245.
[3] . السیره ‌النبویه، ابن هشام، ج1، صص246 ـ 245 (اشاره به رفتن جعفر و علی ـ علیه السّلام ـ دو فرزند ابوطالب یكی به خانه‌ی عباس و امام علی ـ علیه السّلام ـ به خانه‌ی رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ . ابن اسحاق این را از نعمت‌های الهی در حق علی ـ علیه السّلام ـ می‌داند.
[4] . السیره النبویه، ابن هشام، ‌ج1، ص246، 247؛ انساب الاشراف، ج1، ص113 (نقل فوق قسمتی در سیره‌ی ابن هشام و قسمتی در انساب آمده است).
[5] . طبقات الكبری، ج1، ص199؛ انساب الاشراف، ج1، ص116.
[6] . السیره النبویه، ابن هشام، ج1، ص243.
[7] . انساب الاشراف، ج1، صص117 ـ 115؛ طبقات الكبری، ج1، ص199.
[8] . السیره النبویه، ابن هشام، ج1، ص262.
[9] . انساب الاشراف، ج1، ص219.
[10] . نكـ: البدء و التاریخ، ج5، ص77؛ البدایه و النهایه، ج3، صص30 ـ 29؛ و نكـ: الصحیح من سیره النبی ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ ، ج1، صص249 ـ 248؛ طبری نیز (به نقل از الصحیح، ج1، ص248) در یك نقل آورده كه اسلام ابوبكر بعد از پنجاه نفر بوده است. دكتر جواد علی نیز با یادآوری این نقل طبری می‌گوید: مسأله «اَوَل من اسلم» به شدت تحت تأثیر گرایش‌های سیاسی و عاطفی بوده است، نكـ: تاریخ العرب فی الاسلام، ص190.
[11] . طبقات الكبری، ج3، ص102.
[12] . طبقات الكبری، ج3، ص139.
[13] . همان، ج4، ص95.
[14] . همان، ج4، ص224.
[15] . همان، ج4، صص225 ـ 224.
[16] . همان، ج4، ص223.
[17] . همان، ج4، ص214؛ السیره النبویه، ذهبی، صص141 ـ 140، به نقل از: كتاب مُسلم، ش832؛ جالب است كه یعقوبی از قول او نقل كرده كه نزد پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ آمد و پرسید: آیا كسی دعوت تو را پذیرفته، آن حضرت فرمود: آری یك زن، یك نوجوان (علی) و یك عبد كه مقصودش زید بن حارثه بود. تاریخ الیعقوبی، ج2، ص23.
[18] . طبقات، ج4، ص138.
[19] . المنتخب من ذیل المذیل، ص519.
[20] . طبقات الكبری، ج4، صص122 ـ 120 (شش مورد)، 124، 128 (دو مورد)، 135، 130 ( دو مورد)، 141، 140، 139، 136 (دو مورد)، 191)، 202، 201، 194، (دو مورد) 203 (دو مورد)، 214، 213 (دو مورد).
[21] . تاریخ الیعقوبی، ج2، ص23.
[22] . شعراء/214.
[23] . حجر/94.
[24] . نكـ : الدر المنثور، ج4، صص107 ـ 106؛ تاریخ الطبری، ج2، صص319 ـ 318؛ السیره النبویه، ابن هشام، ج1، صص263 ـ 262.
[25] . التفسیر العیاشی، ج2، ص253.
[26] . تاریخ الطبری، ج2، صص321 ـ 320؛ مجمع البیان، ج7، ص206 (خلیفتی فی أهلی) از تفسیر ثعلبی.
[27] . تفسیر الطبری، ج19، ص75؛ ذهبی نیز روایت مزبور را با همان سند آورده اما قسمت اخیر روایت را حذف كرده است؛ نكـ : السیره النبویه، ذهبی، ص145.
[28] . نكـ : انساب الاشراف، ج1، صص119 ـ 118.
[29] . طبقات الكبری، ج1، ص216.
[30] . تاریخ یحیی بن معین، ج1، ص27.
[31] . انساب الاشراف، ج1، ص238.
[32] . انساب الاشراف، ج1، ص237.
[33] . انساب الاشراف، ج1، ص120 (لازم به یادآوری است كه برخی سیره نویسان برای نفی حكایت انذار خواسته‌اند آیه‌ی مزبور را بر این جلسه تطبیق دهند. در حالی كه در اصل، آن جلسه اختصاص به بنی‌عبدالمطلب داشته است، زیرا آنان عشیره‌ی نزدیك بودند. درباره‌ی اطلاق عشیره بر خویشان نزدیك، نكـ : البدایه و النهایه، ج2، ص157.
[34] . تاریخ یحیی بن معین، ج1، ص53.
[35] . مغازی رسول الله ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ ، ‌عروه بن زبیر، ص104؛ الطبری، ج2، ص328.
[36] . طبقات الكبری، ج1، ص151.
[37] . انساب الاشراف، ج1، ص116.
[38] . انساب الاشراف، ج1، ص117.
[39] . انساب الاشراف، ج1، ص116.
[40] . طبقات الكبری، ج4، ص95.
[41] . طبقات الكبری، ج3، صص244 ـ 242.
[42] . اخبار مكه، ج2، صص260 ـ 200.
[43] . السیره الحلبیه، ج1، ص283.
[44] . اخبار مكه، ج2، ص200.
[45] . سبل الهدی و الرشاد، ج2، صص429 ـ 248 روایت معروف اسلام عمر نیز منافات با اسلام او در خانه‌ی ارقم دارد. درباره‌ی تاریخ اسلام عمر و دیدگاههای موجود، نكـ : الصحیح، ج2، صص94 ـ 91.
[46] . طبقات الكبری، ج3، ص388.
[47] . طبقات الكبری، ج3، ص116.
[48] . طبقات الكبری، ج3، ص123.
[49] . انساب الاشراف، ج1، ص158؛ طبقات الكبری، ج3، صص247 ـ 227.
[50] . السیره النبویه، ج1، ص283.
[51] . طبقات الكبری، ج3، ص267؛ ج4، صص220 ـ 100.
[52] . طه/1150.
رسول جعفريان - تاريخ سياسي اسلام (سيره‌ رسول خدا)، ص235

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 22:38  توسط محمد   | 

باسمه تعالی

پيامبر امّي (صلی الله علیه وآله)

آیا پیامبر اسلام- صلی الله علیه وآله - می توانست بخواند و بنویسد؟
برای پاسخ به این پرسش، لازم است دوران زندگانی پیامبر گرامی اسلام- صلی الله علیه وآله - را به دو بخش جداگانه تقسیم كنیم:
1. دوران پیش از بعثت؛
2. دوران پس از بعثت.
دوران پیش از بعثت
خداوند سبحان در این باره می فرماید:
وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتاب وَ لا تَخُطُّهُ بِیَمِینِكَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ؛[1]
تو هرگز پیش از این نوشته ای نمی خواندی و با دست خود چیزی نمی نوشتی، مبادا كسانی كه در صدد تكذیب و ابطال سخنان تو هستند، شك و تردید كنند.
مسلمانان با توجه به این آیه، بر این باورند كه آن حضرت پیش از بعثت، نه كتابی را می خواند و نه صفحه ای می نوشت.
یكی از اوصاف پیامبر اكرم- صلی الله علیه وآله - (چنان كه در قرآن كریم نیز آمده) «اُمّی» می باشد: الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراهِ وَ الْإِنْجِیلِ؛[2] همان ها كه از فرستاده ی خدا، ـ پیامبر امی ـ پیروی می كنند، پیامبری كه صفاتش را در تورات و انجیلی كه نزدشان است، می یابند... .
در این آیه، از پیامبر گرامی اسلام- صلی الله علیه وآله - به صفت «امی» یاد شده است. برای «اُمّی» چند معنا گفته شده است كه مناسب ترین آن ها «درس نخوانده» است[3]. آری او یك فرد درس نخوانده بود، ولی در كتاب خود معارف و علومی برای بشر آورد كه تا زمان حاضر به فكرها و عقل های دانشمندان جهان روشنی بخشیده و متفكران شرق و غرب را مبهوت خود ساخته است.
به باور ما، پیامبر اسلام به رموز جهان خلقت و اسرار آفرینش و قوانینی كه در سراسر جهان هستی حكومت می كند، واقف بوده است و این مطلبی است كه هیچ یك از مسلمانان، آن را انكار نمی كنند و همگی در برابر عظمت این یگانه مرد عرصه عقل و معرفت، سر تعظیم فرود می آورند.
حال این پرسش مطرح می شود كه چرا این كانون بزرگ عقل و دانش در دوران پیش از بعثت، نه كتابی خواند و نه چیزی نوشت؟!
آیه ای كه در ابتدا آورده شد، پاسخ این پرسش را به صراحت بیان می كند و دلیل آن را تنها قطع وسوسه های اهل باطل می داند كه مبادا آنان در قرآن ـ این بزرگ ترین و جاودانه ترین معجزه ی پیامبر اسلام ـ تشكیك كرده و آن را از نوشته های شخص پیامبر بر اساس كتاب های دیگران بدانند؛ از این رو نوشته اند: «كفار قریش كه از هیچ گونه اتهامی نسبت به حضرت خودداری نمی كردند، هیچ گاه او را متهم نكردند كه كتاب های گذشتگان را خوانده و به ذهن سپرده و برای ایشان خوانده است.»[4]
البته بسیاری معتقدند كه نخواندن و ننوشتن حضرت دلیل بر عدم قدرت او بر نوشتن و خواندن نیست؛ زیرا خواندن و نوشتن كمال بزرگی است كه پیامبر اسلام نمی تواند، حتی پیش از رسالت، فاقد آن باشد، هر چند او از این كمال به جهت مصلحتی كه بیان شد، هرگز استفاده نكرد[5].
دوران پس از بعثت
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ی ما را انیس و مونس شد
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسأله آموز صد مدرس شد
درباره دوران پس از بعثت، میان مسلمانان اختلاف نظر وجود دارد. برخی بر این باورند كه ایشان، مانند پیش از رسالت، نه چیزی خواند و نه چیزی نوشت و برای اثبات این گفته، شواهدی از احادیث و تاریخ نیز نقل می كنند؛ ولی برخی دیگر، مسأله ی خواندن پس از رسالت را برای آن حضرت قائلند؛ اما نوشتن را از او نفی می كنند. این گروه نیز برای اثبات سخن خویش به روایت هایی استدلال می كنند كه برخی از آن ها را، برای نمونه، ذكر می كنیم:
1. «عن هشام بن سالم عن ابی عبدالله - علیه السلام- : كان النبی- صلی الله علیه وآله - یقرأ الكتاب ولا یكتب؛[6] هشام بن سالم از امام صادق - علیه السلام-نقل می كند كه فرمود: پیامبر- صلی الله علیه وآله - می خواند، ولی نمی نوشت.»
2. «عن الحسن بن صیقل قال: سمعت ابا عبدالله- علیه السلام- یقول. كان مما مَنَّ الله ـ عزوجل ـ به علی نبیه- صلی الله علیه وآله -، انه كان امیّا لایكتب ویقرأ الكتاب،[7] امام صادق- علیه السلام- فرمود: از منّت های خدا بر پیامبرش این است كه او درس نخوانده بود و چیزی نمی نوشت، ولی نوشته ها را می خواند.»
ظاهر این دو روایت، به ویژه با توجه به تعبیر «النبی» (در روایت اول) و «نبیّه» (در روایت دوم)، این است كه مراد امام - علیه السلام- دوران پس از رسالت است.
خلاصه این كه مسأله نوشتن آن حضرت طبق قراین و دلایل، چه در دوران رسالت و چه پیش از آن، منتفی است؛ اما مسأله خواندن پیش از رسالت نیز بر اساس آیه ای كه ذكر شد، منتفی می باشد، لیكن خواندن ایشان را پس از رسالت نمی توان منتفی دانست.

[1]. عنكبوت، 41.
[2]. اعراف، 157.
[3]. ر. ك: پیامبر امّی، شهید مطهری.
[4]. تفسیر القرآن، ج 3، ص 357.
[5]. ر.ك: بحارالانوار، ج 96، ص 136 (فصل حدیبیه).
[6]. ر. ك: بحارالانوار، ج 16، ص 132.
[7]. همان، ص 132.
فاضل عرفان- مركز مطالعات و پژوهش هاي فرهنگي حوزه علميه

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 22:37  توسط محمد   | 

باسمه تعالی

فرزندان رسول خدا (صلی الله علیه وآله)

 
رسول خدا - صلی الله علیه و آله- را سه پسر و چهار دختر بود كه عبارتند از:
1- قاسم، كه نخستین فرزند رسول خدا است، و پیش از بعثت در مكّه تولد یافت، و رسول خدا به نام وی «أبوالقاسم» كنیه گرفت، و نیز نخستین فرزندی است كه از رسول خدا در مكّه وفات یافت و در آن موقع دو ساله بود.
2- زَیْنَب، دختر بزرگ رسول خدا كه بعد از قاسم در سی سالگی رسول خدا تولّد یافت، و پیش از اسلام به ازدواج پسر خاله خود «أبوالعاص بن رَبیع» در آمد و پس از جنگ بَدْر به مدینه هجرت كرد و در سال هشتم هجرت در مدینه وفات یافت.
3- رُقَیَّه، كه پیش از اسلام و بعد از زَیْنَب، در مكّه تولّد یافت و پیش از اسلام به عقد «عُتْبَه بن أبی لَهَب» در آمد و پس از نزول سوره «تَبّّتْ یَدا أبی لَهَبِ» و پیش از عروسی به دستور أبولَهَب و همسرش «أُمّ جَمیل» از وی جداگشت، و سپس به عقد «عُثْمان بن عَفّان» در آمد و در هجرت او ل مسلمین به حَبَشه با وی هجرت كرد و آنگاه به مكّه بازگشت و به مدینه هجرت كرد و در سال دوم هجرت سه روز بعد از بَدْر، همان روزی كه مژده فتح بَدْر به مدینه رسید، وفات یافت.
4- أمّ كُلْثوم، كه نیز در مكّه تولّد یافت و پیش از اسلام به عقد «عُتْبَه بن أبی لَهَبْ» در آمد و مانند خواهرش پیش از عروسی از «عُتْبَه» جدا شد، و در سال سوم هجرت به ازدواج «عُثمان بن عفّان» در آمد، و در سال نهم هجرت وفات كرد.
5- فاطمه ـ علیهاالسّلام ـ كه ظاهراً در حدود پنج سال پیش از بعثت رسول خدا در مكّه تولّد یافت و در مدینه به ازدواج «أمیرالمؤمنین علی» ـ علیه السّلام ـ در آمد، و پس از وفات رسول خدا به فاصله ای در حدود چهل روز تا هشت ماه وفات یافت و نسل رسول خدا تنها از وی باقی ماند و یازده امام معصوم از دامن مطهّر وی پدید آمدند[1].
6- عبدالله كه پس از بعثت رسول خدا در مكّه متولّد شد و «طیّب» و «طاهر» لقب یافت[2]. و در همان مكّه وفات كرد و پس از وفات او «عاص بن وائل سَهْمی» رسول خدا را «أبتر» خواند و خداوند سوره كوثر در پاسخ وی نازل گردید.
7- إبراهیم، كه از «ماریّهْ قِبْطیّه» در سال هشتم هجرت در مدینه تولّد یافت و در سال دهم در 16 یا 18 یا 22 ماهگی سه ماه پیش از وفات رسول خدا[3] یا در هجدهم رجب[4] در مدینه وفات كرد.

[1] . فاطمه، از امیرالمؤمنین سه پسر آورد: حسن و حسین و مُحسن ‌و دو دختر: زینب و أم كلثوم (ر.ك: جوامع السیره، ص 39، 40. معارف ابن قتیبه ص 62، 92) در این كه محسن سقط شد یا در كودكی از دنیا رفت میان تاریخ نویسان اختلاف است.
[2] . ر.ك: ترجمه تاریخ یعقوبی، ج1، ص 375. اما به قول ابن اسحاق و ابن هشام و كلینی: رسول خدا سه پسر از خدیجه داشت: قاسم پیش از بعثت و طیب و سپس طاهر بعد از بعثت (ر.ك: سیره النبی،‌ج1، ص 206. اصول كافی، ج1، ص 439) برخی گفته اند: قاسم و طاهر پیش از اسلام و عبدالله كه طیب لقب یافت پس از بعثت (ر.ك: أسدالغابه، ج1، ص 16).
[3] . جوامع السیره، ص 38-39.
[4] . مصباح المتهجد، ص 566.
ابراهيم آيتي- با اندكي تلخيص از کتاب تاريخ پيامبر اسلام(ص)، ص 76

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 22:35  توسط محمد   | 

باسمه تعالی

همسران پيامبر اسلام (صلی الله علیه وآله)

موضوع تعدد همسران پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله ـ همواره یكی از مسائل مورد بحث در میان اندیشمندان مسلمان و غیر مسلمان بوده است كه در این راستا اندیشمندان و محققان با تمسك به دلائل عقلی و نقلی، بحث همسران پیامبر و تعدد آنها را مورد بحث قرار داده و علل آن را ذكر نموده اند. ولی مایلیم اول داده های تاریخی كه گویای واقعیات مربوط به ازدواج نبی مكرّم است بپردازیم به آیاتی كه در این خصوص سخنی دارند و آیاتی كه ترسیم می كنند اهداف و یا كاركرد ازدواج را اشاره نمائیم تا تحلیل ما برآمده از یك سری داده های مستند و عینی باشد و هر مراجعه كننده ای به آن هم بتواند با معیارهای علمی داوری نماید.
اول: داده های تاریخ در مورد همسران پیامبر گرامی:
ناگفته نماند این داده ها عمدتاً یا حتی تمامی آن مربوط به همسرانی است كه با پیامبر زندگی كردند و رابطه زناشوئی داشتند غیر از همسرانی كه در حدّ عقد، یا هبه یا خواستگاری باقی مانده اند.
1 - حضرت خدیجه دختر خویلد از طایفه قریش و از بزرگان و سادات قبیله بنی اسد، او زنی بود كه قبل از ازدواج با پیامبر دو شوهر دیگر جدا، جدا اختیار كرده بود كه هر یك آن ها فوت كرده بودند و از هر دوی آن ها فرزند داشت و در حالی كه پیامبر گرامی جوانی 25 ساله بود خدیجه خود زنی حدوداً 40 ساله، حضرت خدیجه از ایشان خواستگاری نمود و قاصد فرستاد كه میل ازدواج با محمد امین - صلی الله علیه وآله - را دارد و این زندگی مشترك بدون ورود هیچ زنی دیگر تا 25 سال ادامه یافت یعنی حضرت رسول به سن 50 سالگی و حضرت خدیجه به 65 سالگی رسید تا این كه بعد از آزادی از شِعب أبی طالب، ایشان همراه حضرت ابوطالب رحلت نمودند[1].
2 - سوده دختر زمعه از طایفه قریش و از قبیله عامریّه كه درگیر با پیامبر اكرم - صلی الله علیه وآله - بودند لكن او از جمله افرادی بود كه از قبیله جدا و همراه همسر خود اسلام آوردند و به حبشه هجرت نمودند لكن همسر ایشان بنابر نقلی مسیحی گشت آن گاه هر دو به مكه بازگشتند ولی بعد از مدتی همسر سوده یعنی سكران پسر عمر جان به جان آفرین واگذارد، حال سوده جدای از قبیله و مهاجرت كرده، همسر مرده هم گردید، یعنی پایگاه اجتماعی قبیله ای و خانوادگی هر دو را از دست داد، تنها پناه گاه او جامعه كوچك و مظلوم اسلامی مكه است. در این زمان است كه به پیشنهاد همسر عثمان بن مظعون تن به این ازدواج می دهد یعنی خوله بنت حكیم وقتی پیامبر را بی همسر دید و آن طرف سوده را چنین یافت اقدام به این عمل نمود و در كنارش پیشنهاد ازدواج با عایشه دختر ابوبكر از بزرگان قوم بنی تمیم را نیز داد. جالب است بدانیم برادر سوده وقتی از این ازدواج باخبر شد، از شدّت غضب مشتی از خاك را بر سر خود ریخت.[2]
3 - عایشه تنها زن باكره پیامبر اكرم - صلی الله علیه وآله -، دختر ابوبكر خلیفه اول كه از مسلمانان مكّی و سالمندان قبیله بنی تمیم بود ایشان در كودكی بعد از رحلت حضرت خدیجه در مكه به عقد نبی مكرّم درآمد ولی بعد از مهاجرت و رسیدن به سنّ بلوغ آن هم به اصرار ابوبكر در مدینه در حدود سال سوم هجری به خانه پیامبر رفت.[3]
4 - حفصه دختر عمر خلیفه دوم، او نیز اگر چه سِنّ چندانی نداشت لكن شوهر او به خاطر اصابت جراحت در جنگ بدر به شهادت رسید، عمر وقتی دخترش را بی همسر یافت، در پی شوهر دادن او برآمد ابتدا به سراغ عثمان و ابوبكر رفت كه هر دو جواب منفی دادند؛ جهت ابراز ناراحتی و اعتراض از آن ها نزد نبی مكرّم رفت، حضرت وقتی با این جریان مواجه گردید، و از طرفی این عمل عمر خود تعریض به نبی مكرّم نیز بود، تن به این ازدواج با همسر شهید را داد و دلجوئی از اندك مهاجرین همراه پیامبر از مكه به مدینه را انجام داد.[4]
5 - زینب دختر خزیمه هلالیّه مشهور به مادر مساكین و محل رجوع فقراء و دردمندان بود ایشان نیز قبل از ازدواج با پیامبر، دو همسر دیگر برگزیده بود كه همسر دوم او در جنگ احد در سپاه اسلام بود و زخمی گردید بعد از مدتی شهید شد در این موقع كه زینب جزء اندك مهاجرین قبل از بدر به مدینه است پیامبر از او خواستگاری می كند، در جواب عرض می كند هر آن چه را پیامبر برگزیدند قبول دارم، البته بعد از ازدواج فقط مدت كوتاهی (گویند بین سه یا 8 ماه) زنده ماند و او همچون خدیجه (سلام الله علیها) جزء دو همسری بودند كه در حال حیات پیامبر، رحلت كردند.[5]
6 - هند، مشهور به أم حبیبه قریشی از خاندان بنی امیّه، لكن جزء ایمان آورندگان به پیامبر است او و همسرش دو بار به حبشه هجرت كردند و برای بار دوم كه به مكه برگشتند مواجه با هجرت نبی مكرم - صلی الله علیه وآله - می شوند كه بعداً با مشكلات جان كاه خودشان را به مدینه می رسانند نهایت همسر بزرگوارشان در جنگ احد زخمی و بعد از مدتی شهید می گردند حال هند زنی خسته از رنج سفرهای طولانی و مكرّر همراه با وحشت و اضطراب به حبشه و از آن جا به مدینه است زنی سال خورده و همسر مرده می باشد، در این هنگام پیامبر پیرمرد و حدود پنجاه و پنج سال به سراغ او می رود و بخانه اش می آورد.[6]
7 - رَمْله مشهور به ام حبیبه، دختر رأس الشیطان یعنی ابوسفیان، كسی كه بر خلاف پدر و برادرانش ومادرش، به اسلام ایمان آورد و به خاطر دین خدا رنج سفر به حبشه را متحمل گردید و متأسفانه همسر خویش را در این سفر از دست می دهد وقتی نبی مكرّم از این حادثه باخبر می شود پیكی را نزد نجاشی پادشاه حبشه جهت خواستگاری از امّ حبیبه می فرستد، و مرحوم نجاشی نیز با احترام نبی مكرّم - صلی الله علیه وآله - از طرف ایشان مهر گران قیمت را برای ام حبیبه قرار می دهد و نهایت در سال هفتم هجری ام حبیبه وارد مدینه و به خانه رسول خدا - صلی الله علیه وآله - می رود. در این جریان ابوسفیان سخت برآشفته می شود و كلمات زشتی را اداء می كند.[7]
8 - زینب بنت حجش قریشی و از خاندان نوفل، و دختر عمه رسول گرامی، رسول خدا اول از او برای زید بن حارث پسر خوانده خود خواستگاری می كند، زینب ناراضی است تا این كه متوجه می شود خدا به این موضوع رضایت دارد تن در می دهد ولی توفیق در زندگی حاصل نمی گردد، و نهایت منتهی به طلاق می شود؛ هم چنان كه آیه 37 سوره مباركه احزاب در اول بحث آوردیم به آن اشاره دارد حال زینب سر خورده از ازدواج، زینبی كه حاضر به زندگی با زید، غلام آزاد شده گردید، ولی عملا در زندگی شكست خورد از طرفی در این موقع خدا برای شكستن خرافه منع ازدواج با همسر پسر خوانده و منع ازدواج با همسر غلام آزاد شده برای بزرگ مردان خاندان و قبایل، پیامبرش را امر می كند تا با زینب ازدواج كند.[8]
9 - جویره دختر حارث رئیس قبیله بنی المصطلق. در میان سال پنجم و ششم هجری وقتی جنگی به واسطه توطئه ای كه این قوم علیه مسلمین بنا كرده بودند درگرفت همسر جویره كشته و خودش اسیر مسلمین می گردد ایشان بعد از تثبیت اسارتش خودش را با عقد و قرارداد مكاتبه (كه بحث مفصل در فقه دارد) به صورت كنیز مكاتبه یكی از انصار درمی آورد تا بتواند در مسیر زمان با ادای بهای خود آزاد گردد، لكن از آن جائی كه زنی با هوش و خوش رفتار... بود خدمت رسول خدا - صلی الله علیه وآله - رسید تا در پرداخت بهای او به مولایش از حضرت كمك بستاند، حضرت فرمودند آیا حاضری اگر بهای آن را بپردازم در عوض به عقد من درآئید، جویره قبول نمود و بعد از طی مراحل، ازدواج سر گرفت و جویریه از اسارت درآمد و در پی آزادی و ازدواج او با رسول خدا، حارث پدر جویره رئیس قبیله به همراه جمع كثیری از قبیله اسلام آوردند.[9]
10 - میمونه دختر حارث هلالیه در مكه حضور دارد نزدیك های سال هفتم هجری شوهرش فوت می كند در همین زمان نبی مكرّم اسلام جهت ادای حجّ عمره سه ماهه بر حسب قرارداد قبلی با قریش، در مكه مشرّف است عباس عمومی پیامبر گرامی - صلی الله علیه وآله - و شوهر خواهر میمون وساطت می كند تا میمونه را از تنهائی و از سرزمین شرك برهاند و به همراه خویش به عنوان همسر به مدینه ببرد حضرت قبول فرمودند.[10]
11 - صفیّه آخرین همسر عقدی كه به خانه رسول خدا آمد دختر حی بن اُخطب و از سلاله هارون برادر موسی (علیهما السلام) است از ناحیه پدری و مادری به قبایل یهود بنی نظیر و بنی قریظه متصل است، قبل از نزاع بین مسلمین و آن دو قبیله شبی در خواب ماه را می بیند كه از طرف مدینه به دامن او افتاده است و جریان را به شوهرش اطلاع می دهد، شهور یهودی او و دشمن كینه توز نبی مكرّم - صلی الله علیه وآله - چنان سیلی به صورتش می زند كه بعد از مدتی كه اسیر گردید روی او نیلی بود و سپس به صفیّه می گوید قصد همسری پادشاه مدینه را نمودید. مدتی می گذرد بعد از مرگ شوهرش در جنگ به اسارت مسلمین درمی آید كنیز و اسیر مسلمین و سهم نبی مكرم می گردد پیامبر گرامی او را مخیّر به رجعت نزد قوم و قبیله یهودی خویش می كند و یا این كه مسلمان شود آن گاه به عقد نبی مكرّم - صلی الله علیه وآله - درآید صفیّه دومی را غنیمت می شمارد اسلام می آورد و همسر حضرت می گردد این در حالی است كه قبل از این دو بار ازدواج نموده بود. صفیّه شیفته و عاشق گداخته نبی مكرّم بود.[11]
دوم:
1. یقیناً نبی مكرّم برخلاف قانون ازدواج مشی نمی كردند و این توجیه كه هیچ قصدی از اهداف چهارگانه ازدواج را نداشتند به نظر می رسد تفسیر كلام گوینده به آن چه كه راضی نیست می باشد (ضرب المثل عربی «تفسیر بما لایرضی صاحِبُه») زیرا او اول شاگرد مكتب قرآن بود؛ علاوه به خاطر مشغله های شدید روحی، سیاسی و نظامی و اجتماعی حاصل از مسئولیّت نبوّت و حكومت اسلامی در مدینه روان و بدن او را شدیداً نیازمند به كانون گرم خانواده می كرد، بالطبع زنانی كه زمینه رغبت در آن ها برای وصلت با پیامبر وجود داشت و از طرفی تعدد زوجات زمینه سبقت گیری هر یك از دیگری در خدمت و جلب قلب پیامبر - صلی الله علیه وآله - اثر مثبتی داشت، و مضاف، این اولیاء الهی در همه قوای روحی و بدنی قوی تر از بقیه انسان ها هستند از جمله قوه جنسی، لكن آن ها قوّه جنسی را مثل قوّه غضب فقط در راه خدا و با قانون خدا به كار می گیرند.
2. آن چه زمینه نگاه منفی به تعدّد ازدواج پیامبر می باشد، نگاه قوم مداران هست یعنی سنجش فرهنگ دیگر اقوام با معیار فرهنگ قوم خویش است، در نتیجه حُسن و سوء فرهنگ دیگر را از طریق ترازوی فرهنگ خویش می خواهند بسنجند و این عمل را اندیشمندان علوم اجتماعی تقبیح می كنند[12] و آن را نوعی رویگری قوم مداران «نژادپرستی» (Ethocentvism) می دانند، در حالی كه اگر ازدواج پیامبر را در فرهنگ عرب در چهارده قرن قبل بررسی كنیم نه ظلم به زن محسوب می گردید و نه عمل ناپسند اجتماعی بود، مضاف به این كه هیچ منافاتی بامبانی عدالت اسلامی نداشته است.
3. قرآن مجید در سوره احزاب، همان طور كه در صدر بحث آورده ایم، آزادی ازدواج متعدد برای نبی مكرم را جهت رفع حرج و مشكلات از پیامبر برشمرده است و در همین سوره در جریان ازدواج زینب دو نمونه از حرج را ذكر كرد و فرموده ما عروسی با زینب بنت جحش را بر تو لازم دانستیم تا حرج از مؤمنین رفع شود و آن رفع و برداشتن دو قانون خرافی بود یكی منع ازدواج یا همسر پسر خوانده دیگر منع ازدواج با همسر غلام برای آزاده به خاطر وجود قانون تفاوت طبقاتی، ولی یك قاعده كلّی را آیه 50 سوره احزاب با توجه به آیه 37 بیان می دارد و آن این كه ازدواج های پیامبر بُل هوسانه نبود بلكه برای رفع حرج و مشكلات بود و نمونه ای از مشكلات را اجتماعی، فرهنگی ذكر فرمود و بقیه ازدواج ها نیز از همین قبیل بود.
4. بهترین دلیل عملی و واقعی و مشهود بر این كه ازدواج های پیامبر از روی هوس رانی و حرم سراسازی و توهین به زن نبود نحوه و سن و شرایط پیامبر و همسران ایشان می باشد زیرا:
اولا: آن حضرت بهترین دوران و عنفوان جوانی را مجرّد بودند تا سن 25 سالگی و بعد هم كه ازدواج نمود، با زنی اگر چه عزیز و بزرگوار و محبوب خداست، لكن از نظر جنسی زنی است كه اوج غرور او گذشت، زیرا در چهل سالگی قرار دارد، علاوه دو شوهر نیز از قبل نمود و از هر یك فرزندی داشت و حضرت با این همسر تا اواخر عمر خود و تا پایان عمر زنش زندگی كرد.
ثانیاً: جز عایشه همه همسرانش بیوه بلكه چند شوهر كرده بودند و لذا از هیچ یك آن ها صاحب فرزند نگردید.
ثالثاً: عایشه را در سنّی به عقد درآورد كه هیچ استعداد همسری نداشت ولذا سال ها بعد از عقد آن هم به اصرار ابوبكر به خانه برد.
رابعاً: این ها را در بحرانی ترین و پرمشغله ترین زمان به عقد درآورد یعنی در حال رهبری 70 جنگ و سریّه و....
5. در خیلی از ازدواج ها اهداف سیاسی هویدا است و لذا در ازدواج ام حبیبه دختر ابوسفیان از جمله هدف، به خاك مالیدن دماغ رئیس شركت است و در جریان ازدواج با صفیّه و جویره نیز كاملا مقصود آشكار است و لذا در تاریخ جویره را با بركت ترین زن جهان اسلام می دانند به جهت این كه اسلام آوردن او سبب اسلام آوردن صدها نفر بدون خون ریزی گردید.
6. پاره ای از ازدواج ها جهت تكریم رنج و زحمت حاصل از مهاجرت و قبول اسلام بود مثل ازدواج با امّ سلمه و امّ حبیبه و حفصه و... كه از مهاجرین اولی جهان اسلام به مدینه و حبشه و... بودند.
7. پاره ای از ازدواج ها برای ایجاد امنیت اجتماعی برای یاران و احترام به همسران داغ دیده شهید بود زیرا با ترویج ازدواج با همسران شهید، این فرهنگ را زنده كرد كه بعد از شهادت لازم نیست مجرّد باقی بمانید و این ازدواج مجدد هیچ توهین به شهید و فرهنگ شهادت نیست و از طرفی زنان اطمینان پیدا می كردند كه بعد از مرگ شوهران شان بی پناه نمی مانند و لذا منع ازحضور جنگی شوهران شان نمی كردند، علاوه چه تجلیلی و تكریمی بالاتر از اینكه سرپرست مستقیم و نزدیك آن ها خود نبی مكرّم شود و این را با لحاظ حال و هوای اخلاقی و اجتماعی مدینه باید خوب درك نمود.
8. نفس وصلت با پیامبر - صلی الله علیه وآله - هم برای زنان و هم برای برخی اقوام آن ها مبارك و میمون بود و لذا به راحتی تن به ازدواج می دادند بلكه در اواخر عمر شریف آن حضرت، زنان خود به خواستگاری پیامبر می رفتند و خود را به آن حضرت هبه می كردند كه در آیه 50 سوره احزاب تصریح به آن نمودند (ما همه آیه را نیاوردیم).
9. در پایان آن چه منحصر نبی مكرّم بود اجتماع ازدواج بیش از 4 زن دائمی در یك زمان بود والاّ برای همه مردان تعدّد ازدواج به صورت طلاق و ازدواج و به صورت ازدواج موقت و به صورت خرید كنیز آزاد است.

[1]ـ البته اخیراً یكى از مورخین شعیه با توجه به شواهد و قرائن تاریخى كه وارد گردیده است معتقد به باكره بودن حضرت خدیجه شدند هم چنان كه در سن آن نیز قول دیگرى ارائه دادند.
[2]ـ اسدالغانه، فى معرفد الصحاب، همان، ج 5، ص 484. الاستیعاب، همان، ص 1867. الكامل فى التاریخ، همان، ج 1، ص 655، 657. السیره النبویّه، همان، ج 4، ص 293، 298.
[3]ـ اسدُالغانه، همان، ج 5، ص 501، 504. الاستیعاب، همان، ج 4، ص 1881، 1815.
[4]ـ اسدُالغانه، همان، ج 5، ص 466. الاستیعاب، همان، ج 4، ص 1853.
[5]ـ اسدُالغانه، همان، ج 5، ص 560، 588. الاستیعاب، همان، ج 4، ص 1920، 1921.
[6]ـ اسدُالغانه، همان، ج 5، ص 525، 526. الاستیعاب، همان، ج 4، ص 1811، 1812.
[7]ـ اسدُالغانه، همان، ج 5، ص 573، 574. الاستیعاب، همان، ج 4، ص 1843، 1929.
[8]ـ اسدُالغانه، همان، ج 5، ص 463، 465. الاستیعاب، همان، ج 4، ص 1849، 1852.
[9]ـ اسدُالغانه، همان، ج 5، ص 419، 422. الاستیعاب، همان، ج 4، ص 1804، 1805.
[10]ـ اسدُالغانه، همان، ج 5، ص 550، 551. الاستیعاب، همان، ج 4، ص 1914، 1918.
[11]ـ اسدُالغانه، همان، ج 5، ص 490، 491. الاستیعاب، همان، ج 4، ص 1871، 1873. در همه ى این موارد از سیره النبویّه و الكامل فى التاریخ و نقش عایشه در تاریخ اسلام نیز استفاده كردیم به همان مأخذ.
[12]ـ گیدنز، آنتونى، جامعه شناسى عمومى، چ دوم، 1374، نشر فى، ترجمه ى: صبورى، منوچهر، ص 36، 47، ص 798 گوثر، و، كوتب، فرهنگ علوم اجتماعى، چ اول، 1376، انتشارات مازیار، ویراستار، زاهدى مازندرانى، محمدجواد، ص 667.
مهدي پيشوائي- تاريخ اسلام، ص174

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 22:33  توسط محمد   | 

باسمه تعالی

خلق و خوي حضرت محمد (صلی الله علیه وآله)

با توجه به اینكه پرداختن به تمام زوایای سیره نبوی ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ مجال و بحث بسیار مفصلی را می طلبد، لذا با توجه به ظرفیت و امكان این موضوع همین مقدار كفایت می كند.
«إنّكَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیمٌ»[1]
پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ لباس و كفش خود را می دوخت، گوسفندان خود را می دوشید، با بردگان هم غذا می شد، برزمین می نشست، بدون اینكه خجالت بكشد مایحتاج خانه اش را از بازار تهیه می كرد، و برای اهل خانه می برد، با ثروتمند و فقیر یكسان مصافحه می كرد و دست خود را نمی كشید تا طرف دست خود را بكشد.
به هر كسی می رسید سلام می كرد. چه توانگر و چه درویش، چه كوچك و چه بزرگ و اگر به مهمانی و خوردن چیزی دعوت می شد آن را كوچك نمی شمرد، هر چند خرمائی پوسیده باشد.
«وَ كانَ خَفیف الْمَؤونَهِ كَریمُ الطّبیعَهِ، جَمیلُ الْمُعاشِرهِ، طَلْقُ الْوَجْهِ بَسّاماً مِنْ غَیْرِ ضِحْكٍ، مَحْزُوناً مِنْ غَیْرِ عَبُوسٍ، مُتَواضِعاً مِنْ غَیْرِ مَذلَّهٍ، جَواداً مِنْ غَیْرِ سَرْفٍ، رَقیقُ الْقَلْب، رَحیماً بِكُلِّ مُسْلِمٍ».
مخارج زندگی آن حضرت سبك، دارای طبع بزرگ و خوش معاشر، و خوش رو بود. بدون اینكه بخندد همیشه تبسمی بر لب داشت و بدون اینكه چهره اش درهم كشیده باشد، اندوهگین به نظر می رسید. بدون اینكه از خود ذلتی نشان دهد همواره متواضع بود. بدون اینكه اسراف بورزد سخی بود، دل نازك و با همه مسلمانان مهربان بود.[2]
امام صادق ـ علیه السلام ـ می فرمود:
«یُقَسِّمُ لَحظاتِهِ بَیْن أصحابِهِ فَیَنْظُرُ اِلی ذا، وَ یَنْظُرُ اِلی ذا بالسَّویَّهِ قالَ: وَ لَمْ یَبْسِطْ رَسُولُ اللهِ رِجْلَیْهِ بَیْنَ أصْحابِهِ».[3]
پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ بین أصحاب خود بطور مساوی چشم می دوخت و به آنان یكنواخت نظر می افكند و فرمود: هرگز پای خود را بین أصحاب دراز نكرد.
«كانَ رَسُولُ اللهِ إذا حَدَثَ بِحَدیثٍ تَبسَّمَ فی حَدیثِه»[4]
«لَقَدْ كانَ النَبیَّ صلَّی اللهُ عَلیْهِ وَ آلِهِ یُداعِبُ الرَّجُلُ یُریدُ بِهِ أنْ یَسِرَّهُ»[5]
هنگام سخن گفتن لبخند می زد و با مردم شوخی می كرد و منظورش از این كار مسرور ساختن آنها بود.
جوانی نزد آن حضرت شرفیاب شد و گفت می شود كه به من اجازه بدهی تا زنا كنم. اصحاب بانگ بر وی زدند پیامبر ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ فرمود:
جوان بیا نزدیك من بنشین، جوان در كنار آن حضرت نشست، آنگاه فرمود: هیچ دوست می داری كه كسی با مادر و خواهر و یا دختر تو ویا با محارم تو زنا كند؟ عرض كرد رضا ندهم فرمود: همه بندگان خدا چنین باشند. آنگاه دست مبارك بر سینه او فرود آورد و گفت:
«َاللّهُمَّ اغّفِر ذَنْبَهُ وَ طَهِّرْ قَلْبَهُ وَ حَصِّنْ فَرْجَه» خدایا از گناهش در گذر، دلش را پاكیزه كن و او را از شهوترانی حفظ فرما.
آن جوان را دیگر با هیچ زن بیگانه ندیدند و برای همیشه در عفت و پاكی باقی ماند.[6]
یك روز حضرت رسول ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ با عده ای در مسجد نشسته، به صحبت مشغول بودند. خانمی از انصار وارد شد، از پشت سر نزدیك گردیده لباس آن حضرت را بطور پنهانی گرفت، رسول الله ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ گمان كرد با او كاری دارد از جا برخاست بعد از برخاستن آن زن چیزی نگفت آنجناب نیز با او حرفی نزد، در جای خود نشست. برای مرتبه دوم لباس ایشان را گرفت ولی چیزی نگفت و همچنین تا مرتبه چهارم پیغمبر برخاست آن زن از پشت سر مقداری پارچه لباس حضرت را پاره كرده رفت.
مردم اعتراض كردند كه این چه كاری بود كردی: چهار بار پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ را از جا بلند كردی و چیزی نگفتی، خواسته تو چه بود؟ گفت در خانه ما مریضی است مرا فرستاده اند كه تكه ای از لباس آن حضرت جدا كنم بعنوان تبرك همراه او بنمایند تا شفا یابد![7]
مردی از امیر المؤمنین علی ـ علیه السلام ـ درخواست كرد اخلاق پیغمبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ را برایش بشمارد فرمود: تو نعمتهای دنیا را بشمار تا من نیز اخلاق آن جناب را برایت بشمارم، عرض كرد چگونه ممكن است نعمتهای دنیا را احصاء كرد با این كه خداوند در قرآن می فرماید:
«وَ اِنْ تَعُدُّوا نِعْمَهَ اللهِ لا تَحْصُوها» اگر بشمارید نعمتهای خدا را نمی توانید بپایان رسانید.
امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ فرمود: خداوند تمام نعم دنیا را قلیل و كم می داند در این آیه كه می فرماید:«قُلْ مَتاعُ الدُّنْیا قَلِیلٌ» بگو متاع دنیا اندك است و اخلاق پیغمبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ را در این آیه عظیم شمرده و چنانچه می فرماید:«اَنَّكَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیمٌ» ترا خوئی بسیار بزرگ است. اینك تو چیزی كه قلیل است نمی توانی بشماری، من چگونه چیزی كه عظیم و بزرگ است شمارش كنم! ولی همینقدر بدان تمام پیامبران مظهر یكی از اخلاق پسندیده بودند چون نوبت به آن جناب رسید تمام اخلاق پسندیده را جمع كرد از اینرو فرمود:«اِنِّی بُعِثْتُ لِأتَمّمَ مَكارِمَ الْاَخلاقِ» من برانگیخته شدم تا اخلاق نیكو را تمام كنم.[8]
مرد عربی از رسول الله ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ تقاضای كمك مالی كرد. حضرت به اندازه كفایت به او بخشید فرمود: احسان بتو كردم؟ گفت نه بلكه كار خوبی هم نكردی. اطرافیان خشمناك شده از جای حركت كردند تا او را كیفر دهند. حضرت اشاره كرد خودداری كنید. آنگاه وارد منزل شد مقدار دیگری به او بخشید بعد فرمود اینك احسان كردم. گفت آری خداوند پاداش نیكوئی به شما عنایت كند.
سپس به آن مرد عرب فرمود تو در پیش اصحابم سخنی گفتی كه باعث كدورت آنها شد اكنون اگر صلاح می دانی همین حرف را پیش آنها بزن تا رنجیدگی برطرف شود.
فردا صبح هنگامی كه اصحاب حضور داشتند خدمت پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ رسید. فرمود: دیروز این مرد حرفی زد، پس از آنكه بعطایش اضافه كردم می گفت: از من راضی شده رو به او كرده فرمود: همینطور است؟ عرض كرد آری خداوند در فامیل و خانواده به شما خیر عنایت كند.
آنگاه حضرت محمد ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ رو به اصحاب كرد فرمود مثل من و مثل این مرد مانند كسی است كه شترش رم كرده و در حال فرار باشد مردم به دنبال آن شتر بروند هر چه بیشتر ازدحام كنند آن حیوان فرارش زیادتر می شود. صاحب شتر فریاد می كند مرا با شترم واگذارید من بهتر او را رام می كنم و راه رام كردنش را خوبتر می دانم آنگاه خودش پیش می رود گرد و غبار از پیكر او می زداید تا آرام شود كم كم او را خوابانده جهاز بر او می گذارد و سوار می شود.
من هم اگر شما را آزاد می گذاشتم وقتی این مرد آن حرف را زد او را می كشتید بیچاره به آتش جهنم می سوخت.[9]
امیر المؤمنین علی ـ علیه السلام ـ فرمود: كه مردی یهودی از رسول الله ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ چند دینار طلبكار بود، روزی تقاضای پرداخت طلب خود را نمود پیامبر ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ فرمود: فعلاً ندارم. گفت از شما جدا نمی شوم تا بپردازید. فرمود من هم در اینجا با تو می نشینم. به اندازه ای نشست كه نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء و نماز صبح روز بعد را همانجا خواند، اصحاب، یهودی را تهدید كردند، پیامبر ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ رو به آنها كرد و فرمود: این چه كاری است می كنید؟ عرض كردند یك یهودی شما را بازداشت كند؟ فرمود:
«لَمْ یَبْعَثَنی رَبِّی عَزَّوَجَلَّ بِأَن اَظْلَم مُعاهِداً وَ لا غَیْرُهُ»
خداوند مرا مبعوث نكرده تا به كسانی كه معاهده مذهبی با من دارند یا غیر آنها ستم روا دارم.
صبحگاه روز بعد تا بر آمدن آفتاب نشست. در این هنگام یهودی گفت:« اَشهد ان لا إله الاّ الله و أشهد اَنّ محمداً رسوله» نیمی از اموال خود را در راه خدا دادم. بعد گفت ای رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ به خدا سوگند این كاری كه نسبت به شما كردم نه از نظر جسارت بود خواستم ببینم اوصاف شما مطابقت می كند با آنچه را كه در تورات به ما وعده داده اند زیرا در آنجا خوانده ام كه:
«مُحَمّدِ بْنِ عَبْدُالله مْولِدِ مَكَّه وَ مُهاجِرِه بِطیِّبَهٍ، وَ لَیْسَ بِفَظٍّ وَلا غَلیظٍ وَلا سَخّابٍ، وَلا مُتزّیَن بِالْفُحشِ وَ لا قَولِ الخِناءِ».
محمد بن عبدالله در مكه متولد می شود و به مدینه هجرت می كند درشتخوان و بداخلاق نیست. با صدای بلند سخن نمی گوید ناسزاگو و بد زبان نمی باشد اینك گواهی می دهم به یگانگی خدا و پیامبری شما، تمام ثروت من در اختیارتان هر چه خداوند دستور داده درباره آن عمل كنید در پایان داستان، مولا امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ می فرماید مرد یهودی ثروت زیادی داشت، اما پیامبر ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ شبها در زیر عبای خود می خوابید و بالشی از پوست داشت كه داخل آن لیف خرما بود. یك شب روكش آن جناب را دو برابر كردند. صبحگاه فرمود: رختخواب شب گذاشته ام مرا از نماز (نافله) بازداشت دستور داد همان یك عبا را بیندازید.[10]
باز هم شمه ای از خلق و خوی آن حضرت:
شیر گوسفندان را خود می دوشید، چون خادمش در آسیاب كردن خسته می شد به او كمك می كرد، آب وضوی شبش را خودش تهیه می كرد، در پیاده روی كسی بر او سبقت نداشت، موقع نشستن تكیه نمی كرد، در كارها به اهل خانه كمك می نمود و با دست خود گوشت خرد می كرد، چون برسر سفره غذا حاضر می شد مانند بندگان می نشست و هرگز در اثر پرخوردن آروغ نزد.
هدیه را می پذیرفت ولو جرعه ای از شیر باشد، ولی غذائی كه بعنوان صدقه بود از آن میل نمی كرد. به چهره هیچكس خیره نمی شد، خشمش برای خدا بود و هرگز برای خویشتن غضب نمی كرد، گاهی از شدت گرسنگی بر شكم سنگ می بست.
دو لباس با هم به تن نمی كرد، بیشتر لباسهای آنحضرت سفید بود، روی شبكلاه عمامه می پوشید، یك لباس مخصوص روز جمعه داشت، عبائی داشت كه چون می خواست در جائی بنشیند آن را دو تا كرده و بزیر حضرت می انداختند، انگشتری نقره در انگشت كوچك دست راستش می كرد.
گاهی بدون پوشیدن عبا و عمامه وبدون كفش پیاده راه می رفت، تشییع جنازه می كرد و در دورترین نقاط شهر از بیماران عیادت می فرمود. با فقراء می نشست و با آنان هم غذا می شد و با دست خود به آنان غذا می داد و به كسانی كه در اخلاق با فضیلت بودند احترام می گذاشت و با اشخاص ابرومند الفت می گرفت و به آنان نیكی می كرد به احدی از مردم جفا نمی كرد. پوزش عذرخواهان را می پذیرفت. در غیر اوقاتی كه قرآن بر او نازل می شد، و یا موعظه می كرد، از مردم تبسمش بیشتر بود و گاهی كه خنده می كرد بدون قهقهه بود.
هرگز به كسی فحش نداد، و هیچوقت زن یا خادمی را لعن نكرد، هرگاه در حضور آن حضرت كسی ملامت می شد می فرمود به او كاری نداشته باشید. در مقابل بدی دیگران بدی نمی كرد، بلكه گناه آنان را ندیده می گرفت و از آنان می گذشت هر كسی می رسید ابتدا، به او سلام می كرد و بعد با او مصافحه می نمود.
رسول خدا نمی نشست و بلند نمی شد مگر بیاد خدا و چنانكه مشغول نماز بود و كسی در كنارش می نشست نماز خود را تخفیف می داد و تمام می كرد و بسوی او بر می گشت و می فرمود: آیا حاجتی داری؟
نشستن رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ اكثر اوقات چنین بود، ساقهای پا را بلند می كرد و دو دست خود را از جلو بر آن حلقه می زد و در موقع ورود به یك مجلس در نزدیك ترین جائی كه خالی بود می نشست و بیشتر اوقات رو به قبله می نشست.
هر كس بر وی داخل می شد از او احترام می كرد چنانكه گاهی لباس خود را زیر او پهن می كرد و یا او را بر تشك خود می نشانید.
حال رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ در رضا و غضب یكسان بود و جز حق بر زبان چیزی نمی راند.[11]
از فال بد زدن بدش می آمد و دوست داشت همیشه از خوبیها گفتگو شود.
اگر كسی پیش آن حضرت سخن دروغی می گفت. آنجناب لبخندی می زد و می فرمود: سخنی است كه وی می گوید.
هنگامی كه رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ صحبت می كرد و یا از چیزی سؤال می شد سه مرتبه تكرار می فرمود تا اینكه حرف طرف كاملاً روشن شود و دیگران نیز متوجه فرمایش حضرتش گردند.[12]
وقتی یكی از مسلمانان به آنحضرت سلام می كرد و می گفت سلام علیك در جوابش می فرمود: و علیك السلام و رحمهالله و چون می گفت السّلام عَلیكَ و رحمهُ اللهِ می فرمود: و علیكَ السَّلام و رَحمَهُ اللهِ وَ بركاتُه و به این كیفیت رسول الله (صلی الله علیه و آله) در پاسخ سلام خود اضافه می نمود.[13]
همینكه به مردی نگاه می كرد و از وی خوشش می آمد، می فرمود: آیا شغلی دارد؟ اگر می گفتند، بیكار است می فرمود: از چشم من ساقط شد. عرض می شد، یا رسول الله برای چه از چشم شما افتاد می فرمود: زیرا مؤمن وقتی بیكار بود دین خود را اسباب معشیت قرار می دهد![14] رسول الله ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ موی خود را شانه می زد و اغلب با آب صاف می كرد و می فرمود: آب برای خوشبو كردن مؤمن كافی است.
می فرمود: زدن موی شارب بطوری كه لب آشكار شود از سنت است. مجوس ریش خود را تراشیده و سبیل را رها كرده زیاد می كنند و ما سبیل خود را می زنیم و محاسن خویش را می گذاریم.
امام صادق ـ علیه السلام ـ می فرمود: رسول الله ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ ظرف مخصوص عطر داشتند، پس از هر وضو بلافاصله آن را بدست گرفته خود را معطر و خوشبو می ساخت، در نتیجه چون از خانه بیرون می آمد بوی عطر در محل عبور آن بزرگوار منتشر می شد.[15]
اگر عطری برای آن حضرت تعارف می آوردند خود را به آن معطر می ساخت و می فرمود: بویش پاكیزه و حمل كردنش آسان است و بیش از آن مقداری كه برای خوراك خرج می كرد، به عطر پول می داد.[16]

[1] . قلم - 4
[2] . سنن النبی(صلی الله علیه و آله) 48-41
[3] سنن النبی(صلی الله علیه و آله) 48-41
[4] سنن النبی(صلی الله علیه و آله) 48-41
[5] سنن النبی(صلی الله علیه و آله) 48-41
[6] .بحار، ج16 ص267.
[7] . بحار، ج16 ص264.
[8] . وقایع الایام، ج3 ص 25.
[9] . سفینه البحارج1 ص 416.
[10] . بحار ج 16 ص 16
[11] . مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 145.
[12] . مكارم الاخلاق ج1 ص 19.
[13] . مستدرك الوسائل ج2 ص 70.
[14] مستدرك ج2 ص 415.
[15] . كافی ج6 ص515.
[16] . كافی ج6 ص515.
سيد كاظم ارفع - سيره عملي اهل بيت(ع)، ج1، ص19

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 22:32  توسط محمد   | 

باسمه تعالی

جواني پيامبر اسلام (صلی الله علیه وآله)

حلف الفضول[1]
حلف الفضول كه آن را بهترین و ارزشمندترین پیمانهای قریش خوانده اند[2]، میان سران چند تیره از قریش بسته شد. این پیمان از آنجا شكل گرفت كه مردی از قبیله بنی زبید وارد مكه شد و كالایی به عاص بن وائل از تیره بنی سهم فروخت. عاص كالا را گرفت، ولی بهای آن را نداد. مرد زبیدی هر چند به وی مراجعه كرد نتیجه ای نگرفت. چنان كه قبلا گفته شد در آن روزگاران در جزیره العرب نظام قبیلگی حاكم بود و هر قبیله از منافع افراد خود حمایت می كرد و اگر غریبه ای مورد ظلم واقع می شد، حامی و دادرسی نداشت. مرد زبیدی ناگزیر هنگامی كه سران قریش در كنار كعبه گرد آمده بودند،‌ بالای كوه ابوقبیس رفت و با سرودن اشعاری پر سوز و گداز، دادخواهی كرد[3].
با شنیدن ندای دادخواهی او، با پیشگامی زبیر بن عبدالمطلب، بزرگان بنی هاشم، بنی عبدالمطلب، بنی زهره، بنی تمیم و بنی حارث (كه از تیره های خوشنام قریش بودند) ، در خانه عبدالله بن جدعان تیمی گرد آمدند و پیمان بستند كه برای یاری و گرفتن حق هر ستمدیده ای همدستان شده، اجازه ندهند در مكه بر احدی ستم شود، چه وابسته به آنها باشد و چه غریبه، چه فقیر و پست باشد و چه ثروتمند و با شرف. آن گاه نزد عاص رفته حق مرد زبیدی را از وی گرفتند و به آن مرد دادند[4]. حضرت محمد - صلی الله علیه و آله و سلم - كه در آن هنگام بیست سال داشتند[5] از اعضای این پیمان بودند.
شركت محمد - صلی الله علیه و آله و سلم - در این پیمان كه یك حركت جوانمردانه و نوعی حمایت از حقوق بشر در آن جامعه جاهلی بود، بیشتر از این نظر اهمیت دارد كه جوانان هم سن و سال او در مكه،‌ سرگرم عیش و نوش و خوشگذرانی بودند و ارزشهای انسانی مانند حمایت از مظلوم، پاك سازی جامعه و اجرای عدالت، برای آنها مفهوم نداشت ؛ او در كنار بزرگان قریش در چنین پیمانی شركت كرد. او پس از بعثت،‌ از شركت خود در این پیمان به نیكی یاد می كرد و می فرمود :‌
در خانه عبدالله بن جدعان در پیمانی شركت كردم كه اگر به جای آن، شتران سرخ مو به من می دادند،‌ آن چنان خوشحال و شاد نمی شدم، و اگر در عصر اسلام نیز مرا به چنان پیمانی دعوت كنند، می پذیرم[6].
این پیمان به این مناسبت كه افزون بر پیمانهای موجود، و از آنها برتر بود، حلف الفضول نامیده شد[7] این پیمان همواره پناهگاه مظلومان و بی پناهان بود و بعدها در چند مورد نیز افراد غریبه و مظلوم، با استمداد از بنیانگذاران آن، از چنگ زورمندان مكه رهایی یافتند[8] [9].
سفر دوم به شام
خدیجه - دختر خویلد - كه زنی تجارت پیشه، با شرافت و ثروتمند بود، افرادی را برای بازرگانی می گماشت و سرمایه ای را برای تجارت در اختیارشان قرار می داد و مزدی به آنان می پرداخت[10]. وقتی محمد - صلی الله علیه و آله و سلم - به بیست و پنج سالگی رسید[11]،‌ ابوطالب به او گفت : من تهیدست شده ام و روزگار سخت شده است. اكنون كاروانی از قریش رهسپار شام می شود، كاش تو هم نزد خدیجه كه مردانی را برای تجارت می فرستد، می رفتی و كار تجارت او را به عهده می گرفتی.
از سوی دیگر، خدیجه از راستگویی، امانت و اخلاق پسندیده محمد - صلی الله علیه و آله و سلم - آگاهی یافت و در پی او فرستاد كه : اگر كار تجارت مرا عهده دار شوی، بیش از دیگران به تو می پردازم و غلام خویش میسره را نیز برای دستیاریت می فرستم. حضرت محمد این پیشنهاد را پذیرفت[12] و همراه میسره رهسپار شام شد[13]. در این سفر بیش از سفرهای گذشته سود عایدشان شد[14].
میسره در این سفر از حضرت محمد - صلی الله علیه و آله و سلم - كراماتی مشاهده كرد كه او را به حیرت انداخت در این سفر نسطور راهب از پیامبری او در آینده بشارت داد. همچنین میسره محمد را دید كه بر سر تجارت،‌ با شخصی اختلاف پیدا كرد. آن مرد گفت : به لات و عزی سوگند یاد كن تا سخنت را بپذیرم. او پاسخ داد : در عمرم هرگز به لات و عزی سوگند یاد نكرده ام[15].
میسره در بازگشت از سفر،‌ كرامات محمد - صلی الله علیه و آله و سلم - و آنچه را مشاهده كرده بود، برای خدیجه بازگو كرد[16].
ازدواج با خدیجه
خدیجه بانویی خردمند، دوراندیش و شرافتمند بود و از نظر نسب از زنان قریش برتر بود[17]. او در اثر امتیازات اخلاقی و اجتماعی متعددی كه داشت، در زمان جاهلیت،‌ طاهره[18] و سیده قریش[19] نامیده می شد. بنابر مشهور، او قبلا دو بار ازدواج كرده و همسرانش درگذشته بودند[20] بزرگان قریش همه علاقه مند به ازدواج با او بودند[21] مردان نامداری همچون عقبه بن ابی معیط، ابوجهل و ابوسفیان از او خواستگاری كرده بودند و او موافقت نكرده بود[22].
از سوی دیگر، خدیجه با محمد - صلی الله علیه و آله و سلم - خویشاوند بود و نسب هر دو در قصی به هم می رسید. او اطلاعاتی از آینده درخشان محمد - صلی الله علیه و آله و سلم - داشت[23] و علاقه مند به ازدواج با او بود[24].
خدیجه به محمد - صلی الله علیه و آله و سلم - پیشنهاد ازدواج كرد و محمد - صلی الله علیه و آله و سلم - با موافقت عموهایش، این پیشنهاد را پذیرفت و در یك جمع خانوادگی ازدواج صورت گرفت[25]. بنابر قول مشهور در این هنگام خدیجه چهل سال و محمد - صلی الله علیه و آله و سلم - بیست و پنج سال داشت[26]. خدیجه نخستین زنی بود كه محمد - صلی الله علیه و آله و سلم - با او ازدواج كرد[27].
نصب حجر الاسود
اخلاق و رفتار نیكوی محمد - صلی الله علیه و آله و سلم - امانت، درستكاری و راستگویی او مردم مكه را شیفته كرده بود و همه او را امین می نامیدند[28]. او چنان در دل مردم جا داشت كه از داوری او در مورد نصب حجر الاسود[29] استقبال كردند و او با تدبیری خاص، اختلاف آنان را حل كرد. توضیح اینكه :‌
هنگامی كه محمد - صلی الله علیه و آله و سلم - سی و پنج ساله بود،‌ در اثر سیلی كه از كوههای مكه جاری شد، دیوارهای كعبه از چند جا شكست. كعبه تا آن روز سقف نداشت و دیوارهایش كوتاه بود، از این جهت اندوخته های داخل آن حفاظ لازم را نداشت.قریش تصمیم داشت سقفی برای كعبه بسازد، اما موفق به اجرای این تصمیم نشده بود. پس از این حادثه، بزرگان مكه در صدد برآمدند كه كعبه را خراب و بازسازی كنند و سقفی نیز برای آن بسازند.
هنگام بازسازی كعبه، میان تیره های قریش بر سر نصب حجر الاسود در جایگاه مورد نظر اختلاف به وجود آمد و رقابتها و تفاخرهای قبیلگی بار دیگر زنده شد. هر قبیله می خواست افتخار نصب این سنگ نصیب او گردد. برخی از قبایل،‌ با فرو بردن دست خویش در طشتی پر از خون پیمان بستند تا نگذارند این افتخار نصیب قبیله ای دیگر شود.
سرانجام با پیشنهاد سالمندترین مرد قریش،‌ توافق كردند كه نخستین كسی كه از باب بنی شیبه (یا باب صفا) وارد مسجد (الحرام) شود، درباره نصب حجر الاسود، در میان قبایل داوری كند، ناگاه محمد - صلی الله علیه و آله و سلم - از آن در وارد شد. همه گفتند : این محمد امین است و ما همگی به حكم او راضی هستیم به دستور امین قریش، پارچه ای آوردند. او پارچه را پهن كرد و حجر الاسود را در میان آن گذاشت و از رؤسای قبایل خواست كه هر كدام گوشه ای از آن را بگیرند و مشتركا سنگ را تا پای دیوار ببرند، چون سنگ را نزدیك دیوار آوردند او با دست خویش آن را در جای اول