تبليغاتX
آیات و احادیث
آیات و احادیث و گاهی هم حرفای خوب خوب
متن سخنرانی استاد شهید مطهری در شب شهادت امام کاظم علیه‌السلام
یوسف صدیق سلاله نبوی در زندان هارون

گروه فرهنگی- متن زیر مربوط به سخنرانی استاد شهید مرتضی مطهری در شب 25 رجب به مناسبت شهادت امام موسی كاظم عليه‌السلام است:

بنابر مشهور، امشب شب وفات امام هفتم حضرت موسی الكاظم سلام الله‏ عليه است. ولادت موسی بن جعفر (ع) در سال 128 در اواخر عهد اموی، و وفات آن حضرت در سال 183 در زندان هارون الرشيد خليفه عباسی واقع شد.

مدت عمر آن حضرت 55 سال بود، سالهای آخر عمرش در زندان سپری‏ شد و آن حضرت در زندان در اثر سم درگذشت.

شاعر عرب می‏گويد:

قالوا حبست فقلت ليس بضائر
حبسی و أی مهند لا يغمد
أو ما رأيت الليث يألف غيلة
كبرا و أو باش السباع تردد

مولوی در دفتر اول مثنوی در داستان آمدن دوست قديمی و رفيق ايام كودكی‏ يوسف به ديدار يوسف، پس از آن همه ابتلاها، به چاه افتادنها، بردگيها و بالاخره سالها حبس و زندان كه برای يوسف پيش آمد، می‏گويد:

آمد از آفاق ياری مهربان
يوسف صديق را شد ميهمان
كاشنا بودند وقت كودكی
برو ساده آشنايی متكی
ياد دادش جور اخوان و حسد
گفت آن زنجير بود و ما اسد
عار نبود شير را از سلسله
ما نداريم از رضای حق گله
شير را بر گردن ار زنجير بود
بر همه زنجير سازان مير بود
گفت چون بودی تو در زندان و چاه؟
گفت همچون در محاق و كاست ماه
در محاق ارماه نو گردد دوتا
نی در آخر بدر گردد در سما؟
گندمی را زير خاك انداختند
پس زخاكش خوشه‏ها برخاستند
بار ديگر كوفتندش زآسيا
قيمتش افزود و نان شد جانفزا
باز نان را زير دندان كوفتند
گشت عقل و جان و فهم و سودمند

از اين نظر كه سالها از عمر امام موسی بن جعفر عليهما السلام در زندان‏ يك ستمگر گذشت حال آن حضرت شبيه است به حال يوسف صديق. يوسف همان‏ طوری كه در قرآن كريم آمده است پس از آنكه تحت فشار تمناهای زنان‏
متشخص مصر واقع شد، برای آنكه گوهر ايمانش محفوظ و جامه تقوايش‏ پاكيزه و از تعرض مصون بماند از خدا آرزوی زندان كرد:

«قال رب السجن أحب‏إلی مما يدعوننی‏إليه وإلا تصرف عنی كيدهن‏ أصب‏إليهن و أكن من الجاهلين 0 فاستجاب له ربه فصرف عنه كيدهن‏إنه هو السميع العليم 0 ثم بدا لهم من بعد ما رأوا الايات ليسجننه حتی حين» (يوسف، 33 -. 35)

پروردگارا ! برای من زندان از برآوردن تقاضای اين زنان گواراتر است، اگر تو به لطف خود دام حيله اينها را از سر راه من بر نداری به سوی آنها كشيده خواهم شد و از جاهلان خواهم بود. خداوند دعای او را مستجاب كرد دام مكر آنها را از سر راه يوسف برداشت، او شنوا و داناست. بعدها برای آنها (كسانی كه يوسف در اختيار آنها بود) اين فكر پيدا شد كه‏ مدتی يوسف را به زندان افكنند.

حسد برادران يوسف، يوسف را به چاه انداخت، تقاضاها و تمناهای غير قابل پذيرش زنان مصر او را روانه زندان كرد و سالهايی در زندان بسر برد.

(« فلبث فی السجن بضع سنين ») (يوسف،. 42)، در همان زندان به مقام نبوت‏ رسيد، از زندان خالص‏تر و كامل‏تر و پخته‏تر خارج شد.

در ميان پيغمبران، يوسف است كه به جرم محبوبيت نزد پدر، به چاه‏ انداخته شد و به جرم پاكی و تقوا و حق شناسی روانه زندان شد، و در ميان‏ ائمه موسی بن جعفر (ع) بود كه به جرم علاقه و توجه مردم و اعتقاد اينكه‏ او از هارون شايسته‏تر است سالها زندانی شد، با اين تفاوت كه يوسف را از زندان آزاد كردند، اما دستگاه هارونی عاقبت الامر موسی بن جعفر (ع) را در زندان مسموما شهيد كرد. " « أم يحسدون الناس علی ما آتيهم الله‏ من فضله »" (نساء،. 54) بلی، وقتی كه فضل خدا را می‏بينند كه شامل حال گروهی‏ از افراد شده حسد می‏برند و در صدد آزار بر می‏آيند. دو بيت عربی كه در آغاز سخن خواندم معنی‏اش اين است: مرا ملامت كردند كه تو زندانی شدی. گفتم اينكه عيب نيست، كدام‏ شمشير كاری هست كه آن را در غلاف قرار ندهند؟

مگر نمی‏بينی شير را كه به بيشه خود خو می‏گيرد و از آن خارج نمی‏گردد و اما درندگان پست و ضعيف، آزاد و دائما در تردد و حركت به اين طرف و آن طرف‏اند؟

دنباله آن دو بيت اين است:

و الشمس لولا أنها محجوبة
عن ناظر يك لما أضاء الفرقد

اگر خورشيد جهانتاب غروب نكند و مدتی چهره پنهان ننمايد، فلان ستاره‏ ضعيف آشكار نمی‏شود و نمودی نمی‏كند بگذار به خاطر نمود اين ضعيفها هم‏ كه شده خورشيد جهانتاب چهره پنهان كند.

و النار فی أحجارها مخبوءه
لا تصطلی‏إن لم تثرها اعزند

آتش در داخل سنگ پنهان است، و آنگاه می‏جهد و ظاهر می‏گردد و قابل‏ استفاده می‏شود كه سنگ و آهن باهم تصادم كنند و اصطكاك سختی رخ دهد.

و الحبس ما لم تغشه لدنية
شنعاء نعم المنزل المستورد

زندان مادامی كه به علت كار بد و جنايت نباشد، به واسطه عمل پست و زشتی نباشد، جايگاه و مكان خوبی است برای مردان.

يك وقت كسی دزدی كرده، خيانت كرده، قتل كرده، شرارت كرده، و عدالت او را به زندان انداخته، البته اين ننگ است، عار است، مايه‏ سرافكندگی است، بلكه خود آن كارها ولو منجر به زندان نشود موجب ننگ و عار و سرافكندگی است. و اما يك وقت شخصی به جرم شخصيت و عظمت و به‏ واسطه حقگويی و حق خواهی و ايستادگی در مقابل ظلم و استبداد به زندان‏ می‏رود، اين مايه افتخار و مباهات است.

بيت يجدد للكريم كرامة
و يزار فيه و لا يزور و يحفد

زندان آن جايگاهی است كه آنچنان را آنچنان‏تر می‏كند. آنها كه به موجب‏ شرافت ذاتی و بزرگواری و حقگويی زندانی می‏شوند، در آنجا صاف‏تر و خالص‏تر و مصمم‏تر می‏گردند و شرفی بر شرفهايشان افزوده می‏گردد. آنجاست‏ كه ديگران خود را نيازمند می‏بينند كه به زيارت او بروند و افتخار می‏كنند اما او از رفتن به زيارت آنها بی‏نياز است.

باز همين شاعر می‏گويد:

فقلت لها و الدمع شتی طريقة
و نار الهوی فی القلب يذكو وقودها
فلا تجزعی‏إما رأيت قيوده
فان خلاخيل الرجال قيودها

يعنی در حالی كه اشك جاری بود و آتش عشق در دلم زبانه می‏كشيد، به او گفتم كه اگر پاهای او را در كند و زنجير بسته می‏بينی بيتابی نكن و ناراحت مباش، خلخال و پای برنجن و زينت مردان همين چيزهاست.

آثار زندانهای به جرم آزادگی

اينجا دو مطلب است: يكی اينكه سختيها و شكنجه‏ها و گرفتاريهايی كه‏ برای يك نفر در اثر حقگويی و حقخواهی و در اثر شخصيت انسانی و ملكوتی پيش می‏آيد ننگ و عار نيست، افتخار است.

راجع به اين مطلب كافی است كه نظری به تاريخ بيفكنيم. تاريخ جهان پر است از كشته شدنهای شرافتمندانه و زندانی شدنها و زجر و شكنجه ديدنها در اين راه. اين طور گرفتاريها نه تنها مايه فخر خود آن بزرگان است بلكه‏
سند افتخار بشريت است.

مطلب ديگر اين است كه اين گونه سختيها و فشارها وسيله‏ای است برای‏ تكميل و تهذيب بيشتر نفس و خالص شدن گوهر وجود انسان، همان طوری كه‏ در مقابل، يكی از چيزهايی كه روحيه را ضعيف و ناتوان و اخلاق را فاسد می‏نمايد تنعم و ناز پروردگی است. در ميان عوامل فساد اخلاق و تضعيف‏ روحيه، در ميان عواملی كه منجر به بدبختی و ناتوانی در زندگی می‏گردد، هيچ چيز به اندازه تنعم و ناز پروردگی مؤثر نيست.

ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شيوه رندان بلاكش باشد

سختيها و شدايد و مشكلات، روح را ورزش می‏دهد، نيرومند می‏سازد، فلز وجود انسان را خالص و محكم می‏كند. رشد و نمو و بارور شدن وجود آدمی جز در صحنه گرفتاريها و مقابله با شدايد و مواجهه با مشكلات حاصل نمی‏شود، زيرا تا تعين درهم نريزد و خرد نشود، تكامل حاصل نمی‏شود. به قول مولوی‏ گندم زير خاك می‏رود، در زندان خاك گرفتار می‏شود، در همان زندان است‏ كه شكافته می‏شود و تعين خود را از دست می‏دهد و قدم به مرحله كامل‏تر می‏گذارد، اول ريشه‏های نازكی بيرون می‏دهد، طولی نمی‏كشد كه به صورت بوته‏ گندم، به صورت ساقه و خوشه و دانه‏های زيادتری ظاهر می‏شود. آن زير خاك‏ قرار گرفتن مقدمه تكامل اوست. باز همين گندم در زير سنگ آسيا نرم و آرد می‏شود و بعد نان‏ می‏گردد و نان بار ديگر در زير دندان آسيا می‏شود و جذب بدن می‏گردد تا بالاخره به عالی‏ترين مراحل كمال ممكن خود می‏رسد و به صورت عقل و فهم تجلی‏ می‏كند.

قانون تضاد و تصادم

قانونی هست در طبيعت به نام قانون تضاد. حكما می‏گويند: "لولا التضاد ما صح دوام الفيض عن المبدأ الجواد" (اگر تضاد و تصادمهای‏ حاصل از تضاد نبود، فيض وجود از ناحيه ذات اقدس فياض علی الاطلاق‏ امكان دوام نداشت). زيرا درست است كه نوعی استعداد تكامل در هر موجود هست، اما اين جهت هم در كار است كه هر موجودی در هر مرحله از مراحل مجهز است به وسايلی كه برای آن مرحله او لازم و مفيد است، مثل‏ قشری كه دور هسته يك ميوه را گرفته، يا پوست تخم مرغ كه حافظ سفيده و زرده تخم مرغ است. اين پوسته‏ها لازم و مفيدند، اما برای هسته‏ای كه‏ بخواهد هسته بماند و برای تخم مرغی كه بخواهد حالت تخم مرغی خود را حفظ كند اما دانه و هسته‏ای كه می‏خواهد راه تكامل را بپيمايد، می‏خواهد به‏ صورت بوته و درخت در آيد، يا آن تخم مرغی كه می‏خواهد تبديل به جوجه و سپس مرغ بشود، چاره‏ای نيست كه آن تعين و حصاری را كه بر او احاطه كرده‏ بشكند و خود را آزاد سازد. اين تعينها و حصارها و ديوارها در اثر تضادها و برخورد و تصادمهايی كه‏ در طبيعت بين عوامل مختلف رخ می‏دهد، می‏ريزد و به اين وسيله و از اين‏ راه، موانع از بين می‏رود و فيض حق دوام پيدا می‏كند.

شدايد و سختيهاست كه قهرمان می‏آفريند، نبوغ می‏بخشد، باعث تهييج‏ نيرو و بروز قدرت می‏گردد، شدايد و سختيهاست كه نوابغ عظيم و نهضتهای‏ بزرگ به دنيا تحويل داده است.

زينب كبری(س)

ما در تاريخ مذهبی و دينی خود مثال زياد داريم. يكی از زنان اسلام كه‏ مايه افتخار جهان است زينب كبری عليها السلام است. تاريخ نشان می‏دهد كه حوادث خونين و مصائب بی نظير كربلا زينب را به صورت پولاد آبديده در
آورد. زينبی كه از مدينه خارج شد با زينبی كه از شام به مدينه برگشت‏ يكی نبود. زينبی كه از شام برگشت رشد يافته‏تر و خالص‏تر بود. حتی آنچه‏ در خلال حوادث اسارت ظهور كرده با آنچه در خلال ايام كربلا در زمانی كه‏ هنوز برادر بزرگوارش زنده بود و مسؤوليت به عهده زينب گذاشته نشده بود، از زينب ظهور كرد، فرق دارد.
يكی از زنان فاضله مسلمان عرب در زمان ما به نام دكتر عايشه بنت‏ الشاطی كتابی درباره زينب نوشته به نام بطلة كربلا يعنی بانوی قهرمان‏ كربلا. اين كتاب چند بار به فارسی ترجمه و چاپ شده. اين بطولت و قهرمانی قسمت زيادش معلول همان حوادث و شدايد كربلاست. حوادث كربلا بود كه زبان زينب كبری را به آنچنان خطابه غرا و آتشينی در مجلس يزيد جاری كرد كه همه شنيده‏ايد.

ابوتمام می‏گويد:

لولا اشتعال النار فی ما جاورت
ما كان يعرف طيب عرف العود

اگر آتش در كنار چوب عود مشتعل نشود و داغی و سوزندگی آن عود را نگيرد، بوی خوش عود ظاهر نمی‏گردد. تا آتش نباشد، تا درد و سوزش‏ نباشد، هنر چوب عود ظاهر نمی‏گردد. سعدی در همين مضمون می‏گويد:
قول مطبوع از درون سوزناك آيد كه عود چون همی سوزد جهان از وی معطر می‏شود
رودكی می‏گويد:

اندر بلای سخت پديد آيد
فضل و بزرگواری و سالاری

موسی بن جعفر(ع)

موسی بن جعفر عليهما السلام به جرم حقگويی و به جرم ايمان و تقوا و علاقه‏ مردم زندانی شد. از كلمات آن حضرت است خطاب به بعضی از شيعيان:

"« أی فلان اتق الله، و قل الحق وإن كان فيه هلاكك، فان فيه نجاتك‏ و دع الباطل وإن كان فيه نجاتك، فان فيه هلاكك» " (تحف العقول، ص. 408).

خود را از غضب خدا حفظ كن و سخن حق را بی پروا بگو هر چند نابودی تو در آن باشد. اما بدان كه حق موجب نابودی نيست، نجات دهنده است. باطل را همواره رها كن هر چند نجات تو در آن باشد، و هرگز باطل نجات‏
بخش نيست، بالاخره سبب نابودی است.

شيخ مفيد درباره آن حضرت می‏گويد: او عابدترين و فقيه ترين و بخشنده‏ ترين و بزرگ منش ترين مردم زمان خود بود، زياد تضرع و ابتهال به درگاه‏ خداوند متعال داشت. اين جمله را زياد تكرار می‏كرد: «اللهم‏إنی‏ أسالك الراحة عند الموت، و العفو عند الحساب» (ارشاد، ص. 296) بسيار به‏ سراغ فقرا می‏رفت، شبها در ظرفی پول و آرد و خرما می‏ريخت و به وسايلی‏ به فقرای مدينه می‏رساند در حالی كه آنها نمی‏دانستند از ناحيه چه كسی است‏، هيچ كس مثل او حافظ قرآن نبود، با آواز خوشی قرآن می‏خواند، قرآن‏ خواندنش حزن و اندوه مطبوعی به دل می‏داد، شنوندگان از شنيدن قرآنش‏ می‏گريستند، مردم مدينه به او لقب "زين المجتهدين" داده بودند. هارون در سال 17 به قصد حج از بغداد خارج شد. ابتدا به مدينه رفت. در همانجا دستور جلب امام را صادر كرد. مردم مدينه زياد متأثر شدند و مدينه يك پارچه غلغله شد. هارون دستور داد شبانه امام را در يك محمل‏ سرپوشيده به بصره روانه كردند و به پسر عمش عيسی بن جعفر عباسی كه حاكم‏ بصره بود تحويل دادند و در آنجا آن حضرت را زندانی كردند و روز بعد برای‏ غلط اندازی و اشتباهكاری بر مردم، دستور داد محمل ديگری سرپوشيده به‏ طرف كوفه حركت دهند تا مردم گمان كنند آن حضرت را به كوفه برده‏اند، از طرفی اميدوار و مطمئن گردند كه چون به كوفه فرستاده می‏شود و آنجا مركز دوستان و شيعيان آن حضرت است، خطری متوجه آن حضرت نخواهد شد و از طرف ديگر اگر عده‏ای قصد داشته باشند مانع حركت موسی بن جعفر (ع) گردند و آن حضرت را از بين راه برگردانند، ذهنشان متوجه راه كوفه بشود.

يك سال در زندان بصره بود. هارون دستور داد به عيسی كه كار موسی بن‏ جعفر (ع) را در زندان تمام كن. او حاضر نشد در خون امام شركت كند، در جواب نوشت من در اين مدت يك سال از اين مرد جز عبادت چيزی‏ نديده‏ام، از عبادت خسته نمی شود. كسانی را مأمور كرده‏ام كه به‏ دعاهايش گوش كنند كه آيا به تو يا من نفرين می‏كند؟ به من اطلاع رسيد كه‏ اصلا متوجه اين چيزها نيست، جز طلب رحمت و مغفرت از خدا برای خودش‏ چيزی بر زبان نمی آورد. من حاضر به شركت در خون همچون كسی نيستم و حاضر هم نيستم بيش از اين او را در زندان نگه دارم. يا او را از من تحويل‏ بگير يا خودم او را رها خواهم كرد. هارون دستور داد امام را از بصره به‏ بغداد آوردند و در زندان فضل بن ربيع بردند. هارون از فضل بن ربيع‏ تقاضای ريختن خون امام را كرد. او هم قبول نكرد. امام را از زندان او خارج كرد و به فضل بن يحيی برمكی تحويل داد و در نزد او زندانی كرد. فضل‏ بن يحيی يكی از اطاقهای خانه خود را به آن حضرت اختصاص داد، ضمنا دستور داد مواظب اعمال آن حضرت باشند. به او خبر دادند اين مرد در همه‏ شبانه روز كارش نماز و دعا و تلاوت قرآن است، روزها غالبا روزه می‏گيرد و به چيزی جز عبادت توجه ندارد. فضل بن يحيی دستور داد مقام آن حضرت‏ را محترم بشمارند و موجب آسايش امام را فراهم كنند. جاسوسان هارون‏ قضيه را به هارون خبر دادند. هارون وقتی كه اين خبر را شنيد در بغداد نبود، در "رقه" بود. نامه‏ای اعتراض آميز به فضل نوشت و از او در خواست قتل امام را كرد. فضل حاضر نشد. هارون سخت متغير شد و مسرور خادم مخصوص خود را با دو نامه يكی برای سندی بن شاهك و يكی برای عباس بن محمد فرستاد و محرمانه دستور داد مسرور تحقيق‏ كند، اگر موسی بن جعفر (ع) در خانه فضل در رفاه است مقدمات يك‏ تازيانه زدن به فضل را فراهم كنند. همين كار شد و فضل بن يحيی تازيانه‏ خورد. مسرور جريان را به وسيله نامه از بغداد به رقه به اطلاع هارون‏ رساند. هارون دستور داد كه امام را از فضل بن يحيی تحويل بگيرند و به‏ سندی بن شاهك كه مردی غير مسلمان و فوق العاده قسی و ستمگر بود تحويل‏ بدهند. ضمنا يك روز در رقه در يك مجمع عمومی خطاب به مردم گفت كه‏ فضل بن يحيی امر مرا مخالفت كرد و من او را لعن می‏كنم، شما هم لعن كنيد. آن مردم بی اراده و شخصيت فقط به خاطر خوشايند هارون، فضل بن يحيی را لعن كردند. خبر اين قضيه كه به يحيی به خالد برمكی پدر فضل بن يحيی رسيد، سوار شد و به رقه رفت و از طرف پسرش معذرت خواست و هارون هم قبول‏ كرد، تا آخر داستان كه بالاخره حضرت در زندان سندی مسموم و شهيد شد.

آمدن مأمور به احوالپرسی امام(ع)

در زندان سندی بن شاهك يك روز هارون مأموری را فرستاد كه از احوال‏ حضرت كسب اطلاع كند. خود سندی هم به همراه مأمور وارد زندان شد. وقتی‏ كه مأمور وارد شد امام از او سؤال كرد: چه كاری داری؟ گفت: خليفه مرا فرستاد تا احوالی از تو بپرسم. فرمود: از طرف من به او بگو هر روز كه‏ از اين روزهای سخت بر من می‏گذرد يكی از روزهای خوشی تو هم سپری می‏شود تا آن روزی برسد كه من و تو در يك جا به هم برسيم آنجا كه اهل‏ باطل به زيانكاری خود واقف می‏شوند.

دوران بقا چو باد صحرا بگذشت
تلخی و خوشی و زشت و زيبا بگذشت
پنداشت ستمگر كه ستم بر ما كرد
بر گردن او بماند و بر ما بگذشت

باز در مدتی كه در زندان هارون بود يك روز فضل بن ربيع مأمور رساندن‏ پيغامی از طرف هارون به آن حضرت شد. فضل گفت: وقتی كه وارد شدم ديدم‏ نماز می‏خواند. هيبتش مانع شد كه بنشينم، ايستادم و به شمشير خودم تكيه‏ دادم. نمازش كه تمام شد به من اعتنا نكرد و بلافاصله نماز ديگری آغاز كرد. مرتب همين كار را می‏كرد و به من اعتنايی نمی كرد. آخر كار، وقتی‏ كه يكی از نمازها تمام شد، قبل از آنكه به نماز ديگر شروع كند من شروع‏ كردم به صحبت خود. خليفه به من دستور داده بود كه در حضور آن حضرت از او به عنوان خلافت و لقب اميرالمؤمنينی ياد نكنم. هارون به من گفته بود، به او اين طور بگو كه برادرت هارون سلام رسانده و می‏گويد خبرهايی از تو به ما رسيد كه موجب سوء تفاهمی شد. اكنون معلوم شد كه شما تقصيری‏ نداريد ولی من ميل دارم كه شما هميشه نزد من باشيد و به مدينه نرويد. حالا كه بناست پيش ما بمانيد خواهش می‏كنم از لحاظ برنامه غذايی هر نوع‏ غذايی كه خودتان می‏پسنديد دستور دهيد و فضل مأمور پذيرايی شماست. حضرت‏ جواب فضل را به دو كلمه داد: "«ليس لی مال فينفعنی، و ما خلقت‏ سؤولا»" (نظير آن در بحار، ج 48، ص 214 نقل شده است). از مال خودم چيزی در اينجا نيست كه از آن استفاده كنم‏ و خدا مرا اهل تقاضا و خواهش هم نيافريده كه از شما تقاضا و خواهشی‏ داشته باشم.

با اين دو كلمه مناعت و استغناء طبع بی نظير خود را رساند و ثابت كرد كه زندان نخواهد توانست او را زبون كند بعد از گفتن اين كلمه فورا از جا حركت كرد و گفت الله اكبر و سرگرم عبادت خود شد. «اللهم صل‏ علی موسی بن جعفر وصی اعبرار، وإمام اعخيار، و عيبة اعنوار، و وارث‏ السكينة و الوقار و الحكم و اعثار الذی يحيی الليل بالسهر بمواصلة الاستغفار».

برگرفته از کتاب 20 گفتار
شهید استاد مرتضی مطهری

منبع

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 19:58  توسط محمد   | 

۴علامت حتمی برای ظهور:

۱-خروج سفیانی

۲-دجال

۳-سید خراسانی

۴-ندای آسمانی

در علائم حتمی هم امکان بدا هست تا چه رسد به علائم غیر حتمی

اما در اصل ظهور بدا نیست چون طبق حدیث ازمیعاد و وعده ها است 

علائم غیر حتمی مثل خرابی بغداد بعد از آبادی ان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ک

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 17:50  توسط محمد   | 

چرا اعتكاف؟

آيت الله جوادي آملي

كلام حلاوت بخش و گواراي عارف روشن ضمير و عالم رباني آيت الله جوادي آملي (مدظلّه) در معرفي حقيقت عبادت و تشريح نسيم ملكوتي ( اعتكاف )؛ تحفه اي گرانبها و رهنمائي گرانسنگ براي سالكان طريق معرفت است كه باهم آن راازنظر مي گذرانيم.

شهد شيرين عبوديت حق در عين توجه و اخلاص، نعمت استثنائي خداي مهربان در ماه شريف رجب به اهل ذكر و شكر است . آنان كه خدا را با چشم دل نظاره گر و جمال دل آراي او را در تمامي اجرام عالم و آدم جستجو مي كنند .

خلوت دلپذير سحر و نداي ملكوتي اعتكاف، «رجبيون » را به قرب پروردگار خويش رسانده و مشكلات فردي و اجتماعي را در سايه دعا و نيايش حل مي كند .
كلام حلاوت بخش و گواراي عارف روشن ضمير و عالم رباني آيت الله جوادي آملي (مدظلّه) در معرفي حقيقت عبادت و تشريح نسيم ملكوتي ( اعتكاف )؛ تحفه اي گرانبها و رهنمائي گرانسنگ براي سالكان طريق معرفت است كه باهم آن راازنظر مي گذرانيم.

¤ ¤ ¤

ماه پر بركت رجب كه ( ماه ولايت ) است، زمينه دخول در ماه پر بركت شعبان كه ( شهر رسالت ) است و اين دو ماه،زمينه ورود براي ( شهر الله ) كه ماه مبارك رمضان است، خواهد بود . اذكار و عبادت هاي ويژه اي در اين ماهها هست.

چرا اعتكاف بكنيم؟
مهم ترين راه براي عبادت، همان خلوت و پرهيز از كثرت است . هر چه انسان از كثرت فاصله داشته باشد، در عبادت، كامياب تر است كه ( اعتكاف ) از همين جهت محترم و معتبر است . مردان الهي دو گروه اند؛گروهي از آنها در عين حال كه در كثرتند، كثير را نمي بينند؛ و آن واحد خالق كثير را مي نگرند و كثير را جز آيات او نمي دانند و نمي بينند . ولي براي اوساط از مردان الهي و عبادي، بايد زمان و زميني فراهم بشود كه اينها از كثرت محفوظ بمانند .

ويژگي ممتاز پايان شب و سحر به منظور فاصله گرفتن از كثرت
براي عبادت گفتند : سحر از اين قبيل است؛ شب، مخصوصاً سحر كه بسياري از مردم خوابند و كثرتي مزاحم كسي نيست، آنجا براي راز گوئي با ذات اقدس له بسيار مناسب است . لذا فرمود : نّ ناش ئه اللّيل ه ي اشدّ وطئاً و اقوم ق يلاً (1). سحر خيزي، خودش يك نشئه خاص خود را دارد؛ اين براي پرهيز از كثرت است . برهان مساله هم اين است كه نّ لك ف ي النّهار سبحاً طويلاً (2). چون در روز با كثير و كثرت مانوس هستيد، توفيق توحيد و ياد آن واحد، بسيار ضعيف است؛ ولي در سحر، در پايان شب كه مزاحمي از درون و بيرون نيست، شما بهتر مي توانيد با خداي خود راز و نياز كنيد .

بنابراين براي گروهي گرچه ليل و نهار يكسان است؛ كسي كه قلبش بهار قرآن شد، جزء آن مراحلي است كه تفاوت نكند در او ليل و نهار، چون بهار است و در بهار چنين است؛ امّا كساني كه قلبشان يا پائيز است، يا زمستان، يا تابستان، آنها نيازمند به بهار خارج از گوهر هويت خود هستند؛ سحر اينچنين است .
جريان « اعتكاف » هم براي همين منظور پيش بيني و طراحي شده؛ و اصلش مربوط به اعتكاف رسول گرامي (ص) در ماه مبارك رمضان است . ماه مبارك رمضان، مخصوصاً دهه سوّم، جا براي اعتكاف است . چون زمينه اعتكاف كه روزه گرفتن است، در آنجا فراهم شده است؛ اين مطلب اوّل كه چرا اعتكاف بكنيم .

شرط روزه براي صحت اعتكاف، دليلي بر عظمت خاص اين عمل عبادي
مطلب دوّم آن است كه در اعتكاف، شرائطي بازگو شده است كه مهم ترينش روزه گرفتن است . همانطوري كه نماز بدون طهارت نيست، لاصلاه لاب طهور(3)؛ اعتكاف هم بدون روزه صحيح نيست؛ لااعت كاف لاب صوم(4). بدون وضو، نماز صحيح نيست؛ و بدون روزه، اعتكاف صحيح نيست . از اينجا همانطوري كه عظمت نماز نسبت به طهارت معلوم مي شود كه طهارت مقدّمه است براي يك ذ ي المقدّمه اي به نام نماز، و نماز مي شود عمود دين و اين شرط عمود است؛ از اينجا اهميت و عظمت و جلال و شكوه اعتكاف هم معلوم مي شود . روزه با اينكه وارد شده است : الصوم ل ي(5)، با اينكه قرآن كريم آنرا زمينه فلاح و تقوا دانست؛ با همه اين جلال و شكوهي كه دارد، شرط اعتكاف است ! از اينجا عظمت و جلال و شكوه اعتكاف معلوم مي شود؛ اين هم يك مطلب .

برخي از شباهت هاي انسان معتكف و انسان محرم
مطلب ديگر آن است كه اعتكاف از يك جهت شبيه حال ا حرام است . گرچه روزه دار از بعضي از امور ممنوع است، امّا در حال روزه ممنوع است؛ شب براي او حلال و رواست . لكن در حال اعتكاف همان كارهائي كه روز براي روزه دار ممنوع بود، برخي از آن كارها؛ همان كارهاي ممنوع در شب هم براي معتكف ممنوع است . نظير حال احرام كه ليل و نهاري ندارد . اگر روز براي محرم،صيد حيوانات صحرائي ممنوع است، در شب هم به شرح ايضاً؛ و با كارهاي ديگر . اگر لارفث و لافسوق و لاج دال ف ي الحج (6)؛ اين ليل و نهار ندارد، شب و روزش يكسان است .
بنابراين در اين مدت 3 روز كه شخص مهمان خداست به نام معتكف در خانه او؛ آن هم در مسجد جامع، در مسجدي كه نماز جمعه خوانده مي شود، يا در مسجدي كه جمعيّت قابل توجهي در ان عبادت مي كنند كه جامع بر او صادق باشد؛ در چنين مكاني وقتي كسي به اعتكاف نشست، ليل و نهار براي او يكسان است . در تمام اين حالت ها بايد از آن لذّت هاي شهواني و مانند آن پرهيز كند .

نيل مشتاقان ثواب به اعتكاف براي مستحب بودن آن
اعتكاف گرچه بقاءً واجب است، ولي حدوثاً مستحب است . گرچه در روز اوّل و دوّم واجب نيست، ولي روز سوّم واجب مي شود؛ بنابراين كساني رغبت به اعتكاف دارند كه شوقاً لي الثّواب باشد، نه خوفاً لي الع قاب ! كارهاي واجب را گاهي ممكن است براي ترس از دوزخ انسان انجام بدهد، ولي كارهاي اعتكاف و مانند آن كه ثواب دارد و مستحب، اينها را براي ترس از عذاب نيست؛ زيرا واجب نيست كه اگر ترك كردند، دوزخ بروند . مستحب است؛ چون مستحب است، براي شوق به ثواب است .

طلب نمودن خداي سبحان به عنوان ( آرامش ) و ( آرايش ) دل توسط معتكفان حقيقي
لكن معتكفان دو قسمند؛ اوساطي از اهل اعتكاف، درجات فضيلت و ثواب و بهشت را مي طلبند .گروهي از اهل اعتكاف محبوب را و دل آرام را مي طلبند . آنها كه گمشده اي دارند و سري به دل مي زنند، مي بينند دل، نا آرام است، يك؛ بسياري از امور را فراهم كرده و مع ذلك نيآرميد، دو؛ معلوم مي شود به محبوب خود نرسيد، سه .
اصولاً محبوب را مي گويند : » دل آرام » و » دل آرا » . چون آرايش و زيور و زينت دل به هم اوست، يك؛ و آرامش دل هم به اوست، دو . ما اگر خواستيم ببينيم به محبوب واقعي و مطلوب اصلي مان رسيديم؛ اگر چنانچه قلب ما آرام شد،آنهم آرامش صادق؛ معلوم مي شود به دل آرام رسيديم، يعني به محبوب رسيديم .

چگونگي به آرامش رسيدن دل با ياد خدا
و اين همان است كه گفته مي شود : الاب ذ كر الله تطمئ نّ القلوب(7)؛ اين قراردادي نيست، اين از سنخ مفاهمه نيست . همانطوري كه دستگاه گوارش غذا مي طلبد، وقتي به غذاي سالم رسيد، مي آرمد؛ و همانطوري كه دستگاه احساس عطش تشنه است و آب زلال و كوثر مي طلبد، وقتي به آب خنك رسيد، آرايش پيدا مي كند و آرامش مي يابد؛ هم اين كوثر زلال براي دستگاه گوارش آرامش است و هم آرايش؛ در جريان فطرت و دل هم به شرح ايضاً . اگر ما به چيزي رسيديم كه آرايش دل ما شد و آرامش دل ما، معلوم مي شود به محبوب رسيديم .
آنچه كه آرايش دل ماست برابر سوره حجرات، ايمان به خداست كه حبّب ليكم اليمان و زيّنه ف ي قلوب كم (8)؛ اين آرايش دل و زيور و زينت است . و اگر چنانچه قلب ما آرام شد، معلوم مي شود الاب ذ كر الله تطمئ نّ القلوب كه اين حرف تنبيه از يك سو، و تقديم متعلّق بر آن فعل از سوي ديگر؛ ب ذ كر الله تطمئ نّ القلوب، نه تطمئ نّ القلوب
ب ذ كر الله ؛ اين هم اهتمام و هم انحصار، هر دو به دست مي آيد؛ اين دو . اين قلب مي شود ( آرام ) . اين آرامش دل به وسيله محبوب واقعي است كه او را مي گويند : ( دل آرام ) .

دنبال كردن آرايش و آرامش دل توسط جوانان در اعتكاف
اعتكاف براي آن است كه دلهاي بي زيور، آرايش پيدا كند، اوّلاً؛ و دلهاي نا آرام، آرام بشود، ثانياً . فضاي دانشگاه چنين فضائي است؛ دانشجويان عزيز و همچنين طلاب حوزوي كه در دوران جواني توفيق تشرّف اعتكاف را داشته و دارند، اينها عنايت دارند كه به دنبال دل آرا و دل آرامند . و هيچ كسي در درون آنها نيست كه از آرايش قلب آنها، يا از آرامش دل آنها مستحضر باشد ! تنها خود آنها هستند؛ در صورتي كه سري به دل بزنند و مراقب دل باشند و مواظب آرايش و آرامش دل باشند .
يك چنين حالي در اعتكاف به دست مي آيد؛ زيرا انسان در اين 3 روز از بسياري از امور فاصله گرفت، يك . به درون خود سري زد، دو . درون آفرين را در درون خود مشاهده كرد، سه . با او سخن گفت و مناجات كرد، مخصوصاً دعاهاي پر فيض ماه رجب، چهار . آنگاه احساس مي كند كه اگر نقصي دارد، اين نقص را او به كمال تبديل مي كند؛ اگر عيبي دارد، اين عيب را او به صحت تبديل مي كند . چون وقتي خدا را مشاهده كرد، آثار الهي را مي بيند .

دست يابي به جهان بيني عميق توحيدي در سايه نيل به فضيلت اعتكاف
چندين كار در جهان شده است كه يك معتكف وقتي خلوت كرده است، از كثرت به وحدت آمده است، از بيرون به درون آمده است، از غير به يار آمده است، از مخلوق به خالق رسيده است، از غير زيور به زيور رسيده است، از
نا آرامي و اضطراب به آرامش بار يافت، كاملاً مي يابد كه صدر و ساقه جهان محتاج خداي سبحانند، اوّلاً . و خداي سبحان هر كدام از اينها را س متي داد، ثانياً . و اين اشياء كه اسبابند، سببيّت، شان مستقل نيست، ثالثاً . و اين اسباب را پرده قرار داد، رابعاً . و سلطاني است كه پرده دار خودش است، پرده آفرين خودش است، آويزنده پرده خود اوست . گاهي سلطان،غلامي دارد كه پرده دار است؛ و غلام غير از سلطان است، پرده داري هم كار غلام .

مناطق در دسترس و غير قابل دسترسي پيرامون خداي سبحان برابر توحيد افعالي
امّا در اينجا بر اساس توحيد افعالي و بعد از فراغ از اينكه دو منطقه، منطقه ممنوعه است؛ احدي به آن دو منطقه راه ندارد . هيچ پيامبري، هيچ نبيّ مرسلي، هيچ ملك مقرّبي، هيچ عبد صالحي به آن دو منطقه راه ندارد ب القول المطلق . يكي منطقه هويت مطلقه و ذات الهي است كه احدي به آن بارگاه منيع راه ندارد؛ دوّم ا كتناه صفات ذات، نه صفات ذاتي؛ صفات ذات كه عين ذات است، احدي به آن ا كتناه بار ندارد، اين دو . اين دو منطقه وقتي منطقه ممنوعه شد، محور سوّم و قلمرو سوّم،منطقه « فعل واجب » است .
فعل واجب، حوزه امكان است . يعني فعل واجب ممكن الوجود است؛ به ذات واجب الوجود كه فاعل است متّكي است؛ اين فعل صوري دارد . هر لحظه به شكلي بت عيار بر آمد، ناظر به اين منطقه سوّم است . مبادا كسي خداي ناكرده منطقه سوّم را كه منطقه الفراغ است با آن دو منطقه اي كه ب القول المطلق ممنوع است، احدي از انبياء و اولياء به آنجا راه ندارند؛ اينها را خلط بكند !

شناخت و رفع حجاب هاي ظلماني و نوراني توسط انسان معتكف
در اين مقام سوّم؛ انسان در حال اعتكاف وقتي خلوت كرد، او را عبادت كرد، به الصوم ل ي رسيد، و با او مذاكره و زمزمه كرد؛ مي يابد كه آنچه در جهان خلقت است، اينها همه اش حجاب است؛ يا حجاب درون و يا حجاب بيرون . و اين حجاب ها آيت و علامت و نشانه اند . و انسان معتكف و غير معتكف مي كوشند، با اقسام عبادت كه اوّلاً بفهمند اينها حجاب است، اينها پرده اند؛ و اين پرده ها را بايد بر طرف كرد . هم حجاب هاي ظلماني را، هم حجاب هاي نوراني را؛ هم مسائل مادي را، هم مسائل معنوي را؛ هم مساله زر و زور، خانه و مسكن و باغ و راغ حجاب است، منتها حجاب مادي؛ هم حكمت و كلام، فقه و اصول، علوم تجربي، تجريدي و مانند آن حجاب است . همه اين حجاب ها را بر طرف مي كند،تا بتواند به آن مقام وصف نزديك بشود؛ نه آنها را ا كتناه كند ! و از خود بگذرد، به آن مقام والانزديك بشود؛ اين همان تقرّب لي الله است .

شهود و ادراك تدبير و لطائف الهي در خلق انسان و جهان توسط معتكفان
وقتي كه يك معتكف به خود آمد و جهان را با اين منظر ديد، و عينك قرآن را بر چشم گذاشت، و از منظر قرآن به آدم و عالم نگاه كرد، مي بيند اين همه ميناگري ها كار اوست !! همين خداي سبحان، همين لجن به نام حم مسنون (9)را يا همان نطفه بد بو را به صورت يوسف در آورده است؛ اين درباره آدم .
وقتي كه به آسمان و زمين نگاه مي كند از منظر قرآن، عينك قرآن به چشم مي زند، آفتاب و ماه زيبا را نگاه مي كند، مي بيند اينها سابقه دخاني دارند . يك دودي را به صورت شمس در آورد، يك دودي را به صورت ماه در آورد، يك دودي را به صورت عطارد و زهره و قمر و شمس و مريخ و مشتري و زحل و راه شيري در آورد؛ چون در سوره فصّلت چنين آمده است : ثمّ استوي لي السّماء و ه ي دخان؛ يك دودي بيش نبود . فقال لها و ل لارض ائت يا طوعاً او كرهاً قالتا اتينا طاعين (10) اين كار را كرد؛ فقضاهنّ سبع سماوات و اوحي ف ي كلّ سماء امرها و زيّنا السّماء الدّنيا ب مصابيح و ح فظاً ذل ك تقدير العزيز العليم(11).

فروغ پر حكمت آسمان و اجرام موجود در آن توسط خداي سبحان از دود خفه كننده
اينكه فرمود : آسمان، دودي بيش نبود، يا گاز دودي بود؛ اين كه عامل خفه كننده است، اين را پر فروغ و پر رونق كرده است؛ به صورت شمس و قمر در آورد كه و النّهار ذا تجلّي (12)به بركت طلوع شمس است . همين خدا كه يك بخش دود سياه را يا گاز تيره را به صورت راه شيري در مي آورد، به صورت شمس و قمر جلوه مي دهد؛ همين خدائي كه حم مسنون را به صورت يوسف در مي آورد، نطفه بد بو را به صورت انسان زيبا متجلّي مي كند، لقد خلقنا النسان ف ي احسن تقويم(13)؛ چرا دل به او نسپاريم و او را محبوب خود ندانيم .
فائده اعتكاف اين است كه انسان در خلوت اين معارف را مي يابد . قهراً جهان براي او اسباب ظاهري و مادي، هر دو حجاب است؛ مي كوشد مسبّب را ببيند . ديده مي خواهم سبب سوراخ كن، يعني همين است . يعني حجاب را در عين حال كه محفوظ است به عنوان پرده و حجاب ببيند و ماوراي حجاب را كه مسبّب الاسباب است، مشاهده كند .

معناي واقعي آيات « آفاقي » و « انفسي » خداي سبحان
مطلب ديگر آن است كه طلاب محترم حوزه و دانشجويان عزيز دانشگاه و همچنين جوانها و متديّنين ديگر كه توفيق تشرّف اعتكاف را داشته و دارند، مستحضر باشند كه هر چه خارج از هويت ماست، آن جزء بدن است؛ ولو ما روح را بخواهيم با مسائل حكمت و كلام بفهميم . و هر چه مشهود ماست، اين با هويت ما همراه است .
توضيح اين مطلب اين است كه برخي ها فكر مي كنند « آيات آفاقي » با « آيات انفسي » فرقشان اين است : كه اگر كسي آسمان و زمين را ارزيابي كند، و از اين راه پي به خدا ببرد؛ اين از رهگذر آيات آفاقي به خدا رسيده است . ولي اگر مساله روح را، تجرّد روح را، جسماني بودن حدوث و روحاني بودن آن در بقاء يا روحانيّ الحدوث و البقاء بودن، يا آراء و اقوال ديگري كه در مساله است، اينها را ارزيابي كند؛ اين از راه معرفت نفس به خدا برسد، اين آيات انفسي است . و اينكه خدا فرمود : سنريه م آياتنا ف ي الآفاق و ف ي انفس ه م حتّي يتبيّن لهم انّه الحقّ (14)يعني اين !
ظاهراً منظور اين نيست ! آنچه كه خارج از حوزه علم شهود است، خارج از نفس يابي شهودي است، آن، جزء آيات آفاقي است؛ ولو بررسي و ارزيابي فلسفي و كلامي درباره خود روح باشد . چون يك حكيم يا متكلّم وقتي درباره روح مي انديشد، مي گويد : روح، مجرّد است، منزّه از تقسيم است، زمانمند نيست، مكاني ندارد، متزمن و متمكن نيست، جزء ندارد، حركت ندارد، تغيّر ندارد، تحوّل ندارد، صدر و ذيل ندارد، بالاو پائين ندارد، يمين و يسار ندارد، امام و خلف ندارد، پس مجرّد است؛ همه اينها ( مفاهيم ) است !

بازگشت منيّت افراد به هويت مطلق خداي سبحان
و مفهوم به حمل شايع ( هو ) است، نه ( انا )؛ حتّي مفهوم انا ! اين مفهوم (انا) به حمل اوّلي (انا) است، ولي به حمل شايع (هو) است؛ يك مفهومي است در كنار ذهن . اين مفهوم (انا) اوست، نه من . حتّي مفهوم من كه در فارسي ما در ذهنمان مستقر مي كنيم اين واژه و مفهوم فارسي را؛ اين مفهوم(من) به حمل اوّلي من است، ولي به حمل شايع (اوست) ! اين يك مفهومي است در كنار ذهن . و چون بيرون از هويت ماست؛ جزء آفاق است، نه جزء انفس . اگر خود را با علم شهودي يافتيم، اين سير انفسي است . و اگر خود را با علم شهودي يافتيم؛ چون هويت ما متقوّم به ذات اقدس له است، همانطوري كه در علم حصولي يافتن يك نوع بدون جنس و فصل ميسور نيست، در علم شهودي يافتن يك وجود فقير و ربط بدون يافتن مقوّم حاصل نخواهد بود . ما اوّل خدا را مي يابيم، بعد خود را !

آفتاب ربوبيّت خدا، راهنماي سايه هاي مخلوقات
در قرآن كريم فرمود : شما گاهي ممكن است از سايه پي به شمس ببريد؛ يعني از حركت سايه، از چپ و راست سايه، از كوتاهي و بلندي سايه پي ببريد كه آفتاب در كجاست ، ولي در حقيقت سير معكوس داريد! آنكه دليل اين سايه است، سايه را جابجا مي كند، كم و زياد مي كند، شرق و غرب مي كند، بالاو پائين مي برد، آفتاب است . ثمّ جعلنا الشّمس عليه دليلاً (15). آفتاب، راهنماي سايه است كه چگونه حركت كند، نه سايه دليل و راهنماي سير شمس باشد ! در حقيقت ذات اقدس له اوّل شناخته مي شود، بعد انسان . در حال اعتكاف تمام تلاش و كوشش اين باشد كه اين معارف به دست بيايد .

علم الابدان و علم الاديان
از اين منظر وقتي كه ما شنيديم پيامبر اكرم (ص) فرمود طبق اين حديث مرسل كه : الع لم ع لمان، ع لم الاديان و ع لم الابدان (16)، ديگر علم ابدان را در محدوده طب و امثال طب خلاصه نمي كنيم . حكمت، كلام،فقه و اصول، تاريخ و علوم تجريدي همه علم ابدانند؛ چه اينكه علوم تجربي نظير طب و دارو سازي، علم ابدانند . علم اديان فقط شهود نفس است و بس؛ آن دين است ! تا سخن از حصول است، آفاق است؛ تا سخن از تصوّر و تصديق و قضيه و ذهن است، آفاق است؛ تا سخن از دل است، شهود است . وقتي شهود شد، جزء دين ماست كه هل الدّين لاالحبّ (17).

يافتن محبوب و دل آرام حقيقي در شهود معرفتي اعتكاف و مانند آن
محبوب را ما آنجا مي يابيم؛ و مي فهميم كه گاهي انسان مضطرب است و نمي داند مضطرب است . گاهي تخدير شده و به خواب رفته است، بي حس شده است، يك آرامش كاذب دارد، خيال مي كند دل آرام دارد !! در آن حالت يقظه و بيداري، اگر دل آرام بود، معلوم مي شود به دل آرام رسيده ايم .

هدف متعالي معتكفان در كنار اهداف مياني ديگر
ما سعي و كوشش مان در اعتكاف، مخصوصاً اعتكاف دهه آخر ماه مبارك كه سنّت رسمي در آن زمان بود؛ هدف والاي ما اين باشد كه به دلارام و دل آرايمان برسيم؛ آنگاه بسياري از مسائل براي ما حل مي شود . هم لذّت مافوق لذّتهاي ديگران خواهد بود، يك . هم هرگز از آلودگي لذّت نمي بريم، دو . ديگر كسي به ما نخواهد گفت : رانت خواري نكن، ربا خواري نكن، دروغ نگو، غيبت نكن ! چون بوي بد اين عف ن ها را استشمام مي كنيم، سه؛ اينها فائده اعتكاف است . البتّه ثواب و بهشت هم درآن محفوظ است؛ امّا آن هدف برين و هدف بالاكه به همّت انسان موحد وابسته است، از اين قبيل است .
پيام گفتاري معظم له پيرامون اعتكاف ـ دماوند؛ تير 1386
پي نوشت ها : ش
(10) فصّلت/ 11
(11) فصّلت/ 12
(12) ليل/ 2
(13) تين/ 4
(14) فصّلت/ 53
(15) فرقان/ 45
(16) بحار الانوار/ 1/ 220
(17) مستدرك الوسائل/ 12/ 219 (1) مزّمل/ 6
(2) مزّمل/ 7
(3) من لايحضره الفقيه/1/58
(4) الكافي/ 4/ 176
(5) الكافي/4/63
(6) بقره/197
(7) رعد/ 28
(8) حجرات/ 7
(9) برداشت از : حجر/ 26

منبع

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 17:45  توسط محمد   |