تبليغاتX
آیات و احادیث
آیات و احادیث و گاهی هم حرفای خوب خوب

دليل بزرگداشت اربعين چيست‌؟

 

واکاوی پرسش‌ها درباره اربعین

 

رسول جعفریان

اعتبار اربعين امام حسين (علیه السلام‌) از قديم الايام ميان شيعيان و در تقويم تاريخي‌ وفاداران به امام حسين (علیه السلام‌‌) شناخته شده بوده است‌. كتاب مصباح المتهجد شيخ طوسي كه حاصل گزينش دقيق و انتخاب معقول شيخ طوسي از روايات‌ فراوان در باره تقويم مورد نظر شيعه در باره ايام سوگ و شادي و دعا و روزه وعبادت است‌، ذيل ماه «صفر» مي‌نويسد: نخستين روز اين ماه (از سال 121)،روز كشته شدن زيد بن علي بن الحسين است‌.
روز سوم اين ماه از سال 64روزي است كه مسلم بن عقبه پرده كعبه را آتش زد و به ديوارهاي آن سنگ‌پرتاب نمود در حالي كه به نمايندگي از يزيد با عبدالله بن زبير در نبرد بود
.
روز 20 صفر ـ يعني اربعين ـ زماني است كه حرم امام حسين (علیه السلام‌‌) يعني كاروان‌اسرا، از شام به مدينه مراجعت كردند. و روزي است كه جابر بن عبدالله بن‌حرام انصاري‌، صحابي رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم‌)، از مدينه به كربلا رسيد تا به زيارت‌ قبر امام حسين (علیه السلام‌‌) بشتابد و او نخستين كسي است از مردمان كه قبر آن‌حضرت را زيارت كرد
.
در اين روز زيارت امام حسين (علیه السلام‌‌) مستحب است واين زيارت‌، همانا خواندن زيارت اربعين است كه از امام عسكري (علیه السلام‌) روايت ‌شده كه فرمود: علامات مؤمن پنج تاست‌: خواندن 51 ركعت نماز در شبانه‌روز ـ نمازهاي واجب و نافله و نماز و شب ـ به دست كردن انگشتري دردست راست‌، برآمدن پيشاني از سجده‌، و بلند خواندن بسم الله الرحمن‌الرحيم در نماز
.
شيخ طوسي سپس متن زيارت اربعين را با سند به نقل از حضرت صادق عليه ‌السلام آورده است‌: السلام علي ولي الله و حبيبه‌، السلام علي خليل الله ونجيبه‌، السلام علي صفي الله و ابن صفيه‌
...
اين مطلبي است كه شيخ طوسي‌، عالم فرهيخته و معتبر و معقول شيعه در قرن‌پنجم در باره اربعين آورده است‌. طبعا بر اساس اعتباري كه اين روز ميان ‌شيعيان داشته است‌، از همان آغاز كه تاريخش معلوم نيست‌، شيعيان به حرمت‌ آن‌، زيارت اربعين مي‌خوانده‌اند و اگر مي‌توانسته‌اند مانند جابر بر مزار امام ‌حسين (علیه السلام‌) گرد آمده و آن امام را زيارت مي‌كردند. اين سنت تا به امروز درعراق با قوت برپاست‌ و شاهدیم که میلیونها شیعه عراقی و غیر عراقی در این روز بر مزار امام حسین (علیه السلام‌) جمع می شوند
.
در اينجا و در ارتباط با اربعين چند نكته را بايد توضيح داد
.

1. عدد چهل‌

نخستين مسأله‌اي كه در ارتباط با «اربعين‌» جلب توجه مي‌كند، تعبير اربعين‌ در متون ديني است‌. ابتدا بايد نكته‌اي را به عنوان مقدمه يادآور شويم‌:
اصولا بايد توجه داشت كه در نگرش صحيح ديني‌، اعداد نقش خاصي به‌ لحاظ عدد بودن‌، در القاي معنا و منظوري خاص ندارند؛ به اين صورت كه‌ كسي نمي‌تواند به صرف اين كه در فلان مورد يا موارد، عدد هفت يا دوازده ياچهل يا هفتاد به كار رفته‌، استنباط و استنتاج خاصي داشته باشد. اين يادآوري‌، از آن روست كه برخي از فرقه‌هاي مذهبي‌، بويژه آنها كه تمايلات‌ «باطني‌گري‌» داشته يا دارند و گاه و بيگاه خود را به شيعه نيز منسوب مي‌كرده‌اند، و نيز برخي از شبه فيلسوفان متأثر از انديشه‌هاي انحرافي و باطني‌ و اسماعيلي‌، مروج چنين انديشه‌اي در باره اعداد يا نوع حروف بوده وهستند
.
در واقع‌، بسياري از اعدادي كه در نقلهاي ديني آمده‌، مي‌تواند بر اساس يك‌ محاسبه الهي باشد، اما اين كه اين عدد در موارد ديگري هم كاربرد دارد و بدون يك مستند ديني مي‌توان از آن در ساير موارد استفاده كرد، قابل قبول نيست‌. به‌عنوان نمونه‌، در دهها مورد در كتابهاي دعا، عدد صد بكار رفته كه فلان ذكر را صد مرتبه بگوييد، اما اين دليل بر تقدس عدد صد به عنوان صد نمي‌شود. همينطور ساير عددها. البته ناخواسته براي مردم عادي‌، برخي از اين اعداد طي‌ روزگاران‌، صورت تقدس به خود گرفته و گاه سوء استفاده‌هايي هم از آن‌ها مي‌شود
.
تنها چيزي كه در باره برخي از اين اعداد مي‌شود گفت آن است كه آن اعداد معین نشانه كثرت‌است‌. به عنوان مثال‌، در باره هفت چنين اظهار نظري شده است‌. بيش از اين‌هرچه گفته شود، نمي‌توان به عنوان يك استدلال به آن نظر كرد
.
مرحوم اربلي‌، از علماي بزرگ اماميه‌، در كتاب كشف الغمه في معرفة الائمة‌ در برابر كساني كه به تقدس عدد دوازده و بروج دوازده‌گانه براي اثبات امامت‌ ائمه اطهار(علیه السلام‌) استناد كرده‌اند، اظهار مي‌دارد، اين مسأله نمي‌تواند چيزي را ثابت كند؛ چرا كه اگر چنين باشد، اسماعيليان يا هفت امامي‌ها، مي‌توانند دهها شاهدـ مثل هفت آسمان ـ ارائه دهند كه عدد هفت مقدس است‌، كما اين كه اين كار راكرده‌اند
.

عدد «اربعين‌» در متون ديني‌

يكي از تعبيرهاي رايج عددي‌، تعبير اربعين است كه در بسياري از موارد به كار رفته است‌. يك نمونه آن كه سن‌ّ رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم‌) در زمان مبعوث شدن‌، چهل بوده است‌. گفته شده كه عدد چهل در سن انسانها، نشانه بلوغ و رشد فكري است‌. گفتني است كه برخي از انبياء در سنين كودكي به نبوّت رسيده‌اند.از ابن عباس (گويا به نقل از پيامبر (صلی الله علیه وآله وسلم‌‌)) نقل شده كه اگر كسي چهل ساله شد و خيرش بر شرش غلبه نكرد، آماده رفتن به جهنم باشد. در نقلي آمده است‌ كه‌، مردمان طالب دنيايند تا چهل سالشان شود. پس از آن در پي آخرتخواهند رفت‌. (مجموعه ورام‌، ص 35)
در قرآن آمده است «ميقات‌» موسي(علی نبینا وعلیه السلام) با پروردگارش در طي چهل روز حاصل‌شده است‌. در نقل است كه‌، حضرت آدم چهل شبانه روز بر روي كوه صفا درحال سجده بود. (مستدرك وسائل ج 9، ص 329) در باره بني اسرائيل هم آمده كه‌ براي استجابت دعاي خود چهل شبانه روز ناله و ضجّه مي‌كردند. (مستدرك ج 5،ص 239) در نقلي آمده است كه اگر كسي چهل روز خالص براي خدا باشد، خداوند او را در دنيا زاهد كرده و راه و چاه زندگي را به او مي‌آموزد و حكمت ‌را در قلب و زبانش جاري مي‌كند. بدين مضمون روايات فراواني وجود دارد. چله نشيني صوفيان هم درست يا غلط‌، از همين بابت بوده است‌. علامه مجلسي در کتاب بحار الانوار در اين باره كه برگرفتن چهل نشيني از حديث مزبور نادرست است‌، به تفصيل سخن گفته است‌
.
اعتبار حفظ چهل حديث كه در روايات ‌فراوان ديگر آمده‌، سبب تأليف صدها اثر با عنوان اربعين در انتخاب چهل ‌حديث و شرح و بسط آنها شده است‌. در اين نقلها آمده است كه اگر كسي ازامّت من‌، چهل حديث حفظ كند كه در امر دينش از آنها بهره برد، خداوند درروز قيامت او را فقيه و عالم محشور خواهد كرد. در نقل ديگري آمده است كه ‌اميرمؤمنان (علیه السلام‌) فرمودند: اگر چهل مرد با من بيعت مي‌كردند، در برابردشمنانم مي‌ايستادم‌. (الاحتجاج‌، ص
84).
مرحوم كفعمي نوشته است‌: زمين از يك‌ قطب‌، چهار نفر از اوتاد و چهل نفر از ابدال و هفتاد نفر نجيب‌، هيچگاه خالي‌نمي‌شود. (بحار ج 53، ص
200)
در باره نطفه هم تصور براين بوده كه بعد از چهل‌ روز عَلَقه مي‌شود. همين عدد در تحولات بعدي علقه به مُضْغه تا تولد درنقلهاي كهن بكار رفته است‌، گويي كه عدد چهل مبدأ يك تحول دانسته شده‌است‌
.
در روايت است كه كسي كه شرابخواري كند، نمازش تا چهل روز قبول‌نمي‌شود. و نيز در روايت است كه كسي كه چهل روز گوشت نخورد، خلقش‌تند مي‌شود. نيز در روايت است كه كسي كه چهل روز طعام حلال بخورد، خداوند قبلش را نوراني مي‌كند. نيز رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم‌) فرمود: كسي كه لقمه حرامي‌ بخورد، تا چهل روز دعايش مستجاب نمي‌شود. (مستدرك وسائل‌، ج 5، ص
217).
اينها نمونه‌اي از نقلهايي بود كه عدد اربعين در آنها به كار رفته است‌
.


2 . اربعين امام حسين (علیه السلام‌)

بايد ديد در كهن‌ترين متون مذهبي ما، از «اربعين‌» چگونه ياد شده است‌. به عبارت ‌ديگر دليل برزگداشت اربعين چيست‌؟ چنان كه در آغاز گذشت‌، مهمترين نكته درباره اربعين‌، روايت امام عسكري (علیه السلام‌) است‌. حضرت در روايتي كه در منابع ‌مختلف از ايشان نقل شده فرموده‌اند: نشانه‌هاي مؤمن پنج چيز است‌: 1 ـخواندن پنجاه و يك ركعت نماز (17 ركعت نماز واجب + 11 نماز شب + 23نوافل‌) 2 ـ زيارت اربعين 3 ـ انگشتري در دست راست 4 ـ وجود آثار سجده ‌بر پيشاني 5 ـ بلند خواندن بسم الله در نماز.
اين حديث تنها مدرك معتبري است كه جداي از خود زيارت اربعين كه درمنابع دعايي آمده‌، به اربعين امام حسين (علیه السلام‌) و بزرگداشت آن روز تصريح كرده ‌است‌
.
اما اين كه منشأ اربعين چيست‌، بايد گفت‌، در منابع به اين روز به دو اعتبارنگريسته شده است‌
.
نخست روزي كه اسراي كربلا از شام به مدينه مراجعت كردند
.
دوم روزي كه جابر بن عبدالله انصاري‌، صحابي پيامبر خدا (صلی الله علیه وآله وسلم‌) از مدينه به ‌كربلا وارد شد تا قبر حضرت اباعبدالله الحسين (علیه‌ السلام) را زيارت كند. شيخ مفيد (م 413) در«مسار الشيعه» كه در ايام مواليد و وفيات ائمه اطهار علیهم السلام است‌، اشاره به روز اربعين‌كرده و نوشته است‌: اين روزي است كه حرم امام حسين (علیه السلام‌)، از شام به سوي مدينه مراجعت كردند. نيز روزي است كه جابر بن عبدالله براي زيارت امام ‌حسين (علیه السلام‌) وارد كربلا شد
.
كهن‌ترين كتاب دعايي مفصل موجود، كتاب «مصباح المتهجّد» شيخ طوسي ازشاگردان شيخ مفيد است كه ايشان هم همين مطلب را آورده است‌. شيخ ‌طوسي پس از ياد از اين كه روز نخست ماه صفر روز شهادت زيد بن علي بن‌الحسين (علیه السلام‌) و روز سوم ماه صفر، روز آتش زدن كعبه توسط سپاه شام در سال‌64 هجري است‌، مي‌نويسد: بيستم ماه صفر (چهل روز پس از حادثه كربلا) روزي است كه حرم سيد ما اباعبدالله الحسين از شام به مدينه مراجعت كرد ونيز روزي است كه جابر بن عبدالله انصاري‌، صحابي رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم‌) ازمدينه وارد كربلا شد تا قبر حضرت را زيارت كند. او نخستين كس از مردمان بود كه امام حسين (علیه السلام‌) را زيارت كرد. در چنين روزي زيارت آن حضرت‌ مستحب است و آن زيارت اربعين است‌. (مصباح المتهجد، ص 787) در همانجا آمده است كه وقت خواندن زيارت اربعين‌، هنگامي است كه روز بالا آمده‌ است‌
.
در كتاب «نزهة الزاهد» هم كه در قرن ششم هجري تأليف شده‌، آمده‌: در بيستم‌اين ماه بود كه حرم محترم حسين از شام به مدينه آمدند. (نزهة‌الزاهد، ص 241) همين طور در ترجمه فارسي فتوح ابن اعثم (الفتوح ابن اعثم‌، تصحيح مجد طباطبائي‌، ص‌916) و كتاب مصباح كفعمي كه از متون دعايي بسيار مهم قرن نهم هجري است‌ اين مطلب آمده است‌. برخي استظهار كرده‌اند كه عبارت شيخ مفيد و شيخ‌طوسي‌، بر آن است كه روز اربعين‌، روزي است كه اسرا از شام به مقصد مدينه ‌خارج شدند نه آن كه در آن روز به مدينه رسيدند. (لؤلؤ و مرجان‌، ص 154) به هرروي‌، زيارت اربعين از زيارت‌هاي مورد وثوق امام حسين (علیه السلام‌) است كه ازلحاظ معنا و مفهوم قابل توجه است‌
.

3 . بازگشت اسيران به مدينه يا كربلا

اشاره كرديم كه شيخ طوسي‌، بيستم صفر يا اربعين را، زمان بازگشت اسراي‌ كربلا از شام به مدينه دانسته است‌. بايد افزود كه نقلي ديگر، اربعين رابازگشت اسرا از شام را به «كربلا» تعيين كرده است‌. تا اينجا، از لحاظ منابع كهن‌، بايد گفت اعتبار سخن نخست بيش از سخن دوم است‌. با اين حال‌،علامه مجلسي پس از نقل هر دو اين‌ها، اظهار مي‌دارد: احتمال صحت هردوي اينها (به لحاظ زماني‌) بعيد مي‌نمايد. (بحار ج 101، ص 334 ـ 335) ايشان اين ‌ترديد را در كتاب دعايي خود «زاد المعاد» هم عنوان كرده است‌. با اين حال‌، درمتون بالنسبه قديمي‌، مانند «لهوف» و «مثيرالاحزان» آمده است كه اربعين‌، مربوط ‌به زمان بازگشت اسرا، از شام به كربلاست‌. اسيران‌، از راهنمايان خواستند تا آنها را از كربلا عبور دهند.
بايد توجه داشت كه اين دو كتاب‌، در عين حال كه مطالب مفيدي دارند، ازجهاتي‌، اخبار ضعيف و داستاني هم دارند كه براي شناخت آنها بايد با متون‌كهن‌تر مقايسه شده و اخبار آنها ارزيابي شود. اين نكته را هم بايد افزود كه ‌منابعي كه پس از لهوف‌، به نقل از آن كتاب اين خبر را نقل كرده‌اند، نبايد به‌عنوان يك منبع مستند و مستقل‌، ياد شوند. كتابهايي مانند «حبيب السير» كه به ‌نقل از آن منابع خبر بازگشت اسرا را به كربلا آورده‌اند، (نفس المهموم ترجمه شعراني‌، ص 269) نمي‌توانند مورد استناد قرار گيرند
.
در اينجا مناسب است دو نقل را در باره تاريخ ورود اسرا به دمشق ياد كنيم‌. نخست نقل ابوريحان بيروني است كه نوشته است‌
:
در نخستين روز ماه صفر، أدخل رأس الحسين عليه السلام مدينة دمشق‌، فوضعه يزيد لعنه الله بين يديه‌ و نقر ثناياه بقضيب كان في يده و هو يقول‌
:
لست من خندف ان لم أنتقم‌

من بني أحمد، ما كان فَعَل‌
ليْت‌َ أشياخي ببدرٍ شهدوا
جَزَع الخزرج من وقع الاسل‌
فأهلّوا و استهلّوا فرحا
ثم قالوا: يا يزيد لاتشل‌
قد قتلنا القرن من أشياخهم‌
و عدلناه ببدر، فاعتدل (الاثار الباقيه‌، ص 422)
وی روز اول ماه صفر را روزی می داند که سر امام حسین (علیه السلام) را وارد دمشق کرده و یزید هم در حالی که اشعار ابن زبعری را می خواند و بیتی هم بر آن افزوده بود، با چوبی که در دست داشت بر لبان امام حسین (علیه السلام) می زد
.
دوم سخن عماد الدين طبري (م حوالی 700) در «كامل بهائي» است كه رسيدن اسرا به دمشق را در16 ربيع الاول دانسته ـ يعني 66 روز پس از عاشورا ـ می داند كه طبيعي‌تر مي‌نمايد
.

4. ميرزا حسين نوري و اربعين‌

علامه ميرزا حسين نوري از علماي برجسته شيعه‌، و صاحب كتاب «مستدرك الوسائل» در كتاب «لؤلؤ و مرجان در آداب اهل منبر» به نقد و ارزيابي برخي ازروضه‌ها و نقلهايي پرداخته كه به مرور در جامعه شيعه رواج يافته و به نظر وي‌از اساس‌، نادرست بوده است‌. ظاهرا وی در دوره اخیر نخستین کسی است که به نقد این روایت پرداخته و دلایل متعددی در نادرستی آن اقامه کرده است.
ايشان اين عبارت سيد بن طاوس در لهوف را نقل كرده‌است كه اسرا در بازگشت از شام‌، از راهنماي خود خواستند تا آنها را به كربلا ببرد؛ و سپس به نقد آن پرداخته است‌. (لؤلؤ و مرجان‌، ص
152)
داستان از اين قرار است كه سيد بن طاوس در «لهوف» خبر بازگشت اسراء را به‌كربلا در اربعين نقل كرده است‌. در آنجا منبع اين خبر نقل نشده و گفته مي‌شود كه وي در اين كتاب مشهورات ميان شيعه را كه در مجالس سوگواري بوده‌، درآن مطرح كرده است‌
.
اما همین سيد بن طاوس در «اقبال الاعمال» با اشاره به اين كه شيخ طوسي در مصباح‌مي‌گويد اسراء روز اربعين از شام به سوي مدينه حركت كردند و خبر نقل شده ‌در غير آن كه بازگشت آنان را در اربعين به كربلا دانسته‌اند، در هر دو مورد ترديد مي‌كند. ترديد او از اين ناحيه است كه ابن زياد مدتي اسراء را در كوفه ‌نگه داشت. با توجه به این مطلب و زمانی که در این نگه داشته صرف شده و زماني كه در مسير رفت به شام و اقامت یك ماهه در آنجا و بازگشت مورد نياز است‌، بعيد است كه آنان در اربعين به ‌مدينه يا كربلا رسيده باشند. ابن طاوس مي‌گويد: اين كه اجازه بازگشت به كربلا به آنها داده باشد، ممكن است‌، اما نمي‌توانسته در اربعين باشد. در خبر مربوط به‌ بازگشت آنان به كربلا گفته شده است كه همزمان با ورود جابر به کربلا بوده و با او برخورد کرده اند . ابن طاوس در اين كه جابر هم روز اربعين به كربلا رسيده باشد، ترديد مي‌كند. (اقبال الاعمال‌، ج 3، ص
101).
این ممکن است که ابن طاوس لهوف را در جوانی و اقبال را در دوران بلوغ فکری تألیف کرده باشد. در عین حال ممکن است دلیل آن این باشد که آن کتاب را برای محافل روضه خوانی و این اثر را به عنوان یک اثر علمی نوشته باشد. دلیلی ندارد که ما تردید های او را در آمدن جابر به کربلا در روز اربعین بپذیریم. به نظر می رسد منطقی ترین چیزی که برای اعتبار اربعین در دست است همین زیارت جابر در نخستین اربعین به عنوان اولین زایر است
.
اما در باره اعتبار اربعین به بازگشت اسرا به کربلا توجه به این نکته هم اهمیت دارد که شيخ مفيد در کتاب مهم خود در باب زندگی امامان و در بخش خاص به امام حسین (علیه السلام) از کتاب «ارشاد» در خبر بازگشت اسرا، اصلا اشاره‌اي به اين كه‌ اسرا به عراق بازگشتند ندارد. همين طور ابومخنف راوي مهم شيعه هم‌اشاره‌اي در مقتل الحسين خود به اين مطلب ندارد. در منابع كهن تاريخ كربلاهم مانند انساب الاشراف‌، اخبارالطوال‌، و طبقات الكبري اثري از اين خبرديده نمي‌شود
.
روشن است كه حذف عمدي آن معنا ندارد؛ زيرا براي چنين‌حذف و تحريفي‌، دليلي وجود ندارد
.
خبر زيارت جابر، دركتاب بشارة المصطفي آمده‌، اما به ملاقات وي با اسرا اشاره نشده است‌
.
مرحوم حاج شيخ عباس قمي هم‌، به تبع استاد خود نوري‌، داستان آمدن‌اسراي كربلا را در اربعين از شام به كربلا نادرست دانسته است‌. (منتهي الامال‌، ج 1،صص 817 ـ 818) در دهه‌هاي اخير مرحوم محمد ابراهيم آيتي هم در كتاب‌بررسي تاريخ عاشورا بازگشت اسرا را به كربلا انكار كرده است‌. (بررسي تاريخ‌عاشورا، صص 148 ـ 149) همین طور آقای مطهری که متأثر از مرحوم آیتی است. اما این جماعت یک مخالف جدی دارند که شهید قاضی طباطبائی است
.

5. شهيد قاضي طباطبائي و اربعين‌

شهيد محراب مرحوم حاج سيد محمدعلي قاضي طباطبائي رحمة الله عليه‌، كتاب‌ مفصلي با نام «تحقيق در باره اولين اربعين حضرت سيد الشهداء» در باره اربعين ‌نوشت‌ که اخیرا هم به شکل تازه و زیبایی چاپ شده است.
هدف ايشان از نگارش اين اثر آن بود تا ثابت كند، آمدن اسراي از شام‌ به كربلا در نخستين اربعين‌، بعيد نيست‌. اين كتاب كه ضمن نهصد صفحه‌ چاپ شده‌، مشتمل بر تحقيقات حاشيه‌اي فراواني در باره كربلاست كه بسيارمفيد و جالب است‌. اما به نظر مي‌رسد در اثبات نكته مورد نظر با همه زحمتی که مؤلف محترم کشیده ، چندان موفّق‌ نبوده است‌
.
ايشان در باره اين اشكال كه امكان ندارد اسرا ظرف چهل روز از كربلا به كوفه‌،از آنجا به شام و سپس از شام به كربلا بازگشته باشند، هفده نمونه از مسافرتها ومسيرها و زمانهايي كه براي اين راه در تاريخ آمده را به تفصيل نقل كرده‌اند. دراين نمونه‌ها آمده است كه مسير كوفه تا شام و به عكس از يك هفته تا ده دوازده ‌روز طي مي‌شده و بنابر اين‌، ممكن است كه در يك چهل روز، چنين مسيررفت و برگشتي طي شده باشد. اگر اين سخن بيروني هم درست باشد كه سر امام حسين (علیه السلام) روز اول صفر وارد دمشق شده‌، مي‌توان اظهار كرد كه بيست ‌روز بعد، اسرا مي‌توانستند در كربلا باشند
.
بايد به اجمال گفت‌: بر فرض كه طي اين مسير براي يك كاروان‌، در چنين زمان ‌كوتاهي‌، با آن همه زن و بچه ممكن باشد، بايد توجه داشت كه آيا اصل اين ‌خبر در كتابهاي معتبر تاريخ آمده است يانه‌. تا آنجا كه مي‌دانيم‌، نقل اين خبر در منابع ‌تاريخي‌، از قرن هفتم به آن سوي تجاوز نمي‌كند. به علاوه‌، علماي بزرگ شيعه‌، مانند شيخ مفيد و شيخ طوسي‌، نه تنها به آن اشاره نكرده‌اند، بلكه به عكس‌ِ آن تصريح كرده و نوشته‌اند: روز اربعين روزي است كه حرم امام حسين (علیه السلام) وارد مدينه شده يا از شام به سوي مدينه خارج شده است‌
.
آنچه مي‌ماند اين است كه نخستين زيارت امام حسين (علیه السلام) در نخستین اربعين، توسط جابر بن عبدالله انصاري صورت گرفته است و از آن پس ائمه اطهار علیهم السلام كه از هر فرصتي براي رواج زيارت امام حسين (علیه السلام) بهره مي‌گرفتند، آن‌روز را كه نخستين زيارت در آن انجام شده‌، به عنوان روزي كه زيارت امام‌حسين (علیه السلام) در آن مستحب است‌، اعلام فرمودند
.
متن زيارت اربعين هم ازسوي حضرت صادق علیه السلام انشاء شده و با داشتن آن مضامين عالي‌، شيعيان را از زيارت‌آن حضرت در اين روز برخوردار مي‌كند
.
اهميت خواندن زيارت اربعين تاجايي است كه از علائم شيعه دانسته شده است‌، درست آن گونه كه بلند خواندن بسم الله در نماز و خواندن پنجاه و يك ركعت نماز در شبانه روز درروايات بيشماري‌، از علائم شيعه بودن عنوان شده است‌
.
زيارت اربعين در «مصباح المتهجد» شيخ طوسی و نيز «تهذيب الاحكام» وي به نقل ازصفوان بن مهران جمال آمده است‌. وي گفت كه مولايم صادق (علیه السلام) فرمود: زیارت اربعین که باید وقت برآمدن روز خوانده شود چنین است..... (مصباح المتهجد، ص 788، تهذيب الاحكام‌، ج 6،ص 113، اقبال الاعمال‌، ج 3، ص 101، مزار مشهدي‌، ص 514 (تحقيق قيومي‌)، مزار شهيد اول (تحقيق‌مدرسة الامام المهدي‌، قم 1410)، ص 185 ـ
186).
اين زيارت‌، به جهاتي مشابه برخي از زيارات ديگر است‌، اما از آن روي كه‌مشتمل بر برخي از تعابير جالب در زمينه هدف امام حسين از اين قيام است‌، داراي اهميت ويژه مي‌باشد. در بخشي از اين زيارت در باره هدف امام حسين‌(ع‌) از اين نهضت آمده است‌: «... و بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من الجهالة ‌و حيرة الضلالة‌... و قد توازر عليه من غرّته الدنيا و باع حظّه بالارذل الادني‌
».
خدايا، امام حسين (ع‌) همه چيزش را براي نجات بندگانت از نابخردي وسرگشتگي و ضلالت در راه تو داده در حالي كه مشتي فريب خورده كه انسانيت‌ خود را به دنياي پست فروخته‌اند بر ضد وي شوريده آن حضرت را به‌شهادت رساندند
.

دو نکته کوتاه:

نخست آن که برخي از رواياتي كه در باب زيارت امام حسين (علیه السلام) در كتاب كامل الزيارات‌ ابن قولويه آمده‌، گريه چهل روزه آسمان و زمين و خورشيد و ملائكه را بر امام‌حسين (علیه السلام) يادآور شده است‌. (اربعين شهيد قاضي‌، ص 386)
دوم این که ابن طاوس يك اشكال تاريخي هم نسبت به اربعين بودن روز بيستم صفرمطرح كرده و آن اين كه اگر امام حسين (علیه السلام) روز دهم محرم به شهادت رسيده‌باشد، اربعين آن حضرت نوزدهم صفر مي‌شود نه بيستم‌. در پاسخ گفته شده ‌است، به احتمال ماه محرمي كه در دهم آن امام حسين (علیه السلام) به شهادت رسيده‌، بيست و نه روز بوده است‌. اگر ماه كامل بوده‌، بايد گفت كه روز شهادت را به ‌شمارش نياورده‌اند. (بحار الانورا، ج 98، ص 335).

منبع:سايت بازتاب

از رفیقی که این رو ایمیل کرد ممنونم (ان کان هو رفیق)

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 21:4  توسط محمد   | 

چگونگی عزاداری ازنگاه بزرگان-2
آموزش قمه‌زنی ؛ توطئه تاریخی استعمار انگلیس و سیا برای شیعیان
خبرگزاری مهر - گروه دین و اندیشه: قمه‌زنی از بدعتهای عزاداری محرم است که از سوی استعمار انگلیس با سوء استفاده از عشق شیعیان به امام حسین(ع) به منظور دریافت مجوز برای سیطره هرچه بیشتر بر کشور هند، به مسلمانان آموزش داده شد.

به گزارش خبرگزاری مهر، قمه زنی مراسمی است که در بعضی شهرستانها و بلاد شیعی و توسط برخی عزاداران امام حسین (ع) اجرا می شود و در تأسی به مجروح و شهید شدن سید الشهدا و شهیدان کربلا و به عنوان اظهار آمادگی برای خون دادن و سر باختن در راه امام حسین  انجام می شود.

شرکت کنندگان در این مراسم، صبح زود روز عاشورا، با پوشیدن لباس سفید و بلندی چون کفن، به صورت دسته جمعی قمه بر سر می زنند و خون از سر بر صورت و لباس سفید جاری می شود. بعضی هم برای قمه زنی نذر می کنند، برخی هم چنین نذری را درباره کودکان خردسال انجام می دهند و بر سر آنها تیغ می زنند، تا از محل آن خون جاری شود!

پیدایش قمه زنی

در مورد منشأ اصلی و اولی قمه زنی، اقوال مختلفی وجود دارد اما آنچه بیشتر از همه مستند و قابل اثبات است، این است که تیغ زنی و قمه زنی رسومی عاریتی هستند که از جانب ترکهای آذربایجان به فارسها و اعراب منتقل شده اند.

ابراهیم الحیدری جامعه شناس، محقق و نویسنده عراقی الاصل کتاب تراژدی کربلا نیز بر این عقیده است که مراسمی از قبیل قمه زنی، قبل از قرن نوزدهم در عراق مرسوم نبوده و به تدریج از اواخر این قرن در آن کشور رواج یافته است. بنابراین مراسم قمه زنی از خارج عراق به آن کشور وارد شده و ریشه عربی ندارد.

شیخ کاظم دجیلی در تایید این نظر می گوید: عربهای عراق تا آغاز قرن بیستم در اینگونه مراسم شرکت نمی کردند این اعمال در ابتدا در میان ترکهای عراق، فرق صوفیه و کردهای غرب ایران مرسوم بود.

گزارشی از مقامات بریتانیایی درباره مراسم عاشورای 1919 میلادی در نجف نیز حاکی است که گروهی صد نفره از شیعیان ترک در آن سال به قمه زنی پرداخته بودند.

از نظر تاریخی، مسلم است که قمه زنی در ایران نیز تا پیش از صفویه هیچ گونه سابقه ای نداشته و محور تردیدها در آن است که آیا در زمان صفویه به وجود آمده و یا اینکه بعد از صفویه و در زمان قاجاریه وارد شده و رواج یافته است؟

ورود قمه زنی به ایران در زمان صفویان و جریان فدائیان

اقدامات مهم صفویان در زمینه عزاداری، یکی رسمی و حکومتی کردن مجالس سوگواری و دیگری، ابزارمند کردن و نیز پدید آوردن آیینها و رسوم جدید عزاداری بود.

پیتر دلاواله سیاح ایتالیایی، از عزاداری شیعیان در اصفهان عصر صفوی سال 1037 قمری چنین گزارش می دهد:

تشریفات و مراسم عزاداری عاشورا به این قرار است که همه غمگین و مغموم به نظر می رسند و لباس عزداری به رنگ سیاه  بر تن می کنند. هیچکس سر و ریش خود را نمی تراشد . به علاوه نه تنها از ارتکاب هر گناه پرهیز می کنند، بلکه خود را از هر گونه تفریح و خوشی محروم می سازد.

... همه با هم، آهنگهای غم انگیز در وصف حسین و مصائب وارد بر او می خوانند و دو قطعه چوب یا استخوانی را که در دست دارند به هم می کوبند و از آن صدای حزن انگیزی به وجود می آورند ...

علاوه بر ابزار آلات جدید، از این دوره بود که آداب و رسوم نوینی هم در سلک آیین های عزاداری درآمد؛ آدابی چون" تیغ زنی"، " قفل زنی"، " سنگ زنی" و " قمه زنی" را از این جمله شمرده اند.

استاد یوسفی غروی نیز در این باره می گوید: از نظر تاریخی، ظاهرا آن وقت که صفویه سر کار آمدند، قمه زنی پدید آمد و مسلما هیچ سابقه ای هم بر صفویه ندارد اما هنوز به یقین نرسیده ایم که آیا قبل از عثمانی ها هم این کار انجام می شده است یا نه؟

رواج قمه زنی در دوران قاجار

از شاخصه های عزاداری در دوره قاجار، عمومیت یافتن رسم تیغ زنی و قمه زنی است رسمی که البته پیش از آن هم مسبوق به سابقه ای چند ساله بود، اما مشخصا در این دوره گسترش و رواجی بی سابقه یافت.

بنجامن، سفیر کبیر آمریکا در ایران عهد ناصرالدین شاه، در توصیف مراسم قمه زنی در سفرنامه اش چنین می نویسد:

سال 1884 میلادی من در تهران اقامت داشتم. دسته هایی در خیابانها حرکت می کردند و احساسات تند و شدید بی سابقه ای از خود نشان می دادند... در این میان ناگهان جمعی سفید پوش که کاردهایی در دست داشتند پدیدار شدند که با هیجان زیاد کاردها را بالا برده و به سر خود می زدند و خون از سر آنها و از کاردهایی که در دست داشتند فواره می زد و سر تا پایشان را سرخ کرده بود...

باید گفت در این دوره، خطبایی مثل آخوند ملا آقا بن عابد شیروانی معروف به فاضل دربندی با کتابش به نام اکسیر العبادات فی اسرار الشهادات همین قدر که در رونق بخشی به مجالس عزا در آن دوره نقش داشتند، در ورود مطالب سست و جعلی و خرافات و در نتیجه عوام گرایی این مجالس هم مؤثر بوده اند.

عبدالله مستوفی، تاریخ نگار دوره قاجار درباره فاضل دربندی می نویسد:

تیغ زدن روز عاشورا از کارهایی است که این آخوند در عزاداری وارد یا لا محاله آن را عمومی کرده و فعل حرام را موجب ثواب پنداشته است.

در این دوره نیز علمای بزرگی مثل علامه سید محسن امین عاملی، قمه زنی و نظایر آن را غیر شرعی و شیطان پسند خوانده و به مخالفت با آن پرداختند که باز هم با توجه به اینکه قمه زنی به سرعت جایگاه مطلوبی نزد عوام الناس یافته و جزئی لاینفک از مظاهر دینداری، با لعاب تعصب مردم شده بود نه تنها مخالفت این دسته از علما مؤثر واقع نشد، بلکه به تشکیل جبهه ای در بین مردم و برخی علمای موافق قمه زنی منجر شد تا جایی که برای مثال به علامه سید محسن امین عاملی تهمت زدند که می خواهد اخبار را نسخ و از اجرای اعمال دین جلوگیری کند.

نقش استکبار در ترویج و بهره برداری از قمه زنی

- نقش استعمار انگلیس

تا حدود قرن هجدهم سه امپراطوری بزرگ شرق، هند، ایران و عثمانی مسلمان بودند که بر تمام جهان متمدن شرقی در آن روز، حکومتهای مرفه و مقتدری پدید آورده بودند. اسپانیا، فرانسه، هلند و انگلیس به رهبری زرسالاران یهودی و مسیحیان صلیبی، به فکر افتادند مقاومت مسلمین را بشکنند.

در کتاب دست پنهان مؤسسه فرهنگی فخرالائمه آمده است: انگلیسی ها، برای رسیدن به این هدف به چاره جویی پرداختند از جمله در هند و ایران که هسته اصلی مقاومت را شیعیان تشکیل می دادند، اینان از شیعیان هندوستان شروع کردند که از مرکز تشیع و مرجعیت نجف به دور بودند. انگلیسی ها از عشق زیاد آنان به امام حسین (ع) سوء استفاده کردند و قمه و شمشیر زنی را جعل کرده و به آنان آموختند... متأسفانه برخی شیعیان هند، این بدعت را بدون مجوز علما پذیرفتند.

کوبیدن شمشیر بر سر و پیشانی در سوگ سید الشهدا (ع) در روز عاشورا، توسط استعمار انگلیس، از هند به ایران و عراق رخنه کرد.

تا گذشته ای نه چندان دور، سفارتهای بریتانیا در تهران و بغداد، هیئت های عزاداری را که به آن صورت انزجار آور و زشت در کوچه و خیابانها ظاهر می شدند، تأمین می کردند، غرض از سیاست استعماری انگلیس از کمک به رشد این مراسم زشت، به دست آوردن دلیلی معقول برای استعمارش بود که همواره با معارضه مردم بریتانیا و برخی نشریات آن کشور روبه رو می شد.

استعمار انگلیس قصد داشت ثابت کند مردمان مستعمره هند و کشورهای اسلامی دیگر که به آن صورت در خیابان ها ظاهر می شوند، احتیاج به ولی و قیمی دارند که آنان را از جهل و توحش موجود برهاند. در نتیجه، عکس و تصاویر دسته های عزادار که در روز عاشورا با زنجیر به پشت خود نواخته و با شمشیر و قمه بر سر خود می کوفتند و خونهای جاری شده در نتیجه این جریانات، در روزنامه های بریتانیا و اروپا به چاپ می رسید و سیاستمداران استعمارگر در نتیجه این تصویرها، استعمار این کشورها را به عنوان ضرورتی انسانی اعلام می کردند که می تواند مردم آن کشورها را از جهل و توحش رهانیده و به جاده تمدن و تقدم رهنمون سازد.

نقل شده است، هنگامی که " یاسین هاشمی" نخست وزیر عراق در عهد استعمار انگلیس برای گفتگو جهت پایان دادن استعمار به لندن رفته بود، انگلیسی ها به او گفتند: ما به خاطر کمک به مردم عراق به آنجا آمده ایم تا آنان را از توحش و حماقت خارج ساخته و مزه سعادت را به آنان بچشانیم!

این سخن، خشم یاسین هاشمی را بر می انگیزد و باعث خروج وی از جلسه می‌شود اما انگلیسی ها از او عذرخواهی کرده و او را به دیدن فیلمی مستند از عراق دعوت می کنند. این فیلم که از هیئتهای حسینی به راه افتاده در خیابانهای نجف، کربلا و کاظمین تهیه شده بود، شامل مشاهد مهیب و نفرت آور از شمشیرکوبی و قمه زنی مردم عزادار بود . گویی انگلیسی ها می خواستند بگویند : " آیا مردمانی روشنفکر که از تمدن بویی برده اند، با خود چنین می کنند؟

- نقشه سیا در رابطه با فرهنگ عاشورا

اخیرا کتابی به نام نقشه ای برای جدایی مکاتب الهی در آمریکا انتشار یافته که در آن گفتگوی مفصلی با دکتر مایکل برانت یکی از معاونان سابق سیا ( سازمان اطلاعاتی مرکزی آمریکا) انجام شده است. بخشهایی از این گفتگو به نقش مذهب و قدرت رهبری در ایران و نقشه هایی که برای تخریب صورت گرفته اشاره دارد:

" بعد از مدتها تحقیق، به این نتیجه رسیدیم که قدرت رهبر مذهبی ایران و استفاده از فرهنگ شهادت، در انقلاب ایران تأثیرگذار بوده است. ما همچنین به این نتیجه رسیدیم که شیعیان، بیشتر از دیگر مذاهب اسلامی فعال و پویا هستند. تصویب شد که بر روی مذهب شیعه تحقیقات بیشتری صورت گیرد و طبق این تحقیقات، برنامه ریزیهایی داشته باشیم. به همین منظور، چهل میلیون دلار بودجه برای آن اختصاص دادیم و این پروژه در سه مرحله انجام شد...

پس از نظر سنجی ها و جمع آوری اطلاعات از سراسر جهان، به نتایج مهمی دست یافتیم، متوجه شدیم قدرت مذهب شیعه در دست مراجع و روحانیت می باشد... این تحقیقات ما را به این نتیجه رساند که به طور مستقیم نمی توان با مذهب شیعه رودر رو شد و امکان پیروزی بر آن بسیار سخت است و باید پشت پرده کار کنیم. ما به جای ضرب المثل انگلیسی " اختلاف بیانداز، حکومت کن ! " از سیاست " اختلاف بیانداز، نابود کن! " استفاده کردیم و در همین راستا برنامه ریزی های گسترده ای را برای سیاستهای بلند مدت خود طرح کردیم.

حمایت از افرادی که با مذهب شیعه اختلاف نظر دارند و ترویج کافر بودن شیعیان به گونه ای که در زمان مناسب علیه آنها توسط دیگر مذاهب اعلام جهاد شود. همچنین باید تبلیغات گسترده ای را علیه مراجع و رهبران دینی شیعه صورت دهیم تا آنها مقبولیت خود را در میان مردم از دست بدهند.

یکی دیگر از مواردی که باید روی آن کار می کردیم، موضوع فرهنگ عاشورا و شهادت طلبی بود که هر ساله شیعیان با برگزاری مراسمی این فرهنگ را زنده نگه می دارند. ما تصمیم گرفتیم با حمایتهای مالی از برخی سخنرانان و مداحان و برگزار کنندگان اصلی اینگونه مراسم که افراد سودجو و شهرت طلب هستند، عقاید و بنیانهای شیعه و فرهنگ شهادت طلبی را سست و متزلزل کنیم و مسائل انحرافی در آن به وجود آوریم به گونه ای که شیعه یک گروه جاهل و خرافاتی در نظر آید.

در مرحله بعد، باید مطالب فراوانی علیه مراجع شیعه جمع آوری شده و به وسیله مداحان و نویسندگان سودجو انتشار دهیم و تا سال 1389 مرجعیت را - که سد راه اصلی اهداف ما می باشند- تضعیف کرده و آنان را به دست خود شیعیان و دیگر مذاهب اسلامی نابود کنیم و در نهایت تیر خلاص را بر این فرهنگ و مذهب بزنیم...

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 16:56  توسط محمد   | 

چگونگی عزاداری ازنگاه بزرگان-3
حکم امام و رهبر معظم انقلاب ؛ موج قدرتمند مقابله با بدعت در عزاداریها
خبرگزاری مهر - گروه دین و اندیشه: عزاداری برای امام حسین(ع) از کارکردهای حفظ مکتب اهل بیت است به همین دلیل علما همواره برای صیانت از این مجالس تلاش کرده‌اند، در جریان مقابله با بدعتهایی چون قمه‌زنی، نقش بازدارنده امام خمینی و رهبر معظم انقلاب بسیار قابل توجه بوده است .

عزاداری برای امام حسین(ع) یکی از مهمترین کارکردها در حفظ مکتب اهل بیت است، به همین دلیل علما برای حفظ و صیانت از این مجالس تلاش کرده و کوشیده اند آن را از گزند انحراف و تندرویها محفوظ نگهدارند .

در دوران معاصر نیز این رسالت حساس مورد توجه و اهتمام زعمای حوزه علمیه قرار داشته، علمای روشن بین به سهم خود در زدودن آفاتی که از روی جهالت عوام و گاه با تحریک و توطئه معاندان دامنگیر این محافل گرانقدر می‌شد، کوشیده اند:

موج اول: مرحوم علامه سید محسن امین در کتاب خویش به نام "التنزیه لاعمال الشبیه" با استدلال و برهان ثابت می کند قمه زنی و برخی دیگر از اعمال رایج در عزاداری امام حسین نه تنها ثوابی ندارند، بلکه از نظر شرع مقدس حرام هستند. در پی انتشار این اثر که با هدف پاکسازی گردهمایی های مذهبی از بدعتها و گمراهیها انجام شد، مردم ناآگاه چنان در برابرش موضع گرفتند که برخی از دوستانش خطر " انقلاب عوام" را به وی گوشزد کردند.

وی در این باره می گوید: در برابر این رساله برخی از مردم برخاسته، هیاهو کردند و ناآگاهان را به هیجان آوردند... آنها در میان بخش گسترده ناآگاه جامعه چنین پخش کردند که فلانی ( سید محسن امین) برپا داشتن عزای امام حسین را حرام کرده و علاوه بر این، مرا به خروج از دین متهم کردند.

تبلیغات فراگیر درباره دانشمند مصلح دمشق، چنان مؤثر افتاد که حتی گروهی از گویندگان مذهبی در مسجدها او را گمراه معرفی کرده و برخی از مردم با گرو نهادن خانه خود و به دست آوردن اندکی پول، در جهاد نامقدس ضد سید محسن شرکت کردند.

آیت‌الله اصفهانی

ولی از آنجا که حق با سید بود، بالاخره پیروز و سربلند شد . تا آنجا که پس از اندک زمانی، آیت الله العظمی سید ابوالحسن اصفهانی به طرفداری از امین و کتاب بیداری بخش او فتوا صادر کرده و به صراحت گفت: همانا استفاده از امثال شمشیر و زنجیر و طبل و بوق و امثال آنچه امروزه در دسته ها و مواکب عزاداری عاشورا رایج شده، قطعا حرام و غیر شرعی است.

این فتوا نیز موجب اختلافات و سر و صدای شدیدی شد و برخی از وعاظ در سخنرانیهای خود آیت الله اصفهانی را به سختی مورد انتقاد و حتی اهانت قرار دادند ولی وی هرگز حاضر نشد از فتوا و عقیده خود دست بردارد.

در بصره نیز آیت الله سید مهدی قزوینی به حمایت از علامه سید محسن امین برخاسته و در آثار خویش به انتقاد از قمه زنی پرداخت. وی بر این اعتقاد بود که استفاده از آهن، یعنی زنجیر و قمه در مراسم عزاداری حدود یک قرن قبل و توسط مردمانی که تسلط زیادی به قوانین شریعت نداشتند، پدید آمده است.

موج دوم: مقابله امام خمینی (ره) با قمه زنی و امثال آن

پس از پیروزی انقلاب اسلامی جریانی تحت تأثیر محافل روشنفکری در ایران شکل گرفت که با عزاداری حسینی به صورت سنتی به مخالفت پرداخت. بنیانگذار جمهوری اسلامی در مقابل این تفکر با شدت و حدت ایستادند و طی چند سخنرانی، به تبیین نقش مجالس عزای حسینی در حفظ و بقای مکتب تشیع پرداخته و ضرورت برگزاری مراسم عزاداری به همان شیوه سنتی را مورد تأکید قرار دادند.

با گسترش برخی مظاهر آزار جسمانی در مراسم سوگواری امام حسین (ع) و امکان بهره برداری دشمنان از این رفتارها، ایشان با صدور حکمی عزاداران را از قمه زنی نهی و جواز شبیه خوانی را مشروط به عدم وهن اعلام کردند.

در پی حکم امام (ره) آیت الله شهید سید محمد باقر صدر و شهید آیت الله مرتضی مطهری و جمعی از علمای بصیر به حمایت از این اقدام و محکومیت این اعمال پرداختند.

شهید مطهری با ذکر سابقه ورود قمه زنی به ایران می نویسد: قمه زنی و طبل و شیپور، از ارتدوکس قفقاز به ایران سرایت کرده و چون روحیه مردم برای پذیرفتن آنها آمادگی داشت، همچون برق در همه جا دوید.

شهید آیت الله مطهری در کتاب "حوزه و روحانیت" نیز به این مبحث پرداخته و اعلام  کرد: قمه زنی در شرایط فعلی هیچ دلیل عقلی و نقلی ندارد و یکی از مصادیق بارز تحریف بوده و حداقل اینکه در زمان فعلی، باعث زیر سؤال رفتن تشیع می شود. از برنامه هایی که هیچ ارتباطی با اهداف امام حسین (ع) ندارد، تیغ، قمه و قفل زدن است، قمه زدن هم همین طور است. این کار، کار غلطی است. یک عده قمه ها را بگیرند، به سرهای خودشان بزنند و خونها را بریزند که که چه شود؟ کجای این حرکت، عزاداری است.

روحانی شهید سید عبدالکریم هاشمی نژاد نیز به تأثیرات سوء قمه زنی در تخریب چهره تشیع پرداخته، می گوید:" سوگواری برای حسین بن علی (ع) و یاد نمودن از فاجعه خونین نینوا اگر به طرز صحیح انجام شود، علاوه بر ارزشهای اسلامی و معنوی که دارد، اصولا خود یک عمل منطقی و معقولی است که از عواطف انسانی و حس حمایت از مظلوم سرچشمه می گیرد. اما با کمال تأسف گاهی به نام عرض ارادت به پیشگاه مقدس حسین کارهایی انجام می شود که در برابر دنیای روز موجب شرمسازی و سرافکندگی است.

کارهایی که نه با مقررات اسلامی سازش دارد و نه از نظر منطق، صحیح و قابل درک است. برای نمونه باید موضوع " قمه زدن" را یاد کرد. این عمل ناراحت کننده و چندش آور نه تنها با هیچ اصلی قابل تفسیر نیست، بلکه مخالفان و دشمنان اسلام در داخل و خارج، از آن به صورت یک حربه مؤثر و قاطع علیه آیین مقدس ما استفاده می کنند."

موج سوم: حکم حکومتی رهبر معظم انقلاب در مورد قمه‌زنی

پس از گسترش غیرعادی تظاهر به قمه زنی بعد از رحلت امام خمینی (ره) و ایجاد زمینه بهره برداری خبرگزاریها و پایگاههای اطلاع رسانی معاند از این صحنه ها برای ضربه زدن به اساس تشیع، رهبر معظم انقلاب طی بیاناتی که در آستانه محرم الحرام (17 خرداد 73) در جمع روحانیون استان کهکیلویه و بویراحمد ایراد شد، بر لزوم هرچه باشکوهتر برگزار شدن عزای حسینی تأکید، انحرافی بودن جریان قمه زنی در عزای حسینی را تبیین فرموده و خواستار زدودن این حرکات وهن آمیز از ساحت قدسی عزای حسینی شدند.

پس از انتشار این بیانات، جمعی از مراجع و شخصیتهای فقهی حوزه علمیه با صدور فتواهای جدید و برخی نیز با تصریح به لازم الاتباع بودن حکم رهبر معظم انقلاب، به عدم جواز این عمل فتوا دادند . نکته قابل توجه اینکه، برخی برخلاف فتوای پیشین خود که قمه زنی را با هدف برگزاری هرچه باشکوهتر عزای حسینی جایز دانسته بودند فتوا دادند.

آیت الله اراکی که پس از رحلت آیت الله گلپایگانی با وجود فتوای پیشین خود مبنی بر جواز این گونه رفتارها به عنوان مصادیق عزاداری حسینی، با صدور فتوایی جدید، دستور ولی امر مسلمین مبنی بر جلوگیری از اعمال خرافی در عزاداری محرم را لازم الاطاعه اعلام کرد.

آیت الله فاضل لنکرانی نیز برخلاف فتوای اولیه خود که در آن به جواز قمه زنی، البته در خفا و مشروط به قابل سوء استفاده نبودن توسط رسانه های استکباری، فتوا داده بودند فتوایی جدید صادر و در آن تصریح کرد: با توجه به گرایشی که نسبت به اسلام و تشیع بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران در بیشتر نقاط جهان پیدا شده و ایران اسلامی به عنوان ام القرای جهان اسلام شناخته می شود و اعمال و رفتار ملت ایران به عنوان الگو و بیانگر اسلام مطرح است، لازم است در رابطه با مسائل سوگواری و عزاداری سالار شهیدان حضرت ابی عبدالله الحسین (ع) به گونه ای عمل شود که موجب گرایش بیشتر و علاقمندی شدیدتر به آن حضرت و هدف مقدس وی گردد. پیداست در این شرایط، مسئله قمه زدن نه تنها چنین نقشی ندارد، بلکه به علت عدم قابلیت پذیرش و نداشتن هیچ گونه توجیه قابل فهم مخالفین، نتیجه سوء بر آن مترتب خواهد شد. لذا لازم است شیعیان علاقمند به مکتب امام حسین از آن خودداری کنند.

این موج حمایتی از سوی علما و مراجع عظام تقلید و دلایل محکم ارائه شده برای موهن و غیرمشروع بودن این رفتارها، حمایت مجامع حقیقت طلب دیگر کشورهای اسلامی را نیز به دنبال داشت.

ابراهیم الحیدری جامعه شناس عراقی در کتاب "تراجیدیا کربلاء" در این باره می نویسد: فتوای آیت الله خامنه ای با عکس العملهای متفاوتی در جهان اسلام مواجه شد، از یک سو بسیاری از علما و مصلحان و مؤسسات اسلامی به حمایت از این اقدام شجاعانه برخاسته و آن را تلاشی آگاهانه برای حفاظت از اصالت و خلوص اسلام شمردند چرا که این فتوا بیانگر عزمی والا برای پاکسازی نهادهای مذهبی از بدعت ها و گمراهی ها و مظاهر انحراف بود که از دوران عقب ماندگی و رکود مسلمانان بر جای مانده بود. از سوی دیگر، احساسات و عواطف برخی عوام بر ضد آقای خامنه ای به هیجان آمده و ایشان را مورد توهین و ناسزا قرار داده و متهم به کفر و خروج از اسلام کردند.

آیت الله بروجردی نیز با رهبری حضرت معظم  له اداره می شود، از جریانات نامطلوب بعضی از موکب های عزا اظهار انزجار کرده و مخالفت خود را با اعمالی که مناسب با جهان تشیع نبوده و مخصوصا شایسته یک شهر مقدس نیست ابراز کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 16:38  توسط محمد   | 

باسمه تعالی

سلام علیکم

يكي از رفقا سوالي فرموده بودند که

کاروان حسینی علیه السلام در اربعین به کربلا رفتند یا نه ؟

كه جوابشان را نوشتم گفتم بد نيست شما هم ببينيد

در جواب حضرت عالی باید عرض کنم:

روال منطقی و به دور از تعصب بحث این است:

قول و فعل و تقریر معصوم علیه السلام حجت است و برای نقل آن باید دلیل قطعی (اعم از قطع بنفسه یا ظن معتبروبا پشتوانه قطع)

پس برای گفتن اینکه ایشان کاری کردهاند یا چیزی فرموده اند باید دلیل آورد

همیشه اثبات وجود دلیل نیاز دارد وعدم(که خلاف وجود است)نیازی به دلیل ندارد

خلاصه و نتیجه آنچه تا به حال ما در ادله قائلین به بازگشت کاروان حسینی علیه السلام دیدیم این است که:

1-برخی ادله باطل است من اصله (مثل اینکه :دل می گوید اهل بیت خدا حافظی نکرده بودند یا حضرت زینب سلام الله علیها بي امام عليه السلام طاقت نمي آوردند و...اينها دليل نيست و در نهايت استحسان مي باشد و باطل .چون اولا دليل بايد قطعي باشد وثانيا اگر اين باشد اهل بيت عليهم السلام مي بايست در كربلا سكني مي گزيدند و به مدينه نمي رفتندو...)

2-برخی ادله قاصراز اثبات مطلوب است اعنی:غالب ادله به دنبال اثبات امکان باز گشت کاروان به کربلا هستند.در حالي كهوقوع دليل بر امكان است ولا عكس (امكان دارد كه دليل نمي شود كه انجام شده)

3-زمانهائي كه براي فاصله بين شام و كوفه زير 10 روز نقل شدهبر فرض صحت اولا بسيار نادر(كمتر از تعداد انگشتان دست)است و ثانيا براي پيك هاي آموزش ديده اي است كه با اسبان بسيار سريع اين راه را شبانه روز مي پيمودند ودر ضمن اسبان خود را بين راه تعويض مي كردند وحتي براي آب و غذاي اسبان توقف نمي كردند ولي اين كاروان با شتر و زن و بچه بودند (خود مقايسه كنيد سرعت چاپاران چابك سوار را با شتران و زن وبچه )

ادله ای هم برای منکرین موجود است که بعدا ذکر می شود(مثل اینکه راه کربلا و مدینه از شام جدا می شود و اتفاقا درست ۱۸۰درجه تفاوت می کند)

4-...مطلب را اگر خداوند بخواهد ادامه مي دهيم الان كار دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 19:58  توسط محمد   | 

گفتاری از رهبر انقلاب در سال 68
درسي‌ كه‌ اربعين‌ به‌ ما مي‌دهد

متن زیر بخشی از بیانات رهبر انقلاب در در جمع اعضاء جمعيت هلال احمر، مسؤولين بنياد شهيد و اقشار مختلف مردم به تاریخ 29 شهریور ماه سال 68 است.

به گزارش رجانیوز، حضرت آیت الله خامنه‌ای در این گفتار به تبیین مأموریت مهم خاندان سیدالشهدا(ع) پس از واقعه عاشورا پرداخته و تأکید می‌کنند مهم‌ترین درس اربعین، زنده نگهداشتن یاد و حقیقت شهادت است.

امروز، به‌مناسبت‌ نزديك‌ شدن‌ به‌ شب‌ اربعين‌ حضرت‌ سيدالشهداء (عليه‌الصلاه‌والسلام‌) كه‌ ارتباط تام‌ و تمامي‌ با همين‌ تلاش‌ با ارزشي‌ كه‌ در روزگار ما براي‌ احياي‌ ياد و نام‌ شهيدان‌ انجام‌ مي‌گيرد، دارد، مطالبي‌ را مطرح‌ مي‌كنم‌.

اساسا اهميت‌ اربعين‌ در آن‌ است‌ كه‌ در اين‌ روز، با تدبير الهي‌ خاندان‌ پيامبر(ص‌)، ياد نهضت‌ حسيني‌ براي‌ هميشه‌ جاودانه‌ شد و اين‌ كار پايه‌گذاري‌ گرديد. اگر بازماندگان‌ شهدا و صاحبان‌ اصلي‌، در حوادث‌ گوناگون‌ ـاز قبيل‌ شهادت‌ حسين‌بن‌علي‌(عليه‌السلام‌) در عاشوراـ به‌ حفظ ياد و آثار شهادت‌ كمر نبندند، نسلهاي‌ بعد، از دستاورد شهادت‌ استفاده‌ي‌ زيادي‌ نخواهند برد.

درست‌ است‌ كه‌ خداي‌ متعال‌، شهدا را در همين‌ دنيا هم‌ زنده‌ نگه‌ مي‌دارد و شهيد به‌ طور قهري‌ در تاريخ‌ و ياد مردم‌ ماندگار است‌؛ اما ابزار طبيعي‌يي‌ كه‌ خداي‌ متعال‌ براي‌ اين‌ كار ـمثل‌ همه‌ي‌ كارهاـ قرار داده‌ است‌، همين‌ چيزي‌ است‌ كه‌ در اختيار و اراده‌ي‌ ماست‌. ما هستيم‌ كه‌ با تصميم‌ درست‌ و بجا، مي‌توانيم‌ ياد شهدا و خاطره‌ و فلسفه‌ي‌ شهادت‌ را احيا كنيم‌ و زنده‌ نگهداريم‌.

اگر زينب‌كبري ‌(سلام‌الله‌عليها) و امام‌ سجاد (صلوات‌الله‌عليه‌) در طول‌ آن‌ روزهاي‌ اسارت‌ -چه‌ در همان‌ عصر عاشورا در كربلا و چه‌ در روزهاي‌ بعد در راه‌ شام‌ و كوفه‌ و خود شهر شام‌ وبعد از آن‌ در زيارت‌ كربلا و بعد عزيمت‌ به‌ مدينه‌ و سپس‌ در طول‌ سالهاي‌ متمادي‌ كه‌ اين‌ بزرگواران‌ زنده‌ ماندندـ مجاهدات‌ و تبيين‌ و افشاگري‌ نكرده‌ بودند و حقيقت‌ فلسفه‌ي‌ عاشورا و هدف‌ حسين‌بن‌علي‌ و ظلم‌ دشمن‌ را بيان‌ نمي‌كردند، واقعه‌ي‌ عاشورا تا امروز، جوشان‌ و زنده‌ و مشتعل‌ باقي‌ نمي‌ماند.

چرا امام‌ صادق‌(عليه‌الصلاه‌والسلام‌) ـطبق‌ روايت‌ـ فرمودند كه‌ هر كس‌ يك‌ بيت‌ شعر درباره‌ي‌ حادثه‌ي‌ عاشورا بگويد و كساني‌ را با آن‌ بيت‌ شعر بگرياند، خداوند بهشت‌ را بر او واجب‌ خواهد كرد؟ چون‌ تمام‌ دستگاههاي‌ تبليغاتي‌، براي‌ منزوي‌ كردن‌ و در ظلمت‌ نگهداشتن‌ مسأله‌ي‌ عاشورا و كلاً مسئله‌ي‌ اهل‌بيت‌، تجهيز شده‌ بودند تا نگذارند مردم‌ بفهمند چه‌ شد و قضيه‌ چه‌ بود. تبليغ‌، اين‌گونه‌ است‌. آن‌ روزها هم‌ مثل‌ امروز، قدرتهاي‌ ظالم‌ و ستمگر، حداكثر استفاده‌ را از تبليغات‌ دروغ‌ و مغرضانه‌ و شيطنت‌آميز مي‌كردند. در چنين‌ فضايي‌، مگر ممكن‌ بود قضيه‌ي‌ عاشورا ـكه‌ با اين‌ عظمت‌ در بياباني‌ در گوشه‌يي‌ از دنياي‌ اسلام‌ اتفاق‌ افتاده‌ـ با اين‌ تپش‌ و نشاط باقي‌ بماند؟ يقينا بدون‌ آن‌ تلاشها، از بين‌ مي‌رفت‌.

آنچه‌ اين‌ ياد را زنده‌ كرد، تلاش‌ بازماندگان‌ حسين‌بن‌علي‌(عليه‌السلام‌) بود. به‌ همان‌ اندازه‌ كه‌ مجاهدت‌ حسين‌بن‌علي‌(عليه‌السلام‌) و يارانش‌ به‌ عنوان‌ صاحبان‌ پرچم‌، با موانع‌ برخورد داشت‌ و سخت‌ بود، به‌ همان‌ اندازه‌ نيز مجاهدت‌ زينب‌ (عليهاالسلام‌) و مجاهدت‌ امام‌ سجاد(عليه‌السلام‌) و بقيه‌ي‌ بزرگواران‌، دشوار بود. البته‌ صحنه‌ آنها، صحنه‌ي‌ نظامي‌ نبود؛ بلكه‌ تبليغي‌ و فرهنگي‌ بود. ما به‌ اين‌ نكته‌ها بايد توجه‌ كنيم‌.

درسي‌ كه‌ اربعين‌ به‌ ما مي‌دهد، اين‌ است‌ كه‌ بايد ياد حقيقت‌ و خاطره‌ي‌ شهادت‌ را در مقابل‌ طوفان‌ تبليغات‌ دشمن‌ زنده‌ نگهداشت‌. شما ببينيد از اول‌ انقلاب‌ تا امروز، تبليغات‌ عليه‌ انقلاب‌ و امام‌ و اسلام‌ و اين‌ ملت‌، چه‌ قدر پرحجم‌ بوده‌ است‌. چه‌ تبليغات‌ و طوفاني‌ كه‌ عليه‌ جنگ‌ به‌ راه‌ نيفتاد جنگي‌ كه‌ دفاع‌ و حراست‌ از اسلام‌ و ميهن‌ و حيثيت‌ و شرف‌ مردم‌ بود. ببينيد دشمنان‌ عليه‌ شهداي‌ عزيزي‌ كه‌ جانشان‌ ـيعني‌ بزرگترين‌ سرمايه‌شان‌ـ را برداشتند و رفتند در راه‌ خدا نثار نمودند، چه‌ كردند و مستقيم‌ و غيرمستقيم‌، با راديوها و روزنامه‌ها و مجله‌ها و كتابهايي‌ كه‌ منتشر مي‌كردند، در ذهن‌ آدمهاي‌ ساده‌لوح‌ در همه‌ جاي‌ دنيا، چه‌ تلقيني‌ توانستند بكنند.

حتي‌ افراد معدودي‌ از آدمهاي‌ ساده‌دل‌ و جاهل‌ و نيز انسانهاي‌ موجه‌ و غير موجهي‌ در كشور خودمان‌ هم‌، در آن‌ فضاي‌ ملتهب‌ جنگ‌، گاهي‌ حرفهايي‌ مي‌زدند كه‌ ناشي‌ از ندانستن‌ و عدم‌ احاطه‌ به‌ حقايق‌ بود. همين‌ چيزها بود كه‌ امام‌ عزيز را برمي‌آشفت‌ و وادار مي‌كرد كه‌ با آن‌ فرياد ملكوتي‌، حقايق‌ را با صراحت‌ بيان‌ كند.

اگر در مقابل‌ اين‌ تبليغات‌، تبليغات‌ حق‌ نبود و نباشد و اگر آگاهي‌ ملت‌ ايران‌ و گويندگان‌ و نويسندگان‌ و هنرمندان‌، در خدمت‌ حقيقتي‌ كه‌ در اين‌ كشور وجود دارد، قرار نگيرد، دشمن‌ در ميدان‌ تبليغات‌ غالب‌ خواهد شد. ميدان‌ تبليغات‌، ميدان‌ بسيار عظيم‌ و خطرناكي‌ است‌. البته‌، اكثريت‌ قاطع‌ ملت‌ و آحاد مردم‌ ما، به‌ بركت‌ آگاهي‌ ناشي‌ از انقلاب‌، در مقابل‌ تبليغات‌ دشمن‌ بيمه‌ هستند و مصونيت‌ پيدا كرده‌اند. از بس‌ دشمن‌ دروغ‌ گفت‌ و چيزهايي‌ را كه‌ در مقابل‌ چشم‌ مردم‌ بود، به‌ عكس‌ و واژگون‌ نشان‌ داد و منعكس‌ كرد، اطمينان‌ مردم‌ ما نسبت‌ به‌ گفته‌ها و بافته‌ها و ياوه‌گوييهاي‌ تبليغات‌ جهاني‌، بكلي‌ سلب‌ شده‌ است‌.

دستگاه‌ ظالم‌ جبار يزيدي‌ با تبليغات‌ خود، حسين‌بن‌علي‌(ع‌) را محكوم‌ مي‌ساخت‌ و وانمود مي‌كرد كه‌ حسين‌بن‌علي‌(ع‌) كسي‌ بود كه‌ بر ضد دستگاه‌ عدل‌ و حكومت‌ اسلامي‌ و براي‌ دنيا قيام‌ كرده‌ است‌! بعضي‌ هم‌، اين‌ تبليغات‌ دروغ‌ را باور مي‌كردند. بعد هم‌ كه‌ حسين‌بن‌علي‌(عليه‌السلام‌)، با آن‌ وضع‌ عجيب‌ و با آن‌ شكل‌ فجيع‌، به‌ وسيله‌ي‌ دژخيمان‌ در صحراي‌ كربلا به‌ شهادت‌ رسيد، آن‌ را يك‌ غلبه‌ و فتح‌ وانمود مي‌كردند! اما تبليغات‌ صحيح‌ دستگاه‌ امامت‌، تمام‌ اين‌ بافته‌ها را عوض‌ كرد. حق‌، اين‌ گونه‌ است‌.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 11:27  توسط محمد   | 

در زمان شاه عباس پادشاه يكي از كشورهاي غربي شخصي را فرستاد و به شاه عباس نوشت: شما به علماي مذهب خود بگوييد كه به فرستاده ي من در باره ي دين و مذهب مناظره كنند، اگر نماينده ي من جوابشان را داد شما دين مرا بپذيريد.

آن نماينده كارش اين بود كه هركه هرچه در دست مي گرفت اوصاف آن را بيان مي كرد.

شاه عباس ، علما را جمع كرد و سرآمد آنان آخوند ملا محسن فيض كاشاني بود.

ملا محسن به آن شخص گفت: مگر پادشاه شما عالمي نداشت بفرستد كه مثل شما فرد بي سوادي را براي مناظره ي با علماي ما فرستاد؟!

گفت: شما نمي توانيد از عهده ي من برآييد ، اكنون چيزي در دست بگير تا من اوصاف آن را برايت ذكر كنم.

      ملامحسن تسبيحي از تربت سيدالشهدا علیه السلام را در دست گرفت، آن مرد در درياي انديشه فرو رفت و بسيار فكر كرد . ملا محسن گفت: چرا ناتوان شدي؟ گفت: عاجز نشدم ولي به طبق حساب و كتاب خود، اين گونه مي بينم كه در دست تو قطعه اي از بهشت است! و الآن من در اين فكر هستم كه چگونه خاك بهشت بدست تو رسيده است؟!

ملا محسن گفت: راست گفتي و در دست من قطعه اي از بهشت است و آن تسبيحي از قبر مطهر فرزند دختر پيغمبر ماست كه امام است، پس حقيقت دين ما و بطلان دين تو ظاهر گرديد. بدین ترتیب مرد اروپايي مسلمان شد.

« زندگي دانشمندان تنكابني/ ص309»

منبع من:قطعه ای از بهشت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 21:36  توسط محمد   | 

 باسمه تعالی
 این رو یکی که واسم خیلی عزیزه فرستاده تا  اینجا بذارم که شماها هم بخونید 
 احتمالا به مناسبت اربعین حسینی (علیه السلام)
 ازش خیلی متشکرم
 
 تذکر:بعضی از ابیات قابل مناقشش رو حذف کردم
 
 
خواب ديدم مرده ام                          خواب ديدم خسته و افسرده ام
روي من خروارها از خاك بود               واي ! قبر من چه وحشتناك بود
تا ميان گور رفتم  دل گرفت                قبر كن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زير سرم از سنگ بود                غرق وحشت سوت و كور و تنگ بود
ترس بود و وحشت تنها شدن             پيش درگاه خدا رسوا شدن
هركه آمد پيش حرفي راند و رفت        سوره ي حمدي  برايم خواند و رفت
ناله مي كردم و ليكن بي جواب           تشنه بودم در پي يك جرعه آب
آمدند از راه  نزدم دو ملك                   تيره شد در پيش چشمانم فلك
يك ملك گفتا  بگو نام تو چيست ؟        آن يكي فرياد زد رب تو كيست ؟
اي گنه كار سيه دل بسته پر              نام اربابان خود . يك يك ببر
گفت عمر خودت كردي تباه                نامه ي اعمال تو گشته سيا ه
ما كه ماموران حق داوريم                  ليك تو را سوي جهنم مي بريم
نااميد از هر كجا و دل فكار                 مي كشيدندم به خفت سوي نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد                از جنان درهاي رحمت باز شد
مردي آمد از تبار آسمان                    نور پيشانيش فوق كهكشان
صورتش خورشيد بود و غرق نور           جام چشمانش پر از شرب طهور
گيشوانش شط پر جوش و خروش        در ركابش قدسيان حلقه به گوش
لب  كه نه  سرجشمه ي آب حيات       بين دستش كائنات و ممكنات
بر سرش دستمال سبزي بسته بود      بر دلم مهرش عجب بنشسته بود
كي به زيبايي او گل مي رسيد ؟         پيش او يوسف خجالت مي كشيد
در قدوم آن نگار مه جبين                   از جلال  حضرت حق آفرين
دو ملك سر را به زير انداختند              بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حيرت داشتم اين زمزمه              آمده اينجا حسين فاطمه ؟
صاحب روز قيامت آمده                      گوئيا بهر شفاعت آمده
سوي من آمد مرا شرمنده كرد            مهربانانه به رويم خنده كرد
گفت: آزادش كنيد اين بنده را              خانه آبادش كنيد اين بنده را
اينكه اين جا اين چنين تنها شده          كام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است         گريه كرده  بعد شيرش داده است 
اينكه مي بيند در شور است و شين     ذكر لالاييش بوده  يا حسين
خويش را در سوز عشقم آب كرد          عكس من را بر دل خود قاب كرد .
بارها بر من محبت كرده است             سينه اش را وقف هيأت كرده است
سينه چاك آل زهرا بوده است             چاي ريز مجلس ما بوده است
اينكه در پيش شما گرديده بد              جسم و جانش بوي روضه مي دهد

پرچم من را به دوشش ميكشيد          پا برهنه در عزايم مي دويد
اسم من راز و نيازش بوده است          تربتم مهر نمازش بوده است

حرمت من را به دنيا پاس داشت          ارتباطي تنگ  با عباس داشت
نذر عباسم به تن كرده كفن               روز تاسوعا شده سقاي من
تا كه دنيا بوده از من دم زده               او غذاي روضه ام را هم زده

گريه كرده چون براي اكبرم                با خود او را نزد زهرا مي برم

در مرامم نيست او تنها شود             باعث خوشحالي اعداء شود
در قيامت عطر و بويش مي دهم        پيش مردم آبرويش مي دهم
باز بالاتر به روز سرنوشت                 مي شود  همسايه ي من در بهشت
آري آري هر كه پابست من است       نامه ي اعمال او دست من است
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 20:59  توسط محمد   | 

بسم الله الرحمن الرحیم

گذری کوتاه بر شناخت نامه امام حسین علیه السلام

 

امام(ع) در سـوم يا چهارم شعبان سال چهارم هجرى در مـدينه ديده به جهان گشـود. 6 سال در زمان جـدش, 30 سال در كنار پـدرش و 10 سال در كنار بـرادر و پـس از آن 10 سال در اوج قـدرت معاويه با وى مبارزه كرد و سـرانجام در محـرم 61 هجـرى در كـربلا به شهادت رسيد.

تولد امام حسين(ع)

امام رضا(ع) مى فرمايد: چون حسيـن(ع) متولد شد و او را نزد رسول اكرم(ص) آوردند, حضرت در گـوش هاى وى اذان و اقامه گفت و مراسـم نامگذارى به پايان رسيد. پيامبـر (ص) او را بـوسيـد و گـريه كـرد و فرمـود: ((تـو را مصيبتـى عظيـم در پيـش است. خـداوند لعنت كند كشنده او را.)) در روز هفتم نيز پس از ايـن كه برايش ((عقيقه)) كرد, از شهادت او خبـر داد و فرمـود: ((گروهـى كافـر ستمكار از بنى اميه او را خواهند كشت.))

فطرس ملك آزاد شده حسين است

از حضـرت صادق(ع) روايت شـده كه فطـرس ملكـى از حاملان عرش الهى بـود و به سبب تعلل, مغضـوب خـداوند شـد. بالـش درهـم شكسته در جزيره اى مشغول عبادت بود.
چـون جبرئيل و جمعى از فرشتگان براى تهنيت گـويـى ولادت حسيـن(ع) مىآمدند, او نيز همراه آنان آمد; خـود را به گهواره حضرت ماليد و تـوبه اش قبـول شـد و به وضع اول برگشت.
چون ((فطرس)) به آسمان بالا مى رفت, مى گفت: ((كيست مانند من, مـن آزاد شده حسيـن بـن على و فاطمه و محمد(ص) هستـم.)) شهيد مطهرى مـى گـويد: داستان فطرس ملك, رمزى است از بركت وجـود سيدالشهداء كه بال شكسته ها با تماس به او صاحب بال و پر مـى شـوند, افراد و ملتها اگـر به راستـى خـود را به گهواره حسيـن(ع) بمـالنـد, از جزايـر دور افتـاده رهـايـى يـافته و آزاد مـى شـوند.

امـام حسيـن(ع) همـراه و همـرزم پـدر و برادر

حضرت در دوران نـوجـوانى روزى وارد مسجد پيامبر(ص) شد, ديد عمر بالاى منبر است. گفت: از منبر پدرم پاييـن بيا و بالاى منبر پدرت برو. عمر گفت: پـدرم منبر نـداشت. او در هرسه جنگ حضرت علـى(ع) شـركت فعال داشت و هنگام حـركت نيـروهاى امام مجتبـى(ع) به سمت شـام, همـراه آن حضـرت در صحنه نظامـى حضـور يافت.

اوضـاع سيـاسـى و اجتمـاعى دوران امـام حسيـن(ع)

انحراف از اصـول و مـوازيـن اسلامـى, از ((سقيفه)) شروع شـد, در زمان عثمان گستـرش يافت و در زمان امام به اوج رسيـد تا جائى كه اصل اسلام تهديـد مـى شـد. براى شناخت بهتر ايـن انحراف, لازم است قبلا بنى اميه را بشناسيم.

ابوسفيان

او در فتح مكه چاره اى جز تسليـم نـداشت و پـس از 20 سال مبارزه بـا پيـامبـر(ص), به ظاهـر اسلام را پذيرفت.
روزى چشمـش به پيامبر افتاد و با خود گفت: ((ليت شعرى باى شيىء غلبتنـى)); كاش مـى دانستـم به چه وسيله اى بـرمـن پيـروز شـدى؟! پيامبر سخـن او را شنيد يا ضميرش را خـوانـد و فرمـود: ((بالله غلبتك يـا ابـاسفيـان)) روزى ابـوسفيـان در خـانه عثمــان گفت: ((يا بنى اميه تلقفوها تلقف الكره اما والذى يحلف به ابـوسفيان لاجنه و لانـار و مـازلت ارجـوهـا لكـم و لتصيـرن الـى ابنـائكـم وراثه.)) حكـومت را مانند كره (تـوپ) به يكديگر پاس دهيد. آگاه باشيد, قسـم مى خـورم نه بهشتـى و نه آتشـى در كار است. آنچه را براى شما آرزو داشتـم به وراثت به فرزندان خود بدهيد. در دوران حكومت عثمان, روزى از احد عبور مى كرد, بالگد به قبر ((حمزه بـن عبـدالمطلب)) زد و گفت: چيزى كه ديروز بـر سـر آن با شمشيـر با شما مـى جنگيـدم امـروز در دست كـودكان ما افتاده و با آن بـازى مى كنند.

دوران معاويه

مطرف بن مغيره بـن شعبه مـى گـويـد: با پـدرم به شام نزد معاويه رفتـم. پدرم هرگاه از پيش معاويه مىآمد, از او تمجيد مى كرد. يك شب ناراحت بازگشت, گفتم: چه شده؟ گفت: از نزد ناپاكتريـن افراد مىآيـم. گفتم: چرا؟ گفت: امشب به معاويه گفتـم: اكنـون (بعد از صلح با امام حسـن(ع)) پير شدى و كار در دست تـوست, بر بنى هاشـم كه اقـوامت هستند سخت نگير. او ناراحت شد و گفت: چه مـى گـويـى؟ ابـوبكر, عمر و عثمان مردند نامى از آنان باقى نماند; اما ايـن پسـر هاشـم (پيامبـر(ص)) روزى پنج بار به نام او فـرياد (اذان) مى زنند.
مسعودى مـى نـويسـد: كار اطاعت مردم از معاويه به جايـى رسيد كه هنگام رفتـن به صفين, نماز جمعه را در روز چهارشنبه اقامه كرد. معاويه به عمروبـن عاص گفت: بامن بيعت كن. گفت: بردينم مى ترسم; بيعت مى كنـم به شرط آنكه از دنيايت بهره گيرم. معاويه حكومت مصر را به او داد.
معاويه سخنـان پيـامبـر را به تمسخـر گرفت
وقتـى وارد مدينه شد و چشمـش به ((ابـوقتاده)) افتاد, گفت: چرا شما جماعت انصار به ديدنـم نيامديد؟ ابـوقتاده جواب داد: وسيله سوارى نداشتـم. معاويه با تمسخر پرسيد: شتران آبكـش خـود را چه كرديد؟ ابـوقتاده گفت: در روز بدر در جستجوى تو از دست داديـم. پيامبر فرمـود: بعد از مـن افراد ناشايست بر ما مقدم مـى شـوند. معاويه: در آن هنگام به شما چه دستـور داد؟ ابـوقتـاده: دستـور داد صبـر كنيـم. معاويه: پـس صبـركنيـد تـا او را ببينيـد.
در زمـان معاويه, آزادگـان به شهادت رسيـدند
حجربـن عدى (شخصيت وفادار به علـى(ع), و چندتـن ديگر, چـون به استاندار كـوفه اعتراض كردند, به شام احضار شـدنـد. در آنجا به آنان گفتند: على(ع) را لعن كنيد. آنان گفتنـد: ((ان الصبر علـى حـرالسيف تاءيسـر علينا مماتـدعونا اليه)); گرمـى شمشير بـر ما آسان تـر است از آنچه از مامـى خـواهيـد. آنگاه آنها را به شهادت رساندند.
ابن ابـى الحـديد مـى گـويد: زيادبـن ابيه دوستان علـى(ع) را زير هرسنگ و كلـوخـى يافت, به قتل رسانـد, دست و پاها را قطع كرد و آنان را بـردار آويخت تـا جايـى كه حتـى يك نفـر معروف در عراق باقـى نمانـد. معاويه, برخلاف حكـم پيامبـر(ص) زياد را به پـدرش ابـوسفيان ملحق كرد. در زمان او سب على(ع) به صورت سنت در آمد. علامه امينـى مـى گـويد: ((70 هزار منبر بر پا شـد كه سب علـى(ع) كنند.)) مبـارزات امـام حسيـن(ع) بـا حكومت معاويه در آن شرايط كه كسـى جراءت اعتراض نداشت, امام در برابر ستمهاى او به مبارزه برخاست. در اين مقاله, سه گـواهى تاريخـى بر ايـن امر ارائه مى دهيم.

1 ـ سخنـرانيها و نـامه هـاى اعتراض آميز

الف) مخالفت با وليعهدى يزيد
معاويه به دنبال فعاليت هاى دامنه دار براى تثبيت وليعهدى يزيـد, سفرى به مـدينه داشت و با بزرگان آنجا, بخصـوص امام حسيـن(ع) و عبـدالله بـن عبـاس, ديـدار و مـوضـوع اصلـى را مطـرح كرد.
امام با ذكر مقـدمه اى فرمـود: ((... تـو در برترى و فضيلتـى كه براى خـود قايلى, دچار لغزش شدى و... يزيد را چنان تـوصيف كردى كه گـويا شخصـى را مـى خـواهى معرفـى كنـى كه زندگـى او بر مردم پـوشيده است... يزيد را آن چنانكه هست, معرفـى كـن, يزيد جـوان سگباز و كبـوتـرباز و بـوالهوسـى است كه عمـرش با ساز و آواز و خوشگذرانى سپرى مى شود.))

ب) نگـرانـى معاويه از قيـام امـام و پـاسخ امـام
مروان بـن حكم ـ حاكـم مدينه ـ به معاويه نوشت: گروهى با حسيـن بـن علـى رفت و آمـد دارنـد و اطمينـان نـدارم او قيـام نكنـد. معاويه به امام نوشت: گزارش پاره اى از كارهاى تـو به مـن رسيده است. مـواظب خود باش و به عهد و پيمان خـود (صلح امام حسـن(ع)) وفا كـن و از تفرقه امت بپرهيز. امام نـوشت: ((... اما آنچه در باره مـن به گـوش تـو رسيده, يك مشت سخنان بـى اساس است... . از اينكه بـرضـد تـو و دوستان ستمگر و بـى دينت, كه حزب ستمگـران و بـرادران شيطـاننـد, قيـام نكـرده ام از خـدا مـى تـرسـم.
آيا تـو قاتل ((حجربـن عدى)) و يارانـش نبـودى, پـس از آنكه به آنـان امـان دادى و سـوگنـدهـاى اكيـد ياد كـردى...؟ تـو قـاتل ((عمـروبـن حمق)) آن مسلمان پارسا, كه از كثـرت عبـادت, چهره و بدنـش فرسـوده شده بود, نيستـى...؟ آيا تـو نبـودى كه زياد پسر سميه را, كه ـ پدرش مشخص نبود. ـ پسر ابـوسفيان قلمداد كردى در حـالـى كه پيـامبـر فـرمـود: (( نـوزاد به پـدر (شـرعى) ملحق مى گردد.))... و او با اتكا به قدرت تـو مسلمانان را كشت, دستها و پـاهايشان را قطع كـرد و بـر شـاخه هاى نخل به دار آويخت .... آيا تـو قاتل ((حضرمـى)) نيستـى...؟ اى معاويه, مـن هيچ فتنه اى بزرگتر و مهمتـر از حكـومت تـو بـر ايـن امت سراغ نـدارم....))

ج) سخنـرانـى افشـاگـرانه در كنگـره عظيـم حج
يكـى دو سـال قبل از مـرگ معاويه, كه فشـار نسبت به شيعيان اوج گرفت, امام حسيـن(ع) به حج مشرف شد. در منـى از صحابه و تابعان و بنى هاشـم دعوت كرد در چادرش جمع شوند. بيش از هفتصدنفر تابعى و دويست نفر صحابـى آمـدنـد. حضـرت در بخشـى از خطبه اش فرمـود: ((ديديد ايـن مرد زورگو و ستمگر (معاويه) با ما و شيعيان ما چه كرد...؟ وقتى به شهرهاى خـود برگشتيد, با افراد مورد اعتماد در ميان بگذاريد و آنان را به رهبرى ما دعوت كنيـد; زيرا مـى ترسـم حق نابود گردد.))
در تحف العقـول خطبه اى از حضـرت نقل شـده كه ظاهـرا هميـن خطبه ((منى)) مى نمايد. در بخشى از ايـن خطبه مى فرمايد: ((... شما به چشـم خود مى بينيد كه پيمانهاى الهى را مى شكنند...; ولى بيـم و هـراس به خـود راه نمـى دهيـد... . مصيبت شما عالمان امت از همه بيشتـر است. زمام امـور بايـد در دست كسانـى باشـد كه عالـم به احكام خـدا و امين بر حلال و حرام اوينـد. ... آنان را بـر ايـن مقام مسلط نساخت مگر گـريز شما از مرگ و دلبستگى تان به زنـدگـى چند روزه دنيا... .)) حضرت در پايان عرض مـى كنـد: ((پروردگارا! ايـن حـركت ما نه به خاطر رقابت بـر سر حكـومت و قـدرت و نه به منظور به دست آوردن مـال دنيـاست, بلكه به خـاطــر آن است كه نشانه هاى ديـن تـو را به مـردم نشان دهـم و اصلاحات را در كشـور اسلامى اجرا كنم....)).

2 ـ ضبط اموال دولتى

در همان ايام كاروانـى از يمـن, كه حـامل مقـدارى از بيت المال بود, از طريق مدينه رهسپار دمشق بـود. امام حسيـن(ع) آن را ضبط و در ميان مستمنـدان بنـى هاشـم و ديگران تقسيـم كـرد. آنگاه به معاويه نوشت: ((كاروانى از اينجا عبـور مى كرد كه حامل امـوال و پـارچه ها و عطـرياتـى بـراى تـو بـود تا آنها را به خزانه دمشق سرازير كنى و به خويشانت, كه تاكنون شكمها و جيبهاى خـود را از بيت المال پر كرده اند, ببخشـى. مـن نياز به آن امـوال داشتـم و آنها را ضبط كردم.)) بى شك ايـن عمل امام يك گام در جهت نامشروع نمايانـدن حكـومت معاويه و مخـالفت با آن بـود. حضـرت بـا ايـن اقـدام, خـود را ولـى امـور و صـاحب اختيـار بيت المـال دانست.
پيامبر خلق كريـم خـود را از هيچ كـس دريغ نمـى كرد, ولـى روشـى محتـاط داشت و تـا زنـده بـود بنـى اميه در حكـومت جـاى پـايـى نيافتنـد. بعد از پيامبـر در زمان عمـر, معاويه والـى شام شـد.
عثمان كه خود از بنى اميه بـود بيت المال و مناصب حكومتى را در اختيـار آنـان گذاشت و آنـان چهار عامل مهم ثـروت, روحــانيت (اجيـركـردن امثال ابـوهـريـره) و ديانت (بـا بهانه قـرار دادن پيراهـن عثمان) و قـدرت را به دست گرفتند. در ايـن امر چند چيز دخالت داشت:

1 ـ تيزهوشى معاويه
2 ـ سوء تدبير خلفا
3 ـ جهالت مردم

علت مبـارزه بنـى اميه بـا اسلام دو چيز بـود

1 ـ رقـابت نژادى كه در سه نسل متـراكـم شـده بـود.
2 ـ تباين قـوانيـن اسلام با نظام زندگى (جابرانه) روساى قريـش, خصـوصـا امـويها. قـرآن كـريـم مـى فـرمـايد:
((و ما ارسلنا فى قريه مـن نذير الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به كافرون))(سوره سبا, آيه 34.)

حكومت فاسد يزيد

بعضـى از مفـاسـد حكـومت يزيـد عبارت است از:

1 ـ سگبازى و ميمون بازى
علاقه وافـر او به شكار و تفـريح, مانع رسيـدگـى به امـور مملكت مـى شـد و علاقه به حيـوانات, كارهاى او را به صـورت مسخـره اى در آورده بود. يك عده بوزينه داشت. يكى ابـوقيـس كنيه داشت. او را در مجلس شراب خويـش حاضر مى كرد و لباس ابريشـم و حرير مى پوشاند و به مسابقه مى فرستاد.

2 ـ ارتباط نامشروع با محارم
عبدالله بـن حنظله با عده اى به نمايندگـى از سـوى اهل مدينه به شـام آمـد تـا اوضـاع حكـومت را از نزديك ببيننـد. عبـدالله در بازگشت, گفت: ((والله ماخـرجنا علـى يزيـد حتـى خفنا ان نـرمـى بـالحجاره مـن السماء ان رجلا ينكح الامهات و البنات و الاخـوات و يشرب الخمر و يدع الصلوه والله لـولـم يكـن معى احـد لابليت لله فيه بلاء حسنا))

3 ـ شرابخوارى
يزيـد دائم الخمر بـود. به قـولـى, حتـى مردنـش در اثر افراط در نوشيدن شراب و از بيـن رفتـن كبد تحقق يافت. (در سـن 37 سالگى) او مى گـويد: ((دع المساجد للعباد تبشرها) وقف دكه الخمار تزئينا

4 ـ گرايش به مسيحيت تحريف شده
مى گـويند مادر يزيد در اصل, مسيحـى بـود. بديـن سبب, به مسيحيت گرايـش داشت. به نظر گروهى از مورخان, از جمله ((لامنـس)), بعضى از استادان يزيد از مسيحيان شام بـودند. يزيد تربيت پسرش را به يك مسيحـى سپـرد. او دربـاره شـراب مـى گـويـد:
فان حرمت يـوما على دين محمد فخذها علـى ديـن المسيح بـن مريـم

5 ـ عيش و طرب پيوسته
يك سال معاويه او را بـراى جنگ فـرستاد, شخصيت وى را بالا بـرد. سفيـان بـن عوف را نيز بـا وى همـراه ساخت.
يزيد زن مـورد علاقه اش ((ام كلثـوم)) را همراه برد. در محلـى به نام ((غذقذونه)) سـربـازان به تب و آبله مبتلا شـدنـد. يزيـد در منزلى با معشوقه اش سرگرم بـود كه خبر بيمارى سربازان را دريافت كرد. در اين هنگام اشعارى خواند كه معنايش چنين است: مـن با ام كلثـوم خـوشـم و به مـن چه ربطـى دارد كه سـربازان از آبله رنج مى برند.

6 ـ كفر
هنگام ورود اسرا به مجلـس يزيد, او فكر مى كرد ديگر رقيب ندارد, با شعر معروف ((لعبت هاشـم بالملك...)) كفر خود را آشكار ساخت. سه جنايت بزرگ در سه سال حكومت
در سـال اول حكـومت ننگيـن خـويـش, امـام حسيـن(ع) را به شهادت رساند.
در سال دوم دستـور داد مـدينه را به خاك و خـون بكشند و سه روز تمام جز خانه امام سجاد(ع) آنچه را در مـدينه بـود (مال, جان و نـامـوس مـردم) بـر سپـاهيـان خـود حلال كـرد.
در سال سـوم بـراى دستگيرى ((عبـدالله بـن زبيـر)), كه عليه او قيام كـرده و به مسجـدالحـرام پناهنـده شـده بـود, كعبه را بـا منجنيق به آتـش كشيد. با روى كار آمـدن يزيـد, اصل اسلام در خطر قرار گرفت. مردم اين خطر عظيـم را به خوبى درك نمى كردند. بديـن سبب, بايد يك مـوج ايجاد مـى شد تا براى هميشه اسلام را تضميـن و وجدان خفته مردم را بيدار كند.

امام حسين(ع) و قيامى خونين

امـام حسـن(ع) در سـال چهل و نهم هجـرى به شهادت رسيـد و امـام حسيـن(ع) امامت را عهده دار شـد. او به همان دلايل كه برادرش صلح كرده بـود, عليه معاويه قيام نكرد و در پاسخ نامه هايى كه به او نوشته شده بود, فرمود: ((وجدان مـن اجازه نمى دهد, پيمانى را كه با معاويه بسته ايـم, بشكنـم و تا معاويه زنـده است, برهمان عهد پايدار هستـم و پس از درگذشت او, در تصميم خود تجديد نظر خواهم كرد.)) معاويه در شصت هجـرى, پـس از آنكه به رغم پيمان خـود با امام حسـن(ع), يزيـد را به فـرمانروايـى مسلمانان منصـوب كرد و براى او بيعت گرفت, درگذشت.
روزى كه مروان مـى خـواست از امام حسيـن(ع) نيز براى يزيـد بيعت بگيرد, امام فرمود:
((انالله و انا اليه راجعون و علـى الاسلام السلام اذ قد بليت الامه براع مثل يزيد. )) همانا از خداييم و به سوى او باز مى گرديـم و بر اسلام بايد فاتحه خـوانـد; زيرا امت به رهبرى مثل يزيـد مبتلا شده است.
و اسلام در خطر قرار گرفت و تنها قيامى خـونيـن مى تـوانست وجدان خفته مردم را بيدار و كاخ ظلم را متزلزل سازد, امام(ع) در ايـن راه گام نهاد و براى آگاه كردن مردم كـوفه طى نامه اى اعلام كرد:
((فلعمرى ما الامام الاالعامل بالكتاب و القائم بالقسط و الـدائن بديـن الحق.)) به جانـم سوگند, امام جز كسى كه عمل به كتاب خدا كنـد و عدالت را به پـا دارد و راه حق را مـى پيمـايـد, نيست.
او, در وصيت نـامه اى كه قبل از خـروج از مـدينه به ((محمـدبـن حنفيه)) نـوشت, هـدف قيـام خـود را ايـن گـونه تـرسيـم كــرد: ((مـن بـراى طغيان و خـوددارى از قبـول حق و فساد و ستـم خـارج نشدم, بلكه براى اصلاح امـور امت جدم خارج مى شـوم. اراده كرده ام امـر به معروف و نهى از منكـر كنـم و روش جـدم و پـدرم علـى بـن ابى طالب(ع) را پيـش گيرم. در بيـن راه مكه و كـوفه (منزلگاه ذى حسـم) در خطبه اى به يـارانـش فـرمـود:
((الاتـرون الى الحق لايعمل به و الـى الباطل لايتناهـى عنه ليرغب المـومـن فـى لقاء الله محقـا فـانـى لا ارى المـوت الاالسعاده و الحياه مع الظالميـن الا برما.)) آيا نمى نگريد به حق عمل نمى شود و از باطل جلـوگيرى نمى گردد؟ بنابرايـن, اشتياق مـومـن به لقاى خدا (و شهادت طلبى) سزاوار و لازم است. مـن در ايـن وضع, مرگ را جز سعادت و زنـدگـى بـا ستمگـران را جز رنج و شكست نمـى دانــم. سرانجام امام رسالت خـويـش را با ترسيـم خط سرخ شهادت به پايان برد.

آثار قيام امام حسين(ع)

1 ـ درهم شكستـن چهارچوب ساختگى دينى كه امويان تسلط خود را بر آن پايه استوار ساخته بـودند و رسوا كردن روح لامذهبى جاهليت كه روش حكومت آن زمان بود.
2 ـ شهادت امام موجى شديد از احساس گناه در مردم به وجـود آورد و ايـن احساس پيـوسته بر افروخته ماند تا انگيزه انتقام از بنى اميه وجـود داشته باشد و در نتيجه سقوط بنى اميه و نجات ديـن از بـدعتهاى آنان, كه مـى رفت ديـن را نابـود كنـد, ثـابت بمـانـد.
3 ـ هدف معاويه بالا بردن محبـوبيت بنى اميه و از بيـن بردن محبت آل على و رسـول اكرم(ص) بود, با ايـن نهضت محبـوبيت آل علـى(ع) فزونـى يـافت و بنـى اميه منفـور شــد.
4 ـ پـس از قيـام امـام, در مكتب روح انقلابـى دميـده شد و انقلاب هايى از قبيل:
انقلاب مـدينه در روز اول محرم سال 63 هجـرى, قيام مختار در سال 66 هجرى در عراق, قيام تـوابيـن در كـوفه در سال 65 هجرى, قيام مطرف بن مغيره در سال 77 هجرى, قيام ابـن اشعث در سال 81 هجـرى و نهضت زيـد بـن علـى در سـال 122 هجـرى تحقق يافت.
ايـن روح انقلابـى مكتب همـواره در طـول تـاريخ منشاء بسيارى از انقلابها, شـورشها و قيامها عليه مستبـدان و مستكبران گرديد. در زمان مـا نيز انقلاب اسلامـى ايـران بـا الهام از آن قيـام و روح انقلابـى مكتب به رهبـرى امـام خمينـى(ره) به ثمـر رسيــد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 11:38  توسط محمد   | 

بسم الله الرحمن الرحیم

زندگی نامه امام حسین علیه السلام

 

   ابو عبد اللّه حسين بن على بن ابى طالب(ع)، امام سوم از ائمه اثنى عشر(ع)و پنجمين معصوم از چهارده معصوم(ع)است .فرزند دوم على بن ابى طالب(ع) و حضرت فاطمه(ع)در سوم شعبان سال چهارم هجرى در مدينه منوره به دنيا آمد.مدت حملش را شش ماه و ده روز نوشته‏اند.تفاوت سن او با برادر بزرگترش امام حسن(ع)كمتر از يك سال بود.
   پس از تولدش بشارت به رسول اكرم(ص)بردند و حضرت شادمانه به ديدار فرزند و فرزندزاده خود شتافت، در گوش راست نوزاد اذان و در گوش چپش اقامه گفت و نام او را با اشتقاق از نام حسن(ع)»حسين«(يعنى حسن كوچك)-كه تا آن زمان در عرف عرب سابقه نداشت-نهاد.روز هفتم ولادتش گوسفندى عقيقه كرد و فرمود موى سرش را برچينند و هم وزن آن نقره صدقه دهند.
   پيامبر اكرم(ص)او را پسر و پاره تن خود، گل خوش بوى خويش و سيد جوانان اهل بهشت خواند.او را بر دوش خود سوار مى‏ كرد و به سينه خود مى‏چسبانيد و دهان و گلوى او را مى‏بوسيد و محبوبترين انسانها نزد اهل آسمانهايش معرفى مى‏كرد.
ائمه اهل سنت به اسناد متعدد روايت كرده‏اند كه رسول اللّه(ص) از شهادت و مشهد امام حسين(ع)خبر داد و نصرت او را واجب و قاتلانش را لعنت كرد.(اسد الغابة، 123، 349)حسين را از خود و خود را از حسين دانسته و فرمود: خدايا دوست بدار هر كه حسين را دوست بدارد.(صحيح ترمذى، 307/2)
   عمر شريفش، 57 سال بود كه 7 سال آن در آغوش رسول اللّه(ص)، 30 سال در زمان امامت پدر و بقيه را در صحبت برادر يا در مقام امامت بود.كنيه‏اش ابو عبد اللّه و مشهورترين لقب پس از شهادتش سيد الشهداء مى‏ باشد.سجع خاتمهاى شريفش»لكل أجل كتاب«، »حسبى اللّه«و»إن اللّه بالغ أمره«بود.از او شش پسر و سه دختر به وجود آمدند كه سه پسرش در كربلا شهيد شدند و يكى از پسرانش على اوسط زين العابدين(ع) امام چهارم شيعيان است.
   حسين(ع) چراغ هدايت و كشتى نجات و سالار شهيدان و ثاراللّه(كسى كه خونخواه او خدا است)مى ‏باشد، در تربت پاكش شفا و در زير قبه‏اش استجابت دعا و در زيارت قبر مطهرش ثواب بسيار روزى مى ‏شود.امام احمد بن حنبل روايت كرده است كه حسين(ع) فرمود: هر كس در مصيبت من حتى يك بار اشك بريزد خداى عز و جل بهشت را روزى او خواهد فرمود.
   قيام آن حضرت بر ضد يزيد بن معاويه و امتناع از بيعت با يزيد، كه او را به هيچ وجه شايسته خلافت مسلمين نمى ‏دانست و مقاومت بى‏مانند او و يارانش در برابر سپاه يزيد و سر فرود نياوردن او به ننگ تسليم و استقبال او از شهادت در راه عقيده خود و در راه اسلام، برنامه حكومت آل ابى ‏سفيان را كه انقراض اسلام و باز گردانيدن آثار جاهليت بود نابود كرد و او را از برجسته‏ترين چهره‏هاى دينى و سياسى تاريخ اسلام نمود.
    شيعيان قدر فداكارى بى‏ نظير او را در راه آرمانهاى اسلام بخوبى شناخته‏اند و ياد او را چنان گرامى مى‏ دارند كه در هيچيك از اديان و مذاهب عالم سابقه ندارد.عزادارى امام حسين(ع)و شهداى كربلا كه در سرتاسر سال بطور عموم و در ايام محرم بطور خاص در ميان شيعيان مرسوم است، به صورت رمزى براى اقامه شعائر دين و زنده نگاهداشتن شور و شوق عميق مذهبى و تمثل و مقاومت در برابر ظلم ظالمان و سرپيچى از حكم حكام جور زمان درآمده است.
    شيعيان با اقامه مراسم سوگوارى بر سيد الشهداء(ع)در حقيقت از بى‏عدالتى و زورگويى نفرت مى ‏جويند و انزجار خود را از گردنكشان زمانه اظهار مى‏دارند و اشكشان بر فضيلت و تقوا و فداكارى در راه اعتقاد و لعنتشان بر رذيلت و فسق و پايمال ساختن حقوق ضعيفان است و اين تولى و تبرى را به صورت قالبى دينى و عبادى درآورده‏اند و با اين مراسم و با اين اشكها در حقيقت درخت تقوا را آبيارى مى‏كنند و آن را بارور مى ‏سازند و مهمتر از همه آنكه دين را به صورت نهادى سياسى كه سر فرود نياوردن در مقابل سلطه جويان جهان و سر فرود آوردن در برابر حكومت عدل الهى باشد در مى‏آورند.
    شيعيان علاوه بر آنكه حسين(ع)را»رحمت واسعه الهى«و»باب نجات امت«مى‏دانند حكومتهاى جابر جهان را به مبارزه مى‏طلبند و عمل حسين(ع)و يارانش را سرمشق كوشش در راه عدالت و آزادى و استقلال و»اباى از ضيم«مى ‏شمارند.شهادت امام حسين(ع)حماسه شرف و فضيلت و درس ايمان و استقامت و مثل اعلاى فداكارى و حميت در راه كسب خشنودى خداوند است.
    به قول ماربين فيلسوف آلمانى در كتاب سياست اسلامى حركت امام حسين از مكه به كربلا با زنان و فرزندان و استقبال از مرگ تذكارى خونين براى شيعيان بود تا از بنى اميه انتقام بگيرند.هم او گويد: تاريخ كسى را سراغ ندارد كه خود و عزيزترين كسان خود را براى احقاق حق به كام مرگ فرستد جز حسين كبير آن يگانه مردى كه دانست چگونه دولت عظيم و وسيع بنى اميه را متلاشى كند و اركان سلطنت ايشان را فرو ريزد.حادثه طف سرّ بقاى اسلام و موجب درخشندگى و تداوم تاريخ اين شريعت مقدس گرديده است.
  شيخ محسن حويزى آل ابى الحب در قصيده غراى حائريه خود به همين مفهوم اديبانه(از قول امام)اشاره مى ‏كند كه:
    إن كان دين محمد لم يستقم إلا بقتلي يا سيوف خذيني
   اگر دين محمد جز با كشته شدن من استقامت خود را نمى ‏يابد اى شمشيرها مرا فرا گيريد.
   از بعضى اخبار و روايات برمى‏ آيد كه امام حسين(ع)از صلح برادر خود امام حسن(ع)با معاويه راضى نبود ولى به احترام اينكه او برادر بزرگتر است اعتراضى نكرد.اما اين معنى از نظر مسأله امامت در اعتقادات شيعه درست نمى ‏آيد، زيرا بنا به اعتقاد شيعه امام مفترض الطاعه است و اقوال و افعال او بر حسب مصالح امت و خواست الهى صورت مى ‏گيرد و به عبارت ديگر امام معصوم و برى از خطا است و از اين رو مستوجب اعتراض نيست.
    بنا به اخبار و روايات موجود امام حسين(ع)پس از وفات برادرش تا زمانى كه معاويه زنده بود، در ظاهر مخالفتى با معاويه نكرد زيرا بر حسب ظاهر و بنا بر مصلحت با معاويه بيعت كرده بود و اين بيعت اگر چه به معنى شناختن او به عنوان خليفه مسلمين نبود اما به اين معنى بود كه امام در ظاهر مخالفتى با او ندارد و نمى‏ خواهد بر ضد او قيام كند.
    امام اين بيعت ظاهرى و صورى را نمى ‏خواست نقض كند و آن را به صلاح امت نمى ‏دانست.ولى اين امر به معنى موافقت و رضايت آن حضرت با اعمال خلاف حق و خلاف اسلام معاويه نبود، اعمالى از قبيل استلحاق زياد بن ابيه ، كشتن حجر بن عدى كه مردى مسلمان و متقى بود، ناسزاگويى و جسارت او به مقام حضرت امير(ع)، بيعت گرفتن براى پسرش يزيد و صرف بى‏ محابا و بى ‏حساب اموال مسلمين در راه مقاصد سياسى خود.
هنگامى كه معاويه در سال 56 ه.ق. تصميم گرفت كه پسرش يزيد را جانشين خود سازد و در زمان حيات خود براى او از مردم بيعت بگيرد تا مخالفى برايش نماند، از جمله كسانى كه بيعت ايشان بسيار مهم شمرده مى‏ شد، امام حسين(ع)و عبد اللّه بن زبير و عبد الّه بن عمر بودند.اين اشخاص در موقعيتى قرار داشتند كه محل توجه عموم و در نظر عامه شايسته وصول به مقام خلافت بودند.
    هيچ يك از اين سه تن از پيشنهاد معاويه براى بيعت با يزيد استقبال نكردند و به همين جهت معاويه در سفرى كه به مكه و مدينه نمود ابتدا روى خوشى به ايشان نشان نداد اما بعد در ظاهر ايشان را بگرمى پذيرفت و در باطن تهديد كرد كه اگر در هنگام اعلام جانشينى يزيد اظهار مخالفت كنند كشته خواهند شد.با اين تهديد اين سه تن خاموش ماندند بى ‏آنكه اظهار موافقت يا مخالفتى كرده باشند.
    معاويه در سال شصت هجرى از دنيا رفت و پسرش يزيد تصميم گرفت كه از اين سه تن كه در نظر مردم مدعيان خلافت بودند براى خلافت خود بيعت بگيرد و به وليد بن عتبة بن ابى سفيان حاكم مدينه نوشت تا به زور از اين سه تن بيعت بگيرد.
    وليد نتوانست از ايشان بيعت بگيرد و امام و عبد اللّه بن زبير تصميم گرفتند كه از مدينه بيرون بروند و به مكه پناه ببرند زيرا مكه به دستور قرآن نبايد محل فسوق و جدال باشد و هر كس وارد آن شد بايد در امان باشد.به گفته طبرى امام حسين(ع)شب يكشنبه دو روز مانده به آخر ماه رجب سال شصت هجرى از مدينه بيرون شد و بسوى مكه به راه افتاد.فرزندان و برادران و اولاد برادران و تمام اهل بيتش با او همراهى كردند بجز محمد حنفيه كه در مدينه ماند.
سفر امام پنج روز طول كشيد و روز سوم شعبان وارد مكه شد.امام حسين(ع)در مكه مورد توجه عموم قرار گرفت و شخصيت والاى او شخصيت عبد اللّه بن زبير را تحت الشعاع قرار داد چنانكه عبد اللّه بن زبير ناچار شد هر روز با مردم ديگر نزد امام برود.
جماعتى از شيعيان و هواخواهان حضرت على(ع)در كوفه پس از شنيدن خبر مرگ معاويه در منزل سليمان بن صرد خزاعى گرد آمدند و نامه‏اى به امام حسين(ع)نوشتند كه در آن پس از اظهار خوشحالى از مرگ معاويه اظهار داشتند كه امامى ندارند و منتظر قدوم او به كوفه هستند تا شايد خداوند به وسيله او مردم را به دور حق جمع كند.پس از اين نامه، نامه‏ هاى ديگرى هم نوشتند و رسولانى فرستادند و امام را به حركت به سوى كوفه ترغيب كردند.
امام حسين(ع) در پاسخ نامه‏هاى ايشان نامه‏اى نوشت و پسر عم خود مسلم بن عقيل را فرستاد تا از وضع كوفه و احوال مردم آگاهى دهد و اگر اوضاع را مطابق نامه‏ ها و پيغامهايشان يافت او را خبر دهد تا او نيز بسوى ايشان حركت كند.
چون مسلم بن عقيل به كوفه رسيد، مردم زيادى در ابتدا با او بيعت كردند و والى كوفه از طرف يزيد كه نعمان بن بشير نام داشت بر او سخت نگرفت. مسلم به امام حسين(ع)نامه نوشت و گفت كه هر چه زودتر به سمت كوفه حركت كند.هواداران بنى اميه نامه‏اى به يزيد نوشتند و او را از ضعف و سستى نعمان بن بشير در برابر مسلم و اتباع او آگاهى دادند.يزيد پس از مشورت با سرجون كه از موالى معاويه بود، عبيد اللّه بن زياد والى بصره را مأمور كوفه كرد و دستور داد كه مسلم را تعقيب كند تا آنكه يا او را از شهر بيرون كند و يا به قتلش برساند.
عبيد اللّه بن زياد بيدرنگ روانه كوفه گرديد و به تنهايى وارد آن شهر شد و زمام حكومت را به دست گرفت و مردم را با وعده و وعيد به خود جلب كرد.مسلم سرانجام در روز هشتم يا نهم ذى الحجه سال شصت در كوفه خروج كرد و دار الاماره را محاصره كرد.اما اشراف كوفه و رؤساى قبايل كه دل با عبيد اللّه داشتند، افراد طوايف خود را از پيروى از مسلم بر حذر داشتند و در اين كار موفق شدند، چنانكه مسلم تنها ماند و به تفصيلى كه در كتب تاريخ مذكور است گرفتار و كشته شد.
امام حسين(ع)پيش از آنكه از خبر قتل مسلم آگاه گردد عازم خروج از مكه و حركت به سوى كوفه گرديد.عده‏اى از بزرگان قوم از جمله عبد اللّه بن عباس او را اندرز دادند كه در مكه بماند و به كوفه كه مردم آن قابل اطمينان نيستند نرود و حتى عبد اللّه بن عباس پيشنهاد كرد كه بجاى كوفه به يمن برود و از آنجا داعيان و مبلغان خود را به اطراف بفرستد ولى امام هيچ يك از اين پيشنهادها را نپذيرفت و در حركت بسوى كوفه جازم و مصمم ماند.
در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد كه مگر امام با آن همه سابقه و آگاهى كه خود از نزديك به احوال مردم كوفه داشت، خطر غدر و نفاق كوفيان را پيش بينى نمى‏كرد؟
پاسخ آن است كه قطع نظر از مسأله امامت در نظر شيعه كه به موجب آن امام از عواقب امور آگاه‏تر و بصيرتر از مردم ديگر است، امام حسين(ع)حتما عواقب خروج خود را از مكه و رفتنش را به ميان مردم كوفه تصور مى‏ كرد و بهتر از ديگران مى‏ دانست كه چگونه مردم كوفه پدر او را در برابر معاويه تقويت نكردند و چگونه برادرش را تنها گذاشتند و نزديك بود كه او را تسليم معاويه كنند.بنابر اين نامه‏هاى مردم كوفه او را اغفال نمى ‏كرد.او مى‏دانست كه مردم كوفه مى ‏توانستند از حجر بن عدى و ديگران حمايت كنند و حكومت زياد بن ابيه را گردن ننهند و سب امام على(ع) را بر بالاى منابر تحمل نكنند.امام مى ‏دانست كه كوفيان ممكن است به وعده خود وفا نكنند و او را تنها بگذارند.پس چرا به نامه‏ هاى ايشان پاسخ مثبت داد و به مذاكرات ياران و نزديكان خود توجه نكرد و با پاى خود بسوى قتلگاه شتافت؟
پاسخ آن است كه امام حسين(ع)نمى ‏توانست حكومت يزيد بن معاويه را بر مسلمين تحمل كند، چه او را اصلا شايسته خلافت نمى ‏دانست و اطاعت از مردى را كه روزگارش در لهو و لعب و شكار مى‏گذشت و حتى به فسق مشهور بود جايز نمى‏دانست.اشتهار يزيد به فسق چنان بود كه حتى عبيد اللّه بن زياد نيز به آن اقرار داشت.
هنگامى كه يزيد او را در سال 63 مأمور كرد كه به مدينه برود و عبد اللّه بن زبير را در مكه محاصره كند، عبيد اللّه از اين مأموريت سر باز زد و گفت نه! من براى اين فاسق(يعنى يزيد)دو چيز را با هم جمع نمى ‏كنم: قتل حسين فرزند رسول خدا و تاختن به كعبه، و از اين مأموريت عذر خواست.عبد اللّه بن زبير نيز پس از شنيدن شهادت سيد الشهداء(ع) سخنانى ايراد كرد و در ضمن آن گفت: »حسين(ع) كسى نبود كه قرآن را به غناء بدل سازد و گريه از ترس خدا را به حداء(نوعى آواز)مبدل كند و شرب خمر را جانشين روزه و شكار را جايگزين مجالس ذكر خداوند كند«.مقصود ابن زبير كنايه به يزيد بن معاويه و فسوق او بود(كامل، ابن اثير، 98/4، 112)و نيز رسيدن يزيد به مسند خلافت بر خلاف اصول مقرر در اسلام بود و معاويه در حيات خود با زور و تطميع براى او بيعت گرفته بود.خلافت مسلمانان امرى مهم است كه به اعتقاد شيعه بايستى به نص رسول الله (ص)يا امام معصوم(ع)باشد و به اعتقاد اهل سنت بايستى به انتخاب اهل حل و عقد مسلمانان، و از روى اختيار و آزادى باشد و هيچ يك از اين شرايط در خلافت يزيد حاصل نشده بود و اين كار معاويه راه را براى روش سلطنتى و امپراطورى كه در آن حكومت از راه ارث است نه شايستگى، باز مى‏كرد كه بر خلاف اصول و مبانى اسلامى بود.
نيز امام خود را به حق شايسته ‏تر از همه كس براى مقام خلافت مى ‏ديد و نامه‏هاى كوفيان، با آنكه قابل اطمينان نبود، براى او تكليفى شرعى ايجاد مى‏كرد تا با تمام قوا در راه انجاز مقاصد اسلامى بكوشد و هر گونه تعلل را در اين كار مخالف اين وظيفه و تكليف شرعى خود مى‏ دانست.
باز اين سئوال پيش مى ‏آيد كه اگر امام مى ‏دانست خروج او از مكه و رفتنش به كوفه خطرناك است و به اغلب احتمالات موجب قتل و شهادت او خواهد گرديد چرا خود را به مهلكه انداخت؟
در پاسخ بايد گفت كه امام با اين عمل خود مى‏خواست راه فداكارى و»اباى از ضيم«و نرفتن زير بار زور و نيز دفاع از حقيقت و پافشارى در راه عقيده را به ديگران بياموزد.اگر امام اين كار را نمى‏كرد و سر به اطاعت يزيد فرود مى‏آورد و پاسخ نامه ‏هاى كوفيان را نمى ‏داد، چگونه مى‏ توانست سربلند و با افتخار در ميان مردم زندگى كند و در جواب مردمى كه او را نمونه تقوا و مثل اعلاى يك فرد اسلامى مى‏دانستند چه مى‏گفت؟
پس امام مى‏دانست كه كشته خواهد شد و ترجيح داد كه اين امر در بيرون كعبه و مكه صورت گيرد تا توهين و هتك حرمتى به خانه خدا وارد نيايد و حرمت قرآن و اسلام محفوظ بماند.
باز هم سؤالى پيش مى‏آيد كه چرا امام مطابق اندرز عبد اللّه بن عباس به يمن نرفت كه مردم آنجا لااقل سابقه غدر و عهد شكنى نداشتند.پاسخ آن است كه امام مى ‏خواست مخالفت خود را با حكومت جور بنى‏اميه آشكارا بر جهانيان معلوم دارد و اين امر در عراق كه بزرگترين مركز تجمع اسلامى بود و شهرهاى بزرگ كوفه و بصره در آن قرار داشتند بهتر ميسر بود تا در يمن كه دور از مراكز اسلامى بود.
ابن زياد پس از قتل مسلم(ع)مرزهاى عراق را با حجاز بست و فرستاده‏هاى ديگر امام را در كوفه گرفت و كشت و سپاهى را براى گرفتن و كشتن امام حسين(ع)و اصحاب او آماده ساخت.چون خبر شهادت مسلم(ع)و ساير فرستادگان در راه كوفه به گوش امام رسيد روى به همراهان خود كرد و فرمود تا هر كه مى خواهد برگردد و او ايشان را از عهد و ميثاقى كه با او بسته بودند آزاد مى‏ كند.
بسيارى از همراهان او پراكنده شدند و فقط ياران و اهل بيت او كه از مكه با او همراه بودند باقى ماندند.
در بطن عقبه، مردى عرب به او رسيد و او را سوگند داد كه برگردد زيرا اين راهى كه ميرود بسوى شمشيرها و سر نيزه‏ها است.اگر مردمى كه به او نامه نوشته بودند راه را براى او باز مى‏كردند و امر را براى او آماده مى‏ساختند رفتن او وجهى داشت اما اكنون كه اين وضع پيش آمده است رفتن او صلاح نيست.حضرت در پاسخ فرمود: »آنچه تو گفتى بر من پوشيده نيست ولى كسى نمى ‏تواند بر امر خدا غالب شود«.آنگاه از آن محل دور شد.
در منزلى به نام»شراف«، حر بن يزيد رياحى با هزار نفر از سوى حصين بن نمير تميمى كه مأمور حفاظت مرزهاى عراق بود رسيد و گفت مأمور است تا او را پيش عبيد اللّه بن زياد ببرد.امام به او سخت پرخاش كرد و حر گفت او مأمور جنگ نيست و فقط مأمور است كه او را به كوفه ببرد.حضرت خطبه‏اى ايراد فرمود و خود را شناسانيد و نامه‏هاى كوفيان را يادآورى كرد و غدر و نفاق ايشان را متذكر شد و تأكيد فرمود كه يزيد و اتباع او از شيطان اطاعت مى ‏كنند و فساد را آشكار كرده و حدود الهى را به حال تعطيل درآورده‏اند و حرام خدا را حلال و حلال او را حرام ساخته‏اند و قيام او و آمدنش از مكه براى همين امر است.در اين ميان چهار تن از كوفه رسيدند و خبر آوردند كه اشراف كوفه با گرفتن پول و رشوه به مخالفت با امام و موافقت با يزيد برخاسته‏اند و مردم ديگر اگر چه دلهايشان با امام حسين(ع)است اما شمشيرهايشان بسوى او آخته است. نيز خبر آوردند كه قيس بن مسهر فرستاده امام به قتل رسيده است.
البته امام با آنكه خبر شهادت مسلم را شنيده بو باز عازم كوفه بود و شايد اميد مى ‏داشت كه با رفتن او به كوفه هواخواهانش قيام كنند و حكومت ابن زياد را سرنگون سازند.اما با آمدن حر بر ايشان مسلم گرديد كه ابن زياد بر اوضاع مسلط شده است و هواخواهان واقعى او در كوفه بسيار اندك هستند و در حالت اختفا بسر مى ‏برند.به همين جهت از رفتن به كوفه منصرف شد و مى‏خواست به مدينه باز گردد كه حر مانع او گرديد.در اين ميان قاصدى از ابن زياد رسيد كه امام حسين(ع)را در تنگنا بگذارد و او را در فضايى باز كه حصن و پناهگاه و آب نداشته باشد فرود بياورد تا امر بعدى او برسد.
امام بناچار روز پنجشنبه دوم محرم سال شصت و يك هجرى در محلى به نام كربلا فرود آمد و فرداى آن روز عمر بن سعد بن ابى وقاص با چهار هزار تن از سوى عبيد اللّه بن زياد رسيد و مأمور بود كه از امام حسين(ع)براى يزيد بيعت بگيرد.امام حسين(ع)پيشنهاد كرد كه راه را براى او باز بگذارند تا به مدينه باز گردد يا جاى ديگر برود.عمر بن سعد اين پيشنهاد را به ابن زياد فرستاد و او مى‏خواست بپذيرد ولى شمر بن ذى الجوشن مانع شد و گفت اگر امام حسين(ع)را رها كنند نيرو خواهد گرفت و گرفتن بيعت از او ممكن نخواهد شد.
ابن زياد پس از شنيدن سخنان شمر نامه‏اى به عمر بن سعد نوشت و گفت امام حسين(ع)يا بايد تسليم شود و يا كشته شود.فاجعه كربلا از اينجا آغاز مى‏گردد.امام حسين(ع)سر تسليم فرود نياورد و به ياران خود اختيار داد كه شبانه او را ترك كنند و او را تنها بگذارند زيرا او تسليم نخواهد شد و به قتل خواهد رسيد و از اين رو نمى ‏خواهد كه اصحاب به سرنوشت او دچار شوند.اما اصحاب و خويشان او همچنان وفادار ماندند و با دليرى بى‏ مانندى از او دفاع كردند و جان خود را در راه او باختند.شرح شجاعت و جنگ سرسختانه سيدالشهداء(ع)و اصحابش را مى‏توان در تاريخ طبرى(وقايع سال 61 هجرى)ملاحظه كرد.
دفاع دليرانه امام (ع) حيرت انگيز بود.شخصى به نام عبد اللّه بن عمار كه شاهد عينى ماجرا بوده مى‏گويد نديدم مردى كه فرزندان و اهل بيت و يارانش كشته شده باشند، قويتر و مطمئنتر و دليرتر از حسين بن على(ع) كه پيادگان دشمن مانند گوسفند از پيش او مى‏گريختند.اين شجاعت را بازماندگان او نيز از خود نشان دادند و در برابر كسانى كه ايشان را اسير كردند و در مجلس ابن زياد و يزيد - با اينكه در حال اسارت بودند - قوت نفس بى ‏مانندى از خود نشان دادند. نمونه كامل اين قدرتِ اراده و تسلط بر نفس و عدم تسليم، در وجود حضرت زينب (ع)متجلى شد كه پايدارى و سخنان تند و سخت او در برابر ابن زياد معروف است.
عبد اللّه بن زبير با اينكه خود را رقيب امام حسين (ع)مى‏ديد و با اهل بيت رسول الله(ص) عداوت خاصى داشت چون خبر شهادت او را شنيد گفت: »اگر چه خداوند كسى را آگاه نمى‏ كند كه كشته خواهد شد امام حسين مرگ شرافتمندانه را بر زندگى پست ترجيح داد...آنها كسى را كشتند كه طول شب را نماز مى ‏خواند و روزها را روزه مى ‏گرفت و در امر خلافت از آنها سزاوارتر بود و در دين و فضيلت بر ايشان برترى داشت.(تاريخ طبرى، 366/2)
شهادت حضرت سيد الشهداء(ع)و برادران و برادرزادگان و فرزندان و اصحاب بزرگوار او روز دهم ماه محرم سال شصت و يك هجرى رخ داد.زنان و كودكان خاندان رسالت همه به اسارت كوفيان درآمدند.خيمه‏ هاى آنها را آتش زدند و بر جنازه شهدا اسب تاختند و سرهاى شهيدان را از تن‏ها جدا و بر نيزه‏ها كردند.سر امام(ع) را سنان بن انس يا شمر بن ذى الجوشن از تن جدا كرده با سرهاى شهداى ديگر به كوفه نزد عبيد اللّه بن زياد برد.
اعراب بنى اسد بعد از پايان جنگ كربلا تن‏هاى بي‏ سر شهدا را دفن كردند.درباره مدفن سر امام به يقين نمى ‏توان اظهار عقيده كرد، در دمشق و مصر و كربلا مشاهدى به نام»رأس الحسين«زيارتگاه شيعيان است.
حسين بن على(ع)به حكم رسول اللّه(ص)و وصيت برادرش حسن(ع)از روز پنج شنبه 28 صفر سال 50 ه.ق. بعد از شهادت برادر به امامت رسيد و حدود 11 سال اين وظيفه خطير را عهده‏ دار بود.تربت پاكش زيارتگاه شيعيان جهان و ذكر مصيبات و گريه بر مظلوميتش پاك كننده گناهان است.مزار امام حسين(ع)را نخستين بار اعراب بنى اسد مشخص نمودند و پس از آن بارها دستخوش تبديل و تغيير و تخريب و تعمير گرديد تا به سال 767ه.ق. در عهد سلطان اويس ايلخان بناى فعلى روضه مطهره حسينى ساخته شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 11:35  توسط محمد   | 

بسم‏اللَّه‏الرّحمن‏الرّحيم‏

اولاً صميمانه، عميقاً به همه‏ى برادران و خواهران حاضر در اين محفل گرم و صميمى و سرشار از عشق و محبت، به مناسبت ميلاد صديقه‏ى طاهره حضرت فاطمه‏ى زهرا (سلام اللَّه عليها) و همچنين ولادت فرزند پرافتخار و سربلندش، امام عزيزمان (رضوان اللَّه تعالى عليه)تبريك عرض ميكنم و از برادران عزيزى كه با هنرنمائى و برنامه‏هاى خودشان ما را از كوثر محبت اهل‏بيت (عليهم‏السّلام) سيراب كردند - چه خواننده‏هاى عزيز، چه شعرائى كه اين شعرها را سروده بودند - تشكر ميكنم.

حقاً عرصه‏ى محبت اهل‏بيت عرصه‏ى شايسته‏اى براى هنرنمائى است و در ميان اين مجموعه‏ى نور، محبت فاطمه‏ى زهرا (سلام اللَّه عليها). جاى ابراز هنر، ابراز ذوق و ظرافت طبع حقاً و انصافاً همين‏جاست. فاطمه‏ى زهرا (سلام اللَّه عليها) كلمةاللَّهِ پرمضمون و مانند يك درياى ژرف و عميق است. هر چه فكر انسان، ذوق انسان، طبع ظريف صاحبان طبع در اين زمينه كنكاش بيشترى كند، تدبر و تأمل بيشترى كند، گوهرهاى بيشترى به دست خواهد آورد. البته توصيه‏ى هميشگى ما اين است كه ژرف‏پيمائى در اين اقيانوس نور و معنويت به كمك احاديث اهل‏بيت باشد. همانطورى كه در يكى از اشعارى كه آقايان خواندند، اين مضمون بود، كه معرفت اين خاندان هم در اختيار خود اين خاندان است؛ از آنها فرا بگيريم. آنها را معرف خودشان قرار بدهيم. تأمل كنيم، دقت كنيم تا به صورت عميق و ژرفى اين كلمات و اين معانى را بفهميم. شعراى عزيز ما، مداحان و ستايشگران اهل‏بيت (عليهم‏السّلام) كه اين افتخار را دارند كه به كلمات و به روايات اهل بيت مراجعه كنند، تأمل كنند، تدبر كنند، از اهل بصيرت و معرفت براى ژرف‏يابى كمك بگيرند، آن وقت ذوق، طبع لطيف، دقت نظر و كنكاش، صوت خوب و حنجره‏ى توانا را در خدمت اينها قرار دهند. اين يكى از بهترين و شريفترين كارهاست.

در باره‏ى مداحى اهل‏بيت و ستايشگرى اين انوار مقدسه و طيبه، بنده در طول اين ساليان متمادى كه اين جلسه‏ى شريف و عزيز و مغتنم در اينجا تشكيل ميشود، صحبتهاى زيادى كرده‏ام كه تكرار آن صحبتهارا لازم نميدانم، ليكن همين قدر عرض كنم كه هر چه ما جلو ميرويم، نقش ارتباطگيرى با هنر بيشتر آشكار ميشود؛ ارتباط گرفتن با ذهن و دل مخاطبان خود، مردم خود، با كمك ابزار بسيار كارآمد هنر. امروز آن كسانى كه پيامى براى مردم دارند؛ چه پيام رحمانى، چه پيام شيطانى - فرق نميكند - بهترين وسيله‏اى كه در اختيار ميگيرند، وسيله‏ى هنر است. لذا شما مى‏بينيد به كمك هنر، امروز در دنيا باطل‏ترين حرفها را در ذهن يك مجموعه‏ى عظيمى از مردم به صورت حق جلوه ميدهند كه بدون هنر امكان نداشت، اما با هنر و به كمك ابزار هنر اين كار را ميكنند. همين سينما، هنر است؛ همين تلويزيون، هنر است؛ انواع و اقسام شيوه‏هاى هنرى را به كار ميگيرند براى اينكه بتوانند يك پيام باطل را به شكل حق به ذهنها منتقل كنند. بنابراين هنر اينقدر اهميت پيدا كرده است. منتها ما مسلمانها و بخصوص ما شيعيان، امتيازى داريم كه ديگر مليتها و اديان اين امتياز را به قدر ما ندارند و آن عبارت است از اجتماعات دينى كه به شكل روبه‏رو، چهره به چهره، نفس به نفس تشكيل ميشود كه اين را در جاهاى ديگر دنيا و در اديان ديگر كمتر ميشود پيدا كرد. هست؛ نه به اين قوّت، نه به اين وسعت، نه به اين تأثيرگذارى و محتواهاى راقى. فرض بفرمائيد براى كسانى كه با زبان قرآن آشنا هستند، آيات كريمه‏ى قرآن با صوت خوشى روبه‏رو تلاوت شود. اين تأثيرش تأثير بسيار بالائى است. ماجراى مدح‏خوانى و ستايشگرى مداحان ما از اين باب است؛ استخدام هنر براى انتقال مفاهيم والا و باارزش كه تا اعماق جان مخاطب نفوذ كند. اين يك وسيله است، اين يك ابزار بسيار باارزش است. ابزار است، اما آنقدر اين ابزار وزن پيدا ميكند كه گاهى به قدر خودِ محتوا اهميت پيدا ميكند؛ چون اگر نباشد، محتوا قابل انتقال به دلها نيست. مداحىِ شما از اين قبيل است. هر چه هنرمندانه‏تر باشد، از ابزار هنر، از صوت خوش، حنجره‏ى خوب برخوردار باشد، بهتر است و هر چه محتوا - آنچه كه ميخوانيم - آموزنده‏تر باشد، براى مخاطب قابل فهم‏تر باشد، درس آموزتر باشد، از جهت مديريت فكرىِ مخاطبتان تازه‏تر و با طراوت‏تر باشد، ارزشش بيشتر است. البته با توجه به همان مطلبى كه اول عرض كرديم، يعنى در چهارچوب تعاليم و معارف اهل‏بيت. لذا بازى كردن با مسئله‏ى مداحى سزاوار نيست. مداحى را به صورت يك كار صرفاً سطحى، شكلى، ظاهرى در آوردن، آن را عبارةٌاخراى تقليد از يك كار مبتذل غربى قرار دادن، هيچ جائز نيست. اين را توجه بكنند، بخصوص جوانها كه توى اين صراط وارد ميشوند. هيچ اشكالى ندارد كه از شعرى با زبان مردم استفاه شود، ليكن با مضمون درست، با مضمون صحيح. اگر چنانچه مداح و خواننده ما و ستايش‏گر اهل بيت (عليهم‏السّلام) از كسانى كه خودشان غرق در حيرت و بدبختى‏اند - وادى هنرى غرب، بخصوص هنر موسيقى‏شان كه به ابتذال كشانده شده - و در وادى حيرت و سردرگمى شيطانى و نه حيرت رحمانى هستند، اين كار شريف و پاكيزه و مقدس را الگوگيرى كرد، اين كار ناسزاوار است؛ كار ناشايستى است.

و نكته‏ى ديگرى كه اين را هم ما دائماً تذكر داده‏ايم، باز هم عرض ميكنيم، اين است كه محتواها را محتوائى قرار بدهيد كه مخاطب شما استفاده كند؛ يا يك منقبت قابل فهمى، يا يك فضيلت برانگيزاننده‏اى از اهل‏بيت (عليهم‏السّلام) باشد كه اعتقاد و ايمان انسان را محكم كند. شما ببينيد مداحان اهل‏بيت (عليهم‏السّلام) در دوران حيات معصومين (عليهم‏السّلام) بر روى چه چيزهائى تكيه ميكردند. شعر دعبل، شعر كميت، شعر فرزدق - اين شعرهائى كه ائمه (عليهم‏السّلام) اينها را تشويق كردند - بر روى چه چيزهائى تكيه ميكردند. شما نگاه كنيد ببينيد محتواى اين اشعار يا عبارت است از اثبات حقانيت اهل‏بيت با دليل، با استدلال - استدلالى كه در كسوت زيبا و لطيف شعر خودش را نشان ميدهد. شعر دعبل را نگاه كنيد - يا بيان فضائل اهل‏بيت (عليهم‏السّلام)؛ همينى كه امروز در شعر اين خوانندگان عزيز ما هم چند بار تكرار شد. اشاره‏ى به ماجراى هل اتى، اشاره‏ى به ماجراى مباهله، اشاره‏ى به تعبيرات پيامبر مكرم نسبت به فاطمه‏ى زهرا (سلام اللَّه عليها)، يا بيان درسهائى كه از زندگى آن بزرگواران ميشود گرفت كه نمونه‏ى شيرينِ كاملِ نزديك به زمانِ خودمان، شعرهائى است كه در دوره‏ى انقلاب - دوره‏ى اوج نهضت در سال 56 و 57 - در محرم، دسته‏جات سينه‏زنى، به ابتكار خودِ مداحان، خودِ مرثيه‏سرايان، خود را نشان داد. دسته‏ى سينه‏زنى توى بازار، توى خيابان سينه ميزد، نوحه ميخواند، ليكن هر كسى مى‏شنيد، ميفهميد كه امروز بايد چه كار كند؛ امروز بايد در كدام جهت حركت كند.

وقتى شما اين هنر را - هنر صوت و لحن و آهنگ و شعر را كه كار شما مجموعه‏اى از چندين هنر است - در خدمت اين معانى قرار دهيد كه يا اثبات حقانيت اهل‏بيت را ميكند، يا فضائل و مناقب اهل‏بيت را ميگويد كه دل شنونده را روشن ميكند، يا معارف اهل‏بيت را تفهيم ميكند و راه زندگى را براى مخاطب شما روشن ميكند، آن‏وقت اين بالاترين ارزش را پيدا ميكند؛ آن وقت يك برنامه‏ى مداحى شما به قدر چند ساعت سخنرانى و درس استدلالى ارزش پيدا ميكند.

مسئله فقط تحريك احساسات نيست؛ هدايت ذهنهاست. البته امروز خوشبختانه من مى‏بينم كه هم در اين جلسه، هم در جلسات عزادارى و مناسبتهائى كه مداحان عزيز مى‏آيند ميخوانند، الحمد للَّه توجهات خوبى در اين سالها پيدا شده، ليكن ظرفيت، خيلى ظرفيت عظيمى است. شما جوانهائى كه اهل خواندن و سرودن و بيان كردن و برنامه اجرا كردن هستيد، به نياز امروز جامعه‏ى اسلامى نگاه كنيد، ببينيد چقدر ملت ما، جوانها و جامعه‏ى ما در كشاكش طوفانهاى گوناگونِ تهاجم سياسى و فرهنگى و انواع و اقسام تلقينات و تبليغات، به نگاه نو، به روحيه‏ى سرشار از اميد، به دل لبالب از اطمينانِ به آينده، فهميدن راه روشن احتياج دارد. اين را همه بايد انجام دهند؛ هر كسى به يك نحوى. و شما ميتوانيد سهم وافرى در اين زمينه داشته باشيد. به هر حال، مجموعه‏هاى اساتيد و پيشكسوتهاى مداحى ميتوانند كارهاى خوبى انجام دهند، اميدواريم ان‏شاءاللَّه انجام دهند.

يك نقطه‏ى اساسى هم اين است كه ما وضعيت كنونى انقلاب را همواره هم در ياد خودمان داشته باشيم، هم در حوزه‏ى شعاع گفتارى خودمان، تأثير نفس خودمان را به ياد ديگران بياوريم. عزيزان من! انقلاب يك حادثه در تاريخ ايران فقط نبود؛ اين يك حادثه در تاريخ جهان و در تاريخ بشريت بود. بر روى اين نكته من تكيه و تأكيد ميكنم - اين شعار نيست، اين تدقيق در يك حقيقت است - كه اين يك حادثه در تاريخ بشريت است. هر چه زمان بيشتر بگذرد، بيشتر اين حقيقت روشن خواهد شد. اينجور نبود كه حالا در كشورى نظامهاى طاغوتى و فاسد بودند، بعد به يك نظام اسلامى تبديل شد. البته اين بود؛ اما فقط اين نبود. از لحاظ اعتقادى و معنوى، قرنهاست كه دنيا را بعمد به سمت نگاه مادى و فهم مادىِ زندگى و عالم پيش ميبردند، الان هم دارند پيش ميبرند. اين انقلاب در مقابل اين موج عظيمى كه با همه‏ى قدرت مادى آن را دائم تشديد ميكردند، آمد ايستاد و ضربه زد. انقلاب با مطرح كردن عَلمِ معنويت، با آن حركتى كه ترك‏تازانه به پيش ميبردند، به آن حركت لطمه وارد آورد و او را كند كرد. امروز شما مى‏بينيد در همان كشورهائى كه مهد گرايش ماديگرى بود، گرايشهاى معنوى به شكلهاى مختلفى بروز كرده؛ يعنى طلب معنويت، عشق به معنويت، شوق و گرايش به معنويت در آنجا در بين جوانهايشان به وجود آمده - البته اين معنويت را وقتى نميتوانند درست اداره كنند، مديريت كنند، گرايشهاى انحرافى به وجود مى‏آيد؛ عرفانهاى قلابى، معنويتهاى دروغين. و شيادانى هم هستند كه نقش مى‏آفرينند - كه اگر توى اين شرائط اسلام و مكتب اهل‏بيت (عليهم‏السّلام) بتواند خود را به قلب امپراتورى مادى غرب برساند، آنجا طالب دارد، مستمع دارد، علاقه‏مند دارد. و اين امروز در دنيا محسوس و مسلم است. اينى كه مى‏بينيد عليه اسلام اين همه حمله ميكنند، به نام مبارك پيغمبر اعظم (صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم) به مصداق قول مولوى:

مه فشاند نور و سگ عوعو كند

هر كسى بر طينت خود ميتند

بر طينت خودشان مى‏تنند نسبت به نام مبارك آن بزرگوار. اين، حادثه‏ى جديدى را به وجود آورده كه نفوذ اين نام در دنيا بيشتر شده؛ حضورش قويتر شده؛ جاذبه‏اش براى دل جوانها مضاعف شده و همين، گردانندگان استكبار را دستپاچه كرده كه عوامل و مزدورانشان را وادار ميكند كه هر روز به يك نحوى عكس‏العمل نشان ميدهند كه اين نشان‏دهنده‏ى هزيمت آنهاست. اين از جنبه‏ى معنوى.

از جنبه‏ى سياسى اين است كه از دورانى كه مسئله‏ى استعمار در دنيا شروع شد - يعنى از قرن نوزدهم - كه آرام آرام از حدود دويست سال قبل تقريباً مسئله‏ى استعمار يعنى دست‏اندازى به كشورهاى ديگر از سوى قدرتهائى كه ميتوانستند دست‏اندازى كنند، شروع شد، نظام سلطه سر كار آمد؛ يعنى دنيا تقسيم شود به دو بخش؛ يك بخشِ گردن‏كلفت و زورگو و سلطه‏گر، يك بخشِ ضعيف و توسرى خور و سلطه‏پذير. انقلاب اسلامى شما در مقابل اين حركتى كه به حركت طبيعى دنياى سياست تبديل شده بود، ايستاد. اينى كه شما مى‏بينيد امروز در خيلى از كشورها صداى مرگ بر آمريكا بلند ميشود، اين چيز جديدى است؛ اين مخلوق حركت ملت ايران است. چنين چيزى وجود نداشت. اينى كه شما مى‏بينيد امروز در همه‏ى دنيا، چه در كشورهاى اسلامى، چه حتّى در كشورهاى اروپائى، سياست آمريكائى منفورترينِ سياستها و سران كشور آمريكا منفورترينِ سياستمداران دنيا هستند، اين ناشى از اين حركت عظيم ملت ايران است. اينجا بود كه اول، شاخِ ابرقدرتىِ ابرقدرتها را شكست، نظام سلطه را به چالش طلبيد. چرا؟ چرا قدرتهاى بزرگ مثل آمريكا و ديگران با كشورهائى كه هميشه سلطه‏پذير بودند، بايد از موضع قدرت حرف بزنند؟ توى ايرانِ خود ما سران ذليلِ روسياهِ رژيم طاغوت، براى تصميم‏گيريهاى مهمشان اقدام نميكردند، مگر اينكه قبلاً با سفير آمريكا و سفير انگليس در ايران مشورت كنند. چرا؟ چرا يك ملت با توانائيهاى خود، با ذخائر فرهنگى و مادى و معنوى خود، بايستى تابع و تسليم يك قدرت بيگانه شود؟ چرا؟ اين «چرا» را اول، انقلاب اسلامى گفت.

حالا اين، دو نمونه از تأثيرى كه انقلاب شما ملت ايران از جنبه‏ى معنوى و از جنبه‏ى سياسى در حركت عمومى جهان و نه فقط در تاريخ ايران، باقى گذاشته. اين دو نمونه، نمونه‏هاى ديگرى هم دارد كه حالا وقت تفصيلش نيست.

اين اقدام بزرگ انجام گرفت، دشمنى‏ها هم با او شروع شد؛ مقاومت متقابل هم شروع شد. رهبرىِ شگفت‏آور امام بزرگوار در سخت‏ترين دورانها توانست اين حركت را با كمال قدرت حفظ كند و پيش ببرد و پيش ببرد. ملت ايران، جوانان اين كشور، حقيقتاً سخن امام بزرگوارشان را نيوشيدند؛ از دل و جان آن سخن را پذيرفتند، فهميدند و دنبال كردند. خيلى هم تلاش شد كه مردم را منحرف كنند، منصرف كنند، راهشان را عوض كنند، باورشان را بگيرند، نشد؛ تا حالا نشده، بعد از اين هم ان‏شاءاللَّه نخواهد شد. اين حركت ادامه پيدا كرده و اين دشمنيها هم روز به روز به شكلهاى مختلف وجود داشته. ما مثل آن دونده‏اى هستيم كه به طرف مقصدى دارد حركت ميكند، ولى عده‏اى نميخواهند او برسد و دائم سر راهش مانع درست ميكنند؛ از رو مانع‏ها ميپرد، هى سنگ بهش ميزنند، هى او را ملامت ميكنند؛ از اطراف به او فرياد ميزنند: نرو، نميرسى، فايده‏اى ندارد؛ او هم گوشش بدهكار نيست؛ زخمها را ميخورد، دردها را تحمل ميكند؛ اما راه خودش را ادامه ميدهد و ميرسد. ملت ايران مثل يك چنين دونده‏ى قهرمانى تا امروز عمل كرده؛ پيش رفته.

خوب، در يك چنين وضعيتى، دلسوزان اين كشور، دلسوزان اين ملت، علاقه‏مندان به آرمانهاى اسلامى و انقلابى و مكتب اهل‏بيت (عليهم‏السّلام) وظيفه‏ى‏شان چيست؟ همه وظيفه دارند اين راه را براى روندگان، يعنى براى ملت ايران تسهيل كنند. سياستمدارها يك جور، دولتمردان يك جور، علماى دين يك جور، دانشمندانِ دانشگاه‏ها يك جور، روشنفكران يك جور، قشرهاى مختلف يك جور. يكى از اثرگذارترين‏ها هم اين جامعه‏ى گويندگان مذهبى، سرايندگان مذهبى، پرچمداران عشقِ به اهل‏بيت (عليهم‏السّلام) كه در شادى و عزاى اهل‏بيت دلها را به آنها نزديك ميكنند، هستند.

آنچه كه امروز لازم است، اين است كه همه اين وظيفه را بشناسند، بدانند كه ما كجا هستيم. يك عده‏اى غفلت ميكنند، نميفهمند كه ما اين همه حركت كرده‏ايم، پيش آمده‏ايم؛ نميفهمند كه ما هنوز راه طولانى‏اى در پيش داريم؛ نميفهمند كه ما دشمن داريم، دشمن از تنبلى ما، از غفلت ما، از اختلاف ما، سوء استفاده ميكند. مخاطب بيشتر اين حرف شخصيتهاى مطرح جامعه - سياسى و فرهنگى و غيره - هستند كه بايد مراقب حرف زدنهاى خودشان، مراقب نوشتنهاى خودشان، مراقب موضع‏گيريهاى خودشان باشند. اتحاد و اتفاقى كه رمزِ همه‏ى پيشرفتها و پيروزيهاست، امروز بيشتر از همه براى اين كشور لازم است. مسئولين كشور هم واقعاً دارند زحمت ميكشند، حقيقتاً دارند زحمت ميكشند. دولت، مسئولين، مديران بخشهاى مختلف، تلاش ميكنند. اگر كسى ايراد و انتقادى هم دارد، نبايد آن را جورى مطرح كند كه اين مديرى كه در تلاش هست براى اينكه كار را بهتر انجام دهد، او را تضعيف كند. اختلافات غالباً از هوسهاى نفسانى بر ميخيزد. اگر كسى بگويد اين عمل من كه اختلاف‏انگيز بود، تفرقه‏انگيز بود، براى خداست، اين را باور نكنيد. تفرقه‏ى بين مؤمنين كارِ خدائى نيست، براى هدفِ خدائى انجام نميگيرد؛ كار شيطانى است؛ كار شيطانى است. ايجاد بغضاء و كينه بين مؤمنين، فضاى اختلاف را به وجود آوردن، اين كار شيطان است، كار خدائى نيست. كار خدائى همدلى است. يك نفر يك كارى دارد، مسئوليتى را بر عهده گرفته، ديگران بايد كمك كنند تا كار را خوب انجام دهد. اگر ضعفى داشت، به او تذكر دهند؛ اما نگذارند او تضعيف شود. اين كسى كه اين عَلم را بر دوش كشيده، بلند كرده، همه بايد كمكش كنند؛ يكى عرقش را پاك ميكند، يكى بادش ميزند. اگر ديدند كه در نگه داشتن عَلم دارد اشتباه ميكند، راهش اين نيست كه يك مشتى هم به پشتش بزنند، خودِ او و عَلم را سرنگون كنند. راهش اين است كه كمكش كنند اين اشكال برطرف شود؛ اين نكته را بايد همه توجه كنند، بخصوص كسانى كه در عرصه‏ى سياست و در عرصه‏ى فرهنگ و در عرصه‏ى رسانه و در عرصه‏هاى گوناگون نقش و حضورى دارند.

پروردگارا! به محمد و آل محمد تو را سوگند ميدهيم ما را از شناسندگان و دوستداران و ارادتمندانِ اهل‏بيت (عليهم‏السّلام) قرار بده؛ ما را با اين ايمان و اعتقاد زنده بدار و با اين ايمان و اعتقاد بميران؛ ما را در دنيا و آخرت از آنها جدا مفرما. پروردگارا! وظائف ما را براى ما تسهيل بگردان؛ آنچه كه از ما سؤال خواهى كرد، ما را بر انجام آن موفق بدار؛ قلب مقدس ولى‏عصر را از ما راضى و خشنود گردان.

والسّلام عليكم و رحمةاللَّه‏
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 16:56  توسط محمد   | 

كانوني‌ترين عبادت تاريخ، عبادت سيد الشهدا(ع) در روز عاشورا است

در قوس صعود نیز معصومين(ع) تنها مجرای جریان عبودیت و بندگی خدای متعال هستند. تنها راه بندگی و عبودیّت خداوند، تولی و تسلیم در مقابل ولایت ایشان است. با تولی به این انوار مقدس است که خداوند پرستیده میشود و این نیز به نوبۀ خود اراده و مشیت الهی است. لذا در روایات داریم که: «بِنا عُبِدَ اللهُ و بِنا عُرِفَ اللهُ»

گروه فرهنگی- عاشورا چشمه همیشه جاری است که فرد، جامعه و تاریخ را سیراب ساخته و می‌سازد. مکتب استوار بر حقایقیاست که ساختن و ساخته شدن را می آموزد. اقیانوس ژرفی است که گوهرهای بی‌بدیل دارد. هرچند تاکنون پرده هایی از سیمای تابناک این حقیقت همیشه جاوید کنار زده شده و هر روز می شود، اما بشریت برای دست یافتن به مسیر سلوک به تحقیق و پژوهش در این واقعه محتاج است.

آنچه پیش رو دارید مقدمه ای است که حجت الاسلام والمسلمین سید محمدمهدی میرباقری در ابتدای سلسله جلسات آموزش تحقیقاتی «تحلیل قیام ابا عبدالله الحسین(ع)» درمدرسه علمیه امام حسن مجتبی(ع) بیان کرده اند که به مناسبت هفتمین روز شهادت امام حسین(ع) و اصحاب گرانقدر ایشان تقدیم می‌گردد.

فصل اول: ضرورت و جايگاه عاشوراپژوهي

مقدمه

يكي از مهم‌ترين وقايع تاريخ ـچه در جزئيّات واقعه و چه در کلان و تحليل آنـ بدون ترديد قيام حضرت سيدالشهدا(علیه‌السلام) و ابعاد شخصيتي و آثار حركتي آن بزرگوار بوده است. تلاش برای تحليل قيام عظيم عاشورا نزد پيروان مكتب اهل بيت(علیهم‌السلام) همواره جايگاه خاصّي داشته است و به اعتراف بسياري از جامعه‌شناسان، يكي از اركان اصلي پابرجايي مكتب اهل بيت(علیهم‌السلام) تأثيرات پيدا و پنهان عاشوراست. با تمام اين اوصاف و با وجود صدها سال تلاش محققان مكتب اهل بيت(علیهم‌السلام) براي واكاوي هر چه عميق‌تر واقعه عاشورا، يكي از خلأهاي اصلي تحليل، عدم شکل‌گيري يک حوزه تحقيقي مقنن و پويا در شناخت ابعاد عاشوراست. به طوری که هنوز سطوح رويين و لايه‌هاي باطني این حادثه عظیم در پژوهش‌هاي ما شناسايي و طبقه‌بندي نشده اند، بنابراین نمی‌توان يك جريان علمي و سپس اجتماعي بزرگ را در ذيل عاشورا به طور کامل شناخت و از آن در خدمت دين بهره برد.

از اصلي‌ترين عوامل پويايي و کمال فقه اصغر (علم به احكام شرعي) در مقابل فقه اكبر (علم به اصول اعتقادي) همين تلاش براي هر چه قاعده‏مند‌تر شدن جريان علمي پويندگان آن است. اگرچه كم و بيش در حوزه‌هايي از اعتقادات مثل شناخت خدا و صفات او نیز در حوزه‌هاي کلامي و فلسفي تلاشهايي صورت پذيرفته است، اما هر چه به لايه‌هاي ديگر اعتقادي نزديک مي‌شويم، كمتر به آن ژرف‌انديشي‌ها بر مي‌خوريم. مثلاً می‌دانیم که مقام ولايت و اثرات آن و همين‏طور صاحبان اين مقام كه همانا 14 نور پاك معصوم(علیهم‌السلام) هستند، داراي جايگاهي بسيار پراهميت و تأثيرگذار در شناخت حقايق دين هستند اما کم‌کاري در بازشناخت عالمانه و برپايي حوزه‌هاي فقيهانه در منظومه اعتقادي مي‌تواند تأثيرات نامطلوبي در طي کردن گردنه‌هاي صعب‌العبور آينده بگذارد.

تفقه در باب شخصيت سيد الشهدا(علیه‌السلام) و ولايتي كه آن حضرت نسبت به تاريخ و بلكه همه عوالم اعمال كرده‌اند، حتماً از فقه موجود سنگين‌تر خواهد بود و نيازمند ادق جهد و كوشش هاست. كشاندن عرصه تفقه ديني به جايي كه در محوري ترين «عبادت» و كانوني ترين «فعل» تاريخ دقت کند نباید كاري سطحي، عادي و دم‌دستي تلقي شود.

1 ـ‌ چشم‏انداز عاشورا پژوهي

هر تلاش علمي، بضاعتی را مي‏طلبد كه بايد تدريجاً حاصل شود. در حوزه های علمیه و از بدو شروع تحصيل علوم ديني بايد اين موضوع را در ذهن پروراند تا در آينده از ثمرات اين توجه مدام فكري بهره‏مند شد و به مدد الهي به سطوح مغفول اين قيام عظيم دست یافت. البته لازمه این کار همچنان تمسک به روش تحقیق و جد و جهد فقیهانه ای است که در حوزه های علمیه شیعی متداول است.

1/1 ـ پيشينه عاشورا پژوهي

در گذشته علماي شيعه تلاش‌هايی در این زمینه انجام داده‌اند كه مي‏توان آنها را به 3 دسته تقسيم كرد:

1ـ كتب تاريخ عاشورا و اوضاع قبل و بعد آن که مهمترين آنها مقاتل و پس از آن كتبي هستند كه در خصوص اوضاع زمانه عاشوراي امام حسين(علیه‌السلام) جمع آوري شده‌اند و وضعیت قيام‌هاي خونخواهي عاشورا را نيز در بر مي‏گيرد.

2ـ بخشی از معارف اهل بيت(علیهم‌السلام) و مجامع روايي؛ مثل كتاب شريف كامل الزيارات، بخشی از بحار الانوار علاّمه مجلسي (ره) يا كتاب شريف كافي كه به گستره اين معارف به طور مفصل باید پرداخت.

3ـ بحث های تحلیلی قیام عاشورا؛ تحليل‌هايي كه گه‌گاه در نوع خود بسيار مفيد هستند، اما معمولاً پشتوانه فقهی ندارند، لذا داراي نگاهي جامع به مقامات تكويني اولياء خدا تا جريان ولايت ايشان در بستر تاريخ و جامعه نيستند.

2/1 ـ گذري بر آيندۀ عاشورا پژوهي

می دانیم كارهاي زيادي انجام نشده است مثل تفقه در ولايت الهيه و شئون آن؛ اينكه جريان ولايت الهيه در عالم تكوين و سپس تاريخ و جامعه (تكوين، تاريخ، جامعه) چگونه اتفاق مي‏افتد. وسپس به شناخت تصرّفات و عبادت‌هاي اولياء معصومین((علیهم‌السلام)) خواهيم رسيد كه عاشورا از مهمترين آنهاست. شايد كانوني‌ترين عبادت تاريخ كه مبدا تصرف در تكوين و تاريخ و جامعه قرار گرفته است، عبادت سيد الشهدا در روز عاشورا باشد.

تحليل عاشورا، تحليل واقعه اي با چنين گستره و ابعادي است و بدون شناخت شأن ولايت الهيه و ولايت معصومين(علیه‌السلام)، همچنين جايگاه ايشان در نظام خلقت کامل نيست. اگر عبادت سيدالشهدا(علیه‌السلام) را اين‌چنين تاريخ‌ساز و محوری معرفي كنيم، بدون شناخت صحيح از جبهه حق و باطل و به تبع آن نحوه درگيري آنها با يكديگر نيز نمي‏توان پا در اين وادي نهاد؛ زیرا حادثه عاشورا يكي از محوري ترين كانون‌هاي درگيري حق و باطل است و بدون شناخت اين شأن نمي‏توان به تحليل عاشورا پرداخت. رابطه باطني سيد الشهدا(علیه‌السلام) با خداي متعال، رابطه سيدالشهدا(علیه‌السلام) با عوالم ملكوت، جماد و نبات نيز بايد بررسي شود و بدون مجموعۀ اين شناخت‌ها نمي‏توان عاشورا را تحليل كرد و فهميد چه اهدافي داشته است، چگونه در عالم واقع شده است؛ چه مقدمات و نتايجي داشته است. تكليف ما با چنين حادثه عظيمي چيست و جويندگان معارف اهل بيت(علیهم‌السلام) كه در اين نقطه از تاريخ مشغول به انجام رسالت خود هستند چه مسئوليتي دارند.

سرفصل‌هاي کلّي تحليل قيام عاشورا

بطور خلاصه تحليل قيام عاشورا دو سرفصل كلي دارد:

الف ـ تحليل واقعه عاشورا؛

که در 3 محور كلي بررسي مي‏شود.

اول: معرفت نسبت به ولي خداوند: كه مسائلي همچون ارتباط معصومين(علیهم‌السلام) با خداوند متعال، جايگاه ايشان در نظام خلقت و نسبت ايشان با بقيه نظام خلقت و مخلوقات را شامل مي‌شود.

دوّم: جايگاه فعل معصومين(علیهم‌السلام) در نظام خلقت: كه مسائلي همچون ارتباط فعل معصوم با عبوديت، دايره تصرّفات اين فعل در عالم خلقت است و تحليل عاشورا به عنوان فعل معصوم در زمان و مكان، و حتي فلسفه تاريخ، حق و باطل و نسبت عاشورا و ظهور را از این زاویه باید بررسی کرد.

سوّم: مطالعه تطبيقي این معارف در تاريخ عاشورا.

ب- چگونگي بهره‏مندي از عاشورا

عاشورا محل بروز بلاها و كربات عظيم است. لذا بهره‏مندي از عاشورا ريشه در بهره‏مندي از اين ابتلائات عظيم دارد. بعضي از پيش‌نيازهاي بهره‏مندي از اين بلاي عظيم را مي‏توان بطور خلاصه اين‏گونه فهرست كرد:

معناي بلاء ولي ا...، رضا و سلوك عباد با آن و همين‏طور نقش سلوك با اين بلا در تهذيب فردي و جمعي و تاریخیِ عالم.

3/1 ـ برنامه‏ريزي براي عاشورا پژوهي

شكل‏گيري يك جريان پژوهشي جديد، آن هم با قاعده‌مندي خاصی همچون جريان فقاهت شيعه، نيازمند شکل‌گيري يک جريان گسترده، هم در كمّيت وهم در كيفيت است. لذا از حيث مديريت پژوهش، حتماً به دورنما و برنامه آموزشي و پرورشي روشن و قابل هدايتي نیازمند است كه به تربيت مناسب سرمايه انساني منجر شود و در نهايت اين مجموعه و موضوع تفقه آن به يکي از موضوعات تفقه شيعه تبديل گردد.

سطوح فعاليت چنين پژوهشگاهي را مي‏توان به 3سطح تقسيم كرد:

اول: آموزش دستاوردهاي گذشتگان در اين حوزه، و تدوين و انتظام دوباره آنها بر اساس ضرورت‌هاي جديد؛ اهم دستاوردهاي ما در حوزه شناخت ولايت معصومين و عاشوراشناسي، مجموعه روايي، زيارات و تفاسير روايي است كه با محوريت جايگاه اهل بيت(علیهم‌السلام) تاليف شده‌اند.

دوّم: مطالعات تطبيقي منابع و انديشه‌اي كه در تحليل عاشورا ايجاد و گسترش یافته است.

سوّم: ورود به يك فعاليت گسترده، دامنه دار و به تبع زمان‌بر و گروهي كه حتماً بايد از همين ابتدا آغاز شود.

فصل دوّم: گذري بر مباني عاشورا‌پژوهي

عاشورا مرحله‌اي از اقامه كلمه توحيد و بناي بيت نبوّت است، پس باید آن را در ارتباط با بقيه اركان توحيد تفسير نمود در این صورت می‌توان دریافت كه چرا اين واقعه و با اين كيفيت اتفاق افتاده است.

و با توجه به آنچه در فصل قبل نيز توضيح داده شد، تحليل قيام عاشورا را باید از طریق محورهاي آن دنبال کرد که به صورت خلاصه تقديم مي‌گردد:

1- مبادي و مباني تحليل قيام عاشورا

1/1 ـ پايگاه امامت در فلسفه خلقت

اولین مسئله‌ای که برای ورود به تفسیر عاشورا به آن نیازمندیم، ارائه همان نقشۀ جامعی است که عاشورا در درون آن و بخاطر تکمیل شدن آن رخ داده است. عاشورا فعل معصومين(علیهم‌السلام) است و شناخت شأن، مقام و موقعيت ايشان ضروری‌ترین امریست که برای تحلیل عاشورا به آن نیازمندیم ؛ زيرا افعالی كه از معصومين(علیهم‌السلام) صادر می‌شود متناسب با جایگاهی است که آن بزرگواران در نظام خلقت دارند نمي‌توان بدون معرفت نسبت به ابعاد وجودي‌ ايشان، فعل آنها را تحليل كرد. ممكن است ادعا شود در امور عادي،‌ همۀ ابعاد وجودي ايشان بروز نکرده است (كه البته اين نيز در جاي خود جاي تأمل و دقت دارد و به سادگي قابل قبول نيست) امّا بي‌ترديد در مثل حادثه عاشورا، اهل‌بيت(علیهم‌السلام) با تمام ابعاد وجوديشان حضور دارند.

براساس عقايد مسلّم شيعه، امام شخصيتي است كه محيط به همه ابعاد عالم است؛ ملكوت عالم در اختيار اوست و به دنبال ايشان حركت مي‌كند. وقتي فعلي را قصد مي‌کنند، ملائكه مقرب در خدمت ايشانند و اعمال خود را با ايشان تنظيم مي‌كنند. اراده امام، ملكوت عالم را تحت تأثير قرار مي‌دهد. واسطه فيض حضرت حق است، خلقت تحت اشراف اوست، ولايت بر خلق دارد و امور خلايق به او تفويض شده است. آيا بدون در نظر گرفتن ابعاد وجودي چنين شخصيتي مي‌توان به تحليل فعل او پرداخت؟ اگر امام را در حد يك عالمِِ عادل، يك انسان مقدس و يا يك سياستمدار پخته تنزّل دهيم، نمی‌توانیم فعل ایشان را تحلیل کنیم.

البته می‌دانیم که در مقام تحلیل، از شناخت اعماق افعال آن بزرگواران به دور هستیم، چرا كه اصولاً امكان احاطۀ بر فعل معصوم برای کسانی که مادون ایشان هستند محال است و به طریق اولی احاطۀ بر حقيقت آن نیز برای آنان مقدور نیست. ولي با تلاش مقنن تناسبي بين شناخت ما و ابعاد وجودي معصومين(علیهم‌السلام) برقرار خواهد ‌شد که متناسب با «تولي» و «ظرفيتِ ايماني» ما مي‌باشد. یعنی متناسب با درجات ايمان و تولّايي كه پيدا مي‌كنيم، انوار ايشان در وجودمان نازل مي‌شود و عارف به مقام و فعل ايشان مي‌شويم. پس بايد همۀ ابعاد وجودي‌اي كه براي معصوم بر‌شمرده شده است و معرفت نسبت به آن متوقع است را در نظر گرفت و متناسب با ظرفيت معرفت به تحليل پرداخت.

به طور خلاصه میتوان گفت که برای تحلیل پایگاه معصومين(ع) در نظام خلقت باید این طبقات را جستجو کرد:

اول: نسبت معصومین (خلافت و ولایت) با خداي متعال(توحید و الوهیّت)

معصومين(ع) در قوس نزول واسطه و مجرای جریان الوهیّت در کلّ عالم خلقت هستند و خداوند متعال اراده نموده‌اند که در عالم هیچ مجرای فیض مستقیمی رو به خداوند الّا به واسطه ایشان موجود نباشد و هیچ نور الهی بدون عبور از حجاب نورانی اهل‌بیت بر هیچ مخلوقی ساطع نشود. این چهارده نور پاک تنها مجرای جریان اسماء و صفات الهی در عالم خلقت هستند و این نه از سر این است که خداوند قادر بر سریان و جریان مستقیم و یا چند مجرایی جریان الوهیّت خود نباشد، بلکه اینگونه بودن جریان الوهیّت در عالم خود مشیت و ارادۀ الهی است و لذا تنها ایشان ارکان توحید هستند.

دوم: نسبت ولایت و خلافت ایشان با نظام خلقت و مخلوقات (عبوديت)

در قوس صعود نیز معصومين(ع) تنها مجرای جریان عبودیت و بندگی خدای متعال هستند. تنها راه بندگی و عبودیّت خداوند، تولی و تسلیم در مقابل ولایت ایشان است. با تولی به این انوار مقدس است که خداوند پرستیده میشود و این نیز به نوبۀ خود اراده و مشیت الهی است. لذا در روایات داریم که: «بِنا عُبِدَ اللهُ و بِنا عُرِفَ اللهُ»

2 ـ تحليل واقعۀ عاشورا

عاشورا از دو منظر قابل دقت، تحليل و محاسبه است. يكي از منظر «تولّي» معصومین(ع) به ولایت‌الله، ديگري از منظر «ولايت» ایشان بر کل عالم مخلوق که این دو مورد به طور همزمان در عاشورا تجلی یافته است.

1/2- عاشورا و جلوه‌های بندگی معصومین(ع)

اوّلين منظر، عبوديت و ميثاق معصوم با خدا را مد نظر دارد كه گاه در تحلیل ها از آن غفلت مي‌شود. اين ميثاق، بندگي و قربي كه در نتيجه آن براي معصوم حاصل مي‌شود، باطني‌ترين چهره عاشورا و فعل معصوم است. یعنی آن مقام بندگي و وفاي به عهد الهي، باطني ترين چهره «بلا»ي اولياء خدا و افعال و عبادات آنهاست.

منظر دوّم، تصرفات سيدالشهداء(علیه‌السلام) در تاريخ است که فرع و تابع منظر اول است.

باطني‌ترين چهرۀ فعل معصوم رابطه‌ای است كه بين ايشان و خداست؛ یعنی جريان ربوبيت الهي و جريان رحمت، ضيافت و سرپرستي خداوند بر سيدالشهداء(علیه‌السلام)؛ و از سوي ديگر تولي سيدالشهدا(علیه‌السلام) بر آن ولايت، و مراتب تسليم و رضای ایشان به ولايت الهيه. خداوند «ولي»‌اش را سرپرستی می‌کند و سيدالشهدا(علیه‌السلام) نيز به اين سرپرستي راضي و تسليم محض است. اين همان باطني‌ترين چهرۀ عاشوراست که در دعاي ندبه به آن توجه داده شد است: «اللهم لك الحمد علي ما جري به قضائك في اوليائك». باطني‌ترين چهره عاشورا «قضاء» خداوند بر اوليائش از يك سو، و «رضا»ي آنها به اين قضاء و بلا از سوي ديگر است، که دعاي ندبه دارای مفاهیم بسیار بلندی در شرح اين رابطه است؛ پس نبايد از اين امر غافل شد كه ولايت اولياء خداوند به تبع همين بندگي است.

اصلي‌ترين «ربوبيت» خداوند، ربوبیت نسبت به اوليائش می‌باشد و بقيه خلقت تحت اين ربوبيت سرپرستي مي‌شوند. سرپرستي بقيه خلق در همین مسیر و متناسب با همين ربوبيت است. مهمترين عبادتهاي عالم عبادت اولياء الله است و مهمترين تعلق به حضرت حق نيز همين تعلق است.

2/2 ـ-عاشورا و «شفاعت» عبادالله

- گسترۀ عاشورا

گفته شده كه چهرۀ دوّم فعل معصومين تصرفات ايشان است. معصومين به خاطر تولي و تسليم محض به ولايت الهيه، بر همۀ عوالم ولايت پيدا كرده‌اند. لذا خداي متعال همانطور که در روایات عالم ذر آمده است ميثاق ولايت نبي‌اكرم(صلی‌الله علیه و آله و سلم) و اهل بيت عصمت و طهارت(علیهم‌السلام) را از همۀ عالم گرفت و ولايت ايشان را بر همه عوالم جاري كرد. پس نباید عبادات خدای متعال توسط اهل‌بيت(علیهم‌السلام)ناديده انگاشته شود چراکه اعظم همه عبادات و جريانهاست و معلوم مي‌کند که تصرفات ايشان در همه عوالم از کجا ناشي مي‌شود و چرا متناسب با ارادۀ حضرت حق سبحانه و تعالي و ظرفيت بندگي عبادالله است.

اما یکی از مسائلی که دانستن آن در تحليل هر واقعه‌اي لازم است تعیین «گستره» یا زمان و جغرافياي آن واقعه است، تا معلوم شود از كجا شروع شده است؟ تا كجا ادامه داشته است؟ دايرۀ حضور آن چيست؟ و...

اگر با اين نگاه به روايات رجوع شود و معارفي كه در قرآن و كلمات نوراني اهل بيت(علیهم‌السلام) موجود است بررسي گردد، ديده مي‌شود كه عاشورا طول و عرض جغرافيايي بسیار گسترده‌اي دارد. از قبل از خلقت همه عوالم، تا قيامت و بهشت و بالاتر از آن. اين عبادت و پيامدها و آثارش فقط جغرافياي اصطلاحي؛ يعني تاريخ دنيا را نپوشانده است، بلكه تمام خلقت و هر آنچه در نظام خلقت جاري است، جغرافياي آن محسوب مي‌شود. حتي طبق روایات همه خلقت طفيل عبوديت و بندگي معصومين(علیهم‌السلام) است که عاشورا یکی ازمهمترین آنها است. نظام خلقت متناسب با بندگي آنان و متناسب با صلوات حضرت حق سبحانه و تعالي برآنهاست.

-عاشورا و میثاق بقیّۀ اولیاء الهی

يكي ديگر از مسائلی که برای تحليل چگونگی جریان شفاعت در عاشورا باید مورد بررسی قرار گیرد، ارتباط اين ميثاقِ بندگي و تولّي به ولايت الهيۀ سيدالشهداء(علیه‌السلام) با بندگي ساير اولياء خداست. اصل اين ميثاق چه ارتباطي با حلقات ديگر بندگي اولياء خدا در تاريخ دارد؟ چه نسبتي با بندگي انبياء(علیهم‌السلام) و سپس چهارده معصوم(علیهم‌السلام) دارد؟ اينها چه ارتباطي با یکديگر دارند؟ ولايت و تصرفي كه سيدالشهدا(علیه‌السلام) در عالم و تاريخ خلقت کرده‌اند چه ارتباطي با تصرفات بقیه اولياء خدا دارد؟ اگر روي اين موضوع دقت نشود حادثه نیز به خوبي تحليل نمی‌گردد.

نكته مهم اين است كه اگر تمام اين افعال به صورت واحد ديده نشود، نمي‌توان به يك تحليل روشن رسيد كه چرا اين فعل انجام شد. به عنوان مثال اگر فرض شود که به دنبال حادثه عاشورا ظهور حضرت بقيه‌الله(علیه‌السلام) نباشد، عاشورا تحليل شدني نيست، كما اينكه بدون بعثت رسول اكرم(صلی‌الله علیه و آله و سلم) و افعال ديگر انبيا و معصومين(علیهم‌السلام) نيز عاشورا قابل تحليل نيست.

- پایگاه فلسفۀ تاریخ

بر طبق این نگاه پایگاه اصلی «فلسفۀ تاریخ» نیز مشخص می‌شود که همان میثاق بر «وساطت» چهارده نور پاک در الوهیّت در عالم مخلوق (قوس نزول) و همینطور وساطت در بندگی شدن خداوند (قوس صعود) است؛ میثاق آنان بر چگونگی جاری شدن این دو جریان، محورهای اصلی فلسفۀ تاریخ است که البته شناخت همۀ ابعاد آن برای عالَم مخلوق ممکن نیست. چراکه اشراف کامل آن با شأن بنده بودن ما سازگار نیست. موضوع فلسفه تاريخ، حلقه‌هاي پيوسته افعال معصومين(علیهم‌السلام) است، که با بعضي از ابعاد ديگر تحليل فعل معصوم(علیهم‌السلام) گره خورده است.

پس در اینجا باید جایگاه فعل سيدالشهدا در تكامل تاريخ ديده شود و (پس از منظر «تكوين» که در فلسفۀ خلقت بررسی شد) از منظر «تاريخ» نيز ديده شود. فعل معصوم فعل تاريخي است و محور شكل‌گيري تاريخی عبوديت و بندگي است. او محور تكامل تاريخ است و...

اما اصلاً تكامل تاريخ چگونه اتفاق مي‌افتد؟ نگاه ما به تاريخ و تكامل و مراحل آن چيست؟ از منظر فلسفه تاريخ، فعل سيد الشهداء(علیه‌السلام) چه جايگاهي در تكامل تاريخ دارد؟

طبيعتاً در اين قسمت اگر نظر فلسفه تاريخي داشته باشيم، كلمه توحيد و تصرفاتي كه تاريخ را معماري مي‌كند، تاريخ عبوديت و بندگي را با هم معني خواهد کرد. يکي از دلايلي که زيارت وارث با سلام به انبياء آغاز مي‌شود تا به ائمه(علیهم‌السلام) و خود سيدالشهدا برسد ناظر به همين نكته است. عاشورا يك حادثه منقطع نيست كه دفعتاً در عالم متولد شده باشد. حرکتي است كه بسترها و نتايج و پيامد‌هايي به همراه داشته است. اين كل جريان عصمت است كه عاشورا و قبل و بعد آن را تحليل مي‌كند. بنابراين بايد به فلسفه تاريخ نيز پرداخت.

3/2 ـ عاشورا و موضع‌گیری مخلوقات خداوند نسبت به آن

گفته شد که معصوم چه جايگاهي نسبت به خدا و اولياي خدا دارد. سوال بعد اين است که نسبت نظام خلقت و نظامات انساني با ايشان چيست؟

نسبت عباد به معصومين(علیهم‌السلام) «تولي» به ولايت ولي خدا است، كه در همين ابتداي راه باعث شكل‌گيري دو جبهه تاريخي مي‌شود:

اول: جبهه کساني كه متولي به ولايت معصومين(علیهم‌السلام) هستند؛ از پيامبران تا شهداء و بقيه انسانها و عوالم.

دوّم: جبهۀ كساني كه روبروي معصومين ايستاده و مُتولّي به ولايت ايشان نشدند.

بايد تحليل کرد كه جبهه ولي خدا چيست و چه كساني در اين جبهه هستند؟ چه چيزي آنها را به اين جبهه آورده است؟ عامل جمع شدن آنها چه خصوصياتي بوده است؟ حضرت ابراهيم خليل(علیه‌السلام) ميثاقِ تام نسبت به ولايت اهل بيت(علیه‌السلام) را چگونه بسته است؟ «إنَّ أمرَنا صَعبٌ مُستَصعَب لا يَحتَمِلُهُ إلّا مَلَكٌ مُقرَّب او نَبيٌّ مُرسَل او عَبدٌ إمتَحَنَ الله قَلبَه لِلايمانِ». کساني که به مقام تحمل ولايت رسيده‌اند چگونه به اين ميثاق رسيده‌اند؟ چه ارتباطي بين آنها برقرار است؟ اين ارتباط از کجا آغاز شده است و تا كجا ادامه دارد؟ مثلاً ميثاق حضرت ابراهيم(علیه‌السلام) با سيد الشهداء(علیه‌السلام) از کجا آغاز شده است و تا كجا ادامه دارد؟ روح اين ميثاق چيست؟

اين نگاه عميق‌تر از تحليل انسان شناسانه يا تحليل‌هاي ساده عاشوراست. تحليل‌ها را نبايد ساده سازي کرد. بايد ديد که چرا زهير عثماني مذهب به صف سيد الشهداء(علیه‌السلام) مي‌پيوندد و ابن‌عباس كه شاگرد اميرالمؤمنين(علیه‌السلام) است نمي‌تواند به كربلا بيايد؟ بايد ديد همراهي با اولياءخدا از كجا آغاز شده است؟ از همين دنيا آغاز شده است يا قبل اين دنيا؟ نبايد اين سطح از همراهي ‌ها را سطحي و عاميانه تحليل كرد. بر پايه معارف اهل بيت(علیهم‌السلام) بايد مسايل عوالم قبل را نيز در همراهي اولياي خدا در نظر گرفت. اينها همه در معارف اهل بيت(علیهم‌السلام) موجود است، امّا از آنها غفلت كرده‌ايم. در تحليل عاشورا بايد از نظام خلقت آغاز كرد تا به تحليل فلسفه تاريخ، سپس جامعه‌شناسانه و انسان شناسانه رسيد.

در مورد كساني كه روبروي حضرت ايستادند نيز بايد همين دقت را كرد و آن را در نظام خلقت تحليل نمود. تقابل اولياء طاغوت و اولياء الهي، تقابل نور و ظلمت و جريان رشد و غيّ است. اينكه يزيد طالب حکومت بود و يا قدرت‌پرست، تقسيم بد بيت‌المال در زمان عثمان و يا حتي سقيفه ساده‌سازي عاشوراست و آغاز راه جبهۀ باطل نبوده است. جريان درگيري حق و باطل و جنود عقل و جهل جريان بسيار گسترده و پيچيده‌اي است كه محوري‌ترين صحنه‌هاي ظهور آن، عاشوراست كه در يک سوي آن تمام اولياء باطل و در طرف ديگر تمام انبياء و اولياء الهي جمع بودند. يك طرف تمامي شهوات و غضبهاي عالم متراكم شده بود و در طرف ديگر تمام عبوديت‌ها. عاشورا «كانون» يك چنين درگيري عظيمي است.

البته باید نگاه جامعه‌شناسانه نيز داشت كه جامعه چيست و چگونه شكل مي‌گيرد. حق و باطل در زمان امام حسين در چه وضعي بودند؟ در چه موضوعاتي با يکديگر برخورد داشتند؟

«وكذلک جعلنا لكل نبي عدوا شياطين الانس و الجن يوحي بعضهم الي بعض زخرف القول غرورا»1 موضوع تقابل چيست؟ آيا کوفه سال 61 هـ. ق است يا حکومتي بالاتر؟ موضوع اين تقابل تحقق حكومت الهي در همۀ عوالم است، نه فقط عالم دنيا.

3 ـ پيش‌نيازهاي بحث در بهره مندي از عاشورا

1/3 ـ معني سلوك و رابطه آن با بلاي ولي الله

چگونه مي‌توانيم از بلاي سيدالشهدا بهره‌مند و با آن سالك شويم؟ آيا اصلاً راهي به اين بلا داريم؟ آخرين مرحله‌ي اوج ما با اين بلا چيست؟

ابتدا بايد سلوك را معني كرد و سپس به بررسي اين موضوع پرداخت که چگونه مي‌توان با عاشورا سالك شد؟ سلوک چگونه بر مبناي انسان‌شناسي و جامعه‌شناسي و تاريخ‌شناسي تعريف شود تا بتوانيم به اين پرسش پاسخ دهيم که «سلوك فردي»، «سلوك جمعي» و «سلوک تاريخي» به چه معني است؟ سپس بايد روشن شود كه نقش حادثه عاشورا در رسيدن فرد، جامعه و تاريخ به تولي و تبري ـ که اصل در اين سلوک است ـ چيست؟ اگر سلوك بر اين پايه تحليل شود، در اين صورت مي‌توان نقش بلاي ولي خدا را در آن تعريف كرد و دید كه چگونه مي‌توان با بلاي ولي خدا سالك شد و با سفينه‌الحسين حركت كرد.

2/3 ـ نقش سلوك با بلا در تهذيب فردي و جمعي

«سلوك با بلا» راهي مطمئن براي اصلاح همه حالات و خلقيات ناصواب است و انسان را به مقام محمود مي‌رساند. و شايد زيارت عاشورا دستورالعمل چنين سلوکي باشد.

انسان به جايي مي‌رسد كه بين او و مقام محمود معصومين(علیهم‌السلام) حجابي نباشد و اين ممكن نيست مگر با محو تمام رذايل و كسب تمام فضايل؛ با بلاي اولياء خداست که مي‌توان به چنين مقامي رسيد، در این صورت مشكلات راه مانند خودبيني و عجب و غرور نيز برطرف مي‌شود؛ چرا كه «إنَّ سَفينَه الحُسينِ أسَرع». چنانچه در اصحاب سيد الشهداء(علیه‌السلام) هيچ يك از خصايص رذيله وجود نداشت. و اگرچه شيطان تمام جنودش را به ميدان آورد تا يكي از جنود سيد الشهداء(علیه‌السلام) را زمين‌گير كند، امّا موفق نشد. اصحاب سيد الشهداء(علیه‌السلام) از اول در جهاد اكبر خود بر تمام جنود شيطان غلبه كرده بودند و همه فضايل در آنها متجلي شده بود و جنودِ عقل متناسب با ظرف وجوديشان در آنها ظاهر شده بود و به همين دليل زمين‌گير نشدند. وقتي انسان در اعظم جبهه‌هاي عقل و جهل ـ يعني جبهه رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله و سلم) ـ وارد شود و نسبت به آن درگيري عظيم توجه و توسل پيدا كند، آن وقت مي‌تواند در باطن خود به فتوحات عظيمي نائل شود.

اساس عبوديت به تولي وتبري تعريف مي‌شود و به همين دليل فرموده‌اند: «هل الدين الّا الحبّ و الُبغض في الله». اساس «توحيد» تولي تام به ولايت الهيه و تبري تام از ولايت طاغوت است. کسي که ولايت امام را قبول ندارد اگر تمام عمرش را در سجده باشد، باز هم پذيرفته نخواهد شد. وقتي سلوك به تولّي و تبرّي تعريف شود، نقش بلاي اولياء الهي و سپس همه مجاهدت‌هاي باطني و كناره‌گيري از رذايل اخلاقي در آن تعريف خواهد شد که باعث تعريف ميدان‌هاي جديدي از جهاد و منازل تازه‌اي از سلوك خواهد شد.

با بلاي اولياء خدا بايد به 3 چيز رسيد:

1 ـ‌ تولي تام به اولیاء خدا؛

2 ـ تبري تام از اعدائشان؛

3 ـ رضاء به قضاء الهی كه بالاتر از آن درجه‌اي نيست.

انسان باید مبتلا به بلاي اولياء خدا شود تا به حدي از قرب برسد كه بلاي آنها در روح انسان تنزل و تجلّي پيدا كند و با اين بلا به طرف خداي متعال حركت كند. يعني به مرزي از حبّ و ولا برسد كه مستحق بلاي آنها شود.2 حال اگر به اين مرز رسيد بواسطه سلوكی كه با اين بلا داشته است، او را به تبرّي تام از اعداء مي‌رساند، دشمن شناس مي‌شود و جبهه حق را مي‌شناسد. تولّي تام پيدا مي‌كند و جبهه حق را مي‌شناسد. و وقتي ميثاق ایشان را با خدا ديد و تحمل بلائشان را در راه خدا و رضائشان را به بلاء الله شهود كرد به معيت و ثبات قدم و... مي‌رسد و بعد هم جمال وزيبايي بلاء حق را با اوليائش درك ميكند و به رضاء به بلاء الله نسبت به اوليائش مي‌رسد. نسبت به فعل حق به حمد و رضاء مي‌رسد، نسبت به اولياء خدا تولي پيدا مي‌كند و نسبت به فعل دشمنان آنان نیز تبرّي تام می‌یابد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 13:44  توسط محمد   | 

اگر خواص پایشان بلرزد، یزیدها بر سر کار می‌آیند

گزیده ای از بیانات رهبر معظم انقلاب در جمع فرماندهان لشکر 27 محمد رسول الله (صلی الله علیه وآله) که در تاریخ 20 خرداد 1375ایراد شده است.

بسم الله الرحمن الرحيم

اللهم سدد السنتنا بالصواب والحكمة

جهاد و شرایط آن

يكي از چيزهاي برجسته در فرهنگ اسلامي -كه البته مصداق هاي بارزي هم بيشتر در تاريخ صدر اسلام و كمتر در طول زمان دارد-، عبارت است از فرهنگ رزمندگي و جهاد. جهاد هم فقط جهاد در ميدان جنگ نيست. هر چيزي كه هم تلاش باشد، هم در مقابله با دشمن، اين جهاد است. درست توجه بفرماييد: بعضي ممكن است يك كاري را انجام بدهند، زحمت هم بكشند، بگويند ما داريم جهاد مي كنيم. نه، يك شرط جهاد اين است كه در مقابله با دشمن باشد. البته يك وقت در ميدان جنگ مسلحانه است، اين جهاد رزمي است. يك وقت در ميدان سياست است، اين جهاد سياسي است. يك وقت در ميدان فرهنگ است، اين جهاد فرهنگي است. يك وقت در ميدان سازندگي است، اين جهاد سازندگي است و البته ميدانهاي ديگري هم هست. شرط اول اين است كه تلاش در آن باشد، كوشش باشد و شرط دوم اين كه در مقابل دشمن باشد.

در فرهنگ اسلامي، اين چيز برجسته اي است كه نمونه هايي هم در ميدان هاي مختلف دارد. امروز هم، از وقتي كه نداي مقابله با رژيم منحوس پهلوي از حلقوم امام (رضوان الله عليه) و همكاران ايشان -در آن روز، در سال 1341- بيرون آمد، اين جهاد شروع شد. قبل از آن هم بود، اما پراكنده بود، كم بود، كم اهميت بود. از وقتي اين مبارزه شروع شد، اهميت پيدا كرد تا به پيروزي اين جهاد رسيد كه پيروزي انقلاب بود.

بعد از آن هم تا امروز، دايماً در اين كشور جهاد بوده است. چون ما دشمن داريم و چون دشمنان ما، از لحاظ نيروي مادي قوي هستند، چون اطراف و جوانب ما را -از همه جهت- دشمنها گرفته اند و جداً در صدد دشمني هستند. در قضيه دشمني با ايران اسلامي هم شوخي نمي كنند، چون مي خواهند از هر راهي كه شد، ضربه بزنند.

پس در ايران اسلامي، هر كسي كه به نحوي در مقابل اين دشمن -كه از اطراف، تيرهاي زهرآگين را به پيكر اين انقلاب و اين كشور اسلامي نشانه رفته است- تلاشي بكند، اين جهاد في سبيل الله كرده است و بحمدالله شعله جهاد بوده است و هست و خواهد بود. البته يكي از اين جهادها هم، جهاد فكري است. يعني چون ممكن است دشمن ما را غافل كند و فكر ما را منحرف و دچار خطا و اشتباه بكند، هر كسي كه در راه روشنگري فكر مردم، تلاشي بكند، از يك انحرافي جلوگيري كند، از يك سوء فهمي مانع بشود، چون در مقابله با دشمن است، جهاد است. شايد امروز، جهاد مهمي هم محسوب مي شود.

عبرت گرفتن از تاریخ عاشورا

قرآن، صادق مصدق است و ما را به عبرت گرفتن از تاريخ دعوت مي كند. عبرت گرفتن از تاريخ، يعني همين نگراني ای كه من الآن عرض كردم. چون در تاريخ چيزي هست كه اگر بخواهيم از آن عبرت بگيريم، بايد دغدغه داشته باشيم. اين دغدغه، مربوط به آينده است. چرا و اين دغدغه براي چيست مگر چه اتفاقي افتاده است؟

اتفاقي كه افتاده است، در صدر اسلام است. من يك وقتي گفتم كه جا دارد اگر ملت اسلام فكر كند كه چرا 50 سال بعد از وفات پيغمبر(ص)، كار كشور اسلامي به جايي رسيده باشد كه همين مردم مسلمان، از وزيرشان، اميرشان، سردارشان، عالمشان، قاضي شان و قاري شان، در كوفه و كربلا جمع بشوند و جگر گوشه همين پيغمبر را، با آن وضع فجيع، به خاك و خون بكشند؟!

آدم بايد به فكر فرو برود كه چرا اين طوري شد؟ من 2، 3 سال پيش، اين را در يك صحبتي مطرح كردم، به عنوان عبرتهاي عاشورا، البته درسهاي عاشورا جداست، درس شجاعت، درس ايثار و امثال آن. مهمتر از درسهاي عاشورا، عبرتهاي عاشورا است. من اين را قبلاً گفته ام. كار به جايي برسد كه جلوي چشم مردم، حرم پيغمبر را در كوچه و بازار بياورند و به اينها تهمت خارجي بزنند! معناي خارجي اين نيست كه اينها از كشور خارج آمدند، خارجي به معناي امروز به كار نمي رود. خارجي يعني جزء خوارج، يعني خروج كننده. در اسلام يك فرهنگي است كه اگر كسي عليه امام عادل خروج و قيام بكند، لعنت خدا و رسول و مؤمنين، عليه چنين كسي است. خارجي يعني اين، يعني كسي كه عليه امام عادلي خروج مي كند. لذا همه مردم مسلمان آن روز، از خارجيها -از خروج كننده ها- بدشان مي آمد. "من خرج علي امام عادل، فدمه هدر" در اسلام كسي كه خروج كند، قيام كند عليه يك امام عادل، خون او هدر است، اسلامي كه اين قدر به خون مردم اهميت مي دهد.

اينها آمدند پسر پيغمبر، پسر فاطمه زهرا، پسر اميرالمؤمنين را به عنوان خروج كننده بر امام عادل -كه آن امام عادل، يزيدبن معاويه است- معرفي كردند؛ كارشان گرفت! آنها كه دستگاه حكومت ظالمند، دلشان هر چه مي خواهد، مي گويند. چرا مردم باور كنند! چرا مردم ساكت بمانند!

آن چيزي كه من را دچار دغدغه مي كند، اين جاي قضيه است، ملتفتيد! من مي گويم چه شد كه كار به اين جا رسيد؟ چرا امت اسلامي كه آن قدر نسبت به جزييات احكام اسلامي و آيات قرآني دقت داشت، در يك چنين قضيه واضحي، اين قدر دچار غفلت و سستي و سهل انگاري بشود كه يك چنين فاجعه اي به وجود بيايد! اين مسئله، انسان را نگران مي كند. مگر ما از جامعه زمان پيغمبر و اميرالمؤمنين قرص تر و محكم تريم؟ چه كار كنيم كه آن طوري نشود؟

البته آن سؤالي كه ما گفتيم چه شد، كسي جواب نداده است، جوابش پيش خودم هست. كسي در اين مورد صحبت نكرده است، اين را عرض مي كنم، صحبتهايي شده است، اما كافي و وافي نيست. من امروز مختصري در اين باره صحبت مي كنم. البته نسبت به اصل قضيه، كوتاه خواهد بود. من سر رشته مطلب را به دست ذهن شما مي سپارم تا شما خودتان روي اين قضيه فكر كنيد. كساني كه اهل انديشه هستند، اهل مطالعه هستند، دنبال اين رشته بروند. كساني كه اهل كار و عملند، دنبال اين بروند كه چگونه مي شود جلوي اين را گرفت؟

اگر امروز من و شما جلوي اين قضيه را نگيريم -ممكن است 50 سال ديگر، ممكن است 5 سال ديگر، ممكن است 10 سال ديگر- يك وقت ديديد جامعه اسلامي ما هم، كارش به آن جا رسيد! تعجب نكنيد.

در آن عهد، كار به جايي رسيد كه پسر و نوه كساني كه در جنگ بدر، به دست اميرالمؤمنين و حمزه و بقيه سرداران اسلام، به درك رفته بودند، پسر همان افراد، نوه همان افراد، جاي پيغمبر نشست و سر جگر گوشه پيغمبر را جلوي خود گذاشت و با چوب خيزران به لب و دندان او زد و گفت: "ليت اشياخي ببدر شهدوا، جزع الخزرج من وقع الاسل"، يعني كشته هاي ما در جنگ بدر بلند شوند، ببينند كه ما با كشنده هاشان چه كار كرديم. اين طوري شد!

اين جاست كه قرآن مي گويد عبرت بگيريد. اين جاست كه مي گويد: "قل سيروا في الارض" در سرزمين تاريخ سير كنيد، ببينيد چه اتفاقي افتاده است، خودتان را بر حذر بداريد. من براي اين كه اين معنا، انشاءالله در فرهنگ كنوني كشور ما، به وسيله انسان هاي صاحب رأي و نظر و فكر حركت بكند و راه بيفتد، امروز يك مختصري براي شما صحبت مي كنم.

ویژگی های کلی خواص و عوام

ببينيد عزيزان من، به جماعت بشري كه نگاه كنيد، در هر جامعه اي، در هر شهري، در هر كشوري، مردم با يك ديد با يك برش، به 2 قسم تقسيم مي شوند.

يك قسم كساني كه از روي فكر و فهميدگي و آگاهي و تصميم گيري كار مي كنند، يك راهي را مي شناسند و دنبال آن راه حركت مي كنند -خوب و بدش را كار نداريم- يك قسم اينها هستند، اسم اينها را خواص بگذاريم. يك قسم هم كساني هستند كه نه، دنبال اين نيستند كه ببينند چه راهي درست است، چه حركتي صحيح است، بفهمند، بسنجند، تحليل كنند، درك كنند. مي بينند كه جو اين طوري است، دنبال آن جو حركت مي كنند. اسم اين را بگذاريم عوام. پس جامعه را مي شود به خواص و عوام تقسيم كرد.

حالا دقت كنيد: من نكته اي را درباره اين خواص و عوام بگويم كه اشتباه نشود. خواص چه كساني هستند آيا يك قشر خاصي هستند نه، در بين اينهايي كه ما مي گوييم خواص، آدمهاي با سواد هم هست، آدمهاي بي سواد هم هست. گاهي كسي بي سواد است، اما جزء خواص است، مي فهمد كه چه كار مي كند. از روي تصميم گيري و تشخيص عمل مي كند ولو درس نخوانده و مدرسه نرفته است، مدرك ندارد، لباس روحاني ندارد، اما مي فهمد كه قضيه چيست. در دوران انقلاب -يعني پيش از پيروزي انقلاب- من در ايرانشهر تبعيد بودم. از يك شهري از نزديكي هاي ما، چند نفر بودند كه يكي از آنان راننده بود. آدمهاي اهل فرهنگ و معرفت نبودند. به حسب ظاهر به اينها عامي مي گفتند، اما جزء خواص بودند. اينها مرتب در ايرانشهر، ديدن ما مي آمدند و قضيه مذاكرات خودشان را با روحاني شهرشان مي گفتند. آن روحاني شهر هم آدم خوبي بود، منتهي عوام بود! ملاحظه مي كنيد، راننده كمپرسي جزء خواص بود، آن روحاني محترم پيشنماز، جزء عوام بود. مثلاً آن روحاني مي گفت: چرا وقتي كه اسم پيغمبر مي آيد، يك صلوات مي فرستيد، اسم اين آقا كه مي آيد، 3 صلوات مي فرستيد؟ نمي فهميد! آن راننده به او جواب مي داد، مي گفت: آن روزي كه ديگر مبارزه اي نداشته باشيم، اسلام بر همه جا فايق بشود، انقلاب پيروز بشود، ما همان 3 صلوات را هم نمي فرستيم، يك صلوات را هم نمي فرستيم. امروز اين 3 صلوات، مبارزه است. او (راننده) مي فهميد ولي او (روحاني) نمي فهميد! توجه كنيد.

اين مثال را زدم براي اين كه بدانيد خواص كه مي گوييم، معناي آن يك لباس خاص نيست. ممكن است مرد باشد، ممكن است زن باشد، ممكن است تحصيل كرده باشد، ممكن است تحصيل نكرده باشد، ممكن است ثروتمند باشد، ممكن است فقير باشد، ممكن است يك انساني در دستگاههاي دولتي باشد، ممكن است جزء مخالفين دستگاه هاي دولتي طاغوت باشد. خواص كه مي گوييم -از خوب و بد آن- البته خواص را باز هم تقسيم خواهيم كرد.

فرض بفرماييد يك وقت حضرت مسلم وارد كوفه مي شود، مي گويند پسر عموي امام حسين آمد، خاندان بني هاشم آمدند، ببينيد اينها مي خواهند قيام كنند، مي خواهند خروج كنند، تحريك مي شود، مي رود دور و بر حضرت مسلم، 18 هزار بيعت كننده با حضرت مسلم مي شوند. بعد از 5، 6 ساعت، رؤساي قبايل داخل كوفه مي آيند و به مردم مي گويند: آقا چه كار مي كنيد! با چه كسي مي جنگيد از چه كسي دفاع مي كنيد پدرتان را در مي آورند، اينها اول به خانه هاشان مي روند، بعداً كه سربازهاي ابن زياد دور خانه طوعه را مي گيرند كه مسلم را دستگير كنند، همين افراد مي آيند و باز عليه مسلم بنا مي كنند جنگيدن! اين عوام است، از روي فكري نيست، از روي يك تشخيصي نيست، از روي يك تحليل درستي نيست. هر طور كه جو بود، حركت مي كنند.

پس در هر جامعه، خواصي داريم و عوامي. عوام را كنار بگذاريد، سراغ خواص بياييم. طبعاً، خواص 2 جبهه هستند، خواص جبهه حق و خواص جبهه باطل. مگر اين طور نيست عده اي اهل فكر و فرهنگ و معرفتند، براي جبهه حق كار مي كنند. فهميده اند كه حق با اين طرف است، حق را شناخته اند، براي حق حركت مي كنند، كار مي كنند. بالاخره حق را هم مي شناسند، اهل تشخيص اند. اينها يك دسته اند. يك دسته هم نقطه مقابل حقند، ضد حقند. اگر باز به صدر اسلام برويم، يك عده اصحاب اميرالمؤمنين و امام حسين و بني هاشمند، يك عده هم اصحاب معاويه اند. در بين آنها هم خواص بودند. آدم هاي با فكر، آدم هاي عاقل، آدم هاي زرنگ، طرفدار بني اميه، آنها هم خواصند. آنها هم خواص دارند. پس خواص هم در يك جامعه 2 گونه شد: خواص طرفدار حق و خواص طرفدار باطل. شما از خواص طرفدار باطل چه توقع داريد؟ توقع داريد كه بنشيند عليه حق و عليه شما برنامه ريزي كند. بايد با او بجنگيد، با خواص طرفدار باطل بايد جنگيد. اين كه محل كلام نيست.

سراغ خواص طرفدار حق مي آييم. حالا من همين طور كه براي شما حرف مي زنم، شما خودتان ببينيد كجاييد. اين كه مي گوييم سررشته فكر، يعني تاريخ را با قصه اشتباه نكنيم. تاريخ، يعني شرح حال ما، منتها در يك صحنه ديگر. خوشتر آن باشد كه وصف دلبران گفته آيد در حديث ديگران. تاريخ، يعني من و شما، يعني همين هايي كه امروز اين جا هستيم. پس اگر ما شرح تاريخ را مي گوييم، هر كدام از ما بايد نگاه كنيم ببينيم كجاي اين داستانيم، كدام قسمت قرار گرفته ايم. بعداً ببينيم آن كسي كه مثل ما در اين قسمت قرار گرفته بود، آن روز چگونه عمل كرد كه ضربه خورد، ما آن گونه عمل نكنيم.

ویژگی های عوام

يك عده عوامند، تصميم گيري ندارند. به شانس عوام بستگي دارد، اگر تصادفاً در زماني قرار گرفت كه امامي سر كار است -مثل امام اميرالمومنين(ع) يا مثل امام راحل(ره) ما- كه اينها را به سمت بهشت مي برد، خوب، اين هم به ضرب دست خوبان، رانده خواهد شد و انشاءالله به بهشت مي رود. اگر اتفاقاً طوري شد كه در زماني قرار گرفت كه "وجعلناهم ائمة يدعون الي النار"، "الم تر الي الذين بدلوا نعمت الله كفرا و احلوا قومهم دار البوار، جهنم يصلونها و بئس القرار" اگر در يك چنين زماني قرار گرفت، به سمت جهنم خواهد رفت.

پس بايد مواظب باشيد جزء عوام نباشيد. نمي گوييم جزء عوام نباشيد، يعني بايد حتماً برويد تحصيلات عاليه بكنيد. نه، گفتم كه معناي عوام، اين نيست. اي بسا كساني كه تحصيلات عاليه هم كردند و جزء عوامند. اي بسا كساني كه تحصيلات ديني هم كردند و جزء عوامند. اي بسا كساني كه فقيرند يا غني اند و جزء عوامند. عوام بودن، دست من و شماست.

بايد مواظب باشيم، عوام نباشيم، يعني هر كاري مي كنيم، از روي بصيرت باشد. آن كسي كه از روي بصيرت كار نمي كند، عوام است. لذا مي بينيد قرآن، درباره پيغمبر مي فرمايد: "ادعوا الي الله علي بصيرت انا و من اتبعني" يعني من و پيروانم با بصيرت عمل مي كنيم و دعوت مي كنيم و پيش مي رويم.

ویژگی های خواص

در گروه خواص هم ببينيم ما جزو خواص طرفدار حقيم يا خواص طرفدار باطل؟ قضيه اين جا روشن است. خواص جامعه ما، جزء خواص طرفدار حقند، ترديدي در اين نيست، براي خاطر اين كه به قرآن، به سنت، به عترت، به راه خدا، به ارزش هاي اسلامي، دعوت مي كنند. امروز جمهوري اسلامي اين است. پس حساب خواص طرفدار باطل جدا شد. فعلاً به آنها كاري نداريم. آمديم سراغ خواص طرفدار حق. همه مشكل قضيه، از اين جا به بعد است.

عزيزان من، خواص طرفدار حق، 2 دسته اند، يك دسته كساني هستند كه در مقابله با دنيا، با زندگي، با مقام، با شهوت، با پول، با لذت، با راحتي، با نام، موفقند. يك دسته موفق نيستند.

همه اينها چيزهاي خوبي است. همه اينها زيبايي هاي زندگي است. "متاع الحياة الدنيا". متاع يعني بهره، اينها بهره هاي همين زندگي دنيوي است. اين كه در قرآن مي فرمايد "متاع الحياة الدنيا" معنايش اين نيست كه اين متاع بد است. نه، متاع است. خدا براي شما آفريده است. منتهي اگر شما در مقابل اينها -اين متاع و بهره هاي زندگي-، خداي ناكرده، آن قدر مجذوب شديد كه آن جايي كه پاي تكليف سخت به ميان آمد، نتوانستيد از اينها دست برداريد، اين مي شود يك طور و اگر نه، از اين متاع بهره هم مي بريد، اما آن جايي كه پاي امتحان سخت پيش مي آيد، مي توانيد از اينها به راحتي دست برداريد، اين مي شود يك طور ديگر.

اگر آن قسم خوب خواص طرفدار حق -يعني آن كساني كه مي توانند آن وقتي كه لازم باشد، از اين متاع دنيا دست بردارند- بيشتر باشند، هيچ وقت جامعه اسلامي دچار حالت دوران امام حسين(ع) نخواهد شد، مطمئن باشيد. تا ابد بيمه بيمه است. اما اگر اينها كم باشند و آن دسته خواص ديگر زياد باشند -يعني آنهايي كه به دنيا دل سپرده اند-، حق را هم مي شناسند، طرفدار حقند، در عين حال در مقابل دنيا پايشان مي لرزد!

دنيا يعني چه؟ يعني پول، خانه، شهرت، مقام، اسم و شهرت، پست و مسئوليت و يعني جان. اگر كساني كه براي جانشان راه خدا را ترك مي كنند، آن جايي كه بايد حق بگويند، نمي گويند، چون جانشان به خطر مي افتد يا براي مقامشان يا براي شغلشان يا براي پولشان يا براي محبت به اولادشان، براي محبت به خانواده شان، براي محبت به نزديكان و دوستانشان، راه خدا را رها مي كنند، اگر عده اينها زياد بود -آن وقت واويلاست! آن وقت حسين بن علي ها، به مسلخ كربلا خواهند رفت، به قتلگاه كشيده خواهند شد! يزيدها سركار مي آيند و بني اميه بر كشوري كه پيغمبر به وجود آورده بود، هزار ماه حكومت خواهد كرد و امامت به سلطنت تبديل خواهد شد!

جامعه اسلامي، جامعه امامت است، يعني امام در رأس جامعه است. انساني كه قدرت دارد، اما مردم از روي ايمان و دل از او تبعيت مي كنند، پيشواي مردم است. اما سلطان و پادشاه، آن كسي است كه با قهر و غلبه بر مردم حكم مي راند. مردم دوستش ندارند، مردم قبولش ندارند، مردم به او اعتقاد ندارند -البته مردمي كه سرشان به تنشان بيارزد- در عين حال با قهر و غلبه بر مردم حكومت مي كند. بني اميه، امامت را در اسلام به سلطنت، به پادشاهي تبديل كردند. و هزار ماه -يعني 90 سال- در اين دولت بزرگ اسلامي حاكميت كردند. تازه، بناي كجي كه پايه گذاري شده بود، آن چنان بود كه بعد از آن كه عليه بني اميه انقلاب شد و بني اميه رفتند، بني عباس آمدند كه 6 قرن -يعني 600 سال- در دنياي اسلام، به عنوان خليفه و جانشينان پيغمبر حكومت كردند! بني عباس كه خلفايشان يا به تعبير بهتر پادشاهانشان، اهل شرب خمر، فساد و فحشا و خباثت و ثروت و اشرافي گري و هزار فسق و فجور بودند -مثل بقيه سلاطين عالم- مسجد هم مي رفتند، براي مردم نماز مي خواندند و مردم از روي ناچاري يا از روي اعتقاد غلط -ناچاري هم به آن معنا نبود- پشت سرشان نماز هم مي خواندند! اعتقاد مردم را خراب كرده بودند!

امروز هم شما به دنياي اسلام نگاه كنيد، به كشورهاي مختلف اسلامي، به آن جايي كه خانه خدا و مدينه در آن است، نگاه كنيد، ببينيد چه فساق و فجاري در رأس قدرت و حكومتند! دارند حكومت مي كنند! بقيه جاها را هم با آن جا قياس كنيد. لذا شما در زيارت عاشورا مي گوييد: "اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد" در درجه اول، گذارندگان خشت اول را لعنت مي كنيم. حق هم همين است.

خوب، يك مقداري به تحليل حادثه عبرت انگيز عاشورا نزديك شديم. حالا سراغ تاريخ برويم -اين مقدمه را شنيديد.

آغاز انحراف خواص در تاریخ اسلام

دوران لغزيدن خواص طرفدار حق، از حدود 6، 7 سال، 7، 8 سال بعد از رحلت پيغمبر شروع شد. اصلاً به مسئله خلافت كار ندارم. مسئله خلافت جداست. كار به اين جريان دارم. اين جريان، جريان بسيار خطرناكي است! همه قضايا، از 7، 8 سال بعد از رحلت پيغمبر شروع شد. اولش هم از اين جا شروع شد كه گفتند: نمي شود كه سابقه دارهاي اسلام -كساني كه جنگهاي زمان پيغمبر را كردند، صحابه و ياران پيغمبر- با مردم ديگر يكسان باشند! اينها بايد يك امتيازاتي داشته باشند! به اينها امتيازات داده شد -امتيازات مالي از بيت المال- اين، خشت اول بود. حركت هاي انحرافي اين طوري است، از نقطه كمي آغاز مي شود، بعداً همين طور هر قدمي، قدم بعدي را سرعت بيشتري مي بخشد. انحراف ها از همين جا شروع شد تا به دوران عثمان رسيد -اواسط دوران عثمان- در دوران خليفه سوم، وضعيت اين گونه شد كه برجستگان صحابه پيغمبر، جزء بزرگترين سرمايه دارهاي زمان خودشان شدند! توجه مي كنيد! يعني همين صحابه عالي مقام كه اسم هايشان معروف است -طلحه، زبير، سعدبن ابي وقاص و امثال آنها- اين بزرگان كه هر كدامشان يك كتاب قطور سابقه افتخارات در بدر و حنين و احد و جاهاي ديگر داشتند، اينها جزء سرمايه دارهاي درجه اول اسلام شدند!

همين وضعيت، مسايل دوران اميرالمؤمنين(ع) را به بار آورد، يعني در دوران اميرالمؤمنين(ع)، چون براي يك عده، مقام اهميت پيدا كرد، با علي(ع) در افتادند. حالا 25 سال هم از رحلت پيغمبر گذشته است و خيلي از خطاها و اشتباهات شروع شده است. نفس اميرالمؤمنين(ع)، نفس پيغمبر(ص) است.

اگر اين 25 سال فاصله نشده بود، اميرالمؤمنين(ع) براي ساختن آن جامعه، هيچ مشكلي نداشت. اما اميرالمؤمنين با اين چنين جامعه اي مواجه شد. جامعه اي كه "يأخذون مال الله دولاً و عبادالله خولاً و دين الله دخلاً بينهم". جامعه اي كه ارزشها در آن، تحت الشعاع دنيا داري قرار گرفته است. اين جامعه اي است كه وقتي اميرالمؤمنين(ع) مي خواهد مردم را به جهاد ببرد، برايش آن همه مشكلات و دردسر دارد.

اكثر خواص دوران اميرالمؤمنين(ع) -خواص طرفدار حق، يعني كساني كه حق را مي شناختند، كساني بودند كه دنيا را بر آخرت ترجيح مي دادند. نتيجه اين شد كه اميرالمومنين(ع) مجبور شد 3 جنگ راه بياندازد! عمر 4 سال و 9 ماه حكومت خود را، دايماً در اين جنگها بگذراند! آخرش هم به دست يكي از آن آدم هاي خبيث، به شهادت برسد!

امام حسن(ع) مشکل ترین راه را انتخاب کرد

در همين وضعيت بود كه امام حسن(ع) نتوانست بيش از 6 ماه دوام بياورد. او را تنهاي تنها گذاشتند. امام حسن مجتبي (عليه السلام) ديد كه اگر الآن با همين عده كم برود با معاويه بجنگد و شهيد بشود، آن قدر انحطاط اخلاقي در ميان جامعه اسلامي، در ميان همين خواص، زياد است كه حتي دنبال خون او را هم نخواهند گرفت! تبليغات معاويه، پول معاويه، زرنگي هاي معاويه، همه را تصرف خواهد كرد. مردم بعد از يكی دو سالي كه بگذرد، مي گويند اصلاً امام حسن بي جا كرد در مقابل معاويه قد علم كرد! امام حسن ديد خونش هدر خواهد رفت، لذا با همه سختي ها ساخت و خودش را به ميدان شهادت نينداخت.

مي دانيد گاهي شهيد شدن آسانتر از زنده ماندن است. اين طوري است. آدمهاي اهل معنا، اهل حكمت و دقت، خوب درك مي كنند. گاهي زنده ماندن و زندگي كردن و در يك محيطي تلاش كردن، به مراتب مشكل تر از كشته شدن و شهيد شدن و به لقاء خدا پيوستن است. امام حسن(ع)، اين راه مشكل را انتخاب كرد. وضع آن زمان اين بوده است. خواص تسليم بودند! حاضر نبودند، حركتي بكنند! لذا وقتي يزيد بر سر كار آمد، يزيد كسي بود كه مي شد با او جنگيد و كسي كه در جنگ با يزيد كشته مي شد -چون وضع يزيد خيلي خراب بود- خونش پايمال نمي شد، براي همين امام حسين(ع) قيام كرد.

عظمت و مقام امام حسین(ع)

وضع دوران يزيد طوري بود كه قيام، تنها انتخاب بود، برخلاف دوران امام حسن مجتبي(ع)، كه 2 انتخاب وجود داشت، شهيد شدن و زنده ماندن. و زنده ماندن، ثوابش و اثرش و زحمتش، بيشتر از كشته شدن بود. لذا امام حسن(ع)، اين سخت تر را انتخاب كرد. در زمان امام حسين(ع)، اين طوري نبود، يك انتخاب بيشتر نبود. زنده ماندن يعني قيام نكردن، معني نداشت. بايد قيام مي كرد، حالا به حكومت رسيد كه رسيد، نرسيد و كشته هم شد كه شد، بايد راه را نشان مي داد، پرچم را بر سر راه مي كوبيد كه معلوم باشد آن وقتي كه وضعيت آن طوري بشود، حركت بايد اين طوري باشد. لذا امام حسين قيام كرد.

خوب، وقتي امام حسين قيام كرد -با آن عظمتي كه امام حسين(ع) در جامعه اسلام داشت- خيلي از همين خواص پيش امام حسين(ع) نيامدند كه كمك كنند! ببينيد به وسيله اين خواص در يك جامعه، چقدر وضعيت خراب مي شود! به وسيله خواصي كه حاضرند دنياي خودشان را به راحتي بر سرنوشت دنياي اسلام در قرنهاي آينده ترجيح بدهند! با اين كه امام حسين خيلي بزرگ بود، خيلي معروف بود.

من در قضاياي قيام امام حسين و همان حركت از مدينه و اينها نگاه مي كردم، خوب، شب قبل آن روزي كه امام حسين(عليه السلام) از مدينه بيرون آمد، عبدالله بن زبير بيرون آمده بود. در واقع هر دو، يك وضعيت داشتند، اما امام حسين(ع) كجا، عبدالله بن زبير كجا! امام حسين(عليه السلام)، حرف زدنش، مقابله اش، مخاطبه اش، طوري بود كه همان حاكم آن روز مدينه كه وليد باشد، جرأت نمي كرد با امام حسين درشت صحبت بكند. مروان يك كلمه گفت، حضرت آن چنان تشري به مروان زد كه سرجايش نشست!

همين افراد رفتند، دور خانه عبدالله بن زبير را محاصره كردند. برادرش را فرستاد، گفت كه اجازه بدهيد من حالا به دارالخلافه نيايم. به او اهانت كردند، گفتند: پدرت را در مي آوريم، مردك بايد بيرون بيايي. اگر نيايي، تو را مي كشيم و چه مي كنيم، تا اين كه عبدالله بن زبير به التماس افتاد. گفت: پس اجازه بدهيد حالا برادرم را بفرستم، فردا خودم بيايم. يكي گفت: خيلي خوب، امشب را به او مهلت بدهيم!

عبدالله بن زبير كه او هم يك شخصيتي بود، وضعيتش اين قدر با امام حسين فرق داشت! كسي جرأت نمي كرد، چنين رفتاري با امام حسين(عليه السلام) داشته باشد. به خاطر حرمتش، به خاطر عظمتش، به خاطر شخصيتش، به خاطر قدرت روحيش، كسي جرأت نمي كرد، آن طور صحبت بكند. بعداً هم در راه مكه، هر كسي كه به امام حسين رسيد و صحبتي با آن بزرگوار كرد، خطابش به آن حضرت، "جعلت فداك" است، قربانت گردم، پدرم به قربانت، مادرم به قربانت، "عمي و خالي فداك"، عمو و دايي ام به قربانت. با امام حسين (عليه السلام) اين گونه حرف مي زدند. شخصيت امام حسين (عليه السلام) در جامعه اسلامي، اين طور برجسته و ممتاز است.

عبدالله بن مطيع، در مكه پيش امام حسين (عليه السلام) آمد، عرض كرد: يابن رسول الله، "ان قتلت لنسترقن بعدك"، يعني اگر تو قيام كني و كشته بشوي، بعد از تو اين افرادي كه بر سر كار حكومت هستند، ما را به بردگي خواهند گرفت. امروز به احترام تو، از ترس تو و به هيبت توست كه اينها راه عادي خودشان را مي روند!

نامه های کوفیان به امام حسین(ع)

اگر اسامي كساني را كه از كوفه، به امام حسين(عليه السلام) نامه نوشتند و دعوت كردند، نگاه كنيد، اينهايي كه نامه نوشتند، همه جزء آن طبقه خواصند، طبقه زبدگان و برجستگانند. نامه ها هم زياد است. از كوفه، صدها صفحه نامه و شايد چندين خورجين يا بسته بزرگ نامه آمد. غالباً بزرگان و اعيان و شخصيت هاي برجسته و نام و نشان دارها و همين خواص، اين نامه ها را نوشتند!

منتهي لحن نامه ها را نگاه كنيد، معلوم مي شود كه در بين خواص طرفدار حق، چه كساني جزء آن دسته اي هستند كه حاضرند دينشان را قرباني دنياشان بكنند و چه كساني هستند كه حاضرند دنياشان را قرباني دين بكنند؟ از خود نامه ها هم مي شود، فهميد و چون كساني كه حاضرند دينشان را قرباني دنيا بكنند، بيشترند، نتيجه آن در كوفه، شهادت مسلم بن عقيل مي شود و بعد هم از همان شهر كوفه اي كه 18 هزار نفر آمدند با مسلم بن عقيل بيعت كردند، جمعيتي حدود 20 هزار يا 30 هزار يا بيشتر، بلند مي شوند و به جنگ امام حسين (عليه السلام) در كربلا مي آيند.

يعني حركت خواص، به دنبال خود حركت عوام را مي آورد. نمي دانم عظمت اين حقيقت كه براي هميشه گريبان انسان هاي هوشمند را مي گيرد، براي ما درست روشن مي شود يا نه؟

شما ماجراي كوفه را لابد شنيده ايد، به امام حسين (عليه السلام) نامه نوشتند، حضرت هم مسلم بن عقيل را فرستاد، گفت: من او را مي فرستم، اگر به من خبر داد كه وضع خوب است، من هم خواهم آمد. مسلم بن عقيل هم به كوفه تشريف برد، منزل بزرگان شيعه وارد شد، نامه حضرت را خواند. گروه گروه مردم آمدند. همه اظهار ارادت كردند. فرماندار كوفه هم كسي به نام نعمان بن بشير بود، آدم ضعيف و ملايمي بود. گفت: تا كسي با من نجنگد، من جنگ نمي كنم. با مسلم بن عقيل مقابله نكرد. مردم ديدند ميدان باز است. آمدند و با حضرت شروع كردند به بيعت كردن.

2، 3 نفر از خواص باطل -طرفداران بني اميه- به يزيد نامه نوشتند كه اگر مي خواهي كوفه را داشته باشي، يك آدم حسابي به اين جا بفرست. اين نعمان بن بشير نمي تواند در مقابل مسلم بن عقيل مقاومت كند. او هم به عبيدالله بن زياد كه فرماندار بصره بود، حكم داد كه به قول امروز، با حفظ سمت علاوه بر بصره، كوفه هم تحت حكومت تو باشد و عبيدالله بن زياد، يك سره از بصره تا كوفه تاخت، در قضيه آمدن او هم، نقش خواص معلوم مي شود، كه اگر ديدم مجالي هست، ممكن است بخشي از آن جا هم عرض بكنم.

عبيدالله بن زياد به كوفه رسيد، در حالي كه شب بود. عوام كوفه -مردم معمولي كوفه، از همان قبيل عامي ها كه قادر به تحليل نبودند- تا ديدند يك نفري صورتش را بسته و با اسب و تجهيزات آمد، خيال كردند امام حسين است! راحت رفتند گفتند: السلام عليك يابن رسول الله! خاصيت آدم عامي اين است! آدمي كه اهل تحليل نيست، منتظر تحقيق نمي شود، تا ديد يك نفري با اسب و تجهيزات وارد شده، بدون اين كه يك كلمه حرف با او زده باشند، يكي مي گويد اين امام حسين است، همه مي گويند امام حسين، امام حسين، امام حسين! بنا مي كنند به او سلام كردن و احترام كردن! صبر كنيد، ببينيد او كيست!

او هم اعتنايي به مردم نكرد! به دارالاماره رفت، خودش را معرفي كرد و رفت داخل. از همان جا مبارزه را با جريان مسلم بن عقيل آغاز كرد. اساس كار او عبارت بود از اين كه طرفداران مسلم بن عقيل را با اشد فشار مورد تهديد و شكنجه قرار بدهد، يعني هاني بن عروه را با غدر و حيله آورد، سر و روي هاني را مجروح كرد، بعداً عده اي اطراف قصر جمع شدند، به دروغ و حيله مردم را متفرق كرد، كه اين جا هم، همان خواص بد -خواص به اصطلاح طرفدار حقي كه حق را هم شناختند، تشخيص دادند، اما دنيايشان را ترجيح مي دهند- نقش دارند.

بعداً كه حضرت مسلم با جمعيت زيادي، راه افتادند -در تاريخ ابن اثير، نوشته است- به نظرم 30 هزار دور و بر حضرت مسلم آمدند، 4 هزار نفر از مردم، فقط اطراف خانه او با شمشير، به نفع مسلم بن عقيل ايستاده بودند. اينها مربوط به روز نهم ذيحجه است -كاري كه ابن زياد كرد، يك عده از همين خواص را بين مردم فرستاد كه مردم را بترسانند، مادرها و پدرها را-، تا بگويند با چه كسي مي جنگيد؟ چرا مي جنگيد؟ برگرديد، پدرتان را در مي آورند، اينها يزيدند، اينها ابن زيادند، اينها بني اميه اند، اينها چه دارند، پول دارند، شمشير دارند، تازيانه دارند، ولي آنها چيزي ندارند! مردم را ترساندند، به مرور همه متفرق شدند!

آخر شب -وقت نماز عشا- هيچ كس همراه حضرت مسلم نبود! هيچكس! و ابن زياد، پيغام داد كه همه بايد براي نماز عشا به مسجد كوفه بيايند، نماز را با من به جماعت بخوانند! تاريخ مي نويسد: براي نماز عشا پشت سر ابن زياد، مسجد كوفه پر از جمعيت شد!

خوب، چرا چنين شد! من كه نگاه مي كنم، مي بينم خواص مقصرند! همين خواص طرفدار حق مقصرند. بعضي از اين خواص طرفدار حق، در نهايت بدي عمل كردند! مثل شريح قاضي! شريح قاضي كه جزء بني اميه نبود. كسي بود كه مي فهميد حق با كيست! مي فهميد كه اوضاع از چه قرار است! وقتي هاني بن عروه را به زندان انداختند و سر و رويش را مجروح كردند، سربازان و افراد قبيله اش اطراف قصر عبيدالله بن زياد را گرفتند. ابن زياد ترسيد! آنها مي گفتند كه هاني را كشتيد. ابن زياد به شريح قاضي گفت: برو ببين هاني زنده است، برو به اينها بگو زنده است. شريح آمد، ديد كه هاني بن عروه زنده است، اما مجروح است. هاني بن عروه گفت: اي مسلمانها، اين چه وضعي است! (خطاب به شريح) پس قوم من چه شدند؟ مردند! چرا سراغ من نيامدند! چرا نمي آيند مرا از اين جا نجات بدهند! شريح قاضي گفت: مي خواستم بروم و اين حرف هاي هاني را به همين كساني كه اطراف دارالاماره را گرفته اند، بگويم، اما افسوس كه جاسوس عبيدالله، آن جا ايستاده بود! جرأت نكردم! جرأت نكردم يعني چه؟ يعني همين كه ما مي گوييم: ترجيح دنيا بر دين.

شايد اگر شريح، همين يك كار را انجام مي داد، تاريخ عوض مي شد. اگر شريح مي رفت، به مردم مي گفت كه هاني زنده است اما در زندان است و عبيدالله قصد دارد او را بكشد -هنوز عبيدالله قدرت نگرفته بود- آنها مي ريختند و هاني را نجات مي دادند. با نجات هاني، قدرت پيدا مي كردند، روحيه پيدا مي كردند، اطراف دارالاماره مي آمدند، عبيدالله را مي گرفتند، يا مي كشتند، يا مي فرستادند مي رفت! كوفه، مال امام حسين (عليه السلام) مي شد و اصلاً واقعه كربلا اتفاق نمي افتاد! اگر واقعه كربلا اتفاق نمي افتاد، يعني امام حسين (عليه السلام) به حكومت مي رسيد و اگر اين حكومت 6 ماه هم طول مي كشيد -ممكن بود بيشتر هم طول بكشد- براي تاريخ بركات زيادي داشت.

يك وقت، يك حركت بجا، تاريخ را نجات مي دهد. گاهي يك حركت نابجا كه ناشي از ترس و ضعف و دنيا طلبي و حرص به زنده ماندن است، تاريخ را در ورطه گمراهي مي غلطاند. آقا چرا شما وقتي ديدي كه هاني اين طوري است، شهادت حق ندادي؟ نقش خواص، خواص ترجيح دهنده دنيا بر دين، اين است.

وقتي كه عبيدالله بن زياد، به رؤساي قبايل كوفه گفت برويد مردم را از اطراف مسلم متفرق كنيد، اگر نرويد، پدرتان را در مي آورم، چرا اينها از عبيدالله بن زياد قبول كردند؟ همه اينها كه اموي نبودند، از شام نيامده بودند. بعضي از همين افراد، جزء نويسنده هاي نامه به امام حسين (عليه السلام) بودند، مثل شبث بن ربعي كه به امام حسين نامه نوشته بود و دعوت كرده بود! خودش جزء كساني است كه وقتي عبيدالله گفت برويد مردم را از دور او متفرق كنيد، اين هم آمد و مردم را با ترساندن و با تهديد و تطميع، از اطراف مسلم متفرق كرد! چرا اين كار را كردند؟

اگر امثال شبث بن ربعي، در يك لحظه حساس از خدا مي ترسيدند -به جاي اين كه از ابن زياد بترسند- تاريخ عوض مي شد! آنها آمدند، مردم را متفرق كردند. عوام متفرق شدند، ولي چرا آن خواص مؤمني كه اطراف مسلم بودند، متفرق شدند؟ در بين آنها كسان خوبي بودند، افراد حسابي بودند. بعداً بعضي از آنان در كربلا آمدند، شهيد شدند، اما اين جا اشتباه كردند. البته آنهايي كه در كربلا شهيد شدند، كفاره اشتباهشان داده شد، با آنها بحثي نداريم، اسمشان را هم نمي آوريم. اما از اينها كساني بودند كه به كربلا هم نيامدند! نتوانستند بيايند، توفيق پيدا نكردند! بعداً مجبور شدند، جزو توابين بشوند! وقتي امام حسين كشته شد، وقتي فرزند پيغمبر از دست رفت، وقتي فاجعه اتفاق افتاد، وقتي حركت تاريخ به سمت سراشيب آغاز شد، ديگر چه فايده؟ به همين دليل تعداد توابين در تاريخ، چند برابر عده شهداي كربلاست.

شهداي كربلا، همه در يك روز كشته شدند، توابين هم همه در يك روز كشته شدند. اما شما ببينيد اثري كه توابين در تاريخ گذاشتند، يك هزارم اثري كه شهداي كربلا گذاشتند، نيست! براي خاطر اين كه اينها در وقت خود نيامدند، كار را در لحظه خود انجام ندادند، دير تصميم گرفتند، دير تشخيص دادند. چرا مسلم بن عقيل را تنها گذاشتيد؟ ديديد كه اين نماينده امام آمده بود، با وي بيعت هم كرده بوديد، او را هم كه قبول داشتيد -عوام را كاري ندارم، به خواص مي گويم- شما چرا شب كه شد، مسلم را تنها گذاشتيد كه به خانه طوعه پناه ببرد؟

اگر خواص، مسلم را تنها نمي گذاشتند، مثلاً 100 نفر مي شدند، اين 100 نفر اطراف مسلم را مي گرفتند، به خانه يكي از آنها مي آمدند و مي ايستادند، دفاع مي كردند. مسلم تنها هم كه بود، وقتي مي خواستند، او را دستگير كنند، چندين ساعت طول كشيد! چندين بار حمله كردند، مسلم به تنهايي همه سربازان ابن زياد را -همان عده اي كه آمده بودند- پس زد. اگر 100 نفر مرد با او بودند، مگر مي توانستند او را بگيرند! مردم باز هم اطرافشان جمع مي شدند.

پس خواص، اين جا كوتاهي كردند كه نرفتند اطراف مسلم را بگيرند. ببينيد، از هر طرف حركت مي كنيد، به خواص مي رسيد. تصميم گيري خواص در وقت لازم، تشخيص خواص در وقت لازم، گذشت خواص از دنيا در لحظه لازم، اقدام خواص براي خدا در لحظه لازم، اينهاست كه تاريخ را نجات مي دهد، ارزشها را نجات مي دهد، ارزشها را حفظ مي كند. بايد در لحظه لازم، حركت لازم را انجام داد. اگر وقت گذشت، ديگر فايده ندارد.

نمونه هایی از تصمیمات خواص در عصر ما

در الجزاير، بعد از انتخاباتي كه حزب جبهه اسلامي در الجزاير بردند -در انتخابات برنده شدند- با تحريك امريكا و ديگران، حكومت نظامي سر كار آمد! آن روز اولي كه حكومت اسلامي سركار آمد، هيچ قدرتي نداشت. اگر آن روز، مسئولين جبهه اسلامي در الجزاير، همان ساعت هاي اول كه هنوز حكومت نظامي عرضه اي نداشت، كاري نمي توانست بكند، مردم را به خيابان ها كشانده بودند، حكومت نظامي از بين مي رفت. حكومت تشكيل مي دادند و امروز در الجزاير، حكومت اسلامي سر كار بود. نكردند! در وقت خودش بايد تصميمم مي گرفتند، نگرفتند. يك عده ترسيدند، يك عده ضعف پيدا كردند، يك عده اختلاف كردند، يك عده گفتند ما رئيس، او رئيس، اين رئيس!

عصر روز 21 بهمن ماه سال 57 كه در تهران اعلام حكومت نظامي شد، امام به مردم فرمود: مردم به خيابانها بروند! اگر امام آن لحظه اين تصميم را نمي گرفت، امروز هنوز محمدرضا در اين مملكت بر سر كار بود! با حكومت نظامي مي آمدند، مردم در خانه هاشان مي ماندند، اول امام، بعد مدرسه رفاه، بعد بقيه جاها را قتل عام مي كردند، نابود مي كردند! يك 500 هزار نفر را در تهران مي كشتند، قضيه تمام مي شد! مثل اين كه در اندونزي يك ميليون نفر را كشتند، تمام شد. امروز هم آن آقا سر كار است و خيلي شخصيت آبرومند و محترمي هم هستند، آب هم از آب تكان نخورد! امام در لحظه لازم، تصميم لازم را گرفت.

اگر خواص، در هنگام خودش، كاري را كه لازم است، تشخيص دادند و عمل كردند، تاريخ نجات پيدا مي كند و حسين بن علي ها به كربلاها كشانده نمي شوند. اگر خواص، بد فهميدند، دير فهميدند، يا فهميدند و با هم اختلاف كردند -مثل آقايان افغانها- اگر در رأس كار، افراد حسابي بودند، اما طبقه خواص منتشر در جامعه، جواب ندادند. يكي گفت ما امروز كار داريم. يكي گفت جنگ تمام شد، بگذاريد سراغ كارمان برويم، برويم كاسبي كنيم، چند سال همه آلاف و الوف جمع كردند، ما در جبهه ها گشتيم، از اين جبهه به آن جبهه، گاهي غرب، گاهي جنوب، بس است ديگر، اگر اين گونه عمل كردند، معلوم است كه در تاريخ، كربلاها تكرار خواهد شد!

خداي متعال وعده داده است كه اگر كسي خدا را نصرت كند، خدا او را نصرت خواهد كرد. اگر كسي براي خدا حركت و تلاش بكند، پيروزي نصيب خواهد شد، نه اين كه به هر يك نفري پيروزي مي دهند، بلكه وقتي مجموعه اي حركت مي كند، البته شهادت ها هست، سختي ها هست، رنجها هست، اما پيروزي هم هست. "ولينصرن الله من ينصره" نمي فرمايد كه نصرت مي دهيم، خون هم از دماغ كسي نمي آيد. نخير، "فيقتلون و يقتلون" مي كشند و كشته مي شوند، اما پيروزي به دست مي آورند. اين سنت الهي است. وقتي كه از خون ترسيديم، از آبرو ترسيديم، از پول ترسيديم، به خاطر خانواده ترسيديم، به خاطر دوستان ترسيديم، به خاطر راحتي و عيش خودمان ترسيديم، به خاطر پيدا كردن كاسبي، براي پيدا كردن يك خانه داراي يك اتاق بيشتر از خانه قبلي، وقتي به خاطر اين چيزها حركت نكرديم، بله، معلوم است، 10 نفر مثل امام حسين هم كه بيايند و سر راه قرار بگيرند، همه شهيد خواهند شد. همه از بين خواهند رفت، كما اين كه اميرالمومنين (عليه السلام) شهيد شد، كما اين كه امام حسين(عليه السلام) شهيد شد. خواص، خواص، طبقه خواص! عزيزان من، ببينيد شما كجاييد. اگر جزو خواصيد -كه البته هستيد- پس حواستان باشد. عرض ما فقط اين است. البته اين حرفي كه ما زديم، اين مطلبي كه مي گوييم، خلاصه مطلب است.

در 2 بخش بايد روي اين مطلب كار بشود، يكي بخش تاريخي قضيه است كه اگر من وقت داشتم، خودم كار مي كردم -متأسفانه من ديگر وقت ندارم- بايد بگردند، نمونه هايي را كه در تاريخ فراوان است، پيدا كنند و ذكر كنند كه خواص كجاها بايد عمل مي كردند و عمل نكردند. اسم اين خواص چيست؟ چه كساني هستند؟ اگر الآن مجال بود و خودم و شما خسته نمي شديد، ممكن بود يك ساعتي در زمينه همين موضوعات و اشخاصش براي شما صحبت بكنم، در ذهنم هست.

بخش ديگري كه بايد كار بشود، تطبيق با وضع هر زمان است، نه فقط زمان ما. در هر زمان، طبقه خواص، چگونه بايد عمل بكنند كه به وظيفه شان عمل كرده باشند؟ اين كه گفتيم اسير دنيا نشوند، يك كلمه است. چگونه اسير دنيا نشوند؟ مثال ها و مصداق هايش چيست؟ عزيزان من، حركت در راه خدا، هميشه مخالف دارد. اگر يك نفر از همين خواصي كه گفتيم، بخواهد كار خوب انجام بدهد، كاري را كه بايد انجام بدهد -اگر بخواهد انجام دهد-، ممكن است 4 نفر ديگر از همين خواص پيدا بشوند، بگويند آقا مگر تو بي كاري؟ مگر ديوانه اي؟ مگر زن و بچه نداري؟ چرا دنبال اين طور كارها مي روي؟ كما اينكه در دوره مبارزه مي گفتند. خواص بايد بايستند، يكي از لوازم مجاهدت خواص، همين است كه در مقابل حرف ها و ملامت ها بايستند. بديهي است، مخالفين تخطئه مي كنند، بد مي گويند، تهمت مي زنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 11:45  توسط محمد   | 


عوامل تحریف

 یک نوع عوامل عمومی است، یعنی بطور کلّی عواملی وجود دارد که تواریخ را دچار تحریف می کند و اختصاصا به حادثهء عاشورا ندارد.
مثلاً همیشه اغراض دشمنان، خود، عاملی است برای اینکه حادثه ای را دجار تحریف کنند. دشمن برای اینکه به هدف و غرض خود برسد، تغییر و تبدیلهائی در متن تاریخ ایجاد و یا توجیه و تفسیرهای ناروایی از تاریخ می کند و این نمونه های زیادی دارد که در تحریف واقعهء کربلا هم این عامل دخالت داشته است.
    عامل دوم
عامل دوم، تمایل بشر به اسطوره سازی و افسانه سازی است و این در تمام تواریخ دنیا وجود دارد، بهترین دلیلش این است که مردم برای نوابغی مثل بوعلی سینا و شیخ بهایی چقدر افسانه جعل کردند! مثلاً می گویند بوعلی  در مدّتی که در اصفهان تحصیل می کرد، گفت من نیمه های شب که برای مطالعه بر می خیزم، صدای چکّش مسگرهای کاشان نمی گذارد مطالعه کنم. رفتند تجربه کردند، یک شب دستور دادند مسگرهای کاشان چکش نزنند، آن شب را بوعلی گفت آرام خوابیدم و یا آرام مطالعه کردم. این جور چیزها اختصاص به حادثهء عاشورا ندارد، مردم دربارهء بوعلی هر چه می گویند، بگویند ، به کجا ضرر می زند؟ به هیچ جا. امّا افرادی که شخصیّت آنها، شخصیّت پیشوایی است، قول آنها، عمل آنها، قیام آنها، نهضت آنهاست و حجّت است، نباید در سخنانشان، در شخصیّتشان، در تاریخچه شان تحریفی واقع شود.
   عامل سوم
عامل سوّم یک عامل خصوصی است. دو عامل گفته شده در تمام تواریخ دنیا هست، ولی در خصوص حادثهء کربلا یک جریان و عامل بالخصوصی هست که سبب شده است در این داستان، جعل واقع شود.
    پیشوایان دین از زمان پیغمبر اکرم و ائمه اطهار دستور اکید داده اند که باید نام حسین بن علی (ع) زنده بماند، باید مصیبت حسین بن علی (ع) هر سال تجدید شود، چرا؟ این چه دستوری است در اسلام، چرا ائمه دین اینهمه به این موضوع اهتمتم داشتند، و چرا برای زیارت حسین بن علی (ع) انیهمه ترغیب و تشویق است؟.....
    حسین (ع) مکتب عملی اسلام را تأسیس کرد. حسین (ع) نمونهء عملی قیامهای اسلامی است. خواستند مکتبش زنده بماند، خواستند سالی یکبار امام (ع) با آن نداهی شیرینش و آن انگیزه اش ظهور کند؛ برای همیشه زنده بماند. هر چه ما در این راه کوشش کنیم بشرط آنکه هدف آن را تشخیص دهیم بجاست. امّا متأسّفانه عده ای این را نشناختند، خیال کردند بدون اینکه مردم را با فلسفهء قیام حسینی و مکتبش  آشنا کنند و مردم را عارف به مقامات حسینی کنند، همین قدر که آمدند و نشستند و نفهمیده و ندانسته گریه ای کردند، کفّاره گناهان است. بعضی می گویند هدف وسیله را مباح می کند. هدف که خوب باشد، وسیله هر چه باشد،شد! اینها هم گفتند ما یک هدف مقدس داریم و آن گریستن بر امام حسین(ع) است که کار خوبی است و باید گریست، به چه وسیله بگریانیم؟؟؟
    گفتند اشک جاری می شود یا نه؟ همین قدر که اشک جاری شود اشکال ندارد! شیپور بزنیم، طبل بزنیم، به بدن مرد لباس زن بپوشانیم، عروسی قاسم بگیریم، جعل کنیم، تحریف کنیم، در دستگاه امام حسین(ع) این حرفها مانعی ندارد و ....  در نتیجه افرادی دست به جعل و تحریف این واقعهء بزرگ زدند.

 

برگرفته از کتاب حماسه حسینی ، اثر استاد شهید مطهّری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 23:19  توسط محمد   | 

معنی تحریف و انواع آن

   تحريف در زبان عربي از مادّه حرف به معني منحرف كردن چيزي از مسير اصلي خود که داشته است و یا باید داشته باشد. به عبارت دیگر تحریف نوعی تغییر و تبدیل است، ولی تحریف مشتمل یر چیزی است که کلمهء تغییر و تبدیل نیست. شما، اگر کاری کنید که جمله ای، نامه ای، شعر و عبارتی آن مقصودی را که باید بفهماند، نفهماند و مقصود دیگری را بفهماند، می گویند شما این عبارت را تحریف کرده اید. قرآن كلمه تحريف را به خصوص در مورد يهوديان به كار برده و اگر تحقيقي جامع انجام بدهيم، بيشتر خبرگزاريهاي تبليغاتي جهان در دست يهوديان بوده و يا خط دهنده آنها به طريقي با يهوديان در تماس است مانند آسوشيتدپرس براي يونايتدپرس .
    تحریف انواعی دارد که مهمترین آنها عبارت است از: تحریف لفظی و تحریف معنوی.
تحريف لفظي اين است كه ظاهر مطلبي را عوض كنند يعني از يك جمله گفتاري حذف يا اضافه شود يا جملات را پس و پيش كنند.
تحريف معنوي اين است كه ظاهر مطلب را عوض نمي كنند يعني در لفظ تصرف نمي شود ولي آنرا طوري معنا مي كنند كه خلاف گوينده مطلب را بيان مي كند، بعبارتي ديگر طوري تفسير مي كنند كه با بيان و عمل آن فرق مي كند لذا تحريف معنوي بسيار خطرناكتر از لفظي است.
    مانند: در روزي كه مسجد مدينه را بنا كردند جناب حضرت عمار فوق العاده زحمت صادقانه مي كشيد پيامبر(ص) هم در حق او فرمودند: يا عَمّار، تقتلك الفئة الباغية؛ اي عمار تو را گروهى طاغي و سركش به شهادت مي رسانند. لذا وقتي عمار در صفين در سپاه حضرت علي(ع) بود وزنه بزرگي براي حضرت محسوب مي شد، افراد ضعيف الايمان هم كه سخن رسول خدا(ص) را شنيده بودند تا وقتي عمار شهيد نشده بود هنوز مطمئن نبودند جنگي را كه در ركاب علي (ع) مي كنند به حق است يا نه؟ وقتي هم كه عمار شهيد شد ناگهان فرياد از همه بلند شد كه حديث پيامبر صادق آمد و مثل آفتاب روشن بود كه گروه طاغي سپاه معاويه است. با استناد به آيه نهم سوره حجرات ( وَ اِن طائفَتان اِلي اَمْرالله) پس به نصّ قرآن بايد به نفع لشگريان حضرت علي (ع) عليه سپاه معاويه وارد جنگ شد. اين قضيه تزلزلي در لشكر معاويه ايجاد كرد. معاويه كه هميشه با حيله كار خود را پيش مي برد به يك تحريف معنوي دست زد. چون كه گفتار پيامبر(ص) را نمي شد تحريف لفظي كرد زيرا اقلاً پانصد نفر در آن زمان اين مطلب را از پيامبر(ص) شنيده بودند و شهادت مي دادند كه فرمايش پيامبر را  شنيده ايم.
    عدّه اي از سپاه معاويه به معاويه اعتراض كردند كه عمار را ما كشتيم، معاويه به آنها گفت اشتباه نكنيد، عمار را علي(ع) آورده و او موجب كشته شدن عمار شده است. عمر و عاص ملعون دو پسر داشت يكي مانند خودش دنياپرست و فاسق بود ولي ديگري نستباً مؤمن كه عبدالله نام داشت، در جلسه اي كه عبدالله حاضر بود همين مغلطه معنوي را به كار بردند، عبدالله گفت: اين چه حرفي است كه مي زنيد عمار در لشگر علي(ع) بوده پس علي(ع) او را كشته است، بنابراين حمزه سيدالشهداء عموي پيامبر كه در احد به شهادت رسيد، پيامبر او را كشته است؟ معاويه به عمر و عاص مي گويد: چرا جلوي پسر بي ادبت را نمي گيري؟
    
     با كمال تاسف تحريفات زيادى در حادثه عاشورا وارد شده كه موجب مسخ كردن و كم اثر كردن قضيه شده است و متأسفانه به قول شهيد استاد مطهري براي مصيبت امام حسين (ع) و اهل بيتش (س) به خاطر آنهمه زجرهاي روحي و جسمي و ضربات شمشيرها نبايد گريست بلكه بايد به خاطر مظلوميت و دروغ پردازيهايي گريست كه مقام حضرت ابي عبدالله الحسين (ع) را متنزّل مي كند.

مثلاً گفته اند:
    1ـ ليلا مادر علي اكبر(ع) نذر كرده كه اگر فرزندم سالم بماند از كربلا تا مدينه ريحان خواهم كاشت، بعدها علما با سند رد نمودند اولاً حضرت در كربلا حضور نداشته، ثانياً منطقه فيمابين كربلا و مدينه براي كشت ريحان بلا امكان است، ثالثاً مسافت بين آن دو شهر سيصد فرسنگ است.
    2ـ گفته اند امام حسين(ع) در كربلا سيصد هزار نفر را كشته است، اگر فرض شود هر ثانيه يك نفر را بكشد براي اين تعداد هشتاد و سه ساعت و بيست دقيقه وقت لازم است.

 

برگرفته از کتاب حماسه حسینی ، اثر استاد شهید مطهّری

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 23:18  توسط محمد   | 

من شنيده‌ام در مواردى از آهنگ‌هاى نامناسب استفاده مى‌شود. مثلا فلان خواننده‌ى طاغوتى يا غيرطاغوتى شعر عشقى چرندى را با آهنگى خوانده؛ حالا ما بياييم در مجلس امام حسين و براى عشاق امام حسين، آيات والاى معرفت را در اين آهنگ بريزيم و بنا كنيم آن را خواندن؛ اين خيلى بد است. خودتان آهنگ بسازيد. اين همه ذوق و اين همه هنر وجود دارد. يقينا در جمع علاقه‌مندان به اين جريان كسانى هستند كه مى‌توانند آهنگ‌هاى خوب مخصوص مداحى بسازند؛ آهنگ عزا، آهنگ شادى.
بيانات در سالروز ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) 05/05/1384

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:21  توسط محمد   | 

چيز ديگرى كه بنده در بعضى از خوانندگان جلسات مداحى اطلاع پيدا كردم، استفاده‌ى از مدح‌ها و تمجيدهاى بى‌معناست، كه گاهى هم مضر است. فرض كنيد راجع به حضرت اباالفضل (سلام‌الله‌عليه) صحبت مى‌شود؛ بنا كنند از چشم و ابروى آن بزرگوار تعريف كردن؛ مثلا قربون چشمت بشم! مگر چشم قشنگ در دنيا كم است؟ مگر ارزش اباالفضل به چشمهاى قشنگش بوده؟! اصلا شما مگر اباالفضل را ديده‌ايد و مى‌دانيد چشمش چگونه بوده؟! اينها سطح معارف دينى ما را پايين مى‌آورد. معارف شيعه در اوج اعتلاست.
بيانات در سالروز ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) 05/05/1384

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:21  توسط محمد   | 

در منبر مداحى حتما در اول، فصلى اختصاص بدهيد به نصيحت يا بيان معارف به زبان زيباى شعر. اصلا رسم مداحى از قديم اين‌طورى بوده است؛ الان يك مقدار آن رسم‌ها كم شده. مداح در اول منبر يك قصيده، يك ده بيت شعر - كمتر، بيشتر - فقط در نصيحت و اخلاق، با الفاظ زيبا خطاب به مردم بيان مى‌كرد؛ مردم هم مى‌فهميدند و اثر هم مى‌گذارد. من يك وقت گفتم كه گاهى شعر يك مداح از يك منبر يك ساعتى ما اثرش بيشتر است. البته هميشگى نيست؛ گاهى است.اگر خوب انتخاب و اجرا شود، اين‌طورى خواهد بود.
بيانات در سالروز ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) 05/05/1384

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:20  توسط محمد   | 

مداحى رايج در بين ما، يك حرفه‌ى دو جانبه است؛ فقط آوازه‌خوانى و شعرخوانى نيست؛ تركيب هنرمندانه‌اى از اين دو مقوله است. البته من نمى‌دانم اين شيوه از چه زمانى باب شده؛ از زمان صفويه است، از قبل از اوست، از بعد از اوست. به‌هرحال امروز در جامعه‌ى ما رواج دارد. صداى خوش، آهنگ مناسب و شعر، سه ركن كار است. خود اين شعر هم دو بخش دارد: يك بخش لفظ، يك بخش مضمون. اگر چهار پايه‌ى اصلى مداحى - يعنى صداى خوش، آهنگ درست، لفظ خوب و مضمون حقيقى متناسب با نياز - كامل باشد، بهترين وسيله‌ى تبيين است و تأثيرش از منبر و درس فقهى‌اى كه ما مى‌گوييم بيشتر است.
بيانات در ديدار جمعى از مداحان اهل‌بيت به مناسبت سالروز ميلاد حضرت زهرا(س) 18/06/1380

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:19  توسط محمد   | 

اين همان چشمه‌ى جوشانى است كه از ظهرِ روزِ عاشورا شروع شد؛ از همان وقتى كه زينب كبرى(س)  - طبق نقلى كه شده است - بالاى «تلّ زينبيه» رفت و خطاب به پيغمبر عرض كرد: «يا محمداه، صلّى عليك مليك السّماء هذا حسينك مرمّل بالدّماء، مقطّع الاعضاء، مصلوب العامة و الرّداء.» او خواندنِ روضه‌ى امام حسين عليه‌السّلام را شروع كرد و ماجرا را با صداى بلند گفت؛ ماجرايى كه مى‌خواستند مكتوم بماند. خواهر بزرگوار امام، چه در كربلا، چه در كوفه و چه در شام و مدينه، با صداى بلند به بيان حادثه‌ى عاشورا پرداخت. اين چشمه، از همان روز شروع به جوشيدن كرد و تا امروز، همچنان جوشان است. اين حادثه‌ى عاشوراست.
بيانات در جمع روحانيون استان «كهگيلويه و بويراحمد» در آستانه‌ى ماه محرّم 17/3/73

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:19  توسط محمد   | 

 بيان ماجراى عاشورا، فقط بيان يك خاطره نيست. بلكه بيان حادثه‌اى است كه - همان‌طور كه در آغاز سخن عرض شد - داراى ابعاد بى‌شمار است. پس، يادآورى اين خاطره، در حقيقت مقوله‌اى است كه مى‌تواند به بركات فراوان و بيشمارى منتهى شود. لذا شما ملاحظه مى‌كنيد كه در زمان ائمّه(ع)، قضيه‌ى گريستن و گرياندن براى امام حسين عليه‌السّلام، براى خود جايى دارد. مبادا كسى خيال كند كه در زمينه‌ى فكر و منطق و استدلال، ديگر چه جايى براى گريه كردن و اين بحثهاى قديمى است! نه! اين خيالِ باطل است. عاطفه به جاى خود و منطق و استدلال هم به جاى خود، هر يك سهمى در بناى شخصيت انسان دارد.
بيانات در جمع روحانيون استان «كهگيلويه و بويراحمد» در آستانه‌ى ماه محرّم 17/3/73

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:18  توسط محمد   | 

چشمه جوشان عاطفه
هم در خود حادثه و هم در ادامه و استمرار حادثه، عاطفه يك نقش تعيين‌كننده‌اى ايجاد كرده است، كه باعث شد مرزى بين جريان عاشورايى و جريان شيعى با جريان‌هاى ديگر پيدا شود. حادثه‌ى عاشورا، خشك و صرفاً استدلالى نيست، بلكه در آن عاطفه با عشق و محبت و ترحم و گريه همراه است. قدرت عاطفه، قدرت عظيمى است؛ لذا ما را امر مى‌كنند به گريستن، گرياندن و حادثه را تشريح كردن. زينب كبرى(س) در كوفه و شام منطقى حرف مى‌زند، اما مرثيه مى‌خواند؛ امام سجاد بر روى منبر شام، با آن عزت و صلابت بر فرق حكومت اموى مى‌كوبد، اما مرثيه مى‌خواند. اين مرثيه‌خوانى تا امروز ادامه دارد و بايد تا ابد ادامه داشته باشد، تا عواطف متوجه بشود. در فضاى عاطفى و در فضاى عشق و محبت است كه مى‌توان خيلى از حقايق را فهميد، كه در خارج از اين فضاها نمى‌توان فهميد.
بيانات در ديدار روحانيان و مبلغان در آستانه‌ى ماه محرم 5/11/84

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:18  توسط محمد   | 

مبادا در حرف و منبر و تبليغ ما - آنچه به عنوان تبليغ داريم انجام مى‌دهيم - حرف سُست، بى‌منطق و ثابت نشده‌اى وجود داشته باشد. گاهى بعضى از چيزهايى كه در كتابى هست و سند ندارد، خود، يك حكمت و مسأله‌ى اخلاقى است، كه ديگر سند نمى‌خواهد و مى‌توانيم آن را بيان كنيم؛ اين، عيبى ندارد؛ اما يك وقت هست كه يك چيزى دور از ذهن مخاطب است، كه باورش براى او مشكل است؛ اين را نبايد بگوييم؛ چون اين مسأله، او را از اصل قضيه دور مى‌كند و موجب موهون شدن دين و مبلّغ دين در ذهن و دل او مى‌شود و خيال مى‌كند اين، از منطق عارى است؛ در حالى كه پايه‌ى كار ما منطق است. بنابراين، منطق، عنصر اصلى در تبليغ ماست.
بيانات در ديدار روحانيان و مبلغان در آستانه‌ى ماه محرم 5/11/84

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:17  توسط محمد   | 

جامعه‌ى تبليغى ما بايد به تبليغ به صورت يك كار اصلى و حقيقى و لازمه‌ى قطعىِ علمِ دين نگاه كند. جامعه‌ى علمىِ دينى - يعنى روحانيت - اولين وظيفه‌اش تبليغ است. تبليغ يك وظيفه‌ى درجه‌ى دومِ مخصوصِ عدّه‌اى خاص از روحانيون نيست. شرايط و لوازم و نيازها و تلاش‌هايى احتياج دارد. كسانى كه اهل اين كارند، بايد دامن همّت به كمر بزنند و آستين‌ها را بالا كنند و اين حركت را انجام دهند.
بيانات در ديدار جمع زيادى از روحانيون، فضلا و مبلّغان اسلامى در آستانه‌ى ماه مبارك رمضان 27/10/74

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:16  توسط محمد   | 

من به منبر خيلى عقيده دارم. امروز اينترنت، ماهواره، تلويزيون و ابزارهاى گوناگون ارتباطىِ فراوان هست، اما هيچ‌كدام از اينها منبر نيست؛ منبر يعنى روبه‌رو و نفس‌به‌نفس حرف زدن؛ اين يك تأثير مشخص و ممتازى دارد كه در هيچ‌كدام از شيوه‌هاى ديگر، اين تأثير وجود ندارد. اين را بايد نگه داشت؛ چيز باارزشى است؛ منتها بايستى آن را هنرمندانه ادا كرد تا بتواند اثر ببخشد.
بيانات در ديدار روحانيان و مبلغان در آستانه‌ى ماه محرم 5/11/84

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:16  توسط محمد   | 

خوف را همراه رجاء حتماً به دل‌ها بدميد؛ و خوف را بيشتر. اين‌كه ما آيات رحمت الهى را بخوانيم و يك عده‌اى را غافل كنيم و نتيجه‌اش اين بشود كه خيال كنند - با يك توهّم معنويت - غرق در معنويتند و از واجبات و ضروريات دين در عمل غافل بمانند، درست نيست. در قرآن، بشارت مخصوص مؤمنين است؛ اما انذار براى همه است؛ مؤمن و كافر مورد انذارند. پيغمبر خدا گريه مى‌كند، شخصى عرض مى‌كند: يا رسول‌اللَّه! خداوند فرمود: «ليغفر لك اللَّه ما تقدّم من ذنبك و ما تأخر». اين گريه براى چيست؟ عرض مى‌كند: «أولا اكون عبدا شاكرا»؛ يعنى اگر شكر آن مغفرت را نكنم، پايه‌ى آن مغفرت سُست خواهد شد. در همه حال، انذار بايد بر دل ما و مستمعان ما حاكم باشد. راه، راهِ دشوارى است؛ بشر بايست خود را براى پيمودن اين راه و رسيدن به آن سرمنزل آماده كند.
بيانات در ديدار روحانيان و مبلغان در آستانه‌ى ماه محرم 5/11/84

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:15  توسط محمد   | 

من عرض مى‌كنم فقط بحث روضه نيست؛ در بيان معارف الهى، معارف اهل بيت، حديثى كه نقل مى‌كنيم، داستانى كه نقل مى‌كنيم، نسبتى كه به امام مى‌دهيم، معرفتى كه مى‌خواهيم پای‌بند آن باشيم؛ در همه‌ى اين‌ها ما بايد اتقان را رعايت كنيم. علماى ما اين‌همه در فقه سر يك مسأله‌ى جزئى كوچك كم اهميت به وثاقت فلان راوى تكيه مى‌كنند، اهميت مى‌دهند، بحث مى‌كنند، رد و قبول مى‌كنند، اين راوى مورد قبول است يا نيست؛ براى اين‌كه بالاخره سند روايت را تنقيح كنند و دربياورند؛ بگويند اين سند، سند درستى است؛ كه اگر سند درستى بود، به اين روايت بشود اعتماد كرد؛ تا اگر اعتماد كرديم، يك حكم فرعى درجه‌ى سه در باب طهارت يا در باب بقيه‌ى احكام عبادى به دست بيايد. آن‌جا ما اين‌همه اهميت مى‌دهيم؛ چطور در باب معارف و در باب دلبستگى‌هاى فكرى و عاطفى، به هر حديثى، به هر روايتى، به هر حرفى و به هر گفته‌يى اعتماد كنيم؟ اين، قابل قبول نيست.
بيانات در ديدار اعضاى مجلس خبرگان رهبرى 17/6/84

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:14  توسط محمد   | 

نفس به نفس
مسأله‌ى تبليغ، يكى از مسائل اساسى در حيات اجتماعى است و مخصوص يك دوره نيست. تبليغ كه از آن در قرآن به «بلاغ»، «بيان»، «تبيين» و از اين قبيل تعبير شده است، يكى از وظايف مقدّس، وظيفه‌ى انبيا، وظيفه‌ى علما، وظيفه‌ى متفكّران و دانايان و مصلحان است. تبليغ، يعنى رساندن. رساندنِ چه؟ رساندنِ آن حقايقى به اذهان و دل‌هاى مخاطبان كه بدون آن، دچار خسارت خواهند شد. اين است كه ارزش تبليغ را بالا مى‌برد. تبليغ، يك جنبه‌ى انسانى دارد. تبليغى كه اسلام به آن امر مى‌كند و علماى اسلام و روحانيت شيعه، در طول تاريخ به آن پای‌بند بوده‌اند، وظيفه‌اى است كه هم جنبه‌ى الهى دارد - «لتبينّنه للنّاس و لاتكتمونه» - هم جنبه‌ى انسانى دارد؛ چون دستگيرى از دل‌ها و ذهن‌ها و انسان‌هايى است كه دچار عدم علم، دچار شك و دچار جهالتند. به اين وظيفه، بايد با اين چشم نگاه كرد.
بيانات در ديدار علما و روحانيون در آستانه‌ى ماه محرم 02/02/1377

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:13  توسط محمد   | 

در مجالس عزادارى ماه محرّم، اين سه ويژگى بايد وجود داشته باشد: 1. عاطفه را نسبت به حسين‌بن‌على و خاندان پيغمبر(ع) بيشتر كند. (علقه و رابطه و پيوند عاطفى را بايد مستحكم‌تر سازد.) 2. نسبت به حادثه‌ى عاشورا، بايد ديدِ روشن و واضحى به مستمع بدهد. 3. نسبت به معارف دين، هم ايجاد معرفت و هم ايجاد ايمان - ولو به نحو كمى - كند. نمى‌گوييم همه‌ى منبرها بايد برخوردار از همه‌ى اين خصوصيات باشند و به همه‌ى موضوعات بپردازند؛ نه. شما اگر يك حديثِ صحيح از كتابى معتبر را نقل و همان را معنا كنيد، كفايت مى‌كند.
بيانات در جمع روحانيون استان «كهگيلويه و بويراحمد» در آستانه‌ى ماه محرّم 17/3/73

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:13  توسط محمد   | 

گلچين بيانات رهبر معظم انقلاب درباره‌ی تبليغ و عزاداری سيد‌الشهداء عليه‌السلام

سه عنصر در حركت حضرت ابى‌عبداللَّه(ع) وجود دارد: عنصر منطق و عقل، عنصر حماسه و عزت، و عنصر عاطفه... ما مبلّغان، زير نام حسين‌بن‌على تبليغ مى‌كنيم. اين فرصت بزرگ را يادِ اين بزرگوار به مبلّغان دين بخشيده است، كه بتوانند تبليغ دين را در سطوح مختلف انجام بدهند. هر يك از آن سه عنصر بايد در تبليغ ما نقش داشته باشد؛ هم صِرف پرداختن به عاطفه و فراموش كردن جنبه‌ى منطق و عقل كه در ماجراى حسين‌بن‌على(ع) نهفته است، كوچك كردن حادثه است، هم فراموش كردن جنبه‌ى حماسه و عزت، ناقص كردن اين حادثه‌ى عظيم و شكستن يك جواهر گرانبهاست؛ اين مسأله را بايد همه - روضه‌خوان، منبرى و مداح - مراقب باشيم.
بيانات در ديدار روحانيان و مبلغان در آستانه‌ى ماه محرم 5/11/84

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:11  توسط محمد   | 

آن روز که سراسیمه به تهران آمد 13 ساله بود. نوجوان کم سن و سال اردبیلی. به پدر و مادرش گفته بود کار مهمی پیش آمده که باید به تهران برود، اما نگفته بود چه کاری؟ وقتی با اصرار از پدر و مادر اجازه گرفت، بی درنگ راهی تهران شد. شنیده بود که باید به خیابان پاستور برود و رفت. هر طور بود وارد ساختمان ریاست جمهوری شد. می گفت باید حتماً رئیس جمهور را ببیند. کار آسانی نبود. با پادرمیانی این و آن بیرون ساختمان ریاست جمهوری منتظر ماند. آن روزها، آقا رئیس جمهور بود، حضرت آیت الله العظمی خامنه ای... وقتی آقا برای رفتن به مراسمی از ساختمان بیرون آمد، مرحمت بالازاده، خودش را به او رساند، تلاش محافظان نتیجه ای نداشت، چون آقا به اشاره اجازه داده بود. مرحمت 13 ساله، با لهجه شیرین آذری و شاید هم به زبان آذری گفت؛ آقا! یک خواهش داشتم، آقا با مهربانی حالش را پرسید و نامش را و بعد؛ خب! چه خواهشی پسرم؟ مرحمت که هیجان زده بود، آب دهانش را قورت داد، نفس عمیقی کشید و گفت؛ آقا! خواهش می کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند! آقا- شاید با تعجب- پرسید؛ چرا فرزندم؟ و مرحمت که حالا دیگر بغضش ترکیده بود و هق هق گریه امانش نمی داد، با کلماتی بریده بریده گفت؛ آقا! حضرت قاسم(ع) هم مثل من 13 ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه میدان داد، ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی دهد به جبهه بروم. می گوید 13 ساله ها را نمی فرستیم....
مرحمت 13 ساله به اردبیل بازگشت، اما برخلاف دیروز که از اردبیل به تهران می آمد، دلگرفته و غمزده نبود از خوشحالی در پوست نمی گنجید، دلش برای این که زودتر برسد، پر می کشید. کاش اتوبوس هم پر داشت، مثل هواپیما...
مرحمت بالازاده با نشان دادن مجوز آقا وارد تیپ عاشورا شد - چه نام بامسمایی- شجاعت و درایت را با هم داشت و همه در حیرت که اینهمه در یک نوجوان 13 ساله چگونه جمع شده است. بر و بچه های تیپ عاشورا  چهره مهربان و جدی مرحمت را از یاد نمی برند، بیشتر اوقات کنار فرمانده خود شهید مهدی باکری دیده می شد. روز 21 اسفند 1363 در عملیات بدر در جزیره مجنون شهید شد. آقا مهدی باکری هم در همان عملیات به شهادت رسید و...
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 9:46  توسط محمد   | 

شهيدی كه زير آفتاب مانده بود

15/10/1387


در يكى از همين روزهايى كه ما در خطوط جبهه حركت مى‌كرديم، يك نقطه‌اى بود كه قبلا دشمن متصرف شده بود، بعد نيروهاى ما رفته بودند آن‌جا را مجددا تصرف كرده بودند، بنده داشتم از اين خطوط بازديد مى‌كردم و به يگان‌ها و به سنگرها و به اين بچه‌هاى عزيز رزمنده‌امان سر مى‌زدم، يك وقت ديدم يكى دو تا از برادران همراه من خيلى ناراحت، شتابان، عرق‌ريزان، آشفته، آمدند پيش من و من را جدا كردند از كسانى كه داشتند به من گزارش مى‌دادند كه يك جمله‌اى بگويم، ديدم كه اين‌ها ناراحتند گفتم چيه؟ گفتند كه بله ما داشتيم توى اين منطقه مى‌گشتيم، يك وقت چشم‌مان افتاده به جسد يك شهيدى كه چند روز است اين شهيد بدنش در زير آفتاب اين‌جا باقى مانده.

من به شدت منقلب شدم و ناراحت شدم و به آن برادرانى كه مسؤول بودند در آن خط و در آن منطقه، گفتم سريعا اين مسأله را دنبال كنيد، جسد اين شهيد را بياوريد و جسد شهداى ديگر را هم كه در اين منطقه ممكن است باشند جمع كنيد. اما در همان حال در دلم گفتم قربان جسد پاره پاره‌ات يا اباعبدالله، اين‌جا انسان مى‌فهمد كه به زينب كبرى چقدر سخت گذشت، آن وقتى كه خودش را روى نعش عريان برادرش انداخت، و با آن صداى حزين، با آن آهنگ بى‌اختيار، كلمات را در فضا پراكند و در تاريخ گذاشت فرياد زد «بابا المظلوم حتى قضا، بابا العطشان حتى ندا» پدرم قربان آن كسى كه تا آن لحظه‌ى آخر تشنه ماند و تشنه‌لب جان داد.

بيانات در خطبه‌هاى نماز جمعه 04/06/1367

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 8:30  توسط محمد   | 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است


باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا، حسین

کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده میدان کربلا

گر چشم روزگار به رو زار می گریست
خون می گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت دست دهر گلابیبه غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب و می مکند
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا

آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا

آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون بیستون شدی

کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی

کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی

کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی

کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی

آن انتقام گر نفتادی به روز حشر
با این عمل معامله ی دهر چون شدی

آل نبی چو دست تظلم برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند

بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسله ی انبیا زدند

نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند

آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند

بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها
افروختند و در حسن مجتبی زدند

وآنگه سرادقی که ملک مجرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند

وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان
بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند

پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند

اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو
فریاد بر در ِ حرم کبریا زدند

روح الامین نهاده به زانو سر حجاب
تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب

چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید
جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید

نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب
از بس شکست ها که به ارکان دین رسید

نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید

باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید

یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید

پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روح الامین رسید

کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار
تا دامن جلال جهان آفرین رسید

هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال

ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند

ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
دارند شرم کز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق به در آید ز آستین
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند

آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک
آل علی چو شعله ی آتش علم زنند

فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند

جمعی که زد به هم صفشان شور کربلا
در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند

از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند

پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد و برخاست کوه
ابری به بارش آمد وبگریست زار زار

گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار

عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شدآشکار

آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار

با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی
روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار

وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد

هرجا که بود آهویی از دشت پا کشید
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد

شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد

هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد

بی اختیار نعره ی هذا حسین زود
سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول

این کشته ی فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست

این غرقه محیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسین توست

این خشک لب فتاده دور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست

این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست

این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست

چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد

کای مونس شکسته دلان حال ماببین
ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین

اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین

در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
واندر جهان مصیبت ما برملا ببین

نی ورا چو ابر خروشان به کربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلاببین

تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزه ها ببین

آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین

آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین

یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد

خاموش محتشم که دلسنگ آب شد
بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد

خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد

خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان
در دیده ی اشگ مستمعان خوناب شد

خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز
روی زمین به اشک جگرگون کباب شد

خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد

ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای
وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای

بر طعنت این بس است که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای

ای زاده زیاد نکرده است هیچگه
نمرود این عمل که تو شداد کرده ای

کام یزید داده ای از کشتن حسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای

بهر خسی که بار درخت شقاوتست
در باغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای

با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای

حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای

ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشر درآورند

محتشم کاشانی

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 21:21  توسط محمد   | 

اگر حسین‌بن‌علی بود، می‌گفت شعار امروز تو باید فلسطین باشد

 اگر حسين بن علی بود، میگفت اگر میخواهی برای من عزاداری كنی، برای من سينه و زنجير بزنی، شعار امروز تو بايد فلسطين باشد. شمر امروز موشه دايان است. شمر 1300 سال پيش مرد، شمر امروز را بشناس. امروز بايد در و ديوار اين شهر با شعار فلسطين تكان میخورد. هی دروغ در مغز ما كردند كه آقا اين يك مسئله داخلی است، مربوط به عرب و اسرائيل است.

اگر پيغمبر اسلام زنده میبود، امروز چه میكرد؟ درباره چه مسئلهای میانديشيد؟ والله و بالله قسم میخورم كه پيغمبر اكرم در قبر مقدسش امروز از يهود میلرزد. اين يك مسئله دو دو تا چهار تاست. اگر كسی نگويد، گناه كرده است، من اگر نگويم و الله مرتكب گناه شدهام، هر خطيب و واعظی اگر نگويد، مرتكب گناه شده است. گذشته از جنبه اسلامی، فلسطين چهتاريخچهای دارد؟ قضيه فلسطين مربوط به دولتی از دولت های اسلامی هم نيست، مربوط به يك ملت است، ملتی كه او را به زور از خانهاش بيرون كردهاند. تاريخچه فلسطين چيست؟

مدعی هستند كه در 3 هزار سال پيش 2 نفر از ما، "داود" و "سليمان" برای مدت موقتی در آنجا سلطنت كردهاند. تاريخ را بخوانيد، در تمام اين مدت 2، 3 هزار ساله، كی بوده است كه سرزمين فلسطين به يهود تعلق داشته است؟ كی بوده است كه بيشتر سرزمين فلسطين مال ملت يهود باشد.

آيا بيشتر سرزمين فلسطين از آنِ ملت يهود است؟ قبل از اسلام هم مال آنها نبود، بعد از اسلام هم مال آنها نبود. روزی كه مسلمين فلسطين را فتح كردند، فلسطين در اختيار مسيحي ها بود، نه در اختيار يهودي ها. اتفاقاً مسيحیها كه با مسلمين صلح كردند، يكی از مواردی كه در صلحنامه گنجاندند، اين بود كه شما يهود را در اينجا راه ندهيد. گفتند: ما با شما زندگی میكنيم ولی با يهود زندگی نمیكنيم. چطور شد كه يكدفعه نام وطن يهودی به خود گرفت؟ يكی از قضايایی كه كارنامه قرن ما را تاريك میكند، (اين قرنی كه به دروغ، نام حقوق بشر، نام آزادی، نام انسانيت بر آن گذاشتهاند) همين قضيه است. يهودي های دنيا بعد از اينكه از ملت های غيرمسلمان زجر و شكنجه و آزار میبينند، (در روسيه، آلمان، و بسياری از نقاط دنيا)، بزرگانشان مینشينند، میگويند تا وقتی كه ما در اطراف دنيا متفرق هستيم، در هر جا اقليتی هستيم، سرنوشت ما همين است. ما بايد مركزی را انتخاب كنيم و همهمان آنجا جمع شويم، اتباع مذهب يهود آنجا جمع شوند.

اول هم جايی را كه فكر نمیكنند، فلسطين است، جاهای ديگر را فكر میكنند، بعد جنگ بين الملل اول پيش میآيد، (البته من خلاصهاش را عرض میكنم، میتوانيد كتابهایی را كه در اين زمينه نوشته شده است، بخوانيد .)

متفقين با عثماني ها میجنگند. من نمیخواهم از عثماني ها دفاع كنم، ولی هر چه بود، حكومت واحدی بود. اگر ظالم هم بود، بالاخره واحد بود. اعراب ساده لوح از حكومت عثمانی به ستوه آمده بودند. تحريك متفقين را پذيرفتند. از داخل، عليه حكومت عثمانی جنگيدند، به وعده اينكه به خود آنها در مقابل عثمانيها استقلال بدهند. انگليسها به اينها قول قطعی دادند كه ما به شما استقلال میدهيم، به شرط اينكه به نفع ما با عثماني ها بجنگيد. اين بيچارهها جنگيدند. در خلالی كه اين بدبخت های نادان ناآگاه، داشتند با دولت تا حدودی اسلامی خودشان میجنگيدند، انگلستان قول و قرار خودش را با حزب صهيونيسم كه تازه تشكيل شده بود، محكم كرد كه فلسطين را میدهيم به شما در قلب كشورهای اسلامی. جامعه ملل به وجود میآيد (عدالت را ببينيد!) و تصويب میكند كه در دنيا ملت هايی هستند (مخصوصاً ملتهايی كه از عثمانی جدا شدهاند) كه چون رشد ندارند، ما بايد بر ايشان سرپرست معين بكنيم تا اينها را اداره بكنند. يعنی در واقع میخواستند، ارثيه عثمانيها را تقسيم بكنند. قسمتی از آن را دادند به فرانسه، قسمتی را دادند به انگلستان و... از جمله جاهايی كه انگلستان گرفت، فلسطين بود. گفت من قيم و سرپرست شما هستم، رسماً شد كفيل. بعد به صهيونيستها وعده داد (وعده معروف بالفور) كه من اينجا را به شما میسپارم.

"صهيونيستها"، يعنی يهوديانی كه دهها قرن بود كه در گوشههای ديگر دنيا زندگی میكردند و از نژادهای ديگر بودند. من خودم فكر میكردم كه يهوديان موجود همه از نسل اسرائيلند، حالا میبينم تاريخ تشكيك میكند، میگويد اين حرف دروغ است. بسياری از يهوديها اصلاً از نسل اسرائيل نيستند، جامع مشتركشان فقط مذهب است و بس. حتی نژادشان هم خالص نمانده است.

يهوديانی كه در اطراف و اكناف دنيا زندگی میكردند، فقط به دليل اينكه فرنگي ها به اينها زجر دادهاند و اينها دنبال نقطهای میگردند كه آنجا جمع شوند و به دليل اينكه مردم خيانت پيشهای هستند و به دليل اينكه كتاب مقدسشان به آنها اجازه داده كه اگر به سرزمينی رفتيد، رحم نبايد در شما وجود داشته باشد و از هيچ وسيلهای برای پيشبرد هدفتان امتناع نكنيد، بعد كه انگلستان وسيله مهاجرتشان را فراهم كرد، به اين سرزمين مهاجرت كردند و زمين ها را خريدند، در حالی كه يهودی بومی در فلسطين بيش از 50 هزار نفر نيست كه الآن هم آن بيچارهها در بدبختی فوق العادهای زندگی میكنند. يعنی يهوديان اروپایی و آمريكايی كه آمدند، از جمله بدبختي هايی كه به وجود آوردهاند، اين است كه سربار يهوديان اصلی هستند كه حق دارند، در آنجا زندگی كنند.

يك عده روشنفكر در ميان اعراب بود، قيام كردند، انقلاب كردند. اينها را كشتند، اعدام كردند، به دار كشيدند. مرتب يهودي ها را فرستادند، همينكه عده زياد شد، اسلحه زيادی هم در ميانشان پخش كردند، بعد اينها افتادند به جان مسلمانان بومی، كشتند و زدند و بعد هم آواره كردند. پشت سر يكديگر از كشورهای اروپایی مهاجرت میشد، آمدند و آمدند. اين يهوديانی كه شما امروز اسمشان را میشنويد: "موشه دايان"، "زلی اشكول"، "گلداماير"، زهر مار، آخر ببينيد اينها از كجای دنيا آمدهاند؟ مدعی هستند كه اين سرزمين، سرزمين ماست. امروز در حدود 3 ميليون نفر مسلمان آواره از خانه و زندگيشان هستند. هدف مگر تنها همين است كه يك دولت كوچك در آنجا تشكيل شود؟ خيلی اشتباه كردهايد، خيلی همه اشتباه میكنيم. او میداند كه يك دولت كوچك بالاخره نمیتواند آنجا زندگی كند، يك اسرائيل بزرگ كه دامنهاش از اين طرف شايد تا ايران خودمان هم كشيده شود.

به قول عبدالرحمن فرامرزی: اين اسرائيلی كه من میشناسم، فردا ادعای شيراز را هم میكند، میگويد شاعرهای خود شما هميشه در اشعارشان اسم شيراز را گذاشتهاند، ملك سليمان! هر چه بگويی آقا! آن تشبيه است، میگويد سند از اين بهتر هم میخواهيد؟ مگر ادعای خيبر را كه نزديك مدينه است، ندارند؟ مگر "روزولت" به پادشاه وقت عربستان سعودی پيشنهاد نداد كه شما بياييد اين شهر را به اينها بفروشيد؟ مگر اينها ادعای عراق و سرزمين های مقدس شما را ندارند؟

والله و بالله ما در برابر اين قضيه مسئوليم. به خدا قسم مسئوليت داريم. به خدا قسم ما غافل هستيم. و الله قضيهای كه دل پيغمبر اكرم را امروز خون كرده است، اين قضيه است. داستانی كه دل حسين بن علی را خون كرده، اين قضيه است. اگر میخواهيم به خودمان ارزش بدهيم، اگر میخواهيم به عزاداری حسين بن علی ارزش بدهيم، بايد فكر كنيم كه اگر حسين بن علی امروز بود و خودش میگفت برای من عزاداری كنيد، میگفت چه شعاری بدهيد؟ آيا میگفت بخوانيد: "نوجوان اكبر من" يا میگفت بگویيد: "زينب مضطرم الوداع، الوداع"، چيزهايی كه من (امام حسين) در عمرم هرگز به اين جور شعارهای پست و كثيف ذلت آور تن ندادم و يك كلمه از اين حرفها نگفتم؟! اگر حسين بن علی بود، میگفت اگر میخواهی برای من عزاداری كنی، برای من سينه و زنجير بزنی، شعار امروز تو بايد فلسطين باشد. شمر امروز موشه دايان است. شمر 1300 سال پيش مرد، شمر امروز را بشناس. امروز بايد در و ديوار اين شهر با شعار فلسطين تكان میخورد. هی دروغ در مغز ما كردند كه آقا اين يك مسئله داخلی است، مربوط به عرب و اسرائيل است.

باز به قول عبدالرحمن فرامرزی؛ اگر مال اينهاست و مذهبی نيست، چرا يهوديان ديگر دنيا مرتب برای اينها پول میفرستند؟ ما چه جوابی در مقابل اسلام و پيغمبر خدا داريم؟ آيا چند روز پيش در روزنامه نخوانديد كه در سال گذشته يهوديان ساير نقاط دنيا، نه يهوديانی كه فعلاً شناسنامه اسرائيلی دارند، 500 ميليون دلار برای اينها فرستادند كه با اين پولها فانتوم بخرند، بمب بريزند بر سر مسلمانان.

شنيدهام يهوديان ايران خودمان در سال گذشته معادل پول 2 فانتوم فرستادند. 36 ميليون دلار پول از يهوديان ايران خودمان برای آنها به عنوان كمك رفت. من آن يهودي ها را به عنوان اينكه يهودی هستند، ملامت نمیكنم، ما خودمان را بايد ملامت كنيم، او به همكيش خود كمك كرده است، با كمال افتخار پول میفرستد، رسيدش هم از موشهدايان میآيد و آن را در بازار هم نشان میدهد، میگويد بيا رسيدش را ببين. مگر همين 2، 3 شب پيش ننوشتند (من بريدهاش را از "اطلاعات" دارم) كه الآن فقط يهوديان مقيم امريكا روزی يك ميليون دلار به اسرائيل كمك میكنند؟!

آن وقت، تلاش ما مسلمين در اين زمينه چه بوده است؟ به خدا خجالت دارد ما خودمان را مسلمان بدانيم، خودمان را شيعه علی بن ابی طالب بخوانيم. اصلاً من بايد بگويم بعد از اين داستانی را كه ما از علی بن ابی طالب نقل میكنيم، حرام است كه ديگر در منابر نقل كنيم كه روزی علی بن ابی طالب شنيد، دشمن به كشور اسلامی حمله كرده است؛ "و هذا اخو غامد و قد وردت خيله الانبار"، بعد فرمود شنيدهام زينب يك زن مسلمان يا زنی را كه در حمايت مسلمانان است، گرفتهاند. شنيدهام دشمن، سرزمين مسلمين را غارت كرده است، مردانشان را كشته است، اسير كرده است، متعرض زنان آنها شده است، زيورها را از گوش و دست زنها جدا كرده است. بعد همين علی بن ابی طالب كه ما اظهار تشيع او را میكنيم و نسبت به او حساسيت های بی معنی و دروغين نشان میدهيم فرمود: «فلو ان امرءا مسلما مات من بعد هذا اسفا ما كان به ملوما بل كان به عندی جديراً»(1). اگر يك مرد مسلمان با شنيدن اين خبر دق كند و بميرد، سزاوار است و مورد ملامت نيست.

آيا ما وظيفه نداريم كه كمك مالی به آنها بكنيم؟ آيا اينها مسلمان نيستند، عزيزان ندارند؟ آيا اينها برای حق مشروع بشری قيام نمیكنند؟ كيست كه امروز منكر شود كه فلسطيني های آواره، حق بازگشت به وطن خود را ندارند؟ من در سفر مكه بعضی از اينها را ديدم. يك جوانهایی، فقط میگفتند: دماء الشهداء، ما اميدمان فقط به خون شهدايمان است. افرادی در ميان آنها هستند كه والله برای لباسشان محتاجند و برهنه میجنگند. اگر 700 ميليون جمعيت مسلمان دنيا، هر فرد روزی يك ريال بدهد، در سال نزديك به 300 ميليارد دلار میشود. اگر فقط مردم ايران كه 25 ميليون نفر هستيم و 98 درصد ما مسلمان است، هر فرد، روزی يك ريال به فلسطيني ها كمك كند، در سال حدود 90 ميليون تومان میشود. اگر يك عشر مسلمانان هم هر كس روزی يك ريال كمك كند، در سال 9 ميليون تومان میشود. «فضل الله المجاهدين باموالهم و انفسهم (2) الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبيل الله باموالهم و انفسهم»(3).

به وسيله مال كه میتوانيم كمك كنيم. والله اين انفاق واجب است، مثل نماز خواندن و روزه گرفتن واجب است. اولين سؤالی كه بعد از مردن از ما میكنند، همين است كه در زمينه همبستگی اسلامی چه كرديد؟ پيغمبر فرمود: «من سمع مسلماً ينادی يا للمسلمين فلم يجبه فليس بمسلم» (4) هر كس بشنود، صدای مسلمانی را كه فرياد میكند ياللمسلمين، مسلمانان به فرياد من برسيد، و او را كمك نكند، ديگر مسلمان نيست، من او را مسلمان نمیدانم. چه مانعی دارد كه ما برای اينها حساب باز كنيم؟ چه مانعی دارد كه مقدار كمی از درآمد خودمان را اختصاص به اينها بدهيم؟ چرا يهوديان دنيا حتی يهوديان ايران كمك بكنند و ملت های ديگر آنها را تحسين كنند، بارك الله بگويند، ملت بيدار بگويند، ولی ما نكنيم؟ مردم بيدار آن مردمی هستند كه فرصت شناس باشند، دردشناس باشند، حقايق شناس باشند. من وظيفه خودم را عمل كردم. وظيفه من فقط گفتن بود و خدا میداند، جز تحت فشار وجدان و وظيفه خودم چيز ديگری نبود. اين كمك مالی را وظيفه شما میدانم. و وظيفه خودم و هر خطيب و واعظی میدانم كه اين را بگويد، بر هر خطيب و واعظی من واجب میدانم كه چنين حرفی را بزند. مراجع تقليد بزرگی مثل آيت الله حكيم و ديگران، رسماً فتوی دادهاند كه كسی كه در آنجا كشته میشود، اگر نماز هم نخواند، شهيد در راه خداست. پس بيایيم به خودمان ارزش بدهيم، به كار و فكر خودمان ارزش بدهيم، به كتاب های خودمان ارزش بدهيم، به پول های خودمان ارزش بدهيم، خودمان را در ميان ملل دنيا آبرومند بكنيم. علت اينكه دولت های بزرگ جهان چندان درباره سرنوشت ما نمیانديشند، اين است كه معتقدند، مسلمان غيرت ندارد. امريكا را فقط همين يكی جری كرده است. میگويد مسلمان جماعت غيرت ندارد، همبستگی و همدردی ندارد.

میگويد يهودی كه برای پول میميرد، جز پول چيزی نمیشناسد، خدايش پول است، زندگيش پول است، حيات و مماتش پول است، به يك چنين مسئله حساسی كه میرسد، روزی يك ميليون دلار به همكيشانش كمك میكند ولی 700 ميليون مسلمان دنيا كوچكترين كمكی به همكيش خود نمیكنند!

روز عاشورا است. روز معراج حسين بن علی عليه السلام است. روزی است كه ما بايد از روح حسين، از غيرت حسين، از مقاومت حسين، از شجاعت و نمیتوانم درباره اخلاص حسينی كوچكترين سخنی بگويم، كوچكتر از اين هستم، ولی میتوانم بگويم چيزی كه در روز عاشورا بيش از هر چيز ديگر جلوهگر و نمايان است، طمأنينه حسين، اطمينان حسين، آرامش و استقامت حسين است. اين سخنی نيست كه من میگويم، سخنی است كه از همان روزها درك كردند. يك كسی كه آنجا حاضر بوده است، جملهای دارد. تعبير او مطابق عصر و زمان و فهم خودش خيلی عالی است. میگويد: و الله ما رايت مكثوراً قط قد قتل ولده و اهل بيته و اصحاب اربط جاشا منه(5). اين مرد، در واقع يك خبرنگار بوده و قضايا را نقل كرده است. میگويد به خدا قسم من سراغ ندارم مرد دلشكستهای، مرد تحت فشار قرار گرفتهای را كه فرزندانش (اهل بيتش) جلوی چشمش قلم قلم باشند، اصحابش را ببيند، در حالی كه سرهاشان از بدنهايشان جدا شده است، و اين مقدار قوت قلب داشته باشد.

اين جريان خيلی عجيب است، شوخی نيست، جريانی كه هميشه اعجاب مرا بر میانگيزد، اين است: اباعبدالله در روز عاشورا چنان قدم بر میدارد كه كأنّه آينده روشن يعنی آثار نورانی نهضت خودش را به چشم میبيند. او شك نداشت كه با همين شهيد شدن، پيروز شد. شك نكرد كه روز عاشورا پايان اين است كه بايد هر چه دارد در راه خدا بدهد، يعنی پايان كشت است و از روز عاشورا آغاز بهره برداری از اين نهضت است. همانگونه كه همينطور هم باشد.

پاورقی:

1- نهج البلاغه، خطبه. 27
2-
سوره نساء، آيه. 95
3-
سوره توبه، آيه. 20
4-
اصول كافیج 2 ص. 164 (به جای مسلما، رجلا آمده).
5-
لهوف ص. 50

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 21:16  توسط محمد   | 

متن کامل زیارت عاشورا



بسم الله الرحمن الرحیم


اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یَابْنَ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ وَابْنَ سَیِّدِ الْوَصِیّینَ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یَابْنَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا ثارَ اللَّهِ وَابْنَ ثارِهِ وَالْوِتْرَ الْمَوْتُورَ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ وَ عَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَیْكُمْ مِنّى جَمیعاً سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِیَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصیبَةُ بِكَ عَلَیْنا وَ عَلى جَمیعِ اَهْلِ الْاِسْلامِ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصیبَتُكَ فِى السَّمواتِ عَلى جَمیعِ اَهْلِ السَّمواتِ فَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ عَلَیْكُمْ اَهْلَ الْبَیْتِ و لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقامِكُمْ وَ اَزالَتْكُمْ عَنْ مَراتِبِكُمُ الَّتى رَتَّبَكُمُ اللَّهُ فیها

سلام بر تو اى ابا عبد اللَّه؛ سلام بر تو اى فرزند رسول خدا؛ سلام بر تو اى فرزند امیر المؤمنین و اى فرزند سیّد اوصیا؛ سلام بر تو اى فرزند فاطمه زهرا سیّده زنان اهل عالم؛ سلام بر تو اى كسى كه از خون پاك تو و پدر بزرگوارت خدا انتقام مىكشد؛ و از ظلم و ستم وارد بر تو دادخواهى مىكند. سلام بر تو و بر ارواح پاكى كه در حرم مطهرت با تو مدفون شدند. بر جمیع شما تا ابد از من درود و تحیت و سلام خدا باد. تا دلیل و نهار در جهان بر قرار است. اى ابا عبد اللَّه همانا تعزیتت (در عالم) بزرگ و مصیبتت در جهان بر ما شیعیان و تمام اهل اسلام سخت و عظیم و ناگوار و دشوار بود. و تحمل آن مصیبت بزرگ در آسمانها بر جمیع اهل سموات نیز سخت و دشوار بود. پس خدا لعنت كند امتى كه اساس ظلم و ستم را بر شما اهل بیت رسول بنیاد كردند و خدا لعنت كند امتى را كه شما را از مقام و مرتبه (خلافت) خود منع كردند و رتبه هایى كه خدا مخصوص به شما گردانیده بود، از شما گرفتند


وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً قَتَلَتْكُمْ وَ لَعَنَ اللَّهُ الْمُمَهِّدینَ لَهُمْ بِالتَّمْكینِ مِنْ قِتالِكُمْ بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَیْكُمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ اَشْیاعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْلِیائِهِمْ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ اِلى یَوْمِ الْقِیمَةِ وَ لَعَنَ اللَّهُ آلَ زِیادٍ وَ آلَ مَرْوانَ وَ لَعَنَ اللَّهُ بَنى اُمَیَّةَ قاطِبَةً وَ لَعَنَ اللَّهُ ابْنَ مَرْجانَةَ وَ لَعَنَ اللَّهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ لَعَنَ اللَّهُ شِمْراً وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَ اَلْجَمَتْ وَ تَنَقَّبَتْ لِقِتالِكَ بِاَبى اَنْتَ وَ اُمّى لَقَدْ عَظُمَ مُصابى بِكَ فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَكْرَمَ مَقامَكَ وَ اَكْرَمَنى بِكَ اَنْ یَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ مَنْصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَیْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ اَللَّهُمَّ اجْعَلْنى عِنْدَكَ وَجیهاً بِالْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ فِى الدُّنْیا وَالْآخِرَةِ

خدا لعنت كند آن امتى كه شما را کشتند و خدا لعنت كند آن مردمى را كه از امراى ظلم و جور براى قتال با شما اطاعت كردند. من به سوى خدا و به سوى شما از آن ظالمان و شیعیان آنها و پیروان و دوستانشان بیزارى مىجویم. اى ابا عبد اللَّه من تا قیامت سلم و صلحم با هر كه با شما صلح است و در جنگ و جهادم با هر كه با شما در جنگ است. خدا لعنت كند آل زیاد و آل مروان را. و خدا لعنت كند بنىامیه را تمامی و لعنت كند پسر مرجانه را و لعنت كند عمر سعد را و خدا لعنت كند شمر را. و خدا لعنت كند گروهى را كه اسبها را براى جنگ با حضرتت زین و لگام كردند و بر تو بناگاه هجوم آوردند و براى جنگ با تو مهیا گشتند. پدر و مادرم فداى تو باد؛ تحمل حزن و مصیبت بر من به واسطه ظلم و ستمى كه بر شما رفته سخت دشوار است. پس از خدایى كه مقام تو را گرامى داشت و مرا هم به واسطه دوستى تو عزّت بخشید از او درخواست می كنم كه روزى من گرداند تا با امام منصور از اهل بیت محمد صلى اللَّه علیه وآله خون خواه تو باشم. پروردگارا مرا به واسطه حضرت حسین نزد خود در دو عالم وجیه و آبرومند گردان


یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ وَ اِلى اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى فاطِمَةَ وَ اِلَى الْحَسَنِ وَ اِلَیْكَ بِمُوالاتِكَ وَ بِاْلبَرائَةِ مِمَّنْ اَسَّسَ اَساسَ ذلِكَ وَ بَنى عَلَیْهِ بُنْیانَهُ وَ جَرى فى ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ عَلَیْكُمْ وَ عَلى اَشْیاعِكُمْ بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَیْكُمْ مِنْهُمْ وَ اَتَقَرَّبُ اِلَى اللَّهِ ثُمَّ اِلَیْكُمْ بِمُوالاتِكُمْ وَ مُوالاةِ وَلِیِّكُمْ وَ بِالْبَرائَةِ مِنْ اَعْدائِكُمْ وَالنَّاصِبینَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرائَةِ مِنْ اَشْیاعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ وَ وَلِىٌّ لِمَنْ والاكُمْ وَ عَدُوٌّ لِمَنْ عاداكُمْ فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَكْرَمَنى بِمَعْرِفَتِكُمْ وَ مَعْرِفَةِ اَوْلِیائِكُمْ وَ رَزَقَنِى الْبَرائَةَ مِنْ اَعْدائِكُمْ اَنْ یَجْعَلَنى مَعَكُمْ فِى الدُّنْیا وَالْآخِرَةِ

اى ابا عبد اللَّه من به درگاه خدا تقرب جسته و به درگاه رسولش و به نزد حضرت فاطمه و حضرت حسن و به حضرت تو قرب مىطلبم به واسطه محبت و دوستى تو. و بیزارى از كسانى كه اساس و پایه ظلم و بیداد را بر شما بنا نهادند و بیزارم از پیروان آنها و به درگاه خدا و نزد شما اولیاء خدا از آن مردم ستمكار ظالم بیزارى مىجویم و اول به درگاه خدا؛ سپس نزد شما تقرب مىجویم به سبب دوستى شما و دوستى دوستان شما و به سبب بیزارى جستن از دشمنان شما. و بیزارى از مردمى كه با شما به جنگ و مخالفت برخاستند و از شیعیان و پیروان آنها هم بیزارى می جویم. اى بزرگواران من سلم و صلحم با هر كس كه با شما صلح است و در جنگ و مخالفتم با هر كس كه با شما به جنگ است و دوستم با دوستان شما و دشمنم با دشمنان شما. پس از كرامت حق درخواست مىكنم به معرفت شما و دوستان شما مرا گرامى سازد و همیشه بیزارى از دشمنان شما را روزى من فرماید و مرا در دنیا و آخرت با شما قرار دهد

وَ اَنْ یُثَبِّتَ لى عِنْدَكُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِى الدُّنْیا وَالْآخِرَةِ وَ اَسْئَلُهُ اَنْ یُبَلِّغَنِىَ الْمَقامَ الْمَحْمُودَ لَكُمْ عِنْدَاللَّهِ وَ اَنْ یَرْزُقَنى طَلَبَ ثارى مَعَ اِمامٍ هُدىً ظاهِرٍ ناطِقٍ بِالْحَقِّ مِنْكُمْ وَ اَسْئَلُ اللَّهِ بِحَقِّكُمْ وَ بِالشَّأْنِ الَّذى لَكُمْ عِنْدَهُ اَنْ یُعْطِیَنى بِمُصابى بِكُمْ اَفْضَلَ ما یُعْطى مُصاباً بِمُصیبَتِه مُصیبَةً ما اَعْظَمَها وَ اَعْظَمَ رَزِیَّتَها فِى الْاِسْلامِ وَ فى جَمیعِ السَّمواتِ وَالْاَرْضِ اَللَّهُمَّ اجْعَلْنى فى مَقامى هذا مِمَّنْ تَنالُهُ مِنْكَ صَلَواتٌ وَ رَحْمَةٌ وَ مَغْفِرَةٌ اَللَّهُمَّ اجْعَلْ مَحْیاىَ مَحْیا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ

و در دو عالم به مقام صدق و صفاى با شما مرا ثابت بدارد و باز از خدا درخواست می كنم كه به مقام محمودى كه خاص شما است مرا برساند. و مرا نصیت كند كه در ركاب امام زمان شما اهلبیت، كه هادى و ظاهر شونده ناطق به حق است؛ خون خواه باشم. و از خدا به حق شما و به شأن و مقام تقرب شما نزد خدا در خواست مىكنم، كه ثواب غم و حزن و اندوه مرا به واسطه مصیبت بزرگ شما، بهترین ثوابى كه به هر مصیبت زدهاى عطا مىكند به من آن ثواب را عطا فرماید. و مصبت شما آل محمد در عالم اسلام بلكه در تمام عالم سماوات و ارض چقدر بزرگ بود و بر عزادارانش تا چه حد سخت و ناگوار گذشت. پروردگارا مرا در این مقام كه هستم از آنان قرار ده كه درود و رحمت و مغفرتت شامل حال آنها است. پروردگارا مرا به آیین محمد و آل اطهارش زنده بدار و گاه رحلت هم به آن آیین بمیران

اَللَّهُمَّ اِنَّ هذا یَوْمٌ تَبَرَّكَتْ بِهِ بَنُو اُمَیَّةَ وَ ابْنُ آكِلَةِ الْاَكْبادِ اللَّعینُ ابْنُ اللَّعینِ عَلى لِسانِكَ وَ لِسانِ نَبِیِّكَ صَلَى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ فى كُلِّ مَوْطِنٍ وَ مَوْقِفٍ وَقَفَ فیهِ نَبِیُّكَ صَلَى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ اَللَّهُمَّ الْعَنْ اَباسُفْیانَ وَ مُعاوِیَةَ وَ یَزیدَ بْنَ مُعاوِیَةَ عَلَیْهِمْ مِنْكَ اللَّعْنَةُ اَبَدَ الْآبِدینَ وَ هذا یَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِیادٍ وَ آلُ مَرْوانَ بِقَتْلِهِمُ الْحُسَیْنَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیْهِ اَللَّهُمَّ فَضاعِفْ عَلَیْهِمُ اللَّعْنَ مِنْكَ وَالْعَذابَ الْاَلیمَ اَللَّهُمَّ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَیْكَ فى هذَا الْیَوْمِ وَ فى مَوْقِفى هذا وَ اَیَّامِ حَیاتى بِالْبَرائَةِ مِنْهُمْ وَاللَّعْنَةِ عَلَیْهِمْ وَ بِالْمُوالاتِ لِنَبِیِّكَ وَ آلِ نَبِیِّكِ عَلَیْهِ وَ عَلَیْهِمُ السَّلامُ.

پروردگارا این روز؛ روزى است كه مبارک می دانستند آن را بنى امیه و پسر جگر خوار و یزید پلید لعین، پسر معاویه ملعون در زبان تو و زبان رسول تو صلى اللَّه علیه و آله در هر مسكن و منزل كه رسول تو توقف داشت (همه جا او را به لعن یاد كرد). پرورگارا لعنت فرست بر ابى سفیان و بر پسرش معاویه و پسرش یزید پلید. بر همه آنان لعن ابدى فرست و این روز (عاشورا) روزى است كه آل زیاد بن ابیه لعین و آل مروان بن حكم خبیث، به واسطه قتل حضرت حسین صلوات اللَّه علیه شادان بودند. پروردگارا تو لعن و عذاب الیم آنان را چندین برابر گردان. پروردگارا من به تو در این روز و در این مكان و در تمام دوران زندگانى به بیزارى جستن و لعن بر آن ظالمان و دشمنى آنها و بدوستى پیغمبر وآل اطهار او تقرّب می جویم.

سپس ۱۰۰ مرتبه می گویی:

اَللَّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِكَ اللَّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتى جاهَدَتِ الْحُسَیْنِ وَ شایَعَتْ وَ بایَعَتْ عَلى قَتْلِهِ اَللَّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَمیعاً
.

پروردگارا تو لعنت فرست بر اوّل ظالمى كه در حق محمد و آل پاكش صلوات الله علیهم ظلم و ستم كرد. و آخرین ظالمى كه از آن ظالم نخستین در ظلم تبعیّت كرد. پروردگارا تو بر جماعتى كه بر علیه حضرت حسین بجنگ برخاستند لعنت فرست و بر شیعیانشان و بر هر كه با آنان بیعت كرد و از آنها پیروى كرد. خدایا بر همه لعنت فرست.

و آنگاه ۱۰۰ مرتبه تأکید می نمایی:

اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائكَ عَلَیْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِكُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ.

سلام بر تو اى ابا عبد اللَّه و بر ارواح پاكى كه فانی در وجود تو شدند. سلام خدا از من بشما باد الىالابد مادامى كه شب و روزی برقرار و باقى است و خدا این زیارت مرا آخرین عهد با حضرتت قرار ندهد. سلام بر حضرت حسین و بر حضرت على بن الحسین و بر فرزندان حسین و بر اصحاب حسین.

و آنگاه می گویی:

اَللَّهُمَّ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنّى وَابْدَأْ بِهِ اَوَّلاً ثُمَّ الثَّانِىَ وَالثَّالِثَ والرَّابِعَ اَللَّهُمِّ الْعَنْ یَزیدَ خامِساً وَالْعَنْ عُبَیْدَ اللَّهِ بْنَ زِیادٍ وَابْنَ مَرْجانَةَ وَ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ شِمْراً وَ آلَ اَبى سُفْیانَ وَ آلَ زِیادٍ وَ آلَ مَرْوانَ اِلى یَوْمِ الْقِیمَةِ.

پروردگارا تو لعنت مرا مخصوص گردان باولین شخص ظالم و اول در حق اولین ظالم و آنگاه در حق دومین و سوّمین و چهارمین. پروردگارا و آنگاه لعنت فرست بر یزید پنجم آن ظالمان و باز لعنت فرست بر عبید اللَّه بن زیاد پسر مرجانه و عمر سعد و شمر و آل ابى سفیان و آل زیاد و آل مروان تا روز قیامت.

سپس به سجده رفته و می گویی:

اَللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشَّاكِرینَ لَكَ عَلى مُصابِهِمْ اَلْحَمْدُ للَّهِ عَلى عَظیمِ رَزِیَّتى اَللَّهُمَّ ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الْحُسَیْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَیْنِ الَّذینَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ.

خدایا ترا ستایش مى كنم بستایش شكر گزاران تو؛ برغم اندوهى كه بمن در مصیبت رسید. سپاس خدا را، بر عزادارى و اندوه و غم بزرگ من. پروردگارا شفاعت حضرت حسین را روزى كه بر تو وارد می شوم نصیبم بگردان. و مرا نزد خود ثابت قدم بدار به صدق و صفا در روزى كه بر تو وارد می شوم؛ با حضرت حسین و اصحابش كه در راه خدا جانشان را نزد حسین فدا كردند (همنشین) باشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 20:30  توسط محمد   | 

تربت شفا بخش
‏عن موسى بن جعفر (عليه السلام) قال:


و لا تأخذوا من تربتى شيئا لتبركوا به فأن كل تربة لنا محرمة الا تربة جدى الحسين بن على عليهما السلام فأن الله عزوجل جعلها شفاء لشيعتنا و أوليائنا.


حضرت امام كاظم (ع) در ضمن حديثى كه از رحلت خويش خبرى مى‏داد فرمود:

 چيزى از خاك قبر من برنداريد تا به آن تبرك جوييد چراكه خودرن هر خاكى جز تربت جدم حسين (ع) بر ما حرام است، خداى متعال تنها تربت كربلا را براى شيعيان و دوستان ما شفا قرار داده است.


جامع الاحاديث الشيعه، ج 12، ص533

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 19:42  توسط محمد   | 

زيارت عاشورا
قال الصادق (عليه السلام):


من زار الحسين (عليه السلام) يوم عاشورا وجبت له الجنة


امام صادق (ع) فرمود: هر كس كه امام حسين (عليه السلام) را در روز عاشوار زيارت كند بهشت بر او واجب ميشود.


اقبال الاعمال، ص568

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 19:41  توسط محمد   | 


حديث محبت‏
عن ابى عبد الله قال:


من اراد الله به الخير قذف فى قلبه حب الحسين (عليه السلام) وزيارته و من اراد الله به السوء قذف فى قلبه بغض الحسين (عليه السلام) و بغض زيارته.


امام صادق (ع) فرمود:
هر كس كه خدا خير خواه او باشد محبت حسين (ع) و زيارتش را در دل او مى‏اندازد و هر كس كه خدا بدخواه او باشد كينه وخشم حسين (ع) و خشم زيارتش را در دل او مى‏اندازد.


وسائل الشيعه، ج 10 ص 388، بحار الانوار، ج 98، ص76

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 19:39  توسط محمد   | 

نشان شيعه بودن‏
قال الصادق (عليه السلام)
من لم يأت قبر الحسين (عليه السلام) و هو يزعم انه لنا شيعة حتى يموت فليس هو لنا شيعة و ان كان من اهل الجنة فهو من ضيفان اهل الجنة


امام صادق (عليه السلام) فرمود:
كسى كه به زيارت قبر امام حسين نرود و خيال كند كه شيعه ما است و با اين حال و خيال بميرد او شيعه ما نيست واگر هم از اهل بهشت باشد از ميهمانان اهل بهشت خواهد بود.


كامل الزيارات، ص 193، بحار الانوار، ج 98 ص4

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 19:38  توسط محمد   | 

از زيارت تا شهادت‏
قال ابو عبدالله (عليه السلام):
لا تدع زيارة الحسين بن على عليهما السلام و مر أصحابك بذلك يمد الله فى عمرك و يزيد فى رزقك و يحييك‏ء الله سعيدا و لا تموت الا شهيدا.


امام صادق (ع) فرمود:
زيارت امام حسين عليه السلام را ترك نكن وبه دوستان و يارانت نيز همين را سفارش كن! تا خدا عمرت را دراز و روزى و رزقت را زياد كند و خدا تورا با سعادت زنده دارد و نميرى مگر شهيد.


وسائل الشيعه، چ 10 ص335


 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 19:37  توسط محمد   | 

سفره‏هاى نور
قال الامام الصادق (عليه السلام):


من سره ان يكون على موائد النور يوم القيامة فليكن من زوار الحسين بن على (عليهما السلام)

امام صادق (ع) فرمود:
هر كس دوست دارد روز قيامت، بر سر سفره‏هاى نور بنشيند بايد از زائران امام حسين (عليه السلام) باشد.


وسائل الشيعه، ج 10، ص 330، بحار الانوار، ج 98، ص 72.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 19:36  توسط محمد   | 

قال ابو عبدالله (عليه السلام):


ان الله اتخذ كربلا حرما آمنا مباركا قبل ان يتخذ مكة حرما


امام صادق (ع) فرمود:
به راستى كه خدا كربلا را حرم امن و با بركت قرار داد پيش از آنكه مكه را حرم قرار دهد


كامل الزيارات، ص 267 بحار، ج،98، ص 110


 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 19:34  توسط محمد   | 

کلام  رهبرمعظم انقلاب اسلامی درباره حادثه عاشورا

چه شد كه پنجاه سال بعد از درگذشت پيغمبرْ جامعه اسلامى به آن حد رسيد كه كسى مثل امام حسين(علیه السلام) ناچار شد براى نجات جامعه اين چنين فداكارى بكند.


بسم الله الرحمن الرحيم
اين ديدار, ديدارى است بسيار مناسب و در وقت مناسبى هم هست. ايّام, ايّام عاشوراى حسينى است و شما برادران و خواهران هم از عاشورايى ها و حسينى ها هستيد. بسيج بيست ميليونى انقلاب اسلامى ثابت كرده كه در صراط حسين بن على} و عاشورا قدم بر مى دارد. آن چه كه من امروز عرض خواهم كرد مربوط به همين قضيه عاشوراست.

با وجود اين همه سخن كه درباره حادثه عاشورا گفته اند و گفته ايم و شنيده ايم, ولى باز هم جاى سخن و تأمل و تدبّر و عبرت گيرى نسبت به اين حادثه باقى است. اين حادثه عظيم از دو جهت مورد توجه قرار مى گيرد و بنده مى خواهم امروز بيش تر جهت دوم را مورد توجه قرار بدهم.


[درس هاى عاشورا]
جهت اول, درس هاى عاشوراست. عاشورا پيام ها و درس هايى دارد. عاشورا به ما درس مى دهد كه براى حفظ دين بايد فداكارى كرد. درس مى دهد كه در راه قرآن بايد از همه چيز گذشت. درس مى دهد كه در ميدان نبرد حق و باطل, همه افراد اعم از كوچك و بزرگ, زن و مرد, پير و جوان, شريف و وضيع و امام و رعيت با هم در يك صف قرار مى گيرند. درس مى دهد كه جبهه دشمن با همه توانايى هاى ظاهرى بسيار آسيب پذير است. همچنان كه جبهه بنى اميّه به وسيله كاروان اسيران عاشورا در كوفه آسيب ديد, در شام آسيب ديد, در مدينه آسيب ديد و بالأخره هم نهضت عاشورا به فناى جبهه سفيانى منتهى شد.

عاشورا به ما درس مى دهد كه در ماجراى دفاع از دين, بصيرت بيش از چيزهاى ديگر براى انسان لازم است. بى بصيرت ها بدون اين كه بدانند, فريب مى خورند و در جبهه باطل قرار مى گيرند چنان كه در جبهه ابن زياد كسانى بودند كه فُسّاق و فجّار نبودند ولى از بى بصيرت ها بودند. اين ها درس هاى عاشوراست. البته همين درس ها كافى است كه يك ملت را از ذلت به عزّت برساند. همين درس ها مى تواند جبهه كفر و استكبار را شكست بدهد. اين ها درس هاى زندگى ساز است. اين, آن جهت اول است.


[عبرت هاى عاشورا]
جهت دوم از جهات مربوط به حادثه عاشورا, عبرت هاى عاشوراست. عاشورا غير از درس, يك صحنه عبرت است. انسان بايد در اين صحنه نگاه كند تا عبرت بگيرد. عبرت بگيرد يعنى چه؟ يعنى خود را با آن وضعيت مقايسه كند و بفهمد در چه حال و وضعى قرار دارد. چه چيزى او را تهديد مى كند و چه چيزى براى او لازم است. اين را عبرت مى گويند. مثلاً هنگامى كه شما از جاده اى عبور مى كنيد و اتومبيلى را مى بينيد كه واژگون شده يا تصادف كرده و آسيب ديده و مُچاله شده و سرنشينانش نابود شدند, مى ايستيد و به آن صحنه نگاه مى كنيد, چرا؟ براى اين كه عبرت بگيريد. براى اين كه برشما معلوم بشود كه چه جور سرعت و حركت و چه جور رانندگى به اين وضعيت منتهى مى شود. اين هم نوع ديگرى از درس است اما درس از راه عبرت گيرى. حال مى خواهيم اين را يك قدرى بيش تر بررسى كنيم.

اولين عبرتى كه در قضيه عاشورا ما را متوجه خود مى كند اين است كه ببينيم چه شد كه پنجاه سال بعد از درگذشت پيغمبرْ جامعه اسلامى به آن حد رسيد كه كسى مثل امام حسين(ع) ناچار شد براى نجات جامعه اين چنين فداكارى بكند. يك وقت اين فداكارى بعد از گذشت هزار سال از صدر اسلام است يا يك وقت در قلب كشورها و ملت هاى مخالف و معاند با اسلام است, اين يك حرفى است امّا اين كه حسين بن على(ع) در مركز اسلام, در مدينه و مكه (مركز وحى نبوى) با وضعيتى مواجه شود به طورى كه هر چه نگاه كند ببيند چاره اى جز فداكارى نيست (آن هم فداكارى خونين و با عظمتى), اين قابل تأمل است. مگر چه وضعى بود كه حسين بن على} احساس كرد كه اسلام فقط با فداكارى او زنده مى ماند واü از دست مى رود؟ عبرت اين جاست, ما بايد نگاه كنيم و ببينيم كه چه شد كه فردى مثل يزيد بر جامعه اسلامى حاكم شد؟ جامعه اسلامى كه رهبر و پيغمبرش در مكه و مدينه پرچم ها را مى داد دست مسلمان ها و آن ها مى رفتند تا اقصا نقاط جزيرة العرب و مرزهاى شام, امپراتورى روم را تهديد مى كردند و سربازان دشمن نيز از مقابلشان فرار مى كردند و مسلمين پيروزمندانه برمى گشتند (مثل ماجراى تبوك) و جامعه اسلامى كه در مسجد و مَعبَر آن, صوت تلاوت قرآن بلند بود و شخصيتى مثل پيغمبرْ با آن لحن و نَفَس, آيات خدا را بر مردم مى خواند و مردم را موعظه مى كرد و آن ها را در جاده هدايت با سرعت پيش مى برد. چطور شد كه همين جامعه, همين كشور و همين شهرها آن قدر از اسلام دور شدند تا كسى مثل يزيد بر آن ها حكومت كرد؟ چرا بايد وضعى پيش بيايد كه كسى مثل حسين بن على} ببيند چاره اى ندارد جز اين فداكارى عظيم, كه در تاريخ بى نظير است. چه شد كه آن ها به اين جا رسيدند؟ اين همان عبرت است. ما بايد اين را امروز مورد توجه دقيق قرار بدهيم. ما امروز يك جامعه اسلامى هستيم. بايد ببينيم آن جامعه اسلامى چه آفتى پيدا كرد كه كارش به يزيد رسيد. چه شد كه بيست سال بعد از شهادت اميرالمؤمنين(ع) در همان شهرى كه ايشان حكومت مى كرد سرهاى پسران اميرالمؤمنين(ع) را بر نيزه كردند و در آن شهر گرداندند! كوفه همان جايى است كه اميرالمؤمنين(ع) توى بازارهاى آن راه مى رفت, تازيانه بر دوش مى انداخت و مردم را امر به معروف و نهى از منكر مى كرد. فرياد تلاوت قرآن در آناء الليل وأطراف النّهار, از مسجد و تشكيلات آن بلند بود. اين همان شهر است كه حالا دخترها و حرم اميرالمؤمنين(ع) را به اسارت در بازار آن مى گردانند. چه شد كه ظرف بيست سال به اين جا رسيدند؟ جواب, اين است: رسيدند كه يك بيمارى وجود دارد كه مى تواند جامعه اى كه در رأس آن كسى مثل پيغمبر اسلامْ و اميرالمؤمنين(ع) بوده است را در ظرف چند ده سال به آن وضعيت برساند. پس اين يك بيمارى خطرناكى است و ما هم بايد از اين بيمارى بترسيم. امام بزرگوار ما اگر خود را شاگردى از شاگردان پيغمبرْ محسوب مى كرد, سرفخربه آسمان مى سود. افتخار امام ما كجا و پيغمبرْ كجا؟ جامعه اى را كه پيغمبرْ ساخته بود, بعد از مدت چند سال به آن وضع دچار شد و لذا جامعه ما خيلى بايد مواظب باشد كه به آن بيمارى دچار نشود. عبرت اين جاست. ما بايد آن بيمارى را بشناسيم و آن را يك خطر بزرگ بدانيم و از آن اجتناب كنيم.


[پيام فورى عاشورا]
به نظر من امروز پيام عاشورا از ديگر درس ها و پيام هاى عاشورا براى ما فورى تر است. ما بايد بفهميم چه بلايى بر سر آن جامعه آمده كه سر حسين بن على }, آقا زاده اول دنياى اسلام و پسر خليفه مسلمين على بن ابى طالب(ع), در همان شهرى كه پدر او بر مسند خلافت مى نشسته است گردانده شد و آب از آب هم تكان نخورد. ببينيم چگونه از همان شهر افرادى آمدند به كربلا و او و اصحابش را با لب تشنه به شهادت رساندند و حرم اميرالمؤمنين(ع) را به اسارت گرفتند. حرف در اين زمينه زياد است. من در پاسخ به اين سؤال يك آيه از قرآن را مطرح مى كنم. قرآن جواب ما را داده است. قرآن درد و بيمارى را به مسلمين معرفى مى كند. آن آيه اين است كه مى فرمايد: (فخلف مِنْ بَعدهِم خَلْفٌ اَضاعُوا الصّلوة واتبعوا الشّهَوات فَسَوف يَلقَون غَيّا).

دو عامل, عامل اصلى اين گمراهى و انحراف عمومى است: يكى دور شدن از ذكر خدا كه مظهر آن صَلوة و نماز است. يعنى فراموش كردن خدا و معنويت و جدا كردن حساب معنويت از زندگى و فراموش كردن توجه و ذكر و دعا و توسل و توفيق از خداى متعال و توكل بر خدا و كنار گذاشتن محاسبات خدايى از زندگى, و عامل دوم (اتبعوا الشهوات) است يعنى دنبال شهوترانى ها و هوس ها و در يك جمله (دنيا طلبى) رفتن و به فكر جمع آورى ثروت و مال بودن و التذاذ و به دام شهوات دنيا افتادن و اصل دانستن اين ها و فراموش كردن آرمان ها. اين درد اساسى و بزرگ است و ما هم ممكن است به اين درد دچار بشويم.


[حفظ آرمان ها, ارزش ها و معيارهاى الهى]
اگر در جامعه اسلامى ما آن حالت آرمان خواهى از بين برود يا ضعيف بشود و هر كسى به فكر اين باشد كه كلاه خودمان را از معركه به در ببريم تا در دنيايمان از ديگران عقب نيفتيم, ديگرى جمع كرده است و ما هم برويم جمع كنيم و خود و مصالح خود را بر مصالح جامعه ترجيح بدهيم, معلوم است كه وضع به اين جا خواهد رسيد. نظام اسلامى با ايمان ها, با همت هاى بلند, با مطرح شدن و اهميت دادن و زنده نگه داشتن شعارها به وجود مى آيد و حفظ مى شود و پيش مى رود. معلوم است كم رنگ شدن شعارها, بى اعتنايى به اصول اسلام و انقلاب و همه چيز را با محاسبات مادى فهميدن و مطرح كردن, جامعه را به آن جا پيش خواهد برد كه به چنان وضعى برسد. به همين دليل آن ها به آن وضع دچار شدند. يك روز براى مسلمين پيشرفت اسلام و رضاى خدا و تعليم دين و معارف اسلامى و آشنايى با قرآن و معارف آن مطرح بود, دستگاه حكومت و اداره كشور, دستگاه زهد و تقوا و بى اعتنايى به زخارف دنيا و شهوات شخصى بود, نتيجه آن هم حركت عظيمى بود كه مردم به سمت خدا كردند. در چنان وضعيتى كسى مثل على بن ابى طالب(ع), خليفه مسلمين و كسى مثل حسين بن على(ع), شخصيت برجسته مى شود. چرا كه معيارها در وجود اين ها بيش از ديگران است. وقتى معيار خدا, تقوا, بى اعتنايى به دنيا و مجاهدت در راه خدا باشد كسانى به صحنه عمل مى آيند كه اين معيارها را دارند. اين ها سر رشته كارها را به دست مى گيرند و جامعه, جامعه اى اسلامى خواهد بود. اما وقتى كه معيارهاى خدايى عوض بشود, هركسى كه دنيا طلب تر, شهوتران تر و براى به دست آوردن منافع شخصى زرنگ تر و با صدق و راستى بيگانه تر است, سركار مى آيد. آن وقت نتيجه اين مى شود كه امثال عمربن سعد و شمر و عبيدالله بن زياد مى شوند رؤسا و مثل حسين بن على(ع) به مَذبَح مى رود و در كربلا به شهادت مى رسد. اين يك حساب دو دو تا چهارتاست.

كسانى كه دلسوزند نبايد بگذارند معيارهاى الهى در جامعه عوض بشود. اگر معيار تقوا در جامعه عوض شد معلوم است كه بايد خون يك انسان با تقوايى مثل حسين بن على(ع) ريخته شود. اگر زرنگى و دست و پا دارى در كار دنيا و پشت سر هم اندازى و دروغگويى و بى اعتنايى به ارزش هاى اسلامى ملاك قرار گرفت, معلوم است كه كسى مثل يزيد بايد در رأس كار قرار بگيرد و كسى مثل عبيدالله بايد شخص اول كشور عراق بشود.


[انقلاب ما, انقلاب ارزش ها بود]
همه كار اسلام اين بود كه اين معيارها را عوض كند. همه كار انقلاب ما هم همين بود كه در مقابل معيارهاى باطل و غلط مادى جهانى بايستد و آن ها را عوض كند. دنياى امروز, دنياى دروغ, زور, شهوترانى و دنياى ترجيح ارزش هاى مادى بر ارزش هاى معنوى است. دنيا اين است. مخصوص امروز هم نيست. قرن هاست كه معنويت در دنيا رو به افول و ضعف بوده است. قدرتمندها تلاش كردند معنويت را از بين ببرند.

صاحبان قدرت, پول پرست ها و سرمايه دارها يك نظام و بساط مادى در دنيا چيدند كه در رأس آن قدرتى مثل قدرت آمريكاست كه از همه دروغگوتر, فريبگرتر, بى اعتناتر نسبت به فضايل انسانى و بى رحم تر نسبت به انسان هاست. چنين قدرتى در رأس است و دوستان او هم در مراتب بعد قرار مى گيرند. اين وضع دنياست. انقلاب اسلامى يعنى زنده كردن دوباره اسلام. زنده كردن (إنَّ أكرَمكُم عِنْدَاللّه أتقيكُم)(1) و انقلاب آمد تا اين بساط و اين تربيت غلط جهانى را بشكند و يك تربيت جديدى درست كند. اگر تربيت جهان, تربيت مادى باشد, معلوم است كه افرادى شهوتران, فاسد, روسياه و گمراه مثل محمد رضا بايد در رأس كار باشند و يك انسان با فضيلت و منوّر مثل امام بايستى يا در زندان و يا در تبعيد باشد. در چنان وضعيتى در جامعه جاى امام نيست. وقتى زور, فساد, دروغ و بى فضيلتى حاكم است, آن كسى كه داراى فضيلت, صدق, نور, عرفان و توجه به خداست جايش يا زندان هاست و يا در مقتل و مذبح و گودال قتلگاه است. وقتى كسى مثل امام بر سر كار آمد يعنى ورق برگشت. شهوترانى, دنياطلبى و وابستگى و فساد در انزوا رفت و تقوا, زهد, صفا و نورانيت, جهاد, دلسوزى براى انسان ها, رحم و مروّت و برادرى و ايثار و از خود گذشتگى روى كار آمد. امام كه روى كار مى آيد يعنى اين خصلت ها و اين فضيلت ها روى كار مى آيد. اين ارزش ها مطرح مى شود.

اگر اين ارزش ها را نگه داشتيد نظام امامت باقى مى ماند. آن وقت امثال حسين بن على } ديگر به مذبح برده نمى شوند. اما اگر اين ها را از دست داديم چه؟ اگر روحيه بسيجى را از دست داديم چه؟ اگر به جاى توجه به تكليف و وظيفه و آرمان الهى به فكر تجمّلات شخصى خودمان افتاديم چه؟ اگر جوان بسيجى, مؤمن و با اخلاص را كه هيچ چيز نمى خواهد جز ميدانى براى مجاهدت در راه خدا, در انزوا قرار داديم و يك آدم پُررو, افزون خواه, پرتوقع و بى صفاى بى معنويت را مسلط كرديم چه؟ در اين صورت همه چيز دگرگون خواهد شد. اگر بين رحلت نبى اكرمْ و شهادت جگر گوشه اش در صدر اسلام پنجاه سال فاصله بود, ممكن است در روزگار ما اين فاصله خيلى كم تر بشود و فضيلت ها و صاحبان فضايل زودتر به مذبح بروند.

نبايد بگذاريم چنين چيزى پيش بيايد. بايد در مقابل انحرافى كه ممكن است دشمن بر ما تحميل بكند, بايستيم. عبرت گيرى از عاشورا اين است. نگذاريم روح انقلاب و فرزندان انقلاب در جامعه منزوى بشوند.


[تفاوت سازندگى با مادى گرايى]
عده اى مسايل را اشتباه گرفته اند. البته بحمداللّه امروز مسؤولين ما دلسوز و علاقه مندند و رييس جمهورى انقلابى و مؤمن بر سر كار است و مى خواهند كشور را بسازند. يك عده اى سازندگى را با مادى گرايى اشتباه گرفته اند. سازندگى چيزى و ماديگرى چيز ديگرى است.

سازندگى يعنى اين كه كشور آباد بشود و طبقات محروم به نوايى برسند. برادران و خواهران, سال هاى سال اين كشور را ويران كرده اند و بعد از انقلاب هم به مدت هشت سال به وسيله مهاجمين خارجى همان كارها را ادامه دادند. آيا اين شوخى است؟ كشور بايد ساخته شود و سازندگى تلاش لازم دارد. از پايان جنگ تا به امروز هنوز سه سال و اندى بيش تر نمى گذرد. از پايان جنگ تا امروز چيزى نگذشته است. اگر يك بمب درجايى بيفتد در يك لحظه همه چيز را ويران مى كند اما ساختن همان ويرانه مدت ها طول مى كشد. يك ساختمان, خانه و عمارت دو يا سه طبقه اى در يك لحظه منفجر مى شود, اما در يك لحظه ساخته نمى شود. يك كشور را هشت سال ويران كردند. مگر اين شوخى است؟ قبل از انقلاب خاندان منحوس پهلوى (كه لعنت خدا بر آن ها و بركارگزاران و دستيارانشان و لعنت بر خانواده قاجار و دستيارانشان باد) سال هاى متمادى اين مملكت را ويران كردند. بعد كه انقلاب آمد كشور را بسازد مگر دشمنان توانستند تحمل بكنند؟ امروزدر آمريكا دارند اسناد همكارى آمريكا با عراق در جنگ را افشا مى كنند. ما همين حرف ها را آن روز هم مى گفتيم. ما آن روز به طور قاطع مى گفتيم كه شرق و غرب دارند از عراق حمايت مى كنند. يك عده كوته فكرهاى داخلى حرف ما را انكار مى كردند و مى گفتند به چه دليل اين طور مى گوييد؟ بفرماييد اين هم دليل امروز اسناد حمايت آمريكا از عراق را خود آمريكايى ها دارند افشا مى كنند و دارد معلوم مى شود كه در اين چند سال چه كمك هاى عظيمى به عراق كردند. شرق و غرب با هم, هم دست شدند و اين جنگ را به راه انداختند و مملكت را ويران كردند. بعد از سال ها ويرانگرى توسط حكام فاسد پهلوى و قاجار و بعد از چند سال ويرانگرى جنگ, حالا دولت جمهورى اسلامى به كمك مردم و كارگزاران و متخصصين و كاردان ها مى خواهند اين كشور را بسازند. معلوم است كه اين كار يك روز و دو روز و يك سال و دوسال نيست. اين همه مراكز مادى از بين رفته, اين همه امكان اشتغال نابود شده, اين ها چيزى نيست كه ظرف مدت كوتاهى ترميم شود. سازندگى يك مجاهدت و يك جهاد فى سبيل الله است. هر كسى كه در اين مجاهدت شركت بكند جهاد و خدمت كرده و در راه اداره و حفظ جامعه اسلامى كه يك واجب بزرگ است گام برداشته است و اين خيلى كار بزرگى است. سازندگى يك مسأله است و مادى گرى, ماده پرستى و دنيا طلبى مسأله ديگرى است. سازندگى همان كارى بود كه على بن ابى طالب(ع) مى كرد كه تا قبل از خلافت ادامه داشت (حتى شايد در دوران خلافت هم انجام مى شد كه البته من ترديد دارم.) آن بزرگوار با دست خودش نخلستان آباد مى كرد, زمين احيا مى كرد, درخت مى كاشت, چاه مى كند و آبيارى مى كرد. اين سازندگى است. دنيا طلبى و ماده طلبى كارى است كه عبيدالله بن زياد و يزيد مى كردند. چه وقت آن ها چيزى را به وجود مى آوردند و مى ساختند؟ آن ها فانى مى كردند, مى خوردند و تجملات را زياد مى كردند. اين دو تا را نبايد با هم اشتباه كرد. امروز يك عده به نام سازندگى خودشان را غرق در پول و دنيا و ماده پرستى مى كنند. آيا اين سازندگى است؟


[شبيخون فرهنگى دشمن]
آن چه كه جامعه ما را فاسد مى كند, غرق شدن در شهوات و از دست دادن روح تقوا و فداكارى است. بسيجى بايد در وسط ميدان باشد تا فضيلت هاى اصلى انقلاب زنده بماند. دشمن از راه اشاعه فرهنگ غلط, فساد و فحشا سعى مى كند جوان هاى ما را از دست ما بگيرد. كارى كه از لحاظ فرهنگى دشمن مى كند نه تنها يك تهاجم فرهنگى بلكه بايد گفت يك شبيخون فرهنگى, يك غارت فرهنگى و يك قتل عام فرهنگى است. امروز دشمن دارد اين كار را با ما مى كند. چه كسى مى تواند از اين فضيلت ها دفاع كند؟ آن جوان مؤمنى كه دل به دنيا و منافع شخصى نبسته است. او مى تواند بايستد و از فضيلت ها دفاع بكند. كسى كه خودش آلوده و گرفتار است نمى تواند از فضيلت ها دفاع بكند. اين جوان با اخلاص است كه مى تواند از انقلاب, اسلام و فضايل و ارزش هاى اسلامى دفاع كند.


[همه بايد امر به معروف و نهى از منكر بكنند]
لذا بنده چندى پيش گفتم همه بايد امر به معروف و نهى از منكر بكنند. الآن هم عرض مى كنم. نهى از منكر كنيد. اين واجب است. امروز امر به معروف و نهى از منكر, هم مسؤوليت شرعى و هم مسؤوليت انقلابى و سياسى شماست. به من نامه مى نويسند, بعضى تلفن مى كنند و مى گويند ما نهى از منكر مى كنيم اما مأمورين رسمى طرف ما را نمى گيرند. طرف فرد مقابل را مى گيرند. من عرض مى كنم مأمورين رسمى چه مأمورين انتظامى و چه مأمورين قضايى حق ندارند از مُجرم دفاع بكنند. مأمورين بايد از آمر و ناهى شرعى دفاع كنند. دستگاه حكومت ما بايد از آمر به معروف و ناهى از منكر دفاع بكند, اين وظيفه است. اگر كسى نماز بخواند و كسى ديگر به نمازگزار حمله كند, دستگاه هاى ما بايد از چه كسى دفاع كنند؟ از نمازگزار يا آن كسى كه سجاده را از زيرپاى نمازگزار مى كشد؟ امر به معروف و نهى از منكر هم همين طور است. امر به معروف هم مثل نماز واجب است. حضرت امير(ع) در نهج البلاغه مى فرمايد: (وما أعمالُ البِرِّ كُلُّها والجهادُ في سبيل اللّه عندالأمر بالمعروف والنهي عن المنكر إü كَنَفَثَةٍ في بحرٍ لُجّيٍّ).(2)

يعنى اگر امر به معروف و نهى از منكر در مقياس وسيع و عمومى انجام شود, حتى از جهاد بالاتر است. پايه دين را امر به معروف و نهى از منكر محكم مى كند. اساس جهاد را امر به معروف و نهى از منكر استوار مى كند. مگر مسؤولين و مأمورين ما مى توانند آمر به معروف و ناهى از منكر را با ديگران مساوى قرار بدهند چه برسد به اين كه نقطه مقابل او را تأييد بكنند؟ البته جوان حزب الله بايد باهوش باشد, چشم هايش را باز كند, نگذارد كسى در صفوف او رخنه كند و به نام امر به معروف و نهى از منكر فسادى ايجاد بكند كه چهره حزب الله خراب بشود. بايد مواظب باشيد. اين به عهده خودتان است. من يقين دارم و تجربه هاى چند ساله هم نشان داده كه وقتى نيروهاى مؤمن و حزب اللهى براى انجام كارى به ميدان مى آيند يك عده عناصر بَدَلى و دروغين با نام اين ها در گوشه اى فساد ايجاد مى كنند تا ذهن مسؤولين را نسبت به نيروهاى مؤمن و حزب اللهى و مردمى چركين و بد كنند. مواظب باشيد. مسأله امر به معروف و نهى از منكر مثل مسأله نماز ياد گرفتنى است و شما بايد برويد و مسايل آن را ياد بگيريد. در هر مورد اين كه در كجا و چگونه بايد امر به معروف و نهى از منكر كرد, مسايلى وجود دارد. البته من عرض بكنم, قبلاً هم گفته ام كه در جامعه اسلامى تكليف عامه مردم امر به معروف و نهى از منكر با لسان است اما اگر كار به برخورد بكشد, آن ديگر به عهده مسؤولين است كه بايد وارد بشوند و آن ها اين كار را بكنند. البته نقش مهم تر را هم, همين زبان دارد. چيزى كه جامعه را اصلاح مى كند نهى از منكر زبانى است. اگر مردم به آدم بدكار, خلافكار, كسى كه اشاعه فحشا مى كند و مى خواهد قُبح گناه را از جامعه ببرد, بگويند و ده, صد يا هزار نفر و به طور كلى افكار عمومى جامعه روى وجود و ذهن او سنگينى كند, اين براى او شكننده ترين چيزهاست.


[حضور نيروهاى حزب اللهى و بسيجى در صحنه]
اگر نيروهاى مؤمن, بسيجى و حزب اللهى يعنى همين عامه مردم مؤمن, همين اكثريت عظيم كشور عزيزما, همين هايى كه جنگ را اداره كردند, همين هايى كه از اول انقلاب تا به حال با همه حوادث مقابله كردند, نبودند و اگر بسيج و نيروى عظيم حزب الله نبود, ما هم در جنگ و هم در مقابل دشمنان گوناگون در اين چند سال شكست مى خورديم. ما آسيب پذير بوديم. وقتى كه كارخانه هاى ما را مى خواستند به تعطيلى بكشانند, نيروى حزب اللهى از داخل كارخانه بر سينه شان مى زد. وقتى مزرعه ما را در اوايل انقلاب مى خواستند آتش بزنند, نيروى حزب اللهى از همان وسط بيابان ها و روستاها و مزارع توى دهانشان مى زد. اگر خيابان ها را مى خواستند به اغتشاش بكشند نيروى حزب اللهى مى آمد در مقابلشان سينه سپر مى كرد. در جنگ هم كه معلوم است. اين است آن نيروى اصلى اين كشور, و نظام اسلامى متكى به اين نيرو است. اگر مردم يعنى همين نيروهاى مؤمن و حزب اللهى با نظام و دولت باشند (كه بحمدالله هستند) هيچ دشمنى نمى تواند كارى از پيش ببرد. اگر اين نيروى عظيم و شكست ناپذير مردمى در كنار و پشت سر مسؤولين باشد (كه بحمدالله هست) هيچ قدرتى نمى تواند با جمهورى اسلامى مقابله بكند. دشمنان ما از اين نيرو مى ترسند, مدتى است كه بلندگوهاى آمريكايى و صهيونيستى در تبليغات جهانى دارند جمهورى اسلامى ايران را به نظامى گرى و افزايش سلاح متهم مى كنند. مى گويند جمهورى اسلامى دارد سلاح هاى كشتار جمعى و اتمى درست مى كند و از فلان جا كلاهك اتمى آورده اند! اين ها حرف هايى است كه اگر هر عاقلى در دنيا تأمل كند مى فهمد دروغ است.آيا بمب اتم چيزى است كه بتوان آن را بى سر و صدا از كشورى به كشور ديگر منتقل كرد؟ خودِ آن ها مى فهمند كه دروغ است ولى شايعه درست مى كنند براى اين كه چهره نظام اسلامى را به نحوى معرفى كنند كه گويى با صلح و استقرار آن در دنيا مخالف است.

يكى از تلاش هاى خباثت آميز آمريكا عليه جمهورى اسلامى همين است. من عرض مى كنم شما اشتباه كرديد كه خيال كرديد قدرت جمهورى اسلامى در اين است كه بمب اتمى فراهم بكند يا در داخل بسازد. قدرت ما اين ها نيست. اگر قدرت ما اين بود كه جمهورى اسلامى مثلاً يك بمب اتمى درست بكند, صدها مثل آن را كشورهاى بزرگ دارند. اگر كسى مى توانست با بمب اتمى بر ديگران پيروز بشود, آمريكا و شوروى سابق و بقيه قدرت هاى خبيث دنيا بايد تا حالا صد بار جمهورى اسلامى را از بين برده بودند.

چيزى كه به يك نظام قدرت مى دهد بمب اتمى نيست. قدرت نظام اسلامى كه آمريكا و شوروى سابق و بقيه قدرت هاى ريز و درشت عالم تا امروز نتوانسته اند و نخواهند توانست با او مقابله كنند, قدرت ايمان نيروهاى حزب الله است. جمهورى اسلامى بايد اين نيرو و اين قدرت عظيم را حفظ كند. شما جوان ها بايد دايم در صحنه باشيد. بايد به طور دايم نشان بدهيد كه جمهورى اسلامى آسيب ناپذير است. نيروى مؤمن و بسيج و نيروهاى حزب الله در سراسر كشور و همه آحاد مؤمن در اين كشور بايد كارى بكنند كه اميد آمريكا و صهيونيست ها و بقيه قدرت هاى دشمن از جمهورى اسلامى به كلى قطع شود. خداوند ان شاء الله شما جوان هاى مؤمن و فداكار و با تقوا را محفوظ بدارد و ان شاء الله قلب مقدس ولى عصر (ارواحناه فداه) از همه شما خشنود باشد و ان شاء الله با قدرت ايمان و حضور شما همه كيدها و توطئه هاى دشمن خنثى گردد.

والسلام عليكم ورحمة اللّه وبركاته

--------------------------------------------------------------------------------
1. حجرات (49) آيه 13.
2. نهج البلاغه, حكمت 374.

* بيانات مقام معظم رهبرى(مدّظله العالى)در ديدار با نيروهاى مقاومت بسيج71/4/23 - 13 محرّم 1413

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 18:46  توسط محمد   | 

بچه شیعه ها بازم محرمه

وقت شادی رفته نوبت غمه

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 11:51  توسط محمد   | 

 

آيت الله مصباح يزدي:

شگردهاي شياطين جامعه امروز ما بسيار شبيه عصر امام حسين(ع) است. اگر ما در قبال دين و احکام آن بي‌اعتنا باشيم، آينده ما، فرجام مردم کوفه خواهد بود. بايد از تاريخ عبرت گرفت؛ آنچه موجب حادثه کربلا شد، سست‌شدن مباني فکري و اعتقادي مسلمانان آن عصر و زمانه بود. راه صحيح، همان راهي است که امام حسين(علیه السلام) پيش روي ما گذاشت. تقويت روح غيرت و حساسيت ديني، مبارزه با تساهل و تسامح به‌عنوان مقدمه فرهنگ بي‌ديني، مبارزه با فردگرايي و تک‌روي، و تشکيل هيأت‌هاي مذهبي براي مقابله با دشمناني که کيان، نظام و دين ما را هدف گرفته‌اند، لازم است. اما در اين مي