ولی هنوز عصرها . . .


ده سالِ تمام، صبح که می رفت؛ مادرش پیشانی اش را می بوسید. عصر حیاط را آب و جارو می کرد. می نشست لب ایوان تا برگردد . . .

نزدیک بیست سال است که مادرش پیشانی اش را نبوسیده، ولی هنوز عصرها حیاط را آب و جارو می کند. می نشیند لب ایوان ونگاه می کند به در . . .

شرمنده ی ارباب . . .  


می گفت: " شرمنده ام که با سر وارد محشر شوم و اربابم بی سر وارد شود. "

بعدِ شهادت وصیت نامه اش رو آوردند. نوشته بود: " قبرم رو، توی کتابخونه ی مسجد المهدی کندم. "

سراغ قبر که رفتند؛ دیدند که براي هیکلش کوچیکه!

وقتی جنازه ش اومد قبر اندازه ی اندازه بود!

اندازه ی تنِ بی سرش . . .

یا بنی! انت مقتول  


می گفت: " هم توی سیادتم شک کرده بودم، هم می خواستم بدونم شهید می شم یا نه؟ "

یه شب امام حسین - عليه السلام - رو خواب دیدم. آقا دستی به سرم کشید و فرمود:

" یا بنی! انت مقتول. " پسرم! تو شهید می شوی.

فهمیدم هم سیدم . . . هم شهید می شم . . .

اوقات شرعی را چطور تعیین می‌کنند؟

اوقات شرعی را چطور تعیین می‌کنند؟

 

دین اسلام بر تعیین زمان به‌جای آوردن فرایض دینی با استفاده از معیارهای ساده منطبق بر طبیعت اصرار دارد. بارزترین آن‌ها اوقات شرعی روزانه است که زمان به جای آوردن فریضه نمازهای یومیه را مشخص می‌کند. آیا از چگونگی تعیین اوقات شرعی خبر دارید؟

امیر حسن‌زاده*: در دین اسلام برای شناخت زمان به جای آوردن فرایض دینی از معیارهای ساده و منطبق با طبیعت استفاده شده که نمونه‌های بارز آن، آغاز و پایان ماه قمری بر اساس رویت هلال ماه و اوقات شرعی بر پایه موقعیت خورشید در طول شبانه‌روز است. معمولا با ورود به ماه مبارک رمضان، توجه به اوقات شرعی بیشتر می‌شود، از این‌رو در گزارش امروز این موضوع را روشن می‌کنیم.

اذان صبح
وقتی خورشید در نیمه‌های شب در پایین‌ترین ارتفاع زیر افق قرار دارد، پرتوهای آن توسط ناظر زمینی دیده نخواهد شد؛ اما پس از چند ساعت، اولین پرتوهای خورشید به لایه‌های بالای جو برخورد کرده و منعکس و پراکنده می‌شوند.

زمان اذان صبح بر اساس مشاهده اولین روشنایی سپیده صبحگاهی (فجر صادق) تعریف می‌شود. این اتفاق زمانی می‌افتد که خورشید هنوز زیر افق است و بر اساس رصدها، می‌توان تحقیق کرد اگر خورشید چند درجه زیر افق باشد، چنین پدیده‌‌ای دیده می‌شود. مشاهدات منجمان دوره اسلامی مقدار آن را بین 17 تا 19 درجه ثبت کرده‌اند. طبیعی است که به علت ضعیف بودن فجر صادق، مشاهده آن نیازمند داشتن افق شرقی کاملاً باز و تاریک است. در سال‌های گذشته نیز رصدهایی در کشورمان انجام گرفته و نتایج آن به تایید بسیاری از مراجع دینی رسیده است.

در حال حاضر مرکز تقویم مؤسسة ژئوفیزیک دانشگاه تهران که مسولیت استخراج اوقات شرعی کشور را به عهده دارد، برای اذان صبح زاویه 17.7 درجه زیر افق را ملاک محاسبات قرار داده و از صداوسیما نیز همین اوقات اعلام می‌گردد.

طلوع و غروب خورشید
لحظه‌ای که لبه بالایی قرص خورشید از زیر افق ناظر سر بر می‌آورد، زمان طلوع خورشید است. نورِگسیل شده از خورشید قبل از این این‌که به ناظر برسد، از جو زمین عبور می‌کند و وجود جوّ باعث می‌شود که مسیر نور منحرف شده و خورشید بالاتر از موقعیت واقعی خود به نظر برسد. به طور کلی می‌توان گفت که اثر شکست موجب می‌شود که ارتفاع اجسام بیش از آن‌چه هست، مشاهده شود.

مقدار شکست در افق ناظر به طور متوسط 34 دقیقه قوسی است (هر درجه 60 دقیقه قوسی است). بنابراین بدون در نظر گرفتن اثر شکست، قرص خورشید 34 دقیقه قوسی پایین‌تر قرار دارد که در بحث‌های دقیق باید لحاظ شود.


به شکل مشابه، زمان دقیق غروب خورشید نیز لحظه‌ای است که مرکز قرص خورشید 50 دقیقه قوس زیر افق ناظر باشد که 34 دقیقه قوس آن به علت تأثیر پدیده شکست و 16 دقیقه قوس باقیمانده، مربوط به شعاع ظاهری قرص خورشید است. قطر ظاهری خورشید به طور میانگین 32 دقیقه‌ی قوس است.

اذان ظهر
در کره آسمان، نصف‌النهار ناظر به صورت کمانی قابل تصور است که از شمال شروع شده و از بالای سر (سمت الراس) عبور کرده و به جنوب سماوی می‌رسد. مطابق برخی روایات، زمان اذان ظهر وقتی است که مرکز قرص خورشید در حرکت روزانه خود به نصف‌النهار ناظر برسد. اما برخی مراجع از بیان دیگری برای تبیین اذان ظهر استفاده کرده‌اند: وقتی خورشید به بیشترین ارتفاع خود برسد و سایه شاخص نیز به کمترین مقدارش برسد. از نظر نجومی این دو تعریف با دقت خوبی منطبق بر یکدیگرند و ممکن است فقط چند ثانیه با یکدیگر اختلاف داشته باشند. در حال حاضر مرکز تقویم موسسه ژئوفیزیک برای محاسبه اذان ظهر از تعریف اول استفاده می‌کند و لحظه محاسبه شده با دقت یک دقیقه گرد می‌شود.

اذان مغرب
پس از آن‌که خورشید غروب کرد، تا مدتی آسمان همچنان روشن است. در واقع برای ناظری که روی زمین قرار گرفته، خورشید غروب کرده است؛ اما اگر در همان لحظه در ارتفاع قابل ملاحظه‌ای قرار بگیرد (مثلاً سوار بر هواپیما باشد)، خواهد دید که هنوز خورشید بالای افق است. دقایقی بعد، خورشید بیشتر به زیر افق می‌رود و انحطاط آن بیشتر می‌شود و پرتوهای نور خورشید به سطح زمین برخورد می‌کند که در نتیجه، سایه آن در سمت مقابل خورشید (افق شرقی) قابل مشاهده است.

این سایه به صورت نواری قرمز رنگ تشکیل می‌شود و اصطلاحاً حمره مشرقیه (سرخی مشرق) نام دارد. با گذشت زمان و افزایش انحطاط خورشید، ارتفاع و گسترش این نوار قرمز رنگ بیشتر می‌شود اما به دریج کم‌نور‌تر می‌شود. زمان اذان مغرب وقتی است که حمره مشرقیه محو شود. در برخی منابع، ذکر شده که حمره مشرقیه باید از سمت‌الراس بگذرد، اما مشاهدات تجربی نشان می‌دهد که قبل از آن، سرخی مشرق کم‌نور و محو می‌شود. بر اساس مشاهدات انجام شده در سال‌های گذشته، ملاک اذان مغرب زمانی است که خورشید به انحطاط 4.5 درجه برسد.

نیمه شب شرعی
طی چند سال اخیر، نیمه شب شرعی نیز در اوقات شرعی رسمی اضافه شده است. این وقت شرعی مستقل نیست و به تعریف شب از لحاظ شرعی بستگی دارد. مطابق نظر بیشتر مراجع، نیمه شب شرعی زمان وسط بین غروب خورشید و اذان صبح روز بعد است. بنابراین ممکن است نیمه شب شرعی دقایقی قبل یا بعد از نیمه شب نجومی ‌(ساعت صفر بامداد) باشد.

پرسش و پاسخ
چرا اوقات شرعی با دقت ثانیه اعلام نمی‌شود؟
امروز با کمک رایانه‌ها، مشکلی از نظر محاسباتی وجود ندارد و امکان محاسبه و درج اذان صبح و سایر اوقات شرعی با دقت ثانیه وجود دارد؛ ولی به دلایل علمی همچون تاثیر موقعیت دقیق جغرافیایی، دما و رطوبت و... چنین کاری غیر علمی است، بنابراین اعداد با دقت دقیقه گرد می‌شوند.

آیا فاصله زمانی دو وقت شرعی (مثلاًغروب آفتاب و اذان مغرب) برای یک شهر همواره ثابت است؟
اوقات شرعی به موقعیت خورشید در طی سال بستگی دارد و به دلیل این‌که حرکت ظاهری خورشید در طی سال یکنواخت نیست، این فاصله زمانی نیز ثابت نیست و می‌تواند متغیر باشد.

آیا همیشه اوقات شرعی شهرهای غربی دیرتر از شهرهای شرقی است؟
به طور کلی هر چه به غرب می‌رویم زمان طلوع یا غروب خورشید دیرتر است؛ اما این گفته دقیق نیست. اوقات شرعی (به‌جز اذان ظهر) علاوه بر طول جغرافیایی، به عرض جغرافیایی نیز وابسته است. در برخی اوقات سال مانند حوالی انقلاب تابستانی یا زمستانی تاثیر عرض جغرافیایی (شمالی یا جنوب بودن) بیشتر است و ممکن است که اوقات شرعی یک شهر غربی کمی زودتر باشد. به عنوان مثال اردبیل در مقایسه با تهران، غربی‌تر است، ولی در نیمه خرداد ممکن است اذان صبح اردبیل کمی زودتر از تهران اتفاق بیفتد. بنابراین فاصله زمانی اوقات شرعی بین دو شهر در طی سال ثابت نیست و نمی‌توان با اضافه یا کم کردن، اوقات شرعی شهر جدید را محاسبه کرد. محاسبه اوقات شرعی در هر مکانی نیاز به دانستن موقعیت جغرافیایی دقیق محل و استفاده از نرم‌افزارهای خاص دارد.

آیا اوقات شرعی یک مکان در طی سال‌های مختلف یکی است؟
تقریباً بله، ولی از آن‌جاکه طول سال شمسی دقیقاً عدد صحیحی نیست، اوقات شرعی یک سال نسبت به سال قبل یا بعد ممکن است حداکثر تا یک دقیقه تفاوت داشته باشد.
 

*کارشناس ارشد مرکز تقویم موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران

 

منبع

 

فرمایشان رهبری در مورد منزلت شهید و شهادت

 

فرمایشان رهبری در مورد منزلت شهید و شهادت

1- پاسدار انقلاب اسلامی آگاهانه راه حسین (ع) را که ادامه راه انبیاء الهی است انتخاب می کند و در این راه، فروغ خون اصحاب حسین (ع) و شهیدان گلگون کفن کربلا را چراغ راه خویش قرار می دهد.

2- شهادت دُرّ گرانبهایی است که بعد از جنگ به هر کس نمی دهند.

3- ما فقه بـه معنـای واقعی کلمـه و قرآنی آن را در میدان جنگ آموخته ایم .

4-امروز، به فضل همین شهادتها و به برکت خون شهدا، ملت ما، ملت سربلند و آبرومندی است و ملتها آبرو و عزت را این گونه باید پیدا کنند.

5-شهادت بالاترین پاداش و مزد جهاد فی سبیل الله است.

6-همه کسانی که در جنگ تحمیلی هشت ساله، چه با حضور خود یا فرزندان و عزیزانشان، حضور و فعالیتی داشته اند، مخصوصا خانواده شهیدان عزیز و جانبازان و اسیران گرامی، باید بدانند که در امتحانی بزرگ شرکت کرده و در آن سربلند بیرون آمده اند .

7-فرزندان شهدا بدانند که پدران آنان موجب شدند که اسلام، در چشم شیطانها و طاغوتهای عالم، ابهت پیدا کند.

8-ایستادگی در مقابل دشمنان مقتدر و مسلط، زورگوی ظالم و پرروی گستاخ، کار بسیار بزرگ و با عظمتی است. این همان کاری است که مردم ما کردند و عظمت ملت ما به خاطر همین شهادت جوانان شما و شجاعت فرزندانتان بود.

9-شهید جانش را فروخته و در مقابل آن، بهشت و رضای الهی را گرفته است که بالاترین دستاوردهاست. به شهادت در راه خدا، از این منظر نگاه کنیم. شهادت، مرگ انسانهای زیرک و هوشیار است که نمی گذارند این جان، مفت از دستشان برود و در مقابل، چیزی عایدشان نشود.

10-شهدا، علاوه بر مقامات رفیع معنوی، که زبانها و قلمها از توصیف آن و چشم و دلها از مشاهده آن ناتوانند، مشعلدار پیروزی و استقلال ملتند و حق بزرگ آنان بر گردن ملت، بسی عظیم است.

11-پرچم عروج انسان به بام معنویت که امروز در گوشه و کنار دنیا برافراشته می شود، در حقیقت پرچم امام ما و شهیدان اوست. آنها زنده اند و روز به روز زنده تر خواهند شد.

12-من اکنون به پدران و مادران، همسران و فرزندان، خواهران و برادران و دیگر کسان شهدای عزیز و جانبازان و اسراء و مفقودین درود می فرستم و اعلام می کنم که آنان در رتبه و شان معنوی، بلافاصله پشت سر عزیزان فداکار خویشند.

13-هر چه داریم، به برکت جانفشانیها و فداکاری هاست، به برکت روحیه شهادت طلبانه است.

14-اساسا جهاد واقعی و شهادت در راه خدا، جز با مقدمه ای از اخلاصها و توجه ها و جز با حرکت به سمت "انقطاع الی الله" حاصل نمی شود.

15-اگر مجاهدت فداکارانه جوانان این مرز و بوم که به این شهادتها منتهی شده است نمی بود، همه روزهای این ملت، در زیر چتر سیاه ظلم و تجاوز و دخالت دشمنان اسلام و ایران، به شبهای تار بدل می گشت.

16-فداکاری شهیدان و گذشت خانواده ها و حضور رزمندگان ما بود که ابرهای تیره و تار آن روزگار دشوار را از افق زندگی این ملت زدود.

فرمایشان رهبر کبیر انقلاب اسلامی امام خمینی (ره) ، در مورد منزلت و جایگاه شهید و شهادت

 

فرمایشان رهبر کبیر انقلاب اسلامی امام خمینی (ره) ، در مورد منزلت و جایگاه شهید و شهادت

1- ما تا آخرین نفر و تا آخرین منزل و تا آخرین قطره خون، برای اعتلای کلمه الله ایستاده ایم.

2-این شهدا زنده هستند و در پیش خدای تبارک و تعالی "عند ربهم یرزقون" اند.

3-شهید نظر می کند به وجه الله.

4-من از خداوند تعالی رحمت برای شهدای عزیز در این جنگ تحمیلی خواستارم. اینان برای اسلام فدا شدند و در نزد خدای تعالی و در جوار رحمت واسعه او به سعادت ابدی و افتخار دائمی رسیدند.

5-همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود.

6-خدا می داند که راه و رسم شهادت کور شدنی نیست و این ملت ها و آیندگان هستند که به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود.

7-خداوندا! تو می دانی که فرزندان این سرزمین در کنار پدران و مادران خود برای عزت دین تو به شهادت می رسند و با لبی خندان و دلی پر از شوق و امید به جوار رحمت بی انتهای تو بال و پر می کشند.

8-خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند. خوشا به حال آنان که در این قافله نور جان و سر باختند. خوشا به حال آنهایی که این گوهرها را در دامن خود پروراندند.

9-شهادت در راه خدا چیزی نیست که بتوان آن را با سنجش های بشری و انگیزه های مادی ارزیابی کرد.

10-یک موی سر این کوخ نشینان و شهید دادگان به همه کاخ و کاخ نشینان جهان شرف و برتری دارد.

11-برنامه اسلام از عصر وحی تا کنون بر شهادت توام با شهامت بوده است. قتال در راه خدا و در راه مستضعفین در راس برنامه های اسلام است.

12-منطق ما، منطق ملت ما، منطق مومنین، منطق قرآن است (انا لله و انا الیه راجعون) با این منطق هیچ قدرتی نمی تواند مقابله کند جمعیتی که، ملتی که خود را از خدا می دانند و همه چیز خود را از خدا می دانند و رفتن از اینجا را به سوی محبوب خود، مطلوب خود می دانند، با این ملت نمی توانند مقابله کنند آنکه شهادت را در آغوش همچون عزیزی می پذیرند آن کوردلان نمی توانند مقابله کنند.

13-شهادت ارثی است که از اولیای ما به ما می رسد، آنها باید از مردن بترسند که بعد از مرگ، موت را فنا می دانند، ما که بعد از موت را حیات بالاتر از این حیات می دانیم چه باکی داریم.

14-از شهادت باکی نیست، اولیای ما هم شهید شدند یا مسموم شدند یا مقتول، اولیای ما هم بعضی از آنها در حبس و بعضی از آنها در تبعید به سر بردند، برای اسلام هر چه بدهیم کم دادیم و جانهای ما لایق نیست.

15-شهادت یک هدیه ای است از جانب خدای تبارک و تعالی برای آن کسانی که لایق هستند و دنبال هر شهادتی باید تصمیمها قویتر بشود.

16-ما از خدا هستیم همه، همه عالم از خداست، جلوه خداست و همه عالم به سوی او برخواهد گشت، پس چه بهتر که برگشتن اختیاری باشد و انتخابی و انسان انتخاب کند، شهادت را در راه خدا و انسان اختیار کند موت را برای خدا و شهادت را برای اسلام.

17-دوستانمان که شهید شدند در جوار رحمت حق هستند، چرا برای اینها دلتنگ باشیم؟ دلتنگ باشیم که از دیار قید و بندی خارج شدند و به یک فضای وسیع و در تحت رحمت حق تعالی واقع شدند؟

18-ما اگر شهید بشویم قید و بند دنیا را از روح برداشتیم و به ملکوت اعلی و به جوار حق تعالی رسیدیم.

19-آنهایی که به خدا اعتقاد ندارند و به روز جزا آنها باید بترسند از موت، آنها از شهادت باید بترسند. ما و شاگردان مکتب توحید از شهادت نمی هراسیم، نمی ترسیم.

20-ما اگر کشته هم بشویم در راه حق کشته شدیم و پیروزی است و اگر بکشیم هم در راه حق است و پیروزی است.

21-برنامه اسلام از عصر وحی تاکنون بر شهادت توام با شهامت بوده است.

22-از هر قطره خون شهید ما که به زمین می ریزد، انسانهای مصمم تر و مبارزی بوجود می آیند.

23-عزیزان من مصمم باشید و از شهادت نترسید، شهادت عزت ابدی است، حیات ابدی است.

24-مفقودین عزیز محور دریای بیکران خداوندی اند و فقرای ذاتی دنیای دون در حسرت مقام والایشان در حیرتند.

25-سعادت را آنها بردند که آن چیزی را که خدا به آنها داده بود تقدیم کردند و ما عقب مانده آنها هستیم.

26-رحمت خداوند بر همه شهیدان و رضوان و مغفرت حق بر ارواح مطهرشان که جوار قرب او را برگزیدند و سرافراز و مشتاق به سوی جایگاه مخصوصشان در پیشگاه رب خویش شتافتند.

27-همین شهادتها پیروزی را بیمه می کند. همین شهادتهاست که دشمن را رسوا می کند در دنیا.

28-ما تابع امر خداییم، به همین دلیل طالب شهادتیم و تنها به همین دلیل است که زیر بار ذلت و بندگی غیر خدا نمی رویم .

29-شهادت در راه خدا مسئله ای نیست که بشود با پیروزی در صحنه های نبرد مقایسه شود، مقام شهادت خود اوج بندگی و سیر و سلوک در عالم معنویت است.

30-ما در جنگ برای یک لحظه هم نادم و پشیمان از عملکرد خود نیستیم.

31-هر روز ما در جنگ برکتی داشته ایم که در همه صحنه ها از آن بهره جسته ایم.

32-شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.

 

علامه جعفری و زیباترین دختر دنیا

از علامه محمد تقي جعفری (رحمه الله عليه)می پرسند چی شد که به این کمالات رسیدی ؟!

ایشان در جواب خاطره ای از دوران طلبگی تعریف میکنن و اظهار میکنند که هر چه دارند از کراماتی ست که بدنبال این امتحان الهی نصیبشان شده :«ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتیم . خیلی مقید بودیم که ، در جشن ها و ایام سرور ، مجالس جشن بگیریم ، و ایام سوگواری را هم ، سوگواری می گرفتیم ، یک شبی مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) اول شب نماز مغرب و عشا می خواندیم و یک شربتی می خوردیم آنگاه با فکاهیاتی مجلس جشن و سرور ترتیب می دادیم . یک آقایی بود به نام آقا شیخ حیدر علی اصفهانی ، که نجف آبادی بود ، معدن ذوق بود . او که ، می آمد من به الکفایه ، قطعا به وجود می آمد جلسه دست او قرار می گرفت .

آن ایام مصادف شده بود با ایام قلب الاسد (۱۰ الی ۲۱ مرداد ) که ما خرما پزان می گوییم نجف با ۲۵ و یا ۳۵ درجه خیلی گرم می شد . آنسال در اطراف نجف باتلاقی درست شده بود و پشه های بوجود آمده بود که ، عربهای بومی را اذیت می کرد ما ایرانیها هم که ، اصلا خواب و استراحت نداشتیم . آنسال آنقدر گرما زیاد بود که ، اصلا قابل تحمل نبود نکته سوم اینکه حجره من رو به شرق بود . تقریبا هم مخروبه بود . من فروردین را در آنجا بطور طبیعی مطالعه می کردم و می خوابیدم . اردیبهشت هم مقداری قابل تحمل بود ولی دیگر از خرداد امکان استفاده از حجره نبود . گرما واقعا کشنده بود ، وقتی می خواستم بروم از حجره کتاب بردارم مثل این بود که وردست نان را از داخل تنور بر می دارم ، در اقل وقت و سریع !

با این تعاریف این جشن افتاده بود به این موقع ، در بغداد و بصره و نجف ، گرما ، تلفات هم گرفته بود ، ما بعد از شب نشستیم ، شربت هم درست شد ، آقا شیخ حیدر علی اصفهانی که ، کتابی هم نوشته بنام « شناسنامه خر » آمد. مدیر مدرسه مان ، مرحوم آقا سید اسماعیل اصفهانی هم آنجا بود ، به آقا شیخ علی گفت : آقا شب نمی گذره ، حرفی داری بگو ، ایشان یک تکه کاغذ روزنامه در آورد .

عکس یک دختر بود که ، زیرش نوشته بود « اجمل بنات عصرها » « زیباترین دختر روزگار » گفت : آقایان من درباره این عکس از شما سوالی می کنم . اگر شما را مخیر کنند بین اینکه با این دختر بطور مشروع و قانونی ازدواج کنید – از همان اولین لحظه ملاقات عقد جاری شود و حتی یک لحظه هم خلاف شرع نباشد – و هزار سال هم زندگی کنید . با کمال خوشرویی و بدون غصه ، یا اینکه جمال علی (عليه السلام) را مستحبا زیارت و ملاقات کنید . کدام را انتخاب می کنید .

سوال خیلی حساب شده بود . طرف دختر حلال بود و زیارت علی (عليه السلام) هم مستحبی . گفت آقایان واقعیت را بگویید . جا نماز آب نکشید ، عجله نکنید ، درست جواب دهید. اول کاغذ را مدیر مدرسه گرفت و نگاه کرد و خطاب به پسرش که در کنارش نشسته بود با لهجه اصفهانی گفت : سید محمد! ما یک چیزی بگوئیم نری به مادرت بگوئی ها؟معلوم شد نظر آقا چیست؟ شاگرد اول ما نمره اش را گرفت! همه زدند زیر خنده. کاغذ را به دومی دادند. نگاهی به عکس کرد و گفت: آقا شیخ علی، اختیار داری، وقتی آقا (مدیر مدرسه) اینطور فرمودند مگر ما قدرت داریم که خلافش را بگوئیم. آقا فرمودند دیگه! خوب در هر تکه خنده راه می افتاد. نفر سوم گفت : آقا شیخ حیدر این روایت از امام علی (عليه السلام) معروف است که فرموده اند « یا حارث حمدانی من یمت یرنی » (ای حارث حمدانی هر کی بمیرد مرا ملاقات می کند) پس ما انشاالله در موقعش جمال علی (عليه السلام )را ملاقات می کنیم! باز هم همه زدند زیر خنده، خوب ذوق بودند. واقعا سوال مشکلی بود. یکی از آقایان گفت : آقا شیخ حیدر گفتی زیارت آقا مستحبی است؟ گفتی آن هم شرعی صد در صد؟ آقا شیخ حیدر گفت : بلی گفت : والله چه عرض کنم (باز هم خنده حضار ) نفر پنجم من بودم. این کاغذ را دادند دست من. دیدم که نمی توانم نگاه کنم، کاغذ را رد کردم به نفر بعدی، گفتم : من یک لحظه دیدار علی (عليه السلام) را به هزاران سال زناشویی با این زن نمی دهم. یک وقت دیدم یک حالت خیلی عجیبی دست داد. تا آن وقت همچو حالتی ندیده بودم. شبیه به خواب و بیهوشی بلند شدم. اول شب قلب الاسد وارد حجره ام شدم، حالت غیر عادی، حجره رو به مشرق دیگر نفهمیدم، یکبار به حالتی دست یافتم. یک دفعه دیدم یک اتاق بزرگی است یک آقایی نشسته در صدر مجلس، تمام علامات و قیافه ای که شیعه و سنی درباره امام علی (عليه السلام) نوشته در این مرد موجود است. یک جوانی پیش من در سمت راستم نشسته بود. پرسیدم این آقا کیست؟ گفت : این آقا خود علی (عليه السلام) است، من سیر او را نگاه کردم. آمدم بیرون، رفتم همان جلسه، کاغذ رسیده دست نفر نهم یا دهم، رنگم پریده بود. نمی دانم شاید مرحوم شمس آبادی بود خطاب به من گفت : آقا شیخ محمد تقی شما کجا رفتید و آمدید؟ نمی خواستم ماجرا را بگویم، اگر بگم عیششون بهم می خوره، اصرار کردند و من بالاخره قضیه را گفتم و ماجرا را شرح دادم، خیلی منقلب شدند. خدا رحمت کند آقا سید اسماعیل ( مدیر ) را خطاب به آقا شیخ حیدر گفت : آقا دیگر از این شوخی ها نکن، ما را بد آزمایش کردی. این از خاطرات بزرگ زندگی من است».

 

منبع

گفتاری خواندنی از استاد طاهرزاده در باب نبوت و حیات

گفتاری خواندنی از استاد طاهرزاده در باب نبوت و حیات
چه نيازي به نبي؟

یکی از ویژگی های این گفتار شاید کاربردی بودن آن باشد؛ استاد از شریعت می گوید و توضیح می دهد که شریعت از خدا شروع مي‌شود و تا ولايت‌فقيه ادامه پيدا مي‌كند. در این سیر است که نبوت و رسالت رسول مکرم اسلام تشریح می شود و در عین حال جایگاه و افق های زندگی انسان امروز رخ می نماید. انسانی که اکنون در پستی و بلندی های دنیا و روزمرگی همه چیز را به دست فراموشی سپرده است؛ نه برای حیات خود دلیلی دارد و نه برای ممات خود. در واقع در این سیر است که جایگاه انسان و جایگاه نبی تشریح می شود.

به گزارش رجانیوز استاد طاهرزاده از یک نگرانی نسبت به آینده سخن می گوید. و در این میان ریشه اضطراب ها و آرامش ها را مرور می کند. آرامشی چون آرامش امام خمینی(ره) در برابر طوفان های مرحوم طالقانی مثالی بر این همه است. اما شاید این همه مقدمه ای است برای آنکه باب سخن گفتن از "هدف گمشده" باز شود. در ورای همه این سرگردانی ها باید هدفی را جستجو کرد تا حیات را معنا دهد و اینجاست که استاد با یک سیر از واقعیات زندگی شروع می کند و به موضوع شریعت می رسد. مشروح این گفتار در پی می آید: (دانلود فایل جزوه pdf، word)

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم
«لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْ أَنفُسِهِمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ»«وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُواْ مِن قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُّبِينٍ»
يعني؛ حقيقتاً خداوند بر مؤمنين منّت گذارد كه رسولي از جنس خودشان برايشان مبعوث كرد تا آيات الهي را براي آن‌ها بخواند و آن‌ها را از هر گونه آلودگي پاك گرداند و كتاب و حكمت را به آنان بياموزاند، در حالي‌كه قبل از آن در گمراهي آشكاري بودند.

تولّد حضرت‌محمد مقصد خلقت، انسان كامل، مقام جذب قرآن، عقل كل، مقام «اَوَّلُ ما خَلَقَ الله» را به همة عاشقان نبوت و طالبان هدايت تبريك عرض مي‌كنم.

راستي؛ آيا براي ما معلوم است كه چه وظيفه‌اي در اين دنيا داريم؟ آيا ملاك و معياري وجود دارد براي اين‌كه روشن شود، اين وظيفه را درست انجام مي‌دهيم يا نه؟ شما خودتان مي‌دانيد، گاهي كلّ زندگي را گم مي‌كنيم. گفت:

ما در اين انبان گندم مي‌كنيم/گندم جمع آمــده گُـم مي‌كنيـم

مي‌نينديشيم آخر ما به هوش/اين‌خلل‌درگندم‌است‌ازمكرموش

ما گاهي يادمان مي‌رود كه به مرور داريم، همة عمرمان را از دست مي‌دهيم. چه كنيم كه سرماية گرانبهاي عمر را از دست ندهيم؟ چه كنيم كه در ابديتمان پوچ نباشيم؟ آيا شما قبول داريد كه نمي‌ميريد، و در واقع مي‌بينيد كه مي‌ميريد؟ آيا متوجّه هستيد كه حقيقت شما نه مردبودن شماست، و نه زن‌بودن شما؟ و آيا دقت كرده‌ايد كه حقيقت شما بدن شما نمي‌باشد؟ بله بعضي از بدن‌ها زن هستند، و بعضي ديگر مرد مي‌باشند، ولي همه انسانند. انسان يك حقيقت است. شما در دنيا بدن دنيايي داريد و در برزخ بدن برزخي و در قيامت بدن قيامتي داريد. همان‌طور كه به‌عنوان مثال در خواب مي‌بينيد ميوه مي‌خوريد، ولي بدنتان در رختخواب آرميده است، در خواب مي بينيد كه با دست خودتان ميوه را برمي‌داريد و مي‌خوريد، هر چند بدن گوشتي شما در رختخواب است. شما هميشه هستيد، حتي اگر بدنتان بپوسد و از بين برود، شما خودتان هميشه هستيد. حال چه كنيد كه در اين هميشه‌بودنتان اذيت نشويد؟ گفت:

نيم‌عمرت در پريشاني گذشت/ نيمِ ‌ديگر در پشيماني گذشت

چرا بعضي افراد نيمي از ‌عمرشان در پريشاني مي‌گذرد و نصف ديگر عمرشان هم در پشيماني مي‌گذرد؟ نصف عمر در پريشاني مي‌باشد كه چه كنيم؟ چه كاري انجام ندهيم؟ چگونه مال دنيا را جمع نماييم؟ چگونه خرج كنيم؟ با چه‌كسي رفيق شويم؟ كجا برويم؟ و هزار چه كنم، چه كنم. همين‌طور مضطربيم. در مدت 25، 30، 45 سال يك سلسله كارهايي را انجام مي‌دهيم، بعد از آن مي‌نشينيم حساب مي‌كنيم، مي‌بينيم عجب غلطي كرديم! و اين‌جاست كه شروع مي كنيم به اظهار پشيماني، مثلاً مي‌گوييم: اگر اين كار را نمي‌كرديم، بهتر بود و اگر آن كار را مي‌كرديم، خوب بود. چندين سال با تمام انرژي تلاش مي‌كنيم و بعد كه نتايج آن را ارز‌يابي‌ مي‌كنيم، پشيمان مي‌شويم.

زندگي را چگونه شروع كنيم؟
شما به آخر عمر آدم‌هاي عادي نگاه كنيد مي‌بينيد دائم مي‌گويند اگر فلان كار را انجام داده بوديم بهتر بود!! و به همين‌ترتيب نصف دوم عمر پشيمانند، و بعد از مرگ نيز ادامة نصفة دوم عمر، يعني پشيماني را با خود مي‌برند. پيامبرخدا مي‌فرمايد: اكثر مردم در روز قيامت در حسرت مي‌باشند. حال وضع امروز دنيا را نيز بررسي كنيد، اروپا، شاه، رضاخان، همه را، بررسي كنيد، همه در آخر عمرشان پشيمان بودند و هستند. راستي؛ چرا اين‌طور است؟! رمز اين موضوع كجاست؟! آيا به اين علّت نيست كه نمي‌دانيم نيمة اوّل عمر را چه بايد بكنيم؟!

شما به خودي خود هر كاري را انجام دهيد، نمي‌دانيد آيا صحيح است يا نه. ممكن است كاري از نظر عقل ما صحيح باشد، ولي عقل ما آينده را نمي‌فهمد، آينده پيش خداست، آيندة دنيا مربوط به خدايي است كه دنيا را خلق كرده است، پس آينده پيش خداست و خدا كه اين دنيا را خلق كرده، آيندة اين دنيا را هم خلق كرده است، حال اگر شما با عقل خودتان زندگي كنيد، عقل شما در زمان آينده حاضر نيست و اطلاعي از آينده ندارد، نمي‌داند 20سال ديگر شما چه مي‌شويد و دنيا چه مي‌شود.

ما هر جا به‌عنوان آدم‌هاي معمولي پا بگذاريم، براي آينده مشكل داريم و نمي‌دانيم خودمان و دنيا در آينده چه مي‌شويم. آيا خداوند دنيا را به همين صورت آشوب‌زده خلق كرده؟ يعني بايد هميشه همين‌طور باشد، يا مشكلي در كار است كه جهان آشوب‌زده است؟ و اهل جهان در اين جهان آشوب‌زده كه خودشان به‌وجود آورده‌اند، در آخر پشيمانند. آيا پيامبرخدا در زماني كه رحلت فرمودند، از زندگي خويش پشيمان بودند يا خير؟ آخرين جمله‌ حضرت اباعبدالله در ظهر عاشورا چه بود؟ مي‌بينيم كه فرمود: الهي راضيم به رضاي تو. چرا امام حسين در آن شرايط، زندگي را براي خود باخته نمي‌بيند؟! و چرا پيامبر خدا مي‌فرمايند: من به سوي دوستم مي‌روم؟! و چرا امام عزيزمان- بنيانگذار نظام جمهوري اسلامي ايران- فرمود: با قلبي آرام و ضميري مطمئن از خدمتتان مرخص مي‌شوم؟! و چرا ما هميشه مضطربيم؟ چرا نيم‌عمرمان در پريشاني و نيم‌ديگر در پشيماني مي‌باشد؟

چرا امام‌خميني«رحمة‌الله‌عليه» در بالاي منبر روز 14خرداد مي‌فرمايد:تا بيرون از زندان هستم، حرفم را مي‌زنم؟! و چرا وقتي امام«رحمة‌الله‌عليه» به زندان مي‌روند آرام مي‌باشند؟! چرا وقتي امام«رحمة‌الله‌عليه» از پاريس مي‌آيند و آن خبرنگار از امام مي‌پرسد: در چه حالي هستيد؟ مي‌فرمايد: در هيچ‌حال! و اگر به زندان هم مي‌رفت، اين سؤال را از او مي‌پرسيدند، همين پاسخ را مي‌دادند. چرا وقتي بعد از جريان كاپيتولاسيون(سال 1343) مأموران شاه براي تبعيدكردن امام«رحمة‌الله‌عليه» به تركيه در نيمه‌شب به خانة امام ريختند و او را بردند - آن‌طور كه خودشان براي آقا مصطفي- گفته بودند: آن‌هايي كه مرا مي‌بردند، همين‌طور از ترس مي‌لرزيدند و من به آن‌ها دلداري مي‌دادم. وقتي امام را در هواپيما سوار نمودند و هواپيما به‌سوي تركيه حركت كرد، خدمة هواپيما به امام پيشنهاد مي‌كنند اگر مايل باشند اطلاعاتي از كيفيت كار هواپيما در اختيار امام بگذارند، امام بلند مي‌شوند، خيلي راحت و شاد -گويا اصلاً تبعيدي در كار نيست- سؤالات خود را از خلبان مي‌پرسند درست مثل اين‌كه آقا آمده‌اند دورة خلباني ببينند. چرا امام«رحمة‌الله‌عليه» اين‌طورند؟ رمزش كجاست؟

خداوند سه‌چيز براي ما آفريده است: «دين»، «فطرت» و «جهان‌هستي». در اين دنيا اگر خواستي جانت آرام بگيرد، بايد شريعت را عمل كني چون شريعت موجب هماهنگي انسان با جان خود يعني فطرت و موجب هماهنگي با جهان هستي است. اگر انسان بر اساس شريعت زندگي نكند نيم‌عمرش در پريشاني و نيم‌ديگر در پشيماني مي رود. شما از كجا مي‌دانيد اين‌جا كه الآن نشسته‌ايد، حق است؟ شايد الآن در بازار استكان و نعلبكي را با نصف قيمت مي‌دهند؟ از كجا مي‌دانيد كه موقع مغرب بايد نماز خواند؟ از كجا مي‌دانيد كه بايد راست بگوييد؟ چرا بايد ازدواج كنيد؟ چرا زنا نمي‌كنيد؟ ما عقلمان نمي‌رسد چه فرقي بين ظاهر زنا با ازدواج است؟! فرق ظاهرش اين است كه اين صيغه دارد و آن ندارد، ولي عمق آن را عقل ما نمي‌فهمد. آيا يك عقل كل يعني خالق عالم، يك قانون كل - براي اين‌كه در اين دنيا و در آن دنيا صحيح عمل كنيم- براي ما آورده است يا خير؟ اگر اين برنامه را عمل كنيم چه مي‌شود؟ و اگر عمل نكنيم چه مي‌شود؟

چند روز پيش از خياباني عبور مي‌كردم، يك خانمي را ديدم كه با اضطراب مي‌خواست دختر‌ش را از اين طرف خيابان به آن طرف ببرد. هم خانم و هم دختر داراي حجاب خوبي نبودند. در حقيقت هر مادري خوشبختي فرزند خود را مي‌خواهد و اين مادر هم خوشبختي فرزندش را مي‌خواست نه بدبختي‌اش را. فرزندش را به آن طرف خيابان مي‌برد كه سوار اتوبوس شود و مثلاً به كلاس زبان‌انگليسي برود و فردا در كنكور قبول شود و مدرك بگيرد تا وقتي كه شوهر كرد، شوهرش به او زور نگويد و در بين آدم‌شوهرهايش بزرگ باشد، خوار نباشد و بتواند در جامعه آبرويي داشته باشد. به نظر شما او با عقل خودش اين برنامه‌ريزي‌ها را مي‌كند يا با عقل دين؟ البته ظاهرش نشان مي‌داد كه با عقل خودش زندگي مي‌كند، و پيش خود مي‌گويد: اگر كمي موهايم را از روسري‌ام بيرون بگذارم، مهمترم. و اگر چادر را كنار بگذارم و متجدّد شوم، آبرومندترم؛ ولي برعكس؛ عقلِ دين مي‌گويد: اي پيامبر! به همسران و دخترانت و زنان مؤمنين بگو بر خود پوشش قرار دهند، ولي عقلِ عادي ما و نه عقل ديني ما، به اصطلاح عقلِ جزئي مي‌گويد: پولدار باش، دروغ بگو، دغل‌كاري كن تا مهم شوي. عقل دين مي‌گويد: اگر دروغ بگويي، ذليل مي‌شوي، عقلِ متوجّه ‌به دنياي ما مي‌گويد: اگر دروغ بگويي، بازارت گرم مي‌شود. گفت:

عقلِ جزيي، عقل را بدنام كرد/ كام دنيا، مرد را ناكام كرد

تمام آن‌هايي كه به قصد خوب‌شدنِ زندگي‌شان به دروغ‌گفتن متوسّل مي‌شوند، مطمئن باشند اگر وضعشان خوب شود، بي‌آبرو مي‌شوند، يعني دروغ گفتند كه با خوب‌شدن وضعشان، آبرومند شوند، ولي درست نتيجه عكس مي‌گيرند. آيا آدم مي‌خواهد وضعش خوب شود كه باآبرو باشد يا مي‌خواهد بدبخت و بي‌آبرو باشد؟ پولدار شود و بي‌آبرو؟ يا پولدار شود و باآبرو؟ ولي سرانجام چيزي را كه مي‌خواهد به‌دست نمي‌آورد. آيا شما آدم‌ دروغگوي آبرومند ديده‌ايد؟ اين خانم با عقل خودش زندگي مي‌كند و تلاش مي‌كند تا فرزندش با رفتن به كلاس زبان و با ظاهر غيراسلامي خوشبخت شود، چند حالت دارد: يا فرزندش در كنكور قبول مي‌شود و يا نمي‌شود و يا اين‌كه اين دخترِ بدحجاب با متلك چند جوان سر از جايي در مي‌آورد كه حتي نمي‌تواند ديپلم بگيرد، يا اين‌كه به جوان‌ها توجّهي نمي‌كند و در كنكور قبول مي‌شود و مدركش را مي‌گيرد. آيا اين دختر كه دين ندارد و به جهت مدركش غرور دارد، با شوهرش دعوايش نمي‌شود؟ آمارها نشان مي‌دهد اكثر طلاق‌ها به جوان‌هاي تحصيل‌كردة غيرمتدين تعلّق دارد. چرا 75% از ازدواج‌هاي اروپاييان و 92% از ازدواج‌هاي ژاپنِ متجدّد به طلاق مي‌انجامد؟ چون با عقل خودشان زندگي مي‌كنند، و دنيا و مدرك برايشان هدف است.

عقل جزيي براي ساختن آجر و سيمان و خانه و مسائل جزيي است، عقل جزيي مخصوص كارهاي جزيي مي‌باشد. عقلي كه ابديّت را درست بفهمد عقل جزيي نيست، عقل الهي است كه ظهورش همان شريعت است. امروز كه روز تولّد پيامبر است بايد به شريعت فكر كرد. در اين روز مي‌خواهيم ببينيم جاي دين در حيات انسان كجاست، چرا و چگونه بايد دينداري كرد؟ آن خانم دلسوز فرزندش است، ولي عقلش براي سعادت فرزندش كافي نيست. شيطان سر آدم كلاه مي‌گذارد. شيطان مي‌گويد: چون قصد تو خوب است، كار تو درست است؛ در صورتي كه اين طور نيست. اگر طبق شريعت عمل نكني، حتماً نيم‌عمرت در پريشاني و نيم‌ديگر در پشيماني مي‌رود. چرا نيم عمر يك آدمِ غيرمتديّن در پريشاني مي‌باشد؟ چون نمي‌داند راه حق كدام است و روش باطل كدام است. آن خانمي كه دختر بدحجاب خود را به آكادمي زبان مي‌برد، از اين كارش مطمئن است يا مضطرب؟ او اضطراب دارد، چون نمي‌داند كارش حق است يا باطل. شما امشب نماز مغرب ‌و عشاء را با عقل خود خوانديد يا با عقل شريعت؟ مسلّم چون شريعت گفت: نماز بخوان! خوانديد.

عقل شريعت، عقل خداست و طريقه‌اي است معصوم و بي‌خطا. پيامبر معصوم است و معصوم هيچ خطايي نمي‌كند، پس هر چه بگويد حتماً درست است. من و شما هر چه بگوييم معلوم نيست درست باشد يا درست نباشد، همين كه به عقل خودتان رفتار كنيد حتماً پريشاني داريد، فقط گاهي اوقات نمي‌دانيم كه پشيمانيم.

مـاهيـان نـديـده غيــر از آب/ پرس‌پرسان زهم كه آب كجاست

گرفتار گذشته، نگران آينده
آري؛ گاهي اوقات نمي‌دانيم كه پريشانيم و يا آن‌قدر به پريشاني عادت كرده‌ايم كه پريشاني را پريشاني نمي‌دانيم و اين يك مصيبت است. شما حتماً دقّت كرده‌ايد كه زندگي بعضي از افراد همين‌طور است كه مي‌خواهند با پُزدادن، قدرت خود را به نمايش بگذارند. بعضي اوقات مي‌گوييم كه اين فرش را بخريم كه مردم نگويند ما بدبختيم، يعني مي‌خواهيم اين فرش را توي سر آن فرد بزنيم. گاهي اين‌قدر در زندگيمان گرفتار همديگر هستيم كه مزة ارتباط با خدا را نمي‌چشيم، گاهي مي‌گويي: اي خدا! من آمده‌ام با تو ارتباط برقرار كنم، براي زندگي، به اندازه‌اي حساب باز كرده‌ام كه بتوانم با تو ارتباط برقرار كنم و بقية ابعاد زندگي كه مي‌خواهد من را از تو غافل كند، نمي‌خواهم. ولي شيطان برعكس، ما را مشغول گذشته و نگران از آينده مي‌كند تا حالِ ارتباط با خدا را از ما بگيرد، مثلاً در نماز مشغول گذشته يا آينده مي‌شويم، مي‌گوييم چرا اين زمين را قبلاً نخريديم كه اكنون گران شده است! يا مي‌گوييم: چه زميني را بخريم كه بعداً گران شود؟ و يك‌دفعه مي‌بينيم كه حالمان از دست رفت. امروز نگران فرداييم و فردا نگران پس‌فرداييم، پس كي نگران نيستيم؟ گفت:

عمـر من شـد فدية فـرداي مـن/ واي از اين فرداي ناپيداي من

هين مگو فردا! كه فرداها گذشت/ تا از اين هم نگذرد، ايام‌كشت

مولوي در اين شعر تذكّر خوبي مي‌دهد، كه عمر من فداي فردا شد، كدام فردا؟ فرداي ناپيدا! چرا؟ چون همواره مي‌گويم: فردا چه كنم، فردا هم كه آمد، باز مي‌گويم: فردا چه كنم و عملاً همواره توجّه‌ و نظرم به سوي چيزي است كه هرگز به آن نمي‌رسم. مي‌گويد: حواست كجاست؟! تمام آن فرداهايي كه به دنبالش بودي، گذشت، ولي تو هنوز به دنبال فردايي و همة فرصت‌هاي عمرت را در توجّه به فردا و فردا تمام كردي و از رشد شخصيتي كه در قيامت نياز داشتي محروم گشتي و ايّام كشت و به ثمر نشاندن مزرعة عمر به سرآمد و تو هنوز به دنبال فردايي.

چرا نگران فرداييم؟ چون فكر مي‌كنيم فردا از آنِ خودمان است، در حالي‌كه فردا از آنِ خداست. ما بندگي خدا را مي‌كنيم و از خدا مي‌خواهيم كه خدايا! تو خودت فردا را درست كن. صاحب و حاكم فردا خداست، همان‌طور كه صاحب و حاكم ديروز هم خدا بود. آيا تلاش‌هايي كه شما كرديد به نتيجه رسيد، يا هر چه خدا خواست انجام شد؟ بنده تلاش كردم دانشگاه قبول شوم، بعد هم رشته زمين‌شناسي قبول شدم و اميد داشتم كه به كمك رشته‌اي كه در دانشگاه خوانده‌ام زندگي‌ام را بگذرانم و رزقم را به دست آورم، ولي حالا من از رشته زمين‌شناسي نان نمي‌خورم، بلكه معلم ديني مي‌باشم، خدا لطف كرد و به قلبم انداخت كه وارد مطالعات مذهبي شدم و اصلاً مسير زندگي‌ام غير از آن چيزي شد كه خودم برنامه ريخته بودم. چرا؟ چون دنيا دست خداست، خدا خودش مي‌گويد: من رزق شما را تأمين مي‌كنم. در آيه 6سوره هود مي‌گويد: «ما مِنْ دابَّةٍ فِي الْاَرْضِ اِلاّ عَلَي‌اللهِ رِزْقُها» يعني؛ هيچ‌ جنبنده‌اي روي زمين نيست مگر اين‌كه رزقش با خداست. اما قيامتش دست خودش است، بنابراين شما بايد قيامت خويش را آباد كنيد، ولي مي‌بينيد كه تمام نگراني‌هايمان را براي دنيا مي‌گذاريم و مي‌گوييم: فردا و پس‌فردا چه كار كنيم؟ مثال ديگري مي‌زنم؛ شايد شما در افراد فاميل خود آدم صاف و ساده داشته باشيد و آدم زرنگ ولي بدجنس نيز داشته باشيد، مي‌بينيد آن‌‌كه بدجنس و زرنگ است و مي خواهد پولدار شود، هميشه درگير مشكلاتش است، يا چك‌هايش برگشت مي‌خورد، يا از ترس اين‌كه چك او ‌برگشت نخورد، شب خوابش نمي‌برد، با اين‌كه خانه سه‌طبقه دارد، باز به زمين و زمان ناسزا مي‌گويد، يا در عين زرنگي، فقير و ناراضي است و يا ساختمان سه‌طبقه دارد و بدنش مي‌لرزد، يا ندارد و نگران نداشتنش است. ولي در مورد آن آدم صاف و ساده به‌عنوان مثال اگر تنها دوچرخه‌اش را كه از مال دنيا دارد دزد ببرد، اين‌قدر ساده است كه مي‌ايستد ببيند دوچرخه‌اش را مي‌آورند؟ يعني حتي منتظر است دزد دوچرخه را بياورد. مي‌بينيد او با اين‌همه سادگي هيچ‌وقت هم در كارش نمانده است. امير‌المؤمنين علي مي‌گويد: كلاه سر اين‌ افراد ساده مي‌رود، ولي رزقشان را كسي نمي‌تواند بدزدد، زندگيشان هم مي‌گذرد ، حال آن مرد زرنگِ بدجنسِ بي‌دين را ببينيد، مي‌خواهد سر خدا هم كلاه بگذارد، مثل شخصي كه مي‌خواهد سر دكتر كلاه بگذارد، دكتر مي‌پرسد: دلت درد مي‌كند. او به دروغ مي‌گويد: نه سرم درد مي‌كند. و هر چه دكتر مي‌پرسد، او هم عكسش را جواب مي‌دهد و بعد هم مي‌گويد: سر دكتر كلاه گذاشتم و در حقيقت سر خودش كلاه گذاشته است. اساساً اين نكته را بدانيد كه عقل ما اگر با خدا ارتباط نداشته باشد، ضدّ ما مي‌شود و زرنگي‌هاي خارج از بندگي و ديانت، همه ضدّ ما خواهد شد.

حيله كرد انسان و حيله‌اش دام بود/آنچه جان پنداشت، خون‌آشام بود

در ببست و دشمـن انـدر خانه بـود/ حيـلة فـرعـون از اين افسانـه بود

آري؛ حيله‌اش دام خودش شد و لذا آنچه كه فكر مي‌كند جان است و حيات‌بخش، خون‌آشام از كار درمي‌آيد. اين خانم مي‌خواهد خيلي كمك به فرزندش بكند، اما با عقل خودش، ولي نتيجه‌اش چه مي‌شود؟ محروم‌شدن از آنچه مي‌خواست به‌دست بياورد.

ريشة اضطراب‌ها و ريشة آرامش‌ها
شما يك‌نمونه از انسان‌هاي بي‌دين بياوريد كه آخر عمرش پشيمان نبوده، و يا يك‌نمونه انسان متديّنِ واقعي بياوريد كه آخر عمرش مضطرب بوده است. مي‌بينيد كه نمي‌توانيد بيابيد. چرا؟ چون انسان متديّن بر اساس عصمت زندگي كرده‌است، شريعت يعني قوانين بدون نقص- چون از طرف خدا آمده است- شما اگر به قوانين بدون نقص عمل كنيد، مضطرب نيستيد، چراكه نقصي ندارد كه شما را از هدفتان باز كند. خدا گفته است و چون حرف خدا بي‌نقص است، پس بدون هيچ‌اضطرابي به آن عمل مي‌كنيد.

به مرحوم ‌آيت‌الله‌طالقاني«رحمة‌الله‌عليه» خبر دادند كه قرار است به ايران حمله كنند. ايشان حسابي جا خوردند و آمدند خدمت امام‌خميني«رحمة‌الله‌عليه» و خبر دادند كه: روسيه قرار است از طرف شمال حمله كند و بَبْرك‌كارمل رئيس‌جمهور افغانستان نيز بناست سر به‌سر ما بگذارد، و تركيه نيز آمده و در مرز ايران، سنگر ساخته و ريل‌هاي راه‌آهن ما را خراب كرده و بنا بود از آن‌جا سربه‌سر ما بگذارند، و صدام هم مرزهاي جنوبي و غربي را ناامن كرده! وقتي اين اخبار را به امام دادند، امام«رحمة‌الله‌عليه» گفته بودند: به ما چه، هر چه خدا خواست ما تسليم خدا هستيم؟!! خدا گفته بود: ما اين كارها را انجام دهيم، ما هم انجام داديم، بقية آن به ما چه؟!! و اين‌جا بود كه آيت‌الله‌طالقاني«رحمة‌الله‌عليه» ارادتشان به امام«رحمة‌الله‌عليه» شديدتر شد و وقتي به نماز جمعه آمدند، فرمودند: هر وقت اضطراب مرا فرا مي گيرد، خدمت اين مجسمة توكّل و تقوا - يعني امام«رحمة‌الله‌عليه»- مي‌روم و قوّت مي‌گيرم.

امام‌خميني«رحمة‌الله‌عليه» در پيام برائتشان به حُجّاج فرمودند: در راه اين انقلاب نهايتش ما را مي‌كشند. يعني حالا اگر ما را نكشند، آيا ما نمي‌ميريم؟ الآن شما خوب فكر كنيد ببينيد شهدا وضعشان بهتر است يا من و شما؟ ما نمي‌‌دانيم چه كاري بكنيم و با سختي يك كار را انجام مي‌دهيم، شهدا زرنگ بودند، خوب گوي سعادت را بردند و اين توفيق بزرگي است كه نصيب آن‌ها شد، چرا؟ چون با عقل خدا يعني شريعت زندگي كردند و نهايت كارشان عالي شد. چرا نيم‌عمر ما در پريشاني مي‌باشد و امام«رحمة‌الله‌عليه» اين‌قدر با آرامش جواب مرحوم طالقاني را مي‌دهند؟ زيرا كه مشي و روش ما مشي و روش خودمان است، چرا مؤمن اصلاً مضطرب نيست؟ زيراكه هر چه خدا گفته، انجام داده است. خدا ميرزا رضاي كرماني را رحمت كند. هنگامي كه او ناصر‌الدين‌شاه را به‌ دستور سيّد جمال‌الدين اسدآبادي كشته بود و لذا او را زنداني كرده بودند، به او گفته بودند: تو حالا اين‌جا توي زندان نشسته‌اي و سيّد جمال‌الدين در اسلامبول به ريش‌هاي تو مي‌خندد. او در جواب گفته بود: اگر سّيد جمال‌الدين به ريش‌هاي من بخندد، حتماً ريش‌هاي من خنده‌دار است!! آن‌ها مي‌خواستند ميرزا را پريشان كنند، ميرزايي كه به سيّد جمال‌الدين اسدآبادي ارادت داشت و مي‌دانست او حرف خدا را مي‌زند. و لذا در آخر عمر در زندان اصلاً مضطرب نيست.

بعضي‌ها به ما مي‌گويند: آقا! طرف انقلاب را گرفتي، آبرويت رفت. مي‌گوييم: قربان آن بي‌آبرويي كه به جهت دفاع از انقلاب باشد، از همة آبروها، آبرومندتر است. وقتي با دين زندگي كني، چه بي‌آبرويي مي‌تواند باشد؟ دين يعني صحيح‌ زندگي‌كردن، دين يعني حكم خدا از طرف قلب معصومِ پيامبر به من و شما رسيدن. چون پيامبر معصوم است حكم خدا را درست مي‌گيرد و درست به ما مي‌رساند، پس نتيجه مي‌گيريم؛ دين يعني عصمت. هرجا ديدي مضطرب هستي بدان كه ديندارانه عمل نكرده‌اي، يعني صحيح عمل نكرده‌اي و جا دارد كه مضطرب باشي. شما بايد تلاش كنيد ديندارانه عمل كنيد. شفاعت يعني‌چه؟ يعني اگر قصدت عمل به دين بود و تلاش هم نمودي، ولي در جايي لغزشي داشتي، به كمك عشق و محبت به امام معصوم، از لغزش نجات پيدا مي‌كني و دست شما را همان عشق مي‌گيرد. شفاعت هم در اين دنيا داريم و هم در آن دنيا. شما بايد قصدتان اين باشد كه با محبت و عشق به امام معصوم، خود را با دين تطبيق دهيد. هر جا سست شديد، همان توجّه محبّت‌آميز به امام معصوم كمكتان مي‌كند و نتيجه آن عملِ ديني اطمينان مي‌باشد و آن وقت حس مي‌كنيد نيم‌آخر عمرتان را پشيمان نيستيد، چون هر چه حق بوده است را به كمك امام معصوم كه مجسمة صحيح‌ عمل‌كردن است، عمل كرده‌ايد.

شما در اين دنيا براي ساختن سنگ و آجر و ساختمان نيامده‌ايد، براي گرفتن مدرك و پُزدادن نيامده‌ايد، من نمي‌گويم خانه نداشته باشيد، خانه داشته باشيد اما آن‌طور خانه و مدرك داشته باشيد كه از خدا و شريعت غافل نشويد. بعضي اوقات براي داشتن چيزي از چيزهاي دنيا توي سرمان مي‌زنيم، ولي براي بنده‌ خدابودن تلاشي نمي‌كنيم. داشتني كه به قيمت از دست‌دادن خدا باشد، بد داشتني است. ما در دعاها مي‌گوييم: خدايا! هر چه مي‌خواهي بگير، ولي خودت را از ما نگير. به قول يكي از اساتيد مي‌فرمودند:
«الهي! همه مي‌گويند: بده، من مي‌گويم: بگير!»

چرا؟! چون آدم در داشتن بيشتر سختي مي‌كشد. يادتان نرود من و شما را غافل نكنند و آهسته‌آهسته به ما تلقين شود كه اعتقاد نداشتن به خدا چيز مهمّي نيست، ولي دنيا را نداشتن چيز مهمّي است كه اين فكر بسيار خطرناك است.

نقش و تأثير تلقين
آثار تلقين آن‌قدر عجيب است كه گاهي انسان‌ها غيرواقعي‌ترين چيزها را به عنوان واقعيت مي‌پذيرند و برعكس، از واقعي‌ترين چيزها غافل مي شوند. مي‌گويند:

بچّه‌هاي مكتب مي‌خواستند معلّمشان را بيمار كنند و به اصطلاح چند نفر از دانش‌آموزان مي‌خواستند سربه‌سر ملاّ و معلم خود بگذارند. يك روز حدود ده‌‌نفر از آن‌ها نقشه‌اي كشيدند و ديرتر سركلاس آمدند. ملاّ در محلّ خود نشسته بود، نفر اوّل وارد شد و سلام كرد و اجازه گرفت كه برود بنشيند. ملاّ اجازه داد و گفت: برو بنشين. آن شخص يك نگاهي به ملاّ كرد و گفت: آقا! چرا رنگتان پريده؟

خير باشد رنگ تو بر جاي نيست/ اين اثر يا از هوا يا از تبي است

ملاّ گفت: برو بنشين، من سرحالم

گفت اُستا: نيـست رنجـي مرمرا /تـو برو بنشين، مگو يـاوه هلا

دومي كه آمد، گفت: آقا! چرا اين‌طور هستيد؟ سومي آمد و گفت: آقا چرا رنگ شما اين‌طوري شده؟ ملاّ گفت: فكر نكنم طوري شده باشد. چهارمي آمد و همان حرف را زد.

همچنين تا وَهـم او قوّت گرفت/ ماند اندر حالِ خود، پس درشگفت

ملاّ شك كرد و همين‌طور دانش‌آموز بعدي آمد و گفت: استاد بفرماييد برويد خانه‌تان استراحت كنيد، شما نمي‌توانيد درس بدهيد، و بعدي گفت: آقا! چرا اين‌قدر عرق كرده‌ايد؟ چرا رنگتان پريده است؟ بگذاريد زير بغلتان را بگيرم، شما خود به تنهايي با اين حال نمي‌توانيد راه برويد... و بالأخره ملاّ واقعاً باور كرد كه بيمار است.

گشت‌استاد‌سخت‌سست‌از وهم و بيم/ بـر جهيـد و مي‌كشانيـد او گليـم

بعضي از روزها وقتي از خواب بلند مي‌شويم حالت دل‌گرفتگي خاصّي داريم، حال اگر كسي بتواند اين موضوع را به‌صورت واقعي در ذهن ما جاي دهد كه هنوز خسته‌ايد و لازم است كمي ديگر بخوابيد، ترجيح مي‌دهيم كمي ديگر بخوابيم. بچّه‌ها با تلقين ملاّ را بيمار كردند و ملاّ قبل از اين‌كه بينديشد و متوجّه بشود حالتش معمولي است و قضيه بيماري او نقشة بچّه‌ها است، احساس مي‌كرد بند از بدنش مي‌گسلد و عرق مي‌كند. گاهي ممكن است من و شما هم به‌وسيلة تصوّرات و توهّمات، خودمان را بيمار احساس كنيم و واقعاً بيمار مي‌شويم. در اين‌جاست كه نقل مي‌كنند: خود بيماري آدم را نمي‌كشد، بلكه فكر اين‌كه بيمار هستم آدم را مي‌كشد!! حال بشنويد از ملاّ كه مريض شد، استخوان‌هايش درد گرفت، مغزش مي‌سوزد و عرق مي‌كند.

جامه خواب افكند و اُستا اوفتاد/ آه‌آه و ناله از وي مي‌بزاد

رختخواب ملاّ را پهن كردند و او هم همين‌طور احساس درد مي كرد و ناله سر داده بود. بچّه‌ها هم منتظر چنين موقعيتي بودند كه از دست درس و استاد راحت شوند، در كوچه‌ها پراكنده و مشغول بازي ‌شدند. وقتي مادر بچّه‌ها متوجّه مي‌شوند كه ملاّ مريض شده است و پس از چند روز به راز مريض‌شدن ملاّ - و به‌اصطلاح؛ كلاهي را كه بچّه‌ها سر ملاّ گذاشته‌اند- آگاه شدند؛ سراغ ملاّ آمدند و جريان را بازگو كردند. ملاّ گفت: نه؛ بچّه‌ها دروغ نمي‌گويند. مادران گفتند: سر شما كلاه گذاشته‌اند، ملاّ گفت: نه؛ به‌وضوح مشخص است كه من مريضم، چون مشغول درس و بحث بودم از اين بيماري كه در درون من بود غافل بودم.

من بُدم غافل به‌ شغلِ قال و قيل/ بود در باطن چنين رنجي ثقيل

من و شما هم از ملاّ بالاتر نيستيم، به اين طرف و آن طرف مي‌رويم با آدم‌هاي معمولي مي‌نشينيم، مي‌گويند: مواظب باش بدبخت نشوي! فقط پول!! مقام!!! و همين‌طور اين چيزها را براي ما مهم مي‌كنند. ما هم مثل ملاّ بيمار شده‌ايم، پذيرفته‌ايم خوشبختي ما به پول و مقام است. بيدار شويد و خود را از اين تلقينات نجات دهيد! خداوند فرمود:«اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللهِ اَتْقيكُمُ»؛ يعني ارزش شما در نزد خدا به تقواي شماست و نه به اين حرف‌هاي وَهمي كه مردم مي گويند. متأسفانه وقتي دانش‌آموزي وارد خانه مي‌شود، مادرش در ابتدا مي‌پرسد: چه نمره‌اي آورده‌اي؟ نمي‌گويد: آيا نماز خوانده‌اي؟ وقتي مادر هر روز به فرزندِ محصّلش مي‌گويد: چه نمره‌اي آورده‌اي؟ مواظب باش بدبخت نشوي! بيچاره نشوي! بچّه كم‌كم باور مي‌كند كه خدا و دين مشكل‌حل‌كن نيست، نمره مشكل‌گشا است. بعضي از مواقع برنامه‌هايي در رابطه با اين كه دنيا را اصل كنند مي‌گذارند كه خيلي خطرناك مي‌باشد و خداوند جوانان ما را نجات دهد از دست افرادي كه دائماً ارزش‌هاي مادّي و دنيايي را به رخ جوانان مي‌كشند. اين نمرة بيست، بيست‌آوردن، چيست كه مردم را تحريك مي‌كنند؟!! خداوند فرمود: «اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللهِ اَتْقيكُمُ»؛ مي‌گويد: هركس تقوا پيشه كند موفّق‌تر است، باتقوا باش، نمره بيست هم بياور. خود من به بچّه‌هايم مي‌گويم نمره بيست مي‌خواهيد بياوريد، مي‌خواهيد نياوريد، اگر درس نخوانديد ممكن است به مشكل بيفتيد آن هم از نظر دنيايي، ولي اگر آدم بدي شديد من دوستتان ندارم، ولي اگر درس نخوانديد ممكن است زندگي دنيايي‌تان سخت بگذرد، ولي اگر مؤمن نشويد زندگي آخرتي‌تان كه ابديت شما را تشكيل مي‌دهد به سختي مي‌افتد.

اگر من و شما دائم به فرزندانمان بگوييم: بيست بياور تا زندگي و رزق به‌دست آوري- در صورتي‌كه رزق؛ به عهدة خداست- عملاً او را از هيچ‌چيز ترسانده‌ايم، چرا كه خداوند فرمود: «ما مِنْ دابَّةٍ فِي‌الْاَرْضِ اِلاّ عَلَي‌اللهِ رِزْقُها»؛ هر جنبده‌اي كه در زمين مي‌باشد، رزقش با خداست. حالا ما و شما با اين ترساندن كودكانمان از رزق چه چيزي را رها كرده‌ايم؟ سخن خدا را! شريعت به شما مي‌گويد: بندگي را بگيريد، اگر خوب بندگي كرديد، رزقتان به خوبي از طرف خدا تأمين مي‌باشد. اگر فلان بقّال براي رضاي خدا بقّالي كند، هم رزقش مي‌رسد و هم دينش حفظ مي‌شود، ولي اگر براي شكمش بقّالي كند، نه رزقش مرتّب است و نه دين او، چون با بي‌ديني‌ رزقش را هم مختل مي‌كند. آيا مدّت بعد از دوران جنگ هشت‌ساله كه حرص دنيا ما را گرفت، راحت‌تر زندگي مي‌كنيم يا در آن دوران معنوي جنگ هشت‌ساله؟ خودتان قبول داريد كه در آن دوران راحت‌تر زندگي مي‌كرديم. پس اين قاعده را نبايد فراموش كرد كه هرچه از شريعت بيشتر فاصله بگيريم، نيم‌زندگيمان در پريشاني و نيم‌ديگر در پشيماني خواهد بود.

هدف گمشده
خداوند ما را براي اين خلق كرده كه با آماده‌كردن خود در اين دنيا، به ابديت بپيونديم و در آن عالم زندگي حقيقي خود را ادامه دهيم، ولي از بس در دنيا فرو رفته‌ايم، يادمان مي‌رود كه كار و هدفمان چيست. يعني اصلاً فراموش كرده‌ايم براي چه هدفي در اين دنيا آمده‌ايم. مي‌گويند:

دو نفر به طرف ايستگاه قطار رفتند، وقتي به ايستگاه رسيدند، فهميدند قطار نيم‌ساعت پيش حركت كرده است، براي قطار بعدي كه نيم‌ساعت ديگر مي‌آمد بليط تهيه كردند و تصميم گرفتند در اين فاصله در كافة كنار ايستگاه مشغول استراحت شوند، آن‌ها با هم گرم صحبت شدند، وقتي سراغ قطار رفتند، متوجّه شدند كه قطارشان نيم‌ساعت پيش رفته است، مجدداً براي نيم‌ساعت ديگر بليط گرفتند و باز در كافه مشغول صحبت شدند و وقتي به خود آمدند كه قطار 10 دقيقه پيش از اين‌كه سر ايستگاه بيايند، حركت كرده است. گفتند: حالا چه كار كنيم؟ تصميم گرفتند براي 50 دقيقة ديگر كه قطار مي‌آيد بليط ديگري تهيه كنند. در اين فاصله دوباره به مكان قبلي رفتند و اين‌بار مواظب بودند قطار رد نشود. يك‌دفعه به خود آمدند و ديدند قطار در حال عبور است، يك‌نفر از آن‌ها به سرعت دويد و دست خود را به قطار گرفت و سوار شد و رفت، و نفر ديگر ساك ‌و چمدان‌به دست وسط ايستگاه ايستاده و همين‌طور مي‌خندد. وقتي از علّت خنده‌اش پرسيدند، جواب داد: آن شخص كه سوار شد و رفت، آمده بود مرا بدرقه كند و من مسافر بودم، حالا او رفته و من اين‌جا هستم!!

اي انسان‌ها! شما آمده‌ايد در اين دنيا كه بندگي كنيد و برويد، ولي شما همه‌چيز را گرفته و بندگي را رها كرده‌ايد. ما گاهي فراموش مي‌كنيم براي چه به اين دنيا آمده‌ايم. پروردگار مي‌گويد: «ما خَلَقْتُ الْجِنِّ وَ الْاِنْسَ اِلاّ لِيَعْبُدُونَ»؛ شما را در اين دنيا آورده‌ام تا بنده باشيد و هر كاري كه ضدّ بندگي است، ضدّ شماست. هر جا مي‌رويم در فكر دنياييم. آقا، مرغ گران شده است!! وقتي هدف زندگي را فراموش كرديم، كم‌خوردن برايمان مي‌شود: ضرر، و گرسنگي مي‌شـود: بلا؛ برعكـس پيامبـران كه گرسنـگي را نعمت مي‌شناختند - خدايا! گرسنگي‌هايي كه به پيامبرت عطا كردي را به ما هم عطا بفرما تا زلال شويم- يكي از عرفا مي‌گويد: تو لياقت گرسنگي نداري، خداوند گرسنگي را به حبيب خودش پيامبر داد ، آيا خداوند پيامبرش را دوست نمي‌داشت كه اين همه سختي به او داد؟ ما به‌طور كامل فايدة دنيا را فراموش كرده‌ايم. برادرِ عزيز! ما هم آمده‌ايم در اين دنيا كه مانند انبياء برويم، حالا ما ايستاده‌ايم و آن‌ها رفتند. آمده‌ايم تا در اين دنيا بندگي كنيم، نمي‌گويم: اجناس گران نشده است، مي‌گويم: مرتّب نگوييد اجناس گران شده است و اصل مسئله به دنيا آمدنتان فراموشتان شود.

آثار انتقام خدا
آيا شما فكر مي‌كنيد خداوند شمشير انتقامش را بر ملّتي كه اسراف مي‌كند نمي‌كشد؟ آيا فكر مي‌كنيد با اين روند مصرف، آينده خوبي در انتظار ملّت است؟ آب را اسراف مي‌كنيم؟ گوشت را اسراف مي‌كنيم و... چه چيزي را اسراف نمي‌كنيم؟ آيا شما امّت آن پيامبري نيستيد كه بالاي منبر پيراهنش را تكان مي‌داد تا بخشكد؟! چراكه پيامبر پيراهن ديگري نداشت، ولي آيا ما پيراهنمان وقتي پاره و مندرس شود عوض مي‌كنيم؟ يا اين‌كه مقلّد آمريكاييم و آمريكا گفته است بدون آن‌كه پاره شود و به صِرف اين‌كه چند بار پوشيده‌ايم بايد عوض كنيم؟! ما خانه‌هايمان را چون نمي‌توانيم در آن زندگي كنيم تغيير دهيم و عوض مي‌كنيم؟ يا اين‌كه چون مُدلش عوض شده است، عوض مي‌كنيم؟ مگر متوجّه نيستيم كه مي‌فرمايند: «وَاللهُ عزيزٌ ذُوانْتِقام» ؛ اين آيه به ما چه مي‌خواهد بگويد؟ همان خدايي كه «ذُوانْتِقام» است، «اَرْحَمُ‌الرّاحِمين» نيز مي‌باشد، يعني كسي كه به بندگي خدا تن ندهد و به دين خدا پشت‌پا زند، خداوند از او انتقام مي‌كشد.

شما تا دشمنتان را نشناسيد، دوستتان را هم نمي‌شناسيد. تا كفر را نشناسيد، ايمان را نمي‌شناسيد. شما اگر مي‌خواهيد ثمرة ايمان را بچشيد و ارزش نبوّت را بيابيد، بايد آفات كفر كافران را در زندگي‌شان ببينيد. يك‌روز آرام نمي‌باشند. به‌عنوان مثال؛ اگر شما به روانكاوي مردم اروپا بپردازيد، درمي‌‌يابيد كه روانكاوي اروپايي يعني اضطراب!! «اريك فروم» روانشناس معروف مي‌گويد: 85% از بيماري‌هاي مردم آمريكا بيماري رواني ‌است، البته آمار چندسال قبل اين است - واي به آمار جديد- وضع دنيا خيلي بد است. مردم چوب بي‌ديني‌شان را مي‌خورند. چرا ما اين‌قدر بي‌ديني مي‌كنيم. ملّت ما داراي شريعت والايي است، اما بدان عمل نمي‌كند و ارزش آن را نمي‌شناسد.

بالاترين ارزش و مهمترين شخص
شخصي نزد امام جعفر صادق آمد و عرض نمود: يابن رسول‌الله! نافله‌هاي زيادي از من ترك شده است، ولي به تمام واجبات كاملاً عمل كرده‌ام. امام فرمودند: نافله‌هايت را قضا كن! آن شخص گفت: يابن‌رسول‌الله! اين‌قدر زياد است كه حساب آن در دستم نيست. امام فرمودند: تخمين بزن و قضا كن! يعني امام زمان شما مي‌گويد: آدم‌ها نه تنها بايد واجباتشان را انجام دهند، بلكه بايد با انجام نافله‌ها داغِ بندگي را بر خود بزنند. گاهي اوقات نمازمان را بسيار سريع مي خوانيم، در حالي‌كه هيچ‌كاري نداريم و پس از آن به كناري مي‌نشينيم. اين به جهت آن است كه مقصد بودنمان در اين دنيا را گم كرده‌ايم و چيزهايي كه مقصد اصلي ما نيست براي ما مهم شده است. پيامبر خدا مي‌فرمايند: « اَفْضَلُ النّاسِ مَنْ عَشَقَ الْعِبادَةَ فَعانَقَها وَ اَحَبَّها بِقَلْبِهِ وَ باشَرَها بِجَسَدِهِ وَ تَفَرَّغَ لَها فَهُوَ لا يُبالي عَلي ما اَصْبَحَ مِنَ الدُّنْيا عَلي عُسْرٍ اَمْ عَلي يُسْرٍ»؛ يعني برترين مردم آن كسي است كه عاشق عبادت است و آن را در بغل مي‌گيرد و با تمام قلب آن را دوست دارد و با بدن خود همراه آن است و خود را براي عبادت از بقيّه كارها فارغ مي‌كند، چنين كسي اصلاً نگران نيست كه امروزش به سختي بگذرد يا به آساني. ملاحظه مي‌كنيد كه در نظام ارزشي كه رسول خدا براي بشريت آورده‌اند، بالاترين ارزش و مهمترين فرد آن كسي است كه به عبادت خدا عشق بورزد و محور زندگي خود را جهت عبادات خدا تعيين كند، ولي ممكن است جامعه با ارزش‌گذاري‌هاي من‌درآوري چيزهايي را براي ما ارزش كند كه هرگز در نهايت زندگي به كار ما نيايد و ما را در تنهايي طاقت‌فرسايي رها كند.

اگر دين را حقيقتاً انتخاب كنيم و به آن علاقمند شويم و خوب به آن عمل كنيم، اصلاً نوع انتخاب و ارزش‌گذاري‌‌هايمان در زندگي عوض مي شود. اگر خواهرم به خانة جديد رفت، براي او هديه‌اي مي‌برم كه به ابعاد روحاني او كمك كرده باشم! شيطان حاضر است هر كاري را به غير از بندگي خدا براي شما زيبا جلوه دهد و شما را به انجام آن دعوت كند. آن‌ها كه در روز جمعه به نمازجمعه نرفتند، چه كار مهمتري انجام دادند؟ هيچِ‌هيچ. چقدر شيطان تلاش كرد به شما وانمود كند چه كارهايي را انجام بده و به نمازجمعه نرو. مثلاً به يك عدّه‌اي گفت: مسير دور است، در صورتي كه اگر بگويند: يك باغ گيلاس در فاصله بسيار دورتر از مكان نماز جمعه وجود دارد و مي‌خواهيم برويم يك شكم گيلاس بخوريم، حتي اگر ده‌برابر راه فعلي باشد، مي‌رويم. آقايان! قصّه چيز ديگري است. قصّه اين است كه شيطان نمي‌گذارد ما توفيق دينداري داشته باشيم، بايد با اين بي‌توفيقي مبارزه كنيم و هيچ‌راهي هم جز اين نداريم كه بدانيم در راه دينداري مبارزه با نفس و شيطان نياز است. اگر مي‌خواهيد از اضطرابي كه اين جهان را فراگرفته آزاد شويد بايد دينداري كنيد. مراحل دينداري عبارت‌است از: اوّل خدا را يافتن و خدا را شناختن، و بعد عشق به خدا، نه عشق به چيز ديگر.

اوّل قدم آن است كه او را يابي/ دوم قدم آن است كه با او باشي

نه اين‌كه فقط خدا را قبول داشته باشيد، بلكه اين دل را به خدا دهيد و تا آخر با او باشيد، اين كار براي جان انسان‌ها آسان است، ولي همّت مي‌خواهد. گفت:

گر تو خواهي حُرّي و آزادگي/ بندگي كن، بندگي كن، بندگي

از بس دل به خدا دادن آسان است باورمان نمي‌آيد و آن‌قدر خير و بركت دارد كه فكر نمي‌كنيم در عمل ديني اين همه بركت و رحمت هست. ما در روايات داريم اگر در نماز جماعتي كه تعداد آن‌ها بيش از 10 نفر بود شركت نموديد ملائكه هم نمي‌توانند ثواب آن را حساب كنند. ملائكه مجرّدند و بي‌نهايت، در اختيار آن‌هاست، ولي با اين‌همه نمي‌توانند ثواب آن را حساب كنند، آيا متوجّه مي‌شويد چقدر ثواب دارد با اين‌كه كار سختي نيست. بگذاريد پرده كه عقب رفت آن وقت مي‌‌فهميم چه خبر است. خداوند بايد توفيق نماز جماعت را به ما بدهد، شما بايد مشكلتان را با دين حل كنيد، اما نه دين نيم‌بند، دين جدّي و دينداري جانانه. جدّي بايد دينداري كرد تا پريشاني‌ها تمام شود و نتيجه بگيريم كه شريعت چه نعمت بزرگي است. بندگي كنيد، يعني اين‌كه قبلة جانتان خدا باشد نه فرزند و نه همسر و خانه و پول. گاهي اوقات حرف‌هاي بچّه‌گانه‌اي به گوش مي‌رسد، مثل اين‌كه: ما دنيا را براي فرزندانمان مي‌خواهيم. پس بفرماييد شما خداي فرزندانتان هستيد و شما هستيد كه سرنوشت فرزندانتان را تعيين مي‌كنيد! به من بگوييد: كدام يك از شما هستيد كه پدرتان توانست مشكلات اصلي شما را حل كند؟ زندگي ما و فرزندانمان و نوه‌هايمان دست خداست، هرگز نبايد اين‌ها جاي عشق به خدا را بگيرد، شريعت راه عشق به خدا است، اين دين نعمت خداست، چيز كوچكي نيست. اين نعمتي است براي نجات شما. حال خود شريعت گفته است: عشق به شريعت يعني عشق به پيغمبر و اهل‌بيت او، و در قرآن داريم: «قُلْ لا اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْراً اِلاّ الْمَوَدَّةَ فِي‌الْقُرْبي»؛ يعني اي پيامبر! به مردم مؤمن بگو من از اجر رسالتم چيزي نمي‌خواهم مگر اين‌كه به نزديكان من مودّت و دوستي كنيد، و اين دوستي قسمتي از شريعت است، شريعت تحفة خداست. بعد از عشق به شريعت بايد همة دين را قبول كرد. به گفته حضرت رضا تا تمام زندگي شما ديني نشود، مزة دينداري را نمي‌چشيد. چه ضرري دارد شما نافله‌هايتان را بخوانيد، نماز جماعت برويد، غيبت نكنيد و تفقّه در دين و دين‌فهمي كنيد، به سوي روحانيتي كه دين را مي‌فهمد و مي‌خواهند بفهمانند برويد. خود دين به ما گفته بعد از ائمه به راويان حديث مراجعه كنيد. چقدر آمريكا تلاش كرد روحانيت را از ما بگيرد، پس معلوم مي‌شود در بين روحانيت خبري است كه آمريكا از آن فرهنگ و محتوايي كه روحانيت حامل آن هستند، نگران است.

اگر با ديگرانش بود ميلي/ چرا ظرف مرا بشكست ليلي

اگر فرهنگ موجود روحانيت چيز مهمّي نيست، پس چرا دشمنان ملّت تلاش مي‌كنند جوانان ما از روحانيت فاصله بگيرند؟ مسلّم بدانيد نظر به روحانيت، نظر به شريعت است. ما در روايات داريم كه امام حسين مي‌فرمايند:«مَجارِي الْاُمُور بِيَدِ الْعُلَماءِ بِاللهِ الْاُمَناءُ عَلي حَلالِهِ وَ حَرامِهِ» يعني؛ بعد از امام معصوم بايد مجاري امور به دست علماء الهي باشد كه حلال و حرام شريعت را مي‌شناسد، پس ولايت‌فقيه ادامة شريعت است و حضور شريعت در زندگي يعني عمل به دستوراتي كه پريشاني و پشيماني نمي‌آورد.

ابتدا و انتهاي شريعت
اگر از من بپرسند: شريعت از كجا شروع مي‌شود؟ مي‌گويم: از خدا شروع مي‌شود و تا ولايت‌فقيه ادامه پيدا مي‌كند، حاكم اسلامي مظهر شريعت است. آيا مي‌شود دينداري كرد و نسبت به وليّ مسلمين ارادت نداشت؟ ما نبايد ولايت‌فقيه را به صورت سياسيِ صرف در محافل بحث كنيم و از ابعاد روحاني و معنوي آن صرف‌نظر كنيم. ابوسفيان با دين به صورت سياسيِ صرف برخورد كرد. او گفت: محمّد از طرف بني‌هاشم دين آورد، تا با بني‌اميه مقابله كند، اصلاً نمي‌فهميد وَحي و شريعت يعني چه. اين نوع نگاه سياسي به دين، دينداري نيست، دين يك حقيقت است از عالم غيب، بايد با آن عشقِ جانانه ورزيد و روح را به آن آشنا كرد و ولايت‌فقيه هم يك مسئلة شرعي است، نه يك مسئله سياسي، آري دين ما عين سياست است، نه اين‌كه كمي ديني برخورد كنيم و كمي سياسي برخورد كنيم، بلكه يعني در يك دينداري كامل، سياست هم نهفته است. اين اعتقاد قرآني است كه بگويي: «مرگ بر آمريكا!»؛ يعني «مرگ بر آمريكا» جزء دين ماست. امروز روز تولّد پيامبر خدا است، مكتب پيامبر با وجود اهل‌بيت ادامه دارد. فرهنگ اهل‌بيت ادامة نبوّت است. علماي دين ادامة شريعت هستند. ولايت‌فقيه ادامة نبوّت است، اگر شما با ولايت‌فقيه نتوانيد مسائل فكري‌تان را حل كنيد، هنوز عشق به شريعت در قلب شما به‌طور همه‌جانبه وجود ندارد و مزة دينداري را نخواهد چشيد و مسلّم نيم‌عمرتان در پريشاني رود و نيم‌ديگر در پشيماني؛ چراكه غير از ولايت‌فقيه، يعني پذيرش ولايت‌كفر. نمونه‌اي براي شما عرض مي‌كنم؛ آيا شما دقّت كرده‌ايد كساني كه مسئلة ولايت‌فقيه برايشان حل نشده است، روح عبوديتشان ضعيف است و يا عبوديتشان همه‌جانبه نيست؟! يعني بدون توجّه به ولايت‌فقيه دينداري شما ضعيف مي‌شود.

شريعت، يك تحفة الهي است، اگر شما بخواهيد در اين دنيا و بعد از پيري پريشاني و پشيماني نداشته باشيد، بايد به شريعت كه عبارت است از نبوّت و امامت و فقاهت دل ببنديد، بايد به اهل‌بيت عصمت و طهارت رجوع كنيد تا حيات زميني هماهنگ نظام هستي و بر مبناي فطرت انساني تحقّق يابد و نهايت زندگي و انتخاب‌هاي ما در زندگي بر ضدّ ما نباشد و بر ما نشورد. إن‌شاء‌الله در بحث «فلسفة تقليد» اين بحث را كامل خواهيم كرد.

«والسلام عليكم و رحمةالله و بركاته»

منبع

فتنه در بیان حضرت آیت الله مجتبی تهرانی/1

فتنه در بیان حضرت آیت الله مجتبی تهرانی/1
گرد و غبار هواهای نفسانی مانع تشخیص حق از باطل می‌شود + تكميلي

حضرت آیت الله مجتبی تهرانی از مراجع عظام تقلید و از اساتید برجسته اخلاق شهر تهران، در سلسله جلساتی به واکاوی موضوع فتنه با تکیه بر مبانی احادیث و روایات پرداخته است. نظر به اهمیت مباحث ارائه شده با توجه به حوادث اخير، رجانیوز این سلسله مباحث را برای استفاده علاقمندان منتشر می‌کند:

مقدمه

به عنوان مقدّمه، دو مطلب را که يكي در ارتباط با خصوصيت­های امتحان و آزمايش هاي الهي است و دیگری جنبه­هاي عمومي دارد و در امتحانهاي بشري هم مطرح است، عرض می­کنم.

1- آزمایشهای الهی بدون اعلام قبلی است

آنچه­که امتحان را خيلي پيچيده مي­كند، اين است كه شاگرد نداند كه دارد امتحان مي-شود. در آزمايشهاي الهي، اينطور نيست که خداوند اعلام كند چه موقعي تو را مي آزمايم. هر لحظه ما داريم امتحان مي­شويم. به خلاف آزمايشهاي بشري در ارتباط با اكتساب علوم که در آنها اعلام قبلی می­کنیم.

2- برخی آزمایشات پیچیده هستند

در امتحانات بشري هم اين­گونه است که گاهی اوقات شاگرد، جواب سؤالات امتحاني را مي­داند اما استاد در طرح سؤالات، يك نوع پيچيدگي را مطرح مي­كند. چه بسا مطلب ساده باشد امّا به نحو پيچيده و دو پهلو و گاهي هم چند پهلو است؛ مانند سؤالات چهارگزینه­ای. خدا نكند هر دو اين­ها با هم باشد؛ یعنی از طرفی انسان از این­که در بوتۀ آزمايش است، غفلت داشته باشد و از آن طرف هم سؤال امتحان يك سؤالي باشد كه انسان نتواند حق را از باطل به سادگي تمييز بدهد.

تفاوت بلا و فتنه

چه بسا لغت بلا، غالباً در آزمايش­هايي به کار می­رود كه حق از باطل به آساني تمييز داده مي­شود. امّا فتنه غالباً در آزمايش­هايي مصرف می­شود كه حق از باطل به سادگي تمييز داده نمی­شود. آزمايش­هاي الهي گاهي به صورت فتنه است و تمييز دادن حق از باطل بر اثر هواهاي نفساني مشكل می­شود.


آزمایش با احکام شرعیّه

خداوند ما را اوّل با احكام شرعيّه امتحان مي­كند. احكام شرعيّه غير از حوادث است. من احكام را مي­گويم و ان­شاءالله بعداً در باب حوادث، ميروم سراغ آزمايشهاي الهي در ارتباط با اجتماع و مسائل اجتماعي. در باب احكام هم همين­طور است؛ خداوند آزمايش مي­كند. آن­هم آزمايش به نحو پيچيده.

در خطبه 156 نهج البلاغه علي (علیه السلام) مي­فرمايد « اِنَّهُ لَمّا اَنزَلَ اللهُ سُبحانَهُ قولَهُ "الم اَحَسِبَ النّاسُ اَن يُترَكوُا أن يَقُولُوا آمَنّا وَهُم لايُفتَنُون" عَلِمتُ اَنَّ الفِتنَةَ لا تَنزِلُ بِنا و رسولُ اللهِ صلَّي اللهُ عَليه و آلِه بَينَ اَظهُرِنا » حضرت مي­فرمايد وقتي این آیات اوّل سوره عنکبوت ( و به یقین کسانی را که پیش از اینان بودند آزمودیم تا خدا آنان را که راست گفته­اند معلوم دارد و دروغ­گویان را نیز معلوم دارد ) بر پیغمبر نازل شد، من فهميدم كه تا زمانی كه پيغمبر در بين ما هست فتنه بر ما نازل نمی­شود.

در اين مطلب زيبايي نهفته است. اين فتنه؛ جنبه­هاي اشتباه كاري از نظر احكام دارد. چون پيغمبر به يك معنا شارع مقدّس است، احكام را خودش آورده است. تا پیامبر هست نمي­شود بين مردم اشتباه كاري كرد و حلال را با حرام عوض کرد. اگر چنین مسأله­ای رخ دهد، فرد می­تواند برود سراغ پیامبر و سؤال کند و جواب بگیرد

« فقُلتُ يارسولَ اللهِ ما هذِه الفِتنَةُ الَّتي اَخبَرَكَ اللهُ تعالي بِها » علي (علیه السلام) مي­فرمايد از پيامبر سؤال كردم كه اين فتنه كه خدا به تو خبر داده چيست؟ « فَقالَ ياعَليُّ إِنَّ اُمَّتي سَيُفتَنُونَ مِن بَعدِي » پيامبر اکرم فرمود؛ یا علی! امّت من بعد از من مورد آزمايش قرار مي­گيرند. در اینجا بحث فتنه است؛ يعني آن امتحاني كه مواد امتحاني در آن به نحوی است که حقّ را از باطل به سختي ميتوان تمييز داد. مي­شود اشتباه كاري کرد و در آن پيچيدگي هست. تا این­که به این­جا می­رسد « ياعَليُّ إِنَّ القَومَ سَيُفتَنُون بِاموالِهم » مي­فرمايد امّت من، مؤمنين و اين­هایی که حقيقت و سعادت را هدف گيري كرده­اند، به زودي به مال­هایشان آزمايش مي­شوند « وَ يَمُنُّونَ بدِينِهِم عَلي رَبِّهم » اين­ها برای دينداری و ايمانشان به پروردگارشان منّت مي­گذارند «وَ يَتَمَنّونَ رَحمَتَه » بعد هم تقاضاي رحمت از خدا دارند « وَ يَأمَنُونَ سَطوَتَهُ » خودشان را هم از خشم خدا ايمن مي­دانند؛ مي­گويند عذاب خدا براي ما نيست « ويَستَحِلُّونَ حَرامَهُ بِالشُّبَهاتِ الكاذِبَةِ وَ الأهواءِ السّاهِيَةِ » به سبب شبهه­هاي دروغ و خواسته­هاي غفلت­آور، حرام را حلال مي­شمرند « فَيَستَحِلُّونَ الخَمرَ بِالنَّبيذِ » شراب را به هواي اين­كه مي­گويند آب انگور است، حلال مي­شمرند! « وَ السُّحتَ بِالهَدِيَّةِ » رشوه را مي­گويند هديه است! « وَ الرِّبا بِالبَيعِ »ربا مي­خورد امّا مي­گوید داريم معامله مي­كنيم، شرعي است! «قُلتُ يارسولَ اللهِ فَبِايِّ المَنازِلِ اُنزِلُهُم عِندَ ذلك؟ » می­فرماید به رسول الله عرض کردم وقتي این­چنین شد، ما اينها را در كدام مرتبه قرار دهيم؟ « أبِمَنزِلَة رِدَّةٍ؟ أم بِمَنزِلَةِ فِتنَةٍ؟» آیا بگوییم این­ها كافر و مرتد شدند، یا بگوییم دارند آزمايش مي­شوند و در امتحان روفوزه درآمدند؟ « فَقالَ بِِمَنزِلَة فِتنَةٍ » رسول اکرم فرمود؛ اين­ها را در رتبه آزمايش بگذاريد.

این­جا مسأله احكام شرعيّه است. رشوه است! ميگويد این هديه است. متوسّل به كلاه شرعي مي­شوند. ربا است! مي­گويد خريد و فروش است. به دنبال اين است که حرام را شبهه­ناك كند و در شبهه ناك هم "اصالة الحلیة" جاري كند و رد شود[1].

هواهای نفسانی؛ سبب عدم تشخیص حق از باطل

اين آزمايش الهي است. خدا دارد تو را امتحان مي­كند و خودت هم نمي­فهمي. سؤالات را به نحوی براي تو مطرح مي­كند که به نظرت مي­آيد حکم شرعی اين است. گاهي هم فتوا مي­دهند و بعد هم به فتوايشان عمل مي­كنند در حالی­که ميبیني سرتاسر خلاف شرع است. چرا نمي تواند از حق، باطل را و از باطل، حق را تمييز دهد؟ پیچیده­گی­اش برای چه است؟ برای اين است كه او دستخوش هواهاي نفساني است و اين گردوغبارِ در درون نمي­گذارد. مانند این­که سرِ امتحان گيج شده باشد و نتواند جواب بدهد؛ بلكه آن جوابي را كه باطل است انتخاب مي­كند. این به خاطر هواهاي نفساني است.

آيا آنهايي كه امام حسين (عليه السلام) را كشتند او را نمي­شناختند؟ خوب مي شناختند. ولی آنچه را كه موافق با هواهاي نفس بود، در ذهنشان پرورش دادند و آن را انتخاب كردند. مسأله، مسأله خواسته­هاي نفساني بود.

تكميلي:

به گزارش رجانيوز، پس از انتشار بيانات مهم آيت الله حاج آقا مجتبي تهراني، برخي سايتهاي خبري كه نسبت به شفاف سازي خواص هراس دارند و همواره از سخنان دوپهلو استقبال مي كنند، مدعي شده اند چون بیانات آیت‌الله‌تهرانی مربوط به 20 سال پیش است و در دهه آخر صفر سال 1368 شمسی ایراد شده است، به درد همه زمان ها می‌خورد و ربطي به حوادث اخير ندارد.

در پي اين انتشار اين حواشي در برخي پايگاه هاي خبري،پايگاه اطلاع رساني آيت الله مجتبي تهراني، توضيحي را منتشر ساخته و تاكيد نموده است كه اين سخنان «با توجه به فضاي فتنه گون اخير جامعه» و بنا به توصيه «شخص آيت الله مجتبي تهراني» منتشر مي شود.

در اين پيام آمده است: «سلسله مباحث "فتنه" در سال 1368 ذیل عنوان "آزمایش الهی" در جلسات درس اخلاق و معارف اسلامی حضرت آیت الله العظمی حاج شیخ مجتبی تهرانی مطرح شده است، که با توجه به فضای فتنه گون اخیر جامعه بنا به توصیه معظم له جهت استفاده تشنگان معارف ناب اسلامی منتشر می شود.»

-------------------------------------------------------------------------
[1] در گذشته در مباحثم اشاره کرده­ام که چرا شما حرامها را شبهه­ناك مي­كنيد وشبهه­ناكها را مي­گوييد اصالة الحلية؟ يكدفعه شده حلال را شبهه­ناك كنيد و بگوئید بايد پرهيز از شبهات بشود؟

منبع: پایگاه اطلاع رسانی آیت الله مجتبی تهرانی

منبع

 

سخنراني آيت الله مصباح يزدي درباره زيارت امام حسين(ع)

خودپرستي و خودخواهي تنها سيرت انسان را باقي مي گذارد

آن چه پيش رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت الله مصباح يزدي(دامت بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 8/12/86 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

ولايت اهل بيت(ع)

شب اربعين را بهانه‏اى قرار مي‌دهيم تا شايد به پيشگاه سيدالشهداء(ع) راهى پيدا كنيم. بد نيست درباره‏ى سؤالاتى كه در اين زمينه مطرح مى‏شود مقدارى هم‌فكرى كنيم. مى‏دانيم خداى متعال بر ما منت گذاشته و معرفت اهلبيت(ع) را به اندازه‏ى ظرفيت و لياقتمان به ما مرحمت كرده است. در پيشگاه الهى، معرفت، محبت و توسل به اهلبيت(ع) جايگاه رفيعى دارد. معتقديم كه بايد در فرح و سرورشان و هم چنين در عزا و حزنشان مشاركت داشته باشيم كه اين هم عبادت است و شايد از خيلى از عبادت‌ها هم مؤثرتر باشد؛ هم از لحاظ وسعت بركت و هم از لحاظ عمق. اكنون سؤالاتى مطرح مى‏شود، اين كه اصلاً چرا خداى متعال اين‌قدر به مسئله‏ى اهلبيت(ع) به صورت‌هاى مختلف اهتمام دارد؟ چه سري است كه ولايتشان ركن ايمان است؟ چرا عبادت بدون ولايت آنها پذيرفته نمى‏شود؟ انسان براى تكاملش بايد عبادت كند؛ وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ1، چرا در كنار نماز، قرائت قرآن يا ساير عبادات، يك كار هم همين عرض ارادت به پيشگاه اهلبيت(ع) است؟ سرّ اين كه روى مسئله‏ى ولايت و شفاعت اهلبيت(ع) تكيه شده است چيست؟

از اثر ، پي به مؤثر

يكى از بهترين راه‌ها براي شناخت اشخاصى كه داراى كمالات بالايى هستند شناخت آثارشان است. اگر آثار علماي بزرگ را نديده بوديم، به عظمت مقام آنها پى نمى‏برديم. شناختن آثار راهى است براى شناختن مؤثر. شناختن مخلوق راهى است براى شناختن خالق. هر قدر اين مخلوق كامل‌تر، ممتازتر و برجسته‏تر باشد، انسان بهتر مى‏تواند خالقش را بشناسد. اگر بدانيم خدا چه مخلوقات داراى كمالاتى آفريده است و چه شاهكارهايى در خلقت به كار برده كه كامل‌ترين اين شاهكارها در وجود مقدس ائمه‏ى معصومين و اهلبيت(ع) ظهور كرده، آن وقت خدا را بهتر مى‏شناسيم. اين يك راه و يك دليل براي اين است كه ما بايد آنها را بشناسيم؛ كه اگر نشناسيم باب بزرگى از معرفت خدا را به روى خودمان مسدود كرده‌ايم. مگر ما خدا را از كجا مى‏شناسيم؟! قرآن مى‏گويد از راه ديدن شتر خدا را بشناسيد؛ أَ فَلا يَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ2 اين راه ساده‏اى است براى اشخاص متعارف؛ ولى مسئله خيلى از اينها بالاتر است. در اينكه ما براى آمرزش گناهان‌مان به درِ خانه‏ى پيغمبر اكرم و اهلبيت(ع) برويم در خود قرآن تصريح شده است: وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جأوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ3. بهره‏هايى كه ما در عالم تكوين داريم به طفيل وجود آنهاست. بعضى از اين مطالب در زيارت جامعه‏ى كبيره آمده است و اين هم منتى است كه اهلبيت(ع) بر ما گذاشته‌اند و اينها را به ما ياد داد‌ه‌اند تا خودشان را بشناسيم. اين نشانه‏ى لطف و محبتشان است كه اگر خودشان اينها را نفرموده بودند، چگونه عقلمان مى‏رسيد؟ بِكُمْ فَتَحَ اللَّهُ وَ بِكُمْ يَخْتِمُ وَ بِكُمْ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ بِكُمْ يُمْسِكُ السَّمَاءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ وَ بِكُمْ يُنَفِّسُ الْهَمَّ وَ يَكْشِفُ الضُّرّ.َ خدا به شفاعت پيامبر اكرم و اهلبيت(ع) گناهان مردم را مى‏آمرزد و اگر كسى از رفتن به درِ خانه‏ى اهلبيت امتناع كند، مشمول شفاعتشان نخواهد شد. خدا اين راه را براى ما باز كرده است؛ دليلش چيست؟ وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللّهِ لَوَّوْا رُؤسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ4؛ وقتي به منافقين گفته مى‏شود كه بياييد تا پيامبر(ص) برايتان استغفار كند، سرهايشان را تكان مي‌دهند و مى‏گويند: خودمان استغفار مى‏كنيم؛ چرا به در خانه‏ى پيامبر برويم؟ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ؛ زورشان مى‏آيد و كسرِ شأنشان مى‏شود! اين استكبار، على الله است. خداوند مي‌فرمايد: اين راه را براى شما باز كرده‌ام، چون شما به طور مستقيم لياقت نداريد تا حرفتان را بشنوم، زيرا آن قدر پست و سياه و آلوده‏ايد. اين راه براي اين است كه بياييد كمي پاكيزه و تطهير و ذوب شويد. لياقت پيدا كنيد تا رحمت من شاملتان شود. اما مى‏گويند: نمى‏خواهيم؛ لَوَّوْا رُؤسَهُمْ. نتيجه‏ى اين استكبار اين است كه، سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ.5 حالا اگر تو هم برايشان استغفار كنى فايده ندارد. تا اين روح استكبار در آن‌ها هست خدا هرگز اينها را نخواهد بخشيد.

مراتب زيارت

درباره‏ى زيارت سيدالشهدا(ع) روايات عجيبى آمده كه واقعاً بهت‌آور است. چه سرّى در اين كار هست كه اين همه به آن توصيه شده است؟ در تمامِ اوقات متبركه‏ى سال، زيارت سيدالشهدا وارد شده است. بزرگانى بودند كه قدر اين زيارت‌ها را آن‌قدر مى‏دانستند كه سعى مى‏كردند يك روز عمرشان هم بدون زيارت عاشورا نگذرد. كسانى كه اگر انسان كارهاى علمى‏شان را ببيند خيال مى‏كند در شبانه‏روز غير از فعاليت علمى هيچ‏كارى نداشتند. اما زيارت عاشورا و نماز جعفرشان هم ترك نمى‏شد و شايد آن توفيقات هم، به بركت همين‌ها باشد. نتيجه‌ي زيارت هر كسى كه زيارت سيدالشهدا(ع) مي‌خواند يكسان نيست. حالا بگذريم از كسانى كه زيارت را اصلاً بدعت و حرام مى‏دانند يا كسانى كه تحت تأثير شبهه‌ها واقع شده‌اند و شك دارند. ما درباره‏ى خودمان صحبت مى‏كنيم كه زيارت را از بهترين عبادت‌ها مى‏دانيم. خود ما زيارت‌هايمان خيلى فرق دارد. بعضى‏ها صريحاً مي‌گويند: ما وقتى زيارت مى‏رويم براى تجديد پيمان با راهِ آنها است. خب، اين مطلب زيبايى است؛ اما اين يك جهت سلبى و منفي هم دارد. هستند در عالم، كسانى كه معتقد به خدا و پيامبر و قيامت نيستند، اما مثلاً يك روز در سال مى‏روند بر سر قبر شخص بزرگى كه سمبل مملكت و آزادى‏ يا قهرمان ملى‏شان است. مى‏روند تا با او تجديد عهد ‏كنند. سنگ و خاكى مى‏بينند، چيزى هم مى‏گويند، تصميمى هم مى‏گيرند و خاطره‏اى هم برايشان تجديد مى‏شود. اگر در اين حد باشد اين زيارت‌ها براى ملحدين هم ممكن است. اين كه زيارت نشد! ولى خب، اين يك امر عرفى است؛ مثل شعارهايى كه مى‏دهيم. زيارت بعضي‌ها شعار دادن است؛ سلام بر شما، درود بر شما! حالا مؤمن و معتقد هم هست، اما شايد توجه ندارد و خيال مى‏كند زيارت كردن، يعنى اينكه آدم برود آنجا يك شعار بدهد.

بعضى‏ها واقعاً معتقدند كه جاى مقدسى است، رفتن به آنجا شرف دارد و عبادت است. اما اين هم داراي اقسامي است. خيلى‏ها مكه كه مى‏روند و حجرالاسود را مى‏بوسند، چون معتقدند حجرالاسود سنگ بسيار مقدسى است؛ اما آيا واقعاً معتقدند كه اين حجر، چيزى مى‏فهمد؟ بعضى از زيارت‌هايى كه انجام مى‏دهيم اين‌گونه است. معتقديم آن‌جا جاى مقدسى است و خدا رحمت و بركتش را نازل مى‏كند. حتى دعا هم در آن‌جا مستجاب مى‏شود؛ اما اين كه يك كسى اينجا هست، مى‏بيند، مى‏شنود و كارى انجام مى‏دهد، خيلى باورمان نيست و يا توجه نداريم. و لذا مثلاً همانجا در حضور آن مرقد، مثل جاهاى ديگر، مى‏گوييم، مى‏خنديم و حرف مى‏زنيم! از مضامين زيارت‌ها و اذن دخول‌ها برمى‏آيد كه مسئله از اينها بالاتر است.

معرفت زيارت

در اذن دخولى كه در همه‏ى مشاهد مشرفه مستحب است، مي‌خوانيم: و أعلم أن رسولك و خلفائك عليهم السلام أحياء عندك يرزقون يرون مقامي و يسمعون كلامي و يردّون سلامي و أنّك حجبت عن سمعي كلامهم و فتحت باب فهمي بلذيذ مناجاتهم؛ خدايا من مى‏دانم كه پيغمبر و اولياء تو زنده‏اند، سخن من را مى‏شنوند، من را مى‏بينند، به سلامم جواب مى‏دهند؛ اما من نمى‏شنوم. بودند بزرگانى كه وقتى سلام مى‏كردند جوابش را مى‏شنيدند. بيچاره ما كه كر و كوريم. اگر بخواهيم از اين زيارت‌ها درست استفاده كنيم، بايد اين اعتقادهامان را جدى بگيريم. بايد باور كنم كه واقعاً اينجا كسى هست كه مرا مى‏بيند و صداى مرا مى‏شنود. بايد اجازه بدهند تا من وارد شوم! بودند و هستند بزرگانى كه گفته‌اند: اگر اذن دخول خوانديد و دلتان نشكست وارد نشويد و برگرديد. اين از مقوله‏ى معرفت است؛ يعنى شناخت امام. عارفا بحقهم، يكى از شئونش همين است. البته از اين وسيع‏تر هم هست. همه در ذهن ما مرتكز است، اما توجه نداريم. در حالات اضطرار، كسي كه اميدش از همه جا قطع مى‏شود، يا مثلاً در بيابانى راه گم مى‏كند، يا مشرف به هلاكت است از عمق جان مي‌گويد: يا اباصالح المهدى ادركنى؛ آقا كجاست كه اين صدا را بشنود؟ او از راه دور چه‌گونه به تو كمك مى‏كند؟ اين، بيش از آن است كه انسان روبروى مرقد امام بايستد و بگويد تو مى‏شنوى. همه‏ى ما اين حالت‌ها را داريم كه وقتي گرفتار شديم خوب يادمان مى‏آيد از اين چيزها هست. سعى كنيم به اين اعتقادات ارتكازي كه به زحمت پيدا شده است توجه كامل داشته باشيم. خيلى آسان است بگويند: روايتش ضعيف است يا سندش معتبر نيست! اين ارتكاز همه‏ى شيعه است. ما نمى‏فهميم؛ مثل خيلى چيزهاى ديگر كه نمى‏فهميم! سعى كنيم آن اندازه‏اش را كه ميسّر است، دست كم آن وقتى كه به حرم حضرت معصومه(ع) مشرف مى‏شويم يا اگر سعادت داشته باشيم كربلا مشرف شويم، باورمان باشد كه امام مى‏بيند، مى‏شنود، و جواب ما را مى‏دهد و آنچه در دل داريم مى‏فهمد. براى او فرقى نمى‏كند كه بگوييم يا نه؛ اين براى ما مهم است كه توجه داشته باشيم و ارتباط برقرار كنيم. اين ماييم كه بايد بفهميم در مقابل چه كسى ايستاده‏ايم. چه موقعيتى داريم و چه شرافتى نصيبمان شده است و چه‌قدر مى‏توانيم از اين موقعيتى كه گيرمان آمده است بهره‏بردارى كنيم. اين از مقوله‏ى معرفت است؛ يك توأمانى هم دارد كه با محبت همراه است. در مورد معرفت خدا هم كه در مناجات عارفين بحث مى‏كرديم، اشاره شد كه معرفت و محبت نوعي تلازم با هم دارند. در مرتبه‏اى از آن، معرفت مقدم است و يك نوع عليت ناقصه نسبت به محبت دارد، در مراتبى هم، محبت باعث افزايش معرفت مى‏شود. اين زيارت‏ها علاوه بر اين كه ما را به آن معتقَدات و اين معرفت‌هايى كه نسبت به اهلبيت(ع) داريم توجه مى‏دهد، بُعد ديگر روانى ما را هم تقويت مى‏كند.

ابعاد اصلي روح و مراتب انسانيت

شناخت و معرفت، و احساس و عواطف دو بعد اصلي روح انسان هستند. اين دو تا وقتى تقويت شود، انسانيت انسان تقويت مى‏شود. هر قدر ما به خودمان و به هستى آگاه‏تر باشيم، انسان‏تريم. انسانيت هم مراتب دارد. هر قدر معرفت و محبت ما،يا بُعد شناخت و بعد عاطفه‏ى ما ضعيف‌تر شود، از انسانيت دورتر مى‏شويم. بى توجه و سر در آخور؛ آن ديگر انسان نيست. خودخواه و خودپرست؛ به ديگران هيچ اعتنايى نمى‏كند. او ديگر تنها صورت انسان را دارد؛ إِنْ هُمْ إِلاّ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ6. حالا ببينيد اهل‌بيت(ع) چه تدبيرى به كار برده‏اند! اين حكمت الهى است كه در آنها ظهور پيدا كرده است. با يك السلام عليك يا اباعبدالله گفتن، هم بعد معرفتى انسان تقويت مى‏شود و هم بعد عاطفى‏اش. انسانيت رشد مى‏كند.

سرّّ زيارت

چه طور با يك سلام كردن انسانيت رشد مى‏كند؟! اين يك مسئله‏ى قطعى علمىِ ثابت شده‏، و هم دروني است. شما با كسى دوست هستيد و به او علاقه داريد. اگر اين علاقه‏تان را در عمل ظاهر كنيد، كم يا زياد، اين علاقه رشد مى‏كند و تقويت مى‏شود. اگر اظهار نكنيد، كَم كَم يادتان مى‏رود؛ «از دل برود هر آن چه از ديده برفت.» پس هر چه ناشى از محبت باشد، محبت را زياد مى‏كند. اگر به كسى هديه‏اى بدهيد و برايش پول خرج كنيد، محبتتان زياد مى‏شود. اگر به كسى ارادت داريد، با زبانهاى مختلف عرض ارادت مي‌كنيد؛ تا مى‏رسد به آنجايى كه كسانى غزل‌سرايى و مديحه‌سرايى مى‏كنند. عاشقانه سخن مى‏گويند و عاشقانه رفتار مى‏كنند. خب بازار عالم با همين چيزها گرم است. اگر اين كارها انجام شود روز به روز محبت بيشتر مى‏شود و اگر نشد، كم مى‏شود. شما اگر دوستت را ببينى و به او سلام نكنى، آيا ديگر محبت مى‏ماند؟ پس حتى يك سلام كردن مى‏تواند محبت را زياد كند. چه طور در اطراف انسان چيزهايى هست كه توجهش را جلب مى‏كند، اما روزى چند مرتبه يادش مى‏رود بگويد: السلام عليك يا اباعبداللّه! اگر ريشه‏اى در دل نداشته باشد اين اثر ظاهر نمى‏شود. اگر شب اربعين و روزهاي ديگر آمد و يادى از زيارت امام حسين نكردى، محبت اين گوهرِ عظيم، اين اكسيرِ كيميا، كم‌كم ضعيف و كم‌رنگ و بى‏اثر مى‏شود. بنابراين اين همه اهتمامى كه در زيارت‌ها هست بى‏جهت نيست. باعث محبت بيشتر مي‌شود؛ يعنى پيوند روح شما با سيدالشهدا(ع) تقويت مى‏شود و رشد مى‏كند.

پس اگر ما در زيارت دو چيز را رعايت كنيم: اول مسائلى كه مربوط به شناخت‌مان است؛ اين كه با چه كسى روبرو هستيم، و بعد سعى كنيم كه كارمان را به قصد عبادت و با ادب انجام دهيم، اين مى‏تواند در ساختنِ ما و در كمالاتِ روحى ما فوق‏العاده اثر داشته باشد.

انگيزه‌هاي زيارت

نكته‏ى ديگر اين كه وقتى انسان كسى را دوست ‏دارد به ملاقات و زيارتش مى‏رود. انگيزه‏ى انسان براى زيارت متفاوت است، هم‌چنان كه علت دوستى‏اش هم متفاوت است. گاهى زيارت از كسي، براي اين است كه يك كارى با او دارد. مثلاً مى‏خواهد پولى قرض بگيرد. گفت: سلام روستايى بى طمع نيست! اين سلام و محبت ارزش دارد، اما خالص نيست. ولي يك وقت انسان دلش براي كسي تنگ مى‏شود، مى‏گويد: برويم يك سرى به دوستمان بزنيم تا رفع دلتنگى‏مان شود. خب، اين از آن كمي مرتبه‏اش بالاتر است؛ اما بالاخره مى‏خواهد رفع دلتنگى خودش كند. اين هم باز براى او نيست. اما محبت ممكن است به يك جايى برسد كه انسان اصلاً خودش را فراموش كند. دلتنگم يا نيستم، كارى دارم يا ندارم، نفعى براى من دارد يا ندارد، مهم نيست. گويا غير از او چيزى نمى‏بيند. وقتى هم به ملاقاتش مي‌رود چيزى از او نمى‏خواهد. آمده است تا خضوع كند. ممكن است طوري شود كه محبّ، در مقابل محبوب، جز خضوع و جز فانى شدن چيزى نمى‏خواهد. مى‏خواهد در مقابلش به خاك بيفتد. آخر چرا اين طورى مى‏كنى؟! نمى‏دانم چرا؛ عشق است! خيلى از ماها مى‏خواهيم برويم زيارت سيدالشهدا. آرزو و دعاي‌مان هم زيارت كربلاست اما وقتى عمق دلمان را بكاويم، مى‏خواهيم برويم تا دعاى ما تحت قبّه‏ى سيدالشهدا مستجاب بشود. مي‌خواهيم ما را شفاعت كند و گناهانمان آمرزيده شود. مى‏خواهيم برويم حاجتمان را بگيريم. خب، اين هم خوب است كه باز هم امام حسين(ع) را شناخته‌ايم و مى‏دانيم استجابت دعا تحت قبّه‏ى او از ويژگي‌هاى سيدالشهدا(ع) است. اما اين خيلى فرق دارد با آن كسى كه دلش براى امام حسين(ع) تنگ شده است. سفر خطرناك است، دست مى‏بُرند، مى‏كشند؛ مهم نيست. جانم فداى حسين(ع).

پروردگارا، تو را به مقام سيدالشهدا(ع) قسم مى‏دهيم معرفت‌ها و محبت‌هاى ناب اهلبيت(ع) را به همه‏ى ما مرحمت بفرما.

ناگفته‌هاي رهبر انقلاب از آغاز تا انجام نهضت

ناگفته‌هاي رهبر انقلاب از آغاز تا انجام نهضت

با نزديك شدن به دهه مبارك فجر در هر سال معمولاً خاطرات و ناگفته‌هايي به نقل از شخصيت‌هاي دخيل در پيروزي انقلاب اسلامي مطرح مي‌شود. با اين حال، به‌دليل بيان ثابت بسياري از اين مسايل توسط چهره‌هاي ثابت، نوعي انحصارگرايي، دامان روايت تاريخ انقلاب را گرفته است.

در اين ميان، اما نكته قابل توجه تواضع رهبر معظم انقلاب اسلامي حضرت آيت‌الله خامنه‌اي در نقل خاطره از امام(ره) و انقلاب است، به‌طوري كه ايشان در طي سال‌هاي حيات پربركت امام(ره) و پس از آن، برخلاف برخي شخصيت‌هاي سياسي كه از امام(ره) براي توجيه رفتار خود استفاده مي‌كنند و در اين مسير حتي حاضر مي‌شوند موارد عجيبي را كه برخلاف محكمات خط امام است، در قالب خاطرات خصوصي به ايشان منتسب كنند، رهبر انقلاب هيچ‌گاه نه تنها چنين نكرده، بلكه از تكرار خاطرات مسلمي هم كه به نقل از ديگران بازگو شده و در شأن خود است، پرهيز دارند.

خاطرات زير، بخشي از خاطرات حضرت آيت‌الله خامنه‌اي از آغاز تا انجام نهضت انقلاب اسلامي است كه ماهنامه يادآور چندي پيش آن را منتشر كرده بود.

من خودم جواني پرهيجاني داشتم، هم قبل از شروع انقلاب به خاطر فعاليت‌هاي ادبي و هنري و امثال اينها، هيجاني در زندگي من بود و هم بعد كه مبارزات در سال 1341 شروع شد كه من در آن سال، بيست و سه سالم بود. طبعاً ديگر ما در قلب هيجان‌هاي اساسي كشور قرار گرفتيم. من در سال 42 دو مرتبه به زندان افتادم؛ بازداشت، زندان، بازجويي. مي‌دانيد كه اينها به انسان هيجان مي‌دهد. بعد كه انسان بيرون مي‌آمد و خيل عظيم مردمي را كه به اين روش‌ها علاقه‌مند بودند و رهبري مثل امام رضوان‌الله عليه را كه به هدايت مردم مي‌پرداخت و كارها و فكر و راهها را تصحيح مي‌كرد، مشاهده مي‌نمود، هيجانش بيشتر مي‌شد. اين بود كه زندگي براي امثال من كه در اين مقوله‌ها زندگي و فكر مي‌كردند، خيلي پرهيجان بود، اما همه اين طور نبودند...
آن وقت‌ها بزرگ‌ترهاي ما -كساني كه در سنين حالاي ما بودند – چيزهايي مي‌گفتند كه ما تعجب مي‌كرديم چه طور اينها اين طور فكر مي‌كنند؟ حالا مي‌بينم نخير، آن بيچاره‌ها خيلي هم بي‌راه نمي‌گفتند. البته الآن من خودم را به كلي از جواني منقطع نكرده‌ام. هنوز هم در خودم چيزي از جواني را احساس مي‌كنم و نمي‌گذارم كه به آن حالت بيفتم. الحمدالله تا به حال نگذاشته‌ام و بعد از اين هم نمي‌گذارم، اما آنها كه خودشان را در دست پيري رها كرده بودند، قهراً التذاذي را كه جوان از همة شئون زندگي دارد، احساس نمي‌كردند. آن وقت اين حالت بود. نمي‌گويم كه فضاي غم حاكم بود، اما فضاي غفلت و بي‌خبري و بي‌هويتي حاكم بود.
آن وقت من و امثال من كه در زمينة مسائل مبارزه، به طور جدي و عميق فكر مي‌كرديم، همتمان را بر اين گذاشتيم كه تا آنجايي كه مي‌توانيم جوانان را از دايرة نفوذ فرهنگي رژيم بيرون بكشيم. مثلاً من خودم مسجد مي‌رفتم، درس تفسير مي‌گفتم، سخنراني بعد از نماز مي‌كردم، گاهي به شهرستان‌ها مي‌رفتم و سخنراني مي‌كردم. نقطة اصلي توجه من اين بود كه جوانان را از كمند فرهنگي رژيم بيرون بكشم. خود من آن وقت‌ها اين را به «تور نامرئي» تعبير مي‌كردم. مي‌گفتم يك تور نامرئي وجود دارد كه همه را به سمتي مي‌كشد! من مي‌خواهم اين تور نامرئي را تا آنجا كه بشود پاره كنم و هر مقدار كه مي‌توانم جوانان را از كمند و دام اين تور بيرون بكشم. هر كس از آن كمند فكري خارج مي‌شد – كه خصوصيتش هم اين بود كه اولاً به تدين و ثانياً به تفكرات امام گرايش پيدا مي‌كرد – يك نوع مصونيتي مي‌يافت. آن روز اين گونه بود. همان نسل هم بعدها پايه‌هاي اصلي انقلاب شدند. الآن هم كه من در همين زمان به جامعة خودمان نگاه مي‌كنم، خيلي از افراد آن نسل را – چه كساني كه با من مرتبط بودند، چه كساني كه مرتبط نبودند – را مي‌توانم شناسائي كنم.(1)

آغاز

من به فضل الهي از اولين قدم مبارزه و نهضت امام وارد جريان آن شدم. البته حضور ما در مبارزات به چند شكل ساده و ابتدايي بود، بدين صورت كه اعلاميه‌ها را تكثير كنيم و به ديگران برسانيم، با اين و آن كه درك درستي از نهضت و جريان نداشتند بحث كنيم. اعلاميه‌ها را از قم به تهران و از تهران به قم مي‌برديم و به افراد مختلف مي‌رسانديم. در اوايل نهضت جلسه نداشتيم. به تدريج جلساتي تشكيل شد كه از طرف مدرسين بود و من در يكي از اين جلسات كه در منزل آقاي مشكيني برگزار شده بود، شركت كردم. با بعضي از دوستان ديگر بحث و همفكري مي‌كرديم. هنوز مشكلاتي بر سر راه نبود و هيچ‌كس احساس وحشت نمي‌كرد. وقتي امام در سر منبر گفت ما مردم را [براي تعيين تكليف] به صحراي سوزان قم دعوت خواهيم كرد، ما احساس هيجان مي‌كرديم و فكر نمي‌كرديم كه مشكلاتي بر سر راه وجود داشته باشد.
به ياد دارم روزي عده‌اي از كسبة قم، در سر درس امام حاضر شدند و گفتند: «اكنون كه دولت جواب آقايان علما را نمي‌دهد، ما دست از كار كشيده‌ايم. شما هم درس‌ها را تعطيل كنيد و تكليف مردم را روشن سازيد.» مردم به راستي نگران بودند؛ علما هم نگران بودند. سرانجام دولت بعد از گذشت دو ماه لايحة انجمن‌هاي ولايتي را الغاء كرد، در روزنامه‌ها هم الغاي آن را اعلام كردند. همه خوشحال شدند. جوان‌هاي قم در خيابان‌ها به ما كه مي‌رسيدند، تبريك مي‌گفتند. ديگر مسئله‌اي نداشتيم، ليكن ناگاه شاه مواد شش‌گانه را به رفراندوم گذاشت.
در روزهايي كه مسئله رفراندوم شاه مطرح شد، من در مشهد بودم، چون نزديك ماه رمضان بود. آقاي ميلاني نامه‌اي براي آقاي خميني داشت. آن نامه را من به اتفاق اخوي سيدمحمد و شيخ‌علي‌آقا به قم برديم. وقتي كه رسيديم به تهران، روز 6 بهمن بود و روز قبل از آن، شاه در قم سخنراني كرده بود. روز 6 بهمن تهران كاملاً خلوت، گرفته و تاريك بود. افراد پراكنده‌اي را مي‌ديديم كه سر صندوق‌ها مي‌رفتند و رأي مي‌دادند، حالا از مردم بودند يا از خودشان؟ نمي‌دانم. ما بلافاصله به گاراژ شمس‌العماره رفتيم و به طرف قم حركت كرديم. پس از ورود به قم نيز يك راست به خدمت امام رفتيم. در قم نشانه‌هاي ارعاب از طرف دستگاه كاملاً مشهود بود. اولين باري بود كه فشار دستگاه را از نزديك مشاهده مي‌كرديم. امام در ظرف آن چند روز، چند اعلامية كوتاه صادر كرده بودند. مردم از رفراندوم شاه استقبال نكردند. وجود صندوق‌ها اصلاً محسوس نبود. در مشهد نيز اصلاً هيچ‌كس از رفراندوم استقبال نكرد. مردم در تهران در مخالفت با مواد شش‌گانه، تظاهرات به راه انداختند.

اعلام عزاي عمومي
با نزديك شدن فروردين 42 حادثة تازه‌اي رخ داد. حادثه اين بود كه امام يك باره اعلام كردند كه ما عيد نداريم و در شرايطي كه علما را مي‌زنند، مردم را مورد تهاجم قرار مي‌دهند، احكام اسلام را زيرو رو مي‌كنند، چه عيدي مي‌ماند؟ ما عيد نداريم. اين اعلامية امام به شكل وسيعي پخش شد. امام علاوه بر اعلاميه در نامه‌هايي كه براي علماي شهرستان‌ها و ائمه جماعات مي‌فرستادند، از آنها نيز خواستند كه در ايام فروردين اعلام عزا كنند و به مردم بگويند كه ما عيد نداريم. امام در آن شب‌ها فقط دو ساعت مي‌خوابيدند و بقيه شب را سرگرم نامه‌نگاري بودند!
به دنبال اعلام عزاي عمومي از طرف امام، ما تصميم گرفتيم طلاب را وادار كنيم كه لباس سياه بپوشند و رفتيم دنبال تهيه لباس مشكي. من خودم پيراهن مشكي تهيه كردم. پول كه نداشتيم تا قباي مشكي درست كنيم، ناچار براي آن روز، يك پيراهن مشكي خريدم. طولي نكشيد كه تهيه لباس مشكي در ميان طلاب رواج پيدا كرد. از روز عيد نوروز يا يك روز پيش از آن، هر روحاني و هر طلبه‌اي را كه در قم مي‌ديديد، لباس مشكي بر تن داشت.
ما آن روزها اصلاً آرام نداشتيم، اصلاً نمي‌فهميديم كه كي ناهار و شام مي‌خوريم. دائماً در حركت و فعاليت بوديم تا روز اول فروردين كه زوار از سراسر كشور و به خصوص از تهران مي‌آمدند، بتوانيم حداكثر استفاده را بكنيم. تعداد زيادي تراكت تهيه كرديم، تراكت‌هاي فراواني مبني بر اينكه ما عيد نداريم، پلي‌كپي كرديم و هنگام تحويل سال ميان مردمي كه در صحن مطهر بودند، ريخته شد.
خاطره‌اي از آن روزها دارم كه خوب است در اينجا بازگو كنم. در همان روزها كه امام اعلام كرده بودند كه ما عيد نداريم، يكي از منبري‌هاي تهران كه نمي‌خواهم نامش را ببرم، چون اكنون وضع بدي دارد و در آن زمان از مبارزين به شمار مي‌آمد، به قم آمده بود. روزي به اتفاق آشيخ علي‌اصغر مرواريد و آن منبري، در منزل مرحوم حاج‌انصاري قمي براي ناهار دعوت داشتيم. طبق قرار به منزل او رفتيم، ليكن او هنوز نيامده بود. ما وارد منزل شديم و نشستيم. طولي نكشيد كه ديديم حاج انصاري وارد شد، ولي زير لب غرولندي مي‌كند كه: «پسرة نادان بي‌شعور...» پرسيديم: «چه شده؟ با كه هستيد؟» گفت: «من به مناسبت فوت آقاي كاظمي موموندي در مدرسة فيضيه منبر رفتم و در پايان گفتم كه فردا به مناسبت وفات امام صادق(ع) ما عيد نداريم؛ طلبه‌اي آمده يقة مرا گرفته كه تو چرا گفتي به مناسبت وفات امام صادق(ع) ما عيد نداريم. مگر آقاي خميني نگفتند به مناسبت قضاياي كشور و حوادث قم و تهران ما عيد نداريم.»
ما همگي در تأييد نظر آن طلبه به او اعتراض كرديم كه شما چرا اين حرف را زديد؟ حق با آن طلبه است. آقاي خميني به همه كشور اعلام كرده‌اند كه به علت مصيبت‌هاي وارده بر اسلام، ما عيد نداريم، ليكن شما به گونة ديگري جلوه داده و حقيقت اصل قضيه را مخفي كرده‌ايد. در همين اثنا كه ما با او بگو مگو مي‌كرديم، زنگ تلفن به صدا درآمد. آقاي انصاري گوشي را گرفت و از پاسخ‌هاي او متوجه شديم كه به او اعتراض مي‌كنند كه چرا در منبر آن‌گونه مطرح كرديد؟ گوشي را گذاشت و آمد سر سفره بنشيند كه بار ديگر زنگ تلفن به صدا درآمد و بار ديگر به او اعتراض كه چرا در منبر آن‌گونه كه امام موضع‌گيري كرده‌اند، جريان را منعكس نكرديد؟ شايد در مدتي كوتاه بيش از سي تلفن اعتراض‌آميز به او شد! تا جايي كه من پيشنهاد دادم تلفن را بكشد تا بتواند ناهارش را بخورد. من تا آن روز مرحوم حاجي انصاري را هرگز آن گونه خسته، خرد شده و افسرده نديده بودم.
سيل اعتراض او را به كلي كلافه كرده بود. روز اول فروردين با پخش اعلاميه‌ها و تراكت‌هايي مبني بر عزاي عمومي، گذشت. در روز دوم فروردين، امام در منزل خود و برخي از علما در مسجد و يا مدرسه‌اي به مناسبت شهادت امام صادق(ع) مراسمي را برپا كردند، كوماندوهايي كه عصر روز دوم فروردين در مدرسه فيضيه شلوغ كردند، صبح همان روز به منزل امام رفته بودند تا آنجا را به هم بريزند، ليكن موفق نشدند. آقاي خلخالي در پشت بلندگو داد و بيداد كرده بود. در شبستان مدرسه حجتيه كه از طرف آقاي شريعتمداري مجلس برگزار شده بود، برادران ميره‌اي كه قدبلند و قوي بودند، ايستادند و گفتند هر كسي نفس بكشد، پدرش را درمي‌آوريم، شكمش را پاره مي‌كنيم و ... اين برخوردها سبب شد كه كوماندوها بفهمند كه براي شلوغ‌كاري در آنجا زمينه فراهم نيست. شايد هم قصد شلوغ‌كاري در منزل امام و شبستان مدرسه حجتيه را نداشتند. البته نشانه‌هايي در دست بود كه خبر از برنامة از پيش مشخص شده براي اين مراسم و مجالس مي‌داد.

يورش به مدرسة فيضيه
عصر روز دوم فروردين 42 كه مصادف با 25 شوال 82 و شهادت امام صادق(ع) بود، مجلس روضه‌اي از سوي آيت‌الله گلپايگاني در مدرسه فيضيه برگزار شده بود. آن طور كه اطلاع پيدا كرديم كوماندوها در اثناي روضه بلند مي‌شوند و شعار مي‌دهند، شعار آنها درگيري ايجاد مي‌كند. البته نمي‌خواستند مردم عادي را بزنند، هدف طلاب بودند؛ لذا كاري مي‌كنند كه مردم عادي مرعوب شوند و از مدرسه فرار كنند. وقتي مردم از مدرسه بيرون مي‌روند، به طلبه‌ها حمله مي‌كنند. در اين بين طلاب كه اول غافلگير شده بودند، يكباره به خود آمدند، يك عده‌اي به دفاع برخاستند، با چوب به صحنه آمدند. چوب يك حربة عمومي بود. از قديم مرسوم بود كه طلبه‌ها در اتاقشان بنا بر احتياط، چوب نگه مي‌داشتند. بعضي از طلاب هم از درخت‌هاي مدرسه فيضيه چوب كندند و با كوماندوها به مقابله برخاستند، صحن مدرسه فيضيه صحنة درگيري بين طلاب و كوماندوها بود. طلبه‌ها عبا را به رسم، دور ساعدشان پيچيدند و به كوماندوها حمله كردند و توانستند آنان را از مدرسه بيرون كنند. آيت‌الله گلپايگاني را در اين خلال به اتاقي بردند و مخفي كردند تا در فرصتي از مدرسه بيرون ببرند، بعضي از پيرمردها نيز در اتاق‌هاي مدرسه پنهان شده بودند.
كوماندوها وقتي كه بر اثر دفاع جانانة طلاب از مدرسه گريختند، با كمك پاسبان‌ها و ساواكي‌ها از مسافرخانه‌هاي مجاور به پشت‌بام رفتند و به سوي طلابي كه در صحن مدرسه در حال دفاع ايستاده بودند، تيراندازي كردند و با به گلوله بستن طلاب توانستند بر مدرسه مسلط شوند، در حجره‌ها را شكستند و طلاب را با وضع فجيعي مورد ضرب و شتم قرار دادند، وسايل و اثاثيه طلاب را آوردند ميان صحن مدرسه و آتش زدند. البته طلاب از وسايل زندگي چيز قابل توجهي نداشتند و همه زندگيشان از يك قابلمة كهنه، يك گليم پاره، يك جاجيم پوسيده و چند تكه لباس زير و رو تجاوز نمي‌كرد. من در حجره خود در مدرسه حجتيه يك كتري داشتم كه از بس دود چراغ خورده بود، به كلي سياه شده بود و با وجود اين براي ميهمانان خود با همان كتري چاي درست مي‌كردم. چند روزي كه از فاجعه فيضيه گذشت، چند تن از دوستان دانشجو كه گاه و بيگاه به قم مي‌آمدند و به من سر مي‌زدند، آمدند و گفتند: «ما دعا مي‌كرديم به مدرسه حجتيه هم بريزند، چون شنيده بوديم كه وسايل طلاب را غارت مي‌كنند. گفتيم كه خدا كند بيايند اين كتري تو را هم ببرند و ما از شرّش راحت شويم!» وقتي كوماندوها به مدرسه فيضيه حمله كردند، من به اتفاق آقا جعفر شبيري زنجاني عازم فيضيه بوديم تا در مجلس روضه آيت‌الله گلپايگاني شركت كنيم. اواخر كوچه حرم، بعضي از طلبه‌ها را ديديم كه با شتاب مي‌آمدند. بعضي آنها عمامه سرشان نبود، بعضي‌ها پابرهنه بودند، بعضي‌ها عبا نداشتند و به ما گوشزد كردند كه نرويد، خطرناك است. ما نفهميديم كه چرا خطرناك است تا اينكه يكي از آشنايان به ما رسيد و خبر داد كه به مدرسه فيضيه حمله شده و طلبه‌ها را مي‌زنند و مي‌كشند.
ما تصميم گفتيم به منزل آقاي خميني برويم. وقتي كه خواستيم از كوچه حرم كه به خيابان ارم باز مي‌شد عبور كنيم، ديديم كه خيابان خلوت است، نه ماشين عبور مي‌كند و نه مردم رفت و آمد مي‌كنند، يك عده‌اي وحشت‌زده سر كوچه ارك ايستاده بودند. من و آقا جعفر با شتاب خود را به منزل امام رسانديم. چند تن از طلاب ورزشكار و قوي مانند علي‌اصغر كني را ديديم كه جلوي در منزل امام ايستاده بودند. در بيروني باز بود. امام آماده نماز مغرب بودند. من آمدم در بيروني با چند نفري به گفتگو پرداختم كه چگونه از منزل امام محافظت كنيم. چگونه در اطراف منزل سنگربندي كنيم كه اگر حمله كردند بتوان مقابله كرد. به نظرم رسيد اولين كاري كه مي‌‌توانيم بكنيم اين است كه در خانه را ببنديم. گفتند: «آقا گفته‌اند حق نداريد در را ببنديد.» عصري كه در را بسته بودند، ايشان بلند شده و گفته بودند: «اگر در را ببنديد، از خانه بيرون مي‌روم.» آنها هم براي اينكه ايشان از خانه بيرون نروند، در را باز گذاشته بودند. گفتم: «پس مقداري چوب فراهم كنيد كه اگر حمله كردند بتوانيم با چوب مقابله كنيم».

سخنان زندگي‌بخش
در اين بين نماز امام تمام شد و ايشان به طرف اتاق رفتند، آن هم يادم هست كه كدام اتاق بود، اتاقي بود كه به اتاق‌هاي بيروني متصل بود. از حياط بيروني، از پله‌ها كه بالا مي‌رفتيم، دست چپ قرار داشت. يك آينه‌اي هم به ديوار بود. اين آينه مخصوص امام بود كه هر وقت بلند مي‌شدند، در آينه خود را مرتب مي‌كردند و من به اين نظم و ترتيب و كار امام از همان زمان پي بردم. به هر حال امام در آن اتاق نشستند. طلبه‌ها هم در اتاق پر شدند. من دم در اتاق ايستادم. بقيه نشسته بودند. در همين حين امام شروع به صحبت كردند. صحبتشان اين بود كه: «اينها رفتني هستند و شما ماندني هستيد. نترسيد! ما در زمان پدر او، بدتر از اينها را ديده‌ايم. روزهايي بر ما گذشت كه در شهر نمي‌توانستيم بيائيم. مجبور بوديم صبح زود از شهر خارج شويم و مطالعه و مباحثه ما در بيرون شهر بود، و شب به مدرسه مي‌آمديم، چون ما را مي‌گرفتند، اذيت مي‌كردند، عمامه‌ها را برمي‌داشتند.» آنچه را كه امام مي‌گفتند دقيقاً همان بود كه ما آن روزها احساس مي‌كرديم. پس از حمله به مدرسه فيضيه تا چند روز در قم اين وضع بود كه طلاب نمي‌توانستند در شهر راحت رفت و آمد كنند.
در اثناي صحبت‌هاي امام يك پسر 14-15 ساله‌اي را آوردند كه از پشت بام مدرسه فيضيه انداخته بودند كه كوفته شده بود، قبا از تنش كنده شده بود و پالتو تنش كرده بودند. از دم در كه واردش كردند، يكي با صداي بلند و با حال گريه گفت: آقا! اين را از پشت بام انداخته‌اند.» امام منقلب شدند و دستور دادند كه او را بخوابانند و براي او دكتر بياورند.
ديگر نفهميدم چه شد. وقتي كه صحبت امام تمام شد، احساس كردم آن چنان نيرومند و مقاوم هستم كه اگر يك فوج لشكر به اين خانه حمله كند آماده‌ام يك تنه مقاومت كنم. آن صحبت امام به حدي بر من تأثير گذاشت كه احساس كردم از هيچ‌چيز نمي‌ترسم و آماده هستم يك تنه دفاع كنم. با خود گفتم امشب اينجا مي‌مانم، چون ممكن است حمله كنند. كسان ديگري نيز آماده شدند شب در آنجا بمانند، ليكن از طرف امام خبر آوردند كه همه بايد برويد. امام گفتند: «راضي نيستم كسي اينجا بماند.» ما آمديم بيرون و آن شب كسي آنجا نماند.
* * *
وصيت‌نامه‌اي براي تاريخ
از آنجا كه ما در شرايط بحراني و غيرعادي به سر مي‌برديم و هر لحظه ممكن بود خطري براي ما پيش بيايد، فرداي آن روز نشستم و وصيت‌‌نامه خود را نوشتم. تا چند هفته پيش، از اين وصيت‌نامه خبري نداشتم، ليكن آقاسيدجعفر آن را برايم آوردند و گفتند كه پسرشان در لابلاي كاغذهاي قديمي پيدا كرده است. اين اصل وصيت‌نامه است كه در بالاي آن نوشته‌ام:
«وصيت‌نامه سيدعلي خامنه‌اي مرقومه ليله يكشنبه 27 شوال 1382» يعني فردا شب حادثه مدرسه فيضيه نوشته‌ام. متن وصيت‌نامه اين است:
بسم‌الله الرحمن الرحيم
«عبدالله علي بن جواد الحسيني الخامنه‌اي غفرالله لهما يشهد ان لااله الاالله وحده لا شريك له و ان محمداً صلي‌الله عليه و آله عبده و رسوله و خاتم‌الانبياء و ان ابن عمه علي بن ابيطالب عليه‌السلام وصيه سيدالاوصياء و ان الاحد عشر من اولاده المعصومين صلوات‌الله عليهم الحسن والحسين و علي و محمد و جعفرو موسي و علي و محمد و علي و الحسن و الحجه اوصيائه و خلفائه و امناءالله علي خلقه و ان الموت حق و المعاد حق و الصراط حق و الجنه و النار حق و ان كل ما جاء به النبي صلي‌ الله عليه و آ‌له حق. اللهم هذا ايماني و هو وديعتي عندك اسئلك ان تردها الي و تلقيها اياي يوم حاجتي اليها بفضلك و كرمك.
مهم‌ترين وصيت من آن است كه دوستان و عزيزان و سروران من، كساني كه بهترين ساعات زندگي من با آنان و ياد آنان سپري شده است، مرا ببخشند و بحل كنند و اين وظيفه را به عهده بگيرند كه مرا از زير بار حقوق‌الناس رها و آزاد نمايند. ممكن است خود من نتوانم از همه كساني كه ذكر سوءشان بر زبانم رفته و يا بدگوئيشان را از كسي شنيده‌ام، حليّت بطلبم. اين كار مهم و ضروري را بايد دوستان و رفقاي من براي من انجام دهند.
دارايي مالي من در كم هيچ است، ولي كفاف قرض‌هاي مرا مي‌دهد. تفصيل قروض خود را در صفحه جداگانه يادداشت مي‌كنم كه از فروش كتب مختصر و ناچيز من ادا شود. هر كسي هم كه مدعي طلبي از من شود، هر چند اسمش در آن صفحه نباشد، قبول كنند و ادا نمايند،... پنج شش سال نماز هر چه زودتر ادا و مرا از رنج اين دين الهي راحت كنند (البته يقيناً آن قدر مقروض نبودم، ولي احتياط كردم). مبلغي به عنوان ردّ مظالم بابت قروض جزئي از ياد رفته به فقرا بدهند.
از همه اعلام و مراجع و طلاب و دوست و آشناها و اقوام و منسوبين من استحلال شود. (چون آن روزها نق و نوق عليه آقايان در جلسات زياد بود كه چرا فلاني اقدام نكرده، فلاني چرا اين حرف را زده و اين مطلب را گفته است، لذا خواستم از آقايان اعلام و مراجع حليت طلب كنند).
و گمان مي‌كنم بهترين راه اين كار آن است كه عين وصيت‌نامه مرا در مجلسي عمومي كه آشنايان من باشند، قرائت كنند. پدر و مادرم كه در مرگ من از همه بيشتر عزادار هستند، به مفاد حديث شريف اذا بكيت علي شيء فابك علي‌الحسين، به ياد مصائب اجدادمان از من فراموش نخواهند كرد ان‌شاءالله تعالي.
گويا ديگر كاري ندارم. اللهم اجعل الموت اول راحتي و آخر مصيبتي و اغفرلي و ارحمني بمحمد و آله الاطهار.
العبد علي الحسيني الخامنه‌اي»
(حالا صورت قرض‌هايم را كه در صفحه جداگانه‌اي نوشته‌ام برايتان مي‌خوانم):
«حدود 100 تومان، مقدس‌زاده بزاز (مشهد)
كمتر از 30 تومان، خياط گنگ (مشهد) 2 يا 3 تومان، عرب خياط (قم)
مطابق دفتر دين، آقا شيخ حسن بقال كوچه حجتيه (قم) (چون مرتب با او سر و كار داشتيم و نمي‌دانستيم چقدر به او بدهكاريم) گويا چند توماني
آقاي شيخ حسن صانعي (قم) 32 تومان تقريباً
حاج شيخ اكبر هاشمي رفسنجاني (قم) (بيشترين پولي را كه من آن زمان مقروض بودم، به آقاي هاشمي بود. چون وضعش نسبتاً خوب بود، از او قرض مي‌كرديم.)
مطابق دفتر دين، آقاي مرواريد كتاب فروش (قم)
مطابق دفتر دين، آقاي مصطفوي كتاب فروش (قم)
10 تومان آقاي علي حجتي كرماني
شايد 5 تومان، محمد آقا نانوا نزديك منزل (مشهد)
با حادثه فيضيه در مرحله اول رعب و وحشت حوزه را فراگرفت و اين فكر تقويت شد كه اگر مبارزه ادامه يابد، ممكن است حوزه از دست برود، حوزه‌اي كه مرحوم آيت‌الله حائري، حاج شيخ‌عبدالكريم (رضوان‌الله تعالي عليه) در زمان پهلوي براي حفظ آن، آن همه زحمت كشيدند و حتي براي نگهداري و حفظ آن با پهلوي مبارزه نكردند، ممكن است با يك برخورد ابتدايي از دست برود و اين خيانت به آرمان حاج شيخ است! اين فكر به تدريج از گوشه و كنار، سربلند كرد و كساني كه از نظر روحي مستعد مبارزه نبودند مي‌خواستند با نهضت به گونه‌اي معارضه و مقابله كنند، اين فكر را مطرح كردند و كوشيدند آن را رواج بدهند، ليكن چند جريان در شكستن جوّ وحشت و كنار زدن افكار جامعه تأثير بسزايي داشت. يكي اعلاميه امام بود. امام نامه‌اي به علماي تهران نوشتند. اين نامه كه خطاب به آقاي حاج‌علي‌اصغر خوئي و به وسيله ايشان به علماي تهران بود، بسيار تند و كوبنده بود، به طوري كه خواندن آن يك عده‌اي را مي‌لرزاند، البته يك عده‌اي را هم شجاع مي‌كرد. يك عده از طلبه‌ها، جوان‌ها و به قول امروز حزب‌اللهي‌ها از اين نامه تشجيع شدند.
امام در اين نامه ضمن اشاره به حادثه مدرسه فيضيه و فجايعي كه در آنجا انجام گرفته بود، آوردند: شاه‌دوستي يعني غارتگري، شاه‌دوستي يعني آدم كشي، شاه‌دوستي يعني هدم آثار رسالت و ...
اين نامه فوراً چاپ شد و در سطح وسيعي از كشور پخش گرديد و عجيب گل كرد و درخشيد و جوّ رعب و وحشت را شكست. ديگر از عوامل جوشكن، فتواي امام بود مبني بر اين كه «تقيه حرام و اظهار حقايق واجب ولو بلغ ما بلغ» كه عجيب حركتي بود و غوغائي راه انداخت. اين جمله در شكستن جوّ وحشت و دور كردن افكار سازش‌طلبانه، بسيار مؤثر بود و تا سال‌هايي جلوي يك سلسله بهانه‌جويي‌ها و رياكاري‌ها را گرفت و در واقع امام از حادثه مدرسه فيضيه سكويي براي پرش به سوي مراحل جديد مبارزه ساخت و عكس آن نتايجي را كه دستگاه از حادثه مدرسه فيضيه انتظارداشت به باور آورد.
يك كار مهم ديگر امام رفتن به مدرسه فيضيه بود. به دنبال حادثه مدرسه فيضيه براي مدتي درس‌ها تعطيل شد. اولين روز شروع درس پس از حادثه، امام ضمن سخناني اعلام كردند كه بعد از بحث به مدرسه فيضيه مي‌روم و براي شهداي فيضيه فاتحه مي‌خوانم. امام راه افتادند و طلاب هم پشت سر ايشان به طرف مدرسه فيضيه رفتند. كسي فكر نمي‌كرد كه امام چنين حركتي انجام دهد و مدرسه فيضيه را بعد از آن حادثه احيا كند. مدرسه فيضيه بعد از حادثه دوم فروردين ديگر مسكوني نبود. مدرسه را ويران كرده بودند، درها را كنده و پنجره‌ها را شكسته بودند، ديوارها را خراب كرده بودند، همه جا ريخته و پاشيده و كثيف بود. طلابي كه در اين مدرسه سكني داشتند ديگر جرئت نمي‌كردند كه در آنجا بمانند و زندگي كنند.
آن روز در خدمت امام حرمت كرديم و وارد مدرسه شديم، به سمت چپ پيچيديم و دم غرفه اول يا دوم – درست يادم نيست – امام نشستند. طلبه‌ها هم اطراف ايشان حلقه زدند، هاله‌اي از غم صورت امام را گرفته بود، شديداً غمگين بودند. ذكر مصيبتي شد، يك سيدي آنجا بلند شد، روضه خواند و پس از روضه امام از مدرسه بيرون آمدند. اين حركت نيز در شكستن رعب طلاب قم خيلي تأثير داشت، پاي طلبه‌ها به مدرسه باز شد و بار ديگر مدرسه به صورت پايگاه و به اصطلاح «پاتوق» درآمد.
يك كار ديگري كه انجام گرفت و سر نخ آن از طرف امام بود برگزاري مجالس فاتحه براي شهداي مدرسه فيضيه بود. از شهداي مشخص و نامدار آن مدرسه سيديونس رودباري بود. يادم هست كه در محله‌هاي دوردست قم فاتحه گذاشتند. طلاب هم راه مي‌افتادند و در اين مجالس شركت مي‌كردند.
كار مهم ديگري كه امام انجام دادند، استفاده از حادثه مدرسه فيضيه براي گسترش مبارزه به سراسر ايران بود، امام از وقتي كه فاجعه مدرسه فيضيه اتفاق افتاد، به فكرش رسيد كه اين حادثه را در سراسر كشور منعكس كند و آن را زنده نگه دارد. حادثه فيضيه در ماه شوال بود و تا ماه محرم دو ماه و پنج روز فاصله داشت. امام – چنانكه در اواخر دوران مبارزه مشخص شد – به محرم يك اعتقاد غريبي داشتند و واقعاً ماه محرم را ماه پيروزي خون بر شمشير مي‌دانست. لذا از اول، محرم را هدف گرفتند، يعني بلافاصله بعد از حادثه مدرسه فيضيه تصميم گرفتند كه از اين حادثه در ماه محرم استفاده كنند و آن برنامه‌اي كه در ماه محرم آن سال طرح كرد و اجرا شد يك برنامه دفعي و آني نبود، برنامه‌اي بود كه اقلاً دو ماه روي آن فكر شده و كار شده بود.
نزديك محرم كه شد امام براي شهرستان‌ها برنامه‌اي طرح كرد. آن برنامه عبارت بود از اينكه طلاب و فضلاي قم را به اطراف و اكناف كشور بفرستد و از آنها و منبري‌هاي شهرستان‌ها بخواهد كه دهه محرم را به خصوص از روز هفتم را اختصاص بدهند به بازگو كردن فاجعه فيضيه و آن مصائبي كه در قم گذاشته است و از روز نهم نيز دسته‌هاي سينه‌زني اين كار را بكنند و در نوحه‌‌خواني‌ها آنچه را كه در مدرسه فيضيه اتفاق افتاده است، مطرح كنند تا همه مردم ايران بفهمند كه در حادثه فيضيه چه گذشته است. خود من از كساني بودم كه براي محرم از سوي امام اعزام شدم و تأثيرش را نيز ديدم. امام از من خواستند كه به مشهد بروم و يك پيام براي آقاي ميلاني و آقاي قمي و پيام ديگري براي علماي مشهد ببرم. پيام به علماي مشهد اين بود كه آماده باشيد براي مبارزه، صهيونيسم دارد بر اوضاع كشور مسلط مي‌شود، اسرائيل بر همه امور سلطه پيدا كرده است، امور اقتصادي كشور دست او است و سياست ايران را در مشت خود دارد. پيامي كه براي آقاي ميلاني و آقاي قمي دادند اين بود كه به منبري‌ها بگويند كه از روز هفتم محرم در منابر، روضه فيضيه را بخوانند و از روز نهم هم دسته‌هاي سينه‌زني و هيأت‌ها اين برنامه را اجرا كنند.
پيام اول امام را به عده‌اي از علماي مشهد رساندم، هر كسي يك عكس‌العملي از خود نشان داد. تنها كسي كه اين پيام را درست گرفت و درست درك كرد مرحوم آيت‌الله شيخ مجتبي قزويني بود. او خود مردي مبارز بود و نسبت به امام اظهار ارادت مي‌كرد.
پيام دوم امام را نيز به آقايان ميلاني و قمي رساندم. البته نظر آقاي ميلاني اين بود كه روضه براي فيضيه از روز نهم شروع شود. من گفتم هفتم مناسب‌تر است، براي اينكه نهم روز سينه زني و زنجيرزني است و مردم كمتر پاي منابر حضور پيدا مي‌كنند و به هيأت‌هاي سينه‌زني و زنجيرزني توجه دارند و منبري‌ها بايد از روزهاي قبل، مردم را آماده كنند. آقاي قمي برنامه امام را پذيرفتند و اعلام آمادگي كردند و بدين ترتيب امام توانستند از محرم آن سال براي بيداري ملت ايران و شورانيدن آنان بر ضد دستگاه و گسترش دامنه نهضت و مبارزه، بهترين بهره‌برداري‌ها را به عمل آورند و فاجعه فيضيه را مستمسك قرار دهند براي هيجان عظيم و روزافزون مردم و اين شور و هيجان مردمي در 15 خرداد به اوج خود رسيد.(2)
در اواخر سال 43 به مشهد برگشتم و ضمن ادامه شركت در دروس عالي حوزه به تدريس سطوح عالي و تفسير اشتغال داشتم. مهم‌ترين اشتغال من در اين سالها (43 تا 46)، فعاليت‌هاي پايه‌اي، فكري و سياسي در سطح حوزه و دانشگاه و به تدريج بعدها، در سطح كلي جامعه بود كه در حقيقت سرچشمة اصلي بيشتر حركت‌هاي تند انقلابي در همان سال‌ها و سالهاي بعد محسوب مي‌شد. جلسات درسي بزرگ و پرجمعيت من در تفسير و حديث و انديشه اسلامي در ديگر شهرها و در تهران نيز نظايري نداشت و همين فعاليت‌ها به اضافة فعاليت‌هاي نوشتني بود كه به بازداشت‌هاي متوالي من در سال‌هاي 46 و 49 منتهي شد.
از سال 48 كه زمينه حركت مسلحانه در ايران محسوس بود، حساسيت و شدت عمل دستگاه‌هاي رژيم پيشين نيز نسبت به من كه به قرائن دريافته بودند چنين جرياني نمي‌تواند با افرادي از قبيل من در ارتباط نباشد، افزايش يافت. سال 50 مجدداً به زندان افتادم. برخوردهاي خشونت‌آميز ساواك در زندان، آشكارا نشان مي‌داد كه دستگاه از پيوستن جريان‌هاي مبارزه مسلحانه به كانون‌هاي تفكر اسلامي، به شدت بيمناك است و نمي‌تواند بپذيرد كه فعاليتهاي فكري و تبليغاتي من در مشهد و تهران از آن جريان‌ها، بيگانه و بركنار است، پس از آزادي، دايرة درس‌هاي عمومي تفسير و كلاس‌هاي مخفي ايدئولوژي و... گسترش بيشتري پيدا كرد.
در سال‌هاي ميانه 50 و 53 فعاليت‌هاي حاد اسلامي و مبارزات پنهاني و نيز مبارزات پايه‌اي انقلابي در مشهد بر محور تلاش‌هايي دور مي‌زد كه در سه مسجد كرامت، امام حسن(ع) و ميرزاجعفر انجام مي‌شد. مهم‌ترين كلاس‌هاي عمومي و درس‌هاي تفسير من در اين سه مسجد تشكيل مي‌شد و هزاران نفر را در هر هفته، با تفكر انقلابي اسلام آشنا مي‌كرد و آنها را نسبت به فداكاري و مبارزه بي‌قرار مي‌ساخت و دقيقاً به همين دليل نيز بود كه اين دو كانون مقاومت و روشنگري با يورش‌هاي وحشيانه ساواك تعطيل شد و بسياري به جرم شركت در آن يا كارگرداني جلسات آن به بازداشت يا بازجويي دچار شدند. با تعطيل اين مراكز، جو نارضايتي عمومي روشنفكران و نسل به پا خاسته در مشهد به من امكان مي‌داد كه جلسات كوچك و خصوصي را هر چه بيشتر گسترش دهم و در محيط‌هاي امن‌تر، آزادانه‌تر و بي‌پرده‌تر، شور انقلابي را در جوان‌ها برانگيزم و به موازات آن دامنه فعاليت‌هاي خود را تا شهرهاي ديگر خراسان و ساير نقاط كشور بگسترانم. در همه اين چند سال طلاب و فضلاي جواني كه از من آموخته بودند به شهرستان‌ها گسيل مي‌شدند و اين، آتش مقدس به حوزه‌اي وسيع‌تر منتقل مي‌شد. با استفاده از فرصتي استثنائي يكي از جلسات بزرگ گذشته را زير نام درس نهج‌البلاغه به طور هفتگي دوباره شروع كردم. اين جلسه كه در مسجد امام حسن(ع) مشهد تشكيل مي‌شد، مجدداً محور بيشترين تلاش اسلامي مبارزان مشهد شد و گفتار علي(ع) كه با شرح و توضيح، تدريس و در جزوه‌هاي پلي‌كپي شده (به نام پرتوي از نهج‌البلاغه) دست به دست مي‌گشت، همچون صاعقه‌اي فضاي گرفته شهر شهادت را روشن مي‌ساخت.
سال 53 براي من يادآور حركت كوبنده علوي است. ساواك مشهد كه نمي‌توانست آن مركز عظيم تبليغاتي را كانون تبليغات انقلابي ببيند و تحمل كند، در فكر چاره بود، بارها مرا احضار و تهديد كردند. همواره جاسوس‌هاي خود را در اطراف خانه و مسير من گماشتند. افراد بسياري از نزديكان و دست‌اندركاران فعاليت‌هاي سياسي و تبليغاتي مرا بازداشت كردند. احساس كرده بودند كه اين تلاش عظيم تبليغاتي نمي‌تواند از فعاليت‌هاي سياسي پنهان، جدا باشد. كوشيدند ارتباطات مرا كشف كنند و بالاخره در دي ماه 53 ناگزير شدند با يورش به خانه‌ام مرا بازداشت و بسياري از يادداشتها و نوشته‌هاي مرا ضبط كنند. اين ششمين و سخت‌ترين بازداشت من بود. به تهران و به زندان كميته مشترك در شهرباني فرستاده شدم و مدت‌ها با سخت‌ـرين شرايط و همواره با بازجويي‌هاي دشوار، در وضعي كه فقط براي آنان كه شرايط را ديده‌اند، قابل فهم است، نگه داشته شدم. در اين بازداشت نيز مانند سال 50 چون ساواك ارتباط من با تلاش‌هاي پنهاني و نقش من در گردآوري نيروهاي ضدرژيم و بسيج آنها را جدي گرفت، شدت عمل و خشونتي جدي به خرج داد.(3)

تحصن در بيمارستان
مسجد كرامت بعد از گذشت چند سال، در سال 57 مجدداً مركز تلاش و فعاليت شد و آن هنگامي بود كه من از تبعيد جيرفت به مشهد برگشته بودم. گمانم اواخر مهر يا آبان بود. وقتي بود كه تظاهرات مشهد و جاهاي ديگر آغاز شده و به تدريج اوج هم گرفته بود. ما آمديم و يك ستادي در مسجد كرامت تشكيل شد براي هدايت كارهاي مشهد و مبارزاتي كه مرحوم شهيد هاشمي‌نژاد و برادرمان جناب آقاي طبسي و من و يك عده از برادران طلبه جوان آن را رهبري مي‌كردند. آنجا جمع مي‌شديم و مردم هم در رفت و آمد دائمي بودند. آنجا شد ستاد مبارزات مشهد و عجيب اين است كه نظامي‌ها و پليس از چهار راه نادري كه مسجد هم سر چهارراه بود، جرئت نمي‌كردند اين طرف بيايند. ما روز را با امنيت مي‌گذرانديم و هيچ واهمه‌اي كه بريزند اين مسجد را تصرف كنند يا ما را بگيرند، نداشتيم، اما شب كه مي‌شد، از تاريكي شب استفاده مي‌كرديم و آهسته بيرون مي‌آمديم و در منزلي غير از منازل خودمان شب را مي‌گذرانديم.
شب و روزهاي پرهيجان و پرشوري بود، تا اينكه مسائل آذرماه مشهد پيش آمد كه مسائل بسيار سختي بود، در آغاز، حمله به بيمارستان بود كه ما رفتيم در بيمارستان متحصن شديم. وقتي كه خبر بيمارستان به ما رسيد، ما در مجلس روضه بوديم. من را پاي تلفن خواستند. ديدم از بيمارستان است و چند نفر از دوست و آشنا و غير آشنا دارند از آن طرف خط با كمال دستپاچگي و سراسيمگي مي‌گويند حمله كردند، زدند، كشتند، به داد برسيد... حتي بچه‌هاي شيرخوار را زده بودند. من آمدم آقاي طبسي را صدا زدم. آمديم اين اتاق. عده‌اي از علما در آن اتاق جمع بودند. چند نفر از معاريف مشهد هم بودند. روضه هم در منزل يكي از معاريف علماي مشهد بود. من رو كردم به اين آقايان و گفتم كه وضع بيمارستان اين جوري است و رفتن ما به اين صحنه به احتمال زياد، مانع از ادامه تهاجم و حمله به بيماران و اطباء و پرستارها و... مي‌شود و من قطعاً خواهم رفت و آقاي طبسي هم قطعاً خواهند آمد. ما با ايشان قرار هم نگذاشته بوديم، اما من مي‌دانستم كه آقاي طبسي مي‌آيند. گفتم ما قطعاً خواهيم رفت، اگر آقايان هم بيايند، خيلي بهتر خواهد شد و اگر هم نيايند، ما به هر حال مي‌رويم.
لحن توأم با عزم و تصميمي كه ما داشتيم موجب شد كه چند نفر از علماي معروف و محترم مشهد هم گفتند كه ما مي‌آئيم، از جمله آقاي حاج ميرزاجوادآقا تهراني و آقاي مرواريد و بعض ديگر. حركت كرديم به طرف بيمارستان. وقتي كه ما از آن منزل آمديم بيرون، جمعيت زيادي در كوچه و خيابان و بازار جمع شده بودند. ديدند كه ما داريم مي‌رويم. مردم راه افتادند پشت سر اين عده و ما از حدود بازار تا بيمارستان را كه شايد حدود سه ربع تا يك ساعت راه بود، پياده طي كرديم. هرچه مي‌رفتيم، جمعيت بيشتري با ما مي‌آمد و هيچ تظاهر، يعني شعار و كارهاي هيجان‌انگيز هم نبود. فقط حركت مي‌كرديم به طرف يك مقصدي تا اينكه رسيديم نزديك بيمارستان.
در مقابل بيمارستان امام رضاي مشهد، يك فلكه هست كه حالا اسمش فلكه امام رضاست و يك خياباني است كه منتهي مي‌شود به آن فلكه. سه تا خيابان به آن فلكه منتهي مي‌شود. ما از خياباني كه آن وقت اسمش جهانباني بود، داشتيم مي‌آمديم به طرف آن خيابان كه از دور ديديم سربازها راه را سد كردند. طبيعتاً ممكن نبود بتوانيم از سد آنها عبور كنيم. من ديدم كه جمعيت يك مقداري احساس اضطراب كردند. آهسته به برادرهاي اهل علمي كه بودند گفتم كه ما بايد در همين صف مقدم با متانت و بدون هيچ‌گونه تغييري در وضعمان پيش برويم تا مردم پشت سرمان بيايند و همين كار را كرديم. سرها را انداختيم پايين و بدون اينكه به روي خودمان بياوريم كه اصلاً سرباز مسلحي در مقابل ما وجود دارد، رفتيم نزديك! به مجرد اينكه به يك متري اين سربازها رسيديم، من ناگهان ديدم مثل اينكه آنها بي‌اختيار پس رفتند و يك راهي به قدر عبور سه چهار نفر باز شد. فكر آنها اين بود كه ما برويم، بعد راه را ببندند، اما نتوانستند اين كار را بكنند. به مجرد اينكه ما از اين خط عبور كرديم، جمعيت ريختند و اينها نتوانستند كنترل بكنند. شايد مثلاً در حدود چند صد نفر آدم با ما تا دم در بيمارستان آمدند. بعد گفتيم در را باز كنند. بچه‌هاي دانشجو و پرستار و طبيب كه توي بيمارستان بودند، با ديدن ما جان گرفتند. گفتيم در بيمارستان را باز كردند و وارد شديم و رفتيم به طرف جايگاه وسط بيمارستان. آنجا يك جايگاهي بود و گمانم مجسمه‌اي هم بود كه بعدها آن را فرود آوردند و شكستند، لكن آن موقع، مجسمه هنوز بود... به آنجا كه رسيديم جاي رگبار گلوله‌ها را ديديم. بعد كه پوكه‌هايشان را پيدا كرديم، ديديم كاليبر 50 بوده! چقدر اينها در مقابل مردم گستاخي به خرج مي‌دادند. براي متفرق كردن مردم يا كشتن يك عده‌اي، كاليبرهاي كوچك مثلاً ژ-3 هم كافي بود، اما كاليبر 50 سلاح بسيار خطرناكي است و براي كارهاي ديگر به درد مي‌خورد، ولي اينها در برابر مردم به كار بردند. بعدها كه در آن بيمارستان، متحصن شديم، من آن پوكه‌ها را كه از روي زمين جمع كرده بودم، به خبرنگارهاي خارجي نشان مي‌دادم و مي‌گفتم: ‌«اين يادگاري ماست! ببريد به دنيا نشان بدهيد كه با ما چگونه رفتار مي‌كنند.»
به هر حال رفتيم آنجا و يك ساعتي بوديم. معلوم نبود كه مي‌خواهيم چه كار كنيم. با چند نفر از معممين و نيز افراد بيمارستان رفتيم توي يك اتاقي تا ببينيم حالا چه بايد كرد؟ چون هيچ معلوم نبود چه خواهد شد، همين قدر معلوم بود كه تهاجم ادامه خواهد داشت. من پيشنهاد كردم كه در آنجا متحصن بشويم و همان جا بمانيم تا خواسته‌هاي ما برآورده شوند و قرار شد خواسته‌هايمان را مشخص كنيم. در آن جلسه حدود ده نفر از اهل علم مشهد حضور داشتند. من براي اينكه اين حركت هيچ‌گونه تزلزلي پيدا نكند، بلافاصله يك كاغذ آوردم و نوشتم كه ما مثلاً جمع امضاكنندگان زير اعلام مي‌كنيم كه در اينجا خواهيم بود تا اين كارها انجام بگيرد. حالا يادم نيست همه اين كارها چه بود؟ يكي دو تايش يادم هست. يكي اينكه فرماندار نظامي مشهد عوض بشود، يكي اينكه عامل گلوله‌باران بيمارستان امام رضا محاكمه يا دستگير بشود. يك چنين چيزهايي را نوشتيم و اعلام تحصن كرديم. اين تحصن هم در مشهد و هم در خارج از آن، اثر مهمي بخشيد، يعني بعد معلوم شد كه آوازه آن جاهاي ديگر هم پيچيده و اين يكي از نقاط عطف مبارزات مشهد و آن هيجان‌هاي بسيار شديد و تظاهرات پرشور مردم مشهد بود.(4)

در شوراي انقلاب
در مشهد با برادراني كه در آنجا بودند، سرگرم كارهاي اين شهر بوديم و در جريانات عمومي و عظيم مردم فعاليت مي‌كرديم كه مرحوم شهيد مطهري چند بار تلفني به طور مستقيم يا با واسطه به من اطلاع دادند كه بايد به تهران بروم. من تصور مي‌كردم براي كارهاي علمي، سياسي و ايدئولوژيكي كه مشتركاً انجام مي‌داديم بايد به تهران بروم و فكر نمي‌كردم براي شوراي انقلاب باشد. گفتم مي‌آيم، منتهي چون در مشهد گرفتاري‌هاي زيادي داشتم و خيلي بار روي دوش من بود، مرتباً تأخير مي‌افتاد تا اينكه پيغام دادند كه امام دستور داده‌اند كه من به تهران بروم.
جلسات اول شوراي انقلاب در منزل شهيد مطهري برگزار شد، البته شوراي انقلاب به مقتضاي مصلحت روز، افراد ديگري را هم پذيرفت كه خطوط سياسي ديگري داشتند و به تدريج چهره آنها روشن شد، اما گروهي كه پايه و اساس انقلاب و حافظ اصول و حدود و معيارها بودند، بيشتر همين برادران روحاني عضو شورا بودند. اينها با همه سختي‌هايي كه كار با افراد ليبرال و مهره‌هايي مانند بني‌صدر در بر داشت، به خاطر انقلاب و مصالح امت اسلامي تحمل كردند و با سعي و كوشش، كارها را به سامان رساندند، ضمن اينكه در مواقع لزوم در مقابل آن افراد مقاومت لازم را هم مي‌كردند.(5)

من چاي مي‌دهم!
هنگامي كه قرار بود امام تشريف بياورند، ما در دانشگاه تهران تحصن داشتيم، جمعي از رفقاي نزديكي كه با هم كار مي‌كرديم و همه‌شان در طول مدت انقلاب، نام و نشان‌هايي پيدا كردند و بعضي از آنها هم به شهادت رسيدند، مثل شهيد بهشتي، شهيد مطهري، آقاي هاشمي، مرحوم رباني شيرازي، مرحوم رباني املشي و ... با هم مي‌نشستيم و در مورد قضاياي گوناگون مشورت مي‌‌كرديم. گفتيم كه امام دو سه روز ديگر وارد تهران مي‌شوند و ما آمادگي لازم را نداريم. بيائيم سازماندهي كنيم كه وقتي ايشان آمدند و مراجعات زياد و كارها از همه طرف به اينجا ارجاع شد، معطل نمانيم. صحبت از دولت هم در ميان نبود. ساعتي را در عصر يك روز معين كرديم و رفتيم در اتاقي نشستيم. صحبت از تقسيم مسئوليت‌ها شد و در آنجا گفتم مسئوليت من اين باشد كه چاي بدهم! همه تعجب كردند. يعني چه؟ چاي؟ گفتم: بله، من چاي درست كردن را خوب بلدم. با گفتن اين پيشنهاد، جلسه حالي پيدا كرد. مشخص شد كه مي‌شود آدم بگويد كه مثلاً قسمت دفتر مراجعات، به عهده من باشد. تنافس و تعارض كه نيست. ما مي‌خواهيم اين مجموعه را با همديگر اداره كنيم، هر جايش هم كه قرار گرفتيم، اگر توانستيم كار آنجا را انجام بدهيم، خوب است.
اين روحيه من بوده است. البته آن حرفي كه در آنجا زدم، مي‌دانستم كه كسي من را براي چاي ريختن معين نخواهد كرد و نمي‌گذارند كه من در آنجا بنشينم و چاي بريزم، اما واقعاً اگر كار به اينجا مي‌رسيد كه بگويند درست كردن چاي به عهده شماست، مي‌رفتم عبايم را كنار مي‌گذاشتم و آستين‌هايم را بالا مي‌زدم و چاي درست مي‌كردم! اين پيشنهاد نه تنها براي اين بود كه چيزي گفته باشد، واقعاً براي اين كار آماده بودم.
من با اين روحيه وارد شدم و بارها به دوستانم مي‌گفتم كه آن كسي نيستم كه اگر وارد اتاقي شدم، بگويم آن صندلي متعلق به من است و اگر خالي بود، بروم آنجا بنشينم و اگر خالي نبود، قهر كنم و بيرون بروم. نخير، من هيچ صندلي خاصي در هيچ اتاقي ندارم. من وارد اتاق مي‌شوم و هر جا خالي بود، همان جا مي‌نشينم. اگر مجموعه احساس كرد كه اينجا براي من كم است و روي صندلي ديگري نشاند، مي‌نشينم و اگر همان كار را نيز مناسب دانست، آن را انجام مي‌دهم.
گفتن اين مطالب شايد چندان آسان نباشد و ممكن است حمل بر چيزهاي ديگري شود، اما واقعاً اعتقادم اين است كه براي انقلاب بايد اين طوري باشيم. از پيش معين نكنيم كه صندلي ما آنجاست و اگر ديديم آن صندلي را به ما دادند، خوشحال بشويم و برويم بنشينيم و بگوئيم حقمان بود و اگر ديديم آن صندلي نشد و يا گوشه‌اش ذره‌اي سائيده بود، بگوئيم به ما ظلم شد و قبول نداريم و قهر كنيم و بيرون برويم. من از اول اين روحيه را نداشتم و سعي نكردم اين طوري باشم. در مجموعه انقلاب، تكليف ما اين است.(6)
* * *
روز بازگشت امام
در روز ورود امام ما كه در دانشگاه متحصن بوديم. همه خوشحال بودند و مي‌خنديدند، ولي بنده از نگراني بر آنچه كه براي امام ممكن است پيش بيايد، بي‌اختيار اشك مي‌ريختم، چون يك تهديدهايي هم وجود داشت. بعد به فرودگاه رفتيم. به مجرد اينكه آرامش امام را ديديم، نگراني و اضطراب ما به كلي برطرف شد و ايشان با آرامش خودشان به بنده و شايد خيلي‌هاي ديگر كه نگران بودند، آرامش بخشيدند. وقتي پس از سال‌هاي متمادي امام را زيارت كرديم، ناگهان خستگي چند ساله از تن ما خارج شد. احساس مي‌كرديم همه آن آرزوها با كمال صلابت و با يك تحقق واقعي و پيروزمندانه، در وجود امام مجسم شده و در مقابل انسان تبلور پيدا كرده است.
بعد هم آمديم داخل شهر و آن تفاصيلي كه همه شاهد بودند و هنوز در ذهن همه مردم، زنده است. همان‌طور كه مي‌دانيد امام،‌ عصر آن روز از بهشت‌زهرا به نقطه نامعلومي رفتند، يعني در واقع آقاي ناطق نوري ايشان را ربودند و به نقطه امني بردند تا كمي استراحت كنند، چون از شب قبل كه از پاريس حركت كرده بودند، دائماً در حال فشار كار و بعد هم حضور در ميان مردم بودند و يك لحظه هم استراحت نكرده بودند.(7)

امام در مدرسه رفاه
ما در آن فاصله رفته بوديم مدرسه رفاه و كارهايمان را انجام مي‌داديم. قبل از اينكه امام وارد شوند، با برادران نشسته بوديم و روي برنامه اقامتگاه ايشان و ترتيباتي كه بعد از ورودشان بايد انجام مي‌گرفت يك مقداري مذاكره كرديم و برنامه‌ريزي‌هايي شد. آن روزها ما نشريه‌اي را درمي‌آورديم كه بعضي از اخبار در آن نشريه چاپ مي‌شد و از همان مدرسه رفاه بيرون مي‌آمد و چند شماره‌اي چاپ شد. البته در دوران تحصن هم نشريه‌اي را راه انداختيم و يكي دو شماره‌اي چاپ شد.
آخر شب بود و من داشتم خبرهاي آن روز را تنظيم مي‌كردم كه توي همان نشريه‌اي كه گفتم چاپ بشود و بيرون بيايد. ساعت حدود ده شب بود. يك وقت از حياط داخلي مدرسه رفاه، صداي همهمه‌اي را احساس كردم. معلوم شد يك حادثه‌اي واقع شده. رفتم و از دم پنجره نگاه كردم و ديدم امام از در وارد شدند. هيچ‌كس با ايشان نبود و برادرهاي پاسدار كه ناگهان امام را در مقابل خودشان ديده بودند، سر از پا نشناخته مانده بودند كه چه بكنند و دور امام را گرفته بودند. امام هم به رغم خستگي آن روز، با كمال خوش‌رويي با اينها صحبت مي‌كردند. اينها هم دست امام را مي‌بوسيدند. شايد ده پانزده نفري بودند. امام طول حياط را طي كردند و رسيدند به پله‌هايي كه به طبقه اول منتهي مي‌شد. آن پله‌ها پهلوي همان اتاقي بود كه من در آن بودم. از پنجره آمدم دم در اتاق و وارد هال شدم كه امام را از نزديك ببينم. امام وارد هال شدند. در هال عده‌اي بودند. اينها هم رفتند طرف امام و دور ايشان را گرفتند كه دستشان را ببوسند. من هر چه سعي كردم نزديك بشوم و دست امام را ببوسم، ميسر نشد و امام از دو متري من عبور كردند. امام از پله‌ها بالا رفتند. پاي پله‌ها سي چهل نفري جمع شده بودند. امام به پاگرد پله‌ها كه رسيدند، ناگهان برگشتند طرف جمعيت و روي زمين نشستند. نمي‌خواستند علاقه‌مندان و دوستداران خود را رها كنند. يكي از برادران يك خيرمقدم حساب نشده پرهيجاني را ايراد كرد، چون هيچ‌كس انتظار نداشت. امام چند كلمه‌اي صحبت كردند و بعد به اتاقي كه برايشان معين شده بود، راهنمايي شدند.(8)
* * *
سجده شكر
آن ساعتي كه راديو براي اول بار گفت: «اين صداي انقلاب اسلامي است.»، من داشتم با ماشين از كارخانه‌اي كه عوامل اخلالگر در آنجا شلوغ كرده بودند، به طرف مقر امام مي‌آمدم. مشكلات هنوز با شدت وجود داشت، هنوز هيچ كاري انجام نشده بود و اينها به فكر باج‌خواهي و باج‌گيري بودند و در كارخانه تحريكات ايجاد مي‌كردند و ما رفتيم آنجا كه يك مقداري سر و سامان بدهيم. در مراجعت بود كه راديو اعلام كرد كه اين صداي انقلاب اسلامي است، من ماشين را نگه داشتم آمدم پائين روي زمين افتادم و سجده كردم، يعني اين قدر براي ما غيرقابل تصور و غيرقابل باور بود. هر لحظه‌اي از آن لحظات يك مسئله داشت. در آن روزها طبعاً در همه فعاليت‌ها دخالت داشتيم. يك حالت ناباوري و بهت بر همه ما حاكم بود. من تا مدتي بعد از 22 بهمن بارها به اين فكر مي‌افتادم كه آيا ما خوابيم يا بيدار و تلاش مي‌كردم از خواب بيدار نشوم كه اين روياي طلائي تمام نشود. اين قدر براي ما شگفت‌آور بود.(9)

پي‌نوشت‌ها:
1- گفت و شنود در ديدار با جوانان – 7/2/1377.
2- فصلنامه فرهنگي سياسي تاريخي 15 خرداد – بهار 1373.
3- نسل كوثر، از انتشارات دفتر تبليغات سپاه پاسداران انقلاب اسلامي.
4- مصاحبه با شبكه 2 صدا و سيماي جمهوري اسلامي – 11/11/1363.
5- روزنامه جمهوري اسلامي – 21/5/64.
6- جديت ولايت، جلد اول، صفحه 40.
7- مصاحبه مطبوعاتي درباره دهه فجر 24/10/63.
8- همان.
9- همان.
«يادآور»

منبع

واگویه هایی از زندگی ساده و بی آلایش رهبر انقلاب

واگویه هایی از زندگی ساده و بی آلایش رهبر انقلاب
اشتباه کرديد که عوض نموديد؛ برويد همان زيلوها را بياوريد

گروه تاریخ: زندگی ساده و بی آلایش رهبر انقلاب از آغاز تا اکنون یادآور عکس و تصویرهایی است که از منزل بی تکلف امام منتشر شده و خاطراتی که از ایشان هنوز در میان حرف و حدیث های روزمره انقلابیون موج می زند. و اکنون اگر چه رهبر انقلاب نیز بر همان مشی هستند؛ اما پرهیز ایشان از انتشار چنین خاطراتی شاید بسیاری از ناگفته ها را ناگفته باقی گذاشته است.

آنچه در پی می آید گزیده ای است از اظهارنظرهای شخصیت های مختلف پیرامون زندگی رهبر انقلاب. کسی که پیشتر در خصوص سال های آغازین زندگی اش این چنین تعریف می کرد:«پدرم روحانى معروفى بود اما خیلى پارسا و گوشه گیر… زندگى ما به سختى مى‌گذشت. من یادم هست شب‌هایى اتفاق می‌افتاد که در منزل ما شام نبود! مادرم با زحمت براى ما شام تهیه می‌کرد و… آن شام هم نان و کشمش بود.»

حجت‌الاسلام سيدعلي اكبري: «ما زماني خدمت ايشان رفتيم و از آقا درخواست نموديم تا اجازه بفرمايند از داخل منزلشان و وضيعت زندگيشان فيلم‌برداري کنيم، تا مردم وضيعت زندگي رهبر خود را ببينند و بفهمند که ايشان چگونه زندگي مي‌کنند. آقا فرمودند: اگر شما بخواهيد زندگي مرا نشان بدهيد مي‌ترسم خيلي‌ها باور نکنند.»

سردار سرلشکر سيدرحيم صفوی: «روزي که در منزل مقام رهبري، در خدمت ايشان بودم، بحث قدري به طول انجاميد و نزديک مغرب شد. پس از نماز، معظم‌له با مهرباني به من فرمودند:آقا رحيم! شام را مهمان ما باشيد. بنده در عين حال که اين را توفيقي مي‌دانستم، خدمتشان عرض کردم:اسباب زحمت مي شود. مقام معظم رهبري فرمودند:نه، بمانيد؛ هرچه هست با هم مي‌خوريم. وقتي‌که سفره را گشودند و شام را آوردند، ديدم شام چيزي جز املت ساده نيست.»

حجت‌الاسلام و المسلمين محمدي گلپايگاني: «با اين‌که مقام معظم رهبري مي‌توانند از همه‌ي امکانات مادي بهره‌مند شوند، سطح زندگي خصوصي ايشان از سطح زندگي يک شهروند معمولي پايين‌تر است. معظم‌لَه علاوه بر اين که از يک زندگي معمولي سطح پايين بهره مي‌برند، دائماً به مسوولان سفارش مي کنند:مواظب زندگي خود باشيد. اسراف نکنيد. آيت‌الله خامنه‌اي معتقدند که مردم را بايد عملاً به ساده زيستي دعوت نمود. خودشان در صف مقدم اين دعوت هستند. ايشان در مناسبت‌هاي خاصي که برنامه خواندن صيغه‌ي عقد دارند، قبل از اجراي عقد، حدود يک ربع، عروس و داماد و خانواده‌هاي آن‌ها را به رعايت صرفه‌جويي دعوت مي‌نمايند و مي‌فرمايند:خرج‌هاي گزاف نداشته باشيد؛ تشريفات و ريخت و پاش نداشته باشيد. خود آقا هم در زندگي خصوصي‌شان، دقيقاً همين طور عمل مي‌کنند. معظم‌له نه حقوق از جايي دريافت مي‌کنند و نه از وجوهاتي که از اطراف و اکناف خدمت ايشان مي‌آيد، براي زندگي شخصي خود استفاده مي‌کنند. زندگي ايشان از طريق هدايا و نذوراتي است که علاقه‌مندان و ارادتمندان معظم لَه تقديم مي‌کنند. فرزندان آقا هم همين طور زندگي مي‌کنند و همين سادگي و ساده زيستي را دارند.»

حضرت آیت‌الله جوادی آملی: «یک روز مهمان مقام معظم رهبری بودم. فرزند ایشان آقا مصطفی نیز نشسته بود که سفره گسترده شد، آیت‌الله خامنه‌ای به وی نگاهی کرد و فرمود: شما به منزل بروید. من خدمت ایشان عرض کردم: اجازه بفرمایید آقازاده هم باشند، من از وی درخواست کرده‌ام که باهم باشیم‌. آقا فرمودند: این غذا از بیت‌المال است، شما هم مهمان بیت‌المال هستید. برای بچه‌ها جایز نیست که بر سر این سفره بنشینند. ایشان به منزل بروند و از غذای خانه میل کنند. من در آن لحظه فهمیدم که خداوند چرا این همه عزت به حضرت آقا عطا فرموده است.»

دکتر غلامعلي حداد عادل: «در اوايل رياست جمهوري آيت‌الله خامنه اي، يک شب ديداري با ايشان داشتم. صحبت به درازا کشيد، معظم لَه فرمودند: شام پيش ما بمان. من از اين دعوت خوشحال شدم؛ زيرا مي‌توانستم مدتي بيش‌تر در خدمت ايشان باشم. آقا فرمودند: من نمي‌دانم شام چي داريم يا اصلاً به اندازه ما دونفر شام هست يا نه؟ به هر حال، هرچه باشد با هم مي خوريم. از همان دفتر کار به منزل تلفن زدند و با خانواده صحبت کردند و گفتند: خانم، شام چي داريم؟ فلاني پيش ماست و من گفته‌ام که هر چه باشد با هم مي‌خوريم. از جواب‌هاي آيت‌الله خامنه‌اي، احساس کردم که در منزل به اندازه يک نفر شام کنار گذاشته‌اند. آقا فرمودند: عيبي نداره! هر چه هست براي ما بفرستيد، قدري هم پنير و ماست همراهش کنيد. پس از گذشت حدود يک ربع، يک بشقاب برنج ساده با يک کاسه کوچک خورشت معمولي خيلي متوسط و مختصر آوردند. قدري هم شايد نان و پنير و ماست همراه آن بود. آن‌ها را نصف کرديم و با هم خورديم. من در دلم و بعدها به زبانم، هزار مرتبه خداوند را به سبب نعمت انقلاب اسلامي شکر کردم که چنين تحولي در کشور ايجاد کرد. در دستگاه طاغوت – در قبل از انقلاب – چه جاه و جلال و تجمل و اسراف و تبذيري وجود داشت و امروز رييس‌جمهور چه ساده زندگي مي‌کند. زندگي آيت‌الله خامنه اي هنوز هم همين طور است. روش ايشان در زندگي عوض نشده است. اگر معظم لَه مردم را به صرفه جويي دعوت مي کنند، خودشان قبل از مردم به صرفه جويي عمل مي نمايند.»

حجت‌الاسلام والمسلمين حاج سيداحمد خميني(ره): «بر خود واجب مي‌دانم که شهادت دهم زندگي داخلي آيت‌الله خامنه‌اي نه از باب اين که رهبر عزيز انقلاب ما به اين حرف‌ها نياز داشته باشند، بلکه وظيفه خود مي‌دانم تا اين مهم را به مردم مسلمان وانقلابي ايران بگويم. من از داخل منزل ايشان مطلع هستم. مقام معظم رهبري در خانه، بيش از يک نوع غذا بر سفره ندارند. خانواده‌ي معظم لَه روي موکت زندگي مي‌کنند. روزي به منزل ايشان رفتم، يک فرش مندرس آن جا بود. من از زبري آن فرش به موکت پناه بردم.»

آيت‌الله مصباح يزدي: «مصرف گوشت خانه‌ي آيت‌الله خامنه‌اي در زمان رياست‌جمهوري تنها از طريق کوپن بود. ايشان در آن زمان به من فرمودند: من تاکنون غير از همان گوشت کوپني که به همه مردم داده مي‌شود گوشت ديگري از بازار نخريده‌ام. امروز هم زندگي ايشان مثل زندگي مردم محروم و مستضعف است.»

سردار سرتيپ پاسدار شوشتري: «مقداري زيلو در خانه مقام معظم رهبري بود. آن‌ها را جمع کرديم و فروختيم و يک مقدار هم پول از مال شخصي خودم روي آن‌ها گذاشتم. تا به جاي آن زيلوها، براي منزل آقا فرشي تهيه کنيم. وقتي زيلوها را عوض کرديم و فرش‌ها را پهن نموديم، آقا تشريف آوردند و فرمودند: اين‌ها ديگر چيست؟ گفتم:زيلوها را عوض کرديم. فرمودند: اشتباه کرديد که عوض نموديد. برويد همان زيلوها را بياوريد. اصرار را بي‌فايده ديدم و با هزار مکافات رفتم و زيلوها را پيدا کردم و توي خانه انداختم. زيلوهايي که واقعاً به آن‌ها نگاه مي‌کردي، مي‌ديدي که نخشان در آمده و ساييده شده‌اند.»

استاد آیت الله فاطمی نیا: «هر کس کوچکترین حرف در تضعیف مقام رهبری بزند ، هر کس اندیشه ای داشته باشد که ضد مقام رهبری باشد ، خدا او را نخواهد بخشید! این را یقین داشته بدانید! قدردان رهبر باشید! اگر افکار پاشیده ای ، پوسیده ای به شما عرضه کردند قبول نکنید.»

آيت‌الله سيدمحمودهاشمي شاهرودي: «زندگي شخصي آقا از سادگي و سلامت خاصي برخوردار است. اين سادگي به زندگي نزديکان ايشان نيز سرايت کرده است. آقا و فرزندانش اهل تجملات نيستند. همين اعتقاد آنان را از سوءاستفاده از مقام و موقعيت بازداشته است. من اين سادگي را در منزل ايشان به تماشا نشستم. روزي معظم لَه مرا به کتابخانه خود دعوت کردند، من در آن جا يک ميز ساده و قديمي ديدم. در کنار ميز نيز يک صندلي کهنه بود. آن ميز و صندلي مربوط به قبل از انقلاب بود. مقام معظم رهبري در کتابخانه ي ساده ي خود هنوز از همان ميز و صندلي استفاده مي‌کنند.»

سيد علي اکبر طاهايي: «من در آن زمان نماينده‌ي مجلس شوراي اسلامي بودم. همسرم يکي از بچه‌ها را نزد پزشک برد و در مطب دکتر، همسر مقام معظم رهبري را ملاقات کرد. ايشان نيز يکي از فرزندان خود را براي مداوا به آنجا آورده بودند. کسي نمي‌دانست که ايشان کيست! چون نوبت به همسر آقا رسيد؛ به اتاق پزشک مراجه کردند. دکتر پس از معالجه فرزند مقام معظم رهبري گفت:براي مداواي فرزندتان روزي يک ليوان لعاب برنج به او بدهيد. همسر مقام معظم رهبري گفت: ما چنين امکاناتي را نداريم. پزشک که ايشان را نمي شناخت عصباني شد و گفت: مگر امکان دارد درخانه اي برنج نباشد؟ همسر مقام معظم رهبري فرمود: آقاي ما اجازه نمي‌دهد که در خانه، غير از برنج کوپني استفاده کنيم و آن هم کفاف خوراک ما را بيش از يک بار در هفته نمي‌دهد.»

حجت‌الاسلام والمسلمين سيدعلي اصغر باقي‌زاده: «زماني که مقام معظم رهبري در ايرانشهر تبعيد بودند، در ساختماني که يک اتاق و يک آشپزخانه داشت زندگي مي‌کردند. همين مکان کوچک هر روز پذيراي تعداد زيادي از مهماناني بود که از راه‌هاي دور و نزديک به آن جا مي‌آمدند. من هم توفيق داشتم که در آن روزها به ديدن ايشان بروم. چون به ايرانشهر رفتم وآقا را زيارت کردم، ديدم که تک و تنهايند و کسي کمک کار ايشان نيست. تصميم گرفتم چند روز در آن‌جا بمانم و به معظم‌لَه کمک کنم. در تمام روزهايي که من در محضر آقا بودم، غذاي ايشان و مهمان‌ها سيب زميني، نيمرو و تخم مرغ آب پز بود.»

برخي نشريات كشورمان با انتشار خاطره‌اي به بيان مشي ساده‌زيستي رهبر معظم انقلاب پرداخته‌اند كه عينا نقل مي‌شود: آقاي دكتر حداد عادل تعريف مي‌كردند در سال 77 يك خانمي زنگ زده بود منزل ما كه مي‌خواهيم براي خواستگاري بياييم منزل شما. خانم ما گفته بود كه بچه ما فعلا سال چهارم دبيرستانه و مي خواهد كنكور بده. اون خانم گفته بود كه حالا نمي‌شه ما بياييم دختر را ببينيم. خانم ما گفته بودند نمي‌شه. خانم ما گفته بود اصلا شما خودتان را معرفي كنيد من نمي‌دونم چه كسي مي‌خواهد بيايد. اون خانم گفته بود من خانم مقام رهبري هستم. خانم ما از هولش دوباره سلام و عليك كرده بود و گفته بود ما تا حالا هر كسي آمده بود رد كرديم، صبر كنيد با آقاي دكتر صحبت مي‌كنم بعد شما را خبر مي كنم. بعدا تماس گرفتند كه ما حرفي نداريم شايد اينها آمدند نپسنديدند و براي اينكه دختر هوايي نشود بهتر است هماهنگي كنيم بيايند در دبيرستان بچه را ببينند بچه هم متوجه نشود چه كسي آمده او را ببيند و قرار گذاشتيم در دفتر دبيرستان كه خانم من هم مدير دبيرستان هدايت هم بود، ساعتي را خانم هماهنگ كرد و خانم آقا تشريف آوردند و در دفتر نشسته بود و گفته بود كه من با دخترم صحبت مي كنم وقتي كه صدايش كردند بعد شما او را ببينيد، او را ديدند دختر هم رفت سر كلاس، خانم آقا هم رفتند. چند روز گذشت كه من براي كاري خدمت آقا رفتم و گفتند خانم استخاره كردند خوب نيامده و بعدا گفتم كه خدا را شكر كه دختر ما نفهميد كه به روحيه‌اش لطمه بخورد.

يك سال از اين قضيه گذشت و دوباره خانواده آقا زنگ زدند كه دوباره مي‌خواهيم بياييم. خانم ما گفته بود خانم چي شده دوباره مي‌خواهيد بياييد. آقا گفته بود كه خانم ما به استخاره خيلي اعتقاد دارد و خوب نيامده خانم آقا گفته بود چون دخترتان دختر خوبي است و نمي‌توانستيم بگذريم و دختر محجبه و فرهيخته و خوبي است دوباره استخاره كردم و خوب آمد، اگر اجازه بدهيد بياييم. در آن موقع دخترمان ديپلم گرفته بود و كنكور شركت كرده بود. آمدند و وقتي مقدمات كار فراهم شد، قرار گذاشتيم پسر آقا و مادرش بيايند منزل ما و با يك قواره پارچه به عنوان هديه كه عروس را ببينند و گفت‌وگو كنند، آمدند و نشستند صحبت كردند و وقتي آقا مجتبي رفتند از دخترم پرسيدم نظرتان چيست؟

ايشان موافق بودند به او گفتم خوب فكرهايت را بكن بعد از چند روز رفتم پيش آقا، آقا فرمودند داريم خويش و قوم مي‌شويم، گفتم چطور! گفتند اينها آمدند و پسنديدند و در گفت‌وگو به نتيجه رسيده‌اند، گفتند نظر شما چيست؟ گفتم آقا اختيار ما دست شماست آقا گفتند نه بالاخره شما دكتر و استاد دانشگاهيد و خانمتان هم همينطور وضع زندگي شما وضع مناسبي است ولي ما اينجور نيست.

و اگر بخواهم تمام زندگيم را بار كنم غير از كتابهايم، يك وانت بار مي‌شود، اينجا هم دو تا اتاق اندرون داريم و يك اتاق بيروني كه آقايان و مسوولين مي‌آيند و با من ديدار مي‌كنند من پول ندارم كه خانه بخرم يك خانه اجاره كرده‌ايم كه يك طبقه را مصطفي و يك طبقه را مجتبي زندگي مي‌كند، شما با دخترت صحبت كن كه خيال نكند مي‌خواهد عروس رهبر شود يك چيزهايي در ذهنش نباشد. ما يك زندگي اين جوري داريم شما اين جوري زندگي نكرده‌ايد، نسبتا زندگي خوبي داريد خونه داريد، زندگي داريد حالا بخواهد وارد يك زندگي اين جوري شود مشكله. مجتبي معمم هم نيست مي خواهد روحاني شود برود قم درس بخواند زندگي بكند همه را بگو تا بداند .من آمدم با دخترم صحبت كردم و ايشان هم قبول كرد. برگشتيم و وارد مراحل بعدي شديم آقا يك خانه‌اي قبل از رياست جمهوري‌شان داشتند توي جنوب تهران ايشان آن را اجاره داده‌اند و خرج زندگي‌شان را از آن در مي‌آورند. ايشان حقوق بابت رهبري نمي‌گيرند و از وجوهات هم استفاده نمي‌كنند.

خلاصه براي مراسم عقد، مهريه و اينها گفتيم كجا برگزار كنيم آقا فرمودند اولا سر مهريه و هر چي اختيار دختر شما باشد همان را مهريه دختر بذارين ولي من چون براي مردم خطبه عقد مي خوانم و اين سنت من بوده كه بيش از 14 سكه عقد نمي‌خوانم تا حالا هم نخواندم اگه بخواهيد مي توانيد بيشتر از 14 سكه هم بذارين ولي من عقد را نمي‌تونم بخونم چون تا حالا براي مردم نخوندم براي عروسم هم نمي‌خونم بريد يك آقاي ديگر عقد را بخواند اشكالي هم ندارد از نظر من اشكالي نداره. ما گفتيم نه آقا اين كه نمي‌شه ولي باشه حالا من صحبت مي‌كنم با مادرش فكر نمي‌كنم مخالفتي داشته باشد. گفتند مي‌تونيد مراسم عقد را در تالار بگيريد ولي من نمي‌تونم شركت كنم گفتم آقا هر جور شما صلاح مي دانيد. فرمودند مي‌خواهيد اين دو تا و يك اتاق بيروني را با هم حساب كنيد چند نفر زن و مرد مي‌شوند نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما دعوت مي كنيم ما نگاه كرديم كلا اينجا 150 الي 200 نفر بيشتر جا نمي‌گيرد ما حتي قوم و خويش‌هاي درجه اولمان را نمي‌توانستيم دعوت كنيم گفتيم باشد خلاصه تعدادي از اقوام نزديك را دعوت كرديم و آقا هم همين طور از غير فاميل نيز آقا، آقاي خاتمي رييس جمهور و آقاي هاشمي و آقاي ناطق نوري و روساي سه قوه و دكتر حبيبي را دعوت فرمودند يك رقم غذا نيز درست كرديم.

قبل از اين قضيه صحبت بازار مطرح شد پسر آقا گفت كه نه من انگشتر مي خواهم نه ساعت مي خواهم نه چيز ديگري، من هم گفتم حداقل يك حلقه كه مي گيرد. آقا گفتند چه كار كنم مجتبي گفت كه نمي‌خواهم. بعد آقا يك انگشتر عقيق داشت گفتند اين انگشتر را يكي براي من هديه آورده اگر دخترتون قبول مي‌كند من اين رو هديه مي‌دهم به اون. اون به عنوان حلقه هديه بده به مجتبي گفتيم باشد خلاصه آقا رفت انگشتر را آورد و گرفتيم و رفتيم و به دست مجتبي هم گشاد بود داديم يك انگشترسازي و 600 تومان هم داديم تا انگشتر را كوچكش كند خلاصه خرج حلقه دامادمان شد 600 تومان اين شد حلقه داماد. به آقا گفتم تو همه اين مسائل احتياط كرديم ديگر لباس عروس را بسپار به دست ما آقا فرمودند ديگر آنرا طبق متعارف حساب كنيم ما داشتيم تو همان ايام عروسي مي گرفتيم و يك لباس عروس داشتيم كه براي عروسمان سفارش داده بوديم بدوزند خلاصه قبل از آنكه عروسمان استفاده كند همان شب دخترمان استفاده كرد آقا گفتند من يك فرش ماشيني مي دهم شما هم يك فرش و مراسم برگزار شد.

براي عروسي هم دو تا پيكان از ما بود و دو تا پيكان هم از اقوام آقا مراسم در خانه ما طول كشيد. تا آمدند عروس را ببرند خانواده آقا هم آمده بودند. فقط آقا نتوانسته بودند بيايند. مراسم تا حدود ساعت يك طول كشيده بود تا اينكه ما عروس را آورديم خانه ديديم آقا همينطور بيدار نشسته‌اند منتظرند كه عروس را بياورند گفتند من اخلاقا وظيفه خود مي دانم براي اولين بار كه عروسمان قدم مي‌ذاره تو خونه ما تو فاميل ما من هم بدرقه‌اش كنم هم به اصطلاح خوش آمد بگم اون نگه كه براي من ارزشي قائل نبودند. ما تعجب كرده بوديم فكر نمي كرديم آقا تا اون موقع شب بيدار باشند به خاطر اينكه عروسش را مي خواهند بياورند. خانواده آقا چون اون شب سرشون شلوغ بود غذا هم به آقا نداده بودند. آقا گفتند كه آقاي دكتر امشب شام هم نداشتيم من يكي از اين پاسدارها را صدا كردم گفتم شما خوردني چيزي نداريد يكي از پاسدارها گفت غير از يك كمي نون چيز ديگه نداريم آقا فرموده بودند بياور حالا يك چيزي مي خوريم بعد هم كه دختر وارد شد آقا نشستند و چند دقيقه‌اي برايشان در مورد تفاهم در زندگي و شرايط و اهميت زندگي زناشويي صحبت كردند و تا پاي در خونه عروس را بدرقه كردند خوش آمد گفتند بعد برگشتيم حالا رعايت اداب حتي تا چنين جايگاهي، اينها از بركت انقلاب اسلامي از بركت خون شهدا است. ايشان دستور دادند حتي از ريزترين وسايل دفتر چون مال بيت‌المال است استفاده نشود. حتي وقتي مشكل وسيله نقليه هم پيش آمد اجازه ندادند از وسايل دفتر استفاده شود.

تقدم ولایت بر رسالت

تقدم ولایت بر رسالت

ويژه نامه عيد سعيد غدير

 

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله ربّ العالمین

و صلّی الله علی محمد و آله الطیّبین الطاهرین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین

 

طرح بحث:

من رابطه ولایت با رسالت را عرض می کنم: دوستان زیاد شنیده‌اند خطابی را که در چنین روزی به پیغمبر اکرم شد «یاایّهاالرّسول بلّغ ما انزل إلیک من ربّک فإن لم تفعل فما بلّغت رسالته» و مسأله اکمال دین «ألیوم أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم إلاسلام دیناً».

چه نسبتی است بین رسالت و ولایت؟ در باب این مسأله که پیغمبر اکرم، خطابی را که به ایشان شد – یا أیّها الرسول بلّغ ما أنزل إلیک من ربّک فإن لم تفعل فما بلّغت رسالته_ ابلاغ کند، آیا امروز (عید غدیر) بود که از ناحیه خداوند به پیغمبر اکرم این معنا القاء شد که علی (علیه السلام) که مظهر ولایت است، ولایت او را به مردم برسان؟

این یک بحثی است. یعنی پیغمبر اکرم بعد از آنکه حج تمام شد و داشتند تشریف می‌آوردند بسوی مدینه به ایشان امر شد؟ در این موسم حج بود؟ یا در زمان دیگری بود؟  مختلف نقل کرده‌اند. این یک مطلب. مطلب بعد هم مساله نسبتی که بین رسالت و ولایت است.

 نصب علی(علیه السلام) در شب معراج :

چنین نبوده است که امروز یا در این موسم حج به پیغمبر اکرم این معنا القاء شده باشد. این مطلبی بود که مکرّر در مکرّر خداوند به پیغمبر اکرم فرموده بودند. یکی از مواردی که به پیغمبر اکرم این معنا القاء شد - بالاترین موردش هم بود-  موقعی بود که پیغمبر اکرم به معراج رفت. از آنجا سرچشمه می‌گیرد که در همه اینها نکاتی بسیار لطیف، بالا و والای معرفتی است. در معراج بود که این معنا به پیغمبر اکرم القاء شد یعنی مساله ولایت علی (علیه السلام).

من یک روایتی است که آن را می‌خوانم. روایت از امام صادق(صلوات الله علیه) است ایشان از پدر بزرگوارشان امام باقر (صلوات الله علیه) ایشان از علی بن الحسین زین العابدین(صلوات الله علیه) ایشان از پدر بزرگوارش حسین(علیه السلام) تا می‌رسد به پیغمبر اکرم. سند بسیار عالی و والا. درسلسله سند معصومین(صلوات الله علیهم اجمعین ) هستند: قال رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم): «لیلة اُسری بی إلی السماء کلّمنی ربّی جلّ جلاله» در شبی که مرا به سوی آسمان‌ها بردند «سبحان الذی أسری بعبده لیلاً مِن المسجد الحرام إلی المسجد الأقصی کَلّمنی ربّی جلّ جلاله» در آن شب پروردگارم با من سخن گفت. ظاهراً این صحبت بدون حجاب است. ندارد به اینکه «مِن وَراء حجاب» بود. چون در روایات ما داریم بحث سخن خداوند با انبیایش وحی نیست، مِن وراء حجاب نیست. رویارو خدا با من صحبت کرد.

 این را خوب دقت کنید: «کلّمنی ربّی جلّ جلاله» این در کیفیت صحبت که پیامبر با خدا در شب معراج یک صحبت رویارو داشته است. سخن چه بود: «فقال یامُحمّد» مرا صدا زد «فقلت لبّیک رّبی» من هم عرض کردم بله پروردگار من «فقال إنّ علیاً حُجّتی بعدک علی خلقی». ببینید از کجا شروع می‌شود. بله ما این را داریم در روایات که پیغمبر اکرم هنگامی که رسالتش را ابلاغ کرد اوّل بعثت،  بعد همان‌جا فرمود که هرکس که بپذیرد او وزیر من است... اینها جنبه ظاهری دارد. من ریشه کار را از نظر الهی عرض می‌کنم  و او این است که در آنجا خداوند به من فرمود که علی حجت است بعد از تو بر خلق من.

«و اِمامُ اهلِ طاعتی» اوست که رهبر و پیشوای اهل طاعت من است. «من أطاعَهُ أطاعنی و من عَصاه عَصانی». هرکس اطاعت کند او را، اطاعت مرا کرده و هرکه عصیان کند او را، عصیان مرا کرده است. دقت کنید اینجا فرمان صادر می شود: «فانصِبهُ عَلَمَاً لِاُمّتک یهتدون به بعدک» تو نصب کن او را به عنوان یک علمی برای امت که اینها به سبب او بعد از تو هدایت شوند. پس فرمان نصب که ما می‌گوییم در شب معراج است.

خوب دقت کنید یک وقت اِخبار به منصب است ، یک وقت مأموریت به نصب است. من این نکته را خواستم عرض کنم که این طور نبود که مأموریت به نصب را در این حج به پیغمبر اکرم دادند. این نکته ظریفی است که عرض می کنم؛ بلکه مأموریت به نصب در شب معراج است که به پیغمبر اکرم خطاب می‌شود، بدون واسطه از ناحیه خداوند که تو نصب کن علی(علیه السلام) را. این خطاب برای آن موقعیت خاص است که هیچ حجابی بین پیغمبر اکرم و ربّش نبود و یک مکالمه رویارویی بین ربّ است و عبد به‌طور مطلق.

تقدّم  ولایت  بر رسالت:

بحث دوم  در مورد رابطه بین رسالت و ولایت است. این‌طور نیست که ما فکر کنیم ولایت یک امر ظاهری است. این نیست. یا به تعبیر بعضی فرض کنید که جنبه کمکی دارد برای رسالت. این نیست. چه بسا غالباً این معنا را طرح می کنند که «ولایت عون رسالت است» و حال اینکه مسأله این نیست. آیه هم گویای این معناست که ولایت نقش عون و کمکی ندارد. اگر این‌طور تعبیر کنیم چه بسا رساتر باشد و او این است که اصلاً رسالت است که جنبه مقدّمی دارد برای ولایت. ثقل به این سوست نه آن سو.

آن تعبیرهایی که کمک است ولایت، رسالت را و....، ثقل را روی رسالت می‌اندازد در حالیکه این‌طور نیست. به ذهن می‌آید که ثقل در ناحیه ولایت است و رسالت یک نقش پلی را دارد که ما از این پل عبور کنیم و به ولایت برسیم. مقصد ولایت است و رسالت گذرگاهی است برای رسیدن به ولایت.

من یک نکته‌ای را اینجا عرض کنم که همه شما شنیده‌اید؛ من ندیده‌ام که روی این مسأله بحثی کرده باشند. شما می‌دانید تمام اعمالی را که پیغمبر اکرم در باب رسالتش انجام می‌داد همه اینها حساب شده و از ناحیه خدا بود در ربط با رسالتش؛ این را که دیگر کسی منکر نیست. تمام گفتارش و اعمالش همه و همه به دستور الهی بود و چه بسا بسیاری از اعمال پیغمبر اکرم یک معانی مجسمی بود که اینها در خارج مظهر یک سنخ حقایقی بودند که در باب رسالت وارد شده بود.

مِن‌جمله در باب فتح مکّه؛ در آنجا که مساله شرک از نظر ظاهر می‌خواهد ریشه‌کن شود، وارد شده است که پیغمبر اکرم به مکّه می‌آید ، همه شنیده‌اید که یکی از فضایل علی(علیه السلام) اینجا مطرح می‌شود. یکی ولادت حضرت در خانه کعبه است، یک فضیلتِ باز بالا همین جاست. در اینجا نگاه کنید که پیغمبر اکرم می‌آید و پلی می‌شود برای ولایت. این رسول، پل است، عِبره است، گذرگاه است برای اینکه ولایت کار خودش را بکند. می‌آید قدم روی شانه‌های پیغمبر اکرم می‌گذارد و می‌رود بالا، بتها را سرنگون می‌کند. نقش اساسی مربوط به ولایت است؛ رسالت گذرگاه است.

بنابراین صحیح این است که عکس بکنیم و بگوییم که رسالت کمک ولایت است نه ولایت کمک رسالت. این عمل خارجی اتفاقی نیست که دوتا به هم رسیدند گفتند تو بیا برو بالا. تمام اینها دقیقاً حساب شده بود یعنی پیغمبر اکرم از ناحیه خدا اجازه نداشته این کار را بکند که علی(علیه السلام)  بایستد و پیغمبر پایش را روی شانه علی بگذارد، برود بتها را سرنگون کند. چنین وظیفه‌ای نداشته است. وظیفه پیغمبر این بوده که از او بخواهد بیاید این کار را بکند. اینها همه حساب شده و از معانی بسیار بالاست یعنی گویای حقایقی در پشت پرده ظاهر است. گویای این است که رسالت گذرگاهی است برای ولایت و این ولایت است که کار اساسی را انجام می‌دهد.

پاسخ  به  یک  شبهه:

در اینجا این نکته را بگویم که یک وقت اشتباه نشود مگر خود پیغمبر اکرم دارای این ولایت نبود؟

جواب: چرا؛ پیغمبر اکرم مظهر رسالت بود. مجمع بود اما از نظر خارج مظهر رسالت بود. اگر بخواهیم نقش رسالت و ولایت را از هم تفکیک کنیم باید چه کنیم؟ درست است که یک نفر هم مظهر رسالت است و هم ولایت. اما از کجا بفهمیم که این مربوط به رسالتش است یا ولایتش که بتوانیم تفکیک کنیم؟ اینجاست که آن موجودی که مظهر ولایت است نقش ولایت را ایفا می‌کند و آن کسی که مظهر رسالت است نقش رسالت را باید ایفا کند، ولو اینکه آن موجودی که مظهر رسالت است مظهر ولایت هم باشد. لذا آن روز که می‌شود پیغمبر اکرم وظیفه‌اش این است که بایستد، گذرگاه ولایت شود که ولایت آن کار اساسی‌اش را انجام دهد. بنابراین اهمیت ولایت در همین جهت است.

حالا یک سنخ اصطلاحاتی ما داریم که بکار می‌گیرند. در آیه هم همین است و آن اینکه رسالت نقش ارائه طریق دارد و ولایت نقش ایصال به مطلوب دارد. حالا اینها همه تطبیق می‌کند: پیامبر می‌ایستد به علی می‌گوید برو بالا. ارائه طریق است. راهش این است که بروی بت‌ها را بشکنی. اما کی بتها را     می‌شکند عملاً؟ ولایت؛ ولایت است که نقش ایصال به مطلوب دارد. این که اصطلاح اهل معرفت است همین است و درست هم همین است. انبیاء که رسولان هستند، یا ایها النبی، یا ایها الرسول، هرکدام که بگویی بلّغ ماانزل الیک من ربک؛ بیش از این تو وظیفه نداری. ابلاغ است؛ ارائه طریق است. اما آنکه دست می‌گیرد و انسانها را به مقصد می‌رساند او عبارت از ولایت است. شما نگاه کنید روایاتی که ما در باب ایمان داریم در آنجا می‌شود گفت به اینکه سرآمد روایات ما در ارتباط با ولایت است. در ارتباط با رسالت نیست.

گاهی تفکیک می‌کنند بین اسلام و ایمان؛ اسلام یک چیز ابتدایی است وگذرگاه است؛ گذرگاه برای رسیدن به توقفگاه ولایت. «حبّ علیٍ ایمان وبغضه کفر». اما آیا شما روایتی دیده‌اید که  «حبّ محمّد ایمان»؟ چقدر روایت از خود پیغمبر اکرم داریم با اینکه خود پیغمبر اکرم مظهر ولایت و منبع ولایت است؛ اما فعلاً در خارج به عنوان رسول است. نه اینکه اعمال ولایت نمی‌کند؛ می کند، ولی فعلاً نیست. بنابر این در اینجا اینکه دارد «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً» معنایش اینست که (تفسیر نمی خواهم بگویم) اینجا دینی مرضی خداوند است که تنها ارائه طریق نباشد. دینی باشد که انسانها را به خدا برساند. یعنی ایصال به مطلوب کند. شرک‌شکن عملی باشد  و توحیدی را که عملاً انسان‌ها را به او برساند نه فقط راه توحید نشان دهد؛ دستگیری کند و انسان‌ها را موحد کند. این دین مرضی خداست. لذا مسائل زیادی در کنارش هست مساله ولایت ظاهری، باطنی، در سطح جامعه و... جنبه عملی در کار است. در ولایت عمل است؛ ولی عامل است نه مبین. ما هم در باب ولایت این‌جور هستیم. جنبه ارشادی ندارد. یک پدری که ولی فرزند است عملاً دستش را می‌گیرد این طرف و آن طرف می‌برد این را می‌گویند «ولی». لذا در ذیل روایت دقت کنید «انّ علیاً حجّتی بعدک علی خلقی و امام اهل طاعتی»؛ پیشوای اهل طاعت من است. «من أطاعه أطاعنی» مساله عمل را مطرح می‌کند. «امام اهل طاعتی» آن کسی که اهل عمل است. اینجا بحث حرف نیست، بیان نیست. حتی به یک معنی اعتقاد به حکم ظاهری، آن هم نیست. «امام اهل طاعتی؛ من أطاعه أطاعنی و من عصاه عصانی» یعنی علی علیه السلام دست هرکسی را گرفت و سوق داد به سویی و آن هم رفت با آن چون ارائه نمی‌کند، ایصال مطلوب می‌کند، سرپیچی نکرد، دست علی دست خداست. لذا طاعت علی طاعت خداست. مثل دست پدر که ولی است؛ طفل را می گیرد و می برد. «من عصاه عصانی» آنکه عملاً سرپیچی کند از او یعنی عملاً پیروی نکند عصیان مرا کرده است. مثل اینکه دستش را از دست منِ خدا رها کرده است. بعد «فانصبه علماً لامّتک یهتدون به بعدک». در نتیجه دو مطلب را می‌خواستم عرض کنم:

1- مأموریت نصب اختصاص نداشت به موسم حج که این مأموریت به پیغمبر اکرم داده شد. این مأموریت بین پیغمبر اکرم و ربش در شب معراج است. این مأموریت نصبی بود. اِخبار بله؛ خود پیغمبر اکرم می‌دانست لذا از همان اول می‌فرمود.

 2- نسبت بین رسالت و ولایت چه نسبتی است؟ باید گفت رسالت به قول ما طلبه ها، بما انّها رسالة، این یک گذرگاهی است برای ولایت و اساس اوست که اگر او نبود بحث رسالت لغو است. توجه کنید. لغویت نسبت به رسالت لازم می‌آید چون مقصد در باب ادیان همان امامت است و بس.

من نمی‌خواستم صحبت کنم ولی گفتم این دو تا نکته را آمدیم امروز بگویم.

اللهم صلّ علی محمد و آل محمد...

دريافت فايل صوتي

 

منبع

علی علیه السلام

رُوی عن رسول الله صلّی الله علیه و آله وسلّم قال:

إنّ الله تبارک و تعالی عَهِدَ إلیّ فی علیٍّ عهداً و قُلتُ یا ربّ بَیّنه لی فقالَ اسمَع فقلتُ سَمِعتُ فقالَ إنّ علیّاً رایةُ الهُدی و إمامُ أولیائی فبَشّرهُ بذلک و جاء علیٌّ فبَشّرتُه.

پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) فرمودند: همانا خداوند تبارک و تعالی از من درباره علی(علیه السلام) عهد و پیمانی گرفت. من به خداوند عرض کردم پروردگار من! این عهد را برای من توضیح بده و روشن بیان فرما؛ خداوند فرمود گوش کن ای پیامبر! من به خداوند عرض کردم گوش می‌کنم. پس خداوند فرمود به درستی که علی(علیه السلام) پرچم هدایت و امام و پیشوای دوستان و اولیاء من است.

منبع

پاسخ غیبی حضرت جواد علیه السلام به مامون در سنین کودکی

پاسخ غیبی حضرت جواد علیه السلام به مامون در سنین کودکی

امام جواد بزرگواري در سيماي کودکانه بودند تا ايمان مومنان را به امتحان بگذارد، تا آشکار گردد که کداميک در گرو ظاهر و کدام يک از اين دام ها رسته اند.

مامون بعد از به شهادت رساندن امام رضا (ع) از خراسان به بغداد نقل مکان مي کند و براي زير نظر داشتن امام جواد(ع) ايشان را به بغداد فرا مي خواند. يکي از اهداف مهمّ مأمون از آوردن امام به مدينه اين بوده است که امام در نزديکي او باشد تا بتواند به وسيله جاسوسان و مأموران مراقبت، تمامي حرکات و روابط امام (ع) را که براي مأمون حساسيت برانگيز است، تحت اشراف و نظر داشته باشد.

روشي که پيشتر، مأمون در قبال امام رضا (ع) نيز اتّخاذ کرده بود. دوره امام جواد با سانسور شديد زندگي ايشان از جانب خلفاي جابر عباسي همراه است .

انتقال امام از مدينه به مقر حکومت خلفاي عباسي – بغداد – تزويج دختر مامون به امام که حکم جاسوسي تمام وقت در خانه امام را داشت گوشه اي از محدوديت هاي زندگي امام جواد در بغداد است .با اين اوصاف زندگي ائمه اطهار همچون آفتابي است که هيچگاه در پس ابر باقي نخواهد ماند واشعه هاي گرما بخش آن به جويندگان حقيقت خواهد رسيد . در زير داستان کوتاهي از زندگي اين امام همام به همراه نقد آن نقل مي شود تا آيينه کوچکي باشد که آفتاب را با همه عظمت در دل کوچک خود باز نمايد .

متن تاريخي مي‏گويد: "چون مأمون، بعد از رحلت امام رضا (ع)، مورد طعن و اتّهام مردم قرار گرفت، خواست خود را از آن اتّهام تبرئه کند. پس زماني که از خراسان به بغداد آمد به امام جواد (ع) نامه نوشت و تقاضا کرد آن حضرت با احترام و اکرام به بغداد بيايند.

پس هنگامي که امام به بغداد آمدند، اتّفاقاً مأمون قبل از ديدار امام براي شکار بيرون رفت. در راه بازگشت به شهر گذار او بر ابن الرّضا امام جواد (ع ) افتاد که در ميان کودکان بود، تمامي کودکان از سر راه گريختند جز او.

مأمون گفت او را نزد من بياوريد پس به او گفت: چرا تو مانند کودکان ديگر فرار نکردي؟

امام فرمودند : نه گناهي داشتم تا از ترس آن بگريزم، و نه راه تنگ بود تا براي تو راه بگشايم. از هر جا مي‏خواهي عبور کن.

مأمون گفت : تو چه کسي باشي؟

امام: من محمد بن علي بن موسي بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابي طالب (عليهم السلام) هستم.

مأمون: از علوم چه مي‏داني؟

امام: اخبار آسمان‏ها را از من بپرس.

مأمون در اين هنگام، در حالي که يک بازِ ابلق (سفيد و سياه) براي شکار در دست داشت از امام جدا شد و رفت. چون از امام دور شد، باز، به جنبش افتاد، مأمون به اين سوي و آن سوي نگريست، شکاري نديد، ولي باز همچنان در صدد درآمدن از دست او بود، پس مأمون آن را رها ساخت.

باز به طرف آسمان پريد تا آنکه ساعتي از ديدگان پنهان شد و سپس در حالي که ماري شکار کرده بود بازگشت، مأمون آن مار را در جعبه اي مخصوص قرار داد، و رو به اطرافيانش کرد و گفت: امروز مرگ اين کودک به دست من فرا رسيده است.

سپس باز گشت و ابن الرّضا (ع) را در ميان کودکان ديد، به او گفت: از اخبار آسمان‏ها چه مي‏داني؟

امام فرمود: بلي اي اميرالمؤمنين، حديث کرد مرا پدرم از پدرانش از پيغمبر (صلّي الله عليه و آله) و او از جبرئيل و جبرئيل از خداي جهانيان، که بين آسمان و فضا، دريائي است خروشان با امواج متلاطم، در آن دريا مارهايي هست که شکمشان سبز رنگ و پشتشان، خالدار است. پادشاهان با بازهاي ابلق آنها را شکار مي‏کنند و علما را بدان مي آزمايند.

مأمون گفت: راست گفتي تو و پدرت و جدّت و خدايت راست گفتند. پس او را بر مرکب سوار کرد و با خود برد، سپس ام الفضل را بدو تزويج کرد.

در جاي ديگر قسمت آخر ماجرا بدين صورت آمده است:... با آن مارها فرزندان خانواده محمد مصطفي (ص) آزمايش مي‏شوند. پس مأمون شگفت زده شد و لختي دراز در او نگريست و تصميم گرفت دخترش ام ‏الفضل را به او تزويج کند . با عبارات ديگري نيز اين نقل آمده است.

نقد و بررسي اين رويداد

در اينجا به اموري چند اشاره مي‏کنيم:
الف: بنابر آنچه از ماجرا برمي‏آيد، هنگامي که مأمون از امام پرسيد: تو چه کسي باشي؟ تجاهل کرده و خود را به ناداني زده نه اينکه واقعاً امام را نمي‏شناخته است، زيرا امام جواد (عليه السّلام) دو سال جلوتر (يعني در سال 202 ق ) براي ديدن پدر به خراسان رفته بود. که اين ديدار در تاريخ بيهق حتي با ضبط مسير حرکت ، ذکر شده است . بعيد است که در آن موقع مأمون آن حضرت را نديده باشد در حالي که پدرش ولي عهد او بود .

ب: در اين روايت، که در آن آمده است: کودکان بازي مي‏کردند و او با آنها ايستاده بود تا اينکه مأمون بر آنان گذشت... اشاره شده بود که امام جواد (علیه السلام) در آن هنگام با کودکان بازي مي‏کرده است، و پذيرفتن چنين مطلبي ممکن نيست زيرا بازي کردن در شأن امام نبوده است .

در مورد اوّل بايد گفت: اينکه امام در جايي که چند کودک هم در آنجا بوده ايستاده باشد به معناي اين نيست که ايشان با آن کودکان بازي مي‏کرده اند، وگرنه روايت به بازي کردن او تصريح مي‏کرد و به اين جمله که: با کودکان بود، بسنده نمي‏کرد.

حتّي اين که امام عمداً با کودکان و در جمع آنان باشد هم در متن روايت نيست. پس شايد امام مقابل منزل خود ايستاده بوده و اتفاقاً کودکان هم در آنجا بوده‏اند. بلکه بعيد نيست که امام در ميان آنان رفته تا مناسب با استعداد و فهم کودکانه‏ شان آنان را تعليم و ارشاد کند و مفاهيم انساني را بدانان بياموزد. ما در زندگي خود نيز نمونه ‏هاي بسياري از آموزش کودکان را مي ‏بينيم، که با افق استعداد و فهم آنان مناسب است.

به هر حال، يقيناً، بودن امام با کودکان، براي بازي کردن نبوده است. روايت علي بن حسان واسطي که چند وسيله مخصوص سرگرمي کودکان را از مدينه با خود به بغداد برده بود تا به امام اهدأ کند، شاهد بر اين مطلب است. او مي‏گويد: بر او وارد شدم و سلام کردم، با چهره ‏اي حاکي از ناخوشايندي جواب سلام داد و دستور نشستن نداد. به او نزديک شدم و آن وسائل را بيرون آورده پيش رويش نهادم پس نگاهي خشم آلود به من کرد و، سپس گفت: "خداوند مرا براي اينها نيافريده است، مرا چه به بازي کردن؟!"

پس از او طلب بخشودگي کردم، و او از من درگذشت، و از محضرش بيرون شدم.
همچنين، امام صادق (عليه السلام) در پاسخ صفوان جمّال که درباره صاحب امر ولايت و امامت سؤال نموده بود، فرمود: " صاحب و متولّي اين امر به لهو و لعب نمي‏پردازد"

ج: با بررسي اين رويداد مي‏بينيم اين واقعه چه در مورد موضع امام جواد (عليه السلام) و چه در مورد موضع خليفه، مأمون، متضمّن اشارات مهمّ متعدد مي‏باشد. ما از آن جمله، به اشاره به چند موضوع بسنده مي‏کنيم:

خليفه، که از اولين و ساده‏ترين ويژگي‏هايش اين بود که همواره ابّهت و جلال فرمانروايي خود را حفظ کند، نمي‏بايست براي يک امر عادّي، پيش پا افتاده و ناچيز، آن هم با آن سرعت، از شکار باز گردد، به خصوص که اين کودک با همسالان خود (که در نقل مذکور به آنها اشاره شده) و در جمع آنان بود (و نمي‏توانست مسأله آفرين باشد)! بلکه بايد مسأله‏اي بزرگ و موضوع مهمّي که با پايه‏هاي حکومت و سرنوشت رژيم او تماس نزديک دارد، او را به بازگشت از مقصد، به اين صورت بي سابقه و هيجاني و براي امتحان کردن کودکي که با همسالان خود محشور است!، واداشته باشد.

اين ماجرا اگر نشانه چيزي باشد، نشانه اين است که در حقيقت مأمون در پي اين بوده است که ادّعاي ائمّه اهل بيت عليهم السّلام را در مورد عصمت، و علم خاصّي که آن را از طريق پدرانشان، از رسول ‏الله (صلّي الله عليه و آله وسلم)، از خداي سبحان آموخته ‏اند، باطل و ناصحيح جلوه دهد.او با اينکه پيش از اين، چنين تلاشي را در برابر امام رضا (ع) به عمل آورده، تجربه کرده بود و شکست خورده بود، ولي اين بار، شايد با ديدن خردسالي امام جواد (ع)، بسيار بعيد مي‏دانست که آن حضرت - در آن سنين- توانسته باشد علوم و معارفي را که در مقام محاجّه و مناظره لازم است و موجب ظفر و غلبه بر خصم مي‏شود، کسب نموده باشد.

در اينجا يک سؤال به ذهن مي‏رسد و آن اينکه اگر اين کودک خردسال نتواند به پرسشي در مورد يک موضوع غيبي - به تمام معني کلمه - پاسخ کافي و شافي بدهد، مأمون چه عکس العملي از خود نشان مي‏دهد؟آيا همانطور که در نقل گذشته آمد که گفت: (امروز مرگ اين کودک به دست من فرا رسيده است) ، او را مي‏کشد، تا در تمام سرزمين‏هاي اسلامي بين همه مردم منتشر گردد که علّت قتل اين کودک اين بوده است که جرأت يافته، مدّعي علم به چيزي شده است که از جواب صحيح به آن عاجز بوده است، و به اين ترتيب وجود چنين علمي را در او و در فرزندان پس از او و حتي در پدرانش ، قبل از او، باطل و غير واقعي نشان بدهد؟

چرا که هدف اول و آخر او اين بود که وجود چنين علمي را در آنان تکذيب و انکار کند، همچنانکه در سخني که خطاب به امام گفت: راست گفتي، پدر، جدّ و خدايت راست گفتند، تلويحاً به اينکه امام حقيقتاً داراي علم خاصّي است ، و آن را از پدرش ، جدّش و از خدا آموخته است، اقرار و اعتراف نمود.

يا اينکه او را به قتل نمي‏رساند و آن کلام که گفته بود: (امروز مرگ اين کودک به دست من فرا رسيده است) به طوري ناگهاني بر زبان او رانده شده، و منعکس کننده موضع سياسي حساب شده و مناسب با آن مرد نيرنگ باز زيرک نيست و تصميم نهائي او در مورد آن حضرت نمي‏باشد؟

بلکه او را به همان حال تهي از مفهوم امامت و ويژگي‏هاي آن نگه مي‏دارد تا در هر شرايط و احوالي، چون سندي قوي و حجّتي قاطع باشد در برابر هر کسي که بخواهد براي او مدّعي امامت شود. و به اين ترتيب کارش پايان پذيرد. و به صورت طبيعي و بدون هيچ زحمت و مشقّتي، پيروان و دوستدارانش پراکنده گردند و جمعيتشان نابود شود؟

در اين احوال مي‏بينيم امام جواد(عليه السلام) در مناسبت‏هاي بسياري اظهار مي‏داشت که داراي علم امامت است، علمي که از پدرانش عليهم السّلام فرا گرفته و آنان از رسول الله (ص) و او از جبرئيل و او از خداي سبحان، فرا گرفته‏اند. از اين رو اخبار غيبي بسيار مي‏گفت و بالأخره، شک نيست در اينکه بعد از آنچه که در اولين ديدار با امام جواد (ع)، در داستان شکار باز، بين مأمون و آن حضرت واقع گشت، و مأمون از پاسخ چون صاعقه‏اي که آن حضرت داد، در هم شکست، اهميت موقعيت در برابرش مجّسم شد و از شدّت هراس و بزرگي کار، يکّه خورد و دانست که ناچار است با کوشش بيشتر و مکر و حيله‏اي شديدتر، با اين مسأله روبرو شود، تا از آينده و سرنوشت حکومت خود وعباسيان مطمئن شود.

برگرفته ازکتاب نگاهي به زندگاني سياسي‏ امام جواد (عليه السلام)، نوشته علامه جعفر مرتضي عاملي از علمای معاصر لبنان. ترجمه :سيدمحمدحسني.

منبع

بیانات رهبر انقلاب پیرامون شخصیت امام جواد (علیه السلام)

بیانات رهبر انقلاب پیرامون شخصیت امام جواد (علیه السلام)

مبتكر بحث‌های آزاد اجتماعى
بحث آزاد كار خوبى است، من موافقم با بحث آزاد؛ از اول هم موافق بودم. اين نكته‌ى اول كه بحث آزاد را ما رد نمى‌كنيم بلكه استقبال هم مى‌كنيم .مبتكر بحث آزاد اجتماعى امام جواد صلوات‌الله‌عليه است. البته قبل از امام جواد هم در زمان ائمه بحث زياد مى‌شد، اما اينى‌كه حالا بنشينند جمعا صحبت كنند امام جواد اول بار اين كار را كردند.
02/03/1360

او امام و پيشاهنگ حركت ملت ایران بود
خاطره‌ى خونين 17 شهريور؛ دنباله‌ى درس جاويد فراموش‌نشدنى است كه امام جواد به ما داده است. چرا يك امام بزرگوار در 25 سالگى به شهادت مى‌رسد؟ و دستگاه جبار زمان اين ذريه‌ى پيغمبر را بيش از آن تحمل نمى‌كند؟ پاسخ به اين سخن را زندگى و شخصيت امام جواد به ما مى‌دهد. او مظهر مبارزه‌ى با باطل بود، او كوششگر براى حكومت الله بود. او براى خدا و قرآن مبارزه مى‌كرد، او از قدرت‌ها نمى‌ترسيد، او در حقيقت امام و الگو و پيشاهنگ اين حركتى بود كه امروز ملت ايران همگى دست به دست آن را تعقيب مى‌كند.
سخنرانى به مناسبت 17 شهريور در مصلى نماز جمعه‌ى تبريز 17/06/1362

زندگی امام جواد علیه‌السلام، الگویی برای جوانان
زندگى امام جواد عليه‌السلام هم الگوست. امام جواد عليه‌السلام - امامى با آن همه مقامات، با آن همه عظمت - در بيست‌وپنج سالگى از دنيا رفت. اين نيست كه ما بگوييم؛ تاريخ مى‌گويد؛ تاريخى كه غير شيعه آن را نوشته است. آن بزرگوار، در دوران جوانى و خردسالى و نوجوانى، در چشم مأمون و در چشم همه، عظمتى پيدا كرد. اينها چيزهاى خيلى مهمى است؛ اينها مى‌تواند براى ما الگو باشد.
گفت و شنود در ديدار جمعى از جوانان به مناسبت هفته‌ى جوان 07/02/1377

برنامه‌ریزی هوشمندانه مذهبی
براى مراسم دينى، اعياد و عزادارى‌ها برنامه‌ريزى هوشمندانه بشود. بعضى از برنامه‌هايى كه اجرا مى‌شود، كاملا ناهوشمندانه است. راجع به حضرت جواد چه صحبتى در تلويزيون يا راديو مى‌كنيد؟ راجع به امام جواد، امام هادى، امام عسكرى، امام رضا و ديگر ائمه مطالب خيلى خوبى نوشته شده است. بنده كه عمرم را در اين زمينه‌ها گذرانده‌ام، وقتى به اين مطالب نگاه مى‌كنم، استفاده مى‌كنم و لذت مى‌برم؛ چرا از اينها استفاده نمى‌شود؟ نوشته‌هاى خوب، تحقيقات خوب و مطالب شيوا و ايمان‌آور در اين زمينه‌ها فراوان است.
بيانات در ديدار رئيس و مديران سازمان صدا و سيما 11/09/1383

درس بزرگ امام جواد(ع)
امام جواد مانند ديگر ائمه‌ى معصومين براى ما اسوه و مقتدا و نمونه است. زندگى كوتاه اين بنده‌ى شايسته‌ى خدا، به جهاد با كفر و طغيان گذشت. در نوجوانى به رهبرى امت اسلام منصوب شد و در سالهايى كوتاه، جهادى فشرده، با دشمن خدا كرد به طورى كه در سن 25 سالگى يعنى هنوز در جوانى، وجودش براى دشمنان خدا غير قابل تحمل شد و او را با زهر شهيد كردند. همان‌طورى كه ائمه‌ى ديگر ما عليهم‌السلام با جهاد خودشان هر كدام برگى بر تاريخ پر افتخار اسلام افزودند، اين امام بزرگوار هم گوشه‌ى مهمى از جهاد همه جانبه‌ى اسلام را در عمل خود پياده كرد و درس بزرگى را به ما آموخت. آن درس بزرگ اين است كه در هنگامى كه در مقابل قدرتهاى منافق و رياكار قرار مى‌گيريم، بايد همت كنيم كه هوشيارى مردم را براى مقابله‌ى با اين قدرتها برانگيزيم. اگر دشمن، صريح و آشكار دشمنى بكند و اگر ادعا و رياكارى نداشته باشد، كار او آسان‌تر است. اما وقتى دشمنى مانند مأمون عباسى چهره‌اى از قداست و طرفدارى از اسلام براى خود مى‌آرايد، شناختن او براى مردم مشكل است. در دوران ما و در همه‌ى دورانهاى تاريخ، قدرتمندان هميشه سعى كرده‌اند وقتى از مقابله‌ى روياروى با مردم عاجز شدند دست به حيله‌ى رياكارى و نفاق بزنند.
بيانات در خطبه‌ى نماز جمعه 18/07/1359

منبع

تناقض میان نظر برخی مراجع تقلید درباره روز عید فطر با فتاوای آنان

مطلب زیر رو باید کامل کرد مثلا با اختلاف فتوی در ذویت با چشم مسلح و غیر مسلح
ولی از جهت اعلام یا سکوت جواب و توجیهی نتونستم پیدا کنم مخصوصا که یک سال آقای مکارم خودشون سر اولین درس بعد از ماه مبارک رمضان فرمودند حق با مردم است و از طرف مراجع باید یک عید اعلام شود و پیشنهاد شورای نمایندگان مراجع رو دادند ولی....
تناقض میان نظر برخی مراجع تقلید درباره روز عید فطر با فتاوای آنان
 
 

اعلام روز دوشنبه به‌عنوان عید سعید فطر از سوی برخی مراجع محترم تقلید در حالی انجام شد که رهبر معظم انقلاب به‌عنوان ولی‌فقیه و حاکم شرع، حکم به عید بودن روز یکشنبه دادند.

این اعلام نظر از سوی برخی مراجع تقلید مانند آیات عظام وحید خراسانی، سیستانی، مکارم شیرازی، صافی گلپایگانی، موسوی اردبیلی و افرادی مانند صانعی و منتظری با واکنش‌های متفاوتی روبرو شد. برخی صاحب‌نظران در این زمینه معتقدند شأن مرجع تقلید افتا است و نه ورود به مصداق، به این معنی که مرجع تقلید با فتوا دادن درخصوص راه‌های ثابت شدن اول ماه، تشخیص مصداق را برعهده مقلد می‌گذارد.

از سوی دیگر برخی نیز تأکید دارند اساساً اعلام عید فطر، شأن حکومتی و در صلاحیت حاکم شرع است و نه هر فرد دیگری. بر این مبنا، حتی چنانچه اول ماه بر یک مرجع تقلید محرز نشد و یا یک روز زودتر از حاکم شرع بر او محرز شد، وی نباید آن را اعلام عمومی کند.

با این‌همه، بررسی موردی فتاوای این مراجع محترم نشان می‌دهد که به‌جز آیت‌الله وحید خراسانی و آیت‌الله سیستانی، هر 3 مرجع محترم دیگر، یکی از راه‌های ثابت شدن اول ماه را حکم حاکم شرع می‌دانند و با این اوصاف، مشخص نیست چرا در این زمینه برخلاف فتوای خود عمل کرده‌اند.

در مسئله 1739 رساله توضیح‌المسائل آیت‌الله صافی گلپایگانی در خصوص راه پنجم ثابت شدن اول ماه آمده است: «پنجم- آن كه حاكم شرع حكم كند كه اول ماه است.»

همچنین در مسئله 1740 تأکید شده است: اگر حاكم شرع حكم كند كه اول ماه است، كسى هم كه تقليد او را نمى كند، بايد به حكم او عمل نمايد ولى كسى كه مى داند حاكم شرع اشتباه كرده، نمى تواند به حكم او عمل نمايد.

روشن است که براساس این فتوا، تنها دلیل عدم تبعیت از حکم حاکم شرع، علم به اشتباه او است و این در حالی است که با اعزام 150 گروه استهلال به نقاط مختلف کشور که احتمال استهلال در آن نقاط با محاسبات نجومی بیشتر بود و تصویربرداری از لحظه استهلال، احتمال اشتباه حاکم شرع منتفی است.

همچنین در مسئله 1456 رساله آیت‌الله مکارم شیرازی نیز راه پنجم ثبوت اول ماه، حکم حاکم شرع دانسته شده و آمده است: «5ـ حكم حاكم شرع، به اين صورت كه براى مجتهد عادلى اوّل ماه ثابت شود و سپس حكم كند كه آن روز اوّل ماه است، در اين صورت پيروى از او بر همه لازم است، مگر كسى كه يقين به اشتباه او دارد.»

آیت‌الله موسوی اردبیلی نیز در مسئله 1812 رساله عملیه خود، راه پنجم ثابت شدن اول ماه را حکم حاکم شرع خوانده و در مسئله 1813 نیز تصریح می‌کند: «اگر حاكم شرع حكم كند كه اوّل ماه است، كسى كه از او تقليد نمى‏كند نيز بايد به حكم او عمل نمايد؛ ولى كسى كه مى‏داند حاكم شرع اشتباه كرده، نمى‏تواند به حكم او عمل نمايد.»

اگرچه آیت‌الله وحید خراسانی و آیت‌الله سیستانی نظر متفاوتی دارند و به ترتیب در مسئله 1739 و 1740 رساله‌های توضیح المسائل خود معتقدند اول ماه به حکم حاکم شرع ثابت نمی‌شود.

اما حتی چنانچه از این مسئله که اعلام عمومی اول ماه و به‌ویژه عید سعید فطر از شؤن حکومتی و انحصاراً دراختیار ولی‌فقیه است، گذشته شود، تناقض میان فتوی و اقدام حداقل 3 تن از مراجع معظم تقلید که موجب ایجاد جو دودلی و تقویت بدبینی‌های اخیر در بین مردم و سوء استفاده رسانه‌های بیگانه شده است، امری عجیب و کم‌سابقه است.

منبع

ستايش از پادشاه ستمكار

باسمه تعالی

چون این چند روزه بحث سیاسی و تعریف از دولت هایی که قبل اومدند و اسلام رو تضعیف کردند زیاد شده این رو گذاشتم تا حواسمون رو جمع کنیم که بابا به خاطر تضعیف یه دولت هرچی از دهنمون در اومد رو نگیم مخصوصا تعریف از پهلوی و غرب و...که عواقب بدی داره

یه کم با توجه بخونید


ستايش از پادشاه ستمكار
جناب شيخ رجب علی خیاط معروف، دوستان و شاگردان خود را از همكاری با دولت حاكم ( پهلوی) و به خصوص از تعريف و تمجيد آنان بر حذر میداشت. يكی از شاگردان شيخ از وی نقل كرده‌است كه فرمود:

« روح يكی از مقدسين را در برزخ ديدم محاكمه مي‌كنند و همه كارهای ناشايسته سلطان جاير زمان او را در نامه عملش ثبت كرده و به او نسبت می‌دهند. شخص مذكور گفت: من اين همه جنايت نكرده‌ام.
به او گفته شد: مگر در مقام تعريف از او نگفتی: عجب امنيتی به كشور داده‌است؟
گفت: چرا!
به او گفته شد: بنابر اين تو راضی به فعل او بودی، او برای حفظ سلطنت خود به اين جنايات دست زد. »

در نهج‌البلاغه آمده است كه امام علی(ع) فرمود:

« الراضي بفعل قوم كالداخل فيه معهم، و علي كل داخل في باطل اثمان: اثم العمل به، و اثم الرضا به؛
هركه به كردار عده‌ای راضی باشد، مانند كسی است كه همراه آنان، آن كار را انجام داده باشد و هر كس به كردار باطلی دست زند او را دو گناه باشد؛ گناه انجام آن و گناه راضی بودن به آن. »

 

پيش بينی سياسی
يكی از فرزندان شيخ می‌گويد: در 30 تير سال 1330 هجری شمسی وقتی شيخ وارد منزل شد، شروع كرد به گريه كردن و فرمود:

« حضرت سيد الشهدا(ع) اين آتش را با عبايشان خاموش كردند و جلوی اين بلا را گرفتند، آن ها بنا داشتند در اين روز خيلی ها را بكشند؛ آيت الله كاشانی موفق نمی‌شود ولی سيدی هست كه می‌آيد و موفق می‌شود. »

پس از چندی معلوم شد که مقصود از سید دوم، امام خمینی (ره) است.
 


ناصرالدين شاه در برزخ
در رابطه با وضعيت ناصرالدين شاه قاجار در عالم برزخ، يكی از شاگردان شيخ از ايشان نقل كرد:

« روح او را روز جمعه‌ای آزاد كرده بودند و شب شنبه او را با هل به جايگاه خود می‌بردند، او با گريه به مأموران التماس میكرد و میگفت: « نبريد ». هنگامی كه مرا ديد به من گفت: اگر می‌دانستم جايم اين جاست در دنيا خيال خوشی هم نمی‌كردم! »

منبع

مصحف علي(علیه السلام)

مصحف علي(علیه السلام)

   
 

آيا علي بن ابي طالب(علیه السلام) مصحفي جداگانه داشته است؟

 
 
 

پاسخ: اين سؤال به دو شيوه مطرح مي‌شود:

گاهي مي‌گويند مقصود از مصحف علي(علیه السلام) چيست؟

گاهي هم گفته مي‌شود مقصود از كتاب علي(علیه السلام) چيست؟

مقصود از مصحف علي(علیه السلام) جمع‌آوري قرآن به ترتيب نزول است. ابن نديم در «فهرست» مي‌نويسد: اميرمؤمنان احساس كرد كه مردم درگذشت پيامبر را به فال بد گرفته‌اند، سوگند ياد كرد كه ردا بر زمين نگذارد، مگر اين كه قرآن را گردآوري كند. او قرآن را در سه روز جمع‌آوري كرد و به مسجد آورد.[1]

يعقوبي مي‌نويسد: علي بن ابي طالب(علیه السلام) پس از درگذشت پيامبر خدا، قرآن را جمع كرد و آن را بر هفت جزء تقسيم نمود. آنگاه همة اجزاي هفتگانه و سوره‌هاي وارد در آن را يادآور مي‌شود.[2]

دقت در فهرستي كه يعقوبي از قرآن علي(علیه السلام) ارائه كرده، نشان مي‌دهد كه كوچك‌ترين اختلافي در عدد سوره‌ها با قرآن فعلي ندارد، واگر اختلافي هست در كيفيت جمع سوره‌هاي قرآن است.

اگر چنين مصحفي داراي واقعيت باشد، كوچك‌ترين منافاتي با صيانت قرآن از تحريف ندارد، اين تنها علي(علیه السلام) نيست كه قرآن را به شكلي كه مورد نظرش بود، جمع كرد، بلكه مصحف عبداللّه بن عباس نيز چنين تفاوتي داشت.

اكنون وقت آن‌رسيده است كه به صورت دوم سؤال پاسخ بگوييم:

كتاب علي(علیه السلام) چيزي است كه اميرمؤمنان علي(علیه السلام) در حال حيات رسول خدا(ص) آن را نوشته است وي آنچه از پيامبر گرامي (ص) از حلال و حرام و ديگر مطالب مي‌شنيد، همه را مي‌نوشت، مجموع احادث مسموع از رسول خدا(ص) كه به املاي او و نگارش علي(علیه السلام) بود، «كتاب علي» نام گرفته است و اين كتاب دست به دست، در خاندان رسالت مي‌گشت و احياناً امام باقر و امام صادق‘ با مراجعه به آنها احكامي را بيان مي‌كردند.

نجاشي، دانشمند رجالي شيعه، در ترجمه محمد بن عذافر صيرفي از پدرش نقل مي‌كند: با حكم بن عتيبه نزد امام باقر(ع) بودم، حَكَم پيوسته از امام باقر(علیه السلام) سؤال مي‌كرد. او نيز پاسخ مي‌داد، ولي در موردي، ميانشان اختلاف به وجود آمد، امام باقر(علیه السلام) به فرزندش امام صادق(علیه السلام) گفت: فرزندم! برخيز و كتاب علي(علیه السلام) را بياور. او رفت و از درون خانه كتاب بزرگي كه به صورت طومار پيچيده شده بود، آورد، امام(علیه السلام) نقطه مورد نظر خود را پيدا كرد و به حكم بن عتيبه گفت: اين خط علي(ع) و املاي رسول خدا(ص) است. آنگاه رو به او كرد و گفت: تو و دوستت سلمة بن كهيل و دوست ديگرت ابوالمقدام، به هر جا رويد، دانشي استوارتر از دانش كساني كه جبرئيل بر آنها نازل مي‌شد پيدا نمي‌كنيد.[3]

از روايات ديگر چنين برمي‌آيد كه طول اين كتاب هفتاد ذراع و ضخامت آن به اندازة ران شتر و كتاب به صورت طوماري پيچيده شده بود.

اميرمؤمنان(علیه السلام) علاوه بر اين كتاب، كتاب ديگري به نام صحيفه دارد كه احكام ديات در آن جمع شده است و روايات فراواني از اين صحيفه در كتب حديثي آمده است.

محقق فرزانه، مرحوم جناب ميرزا علي ميانجي، به گردآوري رواياتي كه از صحيفه در كتاب‌هاي حديثي وارد شده، همّت گمارده و همه را جمع كرده است.[4]

و ما نيز دربارة كتاب علي(ع) و صحيفة وي، در كتاب «تاريخ الفقه الاسلامي وادواره» به تفصيل سخن گفته‌ايم.[5]

در پايان يادآور مي‌شويم: امام علي بن ابي طالب(ع) و فرزندان و شيعيان او، از نخستين روز درگذشت پيامبر(ص) كه كتابت حديث تحريم شد، اقدام به كتابت و يا صيانت حديث رسول خدا (ص) كردند و به ممنوعيت‌هاي سياسي، كه بعد از 100 سال با شكست مواجه شد، اعتنايي نكردند و اين موضوع مستقلي است كه در جاي خود بايد دربارة آن گفتگو كنيم.

--------------------------------------------------------------------------------

[1] .  تاريخ القرآن، ص 76، تأليف ابوعبداللّه زنجاني(م1360هـ) چاپ قاهره، با مقدمه احمد امين مصري.

[2] .  تاريخ يعقوبي(ابن واضح اخباري)، ج2، ص126.

[3] .  رجال نجاشي، شماره ترجمه 967.

[4] .  مكاتيب الرسول، ج1، صص 66ـ 71.

[5] .  تاريخ الفقه الإسلامي و أدواره، ص 118.

منبع

پاسخ رهبرانقلاب به استفتائات در مورد رويت هلال

پاسخ رهبرانقلاب به استفتائات در مورد رويت هلال

پاسخ رهبرمعظم انقلاب حضرت آيت الله خامنه اي (مد ظله تعالي) به استفتائات در باره رويت هلال ماه شوال در پايگاه اطلاع رساني معظم له منتشر شد.

به گزارش ايرنا، متن پرسش هاي مردم و پاسخ هاي معظم له که در پايگاه اطلاع رساني دفتر مقام معظم رهبري منتشر شده به شرح ذيل است:

س: همانطورکه‏مى‏دانيد، وضعيت هلال‏در آخر يااول‏ماه به‏يکى از حالت‏هاى‏زير است:
1 - غروب هلال قبل از غروب خورشيد باشد.
2 - غروب هلال مقارن با غروب خورشيد باشد.
3 - غروب هلال بعد از غروب خورشيد باشد.
اميدواريم بيان فرمائيد که کداميک از حالات سه گانه فوق را مى‏توان به وسيله برنامه‏هاى محاسبه کننده الکترونيکى دقيق براى دورترين نقاط عالم محاسبه کرد؟ آيا استفاده از اين محاسبات براى تعيين اول ماه قبل از حلول آن امکان دارد يا اينکه حتما بايد ماه با چشم رؤيت شود؟
ج:معيارِ اول ماه، هلالى است که بعد از غروب خورشيد غروب کند و رؤيت آن، قبل از غروب ممکن باشد، و محاسبات علمى اگر موجب يقين براى مکلف نشود، اعتبار ندارد.

س: آيارؤيت تصوير هلال ماه با استفاده از دوربين CCD و انعکاس نور و بازخوانى اطلاعات ضبط شده توسط رايانه، براى اثبات اول ماه کفايت مى‏کند؟
ج: رؤيت با وسيله، فرقى با رؤيت به طريق عادى ندارد و معتبر است. ملاک آن است که عنوان رؤيت محفوظ باشد. پس رؤيت با چشم و با عينک و با تلسکوپ محکوم به حکم واحدند. اما در مورد انعکاس به رايانه که درآن صدق عنوان رؤيت معلوم نيست محل اشکال است.

س: اگر هلال ماه شوال در يک شهر ديده نشود، ولى تلويزيون و راديو از حلول آن خبر دهند، آيا کافى است يا تحقيق بيشترى واجب است؟
ج: اگر مفيد اطمينان به ثبوت هلال گردد يا صدور حکم به هلال از طرف ولى فقيه باشد، کافى است و نيازى به تحقيق نيست.

س: اگر تعيين اول ماه رمضان و عيد سعيد فطر به علت عدم امکان رؤيت هلال اول ماه به سبب وجود ابر در آسمان يا اسباب ديگر، ممکن نباشد و سى روز ماه شعبان يا ماه رمضان کامل نشده باشد، آيا براى ما که در ژاپن زندگى مى‏کنيم، جايز است که به افق ايران عمل کرده و يا به تقويم اعتماد کنيم؟ وظيفه ما چيست؟
ج: اگر اول ماه از طريق رؤيت هلال حتى در افق شهرهاى مجاورى که يک افق دارند، و يا از طريق شهادت دو فرد عادل و يا از طريق حکم حاکم ثابت نشود، بايد احتياط کرد تا اول ماه ثابت شود، و رؤيت هلال در ايران که در غرب ژاپن واقع است، براى کسانى که مقيم ژاپن هستند، اعتبار ندارد.

س: آيا اتحاد افق در رؤيت هلال شرط است يا خير؟
ج: رؤيت هلال در شهرهائى که در افق متحد و يا نزديک به هم هستند و يا در شهرهائى که در شرق واقع شده‏اند، کافى است.

س: مقصود از اتحاد افق چيست؟
ج:منظور از آن، شهرهائى است که در طول خط واحدى واقع شده‏اند. بنابراين اگر دو شهر در يک خط طولى باشند (مراد از طول، طول در اصطلاح علم هيئت است)، گفته مى‏شود که آنها در افق متحد هستند.

س: اگر روز بيست و نهم ماه در تهران و خراسان عيد باشد، آيا براى افرادى هم که در شهرى مانند بوشهر مقيم هستند، جايز است افطار کنند؟ با توجه به اينکه افق تهران و خراسان با افق بوشهر يکى نيست.
ج: به طور کلّى اگر اختلاف بين افق دو شهر به مقدارى باشد که با فرض رؤيت هلال در يکى، هلال در ديگرى قابل رؤيت نباشد، رؤيت آن در شهرهاى غربى براى مردم شهرهاى شرقى که خورشيد در آنها قبل از شهرهاى غربى غروب مى‏کند، کافى نيست، بر خلاف عکس آن.

س: اگر بين علماى يک شهر راجع به ثبوت هلال يا عدم آن اختلاف رخ دهد و عدالت آنها هم نزد مکلّف ثابت بوده و به دقت همه آنها در استدلال خود مطمئن باشد، وظيفه واجب مکلّف چيست؟
ج: اگر اختلاف دو بيّنه به صورت نفى و اثبات باشد، يعنى يکى مدعى ثبوت هلال و ديگرى مدعى عدم ثبوت آن باشد، اين اختلاف موجب تعارض دو بينه و تساقط هر دو است، و وظيفه مکلّف اين است که هر دو نظر را کنار گذاشته و درباره افطار کردن يا روزه گرفتن به آنچه که مقتضاى اصل است، عمل نمايد. ولى اگر بين ثبوت هلال و عدم علم به ثبوت آن اختلاف داشته باشند، به اين صورت که بعضى از آنها مدعى رؤيت هلال باشند و بعضى ديگر مدعى عدم مشاهده آن، قول کسانى که مدعى رؤيت هلال هستند، در صورت عادل بودن، حجت شرعى براى مکلّف است و بايد از آن متابعت کند، و همچنين اگر حاکم شرعى حکم به ثبوت هلال نمايد، حکم وى حجت شرعى براى همه مکلفين است و بايد از آن پيروى کنند.

س: اگر شخصى هلال ماه را ببيند و بداند که رؤيت هلال براى حاکم شرع شهر او به هر علتى ممکن نيست، آيا او مکلّف است که رؤيت هلال را به حاکم اطلاع دهد؟
ج:اعلام بر او واجب نيست مگر آنکه ترک آن مفسده داشته باشد.

س: همانگونه که مى‏دانيد اکثر فقهاى بزرگوار پنج راه براى ثبوت اول ماه شوال در رساله‏هاى عمليه خود بيان کرده‏اند که ثبوت نزد حاکم شرع در ضمن آنها نيست، بنابراين چگونه بيشتر مؤمنين به مجرد ثبوت اول ماه شوال نزد مراجع، روزه خود را افطار مى‏کنند؟ شخصى که از اين راه اطمينان به ثبوت هلال پيدا نمى‏کند، چه تکليفى دارد؟
ج: تا حاکم حکم به رؤيت هلال نکرده، مجرد ثبوت هلال نزد او، براى تبعيّت ديگران از وى کافى نيست، مگر آنکه اطمينان به ثبوت هلال حاصل نمايند.

س: اگر ولى امر مسلمين حکم نمايد که فردا عيد است و راديو و تلويزيون اعلام کنند که هلال در چند شهر ديده شده است، آيا عيد براى تمامى نواحى کشور ثابت مى‏شود يا فقط براى شهرهايى که ماه در آنها ديده شده و شهرهاى هم افق با آنها، ثابت مى‏گردد؟
ج:اگر حکم حاکم شامل همه کشور باشد، حکم او شرعا براى همه شهرها معتبر است.

س: آيا کوچکى هلال و باريک بودن و اتصاف آن به خصوصيات هلال شب اول، دليل بر اين محسوب مى‏شود که شب قبل شب اول ماه نبوده، بلکه شب سى‏ام ماه قبلى بوده است؟ اگر عيد براى شخصى ثابت شود و از اين راه يقين پيدا کند که روز قبل عيد نبوده، آيا قضاى روزه روز سى‏ام ماه رمضان را بايد به جا آورد؟
ج: مجرد کوچکى‏و پائين بودن‏هلال يا بزرگى‏و بالا بودن‏و يا پهن‏يا باريک‏بودن آن‏دليل شرعى شب‏اول يا دوم بودن‏نيست، ولى‏اگر مکلّف‏از آن‏علم به چيزى‏پيدا کند بايد به مقتضاى علم خود در اين زمينه عمل نمايد.

س: آيا استناد به شبى که در آن ماه به صورت قرص کامل است (شب چهاردهم) و اعتبار آن به عنوان دليل براى محاسبه اول ماه جايز است تا از اين راه وضعيت يوم الشک معلوم شود که مثلا روز سى ام ماه رمضان است و احکام روز ماه رمضان بر آن مترتب شود، مثلا بر کسى که اين روز را بر اساس بيّنه روزه نگرفته، حکم به وجوب قضاى روزه شود و کسى هم که به دليل استصحاب بقاى ماه رمضان روزه گرفته، برى‏ء الذمّه باشد؟
ج: امر مذکور حجت شرعى بر آنچه ذکر شد، نيست، ولى اگر مفيد علم به چيزى براى مکلّف باشد، واجب است که طبق آن عمل نمايد.

س: آيا استهلال در اول هر ماه واجب کفائى است يا احتياط واجب؟
ج:استهلال فى نفسه واجب شرعى نيست.

س: آيا اول ماه مبارک رمضان و آخر آن با رؤيت هلال ثابت مى‏شود يا با تقويم، هر چند ماه شعبان سى روز نباشد؟
ج: اول يا آخر ماه رمضان با رؤيت شخص مکلّف يا با شهادت دو فرد عادل يا با شهرتى که مفيد علم است يا با گذشت سى روز و يا بوسيله حکم حاکم ثابت مى‏شود.

س: اگر تبعيت از اعلام رؤيت هلال توسط يک دولت جايز شد، و آن اعلام معيارى علمى براى ثبوت هلال سرزمين‏هاى ديگر را تشکيل دهد، آيا اسلامى بودن آن حکومت شرط است، يا اينکه عمل به آن حتى اگر حکومت ظالم و فاجر هم باشد، ممکن است؟
ج: ملاک‏در اين‏مورد، حصول‏اطمينان به‏رؤيت در منطقه‏اى‏است که نسبت‏به مکلّف کافى محسوب‏مى‏شود.

منبع

لیلةالقدر در بیان علامه طباطبایی

لیلةالقدر در بیان علامه سید محمد حسین طباطبایی
 
شبی که باب عذاب در آن بسته و کید شیاطین بی‌اثر می‌شود

علامه طباطبایى معتقد است که خداوند متعال در شب قدر حوادث یک سال را تقدیر مى‌کند و زندگی، مرگ، رزق، سعادت و شقاوت انسانها و امورى از این قبیل را در این شب مقدر مى‌گرداند.

متن ذیل حاصل بخشی از آرای علامه در باب شب قدر در تفسیر المیزان است.

شب قدر یعنى چه؟ مراد از قدر، تقدیر و اندازه‌گیرى است و شب قدر شب اندازه‌گیرى است و خداوند متعال دراین شب، حوادث یک سال را تقدیر مى‌کند و زندگی، مرگ، رزق، سعادت و شقاوت انسان‌ها و امورى از این قبیل را مقدر مى‌گرداند.

شب قدر کدام شب است؟

در قرآن کریم آیه‌اى که به صراحت ‌بیان کند شب قدر چه شبى است، دیده نمى‌شود. ولى از جمع‌بندى چند آیه از قرآن کریم مى‌توان فهمید که شب قدر یکى از شب‌هاى ماه مبارک رمضان است. قرآن کریم از یک سو مى‌فرماید: «انا انزلناه فى لیلة مبارکه.‌»(دخان / 3) این آیه گویاى این مطلب است که قرآن یکپارچه در یک شب مبارک نازل شده است و از سوى دیگر مى‌فرماید: «شهررمضان الذى انزل فیه القرآن.‌»(بقره / 185) و گویاى این است که تمام قرآن در ماه رمضان نازل شده است. و در سوره قدر مى‌فرماید: «انا انزلناه فى لیلة القدر.»(قدر/1) از مجموع این آیات استفاده مى‌شود که قرآن کریم در یک شب مبارک در ماه رمضان که همان شب قدر است، نازل شده است. پس شب قدر در ماه رمضان است اما اینکه کدام یک از شب‌هاى ماه رمضان، شب قدر است، در قرآن کریم چیزى برآن دلالت ندارد و تنها از راه اخبار مى‌توان آن شب را معین کرد.

در بعضى از روایات منقول از ائمه اطهار علیهم السلام شب قدر مردد بین نوزدهم و بیست و یکم و بیست و سوم ماه رمضان است و در برخى دیگر از آنها مردد بین شب بیست و یکم و بیست و سوم و در روایات دیگرى متعین در شب بیست و سوم است. وعدم تعین یک شب به جهت تعظیم امر شب قدر بوده تا بندگان خدا با گناهان خود به آن اهانت نکنند. پس از دیدگاه روایات ائمه اهل بیت علیهم السلام شب قدر از شب‌هاى ماه رمضان و یکى از سه شب نوزدهم و بیست و یکم و بیست و سوم است. اما روایات منقول از طرق اهل سنت‌ به طورعجیبى با هم اختلاف داشته و قابل جمع نیستند ولى معروف بین اهل سنت این است که شب بیست و هفتم ماه رمضان شب قدر است و در آن شب قرآن نازل شده است.

تکرار شب قدر در هر سال

شب قدر منحصر در شب نزول قرآن و سالى که قرآن درآن نازل شد، نیست ‌بلکه با تکرار سال‌ها، آن شب نیز تکرار مى‌شود.

یعنى درهر ماه رمضان، شب قدرى است که در آن شب، امور سال آینده تقدیر مى‌شود. دلیل براین امر این است که اولاً نزول قرآن به‌طور یکپارچه در یکى از شب‌هاى قدر 14قرن گذشته ممکن است ولى تعیین حوادث تمامى قرون گذشته و آینده درآن شب بى‌ معنى است. ثانیاً کلمه «یفرق»‌ در آیه شریفه «فیها یفرق کل امر حکیم.‌»(دخان / 6) در سوره دخان به خاطر مضارع بودنش، استمرار را مى‌رساند و نیز کلمه «تنزل»‌ درآیه کریمه «تنزل الملئکه والروح فیها باذن ربهم من کل امر»(قدر / 4) به دلیل مضارع بودنش، دلالت ‌بر استمرار دارد. ثالثاً از ظاهر جمله «شهر رمضان الذى انزل فیه القرآن.‌»(بقره / 185) چنین برمى‌آید که مادامى که ماه رمضان تکرار مى‌شود، آن شب نیز تکرار مى‌شود. پس شب قدر منحصر در یک شب نیست ‌بلکه درهر سال در ماه رمضان تکرار مى‌شود.

در این خصوص در تفسیر برهان از شیخ طوسى از ابوذر روایت‌ شده که گفت به رسول خدا(ص) عرض کردم یا رسول‌الله آیا شب قدر، شبى است که درعهد انبیاء بوده و امر به آنان نازل مى‌شده و چون از دنیا مى‌رفتند، نزول امر درآن شب تعطیل مى‌شده است؟ فرمود: «نه بلکه شب قدر تا قیامت هست.‌» عظمت‌ شب قدردر سوره قدر مى‌خوانیم: «انا انزلناه فى لیله القدر وما ادریک ما لیله القدر لیله القدر خیر من الف شهر.» خداوند متعال براى بیان عظمت ‌شب قدر با این که ممکن بود بفرماید: «وما ادریک ما هى هى خیر من الف شهر» یعنى با این که مى‌توانست در آیه دوم و سوم به جاى کلمه «لیله القدر» ضمیر بیاورد، خود کلمه را آورد تا بر عظمت این شب دلالت کند. و با آیه « لیله القدر خیر من الف شهر» عظمت این شب را بیان کرد به این که این شب از هزار ماه بهتر است. منظور از بهتر بودن این شب از هزار ماه، بهتر بودن از حیث فضیلت عبادت است. چه اینکه مناسب با غرض قرآن نیز چنین است. چون همه عنایت قرآن دراین است که مردم را به خدا نزدیک و به وسیله عبادت زنده کند. و احیاء یا عبادت آن شب از عبادت هزار ماه بهتر است.از امام صادق علیه السلام سوال شد: چگونه شب قدر از هزار ماه بهتر است؟ (با این که در آن هزار ماه درهر دوازده ماهش یک شب قدر است.) حضرت فرمود: «عبادت در شب قدر بهتر است از عبادت درهزار ماهى که در آن شب قدر نباشد.»

وقایع شب قدر

الف- نزول قرآن. ظاهر آیه شریفه «انا انزلناه فى لیله القدر» این است که همه قرآن در شب قدر نازل شده است و چون تعبیر به انزال کرده که ظهور در یکپارچگى و دفعى بودن دارد نه تنزیل، که ظاهر در نزول تدریجى است. قرآن کریم به دو گونه نازل شده است: 1- نزول یکباره در یک شب معین. 2- نزول تدریجى در طول 23 سال نبوت پیامبر اکرم (ص) آیاتى چون «قرانا فرقناه لتقراه على الناس على مکث ونزلناه تنزیلا.»(اسراء / 106) نزول تدریجى قرآن را بیان مى‌کند. در نزول دفعى (و یکپارچه)، قرآن کریم که مرکب از سوره‌ها و آیات است ‌یک دفعه نازل نشده است ‌بلکه به صورت اجمال همه قرآن نازل شده است چون آیاتى که درباره وقایع شخصى و حوادث جزیى نازل شده، ارتباط کامل با زمان و مکان و اشخاص و احوال خاصه‌اى دارد که درباره آن اشخاص و آن احوال و در آن زمان و مکان نازل شده و معلوم است که چنین آیاتى درست در نمى‌آید، مگر اینکه زمان و مکانش و واقعه‌اى که درباره‌اش نازل شده، رخ دهد به طورى که اگر از آن زمان‌ها و مکان‌ها و وقایع خاصه صرف نظر شود و فرض شود که قرآن یک باره نازل شده، قهراً موارد آن آیات حذف مى‌شود و دیگر بر آن‌ها تطبیق نمى‌کنند، پس قرآن به همین هیئت که هست، دوبار نازل نشده بلکه بین دو نزول قرآن فرق است و فرق آن در اجمال و تفصیل است. همان اجمال و تفصیلى که درآیه شریفه «کتاب احکمت ایاته ثم فصلت من لدن حکیم خبیر.»(هود /1) به آن اشاره شده است. و در شب قدر قرآن کریم به صورت اجمال و یکپارچه بر پیامبر اکرم(ص) نازل شد و در طول 23 سال به تفصیل و به تدریج و آیه به آیه نازل گردید.

ب- تقدیر امور. خداوند متعال در شب قدر حوادث یک سال آینده را از قبیل مرگ و زندگی، وسعت ‌یا تنگى روزی، سعادت و شقاوت، خیر و شر، طاعت و معصیت و... تقدیر مى‌کند. در آیه شریفه «انا انزلناه فى لیله القدر»(قدر / 1) کلمه «قدر» دلالت‌ بر تقدیر و اندازه‌گیرى دارد و آیه شریفه «فیها یفرق کل امر حکیم.‌»(دخان / 6)که در وصف شب قدر نازل شده است‌ بر تقدیر دلالت مى‌کند. چون کلمه «فرق»‌ به معناى جدا سازى و مشخص کردن دو چیز از یکدیگر است. و فرق هر امر حکیم جز این معنا ندارد که آن امر و آن واقعه‌اى که باید رخ دهد را با تقدیر و اندازه‌گیرى مشخص سازند. امور به حسب قضاى الهى داراى دو مرحله‌اند، یکى اجمال و ابهام و دیگرى تفصیل. و شب قدر به طورى که از آیه «فیها یفرق کل امر حکیم.»‌ برمى‌آید شبى است که امور از مرحله اجمال و ابهام به مرحله فرق و تفصیل بیرون مى‌آیند.

ج- نزول ملائکه و روح. بر اساس آیه شریفه «تنزل الملئکه والروح فیها باذن ربهم من کل امر.»(قدر /4) ملائکه و روح در این شب به اذن پروردگارشان نازل مى‌شوند. مراد از روح، آن روحى است که از عالم امر است و خداى متعال درباره‌اش فرموده است «قل الروح من امر ربی.‌»(اسراء / 85)

در این که مراد از امر چیست؟ بحث‌هاى مفصلى در تفسیر شریف المیزان آمده است که به جهت اختصار مبحث ‌به 2 روایت در مورد نزول ملائکه و این که روح چیست ‌بسنده مى‌شود.

1- پیامبر اکرم (ص) فرمود: وقتى شب قدر مى‌شود ملائکه‌اى که ساکن در «سدره المنتهی»‌ هستند و جبرئیل یکى از ایشان است، نازل مى‌شوند در حالى که جبرئیل به اتفاق سایرین پرچم‌هایى را به همراه دارند، یک پرچم بالاى قبر من و یکى بر بالاى بیت المقدس و پرچمى در مسجد الحرام و پرچمى بر طورسینا نصب مى‌کنند و هیچ مؤمن و مؤمنه‌اى دراین نقاط نمى‌ماند، مگر آنکه جبرئیل به او سلام مى‌کند، مگر کسى که دائم الخمر و یا معتاد به خورد گوشت ‌خوک و یا زعفران مالیدن به بدن خود باشد.

2- از امام صادق علیه السلام در مورد روح سوال شد. حضرت فرمودند: روح از جبرئیل بزرگ‌تر است و جبرئیل از سنخ ملائکه است و روح ازآن سنخ نیست. مگر نمى‌بینى خداى تعالى فرموده: «تنزل الملئکه والروح»‌ پس معلوم مى‌شود روح غیر از ملائکه است.

د- سلام و امنیت. قرآن کریم در بیان این ویژگى شب قدر مى‌فرماید: «سلام هى حتى مطلع الفجر.»(قدر / 5) کلمه سلام و سلامت ‌به معناى عارى بودن از آفات ظاهرى و باطنى است. و جمله «سلام هی»‌ اشاره به این مطلب دارد که عنایت الهى تعلق گرفته است‌ به اینکه رحمتش شامل همه آن بندگان بشود که به سوى او روى مى‌آورند و نیز به اینکه در خصوص شب قدر باب عذابش بسته باشد، به این معنا که عذابى جدید نفرستد. و لازمه این معنا این است که دراین شب کید شیطان‌ها هم موثر واقع نشود چنانکه در بعضى از روایات نیز به این معنا اشاره شده است.البته بعضى از مفسرین گفته‌اند: مراد از کلمه «سلام»‌ این است که در شب قدر ملائکه از هر مؤمن مشغول به عبادت بگذرند، سلام مى‌دهند.

منبع

تفاوت جوهري «ولايت فقيه» با وکالت و نظارت

سخنراني مهم سال 76 آيت الله جوادي آملي

28 آبان سال 76 پس از سخنان اهانت آميز آقاي منتظري، آيت الله جوادي آملي در سخنراني مهمي که در جمع حاضران در راهپيمايي شهر مقدس قم ايراد کرد، به تبيين جايگاه رفيع ولايت فقيه پرداخت.

به گزارش ايرنا، اين انديشمند برجسته در سخنان خود ضمن اشاره به مباحث کلامي پيرامون ولايت فقيه و جايگاه آن در قانون اساسي، تاکيد کرد: الان که دشمن داخل و خارج صف بسته است که خداي ناکرده نظام را از درون بپوساند، ما بيش از هرچيزي وظيفه داريم که پشتيبان ولايت باشيم، نه پشت به آن.

ساحت تابناک (ولايت فقيه) که ضمانت اجراي احکام و حدود الهي درصحنه اجتماع و مايه آرامش اهالي ملت و شريعت است؛ به برکت انديشه سياسي امام راحل (رض) و مجاهدات مردم مسلمان و خداجوي ايران اسلامي نهادينه گشته و تشکيل حکومت اسلامي که آرزوي تمامي ائمه معصومين (عليهم السلام) بود، محقق گرديد.

تاثيرگذاري اين مقام منيع که نويدبخش مشروعيت تمامي فعاليت هاي نظام اسلامي است، دشمنان کج انديش را برآن داشت تا از آغازين روزهاي پس از پيروزي انقلاب اسلامي تاکنون با القاء «شبهات» و «شهوات» گوناگون درتزلزل اين پايگاه رفيع بکوشند.

اما هيچ گاه دراين شعبه از ولايت رسول الله (ص) خللي پـيش نيآمده و راه روشن حکومت ديني به امامت«خميني کبير(ره)» و خلف صالح ايشان «مقام معظم رهبري» سکانداري گرديد.

وقايع پيش آمده اخير در خصوص ميزان ولايت پذيري برخي از مسئولان نظام اسلامي و معيارهاي حاکميت ديني مبتني بر ولايت فقاهت و عدالت، ما را برآن داشت تا متن سخنراني تاريخي علامه فرزانه، آيت الله جوادي آملي (مدظله العالي) که به تعبير رهبر فرزانه انقلاب، ايشان «هسته فکري نظام» بوده و در مقاطع حساس تاريخ انقلاب نقش هدايتگري و رهبري فکري معظم له به وضوح قابل رؤيت است؛ پس از هجمه منافقانه به ساحت پاک ولايت فقيه در سيزدهم رجب سال 1376 ايراد گرديده است را منعکس نمائيم تا به مباني ارزشمند اين جايگاه رفيع از ديدگاه شرع و قانون اساسي بيشتر پي ببريم. اينک آن را ازنظر مي گذرانيم.

...حضور مردم مسلمان و فداکار شهر جهاد و اجتهاد، همراه علماء و مراجع، اساتيد، مدرسين و فضلاء، خانواده هاي معظم شاهد و جانباز، مفقودالجسد و آزاده براي تفسير مهم ترين اصل نظام اسلامي است، اصل مردمي را مردم بايد تفسير کنند وتفسير مردمي مردم، از عقيدت نهاني و نهادي آنها مي جوشد.

شبهات علمي و شهوات عملي در برابر «ولايت فقيه»
درجريان ولايت فقيه، برخي شبهه علمي دارند و برخي شهوت عملي؛ شما درخدمت سراسر قرآن کريم که مشرف شويد، مي بينيد قرآن اين دو راه را همواره بازگو و نهي کرد. هر جا شبهه علمي بود، قرآن کاملاً نقل کرد و پاسخ داد و هر جا شهوت عملي بود، تهديد کرد و انذار کرد؛ چه اينکه از موعظه هم دريغ نکرد.
دربحث توحيد تا معاد، در بحث معاد تا توحيد؛ همه جا گاهي (شبهه علمي) است، گاهي (شهوت عملي)، درباره شبهه علمي معاد مي فرمايد:«ايحسب الانسان الن نجمع عظامه. بلي قادرين علي ان نسوي بنانه (1). آنها که شبهه علمي درباره معاد دارند، بايد بدانند خدائي که توانست انسان معدوم را موجود کند، انساني که هل آتي علي الاانسان حين من الدهرلم يکن شيئاً مذکوراً (2) را پديد آورد، توان آن را دارد که سر انگشتان ظريف او را دوباره برگرداند، چه رسد به استخوان پوسيده او!

آنکه مي گويد: اينها شبهه علمي ندارند؛ بل يريد الانسان ليفجر امامه (3)؛ او شهوت عملي دارد، مي خواهد جلوي او باز باشد و هرکاري که خودت انجام دهد. آنکه شبهه عملي دارد، به عنوان «رايزن فرهنگي» مي پذيرد، ولي آنکه شهوت عملي دارد، به عنوان «راهزن فرهنگي» رمي مي کند؛ در بحث معاد هم چنين است.

تفاوت جوهري «ولايت فقيه» با وکالت و نظارت
از آنجا که طفره مستحيل است، اول ولايت فقيه را به وکالت فقيه تنزل دادند؛ آنگاه در بخش بعدي وکالت فقيه را به نظارت فقيه تنزل مي دهند و از اين به بعد، خدا مي داند چه بگويند!! بايد ديد که ولي فقيه، ولي مسلمين يا وکيل مسلمين! آيا وکيل مسلمين است يا ناظر امور مسلمين؟ براي اينکه دست ولايت را بگيرند و او را از مقام شامخ ولايت به وکالت تنزل دهند، مغالطه اي را که منشأش اشتراک لفظي است؛ مطرح کرده اند.

ولايت براي محجور و قصر است، مردم نيازمند قيم نيستند؛ از آنجا که مردم محجور نيستند، محتاج به قيم و نيازمند به ولي نيستند. پس آنکه رهبر يک نظام است؛ منتخب و وکيل مردم است، نه ولي مردم!!

تفاوت ولايت مصطلح در فقه با ولايت در انديشه سياسي امام راحل(ره)
بارها گفته شد که «ولايت فقيه» اصلا از سنخ ولايت بر محجور نيست. آنچه در فقه رائج، مطرح است، با آنچه که به عنوان ولايت فقيه که ره توشه امام راحل بود؛ فرق فراوان دارد. آنچه در شرح لمعه و امثال آن مطرح است، ولايت بر غيب و قصر است. در اول فقه، در وسط فقه، در آخر فقه؛ ولايت بر محجورين مطرح است و همين دستاويز ديگران است که (ولايت) را به (وکالت) متنزل کرده اند.
در بحث طهارت و صلاه و نماز بر مرده مي گويند: اولي به نماز بر مرده، ولي مرده است. گرچه نماز ميت بر همه واجب کفائي است، ولي صحتش مشروط به اذن ولي مرده است. اينجا که سخن از ولايت مطرح است، ولايت بر مرده مطرح است. درباره بحث حدود و قصاص و ديات، مي گويند: ولي دم يکي از امور چهارگانه قصاص، تخفيف، عفو يا ديه را انتخاب مي کند. در کتاب حجر، ولايت بر محجورين و صبي، سفيه و ديوانه، ورشکست و مفلس است که اينها به منزله (مرده) هستند. آن ولايت فقيهي که در فقه رائج مطرح است، ولايت بر مرده يا ولايت بر کساني است که به منزله مرده اند!

ولايت بر مردگان و امثال آنها در قرآن کريم
وقتي اين بحث فقهي را به پيشگاه قرآن کريم مي بريد، مي بينيد قرآن هم ولايت بر مرده را با ولايت بر کساني که به منزله مرده اند، يکجا ذکر مي کند. آنها را از حريم تدبير و اداره و سياست و تنظيم شئون مسلمين خارج مي کند. اما ولايت بر مرده، در سوره اسراء و نمل است که فرمود: من قتل مظلوما فقط جعلنا لوليه سلطانا فلا يسرف في القتل(4). در سوره نمل هم چنين فرمود که عده اي از تبهکاران در برابر پيام آور عصرشان گفتند: ثم لنبيتنه و اهله ثم لنقولن لوليه ما شهدنا مهلک اهله(5). ما شبيخون مي زنيم، او و خانواده اش را مي کشيم و به ولي دم او مي گوئيم که ما نبوديم. در سوره اسراء فرمود: ولي دم، حق قصاص دارد، در سوره نمل فرمود: به ولي دم مي گويند: ما بي خبر بوديم؛ اين ولي بر مرده.
در بخش پاياني سوره مبارکه بقره، هنگام تنظيم اسناد تجاري آمده است که اگر خود خريدار يا فروشنده توان تدوين سند تجاري را ندارند، لايستطيع آن يمل هو فليملل و ليه بالعدل(6). اگر کسي صبي يا سفيه بود، ولي او امضاءکند. پس ولايت بر کسي مطرح است که به منزله مرده است.
بنابراين در فقه، ولايت بر مرده يا به منزله مرده، رائج است؛ در سوره اسراء و نمل و بقره، ولايت بر مرده يا ولايت بر کساني که به منزله مرده اند، مطرح است. همه اين بحث هاي معظم و شريف و معزز فقهي را انسان مي بوسد، کنار مي گذارد. زيرا ولايت فقيه اصلا از اين سنخ نيست تا بيگانه اي بگويد و دوست ناداني باور کند، مردم که محجور نيستند!

تفاوت جوهري «ولايت فقيه» با انواع ولايت ها
ولايت فقيهي که در دين آمده است و بنيانگذار جمهوري اسلامي معمار چنين ولايتي بود، بعد به شاگردان خود آموخت؛ از اين سنخ اصلا نيست. نه ولايت بر مرده است و نه ولايت بر کساني که به منزله مرده هستند تا کسي بگويد: ما که محجور نيستيم، قيم لازم نداريم!
سنخ ديگري از ولايت مطرح است که آن را قرآن مطرح کرده است، در بخش ديگر فقه هم آمده است؛ امام راحل پرچمدار چنين ولايت است، قانون اساسي حامي چنين ولايت است و شما مردم فداکار پشتيبان چنين ولايت هستند آن ولايت عبارت از اينکه شما بين من قتل مظلوماً فقد جعلنا لوليه با انما وليکم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاه و يوتون الزکاه و هم راکعون(7) همانند فاصله آسمان و زمين فرق مي بينيد.
«ولايت فقيه»؛ ولايت بر عقلاء و فرزانگان
ولايت در انما وليکم الله خطاب به عقلاء و فرزانگان جامعه و به افراد عاقل و بالغ، مکلف و هوشيار بيدار است. مي گويد: اي عقلاء! ولي شما بالذات خداست و از طرف خدا، پيامبرش و پس از پيامبر، جانشين معصومش و پس از جانشين معصوم وي؛ نائب خاص او، آنگاه نائب عام او نظير (مقام معظم رهبري)، ولي شماست.
بنابراين هيچ دوست ناآگاهي باور نکند و هيچ دشمن کج انديش و کج راهه سوءاستفاده نکند که مردم نيازمند به قيم نيستند. چون اين ولايت هرگز از سنخ ولايت بر محجورها نيست و نظريات شيخ انصاري (قدس سره) را در کتاب قضاي او ببينيد؛ براي شناخت راي شيخ در باب (ولايت)، نبايد فقه رائج مکاسب را ديد، بلکه بايد بحث قضاء را جستجو کرد، نه بحث بيع.

نگاه عميق فقهي صاحب جواهر و شيخ انصاري به «ولايت فقيه»
شيخ انصاري در بحث بيع همانند ديگران ولايت را طرح مي کند که ولايت بر محجورين است، ولي در بحث قضا راهي مي رود که صاحب جواهر طي کرده است. اين بزرگ فقيه مي گويد: مقبوله عمر بن حنظله مضمون و مفادش مورد پذيرش همه فقهاست. لذا در کرسي فقاهت و قضا و داوري به اين مقبوله استشهاد مي شود. آنگاه مي گويد: اينکه امام صادق(ع) اول فرمود که: فارضوا به حکماً، و بعد نفرمود: اني جعلته حکما؛ بلکه فرمود: اني جعلته حاکماً(8)! براي آن است که منصب والاي ولايت فقيه را تبيين کند؛ تنها سمت حکم و قضا بودن نيست، تنها براي فقيه داوري و قضا تثبيت نشد! اگر مقبوله پيامش حکميت و داوري فقيه بود، تنها کرسي قضا در اختيار فقيه بود؛ امام نمي فرمود: فاني جعلته حاکماً! چون لحن را عوض کرد و از حکم به حاکم رسيد، معلوم مي شود تدبير و اداره امور مسلمين، تنظيم شئون امور مسلمين در عصر غيبت طبق بيان امام صادق(ع) به عهده فقيه جامع الشرائط است.

تاثيرپذيري عميق شيخ انصاري از صاحب جواهر
البته آن استوانه فقهي مانند صاحب جواهر(قدس سره) که مرحوم استاد شيخ محمد تقي آملي که از شاگردان بنام مرحوم قاضي است، براي ما مي گفت: استاد مرحوم شيخ عبدالنبي(قدس سره) از مرحوم شيخ انصاري (قدس سره) نقل کرد که مرحوم شيخ انصاري فرمود: به هيچ مطلبي در کتاب هاي فقهي نرسيدم؛ الا اشار اليه صاحب جواهر بنفي او اثبات. اين سخن از مرحوم شيخ انصاري است که من به هر مطلبي رسيده ام، مورد اشاره صاحب جواهر بود.
صاحب جواهر در بحث ثبوت اول ماه با حکم حاکم شرع چنين مي گويد: منشأ وسوسه برخي از متاخرين که نمي دانند با حکم حاکم شرع ماه ثابت مي شود، اين است که آنها از شرع به سياست شرع غفلت کرده اند. فقيهي چون صاحب جواهر که بينش سياسي دارد، هر جا که رسيده است دست فقيه جامع الشرائط را باز مي گذارد. کلمه سياست در بخش هاي مهم جواهر آمده است؛ تنها در کتاب 12، در بحث امر به معروف و جهاد نيامده است که اگر کسي در عصر غيبت منکر ولايت فقيه بود، کانه ما ذاق من طعم الفقه شيئاً.
به هر تقدير تحولي که صاحب جواهر در شيخ انصاري ايجاد کرد، باعث شد که مرحوم شيخ، ولايت فقيهي را که در مکاسب تدوين کرد با مطالبي که در کتاب قضا تدوين کرد، خيلي فرق در ميان آنها بداند.

مردود بودن تفکر شوم (وکالت فقيه) و تسلط مطلق مردمي بر حاکميت اسلامي
عده اي ولايت فقيه را بر اثر آن مغالطه و اشتراک لفظي که مردم محجور نيستند تا قيم و ولي طلب کنند، به وکالت منتهي کرده اند؛ بعد وکالت را به نظارت تنزل دادند. در وکالت، موکل، اصل است و وکيل فرع، هيچ حقي در قلمرو وکيل نيست، مگر آنچه از موکل به وکيل برسد؛ اين فرق وکالت با ولايت است.
اگر نظام اسلامي، نظام وکالت بود؛ بايد همه امور مکتب دراختيار مردم باشد، همه اموالي که مکتب معين کرده است در اختيار مردم باشد تا مردم چنين حقوقي را به نماينده خود واگذار کنند، به فقيهي به عنوان وکيل رأي بدهند تا وکيل حقوق موکلين خود را استيفا کند.
در مکتب وحي، اقتصاد که ستون اصلي يک ملت است، به 3 بخش تقسيم شده است؛ مالي که افراد از راه کسب حلال به دست آورده اند که مال آنهاست. اموال و ثروت هاي ملي نظير اراضي مفتوحه عنوه (تسخير شده) که مال ملت است، اموالي که بخش مهم ثروت را تشکيل مي دهد مانند انفال، درياها، صحراها، جنگل ها، معادن که مال مکتب است، نه مال شخص و نه مال عمومي.

عدم حق مالکيت مردم در اموال مکتب
اگر ثروت و اقتصاد اصلي مملکت به عنوان انفال مال مردم نيست، مال موکل نيست؛ موکل چه چيزي دارد که به وکيل واگذار کند؟ شخصي را به عنوان وکيل معين کند تا حقوق او را استيفا کند؟! احکام الهي، عفو در احکام، اجراي احکام، تخفيف در احکام، از مجرمي گذشتن و از مجرمي نگذشتن، اينگونه از احکام آيا مال اشخاص است؟ آيا مال عموم مردم است؟! يقيناً مال (مکتب) است.
اگر احکام، معادن و ثروت هاي اصلي مملکت مال مکتب است؛ مردم در نظام اسلامي آيا مالک انفال هستند تا کسي را وکيل خود کنند و آن وکيل، حقوق موکلين خود را استيفا کند؛ يا مردم ولايت ولي را مي پذيرند؟! چون انفال مال مکتب است؛ قهراً قلمرو ولايت مطرح است، نه قلمرو وکالت!

کتاب کافي در 8 جلد چاپ شده است؛ جلد اول و دومش مربوط به اصول است، جلد سوم تاهفتم مربوط به فروع است؛ جلد هشتم مربوط به مواعظ، مرحوم کليني بحث نماز و روزه و حج را در فروع ذکر مي کند،اما مسئله خمس وانفال را در قسمت اصول ذکر مي کند. زيرا مسئله انفال در بحث امامت مطرح است، در مسئله امامت و مرجعيت وجوه شرعي مطرح است.

حاکميت (فقاهت) و (عدالت) بر ولي فقيه و مردم
اگر محدوده و قلمرو وکالت مشخص شد، آنگاه روشن مي شود که در نظام اسلامي، مردم تولي دارند، نه توکيل. فقيه جامع الشرائط ولي مسلمين است، نه وکيل مسلمين. ولي آنکه در رأس نظام قرار دارد، در حقيقت عنصر فقاهت و عدالت است، نه شخص. زيرا کسي که در رأس نظام مانند امام راحل قرار دارد، اگر خبر بدهد به عنوان فتوا، عمل به آن فتوا هم بر ديگران واجب است و هم بر خودش. اگر حکم انشائي داشته باشد، نه خبر؛ در بحث قضاء (حکمت) بگويد، نقض آن حکم حرام است؛ چه بر خودش و چه بر مردم. عمل به آن حکم واجب است، چه بر خودش و چه بر مردم. اگر حکم انشائي ديگري به عنوان حکم ولائي صادر کند، نه حکم قضائي؛ عمل به آن حکم، هم بر مردم واجب است و هم بر او؛ نقض آن حکم، هم بر مردم حرام است و هم بر او.
لذا ولي فقيه تافته جدابافته اي نيست؛ روح ولايت فقيه به ولايت فقاهت و عدالت برمي گردد. لذا چيزي نيست که انسان در برابر او تسليم نباشد! تسليم شدن در برابر ولايت فقيه يعني تسليم در برابر فقاهت و عدالت. بنابراين ولايت از جايگاه خود تنزل نمي کند و به وکالت نمي رسد؛ چه رسد به اينکه از وکالت تنزل کند و به نظارت برسد! از نظر فقهي، ناظر بودن وظيفه همه مکلفين است.

کيفيت «نظارت» به عنوان يکي از شئون زيرمجموعه ولايت فقيه
وقتي اصول قانون اساسي را ارزيابي مي کنيد، مي بينيد از يک سو نظارت بر حسن جريان قوانين در اختيار مجلس است و ازسوي ديگر در اختيار دستگاه قضايي است و از سوي سوم در اختيار رياست محترم جمهوري؛ همه اينها در قانون اساسي حق نظارت دارند. اما آنچه که جزء زيرمجموعه ولايت فقيه است، نظارت بر نظارت هاست.
يک وقت است خدا در قرآن مي گويد: براي هر امتي شاهدي مي آوريم، جئنا من کل امه بشهيد(9). ولي به نبي اکرم(ص) که مي رسد، مي گويد: جئنا بک علي هولاء شهيدا(01)؛ يعني تو شهيد شهدائي!

معناي (نظارت) مندرج در قانون اساسي به عنوان يکي از شئون رهبري
اگر شنيده ايد که در قانون اساسي براي مقام معظم رهبري حق نظارت هم آمده است، نظارت ايشان بر منظور و ناظر است؛ يعني رياست جمهور نظارت دارد، رئيس قوه قضائيه نظارت دارد، مجلس نظارت دارد تا قانون درست اجراء شود؛ اما يکي از وظائف و اختيارات ولي مسلمين در اصل 110 قانون اين است که او نظارت بر حسن اجراي سياستهاي کلي مملکت، ناظر و منظوران و نظارت آنان است. او بر نظارت دستگاه قضائي نظارت دارد، بر نظارت مجلس نظارت دارد، بر نظارت رياست جمهوري نظارت دارد؛ نظارت او «ولائي» است.
شما نظارت هاي قانون اساسي را که کتاب عميق قانوني فقهي است و عده زيادي از مجتهدين، 3 ماه پشت سر هم تلاش و کوشش کردند تا اين کتاب عميق علمي را تدوين کردند، درس بدهيد و درس بخوانيد؛ اضافات بازنگري را هم از نظر دور نداشته باشيد؛ ببينيد چه ظرافت کاري هائي در قانون اساسي به کار رفته است. خودم شاهد مجلس خبرگان تدوين قانون اساسي بودم که بيش از 40 مجتهد مسلم، 30 شبانه روز تلاش محققانه و فقيهانه کردند تا بند بند اين اصول را تدوين و تصويب کردند.
اگر نظارت بر ولي مسلمين آمده است، از سنخ نظارت مجلس، نظارت دستگاه اجرائي يا نظارت دستگاه قضائي نيست. تقريباً 16 الي 20 اصل در مورد جريان رهبر و رهبري دارد؛ گاهي به عنوان رهبر، گاهي رهبري، گاهي به عنوان ولي امر، گاهي به عنوان امام امت، گاهي به عنوان ولي فقيه، گاهي به عنوان ولايت مطلقه فقيه در اين اصول آمده است.

گستره شئون و اختيارات ولي فقيه در قانون اساسي
در طليعه قانون اساسي يک سخن مي بينيد، در آخر قانون اساسي هم سخن ديگري مي بينيد. سخنان هم آهنگ و هم آوا با اصولي که در وسط قانون اساسي آمده است؛ در اصل دوم قانون اساسي چنين آمده است که نظام جمهوري اسلامي بر پايه توحيد ونبوت و معاد، عدل و امامت مستمر و نقشي که آن در تداوم انقلاب اسلامي دارد، استوار است و کرامت مردم به مسئوليت اوست. براي اين که کسي خيال نکند اصول 5گانه به علاوه کرامت که 6 بند در اصل دوم آمده است، فقط ناظر به ولايت ولي عصر (ارواحنا فداه) است! «امامت مستمر که در تداوم انقلاب نقش دارد» آمده است، بلکه نائبان خاص، نائبان عام او را هم در برمي گيرد؛ اين پايه نظام است. ديگر ولي فقيه يا ولايت فقيه، خارج و ناظر نيست که به عنوان نظارت باشد، بلکه قاعده و پايه نظام است؛ در رديف ساير اصول.
در پايان قانون اساسي که مربوط به بازنگري و تغيير اصول قانون اساسي است، بعد از اين که آمده است هرگونه تغيير بايد با دستور رهبري و همه پرسي باشد. آنگاه برخي از مواد و مضامين اصول را تغييرناپذير مي داند. مي گويد: اسلامي و جمهوري بودن نظام، مردمي بودن نظام و ولايت فقيه داشتن و امامت امت، جزء امور تغييرناپذير اين نظام است. آنگاه روشن مي شود که نظارت فقيه جزء شئوني است که زير مجموعه ولايت است.
وقتي شما به اصل 110 مي نگريد، مي بينيد تعيين سياست هاي کلي مملکت بعد ازمشورت با مجمع تشخيص مصلحت، در اختيار رهبر است. مجمع تشخيص مصلحت اعضاء ثابت و متغير دارد که آن اعضاء را هم رهبر معين مي کند. وقتي به اختيارات رهبري مي رسيد، مي بينيد اعلان جنگ و صلح در اختيار رهبر است، تهييج و بسيج نيروها، عزل و نصب و پذيرش استعفاي فقهاي شوراي نگهبان، فرماندهان مهم نظامي و انتظامي و رئيس سازمان صدا و سيما و ديگر مسئولين بزرگ در اختيار ولي مسلمين است. اين فوق چيزي است که ديگران او را در حد نظارت يا در حد وکالت تلقي کرده اند.

پس وقتي قرآن کريم يا قانون اساسي را مي نگريد؛ مسئله ولايت است، نه وکالت و نه نظارت.
مقايسه جمهوري اسلامي با حکومت علوي و غيرقابل مقايسه بودن آن با حکومت جهاني مهدوي
مطلبي که بايد در پايان به حضور شما علماء فضلاء، بزرگان و دانشگاهيان و حوزويان و سراسر ايران اسلامي برسانم اين است که ما به سمت صددرصد اسلامي شدن حرکت مي کنيم؛ کسي نگفت در دستگاه ما اشکالي نيست، تخلف نداريم! همه اينها کساني هستند که مانند زمان ولي عصر (ارواحنا فداه) عهده دار بهم يملا الله الارض قسطاً و عدلا(11) هستند. ما نمي گوئيم: اين نظام را با نظام آخرين امام بسنجيد، مي گوئيم: اين نظام را با نظام اولين امام حساب کنيد. شما اين نظام را با ظهور ولي(عج) حساب نکنيد، چون آن حضرت عصاره همه انبياء و اولياست؛ او مي آيد که طليعه قيامت را ارائه کند. طرز فکر مردم، دين مردم عوض مي شود که «به يملأ الارض قسطا و عدلا»، با آخرين امام نسنجيم. شما مردم بزرگوار ايران اسلامي، حکومت امام و مقام معظم رهبري را با حکومت علي بسنجيد.در اين سنجش و ارزيابي، دو مطلب را از هم جدا کنيم؛ يکي شخص علي(ع) و ديگري حکومت علوي. در مورد شخص علي(ع) نه تنها احدي از علماء و اولياء با او قابل مقايسه نيست؛ احدي از انبياي غيراولوالعزم هم با او (لايقاس) است؛ احدي ازملائکه هم بااو (لايقاس) است. هيچ فرشته اي را با علي نمي شود سنجيد؛ زيرا همه فرشتگان در پيشگاه انسان کامل، خاضع هستند.

جايگاه ملائکه نسبت به مقام منيع انسان کامل معصوم(ع)
اولا؛ جريان واذ قلنا للملائکه اسجدوا(21) دستوري از ذات اقدس اله به همه فرشتگان است که در پيشگاه انسانيت و مقام والاي آدميت خضوع کنند؛ نه اين که سجود فرشته ها در برابر آدم، قضيه شخصي بود و گذشت! آنها براي مقام آدميت ومقام انسان کامل سجده کردند.
ثانياً آن مقام، مقام منيع و مجرد است و همواره ثابت است. ثالثاً؛ آن سجود هم در گوشه اي ازتاريخ و زمين و زمان نبود. رابعاً؛ آن نشئه، نشئه ثبات و تجرد است.
خامسا؛ هميشه فرشتگان در برابر انسان کامل خاضع و خاشع و ساجدند. امروز فرشتگان درساحت قدس ولي عصر (أرواحنا فداه) ساجدند. آنکه گفت: سبحنا فسبحت الملائکه، امروز هم به شرح ايضاً. آنکه گفت: قدسنا فقدست الملائکه. (31)، امروز هم به شرح ايضاً.
سادساً: ملائکه دربرابر مقام انسان کامل که خليفه الله و معلم آنهاست، خاضع هستند. يا آدم انبئهم باسمائهم (41) امروز هم به وسيله ولي عصر (سلام الله عليه)، ملائکه بهره هاي فراوان مي برند.
غير قابل مقايسه بودن حضرت معصومين(ع) با هيچ انسان، جن يا فرشته اي
پس علي، لايقاس به احد؛ اين سخن خود رسول اکرم و اميرالمؤمنين (ع) است که:لايقاس بنا احد (51). اين (احد) که نکره در سياق نفي است، هيچ انصرافي به جن و انس ندارد؛ فرشتگان را هم دربرمي گيرد. هم در سخنان رسول گرامي است و هم در نهج البلاغه آمده است؛ منتها به اسم ظاهر آمده است، نه ضمير. معمولاً درسخنراني ها از آن جمله با ضمير ياد مي کنيم که: لايقاس بنا احد؛ هيچ فرشته اي را با ما مقايسه نکنيد، چه رسد به افراد عادي!!

تلخي ها و جفاهاي تحميل شده برحکومت علوي
اما اگر خواستيم حکومت علوي را ارزيابي کنيم، وقتي به خدمت نهج البلاغه مي رويم، مي بينيم حکومت علوي مشخص مي شود. اگر به شخص آن حضرت دسترسي نداريم، درخدمت نهج او هستيم.شما نامه هاي علوي را که مي خوانيد، مي بينيد حضرت از مأموران و کارگزارانش گله هاي فراواني دارد. يک رهبر، يک ولي بايد با هزارها نيروي موثق و امين، خبير و بصير، کشور را اداره کند. اگر بازوان توانمند عادلي نداشت،مشکل پيش مي آيد؛ همچنان که درحکومت علوي پيش آمد.
نامه بيستم نهج البلاغه را بخوانيد، نامه اي کوتاه به زياد بن ابيه، معاون استانداري بصره است. اميرالمومنين ابن عباس را استاندار بصره کرد؛ بصره که زير مجموعه يک استانداري اداره مي شد، درحد يک کشور بود، نه استان عادي! زيرا بصره با همه فلات اطرافش، يک، اهواز با همه قلمرو و محدوده آن، دو؛ فارس با همه منطقه وسيعش، سه، کرمان با همه فلات وسيعش چهار؛ از بصره تا کرمان يک استانداري بود. استانداري بصره در اختيار عبدالله بن عباس بود، معاون اين استانداري وسيع زياد بن أبيه بود؛ چه کسي بدتر از زياد؟!

به صحنه نيآمدن علماي عادل، دليل ناکامي هاي حکومت علوي
علي خون خورد، چون نداشت! اگر علماي عادل بپذيرند، نوبت به ديگري نمي رسد. اگر آنها نپذيرند، نوبت به ديگري مي رسد. اگر درچند جا مشکلاتي داشتيم که داريم، براي آن است که درحکومت علوي بدتر از اين بود، نگوئيد: حکومت، حکومت علوي است؛ حکومت علوي يعني معاونش زياد بن أبيه! يعني تمام غارتگري هاي کرمان و فارس و اهواز تا بصره به امضاي همين زياد بن أبيه بود. اگر علي خون خورد، از دست زيادها خورد.
گاهي جريان خاتم اوصياء، امام زمان (عج) را ملاحظه مي کنيد که با معجزه همراه است، علماي عادل فراوان هستند و احساس مسئوليت مي کنند، مردم عادل زياد هستند و احساس مسئوليت مي کنند، اما وقتي اولين وصي و اولين امام را مي بينيد، حکومتش آن است.
الان که دشمن داخل و خارج صف بسته است که خداي ناکرده نظام را از درون بپوساند، ما بيش از هرچيزي وظيفه داريم که پشتيبان ولايت باشيم، نه پشت به آن. برادران بزرگوار حوزه و دانشگاه،جوانهاي دبيرستاني و اقشار مختلف، کمال نظم را رعايت خواهند کرد، بهانه اي به دست هيچ کسي نخواهند داد، امنيت را حفظ خواهند کرد؛ ولي بالاخره اين کشور حسابي دارد يا نه؟! قانون اساسي بايد اجراء شود يا نه؟ ولايت فقيه پشتيباني دارد يا نه؟
چيز مهمي درمملکت رخ نداد تا بيگانه خيال کند و دور خيز بردارد؛ شبهه و شهوتي است. شبهه علمي را که عنوان رايزني فرهنگي همگان جواب داده و مي دهند. و اگر شهوت عملي از گلوي کسي برخاست، آن را هم خفه مي کنند.
ـــــــــــــــــــ
1) قيامه ، 3و 4
2) انسان، 1
3) قيامه، 5
(4) اسراء/ 33
(5) نمل/ 94
(6) بقره / 282
7-مائده/ 55
8-الکافي/ 7 / 214
9- نساء/41
10- نساء/41
11- مستدرک الوسائل/12/283
12- بقره/34
31) عوالي اللالي، 4، 221
41) بقره، 33
51) برداشت از: نهج البلاغه، خطبه 2

منبع

قصه عدل علي

 قصه عدل علي( سروده‌ی حضرت آيت الله العظمی صافی به مناسبت شهادت امير المومنين علی عليه السلام)



شیعیان از چه جهان منقلب است؟
همه آفاق چرا ملتهب است؟

 

رخنه افتاده به ملک و ملکوت
یا مگر لرزه به عرش لاهوت

 

مضطرب عالم امکان شده است
منکسف شمس درخشان شده است

 

در جنان حور به سوگ است و عزا
همه جا بزم عزا هست بپا

 

متزلزل شده ارکان وجود
متفرق شده اعلام حدود

 

چون بگویم که زبانم شده لال
همه باشند پریشان احوال

 

خون بگرییم اگر جمله، رواست
روز قتل شه دین، شیر خداست

 

پرچم شوکت اسلام شکست
عزت دین خدا رفت ز دست

 

نخل ایمان و عدالت افتاد
سرو بستان هدایت افتاد

 

اشقیا، شیر خدا را کشتند
لنگر ارض و سما را کشتند

 

مرتضی عین خدا، نفس رسول
مرتضی جان جهان، زوج بتول

 

مرتضی شمع شبستان وجود
مرتضی بنده خاص معبود

 

سرش از تیغ عدو پر خون شد
نازنین صورت او گلگون شد

 

رفت و از محنت این عالم رست
قلب جبریل امین از غم خست

 

صوت فزت برب از او در گوش
می برد از سر
 ما طاقت و هوش

 

از همه خلق جهان چشم ببست
به لقاء احدیت پیوست

 

تا جهان، باقی و افلاک بجاست
قصه عدل علی پر آواست

 

 

ماه مبارک رمضان  1426 / عبد جان نثار جناب قنبر

لطف الله صافي

منبع

 

وزارت زن آری یا خیر؟

باسمه تعالی

 سلام علیکم

چون وقتش رو فعلا نداشتم نظر خودم رو ننوشتم فقط چند تا تو پرانتزی گذاشتم

اجمالا بگم هر دو نویسنده دارای اشکالاتی هستند که هر دو ناشی از عدم تخصص و جهت گیری قبل از تحقیق می باشد 

 

واقعیت مخالفت علما با وزارت زنان از کجا نشأت می‌گیرد؟

صدرا ساری

سه بانوی ایرانی برای تصدی سه وزارتخانه آموزش و پرورش، بهداشت و رفاه از سوی رئیس‌جمهور دهم به مجلس شورای اسلامی معرفی می شوند. این اقدام رئیس‌جمهور بازتاب ها و تحلیل های متفاوتی را در پی داشته است. شاید این اختلاف آرا نتیجه بدیع وتازه بودن این مسئله در نظام مقدس جمهوری اسلامی باشد اما در این میان، نظر فقها و مراجع تقلید بیش از همه حائز اهمیت است. فتاواي برخي مراجع تقليد مبنی براين است كه آقاي دکتراحمدي‌نژاد بهتر بود به جاي زنان از مردان متخصص و با تجربه در كابينه خود استفاده مي كرد و اگر ما مرداني با تجربه نداشتيم، آنگاه ايشان مي توانست زنان را در كابينه خود جاي دهد‏.

اما ریشه این نظر بزرگان کجاست؟ کنکاش در منشأ این واکنش‌ها علاوه بر پاسخ به برخی شبهات، نخبگان را به تبیین دقیق تری از جایگاه زنان درساختار یک نظام سیاسی اسلامی وا خواهد داشت و مانع از بهره برداری های جناحی از این موضوع می شود.

علامه طباطبایی مفسر بزرگ قرآن در تفسیر المیزان با بیان اینکه عامه مردان بر عامه زنان قیمومیت دارند، چنین می نویسد: "قیم بودن مردان بر زنان عمومیت دارد، ومنحصر به شوهر نسبت به همسر نیست و چنان نیست که مردان تنها بر همسر خود قیمومیت داشته باشند، بلکه حکمی که جعل شده، برای نوع مردان بر نوع زنان است، البته در جهات عمومی که ارتباط با زندگی هر دو طایفه دارد، و بنابراین پس آن جهات عمومی که عامه مردان در آن جهات بر عامه زنان قیمومت دارند، عبارت است از مثل حکومت و قضا (مثلاً) که حیات جامعه بستگی به آنها دارد، و قوام این دو مسئولیت و یا بگو دو مقام بر نیروی تعقل است."(1)

علامه طباطبایی برای تشریح هر چه بیشتر موضوع می نویسد: "این معنا بر احدی پوشیده نیست، که قرآن همواره عقل سلیم را تقویت می کند و جانب عقل را بر هوای نفس و پیروی از شهوات و دلدادگی در برابر عواطف و احساسات تند و تیز ترجیح می دهد."(2)

ایشان با اشاره به این مطلب که قرآن در عین حال مساله عواطف پاک و درست و آثار خوبی که آن عواطف در تربیت افراد دارد می پذیرد، می افزاید: "چیزی که هست، قرآن عواطف را از راه هماهنگ شدن با عقل تعدیل نموده، عنوان پیروی به آنها داده است، به طوری که عقل نیز سرکوب کردن آن مقدار عواطف را جائز نمی داند. یکی از مراحل تقویت عقل در اسلام این است که احکامی را که تشریع کرده بر اساس تقویت عقل تشریع کرده، به شهادت این که هر عمل وحال و اختلافی که مضر به استقامت عقل است و باعث تیرگی آن در قضاوت و در اداره شوون مجتمعش (مدیریت جامعه) می شود، تحریم کرده است."(3)

علامه طباطبایی با تاکید بر اینکه زنان به داشتن عقل کمتر و عواطف بیشتر ممتاز از مردانند و مردان به عقل نیرومندتر و ضعف عواطف ممتاز از زنانند، قدرت تعقل مردان را بیشتر و قوی تر از زنان معرفی می کند. ایشان در ادامه تصریح می کند: "خوب معلوم است که هیچ دانشمندی از چنین شریعتی و با مطالعه همین مقدار از احکام آن جز این توقع ندارد که در مسائل کلی و جهات عمومی واجتماعی زمام امور را به دست کسانی بسپارد که داشتن عقل بیشتر امتیاز آنان است، چون تدبیر در امور اجتماعی از قبیل حکومت و قضا وجنگ نیازمند به عقل نیرومند است و کسانی را که امتیازشان داشتن عواطف تند و تیزتر و امیال نفسانی بیشتر است، از تصدی آن امور محروم می سازد."(4)

بزرگ‌ترین مفسر قرآن در تفسیر شریف المیزان می نویسد: "اسلام همین کار را کرده و در آیه ای که گذشت فرموده: «الرجال قوامون علی النساء»(5). سنت رسول خدا (ص) نیز در طول زندگیش بر این جریان داشت، یعنی زمام امور هیچ قومی را به دست زن نسپرد و به هیچ زنی منصب قضا نداد و زنان را برای جنگیدن دعوت نکرد -البته برای جنگیدن نه صرف شرکت در جهاد، برای خدمت، جراحی و امثال آن- و اما غیر این امور عامه واجتماعی از قبیل تعلیم وتعلم وکسب، پرستاری بیماران و مداوای آنان وامثال این گونه امور که دخالت عواطف منافاتی با مفید بودن عمل ندارد، زنان را از آن منع نفرمودند و سیرت نبویه بسیاری از این کارها را امضا کرد."(6)

در نهایت علامه در جمع بندی مطالب خود چنین می نگارد: "جای تردید باقی نمی ماند که ممنوعیت زنان از شرکت در امر جها د و امر قضاوت و حکومت بر مردم سنت واجبی بوده است."(7) ایشان در ادامه عدم تمکین فرمان الهی را نوعی ماتریالیسیم و غرب زدگی می خواند و می نویسد: "هیچ بعید نیست که اسلام اموری را تعظیم کند و ما مسلمانانی که در محیط مادیت و غرب زدگی به بار آمده ایم، آن را حقیر بشماریم، یا اسلام اموری را حقیر بشمارد که در چشم و درک ما بسیار عظیم باشد و بر سر آنها سر و دست بشکنیم، و ظرف در صدر اسلام، ظرف تقوا و ایثار آخرت بر دنیا بود، نه ظرفی که ما فعلا داریم."(8)

از جمله کسانی که به این مسئله پرداخته، علامه حسینی طهرانی است؛ ایشان در کتاب "ولایت فقیه در حکومت اسلام" ضمن اشاره به آیه 34 سوره نسا می نویسد: "ما می پرسیم: خداوند تبارک وتعالی که زن را قیم و سرپرست و صاحب اختیار در خانه و کاشانه کوچک خود به امور جزئیه و پست قرار نداده، چگونه او را قیم قرار می دهد بر همه خانه ها و بیوت امت (و هی الدوله الاسلامیه)؟ آیا قیمومیت حکومت که مطابق است با سرپرستی عامه، اعظم از قیمومیت بیت نیست؟! آیا معقول است که خداوند بگوید: زن نمی تواند قیم خانه خود باشد، ولی در عین حال می تواند قیم تمام مردان و زنان ملت باشد؟! آیا ممکن است مسلمانی به زبان بیاورد یا حتی تخیل کند این را که: خداوند زن را قیم برای میلیون‌ها نفوس (چه مذکر و چه مؤنث) قرار داده است، اما قیم بر شوهر خود قرار نداده است؟!"(10)

ایشان می افزاید: "ما می بینیم در زمان پیغمبر(ص) و در زمان خلفا، حتی یک مورد پیدا نشد که زن‌ها را امر به خروج، و یا متصدی حکومت و ریاست کرده باشند. حتی در یک مورد که هم عایشه علیه امیر المومنین(علیه السلام) خروج کرد، مورد مذمت ونکوهش قرار گرفت؛ البته نه فقط به جهت جنگ با علی(علیه السلام)، بلکه از اینکه تو زن هستی و وظیفه ات خروج از بیت نبوده است؛ چرا از خانه بیرون آمدی؟!"(11)

علامه طهرانی در آخر نتیجه می گیرد: "تمام مصادری که در آنها شائبه ولایت هست، مثل: نخست وزیری، وزارت، ریاست ادارات، استانداری‌ها، فرمانداری‌ها، بخشداری‌ها و هر پستی که جنبه ولایی دارد، زن نمی تواند متصدی آن بشود."(12)

آیت‌الله مکارم شیرازی نیز در تفسیر نمونه با شرح و توضیح سوره احزاب به جانب دیگری از این موضوع می پردازد. آیه 33 سوره احزاب خطاب به زنان پیامبر می فرماید: «و قرن فی بیوتکنّ ولا تبرّجن تبرّج الجاهلیه الاولی»(13) یعنی: در خانه های خود بمانید وهمچون جاهلیت نخستین (در میان مردم) ظاهر نشوید. آیت‌الله مکارم شیرازی می نویسد: " تبرج به معنی آشکار شدن در برابر مردم است، و از ماده« برج» گرفته شده که در برابر دیدگان همه ظاهر است. بدون شک این یک حکم عام است." ایشان می افزایند: "به هر حال این تعبیر نشان می دهد که جاهلیت دیگری همچون جاهلیت عرب در پیش است که امروز در عصر خود آثار این پیشگویی قرآن در دنیای متمدن مادی را می بینیم."(14)

علامه طهرانی نیز در این زمینه می نویسد: "آیا ممکن است بین این دو مطلب جمع کنیم و بگوییم خداوند می گوید: زنها باید در بیوت مستقر باشند؛ واز طرفی اشکال ندارد که زن‌ها در مجالس مردان حاضر شوند و خود را نشان بدهند، صدا بلند بکنند... این امور برای کسانی که تصدی امور عامه را می کند، ضرورت دارد؛ به‌خصوص اینکه امر از اموری باشد که احتیاج به بحث و گفتگو داشته با شد."(15)

با این وصف و عمومیت حکم، سایر زنان مسلمان نیز باید حضور در منزل را به عنوان یک اصل بپذیرند و از حضور بی مورد در عرصه اجتماع خودداری ورزند، خصوصاً زمانی که از آرایش و زیورآلات خود برای تبرج استفاده می نمایند. امیرالمومنین نیز دربخشی از نامه 31 نهج البلاغه این موضوع را یاد آور می شود: "در پرده حجاب نگاهشان دار، تا نامحرمان را ننگرند، زیرا که سخت گیری در پوشش عامل سلامت واستواری آنان است..."(16)

با توجه به آنچه در فوق بدان اشاره شد، می توان نتیجه گرفت:

از منظر قرآن، سرشت زن و مرد، سرشتی واحد و یکسان است. اسلام نگاه شرنگر دیگرمکاتب بشری را نسبت به جنس زن ندارد و در آیات متعدد با کمال صراحت می فرماید که زنان را از جنس مردان و از سرشتی نظیر مردان آفریدیم. از سوی دیگر قرآن کریم تصریح دارد که پاداش اخروی و قرب الهی به جنسیت مربوط نیست بلکه رابطه مستقیمی با ایمان و عمل صالح دارد فلذا قرآن در کنار هر مرد بزرگ و قدیس، از یک زن بزرگ و قدیسه یاد می کند. در نتیجه اسلام در نگاهی متعالی به زن، وی را به چشم موجودی متعالی می نگرد که توانایی طی تمام مراتب معنوی، انسانی و علمی را به صورت بالقوه در خود دارد.

اسلام با نگرشی واقع نگرانه نسبت به جنس زن و مرد، با در نظر گرفتن تفاوت‌های ناشی از قانون خلقت، مسئولیت ها و حقوق و وظایفی متمایز از یکدیگر برای آنان قائل است. این تفاوت‌ها راه تناسب بین زنان و مردان را تسهیل کرده و آنان را برای یک زندگی مشترک مهیا می نماید. دو گونگی احساسات مردان وزنان نسبت به هم مؤید همین مطلب است.

تفاوت‌های جسمی و روانی بین دو جنس زن و مرد، زمینه تقسیم وظایف فردی واجتماعی را فراهم می آورد. زنان با عواطف واحساساتی عمیق تر و شدیدتر، مسئولیت نگهداری از فرزندان و ازهمه مهم‌تر تربیت انسان و انسان سازی را بر عهده دارند. و ظیفه ای که شاید هیچ مردی به شایستگی زنان نتواند از عهده آن برآید. در حقیقت مسئولیت ساخت جامعه به دست زنان توانمند آن صورت می گیرد، چراکه
آنان از طریق تربیت افرادی سالم، صالح و بی عقده عملاً جامعه و اجتماع را سامان می دهند. مقام معظم رهبری در این باره در دیدار جمعی از بانوان استان هرمزگان فرمودند: "اساسی ترین کار زن، کاری است که با خلقت زنانه او، با احساسات و عواطف به ودیعت نهاده الهی در وجود او، همخوان وهماهنگ باشد. رسیدن و پرداختن به عواطف جوشان و پاسخ گفتن به آن محبتی که خدای متعال در وجود زن نهاده است، مهم است."(17)

اما علت اینکه زنان از حضور در برخی مناصب از جمله مدیریت کلان جامعه(حکومت)، فرماندهی جنگ و قضاوت منع شده اند نیز به دلیل همین عواطف و احساسات ژرف و شدید است که بر قوه تعقل آنان غلبه دارد. دراین رابطه دربخشی ازنامه 31 کتاب نهج البلاغه از قول امیر بیان علی (علیه السلام) خطاب به امام حسن مجتبی (علیه السلام) چنین آمده است: "در امور سیاسی کشور از مشورت با زنان بپرهیز، که رأی آنان زود سست می شود و تصمیم آنان ناپایدار است..."(18) از سوی دیگر، توان جسمی زنان از مردان کمتر بوده که موجب می گردد تا مردان انجام برخی امور را به صورت انحصاری بر عهده گیرند. امیرالمؤمنین در بخشی دیگر از نامه 31 می فرمایند: "کاری که برتر از توانایی زن است به او وامگذار که زن گل بهاری است، نه پهلوانی سختکوش."(19) همچنین درنامه 14 در وصف زنان می فرمایند: "...آنان در نیروی بدنی و روانی واندیشه کم توانند..."(20) با این اوصاف، محرومیت زنان از برخی مشاغل، نه ظلم اجتماع و نه اجحاف اسلام در حق آنان است بلکه به دلیل موقعیت روحی و جسمی جنس زن است، کما اینکه مردان نیز به جهت دارا بودن روحیاتی خشن تر، توانایی انجام اموری را ندارند.

شهید مطهری نیز در کتاب پیرامون جمهوری اسلامی ایران در رابطه با نقش زنان در جمهوری اسلامی با ذکر یک نمونه تاریخی به این مساله می پردازد و آن را چنین بیان می کند: "پیغمبر زن‌ها را در جنگ‌ها شرکت می داد ولی آنها کاری که متناسب با زن‌ها بود، انجام می دادند. احیاناً در مواقع شدت، زن‌ها شمشیر بر می داشتند چنانچه در جهاد اسلامی اگر موقع دفاع شود، زن و مرد و کوچک و بزرگ، همه باید شرکت بکنند و شرکت می کنند. ولی رسول خدا حد الامکان زن‌ها را به کارهای متناسب با خودشان مثل پانسمان کردن می گماشت."(21)

مقام معظم رهبری نیز با نگرشی عمیق تر به این موضوع پرداخته و در دیدار جمعی از نمایندگان زن مجلس ششم فرمودند: "بحث اینکه زنی وزیر بشود یا نشود، یا در مجلس عضو هیئت رئیسه باشد یا نباشد؛ این مساله‌ای نیست که ما آن را در قضیه زن‌ها تأثیرگذار بدانیم؛ به هیچ وجه این طور نیست. شما ملاحظه بفرمایید، مثلاً در بنگلادش که این خانم سر کار است و قبل از او یک خانم دیگر مسئولیت داشته، مگر در بر طرف کردن مشکلات زنان در کشور بنگلادش چقدر اثر داشته اند؟... یا در هند که خانم ایندیرا گاندی نخست وزیر بود، چقدر ازاین مشکلات کاسته شده بود؟ بنده ایشان را از نزدیک دیده بودم؛ زن خیلی فرزانه، عاقل و مقتدری بود و سال‌ها در مبارزات شرکت داشت؛ اما آیا در رفع مشکلات زنان هند اثر گذاشته بود؟ البته من در زمینه تحقیقی نکرده ام؛ جا دارد شما تحقیق کنید. آن طور که من دورادور نگاه می کنم، می بینم اینها هیچ اثری نداشته اند. بنابراین مسئله اصلی زن، اینها نیست. این که یک زن، معاون وزیر یا استاندار و یا سفیر بشود، مگر چقدر اثر دارد؟ مگر دنیا در خصوص رشد و تمییز یک کشور در برطرف کردن مشکل زن و مرد، به این چیزها نگاه می کند؟ مگر قضاوت دنیا درباره بنگلادش این است که این‌ها مسائل زن‌ها را حل کردند؟ مگر کشوری مثل امریکا، در طول این 200 سال چند نفر رئیس‌جمهور زن داشته است؟ خود آن‌ها مدعی همه دنیایند."

ایشان در ادامه می فرمایند: "من می گویم به مساله اصلی نگاه کنید. مساله اصلی، فرهنگ عمومی جامعه است. ما دچار یک مشکل فرهنگی هستیم. چرا همه اش خیال می کنیم که اگر معاون وزیر، یا معاون استاندار یا فرماندار فلان شهرستان دور دست شدیم، ارزش پیدا می کنیم؟ من می خواهم شما این نگرش را در جامعه تصحیح کنید."(22)

برای ذکر نمونه ای تاریخی از سیره ائمه معصومین می توان به زندگی حضرت زهرا (سلام الله علیها) اشاره کرد. ایشان در سراسر عمر کوتاه اما پر فراز ونشیب خود، گرچه در شوونی از مسائل سیاسی و اجتماعی زمان خود وارد شدند و صحنه سیاسی روز و خصوصاً حمایت امام زمانشان را ترک نکردند اما هیچ‌گاه عهده دار مناصب سیاسی نه در زمان پیامبراکرم(ص) ونه در زمان امیرالمومنین(علیه السلام) نشدند؛ لازم به تأکید است که ایشان نسبت به تمام زنان عالم در تمام زمینه های علمی، معرفتی و معنوی شایسته ترین بوده و هستند.

درنهایت، در پاسخ به کسانی که حضور زنان در مناصب کلان سیاسی را با استناد به احادیث به دلیل حضور 50 زن در سپاه 313 نفری امام زمان (عج) استنباط می کنند، باید گفت:

(خودم اضافه می کنم کهاولا  این روایت سند ندارد و ثانیا باید دانست که احادیث ظهور از مواضعی هستند که اسرائیلیات در آن بسیار است حتی اسرائیلیات سند سازی شده واستناد به این روایات واقعا تخصص بالائی لازم دارد)

1.در استناد به احادیث باید روایات را به قرآن و سنت اهل بیت عرضه کرد؛ اگر با آنها همخوانی داشت، بدان استناد کرد، در غیراین صورت (فضربوها علی الجدار) محلی از اعراب ندارد.

2. در زمان امام عصر(عج) سطح درک و علم و بینش دینی مردم به شکل قابل توجهی رشد می کند، در نتیجه نمی توان شرایط محیطی آن عصر طلایی را با جریان کنونی مقایسه کرد.

3. زنان حاضر در سپاه حضرت حجت(عج) جزء بهترین زنان در دوره خود بوده اند و شایستگی آنان همه جانبه است، در صورتی که انتصاب زنان حاضر درعرصه سیاست، چنین شاخصی را به شکل مشخصی در خود ندارد.

4.زنانی که در زمان ظهور امام عصر(عج) ایشان را یاری می نمایند، در درجه اول به امور مربوط به بانوان پرداخته و در درجه بعد در فعالیت های اجتماعی همچون پرستاری و مداوای مجروحین شرکت دارند. لذا حضور زنان در عرصه سیاسی به طرزی که شائبه قیمومیت بر مردان در آن وجوداشته باشد، به دلیل مخالفت با نص صریح قرآن اساساً غلط و در حکومت مهدوی جایی ندارد.

شایان ذکراست که مخالفت علما و مراجع با انتخاب وزیران زن-که از مصادیق مسلم قیمومیت و ولایت زنان بر مردان است-، نه به جهت تحجر بلکه بر اساس مستندات قرآنی، سیره اهل بیت و احادیث معتبر است (که در مطالب فوق به برخی از آنها اشاره کردیم). برخي از مراجع معتقدند كه حضور زنان در كابينه با ساختار تدويني آنها سازگاري ندارد و اين‌گونه كار‌ها در توانايي آنها نمي‌گنجد. لذا شایسته است رئیس‌جمهور اصولگرا نیز با تمکین به نظر فقها، در چارچوب اصول معهود خود با رهبری ومردم حرکت نماید.

والسلام

پی‌نوشت‌ها:

1-طباطبایی، محمد حسین، ترجمه:محمد باقر موسوی همدانی، "تفسیر المیزان"، دفتر انتشارات اسلامی، قم 1386، ج4، ص534
2- همان منبع، ص547
3- همان منبع
4- همان منبع، ص548
5- قرآن کریم، سوره نسا، آیه 34
6- طباطبایی، محمد حسین، ترجمه:محمد باقر موسوی همدانی، "تفسیر المیزان"، دفتر انتشارات اسلامی، قم 1386، ج4، ص 548
7- همان منبع، صص548و549
8- همان منبع، صص556و557
10- حسینی طهرانی، سید محمد حسین، "ولایت فقیه در حکومت اسلام"، نشر علامه طباطبایی، ج3، ص175
11- همان منبع، ص177
12- همان منبع، ص182
13- قرآن کریم، سوره احزاب، آیه33
14- مکارم شیرازی، ناصر، "تفسیر نمونه"، ناشر:دارالکتب الاسلامیه، قم 1371، صص278و288
15- حسینی طهرانی، سید محمد حسین، "ولایت فقیه در حکومت اسلام"، نشر علامه طباطبایی، ج3، ص176
16- نهج البلاغه، نامه 31، ترجمه محمد مرحوم دشتی
17- دفتر نشر آثار مقام معظم رهبری، مجموعه دیدگاه های مقام معظم رهبری پیرامون زن، " زن ریحانه آفرینش"، ناشر:دارالهدی، قم 1381، ص120
18- نهج البلاغه، نامه31، ترجمه مرحوم محمد دشتی
19- همان منبع
20- نهج البلاغه، نامه14، ترجمه مرحوم محمد دشتی
21- مطهری، مرتضی، "پیرامون جمهوری اسلامی"، انتشارات صدرا، ص63
22- دفتر نشر آثار مقام معظم رهبری، مجموعه دیدگاه های مقام معظم رهبری پیرامون زن، "زن ریحانه آفرینش"، ناشر: دارالهدی، قم 1381، صص165و 170

سایر منابع:

*مطهری، مرتضی، " مسئله حجاب"، انتشارات صدرا، تهران 1373
* مطهری، مرتضی، "نظام حقوق زن در اسلام"، انتشارات صدرا، تهران1370

 

نقد:

نقدی بر یادداشت"واقعیت مخالفت علما با وزارت زنان..."/1

محمد مهدی تهرانی

چند روز پیش یادداشتی در سایت خبری رجانیوز با عنوان "واقعیت مخالفت علما با وزارت زنان از کجا نشأت می‌گیرد؟" منتشر شد که به جهت اشکالات عدیده محتوایی و شکلی وارد بر مطلب، بازنگری و نقد جدی آن ضروری می نماید. این یادداشت اگرچه دایر بر دلایل مخالفت با وزارت بود، اما اصل حضور زنان در اجتماع و عهده داری منصب اجرایی و... را زیر سؤال می برد و مترصد این معنا بود که:«زنان مسلمان نیز باید حضور در منزل را به عنوان یک اصل بپذیرند و از حضور بی مورد در عرصه اجتماع خودداری ورزند.»

جدای از مدعای فوق الذکر، نگارنده اولا در این مطلب، نظر برخی بزرگان و علما را به نفع خود مصادره به مطلوب می کند، حال آنکه بعضا این افراد نه تنها در نتیجه که حتی در مقدمه بحث هم در نقطه مقابل نظر نگارنده قرار دارند! و این محل تامل و تعجب جدی است. در واقع یادداشت مورد اشاره نه صرفا از حیث مدعای نوشتار که از حیث شکلی نیز با اولیات یک پژوهش علمی فاصله دارد. نگارنده بدون مطالعه دقیق و کامل مواضع و تالیفات برخی بزرگان و با حذف صدر و ذیل برخی عبارات در مغالطه ای آشکار می کوشد نظر خود را از نقل قول هایی پراکنده افاده نماید.

در عین حال از عبارات و نقل قول هایی برای اثبات مدعای نوشتار استفاده می شود که اصولا نسبت درستی با مدعای نگارنده ندارد! و این مسئله نیز بحث را از ملزومات منطقی اولیه تهی می کند.
قبل از اینکه به تفصیل وارد بحث شویم اجمالا نظر سه تن از کسانی را که در این نوشتار به نظرشان استناد شده است، بررسی می کنیم تا ببینیم بالواقع تا چه حد این بزرگان نظرشان موافق مدعای نوشتار فوق الذکر است. بعد از این بررسی اجمالی با تفصیل بیشتری سخن خواهیم گفت و حتی رد فراگیر بودن مقدمه ای که با استناد به مواضع علامه طباطبایی بیان شده است را نیز به بحث خواهیم گذاشت.

بررسی موضع آیت الله جوادی آملی

آیت الله جوادی آملی در کتاب"زن، آیینه جمال و جلال" به تفصیل در خصوص برخی شبهات مطرح شده در خصوص امکان پذیرش مسئولیت های اجرایی توسط زنان سخن می گوید. وی تأکید می کند: «در پاسخ به شبهه ممنوعیت تصدی امور اجرایی برای زنان دو راه حل وجود دارد: یک راه برای معتقدان به دین است و راهی برای دیگران. در مرحله اول باید برای خود ما حل شود که سؤالاتی مانند اینکه چرا زن نمی تواند متصدی بسیاری از امور اجرایی شود، طرح کردنی نیست. توضیح این مطلب مستلزم دو نکته است: 1- بسیاری از کارهای اجرایی شرعا برای زن جایز و رواست. 2- امور اجرایی مقام نیست؛ زیرا اگر امور اجرایی ارزش بودند و واجب بود که انسان این کار اجرایی را به عنوان یک کمال و نه برای حفظ نظام بپذیرد، علمای بزرگوار ما از آن چشم نمی پوشیدند؛ بلکه برای کسب آن تلاش می کردند.»(1)

چنانکه مشاهده می شود ایشان اصولا مشکلی در عهده داری کارهای اجرایی توسط زنان نمی بینند در حالی که نگارنده نظر ایشان را نیز در سیر استدلالی نوشتار و عطف به نظر علامه طباطبایی ذکر می کند و مدعی می شود که البته حوزه مسئولیت های سیاسی را آیت الله جوادی آملی مسکوت گذاشته است!

آیت الله جوادی آملی ادامه می دهد: «در مقام پاسخ به دیگران و کسانی که به این مسائل عمیق راه نیافته اند، باید از طریق عادی سیر کرد و با زبان خود آنان توضیح داد که تصدی امور اجرایی برای زن، نه تنها در کارهای کلان نمایندگی و وکالت محذوری ندارد، بلکه تصدی امور خاص نیز به شکل وصایت -نوعی از ولایت بر"موصی به" است- رواست. زیرا وصایت مشروط به ذکورت نیست... اگر سیستم اداره جامعه بر موازین ستر و عفاف و طهارت روح استوار باشد، هیچ گونه منع شرعی برای حضور زن در وکالت، وصایت، ولایت بر محجوران و ولایت بر رقبات وقف و نظایر آن نیست و هرگز حق زن در مواردی محدود مانند حق الحضانه خلاصه نمی شود.»(2)

در واقع وی نیز ضمن تأکید بر ملاحظاتی در خصوص حضور زنان در اجتماع، اصل این حضور را از حقوق زنان و بلامانع می داند. ایشان صراحتاً وصایت زن را می پذیرند و این دقیقا نقطه مقابل مدعای نوشتار فوق الذکر است. ایشان می افزاید: «سخنان رهبران الهی نه مخصوص مرد است و نه پذیرش آن ویژه اوست و نه در صدر اسلام چنین بود که مردها در امور سیاسی و اجتماعی پیشگام باشند؛ چنانکه در انقلاب اسلامی نیز حضور در صحنه سیاسی و اجتماعی وظیفه مشترک زن و مرد است و حضرت امام خمینی(ره) و دیگر مسئولان نظام بر این حضور مشترک تاکید داشته و دارند.»(3)

به راستی این صراحت کجا به معنای مسکوت گذاشتن است و این موضع چه نسبتی با مدعای نگارنده دارد؟! متاسفانه ظاهرا نگارنده علاقه ای به مطالعه کامل کتاب آیت الله جوادی آملی نداشته و صرفا دنبال افاده مقصود خود بوده است. به راستی چگونه می توان از نظریات شخصیتی که حتی مرجعیت زنان را هم ممکن می داند، مخالفت با پذیرش کوچکترین مسئولیت های اجتماعی را برداشت کرد؟!

آیت الله جوادی آملی اصولا بحث تساوی یا تفاوت زن و مرد را سالبه به انتفاء موضوع می دانند نه به انتفاء محمول. ایشان می گوید: «اصلا زن و مردی در کار نیست؛ نه اینکه زن و مردی هست ولی با هم مساوی اند(قضیه موجبه) یا فرقی با هم ندارند(قضیه سالبه).»(4) ایشان می افزاید:«قرآن کریم هنگام طرح مسئله زن و مرد می گوید: این دو را از چهره ذکورت و انوثت نشناسید؛ بلکه از چهره انسانیت بشناسید و حقیقت انسان را روح او تشکیل می دهد؛ نه بدن او.»(5) در خصوص مواضع آیت‌الله جوادی آملی و تضاد جدی و عمیقی که با مدعای نگارنده مطلب دارد، در ادامه توضیحات بیشتری ارائه خواهیم کرد.

بررسی مواضع شهید مطهری

عبارتی که نگارنده به نقل از شهید مطهری ذکر می کند، این است: «پیغمبر زن‌ها را در جنگ‌ها شرکت می داد ولی آنها کاری که متناسب با زن‌ها بود، انجام می دادند. احیاناً در مواقع شدت، زن‌ها شمشیر بر می داشتند چنانچه در جهاد اسلامی اگر موقع دفاع شود، زن و مرد و کوچک و بزرگ، همه باید شرکت بکنند و شرکت می کنند. ولی رسول خدا حد الامکان زن‌ها را به کارهای متناسب با خودشان مثل پانسمان کردن می گماشت.»(6)

سؤالی که وجود دارد این است که از کجای این بیان شهید مطهری می توان عدم امکان تصدی امور اجرایی توسط زنان را نتیجه گرفت؟! ترجیح سپردن کارهایی که با روحیات زنان مطابقت بیشتری داشته باشد به آنها از بدیهیات است و البته مانعی بر عهده داری سایر امور نظیر قضاوت نیست. طبیعتا نمی توان انتظار داشت پیامبر در جنگ شمشیر به دست زنان بدهند!

برخلاف استنباط نگارنده، اتفاقا شهید مطهری نقطه نظراتی مقابل مدعای وی دارند، که خوب است به آن توجه شود. ایشان در شرایطی در مورد این مسائل سخن می گفتند که برخی حتی حاضر نمی شدند ادله ایشان در موضوع عدم وجوب حجاب برای وجه و کفین را بشنوند. در این شرایط که بحث بر سر ساده ترین مسائل مثل حضور یافتن زن در نمازجمعه، راهپیمایی و... بود یا بعضا در خصوص اصل حضور زن در خیابان و اجتماع شبهه وجود داشت، ایشان مسائلی را مطرح کردند که اگرچه ملاحظاتی را مثل سایر علما و بزرگان مورد توجه قرار می داد، اما امکان حضور زن در مناصب اجرایی از آن افاده می شود.

شهید مطهری قائل به این مسئله است که بحث زن و بحث حجاب عمدتا مورد قضاوت های نادرست و متاثر از افراط و تفریط ها قرار می گیرد. ایشان طریق میانه را تبیین می کنند و حضور اجتماعی زن را از فلسفه های حجاب تلقی می کند. شهید مطهری می گوید: «حجاب در اسلام زندانی شدن زن نيست.» و تصریح می کند:«من می توانم با كمال افتخار سهم خودم را در اينجا ذكر بكنم و خدا را شكر می‏كنم كتاب (مسئله حجاب) را كه من در آن وقت نوشتم و اين منطق معتدل‏ اسلام را ذكر كردم و خوشبختانه تا به حال بيش از 20 بار و هر بار در بيش از 10 هزار نسخه چاپ شده و مرتب هم هنوز می‏خواهند ، نقش بسيار عظيم و فوق العاده ای داشته است من نقش زن را در آنجا روشن كرده ام.»(7)

ایشان در کتاب فوق الذکر یعنی کتاب"مسئله حجاب" که به نوشتن آن افتخار می کند، می نویسد:«آنچه موجب فلج کردن نیروی زن و حبس استعدادهای اوست، حجاب به صورت زندانی کردن زن و محروم ساختن او از فعالیت های فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی است و در اسلام چنین چیزی وجود ندارد.»

شهید مطهری در ادامه می آورد: «اسلام نه می گوید که زن از خانه بیرون نرود و نه می گوید حق تحصیل علم و دانش ندارد -بلکه علم و دانش را فریضه مشترک زن و مرد دانسته است- و نه فعالیت اقتصادی خاصی را برای زن تحریم می کند.»

به این جملات این شهید بزرگوار باید توجه دو چندان داشت: «اسلام هرگز نمی خواهد زن بیکار و بیعار بنشیند و وجودی عاطل و باطل بار آید. پوشانیدن بدن به استثنای وجه و کفین مانع هیچ گونه فعالیت فرهنگی یا اجتماعی یا اقتصادی نیست. آنچه موجب فلج کردن نیروی اجتماع است، آلوده کردن محیط کار به لذت جویی های شهوانی است.»(8)

ایشان در ادامه این نوشتار به نوعی به فواید استفاده زنان از حجاب در محیط کار و تحصیل اشاره می کند. در واقع ایشان این دست فعالیت ها را برای زنان نفی نمی کند، بلکه برای آن شرایط و چارچوبی را مشخص می کند.

شهید مطهری در همین کتاب که ای کاش نگارنده تورقی در آن می داشت، شبهه ای مطرح می کنند مبنی بر اینکه حجاب نیمی از نیروی انسانی جامعه را از نقش آفرینی محروم می کند. ایشان ابتدا در باب تشریح این شبهه ضمن اشاره به مدعای مخالفان مبنی بر محدودیت آوردن حجاب، این عبارات را در ادامه این مدعا ذکر می کنند: «بازداشتن زن از کوشش هایی که آفرینش به او امکان داده است، نه تنها ستم به زن است، خیانت به اجتماع نیز می باشد. هر چیزی که سبب شود قوای طبیعی و خدادادی انسان معطل و بی اثر بماند، به زیان اجتماع است. عامل انسانی بزرگترین سرمایه اجتماع است. زن نیز انسان است و اجتماع باید از کار و فعالیت این عامل و نیروی تولید او بهره مند گردد. فلج کردن این عامل و تضییع نیروی نیمی از افراد اجتماع، هم برخلاف حق طبیعی فردی زن است و هم برخلاف حق اجتماع، و سبب می شود که زن به صورت سربار و کلِّ بر مرد زندگی کند.»

شهید بزرگوار در پاسخ به این شبهه نه تنها ضرورت استفاده از نیروی کار زن را نفی نمی کند، بلکه تلویحا آن را تایید نیز می کند و البته توضیح می دهد که حجاب نه تنها مانعی در این راه نیست بلکه از ملزومات این نقش آفرینی است. ایشان می گوید: «حجاب اسلامی... موجب هدر رفتن نیروی زن و ضایع ساختن استعدادهای فطری او نیست. ایراد مذکور بر آن شکلی از حجاب که در میان هندوها یا ایرانیان قدیم یا یهودیان متداول بوده است، وارد است. ولی اسلام نمی گوید که باید زن را در خانه محبوس کرد و جلوی بروز استعدادهای او را گرفت. مبنای حجاب در اسلام چنانکه گفتیم این است که التذاذات جنسی باید به محیط خانوادگی و به همسر مشروع اختصاص یابد و محیط اجتماع، خالص برای کار و فعالیت باشد... چنین حجابی نه تنها نیروی کار زن را فلج نمی کند، موجب تقویت نیروی کار اجتماع نیز می باشد.»(9)

شهید مطهری حتی در جای دیگری در همین کتاب با صراحت بیشتر نسبت به حضور زن در اجتماع و مناصب اجرایی سخن می گوید. ایشان در پاسخ به سؤالی در مورد امکان رانندگی زن، امکان کار فروشندگی برای زن، امکان کار اداری برای زن و نیز امکان تدریس برای او، این موارد را در صورت پذیرش اصل حجاب با شرحی که داده شده است، بلامانع می داند.(10)

با این همه سؤال نخست این است که نگارنده از کجای مواضع شهید مطهری مخالفت ایشان با فعالیت اجتماعی، اقتصادی زن را استنباط کرده که آن را نیز به عنوان شاهد خود ذکر کرده است؟! آیا از جمله ذکر شده در مطلب فوق الذکر این معنا افاده می شود؟! متاسفانه نظر شهید مطهری مصادره به معنایی شده است که ایشان در جهت عکس آن استدلال کرده و بحث نموده اند. در ادامه به تناقض های روشن تری با مواضع شهید مطهری هم اشاره خواهیم کرد.

بررسی موضع مقام معظم رهبری

ذکر نام مقام معظم رهبری در زمره کسانی که مخالف عهده داری مناصب اجرایی توسط زنان هستند، تأسف بارترین قسمت یادداشتِ مورد نقد است. رهبر انقلاب در جایی صراحتاً از امکان وزارت زن سخن می گویند و اتفاقا آن را در صورت حفظ حریم خانواده، شرف و افتخاری مضاعف می دانند. به راستی بین این موضع و موضع نگارنده چه نسبتی وجود دارد که بیانات ایشان به عنوان شاهد ذکر شده است؟!

در یک موضوع همه اتفاق نظر دارند و آن این است که رسالت اصلی زنان، حفظ کانون گرم خانواده و پرورش انسان کامل است و هیچ فعالیتی نباید مانع این مهم شود. چه آنکه فروپاشی بنیان خانوده در غرب نیز حاصل کم توجهی به همین معناست. مقام معظم رهبری بر این باورند که اگر این معنا لحاظ شود، حضور زنان حتی در منصب وزارت هم مورد قبول است. ایشان می فرمایند:«ما معتقدیم زن در نگاه نخستین، بزرگ ترین و اولین مسئولیت اداره کانون گرم خانواده را که ما آن را پایه تشکل اجتماعی خودمان می دانیم، بر عهده دارد که این به عهده مرد نیست و از مرد اصلا برنمی آید. ما معتقدیم ترکیب آفرینش زن، او را برای برداشتن مسئولیت و مأموریت آماده می کند.»

ایشان در ادامه البته وزارت زن را موجب افزایش شأن او نمی دانند و منزلت او را ناشی از رسالت اصلی اش قلمداد می کنند. رهبر انقلاب می فرمایند: «ما معتقدیم برای زن این افتخار نیست که وزیر باشد، بلکه افتخار این است که بتواند کانون محیط خانوادگی خودش را گرم اداره کند که البته اگر در آن حال توانست وزیر و نخست وزیر هم باشد، هیچ اشکالی ندارد و این هم شرفی و افتخاری بالاتر و مضاعف خواهد بود.»(11)

ایشان بارها و بارها در مورد جایگاه زن و ضرورت حضور زنان در عرصه های مختلف سخن گفته اند، اما متاسفانه ظاهرا نگارنده علاقه ای به مطالعه این سخنان نداشته است. مشکل آنجا آغاز می شود که در عبارت شریف لا اله الا الله،"لا اله" را بگیریم و"الا الله" را وابگذاریم و این دقیقا همان کاری است که نگارنده در خصوص موضع رهبر انقلاب انجام داده است. یعنی بخش سلبی آن که مربوط به نقد الگوهای غربی است را آورده و بخش ایجابی آن را که مترصد امکان و ضرورت حضور زنان در حوزه مختلف است، واگذاشته. سخنان نقل شده از ایشان در یادداشت مورد بحث در واقع مبین قسمت اول عبارتی است که از ایشان آوردیم بدین معنا که مقام ارزش گذاری، اصل خانواده و ایفای نقش زن در تربیت انسان کامل است نه عهده داری مناصب. اگر بتوان میان این دو جمع کرد نه تنها اشکالی وجود ندارد، بلکه خوب و در صورت ضرورت لازم و حتی واجب است. سایر مواضع رهبری مؤید همین معناست.

رهبر انقلاب بارها در اجتماعات مختلف بحث ضرورت حضور زنان در مناصب مختلف را مطرح کرده اند. در واقع سخنان ایشان در این باب متواتر است. ایشان حتی تصریح دارند که باید به این سمت حرکت کنیم که زنان نقش آفرینی های جدی تری داشته باشند؛ یعنی دقیقا نقطه مقابل مدعای نگارنده مطلب مورد بحث!

رهبر انقلاب در اجتماع زنان خوزستان در سال 75 فرمودند:«آنچه كه من عرايضم را با آن شروع مى‌كنم، اين است كه در دوران بازسازى كشور اسلامى -كه در اين دوران، هم ملت و هم مسؤولان، درصدد آن هستند كه ايران بزرگ را هم از لحاظ مادى و هم از لحاظ نظم اجتماعى و هم از جهات معنوى، بازسازى حقيقى كنند- بيشترين تكيه بر نيروى انسانى است. يعنى يك كشور اگر مى‌خواهد به معناى واقعى بازسازى كند، بايد بيشترين تكيه و بيشترين نگاه و توجهش، به انسان و نيروى انسانى باشد. وقتى كه صحبت از نيروى انسانى است، بايد توجه كنيم كه نصف جمعيت كشور و نيمى از نيروى انسانى، بانوان كشورند.»

ایشان بعد از ذکر ضرورت توجه به پتانسیل نیروی انسانی و بهره گیری از همه توانمندی ها افزودند: «اگر بينش غلطى در مورد زن وجود داشته باشد، بازسازى به معناى حقيقى و در سطح وسيع آن، شدنى نيست. هم خودِ بانوان كشور بايد نسبت به موضوع زن از نظر اسلام، داراى آگاهى كافى و لازم باشند، تا بتوانند با اتكا به نظر والاى دين مقدس اسلام، از حقوق خود به طور كامل دفع كنند، و هم همه‌ى افراد جامعه و مردان در كشور اسلامى بايد بدانند كه نظر اسلام در مورد زن، حضور زن در عرصه‌هاى زندگى، فعاليت زنان، تحصيل زنان، كار و تلاش اجتماعى و سياسى و اقتصادى و علمى زنان، نقش زن در خانواده و نقش زن در بيرون از خانواده چيست.»(12)

ایشان نظر اسلام در مورد زندگى انسان و شأن زنان، را به 3 بخش یعنی بخش تكامل و رشد معنوى خودِ زن، بخش فعاليت‌هاى اجتماعى و بخش خانواده تقسیم می کنند و در باب بخش دوم می فرمایند:«عرصه‌ى دوم، عرصه‌ى فعاليت‌هاى اجتماعى است؛ اعم از فعاليت اقتصادى، فعاليت سياسى، فعاليت اجتماعى به معناى خاص، فعاليت علمى، درس خواندن، درس گفتن، تلاش كردن در راه خدا، مجاهدت كردن و همه‌ى ميدان‌هاى زندگى در صحن جامعه. در اين‌جا هم ميان مرد و زن در اجازه‌ى فعاليت‌هاى متنوع در همه‌ى ميدان‌ها، هيچ تفاوتى از نظر اسلام نيست. اگر كسى بگويد مرد مى‌تواند درس بخواند، زن نمى‌تواند؛ مرد مى‌تواند درس بگويد، زن نمى‌تواند؛ مرد مى‌تواند فعاليت اقتصادى انجام دهد، زن نمى‌تواند؛ مرد مى‌تواند فعاليت سياسى كند، زن نمى‌تواند، منطق اسلام را بيان نكرده و بر خلاف سخن اسلام حرف زده است. از نظر اسلام، در همه‌ى اين فعاليت‌هاى مربوط به جامعه‌ى بشرى و فعاليت‌هاى زندگى، زن و مرد داراى اجازه‌ى مشترك و همسان هستند.»

ایشان در جمع بندی سخنان‌شان می فرمایند: «پس، در عرصه‌ى دوم -كه عرصه‌ى فعاليت‌هاى اجتماعى و سياسى و علمى و فعاليت‌هاى گوناگون است- زنِ مسلمان مثل مردِ مسلمان حق دارد آنچه را كه اقتضاى زمان است، آن خلأيى را كه احساس مى‌كند، آن وظيفه‌اى را كه بر دوش خود حس مى‌كند، انجام دهد. چنانچه دخترى مثلاً مايل است پزشك شود، يا فعاليت اقتصادى كند، يا در رشته‌هاى علمى كار كند، يا در دانشگاه تدريس كند، يا در كارهاى سياسى وارد شود، يا روزنامه‌نگار شود، براى او ميدان‌ها باز است. به شرط رعايت عفت و عفاف و عدم اختلاط و امتزاج زن و مرد، در جامعه‌ى اسلامى ميدان براى زن و مرد باز است. شاهد بر اين معنا، همه‌ى آثار اسلامى است كه در اين زمينه‌ها وجود دارد و همه‌ى تكاليف اسلامى است كه زن و مرد را به طور يكسان، از مسئوليت اجتماعى برخوردار مى‌كند. اين‌كه مى‌فرمايد: «من اصبح لا يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم»، مخصوص مردان نيست؛ زنان هم بايد به امور مسلمانان و جامعه‌ى اسلامى و امور جهان اسلام و همه‌ى مسائلى كه در دنيا مى‌گذرد، احساس مسئوليت كنند و اهتمام نمايند؛ چون وظيفه‌ى اسلامى است.»

علاوه بر این، حتی اگر ایشان قبلاً در این زمینه هم سخن نگفته بودند، عدم مخالفت ایشان با معرفی وزرای زن قابل استنتاج بود؛ چه آنکه رئیس‌جمهور قبل از معرفی وزرا به مردم و مجلس، فهرست را به ایشان ارائه کرده است و طبیعتاً اگر مخالفتی بود، امکان معرفی وزرای زن فراهم نمی شد.

 

در قسمت قبل ضمن ارائه مقدمه ای مختصر، به تشریح مواضع 3 نفر از افرادی پرداختیم که اقوال‌شان به نوعی مورد استناد یادداشت "واقعیت مخالفت علما با وزارت زنان از کجا نشأت می گیرد؟"، قرار گرفته بود یا اینکه مواضع‌شان به عنوان شاهدی بر صحت مدعا قید شده بود. در این قسمت زاویه دیگری از بحث را خواهیم گشود که همزمان شامل اشکالات محتوایی و شکلی مطلب مورد بحث خواهد شد.

در مطلب مورد اشاره نگارنده با طرح این مسئله که برخی علما با حضور زنان در کابینه مخالف هستند، در صدد پاسخ به این سؤال است که: «ریشه این نظر بزرگان کجاست؟» وی در پاسخ به این سؤال یک بیان تفسیری از علامه طباطبایی را مورد اشاره قرار می دهد و به نوعی منشأ نظر بزرگان را نیز، همین بیان تفسیری تلقی می کند، او در نهایت در نتیجه ای که می گیرد هم مخاطبان را به همین مقدمه ارجاع می دهد.

تفسیر آیه الرجال قوامون علی النساء

این مقدمه عبارت است از تفسیر علامه طباطبایی ذیل آیه شریفه "الرجال قوامون علی النساء". نگارنده به این قسمت تفسیر اشاره می کند که: «قیم بودن مردان بر زنان عمومیت دارد، و منحصر به شوهر نسبت به همسر نیست و چنان نیست که مردان تنها بر همسر خود قیمومیت داشته باشند، بلکه حکمی که جعل شده، برای نوع مردان بر نوع زنان است، البته در جهات عمومی که ارتباط با زندگی هر دو طایفه دارد، و بنابراین پس آن جهات عمومی که عامه مردان در آن جهات بر عامه زنان قیمومت دارند، عبارت است از مثل حکومت و قضا (مثلاً) که حیات جامعه بستگی به آنها دارد، و قوام این دو مسئولیت و یا بگو دو مقام بر نیروی تعقل است.»(13)

نگارنده مدعی است مخالفت علما و مراجع با وزرای زن ناشی از همین قضاوت در خصوص آیه "الرجال قوامون علی النساء" است و عدم امکان ولایت زنان بر مردان نیز از همین آیه مستفاد می شود. طرح این مدعا در حالی است که نظر برخی بزرگانی که در نوشتار مزبور از آنها سخن به میان آمده است، دقیقا در نقطه مقابل این نوع برداشت از آیه 34 سوره نساء قرار دارد.

نگارنده بعد از ذکر نقطه نظر علامه طباطبایی به مواضع آیت‌الله جوادی آملی اشاره می کند و می نویسد: «ایشان علی رغم آنکه در کتاب مذکور(زن در آیینه جلال و جمال) به تبیین شوون اجرایی زن و بر شمردن تمام اموری که زن شایستگی تصدی آنها را دارد می پردازد اما اشاره ای به این مطلب که آیا زنان حق ولایت بر مردان را دارند یاخیر؟»

مدعای نگارنده در حالی است که اتفاقا آیت‌الله جوادی در این کتاب نه تنها این بحث را مطرح می کند، بلکه قضاوتی متفاوت از علامه طباطبایی ارائه می دهد! ایشان می نویسد: «شبهه دیگر، قیمومیت و معنای آیه "الرجال قوامون علی النساء" است. باید دانست آنجا که زن و مرد به عنوان دو صنف مطرح می شود، هرگز مرد قوام و قیم زن و نیز زن تحت قیمومت مرد نیست؛ بلکه قیمومت در مورد رابطه زن و شوهر است.»(14) در واقع آیت‌الله جوادی آملی برخلاف مدعای نگارنده که از سکوت ایشان سخن می گوید، در خصوص این آیه نظری مخالف نظر صاحب المیزان دارد و این آیه را قابل تعمیم به سطح جامعه و مناسبات مرد و زن نمی داند.

جالب اینجاست که ایشان حتی در خصوص خانواده و روابط زن و شوهر هم این معنا را تخلف ناپذیر نمی داند. ایشان می نویسد: «معنای قیم بودن شوهر نسبت به زن، یک امر حقوقی تخلف ناپذیر یا اختلاف ناپذیر نیست؛ زیرا در صورتی که زن استقلال اقتصادی و صلاحیت اداره، تدبیر، نگهبانی و نگهداری حیثیت خویش را داشته باشد، می تواند در متن عقد نکاح محدوده آن قیمومیت را با توافق شوهر تعیین نماید تا به هیچ وجه به استقلال و کیان وجودی او آسیبی نرسد.»

ایشان در جمع بندی سخنان خود نیز می نویسد:«نتیجه آنکه 1- آیه "الرجال قوامون علی النساء" مربوط به زن و شوهر است؛ نه زن مقابل مرد. 2- این قیمومت، معیار فضیلت نیست؛ بلکه وظیفه است. 3- قیم بودن زن و مرد در محور اصول خانواده است؛ گاهی زن قیم مرد و زمانی مرد قیم زن است و در اصول خانوادگی بسیاریاز مسائل عوض می شود. اطاعت فرزندان از ساحت مقدس پدر و مادر واجب است و اگر فرزند کاری خلاف رضایت پدر یا مادر انجام دهد، عاق آنان می شود و عقوق والدین حرام است؛ بنابراین مادر نیز بر پسر قیم است؛ گر چه پسر او مجتهد یا متخصص باشد و اصولا در مسائل مربوط به داخل خانواده، زن و شوهر و مادر و فرزند و پدر و فرزند حقوق متقابلی دارند که با حقوق و ضوابط مربوط به صنف زن و مرد متفاوت است. 4- قیمومیت مرد با شرایط ضمن عقد، تحدیدپذیر و قابل واگذاری است. 5- قیمومیت در زبان قرآن به معنای فرمانروایی و سالارگری نیست؛ بلکه یعنی سرپرستی و مدیریت و مسئولیت پذیری و چنین قیمومیتی نه تنها مقام نیست که باربرداری و خدمت‌گزاری است.»(15)

نگارنده از مواضع آیت‌الله مکارم شیرازی هم سخن به میان می آورد. حال آنکه ایشان نیز آیه فوق الذکر را مربوط به محیط خانواده می دانند نه اجتماع! عنوانی که ایشان در تفسیر این آیه در تفسیر ذکر می کنند، این است: «سرپرستى در نظام خانواده‏.»

در نوشتار مورد نقد هیچ دلیل دیگری دال بر اینکه مخالفت علما ناشی از این آیه و تفسیری مشابه تفسیر علامه طباطبایی از آن است، ارائه نمی شود. در واقع نگارنده بدون هیچ دلیلی موضع علامه طباطبایی و علامه حاج سید محمد حسین تهرانی را به حساب همه علما می گذارد!

با وجودی که می توان به همین میزان در این باب بسنده کرد، اما باز هم بحث را با استناد به اقوال سایر علما پیش می بریم تا مشخص شود موضوع مورد اشاره یک موضوع کاملا اختلافی است و هیچ گونه اجماعی بر سر آن وجود ندارد. من باب مثال در بحث قضاوت زن که علامه طباطبایی و حاج سید محمد حسین تهرانی با استناد به آیه "الرجال قوامون علی النساء" در مخالفت با آن سخن رانده اند، اقوال گوناگونی وجود دارد. برخی فقیهان بزرگ تصریحی بر شرطیت ذکورت نکرده اند تا زن فاقد شرط قضا باشد. و در خصوص مانعیت انوثت نیز حرفی نزده اند تا زن واجد مانع داوری باشد. شیخ مفید، شیخ طوسی، ابن ادریس، حمزة بن علی بن زهره، ابن سعید و... از جمله این علما هستند.

برخی البته تصریح بر شرط بودن ذکوریت دارند. قاضی ابن البراج در المهذب و محقق در شرایع الاسلام و در المختصر النافع و علامه در قواعد الاحکام و در ارشاد الاذهان و شهید اول در اللمعه الدمشغیه و نظام الدین ابی الحسن سلمان بن الحسن بن سلیمان صهرشتی در کتاب اصباح الشیعه بمصباح الشریعه از این جمله اند. صاحب جواهر، شیخ انصاری و آقا ضیاء الدین عراقی نیز نظری مشابه دارند.

در مقابل نیز طیفی از علمای برجسته ادله و مستندات لازم برای افاده این معنا یعنی منع قضاوت برای زن را کافی ندانسته اند و محدودیتی برای زنان در این حوزه قائل نیستند. لذا آنچه در خصوص شمولیت برداشت مورد ادعای نگارنده از آیه مورد بحث مطرح می شود، به هیچ وجه صحیح نیست.

مغالطه در مواجهه با بیان آیت‌الله مکارم شیرازی

نگارنده در ادامه مطلب خود به تفسیر آیه ای از آیت‌الله مکارم شیرازی در تفسیر نمونه اشاره می کند و این تفسیر را نیز به عنوان مستندات مدعای اصلی خود ذکر می کند، در حالی که اصولا این آیه و تفسیر آن هیچ ربطی به مدعای نگارنده ندارد! نگارنده می نویسد: «آیت‌الله مکارم شیرازی نیز در تفسیر نمونه با شرح و توضیح سوره احزاب به جانب دیگری از این موضوع می پردازد. آیه 33 سوره احزاب خطاب به زنان پیامبر می فرماید: «و قرن فی بیوتکن ولا تبرجن تبرج الجاهلیه الاولی»(16) یعنی: در خانه های خود بمانید و همچون جاهلیت نخستین (در میان مردم) ظاهر نشوید. آیت‌الله مکارم شیرازی می نویسد: "تبرج به معنی آشکار شدن در برابر مردم است، و از ماده« برج» گرفته شده که در برابر دیدگان همه ظاهر است. بدون شک این یک حکم عام است." ایشان می افزایند: "به هر حال این تعبیر نشان می دهد که جاهلیت دیگری همچون جاهلیت عرب در پیش است که امروز در عصر خود آثار این پیشگویی قرآن در دنیای متمدن مادی را می بینیم.»(17)

اگر یک حضور ساده در خیابان هم معنای تبرج باشد، چندان که نگارنده مطلب انگاشته اند، صدیقه طاهره هم که وارد مسجد شد و خطبه خواند، خلاف نص صریح قرآن عمل کرده است. ظاهر شدنی که مقصود آیه و مفسر است، هیچ ارتباطی با آنچه نگارنده از آن اسنتباط کرده است، ندارد. جالب اینکه او هیچ دلیلی هم برای این استنباط خود ارائه نمی کند.

آیه مورد اشاره آیه ای است که زنان پیامبر را مورد خطاب قرار می دهد. ادامه تفسیر آیه را از همان تفسیر نمونه مورد توجه قرار می دهیم. ظاهرا نگارنده علاقه ای به ذکر ادامه تفسیر نداشته است! در ادامه چنین می خوانیم: «اما اينكه منظور از جاهليت اولى چيست؟ ظاهرا همان جاهليتى است كه مقارن عصر پيامبر(ص) بوده، و به طورى كه در تواريخ آمده در آن موقع زنان حجاب درستى نداشتند، و دنباله روسرى‏هاى خود را به پشت سر مى‏انداختند به طورى كه گلو و قسمتى از سينه و گردنبند و گوشواره‏هاى آنها نمايان بود، و به اين ترتيب قرآن همسران پيامبر (ص) را از اين گونه اعمال باز مى‏دارد.»

با این توصیف به نظر باید نگارنده پاسخ دهد که اولا چرا ادامه تفسیر را ذکر نکرده است و ثانیا این آیه و تفسیر آن چه نسبتی با مدعای نوشتار دارد؟! این آیه چنان که آیت‌الله مکارم شیرازی هم در تفسیر تصریح می کنند، زنان را از تبرج جاهلیت نهی می کند نه از هرگونه حضور در اجتماع.

استناد به نهج البلاغه و عدم توجه به نظر شهید مطهری

چنانکه پیشتر گفته شد، دیدگاه های شهید مطهری از جمله شواهدی بوده است که نگارنده در یادداشت خود ذکر کرده است. حال آنکه سایر دیدگاه های این شهید بزرگوار که به نفع سیر مطلب نبوده، به هیچ وجه مورد توجه قرار نگرفته است. در ادامه مطلب نگارنده فرازهایی از نهج البلاغه را ذکر می کند. این قسمت و نظر شهید مطهری در خصوص آن را مرور می کنیم.

نگارنده می نویسد: «اما علت اینکه زنان از حضور در برخی مناصب از جمله مدیریت کلان جامعه(حکومت)، فرماندهی جنگ و قضاوت منع شده اند نیز به دلیل همین عواطف و احساسات ژرف و شدید است که بر قوه تعقل آنان غلبه دارد. دراین رابطه دربخشی ازنامه 31 کتاب نهج البلاغه از قول امیر بیان علی (علیه السلام) خطاب به امام حسن مجتبی (علیه السلام) چنین آمده است: "در امور سیاسی کشور از مشورت با زنان بپرهیز، که رأی آنان زود سست می شود و تصمیم آنان ناپایدار است..." از سوی دیگر، توان جسمی زنان از مردان کمتر بوده که موجب می گردد تا مردان انجام برخی امور را به صورت انحصاری بر عهده گیرند. امیرالمؤمنین در بخشی دیگر از نامه 31 می فرمایند: "کاری که برتر از توانایی زن است به او وامگذار که زن گل بهاری است، نه پهلوانی سختکوش."(18)»

شهید مطهری در کتاب "پاسخ های استاد به نقدهایی بر کتاب مسئله حجاب" در خصوص نامه 31 نهج البلاغه و در پاسخ به یکی از منتقدین مواردی را به قلم می آورند. ناقد کتاب شهید مطهری با اشاره به نامه 31 که البته خود این شهید بزرگوار نیز در کتاب "مسئله حجاب" اشاراتی به آن داشته اند، آن را مخالف مدعای استاد و مطابق با موضوع "محبوسیت زن" قلمداد کرده بود. شهید مطهری در پاسخ چنین مرقوم می فرمایند: «اگر ما بودیم و این جمله تردیدی نیست که محبوسیت است؛ نه تنها نام محبوسیت دارد، واقعا هم محبوسیت است و با آنچه در آیه کریمه آمده: "واللاتی یاتین الفاحشة من نسائکم... فامسکوهن فی البیوت حتی یتوفیهن الموت" فرق چندانی ندارد ولی یک فقیه مجموع ادله را به فرض صحت سند باید جمع کند. اینکه علما {این نامه را صرفا} حمل به توصیه اخلاقی کرده اند، از این جهت بوده که قبول ظاهرش غیرممکن بوده. پس به فرض صحت سند، ظاهر این جمله ها معرَضٌ عنه اصحاب است. گذشته از همه اینها من حین تالیف کتاب از جهتی دیگر مایل نبودم که این جمله ها را نقد کنم، ولی دیدم اگر نقل نکنم برخی خیال می کنند که من از ذکر دلیل مخالف امتناع کرده ام. اما آن جهتی که مایل نبودم بدان جهت نقل کنم، بحثی است که اخیراً در محافل مستشرقین درگرفته و اخیراً در کشور ما هم مطرح شده و قبل از آن در کشورهای سنی نشین، و آن مسئله سندیت نهج البلاغه است؛ و از قضا دلیل یا یکی از ادله مخالفین، جمله های مربوط به زن در وصیت آن حضرت به امام حسن است که مدعی شده اند این جمله ها از عبدالله بن مقفع است.»

به نظر موضع شهید مطهری در خصوص این نامه کاملا مشخص است. ایشان ضمن توضیح در خصوص تردیدهایی که در مورد صحت این نامه مطرح است، در ادامه می نویسند: «به هر حال به فرض اعتبار و صحت سند، همان طور که گفتم، ظاهر این جمله ها معرَضٌ عنه اصحاب است، و ما در فقه ظواهر زیادی داریم که معرَضٌ عنه است، یعنی اصل روایت طرح نشده است، دلالت ظاهرش طرح شده است.»(19) شهید مطهری توضیحات مختصر دیگری نیز ارائه می دهند که در اینجا از ذکر آن صرف نظر می کنیم. نتیجه آنکه متاسفانه مستندات نگارنده اغلب برگرفته از متشابهات است و نه محکمات و این دلالت بر ضعف منطقی نوشتار دارد.

استناد به مسئولیت اجتماعی و اجرایی نداشتن حضرت زهرا(س)

نگارنده در ادامه می نویسد: «برای ذکر نمونه ای تاریخی از سیره ائمه معصومین می توان به زندگی حضرت زهرا (سلام الله علیها) اشاره کرد. ایشان در سراسر عمر کوتاه اما پر فراز ونشیب خود، گرچه در شؤنی از مسائل سیاسی و اجتماعی زمان خود وارد شدند و صحنه سیاسی روز و خصوصاً حمایت امام زمانشان را ترک نکردند اما هیچ‌گاه عهده دار مناصب سیاسی نه در زمان پیامبراکرم(ص) ونه در زمان امیرالمومنین(علیه السلام) نشدند؛ لازم به تأکید است که ایشان نسبت به تمام زنان عالم در تمام زمینه های علمی، معرفتی و معنوی شایسته ترین بوده و هستند.»

این دلیل، البته دلیلی است که برخی دیگر از منتقدان حضور زنان در کابینه نیز مورد توجه قرار دادند. به عنوان مثال آیت‌الله علم الهدی در نماز جمعه مشهد مقدس با بيان اينكه در عالم وجود، زني مقتدرتر، عالم‌تر، با استعدادتر و مديرتر از حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله عليها وجود ندارد، تصریح کردند: «اما در شرايطي كه پيامبر اسلام صلي‌الله عليه و آله و حضرت علي عليه‌السلام در مدينه حضور نداشتند و بايد شهر مدينه را در غيبت پيامبر كسي اداره مي‌كرد، هرگز مديريت را به ايشان نسپردند.»

خانم فاطمه رجبی هم در نامه ای که خطاب به دکتر احمدی نژاد نوشته بودند، این گونه آوردند: «تأکید می‌کنم در سنت معصوم علیه‌السلام، زنانی چون زهرای مرضیه، زینب کبری، فاطمه معصومه،‌ حکیمه و حمیده و... بسیار بوده‌اند، اما هیچ زن والی، سفیر یا کارگزاری در حکومت های پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله و امیرمؤمنان علیه‌السلام یافت نمی‌شود.»

قبل از اینکه پاسخ آیت‌الله جوادی آملی در این زمینه مورد توجه قرار گیرد، باید گفت اولا چنانکه گفته شد مسئولیت برای زن شأنیت و ارزش به همراه ندارد که نبود آن نقصی تلقی شود و این گونه تعبیر شود که اگر قرار بود زنان عهده دار مسئولیت اجرایی شوند، محق ترین افراد مثلا حضرت زهرا(س) بوده اند و... علاوه بر اینکه عدم عهده داری مسئولیت اجرایی توسط شخصیت هایی نظیر حضرت زهرا(س) یا حضرت زینب(س) لزوما نمی تواند به نفی امکان حضور زنان در این جایگاه ها بیانجامد.

ثانیا به هیچ وجه این گونه نبوده است که در زمان رسول خدا یا ائمه اطهار زنان عهده دار هیچ مسئولیتی نبوده باشند. البته باید پذیرفت مقتضیات آن روز با اکنون تفاوت دارد و جنس کارها و دشواری آن نسبتی با شرایط کنونی ندارد. با این حال برخی زنان در امور مختلف اقتصادی ، مالی و... فعالیت هایی را عهده دار بوده اند.

یک پژوهشگر عراقی در این زمینه می نویسد: «در مكه و زمان رسول الله‏(ص) امور حسبه (مالي) را «سمراء بنت‏ نهيك الاسديه» بر عهده داشت. وي با شلاق كساني را كه در داد و ستد غش و فريبكاري مي‏كردند، مجازات مي‏كرد.»

شيماء الصراف در ادامه می نویسد: «دين اسلام به هنگام پيدايش، برخي امور را كه در جاهليت بدان عمل مي‏شد، پذيرفت و بعضي را اصلاح كرده، برخي ديگر را از بين برد و قوانين جديدي را براي سامان‏دهي زندگي مسلمانان در اجتماع نوظهور امت اسلام، وضع كرد. اسلام در مورد كار كردن زن، وضع زمان جاهليت را پذيرفت؛ يعني بي‏آنكه قانون صريحي بنهد، به زن اجازه داد همچنان كار كند، زيرا دين، همان گونه كه حق كار كردن مرد را مسلم و بديهي مي‏دانست، در مورد زن چنين عقيده‏اي داشت. در زمان جاهليت، بسته به [فرهنگ] محيط، به زن اجازه كار و فعاليت حرفه‏اي داده مي‏شد. وي به فعاليت‌هاي بزرگ و مهم اقتصادي در جامعه مي‏پرداخت و در كنار مرد خانواده يا براي ارتزاق [خود و خانواده‏اش اگر بيوه يا مطلقه بود] به عنوان يك كارگزار، فعاليت كشاورزي و دامپروري داشت. زنان براي كمك به خانواده يا ارتزاق، به صنايع دستي مشغول بودند و به زن، صنعت‏كار گفته مي‏شد. وي آنچه را مي‏بافت يا مي‏ريسيد، نيز كره و روغن يا پوست دباغي شده را مي‏فروخت. زن فعاليت تجاري هم داشت، چه در داخل و محدود، كه در بازارهاي محلي يا عمومي مثل بازار عكاظ، خريد و فروش مي‏كرد، و يا در محل كسب خود كه در طول سال كار مي‏كرد و محصولات دست سازش را مي‏فروخت يا كارهاي زنان را كه براي وي كار مي‏كردند و آنچه را ساخته شده از بازار مي‏خريد، خريد و فروش مي‏كرد.»

این پژوهشگر همچنین می افزاید: «از شمار اين زنان "ام منذر بنت‏قيس" است كه ظاهرا در زمان رسول الله‏(ص) خرما مي‏فروخت و "اسماء بنت‏مخرمه بن‏جندل" كه عطرفروش بود و از يمن عطر وارد مي‏كرد و در مدينه مي‏فروخت. برخي از زنان تجارت خارجي مي‏كردند و ثروتمند بودند، مثل "هند بنت‏عتبه" و "خديجه بنت‏خويلد"، اولين همسر پيامبر گرامي(ص).»(20) این پژوهشگر تصریح می کند در زمان عمر -خليفه دوم- نیز شفاء دختر ابي‏سليمان امور مالي و دارايي بازار مدينه را عهده دار شده بود.

در تاریخ از برخی زنان در زمان رسول خدا یا بعد از ایشان سخن به میان آمده که به نوعی وارد حوزه سیاسی شده اند و به محاجه یا مبارزه برخواسته اند. از جمله این زنان می توان به سمیه آل یاسر، سوده همدانی، دختر حرث بن عبدالمطلب بن هاشم، ام الخیر سخنور صفین، امیمه دختر قیس بن ابی صلت غفاری، خنساء شاعر و... اشاره کرد. در قرآن نیز نام برخی زنان با عنوان الگو قید شده است.

در خصوص حضرت زینب هم اگر چه ایشان مسئولیت اجرایی به شکلی که اکنون مرسوم است، نداشته اند، اما باید گفت رهبری نهضت کربلا بعد از سیدالشهدا(ع) در حالی که زین العابدین(ع) در بستر بیماری هستند، بر عهده ایشان قرار می گیرد. در حالی که زین العابدین همراه کاروان است، زینب می خروشد و خطبه می خواند. مشیت الهی بر این قرار گرفت که یک زن عهده دار تکمیل رسالت عاشورا باشد. در این باب البته می توان به تفصیل و با استناد به گفتگوهای نقل شده در مقاتل سخن گفت؛ اما به جهت به طول انجامیدن مطلب به همین میزان بسنده می کنیم.

در نهایت باید پذیرفت جنس مشاغل و مسئولیت ها تغییر کرده است. مسئولیت های اجرایی آن زمان طبیعتا در حد و توان زنان نبوده است و قابل قیاس با شرایط امروز هم نیست.

پاسخ آیت‌الله جوادی آملی به شبهه فوق الذکر

واقعیت آن است که کاستی مستندات تاریخی تنها مربوط به حضور زنان در عرصه های اجتماعی نیست؛ بلکه زنانی که به کمالات دینی و عرفانی رسیده اند را نیز در بر می گیرد. آیت‌الله جوادی آملی در پاسخ به اینکه چرا تنها 4 نفر از زنان به مقام خلیفة الهی رسیده اند، می نویسد: «بسیاری از زنان، فضائل‌شان در تاریخ ثبت نشده است. وانگهی، ذکر این 4 نفر گویای انحصار نیست. نیز اگر جامعه رشد بیشتری یابد، امکانات ترقی و سعاردت را در اختیار هر دو صنف قرار می دهد و اگر جامعه ای عقب افتاده است، نباید این تحجر فکری جامعه را به پای مذهب نوشت؛ زیرا مذهب راه را برای هر دو صنف باز نموده و هیچ کمالی را مشروط به ذکورت یا ممنوع به انوثت نکرده است.»(21)

در واقع یک بحث که آیت‌الله جوادی آملی هم مورد توجه قرار می دهند عدم توجه تاریخی درخور به نقش آفرینی زنان است که این مسئله متناسب با فضای غالب فرهنگی رقم خورده است.

آیت‌الله جوادی آملی بحث دیگری را نیز در این حوزه مطرح می کند. ایشان می افزاید: «احکام و اوصاف صنف زن از 2 دیدگاه مطالعه پذیر و بر 2 قسم است: 1. احکام و اوصافی که به اصل زن بودن او برمی گردد که هیچ گونه تغییری طی قرون و اعصار در آنها رخ نمی دهد؛ مانند لزوم حجاب و عفاف و صدها حکم عبادی و غیر عبادی دیگر که مخصوص زن است و هرگز دگرگون نمی شود و زنان در آن جهت مشترکشان هیچ فرقی با هم ندارند. 2. احکام و اوصافی که به کیفیت تربیت و نحوه محیط پرورش زن مربوط می شود که اگر در پرتو تعلیم و تربیت وزین پرورش یابد و چون مردان بیندیشند و تدبر داشته باشند، تمایزی از این جهت با مردها ندارند و اگر گاهی تفاوت یافت شود، همانند تمایزی است که در خود مردها نیز مشهود است.»

بدین معنا که اگر شرایط و فضا برای نقش آفرینی و آموزش زنان مهیا باشد، آن وقت است که می توان درخشش گسترده تر زنان را به انتظار نشست. ایشان در این باب نقطه نظراتی دارند که به جهت رعایت اختصار از آن صرف نظر می کنیم و مخاطبان را به کتاب ایشان ارجاع می دهیم.

سخن آخر

با تمام این تفاسیر آنچه می توان گفت این است که قضاوت در خصوص امکان یا عدم امکان حضور زنان در مناصب اجرایی و مدیریتی از موارد مورد اختلاف بین علماست و شأنیت حکومتی دارد. در این دست مسائل طبیعتا امکان عمل به نظر همه علما میسر نیست و باید از نظر ولی فقیه در اجرا تبعیت کرد. لذاست که با توجه به نظر مساعد رهبر انقلاب نمی توان به رییس جمهور در این باب خرده گرفت. چه آنکه در اجرا باید نظر حکومتی ولی فقیه لحاظ شود و ملاک تصمیم گیری قرار بگیرد. البته باب بحث علمی در این زمینه مفتوح است؛ اما ملاک در اجرا نمی تواند اقوال و نظرات گوناگون و بعضا متناقض علمی باشد؛ بلکه موضع ولی فقیه باید ملاک کار قرار بگیرد.

 

پی نوشت‌ها:

1-زن، در آیینه جمال و جلال - ص294
2-زن، در آیینه جمال و جلال - ص297
3-زن، در آیینه جمال و جلال - ص241 و 242
4-زن، در آیینه جمال و جلال – ص70
5-زن، در آیینه جمال و جلال – ص70
6-مطهری، مرتضی،"پیرامون جمهوری اسلامی"، انتشارات صدرا، ص63
7-مطهری، مرتضی،"پیرامون جمهوری اسلامی"، انتشارات صدرا، ص59
8-مطهری، مرتضی،"مسئله حجاب"، انتشارات صدرا، ص84
9-مطهری، مرتضی،"مسئله حجاب"، انتشارات صدرا، ص97
10-مطهری، مرتضی،"مسئله حجاب"، انتشارات صدرا، ص170
11-نکته های ناب، گزیده بیانات رهبر فرزانه انقلاب در جمع دانشجویان و دانشگاهیان، ص81
12-20/12/1375

13- طباطبایی، محمد حسین، ترجمه:محمد باقر موسوی همدانی، "تفسیر المیزان"، دفتر انتشارات اسلامی، قم 1386، ج4، ص534
14- آیت‌الله جوادی آملی – زن در آیینه جلال و جمال – ص 325 و 326
15- آیت‌الله جوادی آملی – زن در آیینه جلال و جمال – ص 329
16- قرآن کریم، سوره احزاب، آیه33
17- مکارم شیرازی، ناصر، "تفسیر نمونه"، ناشر:دارالکتب الاسلامیه، قم 1371، صص 278 و 288
18- نهج البلاغه، نامه31، ترجمه مرحوم محمد دشتی
19- شهید مطهری – پاسخ های استاد به نقدهایی بر کتاب مسئله حجاب – ص 77
20- نشریه پیام زن به نقل از مجله لبناني «منبر الحوار» شماره 15
21- آیت‌الله جوادی آملی – زن در آیینه جلال و جمال – ص 162

منبع

نکوهش غیبت از منظر شرع

نكوهش غيبت از ديد شرع

أيت الله مجتبى تهرانى


نكوهش غيبت از ديد شرع

ابعاد غيبت از ديدگاه روايى

بدترين نوع غيبت

حكم غيبت از نظر فقهى

استماع غيبت

رد غيبت

كفاره غيبت

موارد جواز غيبت



نكوهش غيبت از ديد شرع

يكى‏از صريح‏ترين آيات در نكوهش غيبت كه آن را گناهى كبيره دانسته، اين آيه از سوره حجرات است:

يا ايها الذين امنوا اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم و لاتجسسوا و لايغتب بعضكم بعضا ايحب احدكم ان ياكل لحم اخيه ميتا فكرهتموه. [1]

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! از بسيارى گمان‏ها در حق يكديگر بپرهيزيد كه برخى از گمان‏ها گناه است و درباره يكديگر تجسس نكنيد و برخى از شما از ديگرى غيبت نكند. آيا هيچ يك ازشما دوست دارد گوشت برادر مرده اش را بخورد؟ البته از آن كراهت داريد.

گوشت هاى بندگان حق خورى غيبت ايشان كنى كيفر برى

[2]

يكى از راه‏هاى شناخت بزرگ بودن گناه، مقايسه آن با ديگر گناهان بزرگ (معاصى كبيره) است. در اين آيه، غيبت، با خوردن مردار مقايسه شده كه از گناهان بزرگ به شمار مى‏رود. اگر مردار، گوشت گوسفند باشد، حرام است؛ چه رسد به اين كه گوشت انسان باشد و از آن مهم‏تر اين كه انسان با مرده، رابطه برادرى هم داشته باشد.

از اين مقايسه مى‏توان دريافت كه غيبت تا چه اندازه زشت و ناپسند است!

پيشواى يازدهم، حضرت عسكرى (ع) در اين باره مى‏فرمايد:

اعلموا ان غيبتكم لاخيكم المومن من شيعه آل محمد (ص) اعظم فى التحريم من الميته. [3]

بدانيد كه غيبت شما از برادر مؤمنتان كه از شيعيان اهل بيت است، از خوردن گوشت مرده حرام‏تر است.

از رسول خدا (ص) چنين روايت شده است:

ان الغيبه اشد من الزنا. [4]

به درستى كه غيبت كردن از زنا بدتر است.

روشن است كه زنا از گناهان بزرگ شمرده مى‏شود؛ پس غيبت هم كه از آن بدتر است، گناه بزرگ (معصيت كبيره) خواهد بود.

راه ديگر براى شناخت بزرگ بودن گناه، بيم و وعيد الاهى به عذاب دردناك است. آن جا كه خداوند، جزاى رفتار زشتى را عذاب دردناك معرفى كند، آن رفتار از گناهان بزرگ خواهد بود.

خداوند متعالى در قرآن كريم مى‏فرمايد:

ان الذين يحبون ان تشيع الفاحشه فى الذين امنوا لهم عذاب اليم. [5]

همانا براى كسانى كه دوست دارند زشتى در بين كسانى كه ايمان آورده اند شايع شود، عذاب دردناكى است.

كه مفسران، عبارت «ان تشيع الفاحشه» در آيه كريمه را به غيبت تفسير كرده‏اند.

حضرت رضا (ع) از پدر بزرگوارش موسى بن جعفر (ع) نقل مى‏كند كه امام صادق (ع) فرمود: ان الله يبغض البيت اللحم.

خداوند خانه‏اى را كه در آن گوشت وجود دارد، دشمن مى‏دارد.

به امام عرض كردند كه ما گوشت را دوست داريم و خانه هايمان از آن خالى نيست. حضرت فرمود: انما البيت اللحم البيت الذى تؤكل فيه لحوم الناس بالغيبه. [6]

خانه گوشت، خانه‏اى است كه در آن گوشت مردم با غيبت، خورده مى‏شود.

در روايتى ديگر از حضرت آمده است كه پيامبر اكرم (ص) در شب معراج به آتش جهنم نظر افكند و ديد گروهى مشغول خوردن مردار هستند. به جبرئيل فرمود: اين‏ها چه كسانى هستند؟

جبرئيل پاسخ داد: اين‏ها كسانى هستند كه گوشت مردم را مى‏خورند. [7]

از آن جا كه در قيامت، اعمال انسان تجسم مى‏يابد؛ اگر عمل، گناه و سيئه باشد، شكل حيوانات را به خود مى‏گيرد و اگر حسنه باشد، مفرح است و به شكل حوريه و غلمان درمى‏آيد و صالحان در قيامت عمل خود را به شكل حورالعين در آغوش مى‏گيرند و اهل غيبت، در دوزخ مردارخوارند.

اميرمؤمنان على (ع) مى‏فرمايد: الغيبه قوت كلاب النار. [8]

غيبت، خوراك سگ‏هاى آتش است.

در روايت ديگرى با همين مضمون از پيامبراكرم (ص) آمده است:

اجتنبوا الغيبه فانها ادام كلاب النار. [9]

از غيبت بپرهيزيد، چرا كه خورش سگ‏هاى جهنم است.


ابعاد غيبت از ديدگاه روايى

به غيبت از سه بعد مى‏توان توجه كرد:

1. بعد عملى: در روايت پيشين به بعد عملى غيبت اشاره داشت.

2. بعد درونى (رواني): امام على (ع) مى‏فرمايد:

الأم الناس المغتاب. [10]

پست‏ترين مردم كسى است كه غيبت مى‏كند.

حضرت در اين روايت به بعد درونى و روانى غيبت نظر دارد؛ به اين معنا كه حال درونى شخص غيبت كننده را بيان مى‏كند.

3. بعد معنوى (الهى): حضرت در روايت ديگرى به تأثير منفى غيبت در بعد معنوى اشاره دارد و رابطه خداوند با اهل غيبت را روشن مى‏سازد:

ابغض الخلائق الى الله المغتاب. [11]

مبغوض ترين مردم در نظر خداوند كسى است كه غيبت مى‏كند.

رسول اكرم (ص) مى‏فرمايد: يا معشر من آمن بلسانه و لم يؤمن بقلبه لاتغتابوا المسليمن. [12]

اى گروهى كه به زبان ايمان آورده‏ايد، اما دل‏هاى شما ايمان نياورده است، از مسلمانان غيبت نكنيد.

رسول خدا (ص) با صراحت ابراز مى‏دارد كه غيبت كننده، فاقد ايمان قلبى است؛ زيرا فردى كه با زبان، به وحدانيت خداوند و رسالت پيامبر اقرار كند، مسلمان است؛ ولى اگر وابستگى قلبى، يعنى ايمان نداشته باشد و از مسلمانان غيبت كند، بعد معنوى‏اش ضعيف مى‏شود؛ بنابراين مسلمان واقعى كسى است كه قلب و زبانش، هر دو معتقد، و از غيبت به دور باشند.


بدترين نوع غيبت

غيبت از هر مسلمانى زشت و ناروا است؛ اما غيبت از خوبان و صالحان، بسى زشت تر و ناپسندتر است. در روايات آمده است: انسانى كه عيوب و نقايص نيكان را مطرح، و پشت سرشان غيبت كند، دچار يكى از زشت ترين پستى‏ها شده است: من اقبح اللؤم غيبه الاخيار. [13]

از زشت‏ترين پستى‏ها غيبت كردن از نيكان است.

غيبت كردن از اخيار، برگزيدگان و نيكان از نظر دنيايى، پيامدهاى منفى در زندگى انسان به بار مى‏آورد. عمر را كوتاه مى‏كند و گرفتارى‏هاى بسيارى پيش مى‏آورد و انسان را از خوبى‏هاى دنيا و آخرت محروم مى‏سازد.


حكم غيبت از نظر فقهى

پشتوانه احكام در فقه شيعي، ادله اربعه (كتاب، سنت، اجماع و عقل) است و بسيارى از فقيهان شيعى در بحث غيبت مى‏فرمايند:

الغيبه حرام بالادله الاربعه. [14]

غيبت به ادله اربعه حرام است؛

يعنى فتواى ايشان به هر چهار مرجع، مستند شده است كه بر قوت و استحكام فتواى مورد نظر مى‏افزايد. از آن جا كه اين بحث فقهى به طور گسترده در اين مجال نمى‏گنجد، فقط به ذكر روايتى از امام صادق (ع) در اين مورد بسنده مى‏شود كه مى‏فرمايد:

الغيبه حرام على كل مسلم أ و الغيبه تأكل الحسنات كما تأكل النار الحطب. [15]

غيبت بر هر مسلمانى حرام است و غيبت نيكويى‏ها را مى‏خورد، همان گونه كه آتش هيزم را نابود مى‏كند.

رفيقى كه غايب شد اى نيك نام دو چيز است از او بر رفيقان حرام

يكى آن كه مالش به باطل خورند دوم آن كه نامش به غيبت برند

[16]

شرايط حرمت غيبت حرمت غيبت از نظر فقهي، شرايطى دارد كه عبارتند از:

1. شخصى كه انسان در غياب او، عيبش را بازگو مى‏كند، مؤمن باشد؛ يعنى بينشان اخوت ايمانى وجود داشته باشد؛ همان گونه كه خداوند متعالى در آيه شريفه سوره حجرات، غيبت را به خوردن گوشت برادر مؤمن تشبيه فرمود.

در همين زمينه، روايتى از امام صادق (ع) به نقل از عبدالرحمن سياب آمده است: ان من الغيبه ان تقول فى اخيك ما ستره الله عليه. [17]

غيبت اين است كه درباره برادر مؤمنت عيبى را كه خدا براى او پوشانده است، بگويى؛

بنابراين، اگر عيب كافر پشت سرش گفته شود، غيبت به شمار نمى‏آيد.

مؤمن كسى است كه به همه اصول دين (توحيد، عدل، نبوت، امامت و معاد) اعتقاد داشته باشد.

2. از نظر شرعي، غيبت هنگامى‏پيش مى‏آيد كه پشت سر فرد، «عيب و نقص» او را بازگو كنند؛ ولى اگر كمالش را بگويند (راضى باشد يا نباشد) غيبت شمرده نمى‏شود.

3. عيب و نقصى كه شخص در غياب برادر يا خواهر مؤمنش مى‏گويد، نزد عموم ناخوشايند و ناپسند باشد؛ از اين رو اگر عامه مردم آن عيب را زشت بشمارند؛ ولى خود فرد غايب به بازگفتن آن راضى باشد، غيبت به شمار مى‏رود.

پيش تر از رسول اكرم (ص) در بحث «تفاوت بهتان و غيبت» روايتى آورده شد كه حضرت در تعريف غيبت فرمود: «ذكرك اخاك بما يكره». مقصود ار «يكره» در اين حديث، اين نيست كه آن چه را فقط برادرت خوش ندارد، ذكر كني؛ بلكه منظور، امرى است كه به طور طبيعى و نزد عامه ناخوشايند باشد، زيرا خداوند متعالى راضى نيست آبروى مؤمن در اجتماع بريزد. در روايات هم آمده است:

قوا اعراضكم. [18]

آبروهايتان را حفظ كنيد.

اميرمؤمنان (ع): ليس للمؤمن ان يذل نفسه. [19]

مؤمن حق ندارد خودش را خوار كند.

پيامبر اكرم (ص): ان الله تبارك و تعالى فوض الى المؤمن كل شي‏ء الا اذلال نفسه. [20]

خداوند بلندمرتبه همه چيز، جز ذليل كردن نفس را به مؤمن تفويض كرده است.

امام صادق (ع): پس اگر مؤمن، عيب برادر مؤمن خود را كه ناپسند تلقى مى‏شود، پشت سرش بگويد و آن فرد هم راضى باشد، رضايتش موجب برداشته شدن حرمت اين عمل نمى‏شود.

4. عيب و نقصى در غياب فرد بازگو شود كه از مردم پوشيده بوده است؛ بنابراين اگر فردى به داشتن عيبى نزد مردم معروف باشد، بازگفتن آن نزد كسى كه از آن آگاهى دارد، حرام نيست.

حضرت موسى بن جعفر (ع) فرمود: من ذكر رجلا من خلفه بما هو فيه مما عرفه الناس لم يغتبه و من ذكره من خلفه بما هو فيه مما لايعرفه الناس اغتابه. [21]

كسى كه پشت سر شخصى چيزى را يادآور شود كه همه مردم مى‏دانند، غيبت نيست و اگر كسى پشت سر شخصى نقص يا عيبى را بگويد كه مردم نمى‏دانند، غيبت است.

5. قصد انتقاص وجود داشته باشد؛ يعنى شخص با بازگفتن عيب ديگرى، قصد كاستن از وجهه و شخصيت او را داشته باشد؛ پس اگر بازگفتن عيب، براى درمان و برطرف كردن آن باشد، مثل آن كه انسان، حالات مريضى را به پزشك بگويد، چون قصد انتقاص ندارد، رفتار او غيبت به شمار نمى‏آيد.

6. شنونده داشته باشد؛ پس اگر انسانى تنها نشسته باشد و از روى ناراحتى يادآور عيوب ديگرى شود، چون شنونده ندارد، رفتار او حرام نيست و غيبت به شمار نمى‏رود.


استماع غيبت

همان گونه كه گفته شد، غيبت زمانى تحقق مى‏يابد كه شنونده اى وجود داشته باشد؛ پس شنونده غيبت، همانند گوينده آن، در تحقق غيبت نقش دارد؛ از اين رو حكم غيبت شامل حال او نيز مى‏شود.

با اين وصف، فقيهان «گوش دادن» به غيبت را هم از لحاظ شرعى حرام دانسته‏اند و از اين نظر اختلافى بين آن‏ها نيست. روايات بسيارى نيز در اين زمينه وجود دارد كه به برخى از آن‏ها اشاره مى‏شود:

امام صادق (ع) نقل كرده است كه پيغمبر اكرم (ص) افراد را از غيبت كردن و گوش دادن به آن نهى فرمود:

نهى عن الغيبه و الاستماع اليها. [22]

پيامبر گرامى(ص) فرمود: السامع للغيبه احد المغتابين. [23]

گوش كننده غيبت يكى از دو نفرى است كه غيبت مى‏كند.

ما عمر مجلس بالغيبه الا خرب من الدين. [24]

هيچ مجلسى با غيبت آباد نشد، مگر اين كه از نظر دينى خراب شد.

فنزهوا أسماعكم من استماع الغيبه. [25]

گوش هاى خود را از شنيدن غيبت پاك كنيد.

امام صادق (ع) نيز مى‏فرمايد: الغيبه كفر و المستمع لها و الراضى بها مشرك. [26]

غيبت، كفر، و شنونده و خشنود از آن، مشرك است.

كفر بر دو گونه است:

الف: كفر اعتقادى

ب: كفر عملى.

كفر اعتقادى عدم اعتقاد به اصول حقه است؛ اما كفر عملى نديده گرفتن چيزى است كه از سوى خداوند مورد امر و نهى قرار مى‏گيرد؛ البته اگر كفر عملى ادامه يابد، چه بسا به كفر اعتقادى بينجامد؛ براى نمونه، تكليفى مانند نماز كه از اركان و پايه هاى دين ما است، اگر به صورت عمدى ترك شود، در ايمان انسان خلل وارد مى‏شود چنان كه رسول خدا (ص) فرمود: من ترك الصلوه متعمدا فقد كفر. [27]

كسى كه نماز را به عمد ترك كند، كافر است.

غيبت، طبق فرموده امام صادق (ع) چنين است:

الغيبه ان تقول فى اخيك ما ستره الله عليه. [28]

غيبت آن است كه آن چه عيبى را خداوند پنهان ساخته است، بازگويى.

از سويى، شنونده غيبت در آشكار شدن آن عيب همان اندازه نقش دارد كه گوينده غيبت دارد؛ زيرا اگر گوشى براى شنيدن غيبت نباشد، گوينده كارى از پيش نمى‏برد؛ بنابراين، هر دو مرتكب گناه شده‏اند.

عبدالله‏بن سنان روايت مى‏كند كه به امام صادق (ع) عرض كردم: عوره المؤمن على المؤمن حرام؟ قال: نعم. قلت: يعنى سفلته. قال: ليس حيث تذهب! انما هو اذاعه سره. [29]

آيا عورت مؤمن بر مؤمن حرام است؟ فرمودند: بله. گفتم: منظورت از عورت همان معناى عورتين‏ [30] است؟ گفت: نه، آن گونه كه گمان كردى نيست. منظور از عورت نشر دادن سر او بود.

امام صادق (ع) از رسول اكرم (ص) چنين نقل كرده است: من اذاع الفاحشه كان كمبتدئها. [31]

كسى كه عمل زشتى را نشر دهد، مثل كسى است كه آن كار را آغاز كرده است.

همچنين امام صادق (ع) فرمود: من قال فى مؤمن ما رأته عيناه و سمعته اذناه فهو من الذين قال الله عز و جل ان الذين يحبون ان تشيع الفاحشه فى‏الذين امنوا لهم عذاب اليم. [32]

كسى كه از مؤمنى، چيزى را كه با چشمش ديده يا با گوشش شنيده، به كس ديگر بگويد، از كسانى كه ايمان آورده اند، نشر يابد و براى ايشان عذاب دردناكى است.

در غيبت، گوينده با گفتار، و شنونده با شنيدن خود، راز ديگرى را فاش مى‏كنند و منشأ نشر عمل زشت مى‏شوند، البته گوش كردن هرچيز دو حالت دارد:

1. يا شنيدن (سماع) است؛ بدين معنا كه چيزى ناخودآگاه به گوش كسى مى‏رسد، بدون اين كه او خواسته باشد به آن گوش فرادهد.

2. يا گوش دادن (استماع) است؛ يعنى شخص به طور كامل توجه كند و آن چه را مى‏شنود، به ذهن خود بسپارد.

نكته قابل توجه ديگر آن كه در مسأله غيبت، گوش ندادن به غيبت ديگران كافى نيست؛ بلكه افزون بر گوش نكردن، مقابله با آن نيز لازم است.

فقيهان بر اين نظر اتفاق دارند كه نه تنها نبايد به غيبت گوش كرد، بلكه اگر كسى در جايى غيبت مى‏كند، بايد او را از اين كار بازداشت.


رد غيبت

هر جا رفتار زشت و امر حرامى‏واقع شود، بر هر مسلمان واجب است از منكر نهى كند و اين مسأله به غيبت اختصاص ندارد، اما در اين جا افزون بر نهى از غيبت، رد آن و دفاع از غيبت شونده نيز لازم است.

در اين زمينه روايات متعددى وارد شده است كه از جمله به موارد ذيل اشاره مى‏شود: پيامبر اكرم (ص) فرمود: من رد عن عرض اخيه بالغيب كان حقا على الله ان يعتقه من النار. [33]

كسى كه (بدگويي) را از برادر مؤمنش در غياب او دور كند، سزاوار است خداوند او را از آتش برهاند.

در جايى ديگر حضرت (ص) به سرزنش كسى كه به يارى غيبت شونده اقدام نكند، پرداخته، به اميرمؤمنان على (ع) مى‏فرمايد:

يا على من اغتيب عنده اخوه المسلم فاستطاع نصره فلم ينصره خذله الله فى الدنيا و الاخره. [34]

اى على! كسى كه پيش او از برادر مسلمانش غيبت شود و بتواند آن برادر مسلمان را يارى كند، ولى كمك نكند، خداوند او را در دنيا و آخرت خوار مى‏كند.

حضرت باقر (ع) نيز در تأييد رد كننده غيبت، و سرزنش كسى كه غيبت را بشنود و رد نكند فرمود:

من اغتيب عنده اخوه المؤمن فنصره و أعانه نصره الله و اعانه فى الدنيا و الاخره و من لم ينصره و لم يعنه و لم يدفع عنه و هو يقدر على نصرته و عونه خفضه الله فى الدنيا و الاخره. [35]

اگر پيش كسى، از برادر مؤمنش غيبت شود و او برادر مؤمنش را يارى كند، خداوند هم او را در دنيا و آخرت يارى مى‏كند؛ اما اگر بتواند كمك كند و آن غيبت را از برادرش برگرداند و اين كار را نكند، خداوند او را در دنيا و آخرت خوار مى‏كند.

پيامبر اكرم (ص) پاداش رد غيبت را بزرگ شمرده است: من رد عن اخيه غيبه سمعها فى مجلس رد الله عنه الف باب من الشر فى الدنيا و الاخره فان لم يرد عنه و اعجبه كان عليه كوزر من اغتاب. [36]

اگر كسى از برادر مؤمنش غيبتى شنيد و آن را رد كرد، خداوند هزار شر و بدى را از او برمى‏گرداند و اگر آن غيبت را رد نكرد، بلكه تعجب هم كرد، گناهش مثل همان شخصى است كه غيبت مى‏كند.

براساس روايتى ديگر اگر در مجلسى، پشت سر برادر مؤمنى، غيبت شود، در حالى كه شخص بتواند آن را رد كند، ولى نكند، گناهش هفتاد بار بيش‏تر از غيبت كننده است. [37]

همان گونه كه از روايات پيشين برمى‏آيد، اگر در مقابل غيبت سكوت شود، ميدان براى غيبت كننده بازتر مى‏شود و رد نكردن آن به منزله تشويق شخص و امضاى عملى بر گفتار او است.

چگونگى رد غيبت: رد غيبت و دفاع از كسى كه مورد غيبت قرار گرفته، بايد با نوع غيبت متناسب، و جامع و كامل باشد. اگر عيب نفسانى فردى بازگو شده، مانند آن كه گفته شده است: فلانى متكبر يا حسود است، پاسخ هم بايد با آن متناسب باشد؛ همانند آن كه به غيبت كننده گفته شود: تو چگونه از درون و باطن ديگرى آگاه شده‏اى؟! انسان به صورت معمول از رذايل نفسانى خودش نيز غافل است و آگاه نيست، پس چگونه مى‏تواند به رذيله‏اى از رذايل درونى ديگرى پى ببرد!؟

ممكن است او در پاسخ به كردار ظاهرى كه گوياى صفات زشت درونى است، استناد كند؛ مانند آن كه بگويد: فلان كس بخيل است؛ زيرا مال و ثروت دارد؛ ولى استفاده نمى‏كند. در جواب او بايد گفت: از كجا مى‏دانى كه او اين گونه است؟ چه بسا او براى خودش استفاده نمى‏كند؛ اما به ديگران مى‏دهد.

اگر عيب درباره بدن و جسم شخص باشد، در پاسخ مى‏توان گفت: عيب آن است كه نزد خداوند نقص به شمار رود. پروردگار عالم فقط نقص هاى روحى يا علمى‏را براى انسان عيب مى‏شمرد. چه بسا افرادى با نقص جسمانى پيش پروردگار محبوب ترين، و افرادى با وجود برخوردارى از سيما و اندامى‏مناسب، نزد خدا مبغوض ترين باشند.

گاه غيبت در زمينه امور دينى است كه البته درباره گناهان راه توجيه باز است و مى‏توان رفتارى به ظاهر نادرست را بر شكل درستى حمل كرد؛ چون ممكن است عملى دو چهره داشته باشد: يكى چهره گناه، و ديگرى چهره غير آن كه گناه شمرده نمى‏شود؛ ولى اگر راهى براى توجيه وجود نداشته باشد و درباره عمل شخص، پشت سرش بدگويى كنند مى‏توان گفت كه هر مؤمنى { غير از پيشوايان معصوم (ع) } مى‏لغزد و ممكن است دستش به گناه آلوده شود؛ پس نمى‏توان بر او عيب گرفت؛ چرا كه ممكن است توبه كند، و ديگران به دليل غيبت كردن از او، دچار معصيت شده و موفق به توبه نشوند؛ در نتيجه روز قيامت، او پاك باشد و ديگران آلوده باشند.

اگر موقعيتى پيش آيد كه شنونده غيبت به هيچ شكلى بر رد آن قدرت نداشته باشد، بايد راه هاى ديگرى را پيش بگيرد؛ مانند آن كه بكوشد مسير سخن را منحرف يا به گونه اى حرف را عوض كند. اگر باز هم نتوانست جلو اين گناه را بگيرد، مجلس غيبت را ترك كند؛ اما اگر اين هم ممكن نبود، مانند آن كه در جايى زندانى بود و نمى‏توانست غيبت را رد كند يا از مجلس برخيزد، بايد در دل، ناخشنود، و از اين كار ناراضى باشد؛ چرا كه اگر كسى از غيبت ديگرى راضى باشد و از اين كه عيوب او بازگو شده خرسند شود، بدون آن كه خود در غيبت نقشى داشته باشد، گناه كار است.

حضرت صادق (ع) فرمود: الغيبه كفر و المستمع لها و الراضى بها مشرك. [38]

غيبت كفر است و شنونده غيبت و راضى به آن مشركند.


كفاره غيبت

توبه از گناهان واجب است و هر مسلمان بايد بى درنگ از گناه خود پشيمان شده، توبه كند و اگر موفق به توبه نشود و از دنيا برود، در صحنه قيامت با گناهان بسيار خود رو به رو خواهد شد و هيچ گريزگاهى نخواهد داشت.

انسانى كه غيبت مى‏كند، مرتكب گناهى بزرگ شده و بر او واجب است كه بلافاصله توبه كند.

پيامبر اكرم (ص) فرمود: من اغتاب اخاه المسلم بطل صومه و نقض وضوؤه فان مات و هو كذلك مات و هو مستحل لما حرم الله. [39]

هر كس از برادر مسلمانش غيبت كند، روزه اش باطل مى‏شود و وضويش از بين مى‏رود؛ پس اگر در اين حالت بميرد، در حالى مرده است كه حلال شمرنده حرام الاهى است.

استحلال و استغفار: «استحلال» به اين معنا است كه شخص غيبت كننده، نزد كسى كه از او غيبت كرده است برود و از او حلاليت بطلبد، و «استغفار» يعنى كه شخص غيبت كننده پس از ارتكاب غيبت، از خداوند آمرزش بخواهد.

فقيهان درباره حكم «استحلال و استغفار» از غيبت، احتمال هايى را مطرح كرده اند؛ از جمله اين كه اگر بر «استحلال» مفسده اى مترتب نباشد و دشمنى و كدورتى پديد نياورد يا آن را بيش تر نكند، بايد انجام شود؛ اما اگر موجب مفسده اى شود، فرد فقط بايد استغفار كند چه بسا اگر غيبت كننده به قصد طلب حلاليت، رفتار ناشايست خود را براى كسى كه از او غيبت كرده، بازگويد، بذر دشمنى و كينه را در دل او بكارد. به هر حال، از نظر فقهى احتياط آن است كه از شخصى غيبت شده، استحلال كند تا توبه او مقبول افتد.

برخى فقيهان شرط قبولى توبه را استحلال مى‏دانند؛ بر اين اساس، شخص غيبت كننده بايد از كسى كه غيبتش را كرده، حلاليت بطلبد و تا آن شخص او را نبخشايد، آمرزيده نمى‏شود.

از پيامبر گرامى(ص) نقل شده است: يا اباذر! اياك و الغيبه و الغيبه لاتغفر حتى يغفرها صاحبها. [40]

اى اباذر! از غيبت بپرهيز غيبت آمرزيده نمى‏شود، مگر اين كه شخص غيبت شده آن را ببخشد.

و اما صاحب الغيبه فيتوب فلايتوب الله عليه حتى يكون صاحبه الذى يحله. [41]

غيبت كننده توبه مى‏كند خداوند توبه او را نمى‏پذيرد تا شخص غيبت شده، او را ببخشد.

در بعضى روايات آمده است كه خداوند، مؤمنى را پس از توبه عذاب نمى‏كند، مگر دو كس را كه يكى از آن دو، غيبت كننده است، و اين شايد درباره غيبت كننده اى باشد كه غيبت شونده از او نگذشته است.

در روايات ديگر، نه تنها قبولى توبه با عفو و حلاليت رابطه مستقيم دارد، بلكه قبولى اعمال نيك انسان نيز به حلال كردن كسى كه از او غيبت شده، وابسته است.

رسول گرامى(ص) مى‏فرمايد: من اغتاب مسلما او مسلمه، لم يقبل الله تعالى صلاته و لا صيامه اربعين يوما و ليله الا ان يغفر له صاحبه. [42]

كسى كه از مرد يا زن مسلمانى غيبت كند، خداوند نماز و روزه اش را تا چهل روز و شب نمى‏پذيرد، مگر اين كه فرد غيبت شده او را ببخشد.

اين روايت به آن معنا است كه عبادت هاى او سازندگى ندارد و در او نورانيتى پديد نمى‏آورد، نه آن كه تكليف نماز و روزه از گردن او ساقط شده باشد.

در روايات ديگرى عنوان شده است كه بايد براى شخص غيبت شونده، از درگاه خداوند آمرزش طلبيد، يعنى غيبت كننده در برابر غيبتى كه از او كرده، بايد برايش دعا كند.

از حضرت صادق (ع) نقل شده است: سئل النبى (ص): ما كفاره الاغتياب؟ قال: تستغفر الله لمن اغتبته كلما ذكرته. [43]

از پيامبر اكرم (ص) پرسيده شد: كفاره غيبت چيست؟ فرمود: اين كه هرگاه غيبت شده را به يادآورى، برايش از خداوند آمرزش بخواهي.

من ظلم احدا ففاته فليستغفر الله كلما ذكره فانه كفاره له. [44]

كسى كه حق ديگرى را به ستم پايمال كند، هرگاه او را به ياد مى‏آورد، از خداوند متعالى برايش آمرزش بطلبد، همانا اين، كفاره گناه او است.

كفاره غيبت از ديدگاه اخلاقي: يكى از حقوق برادرى ايمانى اين است كه مؤمن، ازخواهر يا برادر مؤمنش غيبت نكند و اگر غيبت كرد، حق آن‏را پايمال كرده است و در نتيجه، حقى اخلاقى از سوى غيبت شونده بر عهده اش خواهد آمد.

در اين زمينه نيز رواياتى وجود دارد:

حضرت رضا (ع) مى‏فرمايد: حق المومن على المومن و لايغتابه. [45]

حق مؤمن بر مؤمن اين است كه از او غيبت نكند.

رسول خدا (ص) فرمود: للمؤمن على المؤمن سبعه حقوق واجبه من الله عز و جل و ان يحرم غيبته. [46]

براى هر مؤمن در برابر مؤمن ديگر، هفت حق واجب از سوى خداوند عز و جل وجود دارد أ و يكى از آن‏ها حرمت غيبت از او است.

امام صادق (ع) فرمود: للمسلم على اخيه ثلاثون حقا لابراءه منها الا بالاداء او العفو ان احدكم ليدع من حقوق اخيه شيئا فيطالبه به يوم القيامه فيقضى له و عليه. [47]

مسلمان بر گردن برادرش سى حق دارد كه هيچ رهايى از آن‏ها نيست، مگر آن كه صاحب حق او را ببخشايد. همانا هر يك از شما كه چيزى از حقوق برادرش را ناديده بگيرد، آن برادر در روز قيامت از او خواهد طلبيد؛ پس به ضرر او و به سود آن برادر حكم مى‏شود.

حق مؤمن اين است كه از او غيبت نشود، پس اگر حق او از بين برود، يا بايد حقش ادا شود يا عفو كند.

نكته اخلاقى در مسأله درخواست حلاليت از غيبت شده، اين است كه وقتى انسان از برادر خود غيبت مى‏كند، نفسش سركش مى‏شود و ديگرى را كوچك مى‏شمرد و درخواست گذشت، خود نوعى تحقير نفس است و عذرخواهي، به نوعى جلو شرارت هاى نفس را مى‏گيرد يا آن را سركوب مى‏كند.

با توجه به روايات پيش گفته، دانشمندان علم اخلاق معتقدند كه به لحاظ حقوق اخلاقي، اگر شخصى از كسى كه با او رابطه ايمانى دارد، غيبت كرد، در صورت دسترس داشتن به او و به وجود نيامدن دشمنى و كينه و هرگونه مفسده ديگر، شايسته است درخواست گذشت كند تا برايش جنبه سازندگى و سركوب نفس داشته باشد؛ ولى اگر غيبت شده در دسترس نيست يا بر بازگفتن آن مفسده اى مترتب است، بهتر است از درگاه خداوند آمرزش بطلبد، و اگر او را در عبادت هايش شريك كند، براى جبران گناهش، اثر بيش ترى دارد.

طلب آمرزش، براى انسان، نيكى به همراه دارد و از سركشى نفس او جلوگيرى مى‏كند.


موارد جواز غيبت

در اين قسمت، سخن از موارد جواز غيبت است. مواردى كه غيبت در آن ها حرام و ممنوع نيست، عبارتند از:

الف: متجاهر به فسق: متجاهر به فسق كسى است كه آشكارا گناه مى‏كند و از ارتكاب گناه پيش چشم مردم باكى ندارد.

فقيهان درباره بازگفتن عيب شخصى كه آشكارا گناه مى‏كند، دو نظر دارند: گروهى مى‏گويند: اين عمل غيبت است، ولى حرام نيست و گروه ديگر مى‏گويند: اين عمل نه غيبت است و نه حرام.

براى تشخيص فرد متجاهر به فسق، بايد به چند نكته دقت شود:

1. شناخت تفاوت «متجاهر به گناه» و «مصر بر گناه»: متجاهر به گناه - همان طور كه گفته شد ج كسى است كه گناهى را آشكارا انجام مى‏دهد و باكى از ديدن مردم ندارد؛ ولى در اين تعريف، تعداد مرتبه هايى كه گناهى را انجام مى‏دهد، مطرح نيست؛ يعنى ممكن است شخص متجاهر به گناه، اصرارى بر تكرار گناه نداشته باشد و مرتب آن را انجام ندهد، در حالى كه مصر بر گناه به كسى گفته مى‏شود كه گناهى را پياپى انجام دهد، و ديگر فرقى نيست ميان آن كه آشكارا گناه كند يا پنهاني؛ پس مصر بر گناه، ممكن است متجاهر به گناه نباشد، و متجاهر به گناه هم ممكن است مصر بر آن نباشد. از سويى ممكن است فردى، هم متجاهر به گناه باشد و هم مصر بر آن؛ يعنى گناهى را بى باكانه و آشكارا مرتب انجام دهد.

بايد دقت داشت كه مورد جواز غيبت، تجاهر به گناه است، نه اصرار بر آن؛ پس غيبت از كسى كه پياپي، اما پنهان گناهى را انجام مى‏دهد، و نمى‏خواهد ديگران از گناه او آگاه شوند، جايز نيست.

2. منظور از همگان در تعريف متجاهر (كسى كه پيش روى همگان، آشكارا گناه مى‏كند)، همه اهالى منطقه اى كه فرد در آن زندگى مى‏كند. نيست؛ زيرا بر فرض، اگر فردى در شهرى بزرگ با جمعيتى بسيار، گناهى انجام دهد، طبيعى است كه رفتار او پيش روى بسيارى از آن‏ها قرار نمى‏گيرد؛ پس منظور از «تجاهر به گناه نزد همگان»، آن است كه ابايى از انجام گناه نزد همگان نداشته باشد، اگر چه گناه او را همه نبينند.

3. تجاهر به گناه فقط به مرزهاى بى باكى شخص در ارتكاب گناه محدود مى‏شود. گاه بى باكى شخصى در ارتكاب گناه، همگان را در برمى‏گيرد و گاه به گروه خاصى محدود است؛ بنابراين اگر فردى در حضور دوستان صميمى‏خود مرتكب گناه مى‏شود، ولى حاضر نيست آن را نزد ديگران انجام دهد، فقط نزد دوستانش متجاهر است و چون نزد ديگران متجاهر به گناه نيست، نمى‏توان از او غيبت كرد.

اگر شخصى در شهرى متجاهر به گناهى باشد، ولى در شهرى ديگر چنين نباشد، غيبت از او در شهرى كه تجاهر نمى‏كند، جايز نيست. به عبارت ديگر، تجاهر به گناه قابل مرزبندى است.

4. متجاهر به گناه كسى است كه از نظر شرعى براى رفتارش توجيه درستى نداشته باشد؛ به اين معنا كه گناه بودن آن عمل نزد او و همگان مسلم باشد و با اين حال آن را آشكارا انجام دهد؛ اما در صورتى كه حقيقت رفتارى از نظر شخص غيبت كننده گناه باشد، ولى انجام دهنده عمل (كسى كه از او غيبت مى‏شود) براى آن توجيه شرعى درستى داشته باشد، آن فرد متجاهر به فسق شمرده نمى‏شود و غيبت از او نيز جايز نيست؛ چه رسد به اين كه غيبت كننده، وجود توجيه صحيحى براى آن عمل را محتمل بداند.

5. تجاهر به گناه سبب جواز غيبت از همان گناه است؛ بنابراين اگر كسى متجاهر به گناهى است، در غياب او، فقط مى‏توان همان گناه را باز گفت، متجاهر بودن شخص به گناه خاص، مجوزى براى بيان تمام عيوب و نقايص او نيست.

پيامبرگرامى(ص) فرمود: لا غيبه لثلاثه: سلطان جائر و فاسق معلن و صاحب بدعه. [48]

غيبت درباره سه گروه اشكال ندارد: اول پادشاه ستمگر، دوم فاسقى كه آشكارا گناه مى‏كند و سوم بدعت گذار.

لا غيبه لفاسق. [49]

غيبت درباره فاسق، غيبت شمرده نمى‏شود.

اربعه ليس غيبتهم غيبه الفاسق المعلن بفسقه. [50]

غيبت چهار دسته حرام نيست، اول گناه كارى كه گناهش را آشكارا انجام دهد.

اميرمؤمنان على (ع) نيز فرمود: الفاسق لا غيبه له. [51]

غيبت درباره كسى كه فاسق است، اشكال ندارد.

در زمينه بعد اخلاقى تجاهر به گناه، دو نكته قابل ذكر است:

نكته نخست: غيبت كردن از زن و مرد با ايمان حرام است و درباره غير مؤمن اشكال ندارد؛ چرا كه مؤمن نزد خداوند محترم است و حريم او نزد بندگان خدا نيز بايد پاس داشته شد؛ پس اگر عيوب و نقايصش را آشكار كنند، حرمتش را پايمال كرده اند كه اين عمل حرام بوده، خدا را به خشم مى‏آورد؛ ولى اگر خود مؤمن حرمت خويش را پاس نداشت و بى باكانه گناه كرد، حرمتش را به دست خويش پايمال كرده و حريم خويش را شكسته است. حضرت صادق (ع) مى‏فرمايد: اذا جاهر الفاسق بفسقه فلا حرمه له و لا غيبه. [52]

اگر انسان گناهش را آشكارا انجام دهد درباره آن بى باك باشد، احترام ندارد و غيبتش بدون اشكال است.

حضرت باقر (ع) هم مى‏فرمايد: ثلاثه ليس لهم حرمه: صاحب هوى مبتدع و الامام الجائر و الفاسق المعلن بالفسق. [53]

سه دسته احترام ندارند: كسى كه در پيروى خواهش هاى نفسانى خود در دين خدا بدعت گذارد، و حاكم ستمگر، و فاسق متجاهر به فسق.

نكته دوم: در فرهنگ مكتب هاى الاهى پرده دارى و پرده پوشى مسأله مهمى‏است و براى جامعه بشرى، محورى اساسى به شمار مى‏رود؛ در حالى كه غيبت، پرده درى است، و باپرده دارى متناقض و بر آن به شدت ناسازگار است و كسى كه آشكارا پرده درى مى‏كند و بى باكانه خود را به گناه مى‏آلايد، ديگر باز گفتن گناه او، پرده درى از او نيست.

رسول خدا (ص) مى‏فرمايد: من القى جلباب الحياء فلا غيبه له. [54]

كسى كه پرده حيا را به دور افكنده است، غيبت درباره اش معنا ندارد.

پرده دارى براى كسى كه از گناه كردن باكى ندارد، بى مفهوم است؛ چه رسد به كسى كه از عمل ناشايست خود خشنود مى‏شود و به آن افتخار هم مى‏كند. چه ناپسند است كه انسان، با غرور و افتخار گناهش را وصف كند.

ب: ستمگر: مورد دوم از موارد جواز غيبت آن جا است كه در غياب ستمگر، ستم او را بازگويند كه اين عمل غيبت نبوده و حرام نيست.

خداوند متعالى مى‏فرمايد:

لايحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم و كان الله سميعا عليما. [55]

خداوند دوست ندارد كسى با سخنان خود، بدى هاى ديگران را اظهار كند، مگر آن كس كه مورد ستم واقع شده باشد. خداوند شنوا و دانا است.

شايان ذكر است كه در اين مورد، ميان ظالم متجاهر به ظلم با غير متجاهر فرقى نيست؛ يعنى چه از بازگو شدن ظلمش باك داشته باشد و چه نداشته باشد، اين عمل غيبت به شمار نمى‏آيد و لزومى‏ندارد كه شنونده از مطلبى كه پشت سر ظالم مطرح مى‏شود، آگاهى قبلى داشته باشد؛ به اين معنا كه اگر چيزى هم در اين باره نداند، باز هم به جواز اين غيبت خللى وارد نمى‏شود.

براى جواز غيبت از ستمگر شرايطى وجود دارد كه عبارتند از:

1. نيت و قصد مظلوم از غيبت كردن درباره ظالم، دفع يا رفع ظلم او باشد؛ پس اگر مظلوم فقط قصد تنقيص يا تحقير ظالم را داشته باشد و بخواهد آبروى او را بريزد، غيبتش جايز نخواهد بود؛ البته اين شرط درونى است و به قصد و نيت غيبت كننده برمى‏گردد.

2. شرط دوم درباره گفتار مظلوم است. مظلوم فقط اجازه دارد درباره ستمى‏كه در حق او شده است سخن بگويد و اگر در غياب ظالم، عيب هاى ديگر او را كه با ظلمش ارتباطى ندارد، بيان كند، گفتار او غيبت به شمار رفته، حرام است.

3. شرط سوم درباره شنونده غيبت است. مظلوم فقط حق دارد نزد كسى از ستمگر غيبت كند كه هم توان كمك كردن به او و هم اميد به يارى و حمايت او داشته باشد. چه بسيار كسانى كه توان كمك و يارى به ستمديده را دارند، ولى در اين باره اقدامى‏نمى‏كنند و حتى نمى‏توان به كمك آن‏ها اميد داشت كه در اين صورت، غيبت كردن از ظالم نزد ايشان جايز نخواهد بود.

نكته ديگر درباره اين نوع غيبت آن است كه اگر ظالمى‏به كسى ظلم كرده باشد، آيا جايز است شخص ثالثي، ظلم او را نقل كند؟ در پاسخ بايد گفت: خير، فقط خود مظلوم مى‏تواند با بيان ستمى‏كه در حق او شده است، از خودش دفاع كند.

نكته ديگر اين كه آيا بيان ظلم به دادگاه اختصاص دارد و ففط در محضر قاضى بايد عنوان شود؟ در پاسخ به اين پرسش نيز بايد گفت: خير، هرگاه جان، مال و آبروى انسان تهديد شود و خودش به تنهايى نتواند از خويش دفاع كند و به كمك نياز داشته باشد، جايز است از طريق بيان ستم به ديگران، از خود دفاع كند.

خداوند متعالى در قرآن كريم مى‏فرمايد:

و الذين اذا اصابهم البغى هم ينتصرون أ و لمن انتصر بعد ظلمه فاولئك ما عليهم من سبيل. [56]

و كسانى كه هرگاه ستمى‏به آن‏ها رسد، يارى مى‏طلبند و كسى كه پس از مظلوم شدن يارى طلبد، ايرادى برايشان نيست.

ج: بدعت گذار: مورد سوم از موارد جواز غيبت آن است كه بدعت شخص بدعت گذار را در غيابش، بازگويند تا مردم از راه نادرست او مصون بمانند. بدعت گذار كسى است كه با نام دين، چيزى را كه از دين نيست پايه مى‏گذارد و مردم را با اين كار منحرف مى‏كند. بدعت گاه در اصلى از اصول اعتقادى گذاشته مى‏شود و گاه در فرعى از احكام دين.

صاحبان فرقه هاى گوناگون مذهبى كه عقايدى انحرافى دارند، از جمله بدعت گذاران به شمار مى‏روند و غيبت از ايشان جايز است؛ البته توجه به اين نكته لازم است كه چون غيبت از بدعت گذار براى جلوگيرى از ايجاد انحراف به وسيله او است، اگر شخصى داراى عقايد انحرافى باشد، ولى قصد اشاعه و آموزش آن‏ها را نداشته باشد، و ترسى از منحرف كردن او در ميان نباشد، غيبت از او جايز نخواهد بود.

سه كس را شنيدم كه غيبت روا است و زين درگذشتى چهارم خطا است

يكى پادشاهى ملامت پسند كزو بر دل خلق بينى گزند

حلال است از او نقل كردن خير مگر خلق باشند از او برحذر

دوم پرده بر بى حيايى مكن كه خود مى‏درد پرده بر خويشتن

ز حوضش مدار اى برادر نگاه كه او مى‏درافتد به گردن به چاه

سوم كژ ترازوى ناراست خوى ز فعل بدش هر چه دانى بگوى

[57]

موارد مشتبه با موارد جواز غيبت

گاه انسان به اشتباه، غيبت كردن خود را از موارد جواز غيبت مى‏پندارد، در حالى كه اين گونه نبوده، رفتار او حرام است كه از آن جمله مى‏توان به موارد ذيل اشاره كرد:

1. رضايت كسى كه درباره او غيبت مى‏شود: رضايت يا عدم رضايت انسان از اين كه عيوب او گفته شود، هيچ نقشى در اصل غيبت نداشته، حرمت و گناه غيبت را برطرف نمى‏كند. راضى بودن كسى كه از او غيبت مى‏شود، موجب جواز غيبت نمى‏شود.

بايد توجه داشت كه رضايت انسان در بازگو شدن عيوبش، با تجاهر به گناه متفاوت است؛ زيرا ممكن است آن شخص با غيبت كننده رابطه شخصى يا حتى عاطفى داشته باشد؛ ولى حاضر نباشد آن عمل را پيش هر كسى انجام دهد كه در اين صورت در انجام گناه بى باك نيست؛ پس تعريف متجاهر به فسق، شامل او نمى‏شود و غيبت از اوحرام است.

2. آگاهى قبلى شنونده غيبت از عيب كسى كه از او غيبت شده: اگر غيبت كننده، عيب و نقص فردى را نزد كسى كه از آن آگاه است بيان كند، اين رفتار، غيبت به شمار رفته، حرام است. آگاهى شنونده غيبت از عيب كسى كه از او غيبت مى‏شود، موجب جواز غيبت او نيست؛ زيرا مقصود از دانستن و آشكار بودنى كه حرمت غيبت را برطرف مى‏كند، دانستن شخصى نيست؛ بلكه منظور، معروف بودن و اشتهار عرفى است؛ به اين معنا كه اگر كسى عيب و نقصى داشته و اين عيب نزد همگان معروف باشد، آن گاه بيان عيب او غيبت به شمار نمى‏رود؛ زيرا عيب او شهرت عرفى دارد؛ البته منظور از شهرت عرفى اين نيست كه همه مردم بدون استثناء از عيب او آگاه باشند؛ بنابراين، غيبت فقط در مورد نقصى كه معروف است اشكال ندارد؛ به شرط اين كه شنونده، آن نقص را بداند؛ ولى اگر نداند، اين هم حرام خواهد بود.

امورى كه به موارد جواز غيبت ملحق مى‏شوند

موارد ديگرى هم وجود دارند كه غيبت در آن‏ها جايز است. اين موارد از موارد استثنا شده غيبت در روايات نيستند و جواز آن‏ها از برخى ضوابط كلى فقهى به دست مى‏آيد:

1. نصيحت مستشير: [58] در مواردى كه بازنگفتن عيب و نقص كسى مايه گرفتارى و دردسر مؤمن ديگرى شود و مفسده بزرگى به بار آورد، بحث تزاحم اهم و مهم پيش مى‏آيد به اين معنا كه انسان ميان امرى مهم و امرى مهم تر قرار مى‏گيرد كه به حكم عقل، بايد مهم تر را مقدم بدارد.

در چنين حالي، گاه مصلحت گفتن عيب، از مفسده نگفتن آن بيش‏تر است كه در اين صورت، غيبت جايز مى‏شود؛ همانند بيان عيب‏هاى كسى كه به خواستگارى دختر مؤمنى رفته است. در اين جا اگر از فردى كه به طور كامل از وضعيت خواستگار آگاه است، تحقيق، و از او درخواست مشورت كند، غيبت از خواستگار جايز مى‏شود؛ زيرا در اين جا مسأله نصيحت كسى كه خواهان مشورت است، پيش مى‏آيد.

نصيحت به معناى خيرخواهى است و فرد غيبت كننده هم در واقع خير شخص مستشير را مى‏خواهد؛ يعنى اگر خواستگار، انسان منحرف و منحطى باشد يا عيب هاى جسمى‏و روحى داشته باشد، نبايد به سبب اعتقاد به اين كه بيان عيوب افراد، غيبت به شمار مى‏آيد، دختر مؤمنى را دچار مفسده اى بزرگ كند؛ البته در اين مورد، جواز غيبت فقط به طلب مشورت نيست؛ يعنى اين گونه نيست كه فقط وقتى از او بپرسند و مشورت بخواهند، گفتن جايز باشد؛ بلكه بدون درخواست مشورت هم مى‏تواند خود عيوب را بگويد؛ زيرا وقتى انسان مى‏بيند برادر يا خواهر مؤمنى دچار گرفتارى بزرگى مى‏شود و او بر دفع اين گرفتارى توانا است، و يگانه راه هم غيبت كردن است، با وجود حكم عقل در مسأله «تزاحم اهم و مهم» بايد به اهميت گفتن در مقايسه با نگفتن دقت كند به اين معنا كه اگر راه جلوگيرى از اين مفسده به بيان عيب ونقص شخص منحصر باشد مى‏تواند از آن راه استفاده كند.

درباره مسائل ديگر فقهى هم عناوين ثانويه وجود دارد؛ همانند مسأله خوردن آشاميدنى‏ها و خوردنى هاى حرام كه اگر كسى چيزى براى خوردن نداشته باشد و احتمال اين باشد كه از گرسنگى بميرد، جايز است به مقدار ضرورت از خوردنى هاى حرام استفاده كند.

درباره تشخيص اهميت گفتن عيوب بر نگفتن آن ها، به صورت معمول، تشخيص شارع ملاك است و بايد در اين زمينه به فقيهان رجوع شود؛ اما مهم تر از هر چيز اين است كه انسان خودش را از نظر درونى بسنجد و ببيند منشأ درونى غيبتش چيست. آيا به واقع براى دين دل مى‏سوزاند و يا از خواهش هاى نفسانى خويش پيروى مى‏كند و چون موقعيتى به دست آورده، عيب و نقص هاى ديگرى را كه مدت‏ها در دل نگه داشته است، باز مى‏گويد. در اين صورت، او عقده دل خويش را باز كرده است و نيتش كسب رضاى خدا نيست؛ پس اگر در مواردى، غيبت جايز هم باشد، باز انسان بايد به درون خود مراجعه و خود را مقيد كند تا اسير هواهاى نفسانى نشود و اعمال، گفتار و اهدافش فقط در جهت كسب رضاى الاهى باشد.

2. رفع و دفع منكر: اگر فقط با غيبت بتوان گناه يا منكر مهمى‏را دفع كرد، بايد اين كار را انجام داد، براى نمونه كسانى كه در دين بدعت مى‏گذارند، اگر يگانه راه جلوگيرى از عمل ايشان كه باعث منحرف شدن افراد از مسير درست دين مى‏شود، بيان نقايص و عيوب مربوط به رفتار ناشايست آن‏ها باشد، بايد گفته شود.

3. گواهى دادن نزد قاضى: اگر شخص براى دفع مفسده يا منكرى، نقايص ديگرى را نزد قاضى گواهى كند، كار حرامى‏انجام نداده است، و اگر قاضى هم شهادت بطلبد، هيچ اشكال شرعى بر طلب او وجود نخواهد داشت البته روشن است كه مقصود از نقايص، آن دسته از نقيصه هايى است كه به آن منكر مربوط بوده، در دفع آن مؤثر باشد.

4. آگاهى دادن: اگر انسان در غياب كسى در نفى كمال او سخنى بر زبان آورد، ولى قصد تنقيص او را نداشته باشد، اين عمل او غيبت شمرده نمى‏شود؛ همانند نفى مهارت يك پزشك يا ضعيف بودن قدرت علمى‏يك مجتهد كه در اين حالت‏ها غيبت جايز است.

پاورقى:

[1]. حجرات (49): 12.

[2]. مولوى: مثنوى معنوى، دفتر سوم، قصه خورندگان پيل بچه.

[3]. محدث نورى: مستدرك الوسائل، ج 9، ص 113، ح 10389.

[4]. حر عاملي: وسائل الشيعه، ج 12، ص 280، ح 16308.

[5]. نور (24): 19.

[6]. حر عاملى: وسائل الشيعه، ج 12، ص 283، ح 16316.

[7]. محدث نورى: مستدرك الوسائل، ج 9، ص 125، ح 10431.

[8]. آمدى: غررالحكم، ص 221، ح 4424.

[9]. محدث نورى: مستدرك الوسائل، ج 9، ص 121، ح 10419.

[10]. آمدى: غررالحكم، ص 221، ح 4427.

[11]. همان، ح 4428.

[12]. محدث نورى: مستدرك الوسائل، ج 9، ص 119، ح 10412.

[13]. آمدى: غررالحكم، ص 221، ح 4433.

[14]. شيخ انصارى: مكاسب محرمه، باب غيبت.

[15]. محدث نورى: مستدرك الوسائل، ج‏9، ص 117 و 118، ح 10407.

[16]. سعدى: بوستان.

[17]. حر عاملي: وسائل الشيعه، ج 12، ص 282، ح 16313.

[18]. محدث نورى: مستدرك الوسائل، ج 15، ص 268.

[19]. همان، ج‏12، ص 210، ح 13908.

[20]. كلينى: كافي، ج 5، ص 63، ح‏3.

[21]. همان، ج 2، ص 358، ح 6.

[22]. حر عاملى: وسائل الشيعه، ج 12، ص 282، ح 16312.

[23]. محدث نورى: مستدرك الوسائل، ج 9، ص 133، ح 10463.

[24]. همان، ص 121، ح 10420.

[25]. همان.

[26]. همان، ص 133، ح 10462.

[27]. ابن ابى جمهور: عوالى اللآلى، ج 2، ص 224، ح 36.

[28]. كلينى: كافى، ج 2، ص 358، ح 7.

[29]. حر عاملي: وسائل الشيعه، ج 12، ص 294، ح 16340.

[30]. مجارى «بول و غائط».

[31]. حر عاملى: وسائل الشيعه، ج 12، ص 296، ح 16345.

[32]. كليني: كافى، ج 2، ص 357، ح 2.

[33]. علامه مجلسى: بحارالانوار، ج 72، ص 226.

[34]. حر عاملى: وسائل الشيعه، ج 12، ص 291، ح 16332.

[35]. همان، ح 16333.

[36]. همان، ص 292، ح 16336.

[37]. همان، ص 282، ح 16312.

[38]. محدث نورى: مستدرك الوسائل، ج 9، ص 133، ح 10462.

[39]. حر عاملى: وسائل الشيعه، ج 10، ص 34، ح 12760.

[40]. همان، ج 12، ص 280، ح 16308.

[41]. همان، ص 284، ح 16317.

[42]. محدث نورى: مستدرك الوسائل، ج 7، ص 322، ح 8293.

[43]. كلينى: كافى، ج 2، ص 357، ح 4.

[44]. محدث نورى: مستدرك الوسائل، ج 12، ص 103، ح 13637.

[45]. همان، ج 9، ص 45، ح 10160.

[46]. حر عاملى: وسائل الشيعه، ج 12، ص 208، ح 16103.

[47]. همان، ص 212، ح 16114.

[48]. محدث نورى: مستدرك الوسائل، ج 9، ص 128، ح 10448.

[49]. همان، ص 129، ح 10453.

[50]. همان، ص 128، ح 10449.

[51]. آمدى: غررالحكم، ص 463، ح 10612.

[52]. حر عاملى: وسائل الشيعه، ج 12، ص 289، ح 16327.

[53]. همان، ح 16328.

[54]. محدث نورى، مستدرك الوسائل. ج 8، ص 461، ح 10012.

[55]. نساء (4): 148.

[56]. شورى (42): 39 و 41.

[57]. سعدى: بوستان.

[58]. مستشير به كسى گفته مى‏شود كه خواهان مشورت باشد.

منبع اصلی: اخلاق الاهى (أفات زبان ) ج4 ص 35

منبعی که من ازش برداشتم

متن سخنرانی استاد شهید مطهری در شب شهادت امام کاظم علیه‌السلام

متن سخنرانی استاد شهید مطهری در شب شهادت امام کاظم علیه‌السلام
یوسف صدیق سلاله نبوی در زندان هارون

گروه فرهنگی- متن زیر مربوط به سخنرانی استاد شهید مرتضی مطهری در شب 25 رجب به مناسبت شهادت امام موسی كاظم عليه‌السلام است:

بنابر مشهور، امشب شب وفات امام هفتم حضرت موسی الكاظم سلام الله‏ عليه است. ولادت موسی بن جعفر (ع) در سال 128 در اواخر عهد اموی، و وفات آن حضرت در سال 183 در زندان هارون الرشيد خليفه عباسی واقع شد.

مدت عمر آن حضرت 55 سال بود، سالهای آخر عمرش در زندان سپری‏ شد و آن حضرت در زندان در اثر سم درگذشت.

شاعر عرب می‏گويد:

قالوا حبست فقلت ليس بضائر
حبسی و أی مهند لا يغمد
أو ما رأيت الليث يألف غيلة
كبرا و أو باش السباع تردد

مولوی در دفتر اول مثنوی در داستان آمدن دوست قديمی و رفيق ايام كودكی‏ يوسف به ديدار يوسف، پس از آن همه ابتلاها، به چاه افتادنها، بردگيها و بالاخره سالها حبس و زندان كه برای يوسف پيش آمد، می‏گويد:

آمد از آفاق ياری مهربان
يوسف صديق را شد ميهمان
كاشنا بودند وقت كودكی
برو ساده آشنايی متكی
ياد دادش جور اخوان و حسد
گفت آن زنجير بود و ما اسد
عار نبود شير را از سلسله
ما نداريم از رضای حق گله
شير را بر گردن ار زنجير بود
بر همه زنجير سازان مير بود
گفت چون بودی تو در زندان و چاه؟
گفت همچون در محاق و كاست ماه
در محاق ارماه نو گردد دوتا
نی در آخر بدر گردد در سما؟
گندمی را زير خاك انداختند
پس زخاكش خوشه‏ها برخاستند
بار ديگر كوفتندش زآسيا
قيمتش افزود و نان شد جانفزا
باز نان را زير دندان كوفتند
گشت عقل و جان و فهم و سودمند

از اين نظر كه سالها از عمر امام موسی بن جعفر عليهما السلام در زندان‏ يك ستمگر گذشت حال آن حضرت شبيه است به حال يوسف صديق. يوسف همان‏ طوری كه در قرآن كريم آمده است پس از آنكه تحت فشار تمناهای زنان‏
متشخص مصر واقع شد، برای آنكه گوهر ايمانش محفوظ و جامه تقوايش‏ پاكيزه و از تعرض مصون بماند از خدا آرزوی زندان كرد:

«قال رب السجن أحب‏إلی مما يدعوننی‏إليه وإلا تصرف عنی كيدهن‏ أصب‏إليهن و أكن من الجاهلين 0 فاستجاب له ربه فصرف عنه كيدهن‏إنه هو السميع العليم 0 ثم بدا لهم من بعد ما رأوا الايات ليسجننه حتی حين» (يوسف، 33 -. 35)

پروردگارا ! برای من زندان از برآوردن تقاضای اين زنان گواراتر است، اگر تو به لطف خود دام حيله اينها را از سر راه من بر نداری به سوی آنها كشيده خواهم شد و از جاهلان خواهم بود. خداوند دعای او را مستجاب كرد دام مكر آنها را از سر راه يوسف برداشت، او شنوا و داناست. بعدها برای آنها (كسانی كه يوسف در اختيار آنها بود) اين فكر پيدا شد كه‏ مدتی يوسف را به زندان افكنند.

حسد برادران يوسف، يوسف را به چاه انداخت، تقاضاها و تمناهای غير قابل پذيرش زنان مصر او را روانه زندان كرد و سالهايی در زندان بسر برد.

(« فلبث فی السجن بضع سنين ») (يوسف،. 42)، در همان زندان به مقام نبوت‏ رسيد، از زندان خالص‏تر و كامل‏تر و پخته‏تر خارج شد.

در ميان پيغمبران، يوسف است كه به جرم محبوبيت نزد پدر، به چاه‏ انداخته شد و به جرم پاكی و تقوا و حق شناسی روانه زندان شد، و در ميان‏ ائمه موسی بن جعفر (ع) بود كه به جرم علاقه و توجه مردم و اعتقاد اينكه‏ او از هارون شايسته‏تر است سالها زندانی شد، با اين تفاوت كه يوسف را از زندان آزاد كردند، اما دستگاه هارونی عاقبت الامر موسی بن جعفر (ع) را در زندان مسموما شهيد كرد. " « أم يحسدون الناس علی ما آتيهم الله‏ من فضله »" (نساء،. 54) بلی، وقتی كه فضل خدا را می‏بينند كه شامل حال گروهی‏ از افراد شده حسد می‏برند و در صدد آزار بر می‏آيند. دو بيت عربی كه در آغاز سخن خواندم معنی‏اش اين است: مرا ملامت كردند كه تو زندانی شدی. گفتم اينكه عيب نيست، كدام‏ شمشير كاری هست كه آن را در غلاف قرار ندهند؟

مگر نمی‏بينی شير را كه به بيشه خود خو می‏گيرد و از آن خارج نمی‏گردد و اما درندگان پست و ضعيف، آزاد و دائما در تردد و حركت به اين طرف و آن طرف‏اند؟

دنباله آن دو بيت اين است:

و الشمس لولا أنها محجوبة
عن ناظر يك لما أضاء الفرقد

اگر خورشيد جهانتاب غروب نكند و مدتی چهره پنهان ننمايد، فلان ستاره‏ ضعيف آشكار نمی‏شود و نمودی نمی‏كند بگذار به خاطر نمود اين ضعيفها هم‏ كه شده خورشيد جهانتاب چهره پنهان كند.

و النار فی أحجارها مخبوءه
لا تصطلی‏إن لم تثرها اعزند

آتش در داخل سنگ پنهان است، و آنگاه می‏جهد و ظاهر می‏گردد و قابل‏ استفاده می‏شود كه سنگ و آهن باهم تصادم كنند و اصطكاك سختی رخ دهد.

و الحبس ما لم تغشه لدنية
شنعاء نعم المنزل المستورد

زندان مادامی كه به علت كار بد و جنايت نباشد، به واسطه عمل پست و زشتی نباشد، جايگاه و مكان خوبی است برای مردان.

يك وقت كسی دزدی كرده، خيانت كرده، قتل كرده، شرارت كرده، و عدالت او را به زندان انداخته، البته اين ننگ است، عار است، مايه‏ سرافكندگی است، بلكه خود آن كارها ولو منجر به زندان نشود موجب ننگ و عار و سرافكندگی است. و اما يك وقت شخصی به جرم شخصيت و عظمت و به‏ واسطه حقگويی و حق خواهی و ايستادگی در مقابل ظلم و استبداد به زندان‏ می‏رود، اين مايه افتخار و مباهات است.

بيت يجدد للكريم كرامة
و يزار فيه و لا يزور و يحفد

زندان آن جايگاهی است كه آنچنان را آنچنان‏تر می‏كند. آنها كه به موجب‏ شرافت ذاتی و بزرگواری و حقگويی زندانی می‏شوند، در آنجا صاف‏تر و خالص‏تر و مصمم‏تر می‏گردند و شرفی بر شرفهايشان افزوده می‏گردد. آنجاست‏ كه ديگران خود را نيازمند می‏بينند كه به زيارت او بروند و افتخار می‏كنند اما او از رفتن به زيارت آنها بی‏نياز است.

باز همين شاعر می‏گويد:

فقلت لها و الدمع شتی طريقة
و نار الهوی فی القلب يذكو وقودها
فلا تجزعی‏إما رأيت قيوده
فان خلاخيل الرجال قيودها

يعنی در حالی كه اشك جاری بود و آتش عشق در دلم زبانه می‏كشيد، به او گفتم كه اگر پاهای او را در كند و زنجير بسته می‏بينی بيتابی نكن و ناراحت مباش، خلخال و پای برنجن و زينت مردان همين چيزهاست.

آثار زندانهای به جرم آزادگی

اينجا دو مطلب است: يكی اينكه سختيها و شكنجه‏ها و گرفتاريهايی كه‏ برای يك نفر در اثر حقگويی و حقخواهی و در اثر شخصيت انسانی و ملكوتی پيش می‏آيد ننگ و عار نيست، افتخار است.

راجع به اين مطلب كافی است كه نظری به تاريخ بيفكنيم. تاريخ جهان پر است از كشته شدنهای شرافتمندانه و زندانی شدنها و زجر و شكنجه ديدنها در اين راه. اين طور گرفتاريها نه تنها مايه فخر خود آن بزرگان است بلكه‏
سند افتخار بشريت است.

مطلب ديگر اين است كه اين گونه سختيها و فشارها وسيله‏ای است برای‏ تكميل و تهذيب بيشتر نفس و خالص شدن گوهر وجود انسان، همان طوری كه‏ در مقابل، يكی از چيزهايی كه روحيه را ضعيف و ناتوان و اخلاق را فاسد می‏نمايد تنعم و ناز پروردگی است. در ميان عوامل فساد اخلاق و تضعيف‏ روحيه، در ميان عواملی كه منجر به بدبختی و ناتوانی در زندگی می‏گردد، هيچ چيز به اندازه تنعم و ناز پروردگی مؤثر نيست.

ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شيوه رندان بلاكش باشد

سختيها و شدايد و مشكلات، روح را ورزش می‏دهد، نيرومند می‏سازد، فلز وجود انسان را خالص و محكم می‏كند. رشد و نمو و بارور شدن وجود آدمی جز در صحنه گرفتاريها و مقابله با شدايد و مواجهه با مشكلات حاصل نمی‏شود، زيرا تا تعين درهم نريزد و خرد نشود، تكامل حاصل نمی‏شود. به قول مولوی‏ گندم زير خاك می‏رود، در زندان خاك گرفتار می‏شود، در همان زندان است‏ كه شكافته می‏شود و تعين خود را از دست می‏دهد و قدم به مرحله كامل‏تر می‏گذارد، اول ريشه‏های نازكی بيرون می‏دهد، طولی نمی‏كشد كه به صورت بوته‏ گندم، به صورت ساقه و خوشه و دانه‏های زيادتری ظاهر می‏شود. آن زير خاك‏ قرار گرفتن مقدمه تكامل اوست. باز همين گندم در زير سنگ آسيا نرم و آرد می‏شود و بعد نان‏ می‏گردد و نان بار ديگر در زير دندان آسيا می‏شود و جذب بدن می‏گردد تا بالاخره به عالی‏ترين مراحل كمال ممكن خود می‏رسد و به صورت عقل و فهم تجلی‏ می‏كند.

قانون تضاد و تصادم

قانونی هست در طبيعت به نام قانون تضاد. حكما می‏گويند: "لولا التضاد ما صح دوام الفيض عن المبدأ الجواد" (اگر تضاد و تصادمهای‏ حاصل از تضاد نبود، فيض وجود از ناحيه ذات اقدس فياض علی الاطلاق‏ امكان دوام نداشت). زيرا درست است كه نوعی استعداد تكامل در هر موجود هست، اما اين جهت هم در كار است كه هر موجودی در هر مرحله از مراحل مجهز است به وسايلی كه برای آن مرحله او لازم و مفيد است، مثل‏ قشری كه دور هسته يك ميوه را گرفته، يا پوست تخم مرغ كه حافظ سفيده و زرده تخم مرغ است. اين پوسته‏ها لازم و مفيدند، اما برای هسته‏ای كه‏ بخواهد هسته بماند و برای تخم مرغی كه بخواهد حالت تخم مرغی خود را حفظ كند اما دانه و هسته‏ای كه می‏خواهد راه تكامل را بپيمايد، می‏خواهد به‏ صورت بوته و درخت در آيد، يا آن تخم مرغی كه می‏خواهد تبديل به جوجه و سپس مرغ بشود، چاره‏ای نيست كه آن تعين و حصاری را كه بر او احاطه كرده‏ بشكند و خود را آزاد سازد. اين تعينها و حصارها و ديوارها در اثر تضادها و برخورد و تصادمهايی كه‏ در طبيعت بين عوامل مختلف رخ می‏دهد، می‏ريزد و به اين وسيله و از اين‏ راه، موانع از بين می‏رود و فيض حق دوام پيدا می‏كند.

شدايد و سختيهاست كه قهرمان می‏آفريند، نبوغ می‏بخشد، باعث تهييج‏ نيرو و بروز قدرت می‏گردد، شدايد و سختيهاست كه نوابغ عظيم و نهضتهای‏ بزرگ به دنيا تحويل داده است.

زينب كبری(س)

ما در تاريخ مذهبی و دينی خود مثال زياد داريم. يكی از زنان اسلام كه‏ مايه افتخار جهان است زينب كبری عليها السلام است. تاريخ نشان می‏دهد كه حوادث خونين و مصائب بی نظير كربلا زينب را به صورت پولاد آبديده در
آورد. زينبی كه از مدينه خارج شد با زينبی كه از شام به مدينه برگشت‏ يكی نبود. زينبی كه از شام برگشت رشد يافته‏تر و خالص‏تر بود. حتی آنچه‏ در خلال حوادث اسارت ظهور كرده با آنچه در خلال ايام كربلا در زمانی كه‏ هنوز برادر بزرگوارش زنده بود و مسؤوليت به عهده زينب گذاشته نشده بود، از زينب ظهور كرد، فرق دارد.
يكی از زنان فاضله مسلمان عرب در زمان ما به نام دكتر عايشه بنت‏ الشاطی كتابی درباره زينب نوشته به نام بطلة كربلا يعنی بانوی قهرمان‏ كربلا. اين كتاب چند بار به فارسی ترجمه و چاپ شده. اين بطولت و قهرمانی قسمت زيادش معلول همان حوادث و شدايد كربلاست. حوادث كربلا بود كه زبان زينب كبری را به آنچنان خطابه غرا و آتشينی در مجلس يزيد جاری كرد كه همه شنيده‏ايد.

ابوتمام می‏گويد:

لولا اشتعال النار فی ما جاورت
ما كان يعرف طيب عرف العود

اگر آتش در كنار چوب عود مشتعل نشود و داغی و سوزندگی آن عود را نگيرد، بوی خوش عود ظاهر نمی‏گردد. تا آتش نباشد، تا درد و سوزش‏ نباشد، هنر چوب عود ظاهر نمی‏گردد. سعدی در همين مضمون می‏گويد:
قول مطبوع از درون سوزناك آيد كه عود چون همی سوزد جهان از وی معطر می‏شود
رودكی می‏گويد:

اندر بلای سخت پديد آيد
فضل و بزرگواری و سالاری

موسی بن جعفر(ع)

موسی بن جعفر عليهما السلام به جرم حقگويی و به جرم ايمان و تقوا و علاقه‏ مردم زندانی شد. از كلمات آن حضرت است خطاب به بعضی از شيعيان:

"« أی فلان اتق الله، و قل الحق وإن كان فيه هلاكك، فان فيه نجاتك‏ و دع الباطل وإن كان فيه نجاتك، فان فيه هلاكك» " (تحف العقول، ص. 408).

خود را از غضب خدا حفظ كن و سخن حق را بی پروا بگو هر چند نابودی تو در آن باشد. اما بدان كه حق موجب نابودی نيست، نجات دهنده است. باطل را همواره رها كن هر چند نجات تو در آن باشد، و هرگز باطل نجات‏
بخش نيست، بالاخره سبب نابودی است.

شيخ مفيد درباره آن حضرت می‏گويد: او عابدترين و فقيه ترين و بخشنده‏ ترين و بزرگ منش ترين مردم زمان خود بود، زياد تضرع و ابتهال به درگاه‏ خداوند متعال داشت. اين جمله را زياد تكرار می‏كرد: «اللهم‏إنی‏ أسالك الراحة عند الموت، و العفو عند الحساب» (ارشاد، ص. 296) بسيار به‏ سراغ فقرا می‏رفت، شبها در ظرفی پول و آرد و خرما می‏ريخت و به وسايلی‏ به فقرای مدينه می‏رساند در حالی كه آنها نمی‏دانستند از ناحيه چه كسی است‏، هيچ كس مثل او حافظ قرآن نبود، با آواز خوشی قرآن می‏خواند، قرآن‏ خواندنش حزن و اندوه مطبوعی به دل می‏داد، شنوندگان از شنيدن قرآنش‏ می‏گريستند، مردم مدينه به او لقب "زين المجتهدين" داده بودند. هارون در سال 17 به قصد حج از بغداد خارج شد. ابتدا به مدينه رفت. در همانجا دستور جلب امام را صادر كرد. مردم مدينه زياد متأثر شدند و مدينه يك پارچه غلغله شد. هارون دستور داد شبانه امام را در يك محمل‏ سرپوشيده به بصره روانه كردند و به پسر عمش عيسی بن جعفر عباسی كه حاكم‏ بصره بود تحويل دادند و در آنجا آن حضرت را زندانی كردند و روز بعد برای‏ غلط اندازی و اشتباهكاری بر مردم، دستور داد محمل ديگری سرپوشيده به‏ طرف كوفه حركت دهند تا مردم گمان كنند آن حضرت را به كوفه برده‏اند، از طرفی اميدوار و مطمئن گردند كه چون به كوفه فرستاده می‏شود و آنجا مركز دوستان و شيعيان آن حضرت است، خطری متوجه آن حضرت نخواهد شد و از طرف ديگر اگر عده‏ای قصد داشته باشند مانع حركت موسی بن جعفر (ع) گردند و آن حضرت را از بين راه برگردانند، ذهنشان متوجه راه كوفه بشود.

يك سال در زندان بصره بود. هارون دستور داد به عيسی كه كار موسی بن‏ جعفر (ع) را در زندان تمام كن. او حاضر نشد در خون امام شركت كند، در جواب نوشت من در اين مدت يك سال از اين مرد جز عبادت چيزی‏ نديده‏ام، از عبادت خسته نمی شود. كسانی را مأمور كرده‏ام كه به‏ دعاهايش گوش كنند كه آيا به تو يا من نفرين می‏كند؟ به من اطلاع رسيد كه‏ اصلا متوجه اين چيزها نيست، جز طلب رحمت و مغفرت از خدا برای خودش‏ چيزی بر زبان نمی آورد. من حاضر به شركت در خون همچون كسی نيستم و حاضر هم نيستم بيش از اين او را در زندان نگه دارم. يا او را از من تحويل‏ بگير يا خودم او را رها خواهم كرد. هارون دستور داد امام را از بصره به‏ بغداد آوردند و در زندان فضل بن ربيع بردند. هارون از فضل بن ربيع‏ تقاضای ريختن خون امام را كرد. او هم قبول نكرد. امام را از زندان او خارج كرد و به فضل بن يحيی برمكی تحويل داد و در نزد او زندانی كرد. فضل‏ بن يحيی يكی از اطاقهای خانه خود را به آن حضرت اختصاص داد، ضمنا دستور داد مواظب اعمال آن حضرت باشند. به او خبر دادند اين مرد در همه‏ شبانه روز كارش نماز و دعا و تلاوت قرآن است، روزها غالبا روزه می‏گيرد و به چيزی جز عبادت توجه ندارد. فضل بن يحيی دستور داد مقام آن حضرت‏ را محترم بشمارند و موجب آسايش امام را فراهم كنند. جاسوسان هارون‏ قضيه را به هارون خبر دادند. هارون وقتی كه اين خبر را شنيد در بغداد نبود، در "رقه" بود. نامه‏ای اعتراض آميز به فضل نوشت و از او در خواست قتل امام را كرد. فضل حاضر نشد. هارون سخت متغير شد و مسرور خادم مخصوص خود را با دو نامه يكی برای سندی بن شاهك و يكی برای عباس بن محمد فرستاد و محرمانه دستور داد مسرور تحقيق‏ كند، اگر موسی بن جعفر (ع) در خانه فضل در رفاه است مقدمات يك‏ تازيانه زدن به فضل را فراهم كنند. همين كار شد و فضل بن يحيی تازيانه‏ خورد. مسرور جريان را به وسيله نامه از بغداد به رقه به اطلاع هارون‏ رساند. هارون دستور داد كه امام را از فضل بن يحيی تحويل بگيرند و به‏ سندی بن شاهك كه مردی غير مسلمان و فوق العاده قسی و ستمگر بود تحويل‏ بدهند. ضمنا يك روز در رقه در يك مجمع عمومی خطاب به مردم گفت كه‏ فضل بن يحيی امر مرا مخالفت كرد و من او را لعن می‏كنم، شما هم لعن كنيد. آن مردم بی اراده و شخصيت فقط به خاطر خوشايند هارون، فضل بن يحيی را لعن كردند. خبر اين قضيه كه به يحيی به خالد برمكی پدر فضل بن يحيی رسيد، سوار شد و به رقه رفت و از طرف پسرش معذرت خواست و هارون هم قبول‏ كرد، تا آخر داستان كه بالاخره حضرت در زندان سندی مسموم و شهيد شد.

آمدن مأمور به احوالپرسی امام(ع)

در زندان سندی بن شاهك يك روز هارون مأموری را فرستاد كه از احوال‏ حضرت كسب اطلاع كند. خود سندی هم به همراه مأمور وارد زندان شد. وقتی‏ كه مأمور وارد شد امام از او سؤال كرد: چه كاری داری؟ گفت: خليفه مرا فرستاد تا احوالی از تو بپرسم. فرمود: از طرف من به او بگو هر روز كه‏ از اين روزهای سخت بر من می‏گذرد يكی از روزهای خوشی تو هم سپری می‏شود تا آن روزی برسد كه من و تو در يك جا به هم برسيم آنجا كه اهل‏ باطل به زيانكاری خود واقف می‏شوند.

دوران بقا چو باد صحرا بگذشت
تلخی و خوشی و زشت و زيبا بگذشت
پنداشت ستمگر كه ستم بر ما كرد
بر گردن او بماند و بر ما بگذشت

باز در مدتی كه در زندان هارون بود يك روز فضل بن ربيع مأمور رساندن‏ پيغامی از طرف هارون به آن حضرت شد. فضل گفت: وقتی كه وارد شدم ديدم‏ نماز می‏خواند. هيبتش مانع شد كه بنشينم، ايستادم و به شمشير خودم تكيه‏ دادم. نمازش كه تمام شد به من اعتنا نكرد و بلافاصله نماز ديگری آغاز كرد. مرتب همين كار را می‏كرد و به من اعتنايی نمی كرد. آخر كار، وقتی‏ كه يكی از نمازها تمام شد، قبل از آنكه به نماز ديگر شروع كند من شروع‏ كردم به صحبت خود. خليفه به من دستور داده بود كه در حضور آن حضرت از او به عنوان خلافت و لقب اميرالمؤمنينی ياد نكنم. هارون به من گفته بود، به او اين طور بگو كه برادرت هارون سلام رسانده و می‏گويد خبرهايی از تو به ما رسيد كه موجب سوء تفاهمی شد. اكنون معلوم شد كه شما تقصيری‏ نداريد ولی من ميل دارم كه شما هميشه نزد من باشيد و به مدينه نرويد. حالا كه بناست پيش ما بمانيد خواهش می‏كنم از لحاظ برنامه غذايی هر نوع‏ غذايی كه خودتان می‏پسنديد دستور دهيد و فضل مأمور پذيرايی شماست. حضرت‏ جواب فضل را به دو كلمه داد: "«ليس لی مال فينفعنی، و ما خلقت‏ سؤولا»" (نظير آن در بحار، ج 48، ص 214 نقل شده است). از مال خودم چيزی در اينجا نيست كه از آن استفاده كنم‏ و خدا مرا اهل تقاضا و خواهش هم نيافريده كه از شما تقاضا و خواهشی‏ داشته باشم.

با اين دو كلمه مناعت و استغناء طبع بی نظير خود را رساند و ثابت كرد كه زندان نخواهد توانست او را زبون كند بعد از گفتن اين كلمه فورا از جا حركت كرد و گفت الله اكبر و سرگرم عبادت خود شد. «اللهم صل‏ علی موسی بن جعفر وصی اعبرار، وإمام اعخيار، و عيبة اعنوار، و وارث‏ السكينة و الوقار و الحكم و اعثار الذی يحيی الليل بالسهر بمواصلة الاستغفار».

برگرفته از کتاب 20 گفتار
شهید استاد مرتضی مطهری

منبع

۴علامت حتمی برای ظهور

۴علامت حتمی برای ظهور:

۱-خروج سفیانی

۲-دجال

۳-سید خراسانی

۴-ندای آسمانی

در علائم حتمی هم امکان بدا هست تا چه رسد به علائم غیر حتمی

اما در اصل ظهور بدا نیست چون طبق حدیث ازمیعاد و وعده ها است 

علائم غیر حتمی مثل خرابی بغداد بعد از آبادی ان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ک

چرا اعتكاف؟

چرا اعتكاف؟

آيت الله جوادي آملي

كلام حلاوت بخش و گواراي عارف روشن ضمير و عالم رباني آيت الله جوادي آملي (مدظلّه) در معرفي حقيقت عبادت و تشريح نسيم ملكوتي ( اعتكاف )؛ تحفه اي گرانبها و رهنمائي گرانسنگ براي سالكان طريق معرفت است كه باهم آن راازنظر مي گذرانيم.

شهد شيرين عبوديت حق در عين توجه و اخلاص، نعمت استثنائي خداي مهربان در ماه شريف رجب به اهل ذكر و شكر است . آنان كه خدا را با چشم دل نظاره گر و جمال دل آراي او را در تمامي اجرام عالم و آدم جستجو مي كنند .

خلوت دلپذير سحر و نداي ملكوتي اعتكاف، «رجبيون » را به قرب پروردگار خويش رسانده و مشكلات فردي و اجتماعي را در سايه دعا و نيايش حل مي كند .
كلام حلاوت بخش و گواراي عارف روشن ضمير و عالم رباني آيت الله جوادي آملي (مدظلّه) در معرفي حقيقت عبادت و تشريح نسيم ملكوتي ( اعتكاف )؛ تحفه اي گرانبها و رهنمائي گرانسنگ براي سالكان طريق معرفت است كه باهم آن راازنظر مي گذرانيم.

¤ ¤ ¤

ماه پر بركت رجب كه ( ماه ولايت ) است، زمينه دخول در ماه پر بركت شعبان كه ( شهر رسالت ) است و اين دو ماه،زمينه ورود براي ( شهر الله ) كه ماه مبارك رمضان است، خواهد بود . اذكار و عبادت هاي ويژه اي در اين ماهها هست.

چرا اعتكاف بكنيم؟
مهم ترين راه براي عبادت، همان خلوت و پرهيز از كثرت است . هر چه انسان از كثرت فاصله داشته باشد، در عبادت، كامياب تر است كه ( اعتكاف ) از همين جهت محترم و معتبر است . مردان الهي دو گروه اند؛گروهي از آنها در عين حال كه در كثرتند، كثير را نمي بينند؛ و آن واحد خالق كثير را مي نگرند و كثير را جز آيات او نمي دانند و نمي بينند . ولي براي اوساط از مردان الهي و عبادي، بايد زمان و زميني فراهم بشود كه اينها از كثرت محفوظ بمانند .

ويژگي ممتاز پايان شب و سحر به منظور فاصله گرفتن از كثرت
براي عبادت گفتند : سحر از اين قبيل است؛ شب، مخصوصاً سحر كه بسياري از مردم خوابند و كثرتي مزاحم كسي نيست، آنجا براي راز گوئي با ذات اقدس له بسيار مناسب است . لذا فرمود : نّ ناش ئه اللّيل ه ي اشدّ وطئاً و اقوم ق يلاً (1). سحر خيزي، خودش يك نشئه خاص خود را دارد؛ اين براي پرهيز از كثرت است . برهان مساله هم اين است كه نّ لك ف ي النّهار سبحاً طويلاً (2). چون در روز با كثير و كثرت مانوس هستيد، توفيق توحيد و ياد آن واحد، بسيار ضعيف است؛ ولي در سحر، در پايان شب كه مزاحمي از درون و بيرون نيست، شما بهتر مي توانيد با خداي خود راز و نياز كنيد .

بنابراين براي گروهي گرچه ليل و نهار يكسان است؛ كسي كه قلبش بهار قرآن شد، جزء آن مراحلي است كه تفاوت نكند در او ليل و نهار، چون بهار است و در بهار چنين است؛ امّا كساني كه قلبشان يا پائيز است، يا زمستان، يا تابستان، آنها نيازمند به بهار خارج از گوهر هويت خود هستند؛ سحر اينچنين است .
جريان « اعتكاف » هم براي همين منظور پيش بيني و طراحي شده؛ و اصلش مربوط به اعتكاف رسول گرامي (ص) در ماه مبارك رمضان است . ماه مبارك رمضان، مخصوصاً دهه سوّم، جا براي اعتكاف است . چون زمينه اعتكاف كه روزه گرفتن است، در آنجا فراهم شده است؛ اين مطلب اوّل كه چرا اعتكاف بكنيم .

شرط روزه براي صحت اعتكاف، دليلي بر عظمت خاص اين عمل عبادي
مطلب دوّم آن است كه در اعتكاف، شرائطي بازگو شده است كه مهم ترينش روزه گرفتن است . همانطوري كه نماز بدون طهارت نيست، لاصلاه لاب طهور(3)؛ اعتكاف هم بدون روزه صحيح نيست؛ لااعت كاف لاب صوم(4). بدون وضو، نماز صحيح نيست؛ و بدون روزه، اعتكاف صحيح نيست . از اينجا همانطوري كه عظمت نماز نسبت به طهارت معلوم مي شود كه طهارت مقدّمه است براي يك ذ ي المقدّمه اي به نام نماز، و نماز مي شود عمود دين و اين شرط عمود است؛ از اينجا اهميت و عظمت و جلال و شكوه اعتكاف هم معلوم مي شود . روزه با اينكه وارد شده است : الصوم ل ي(5)، با اينكه قرآن كريم آنرا زمينه فلاح و تقوا دانست؛ با همه اين جلال و شكوهي كه دارد، شرط اعتكاف است ! از اينجا عظمت و جلال و شكوه اعتكاف معلوم مي شود؛ اين هم يك مطلب .

برخي از شباهت هاي انسان معتكف و انسان محرم
مطلب ديگر آن است كه اعتكاف از يك جهت شبيه حال ا حرام است . گرچه روزه دار از بعضي از امور ممنوع است، امّا در حال روزه ممنوع است؛ شب براي او حلال و رواست . لكن در حال اعتكاف همان كارهائي كه روز براي روزه دار ممنوع بود، برخي از آن كارها؛ همان كارهاي ممنوع در شب هم براي معتكف ممنوع است . نظير حال احرام كه ليل و نهاري ندارد . اگر روز براي محرم،صيد حيوانات صحرائي ممنوع است، در شب هم به شرح ايضاً؛ و با كارهاي ديگر . اگر لارفث و لافسوق و لاج دال ف ي الحج (6)؛ اين ليل و نهار ندارد، شب و روزش يكسان است .
بنابراين در اين مدت 3 روز كه شخص مهمان خداست به نام معتكف در خانه او؛ آن هم در مسجد جامع، در مسجدي كه نماز جمعه خوانده مي شود، يا در مسجدي كه جمعيّت قابل توجهي در ان عبادت مي كنند كه جامع بر او صادق باشد؛ در چنين مكاني وقتي كسي به اعتكاف نشست، ليل و نهار براي او يكسان است . در تمام اين حالت ها بايد از آن لذّت هاي شهواني و مانند آن پرهيز كند .

نيل مشتاقان ثواب به اعتكاف براي مستحب بودن آن
اعتكاف گرچه بقاءً واجب است، ولي حدوثاً مستحب است . گرچه در روز اوّل و دوّم واجب نيست، ولي روز سوّم واجب مي شود؛ بنابراين كساني رغبت به اعتكاف دارند كه شوقاً لي الثّواب باشد، نه خوفاً لي الع قاب ! كارهاي واجب را گاهي ممكن است براي ترس از دوزخ انسان انجام بدهد، ولي كارهاي اعتكاف و مانند آن كه ثواب دارد و مستحب، اينها را براي ترس از عذاب نيست؛ زيرا واجب نيست كه اگر ترك كردند، دوزخ بروند . مستحب است؛ چون مستحب است، براي شوق به ثواب است .

طلب نمودن خداي سبحان به عنوان ( آرامش ) و ( آرايش ) دل توسط معتكفان حقيقي
لكن معتكفان دو قسمند؛ اوساطي از اهل اعتكاف، درجات فضيلت و ثواب و بهشت را مي طلبند .گروهي از اهل اعتكاف محبوب را و دل آرام را مي طلبند . آنها كه گمشده اي دارند و سري به دل مي زنند، مي بينند دل، نا آرام است، يك؛ بسياري از امور را فراهم كرده و مع ذلك نيآرميد، دو؛ معلوم مي شود به محبوب خود نرسيد، سه .
اصولاً محبوب را مي گويند : » دل آرام » و » دل آرا » . چون آرايش و زيور و زينت دل به هم اوست، يك؛ و آرامش دل هم به اوست، دو . ما اگر خواستيم ببينيم به محبوب واقعي و مطلوب اصلي مان رسيديم؛ اگر چنانچه قلب ما آرام شد،آنهم آرامش صادق؛ معلوم مي شود به دل آرام رسيديم، يعني به محبوب رسيديم .

چگونگي به آرامش رسيدن دل با ياد خدا
و اين همان است كه گفته مي شود : الاب ذ كر الله تطمئ نّ القلوب(7)؛ اين قراردادي نيست، اين از سنخ مفاهمه نيست . همانطوري كه دستگاه گوارش غذا مي طلبد، وقتي به غذاي سالم رسيد، مي آرمد؛ و همانطوري كه دستگاه احساس عطش تشنه است و آب زلال و كوثر مي طلبد، وقتي به آب خنك رسيد، آرايش پيدا مي كند و آرامش مي يابد؛ هم اين كوثر زلال براي دستگاه گوارش آرامش است و هم آرايش؛ در جريان فطرت و دل هم به شرح ايضاً . اگر ما به چيزي رسيديم كه آرايش دل ما شد و آرامش دل ما، معلوم مي شود به محبوب رسيديم .
آنچه كه آرايش دل ماست برابر سوره حجرات، ايمان به خداست كه حبّب ليكم اليمان و زيّنه ف ي قلوب كم (8)؛ اين آرايش دل و زيور و زينت است . و اگر چنانچه قلب ما آرام شد، معلوم مي شود الاب ذ كر الله تطمئ نّ القلوب كه اين حرف تنبيه از يك سو، و تقديم متعلّق بر آن فعل از سوي ديگر؛ ب ذ كر الله تطمئ نّ القلوب، نه تطمئ نّ القلوب
ب ذ كر الله ؛ اين هم اهتمام و هم انحصار، هر دو به دست مي آيد؛ اين دو . اين قلب مي شود ( آرام ) . اين آرامش دل به وسيله محبوب واقعي است كه او را مي گويند : ( دل آرام ) .

دنبال كردن آرايش و آرامش دل توسط جوانان در اعتكاف
اعتكاف براي آن است كه دلهاي بي زيور، آرايش پيدا كند، اوّلاً؛ و دلهاي نا آرام، آرام بشود، ثانياً . فضاي دانشگاه چنين فضائي است؛ دانشجويان عزيز و همچنين طلاب حوزوي كه در دوران جواني توفيق تشرّف اعتكاف را داشته و دارند، اينها عنايت دارند كه به دنبال دل آرا و دل آرامند . و هيچ كسي در درون آنها نيست كه از آرايش قلب آنها، يا از آرامش دل آنها مستحضر باشد ! تنها خود آنها هستند؛ در صورتي كه سري به دل بزنند و مراقب دل باشند و مواظب آرايش و آرامش دل باشند .
يك چنين حالي در اعتكاف به دست مي آيد؛ زيرا انسان در اين 3 روز از بسياري از امور فاصله گرفت، يك . به درون خود سري زد، دو . درون آفرين را در درون خود مشاهده كرد، سه . با او سخن گفت و مناجات كرد، مخصوصاً دعاهاي پر فيض ماه رجب، چهار . آنگاه احساس مي كند كه اگر نقصي دارد، اين نقص را او به كمال تبديل مي كند؛ اگر عيبي دارد، اين عيب را او به صحت تبديل مي كند . چون وقتي خدا را مشاهده كرد، آثار الهي را مي بيند .

دست يابي به جهان بيني عميق توحيدي در سايه نيل به فضيلت اعتكاف
چندين كار در جهان شده است كه يك معتكف وقتي خلوت كرده است، از كثرت به وحدت آمده است، از بيرون به درون آمده است، از غير به يار آمده است، از مخلوق به خالق رسيده است، از غير زيور به زيور رسيده است، از
نا آرامي و اضطراب به آرامش بار يافت، كاملاً مي يابد كه صدر و ساقه جهان محتاج خداي سبحانند، اوّلاً . و خداي سبحان هر كدام از اينها را س متي داد، ثانياً . و اين اشياء كه اسبابند، سببيّت، شان مستقل نيست، ثالثاً . و اين اسباب را پرده قرار داد، رابعاً . و سلطاني است كه پرده دار خودش است، پرده آفرين خودش است، آويزنده پرده خود اوست . گاهي سلطان،غلامي دارد كه پرده دار است؛ و غلام غير از سلطان است، پرده داري هم كار غلام .

مناطق در دسترس و غير قابل دسترسي پيرامون خداي سبحان برابر توحيد افعالي
امّا در اينجا بر اساس توحيد افعالي و بعد از فراغ از اينكه دو منطقه، منطقه ممنوعه است؛ احدي به آن دو منطقه راه ندارد . هيچ پيامبري، هيچ نبيّ مرسلي، هيچ ملك مقرّبي، هيچ عبد صالحي به آن دو منطقه راه ندارد ب القول المطلق . يكي منطقه هويت مطلقه و ذات الهي است كه احدي به آن بارگاه منيع راه ندارد؛ دوّم ا كتناه صفات ذات، نه صفات ذاتي؛ صفات ذات كه عين ذات است، احدي به آن ا كتناه بار ندارد، اين دو . اين دو منطقه وقتي منطقه ممنوعه شد، محور سوّم و قلمرو سوّم،منطقه « فعل واجب » است .
فعل واجب، حوزه امكان است . يعني فعل واجب ممكن الوجود است؛ به ذات واجب الوجود كه فاعل است متّكي است؛ اين فعل صوري دارد . هر لحظه به شكلي بت عيار بر آمد، ناظر به اين منطقه سوّم است . مبادا كسي خداي ناكرده منطقه سوّم را كه منطقه الفراغ است با آن دو منطقه اي كه ب القول المطلق ممنوع است، احدي از انبياء و اولياء به آنجا راه ندارند؛ اينها را خلط بكند !

شناخت و رفع حجاب هاي ظلماني و نوراني توسط انسان معتكف
در اين مقام سوّم؛ انسان در حال اعتكاف وقتي خلوت كرد، او را عبادت كرد، به الصوم ل ي رسيد، و با او مذاكره و زمزمه كرد؛ مي يابد كه آنچه در جهان خلقت است، اينها همه اش حجاب است؛ يا حجاب درون و يا حجاب بيرون . و اين حجاب ها آيت و علامت و نشانه اند . و انسان معتكف و غير معتكف مي كوشند، با اقسام عبادت كه اوّلاً بفهمند اينها حجاب است، اينها پرده اند؛ و اين پرده ها را بايد بر طرف كرد . هم حجاب هاي ظلماني را، هم حجاب هاي نوراني را؛ هم مسائل مادي را، هم مسائل معنوي را؛ هم مساله زر و زور، خانه و مسكن و باغ و راغ حجاب است، منتها حجاب مادي؛ هم حكمت و كلام، فقه و اصول، علوم تجربي، تجريدي و مانند آن حجاب است . همه اين حجاب ها را بر طرف مي كند،تا بتواند به آن مقام وصف نزديك بشود؛ نه آنها را ا كتناه كند ! و از خود بگذرد، به آن مقام والانزديك بشود؛ اين همان تقرّب لي الله است .

شهود و ادراك تدبير و لطائف الهي در خلق انسان و جهان توسط معتكفان
وقتي كه يك معتكف به خود آمد و جهان را با اين منظر ديد، و عينك قرآن را بر چشم گذاشت، و از منظر قرآن به آدم و عالم نگاه كرد، مي بيند اين همه ميناگري ها كار اوست !! همين خداي سبحان، همين لجن به نام حم مسنون (9)را يا همان نطفه بد بو را به صورت يوسف در آورده است؛ اين درباره آدم .
وقتي كه به آسمان و زمين نگاه مي كند از منظر قرآن، عينك قرآن به چشم مي زند، آفتاب و ماه زيبا را نگاه مي كند، مي بيند اينها سابقه دخاني دارند . يك دودي را به صورت شمس در آورد، يك دودي را به صورت ماه در آورد، يك دودي را به صورت عطارد و زهره و قمر و شمس و مريخ و مشتري و زحل و راه شيري در آورد؛ چون در سوره فصّلت چنين آمده است : ثمّ استوي لي السّماء و ه ي دخان؛ يك دودي بيش نبود . فقال لها و ل لارض ائت يا طوعاً او كرهاً قالتا اتينا طاعين (10) اين كار را كرد؛ فقضاهنّ سبع سماوات و اوحي ف ي كلّ سماء امرها و زيّنا السّماء الدّنيا ب مصابيح و ح فظاً ذل ك تقدير العزيز العليم(11).

فروغ پر حكمت آسمان و اجرام موجود در آن توسط خداي سبحان از دود خفه كننده
اينكه فرمود : آسمان، دودي بيش نبود، يا گاز دودي بود؛ اين كه عامل خفه كننده است، اين را پر فروغ و پر رونق كرده است؛ به صورت شمس و قمر در آورد كه و النّهار ذا تجلّي (12)به بركت طلوع شمس است . همين خدا كه يك بخش دود سياه را يا گاز تيره را به صورت راه شيري در مي آورد، به صورت شمس و قمر جلوه مي دهد؛ همين خدائي كه حم مسنون را به صورت يوسف در مي آورد، نطفه بد بو را به صورت انسان زيبا متجلّي مي كند، لقد خلقنا النسان ف ي احسن تقويم(13)؛ چرا دل به او نسپاريم و او را محبوب خود ندانيم .
فائده اعتكاف اين است كه انسان در خلوت اين معارف را مي يابد . قهراً جهان براي او اسباب ظاهري و مادي، هر دو حجاب است؛ مي كوشد مسبّب را ببيند . ديده مي خواهم سبب سوراخ كن، يعني همين است . يعني حجاب را در عين حال كه محفوظ است به عنوان پرده و حجاب ببيند و ماوراي حجاب را كه مسبّب الاسباب است، مشاهده كند .

معناي واقعي آيات « آفاقي » و « انفسي » خداي سبحان
مطلب ديگر آن است كه طلاب محترم حوزه و دانشجويان عزيز دانشگاه و همچنين جوانها و متديّنين ديگر كه توفيق تشرّف اعتكاف را داشته و دارند، مستحضر باشند كه هر چه خارج از هويت ماست، آن جزء بدن است؛ ولو ما روح را بخواهيم با مسائل حكمت و كلام بفهميم . و هر چه مشهود ماست، اين با هويت ما همراه است .
توضيح اين مطلب اين است كه برخي ها فكر مي كنند « آيات آفاقي » با « آيات انفسي » فرقشان اين است : كه اگر كسي آسمان و زمين را ارزيابي كند، و از اين راه پي به خدا ببرد؛ اين از رهگذر آيات آفاقي به خدا رسيده است . ولي اگر مساله روح را، تجرّد روح را، جسماني بودن حدوث و روحاني بودن آن در بقاء يا روحانيّ الحدوث و البقاء بودن، يا آراء و اقوال ديگري كه در مساله است، اينها را ارزيابي كند؛ اين از راه معرفت نفس به خدا برسد، اين آيات انفسي است . و اينكه خدا فرمود : سنريه م آياتنا ف ي الآفاق و ف ي انفس ه م حتّي يتبيّن لهم انّه الحقّ (14)يعني اين !
ظاهراً منظور اين نيست ! آنچه كه خارج از حوزه علم شهود است، خارج از نفس يابي شهودي است، آن، جزء آيات آفاقي است؛ ولو بررسي و ارزيابي فلسفي و كلامي درباره خود روح باشد . چون يك حكيم يا متكلّم وقتي درباره روح مي انديشد، مي گويد : روح، مجرّد است، منزّه از تقسيم است، زمانمند نيست، مكاني ندارد، متزمن و متمكن نيست، جزء ندارد، حركت ندارد، تغيّر ندارد، تحوّل ندارد، صدر و ذيل ندارد، بالاو پائين ندارد، يمين و يسار ندارد، امام و خلف ندارد، پس مجرّد است؛ همه اينها ( مفاهيم ) است !

بازگشت منيّت افراد به هويت مطلق خداي سبحان
و مفهوم به حمل شايع ( هو ) است، نه ( انا )؛ حتّي مفهوم انا ! اين مفهوم (انا) به حمل اوّلي (انا) است، ولي به حمل شايع (هو) است؛ يك مفهومي است در كنار ذهن . اين مفهوم (انا) اوست، نه من . حتّي مفهوم من كه در فارسي ما در ذهنمان مستقر مي كنيم اين واژه و مفهوم فارسي را؛ اين مفهوم(من) به حمل اوّلي من است، ولي به حمل شايع (اوست) ! اين يك مفهومي است در كنار ذهن . و چون بيرون از هويت ماست؛ جزء آفاق است، نه جزء انفس . اگر خود را با علم شهودي يافتيم، اين سير انفسي است . و اگر خود را با علم شهودي يافتيم؛ چون هويت ما متقوّم به ذات اقدس له است، همانطوري كه در علم حصولي يافتن يك نوع بدون جنس و فصل ميسور نيست، در علم شهودي يافتن يك وجود فقير و ربط بدون يافتن مقوّم حاصل نخواهد بود . ما اوّل خدا را مي يابيم، بعد خود را !

آفتاب ربوبيّت خدا، راهنماي سايه هاي مخلوقات
در قرآن كريم فرمود : شما گاهي ممكن است از سايه پي به شمس ببريد؛ يعني از حركت سايه، از چپ و راست سايه، از كوتاهي و بلندي سايه پي ببريد كه آفتاب در كجاست ، ولي در حقيقت سير معكوس داريد! آنكه دليل اين سايه است، سايه را جابجا مي كند، كم و زياد مي كند، شرق و غرب مي كند، بالاو پائين مي برد، آفتاب است . ثمّ جعلنا الشّمس عليه دليلاً (15). آفتاب، راهنماي سايه است كه چگونه حركت كند، نه سايه دليل و راهنماي سير شمس باشد ! در حقيقت ذات اقدس له اوّل شناخته مي شود، بعد انسان . در حال اعتكاف تمام تلاش و كوشش اين باشد كه اين معارف به دست بيايد .

علم الابدان و علم الاديان
از اين منظر وقتي كه ما شنيديم پيامبر اكرم (ص) فرمود طبق اين حديث مرسل كه : الع لم ع لمان، ع لم الاديان و ع لم الابدان (16)، ديگر علم ابدان را در محدوده طب و امثال طب خلاصه نمي كنيم . حكمت، كلام،فقه و اصول، تاريخ و علوم تجريدي همه علم ابدانند؛ چه اينكه علوم تجربي نظير طب و دارو سازي، علم ابدانند . علم اديان فقط شهود نفس است و بس؛ آن دين است ! تا سخن از حصول است، آفاق است؛ تا سخن از تصوّر و تصديق و قضيه و ذهن است، آفاق است؛ تا سخن از دل است، شهود است . وقتي شهود شد، جزء دين ماست كه هل الدّين لاالحبّ (17).

يافتن محبوب و دل آرام حقيقي در شهود معرفتي اعتكاف و مانند آن
محبوب را ما آنجا مي يابيم؛ و مي فهميم كه گاهي انسان مضطرب است و نمي داند مضطرب است . گاهي تخدير شده و به خواب رفته است، بي حس شده است، يك آرامش كاذب دارد، خيال مي كند دل آرام دارد !! در آن حالت يقظه و بيداري، اگر دل آرام بود، معلوم مي شود به دل آرام رسيده ايم .

هدف متعالي معتكفان در كنار اهداف مياني ديگر
ما سعي و كوشش مان در اعتكاف، مخصوصاً اعتكاف دهه آخر ماه مبارك كه سنّت رسمي در آن زمان بود؛ هدف والاي ما اين باشد كه به دلارام و دل آرايمان برسيم؛ آنگاه بسياري از مسائل براي ما حل مي شود . هم لذّت مافوق لذّتهاي ديگران خواهد بود، يك . هم هرگز از آلودگي لذّت نمي بريم، دو . ديگر كسي به ما نخواهد گفت : رانت خواري نكن، ربا خواري نكن، دروغ نگو، غيبت نكن ! چون بوي بد اين عف ن ها را استشمام مي كنيم، سه؛ اينها فائده اعتكاف است . البتّه ثواب و بهشت هم درآن محفوظ است؛ امّا آن هدف برين و هدف بالاكه به همّت انسان موحد وابسته است، از اين قبيل است .
پيام گفتاري معظم له پيرامون اعتكاف ـ دماوند؛ تير 1386
پي نوشت ها : ش
(10) فصّلت/ 11
(11) فصّلت/ 12
(12) ليل/ 2
(13) تين/ 4
(14) فصّلت/ 53
(15) فرقان/ 45
(16) بحار الانوار/ 1/ 220
(17) مستدرك الوسائل/ 12/ 219 (1) مزّمل/ 6
(2) مزّمل/ 7
(3) من لايحضره الفقيه/1/58
(4) الكافي/ 4/ 176
(5) الكافي/4/63
(6) بقره/197
(7) رعد/ 28
(8) حجرات/ 7
(9) برداشت از : حجر/ 26

منبع

صلوات بر پیامبر (ص) و اهل بیت


آیا فرستادن صلوات بر پیامبر (ص) و اهل بیت ایشان در هنگام رکوع و سجده فضیلتی دارد؟


صلوات بر پیامبر (ص) ذکر بسیار مبارک و با عظمتی است که بر زبان آوردن آن در همۀ احوال و زمان ها دارای ثواب است و در حال نماز از مستحبات موکد است، البته در تشهد واجب است . در قرآن خداوند خطاب به مؤمنین می فرماید: "خدا و ملائکه به پیامبر(ص) صلوات می فرستند شما هم بر او صلوات بفرستید. از این رو فضیلت داشتن صلوات شامل صلوات در رکوع و سجده هم می شود. البته در لسان شریف روایت هم به این مطلب اشاره شده که امام باقر (ع) فرمودند: هر کس در رکوع و سجود و قیام نمازش صلوات بر محمد (ص) و آل او بفرستد خداوند ثواب آن را مانند ثواب رکوع و سجود و قیام  (در نامه اعمال او) مى‏نويسد. لذا می توان گفت فضائلی که برای صلوات بیان شده چون اطلاق دارد همۀ آنها در صلوات در رکوع و سجده هم وجود دارد به علاوه روایاتی گویای این مطلب است که صلوات جزء نماز و باعث کمال نماز است.




در اهمیت صلوات بر پیامبر (ص) همین بس که خداوند متعال در قرآن می فرماید: خدا و فرشتگانش بر این پیغمبر صلوات و درود مى‏فرستند شما هم ای اهل ایمان، بر او صلوات و درود بفرستید و با تعظیم و اجلال بر او سلام گویید و تسلیم فرمان او شوید[1]. از این آیۀ شریفه عظمت و اهمیت ذکر صلوات به خوبی فهمیده می شود.

هم چنین در روایات زیادی فضیلت این ذکر و کیفیت آن بیان شده است. پیامبر(ص) فرمودند: "صلوات فرستادن شما بر من باعث روا شدن حاجت های شما است و خدا را از شما راضی می گرداند و اعمال شما را پاکیزه می کند.[2] و در روایت دیگری حضرت فرمودند: "در شب معراج فرشته ای را دیدم که می گفت من حساب تعداد قطرات باران را می دانم ولی ثواب صلوات را نمی توانم حساب کنم.[3] امام حسن (ع) می فرماید: "قلب زنگار می گیرد و با صلوات این زنگار کنار می رود و دل صیقلی می شود.[4] در روایتی امام عسکری (ع) صلوات را از شریف ترین اعمال مؤمن به حساب آورده است.[5] علاوه بر احادیثى كه از طرق اهل بیت در این زمینه رسیده در کتب اهل سنت نیز روایاتى كه دال بر وجوب است كم نیست. از جمله در روایت معروفى، عایشه مى‏گوید:" نماز بدون طهارت و درود بر من قبول نخواهد شد".

اما در باره صلوات در نماز باید گفت در روایاتی صلوات را جزئی از نماز و باعث کامل شدن نماز به حساب آورده اند. امام صادق (ع) می فرماید:" صلوات باعث کامل شدن نماز می شود."[6]

در جای دیگر امام باقر (ع) در بارۀ صلوات در رکوع و سجده فرمودند: " هر کس در رکوع و سجود و قیام نمازش صلوات بر محمد (ص) و آل او بفرستد خداوند ثواب آن را مانند ثواب رکوع و سجود و قیام (در نامه اعمال او) مى‏نويسد.[7] و هم چنین صلوات در نماز را باعث سنگینی اعمال حسنه شمرده اند."[8] و در روایت دیگری امام صادق (ع) فرمودند: "اگر کسی در نمازش صلوات بر محمد آل او نفرستد این نماز او را به بهشت نمی برد.[9] "

البته منظور از صلوات، صلوات کامل است که کیفیت آن در روایات وارد شده که: "صلوات کامل آن صلواتی است که با آل همراه باشد." (اللهم صل علی محمد و آل محمد).[10]

فقهای شیعه هم دربارۀ صلوات فرموده اند: "صلوات بر پیغمبر و آل او در تشهد اول و دوم نماز واجب است، و در غیر آن مستحبّ است."

از فقهاى اهل سنت" شافعى" آن را در تشهد دوم واجب مى‏داند، لذا در نماز مخصوصا در رکوع و سجده و در غیر نماز در سایر حالات از مستحبات موکد است.[11]

بنا براین آثار و برکات بیشمار صلوات، شامل صلوات در هنگام رکوع و سجده نیز می شود.



[1]  احزاب ، 56.

[2] خمسه ای قزوینی، علی، صلوات کلید حل مشکلات، ص 25، چاپ 92، نشر جمال،  به نقل از جمال الاسبوع، ص 241.

[3] نوری، مستدرک الوسائل، ج 5، ص 355، به نقل از صلوات کلید  حل مشکلات، ص 24.

[4] شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 4، ص 1216.

[5] مجلسی، محمد تقی، بحار الانوار، ج 91، ص 62.

[6] صدوق، من لا یحضره الفقیه ج 2، ص 183.

[7] کلینی، اصول کافی، ج 3، ص 324: (قَالَ الْبَاقِرُ(ع):مَنْ قَالَ فِي رُكوعِهِ وَ سُجُودِهِ وَ قِيامِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ كتَبَ اللَّهُ لَهُ بِمِثْلِ الرُّكوعِ وَ السُّجُودِ وَ القیام).

[8] اصول کافی، ج 2، ص 494، چاپ دار الکتب الاسلامیه، سال 1365، تهران، باب صلوات بر پیامبر (ص).

[9] اصول کافی، ج 2، ص 495.

[10] وسائل الشیعه، ج 7 ، ص 203.

[11] مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج 17، ص 421، ( رساله عملیه ایشان مساله 100 از بحث تعقیبات نماز).

 

منبع

طرز برداشت از دین ونترسیدن از مخالف

عجب نامه ایه این نامه  چقدر نکات دقیقی رو امام ره تذکر دادند

نامه

زمان:

2 مهر 1367 / 12 صفر 1409

مکان:

تهران، جماران

موضوع:حکم بازى شطرنج و خريد و فروش آلات موسيقى

بسم اللّه الرحمن الرحيم

مخاطب:

قديرى، محمدحسن (از اعضاى دفتر امام خمينى در قم)

خدمت حضرت مستطاب آيت اللّه العظمى امام خمينى - مد ظله العالى با عرض سلام و ادب و احترام، اخيرا دو استفتاء منتشر شده که در يکى از خريد و فروش آلات لهو سؤال شده و در جواب آمده که خريد و فروش آلات مشترکه به قصد محلله آن اشکال ندارد.

و در ديگرى در سؤال مفروض است که امروز شطرنج بکلى آلت قمار بودن خود را از دست داده و تنها به صورت ورزش فکرى درآمده است و در جواب آمده است که بر فرض عمل مزبور اگر برد و باختى در بين نباشد اشکال ندارد.

و آقاى مورد اعتمادى نقل کردند که در بعضى روزنامه ها بر فرض مزبور را ننوشته است.

در اينجا سؤالاتى مطرح است.

1- خريد و فروش آلات مشترکه مانع ندارد مگر اينکه قصد منفعت حرام در بين باشد.

پس چرا در جواب سؤال اول قصد حلال قيد شده است? 2- در سؤال دوم سائل محترم از کجا ادعا مى کند که امروز شطرنج آلت قماربودن خود را بکلى از دست داده و تنها ورزش فکرى شده است? 3- در روايت معتبره است از سکونى از حضرت صادق - عليه السلام: اول - قال: قال رسول اللّه (ص) انهاکم عن الزفن و المزمار و عن الکوبات و الکبرات.

دوم - قال: نهى رسول اللّه (ص) عن اللعب بالشطرنج و انزو...

.

زفن، به معناى رقص است (مجمع البحرين) مزمار، نامى است که مطلق نى را شامل مى شود و نهى حضرت، حجت بر تحريم است مگر حجتى بر خلاف باشد.

و هردو دليل اطلاق دارد.

بنابراين استفاده مى کنم که نى زدن حرام است چه نى آلت مختصه باشد يا مشترکه و بازى شطرنج حرام است چه آلت قمار را از دست بدهد يا نه .

و دعواى انصراف منشا صحيحى مى خواهد که به نظر نمى رسد و آنچه ممکن است گفته شود مثل غلبه يا آليت در آن زمان منشا صحيحى نيست.

و البته در حد خودم در ادله فحص و به مطالب حضرتعالى هم مراجعه نمودم حجتى بر خلاف اطلاق مزبور نيافتم.

ادله ميسر و لهو تطبيق بر آلات منافاتى با اطلاق ندارد و علت منصوصه اى هم در ادله نيست و در هر صورت اگر ساحت قدس حضرتعالى از اينگونه مسائل به دور باشد به نظر من بهتر است و ضرورتى در نشر آنها ديده نمى شود.

ديگر هر طور صلاح مى دانيد.

از جسارت عذر مى خواهم و از خداوند متعال دوام سايه بلند پايه آن حضرت را مسئلت دارم.

والسلام عليکم و رحمة اللّه و برکاته .

4 صفرالخير 1409 - محمدحسن قديرى

بسمه تعالى

جناب حجت الاسلام آقاى قديرى - دامت افاضاته پس از عرض سلام و قبل از پرداختن به دو مورد سؤال و جواب، اينجانب لازم است از برداشت جنابعالى از اخبار و احکام الهى اظهار تاسف کنم.

بنا بر نوشته جنابعالى زکات تنها براى مصارف فقرا و ساير امورى است که ذکرش رفته است و اکنون که مصارف به صدها مقابل آن رسيده است راهى نيست و رهان(1) در سبق(2) و رمايه (3) مختص است به تير و کمان و اسبدوانى و امثال آن، که در جنگهاى سابق به کار گرفته مى شده است و امروز هم تنها در همان موارد است.

و انفال(4) که بر شيعيان تحليل(5) شده است، امروز هم شيعيان مى توانند بدون هيچ مانعى با ماشينهاى کذايى جنگلها را ازبين ببرند و آنچه را که باعث حفظ و سلامت محيط زيست است را نابود کنند و جان ميليونها انسان را به خطر بيندازند و هيچکس هم حق نداشته باشد مانع آنها باشد، منازل و مساجدى که در خيابانکشيها براى حل معضل ترافيک و حفظ جان هزاران نفر مورد احتياج است، نبايد تخريب گردد و امثال آن.

و بالجمله آنگونه که جنابعالى از اخبار و روايات برداشت داريد، تمدن جديد بکلى بايد از بين برود و مردم کوخنشين بوده و يا براى هميشه در صحراها زندگى نمايند.

و اما راجع به دو سؤال، يکى بازى با شطرنج در صورتى که ازآلت قمار بودن بکلى خارج شده باشد، بايد عرض کنم که شما مراجعه کنيد به کتاب جامع المدارک مرحوم آيت اللّه آقاى حاج سيد احمد خونسارى که بازى با شطرنج را بدون رهن جايز مى داند و در تمام ادله خدشه مى کند، در صورتى که مقام احتياط و تقواى ايشان و نيز مقام علميت و دقت نظرشان معلوم است، اما اينکه نوشته ايد از کجا سائل به دست آورده که شطرنج بکلى آلت قمار نيست، اين از شما عجيب است، چون سؤالها و جوابها فرض است و بنابراين آنچه را من جواب داده ام در فرض مذکور است که اشکالى متوجه نيست و در صورت عدم احراز بايد بازى نکنند.

و عجيبتر آنکه نوشته ايد چرا به جاى قصد حرام نباشد، قصد حلال نوشته شده ? گ-ويى عمل شخص متوجه و قاصد بدون قصد هم مى شود، در اين صورت قصد حلال مساوق است با نبودن قصد حرام.

و اما در قضيه خريد و فروش آلات مشترکه براى مقصد حلال، اشتباه بزرگى کرده ايد که گمان کرده ايد خريد و فروش براى منفعت حلال، يعنى استفاده حرام کردن و اين برخلاف آنچه نوشته شده است مى باشد.

البته در اين زمينه ها مسائل زيادى است که حال و وقت من اجازه تعقيب آنها را ندارد.

از جنابعالى که فردى تحصيلکرده و زحمت کشيده اى مى باشيد، توقع نبود که اينگونه برداشت کرده و آن را به اسلام نسبت دهيد.

شما خود مى دانيد که من به شما علاقه داشته و شما را مفيد مى دانم، ولى شما را نصيحت پدرانه مى کنم که سعى کنيد تنها خدا را درنظر بگيريد و تحتتاثير مقدسنماها و آخوندهاى بيسواد واقع نشويد، چرا که اگر بنا است با اعلام و نشر حکم خدا به مقام و موقعيتمان نزد مقدس نماهاى احمق و آخوندهاى بيسواد صدمه اى بخورد، بگذار هرچه بيشتر بخورد.

از خداوند متعال توفيق جنابعالى را در خدمت به اسلام و مسلمين چون گذشته خواهانم.

والسلام عليکم و رحمةاللّه.

2/7/67

1- گرو بستن، شرط بستن.

روح اللّه الموسوى الخمينى 2- گرو و شرط بندى در مسابقه تيراندازى يا اسبدوانى.

3- تيرانداختن، تيراندازى.

4- انفال (به فتح همزه )، جمع نفل: به معنى غنيمت، بهره ، هبه .

در قرآن کريم، سوره انفال، واژه انفال اينچنين معنا شده است: ليسئلونک عن الا نفال قل الا نفال للّه والرسول فاتقوااللّه و اصلحوا ذات بينکم و اطيعوااللّه و رسوله ان کنتم مؤمنين (اى رسول ما) چون امت از حکم انفال (غنايم رسيده به دست مسلمانان بدون جنگ و زحمت از قبيل معادن بيشه ، زمين خراب بدون مالک و قطايع ملوک و غيره ) را بپرسند، جواب ده که انفال مخصوص خدا و رسول است (که رسول و جانشينانش به هرکس و به هر قدر که صلاح باشد بخشند) در اين صورت شما مؤمنان بايد از خدا بترسيد (و در مورد انفال از طمع ونزاع و تفرقه بپرهيزيد) و بين خودتان صلح و آشتى برقرار کرده و خدا و رسولش را اطاعت کنيد اگر اهل ايمانيد.

صحیفه نور-ج۲۷-صفحه۸۰