|
|
|
|
|
شهید گمنام
یک زن دل شکسته که چادرش خاکیه روی زمین نشسته شکسته وتکیده صورت خیس وگلفام دست میکشه روی قبر قبرشهیدگمنام ازتوکیفش یه جعبه خرمامیاره بیرون میزاره روی اون قبر بهش میگه مادرجون بابات کیه عزیزم؟ برادرت خواهرت؟ حرف بزن عزیزم منم جای مادرت تو هم عین بچمی بچه بی نشونم همون که رفت وباخود برده گرمی خونم همون که آخرین بار وقتی که ترکم میکرد نذاشت برم دنبالش گفت که مامان تو برگرد صورت من رو بوسید برگشتش و دویدش لبخند زدو زورکی سرکوچه رسیدش چه شبها که به یادش با گریه خوابم میبرد باباش چقدر زورکی بغضش رو هی فرو خورد الهی که بمیرم چشماش به در سفید شد آخر نفهمید علی اسیر یا شهید شد دیدم یه بنده خدائی خوند خوشم اومد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 15:41 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
به پسرم دروغ نگوئید
شهید محمد رحيم داودی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 12:6 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
باسمه تعالي ناگهان درناگهاني ازگل ولبخندباز مي گردند بچه هاي «آه مادر كاش وقت نامه خواندن بود» بچه هاي «همسرم بدرود» بچه هاي « كاش بودي كاش مي ديدي» بچه هاي« تا قيامت بر نمي گرديم»، بچه هاي كربلاي چار... ( قزوه) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 7:24 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
«باسم رب الشهداءوالصديقين» يك بسيجي درمرصاد(در جواب اينكه :اينها كه مي كشيد ايرانيند): «براي مافرقي ندارد،هركس بخواهدضداسلام،ضدشيعه،ضد دين خداقيام كند،ايراني باشدوياغيرايراني، تاآخرين قطره خون،مقابلش مي ايستيم» |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 22:59 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
باسمه رب الشهداء والصديقين«جنگ ما آتش نمروديان بود كه برامت ما گلستان شد» |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 20:17 توسط محمد
|
|
||